رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

***

کلافه طول و عرض هال خانه‌ام را متر می‌کردم. فکرم عجیب مشغول بود؛ دو روز بود که فکرم مشغول بود. روز اول با خودم فکر می‌کردم که صبر کنم تا عصبانیت فرحان بخوابد و بعد با او صحبت کنم، ولی حالا بین یک دوراهی گیر افتاده بودم. دوراهی اینکه بروم و با فرحان صحبت کنم، یا اینکه صبر کنم تا او که به‌خاطر یک سوء‌تفاهم مسخره من را با آن عصبانیت ترک کرده و فرصت توضیح را هم به من نداده بود خودش برگردد. کلافه پوفی کشیده و باز قدمی برداشتم؛ حقیقتاً دلم کمی شور می‌زد و دوست داشتم که هر چه زودتر بروم و همه چیز را برای فرحان توضیح بدهم، اما اگر باورم نمی‌کرد چه؟! اگر همان‌طور که گفته بود، واقعاً قید من را زده بود چه؟! آخ انگار که حق با فرحان بود و من زندگی‌ام را بر مدار ترس و تردید بنا کرده بودم. با شنیدن صدای زنگ موبایلم دست از راه رفتن کشیدم؛ باز فکر اینکه فرحان پشت خط باشد دلم را لرزاند. موبایلم را چنگ زدم و نگاهی به صفحه‌اش انداختم. دیدن شماره‌ی فرزانه حالم را گرفته بود، اما با فکر اینکه شاید خبری از فرحان داشته باشد تماس را وصل کردم.
- الو؟
- سلام نوا جون؛ خوبی؟
نفسم را بیرون داده و بی‌حوصله جواب دادم:
- ممنون، تو خوبی؟
- ممنون گلم؛ راستش خواستم بپرسم که تو از فرحان خبر نداری؟!
از شنیدن حرفش دلشوره‌ام بیشتر شد. من انتظار داشتم که او خبری از فرحان به من بدهد و حالا از من درباره‌ی او خبر می‌گرفت؟! 
- نه؛ مگه فرحان خونه‌ی خودتون نیست؟!
صدای فرزانه هم این‌بار ردی از نگرانی داشت.
- نه؛ دو روز پیش گفت میاد که جواب بله‌ی تو رو بگیره، ولی از اون‌موقع خبری ازش نیست. تلفنشم جواب نمیده.
کلافه و نگران باز شروع به قدم زدن کردم؛ یعنی چی که خبری از او نبود؟! مگر بچه‌ی کوچک بود که گمشده باشد؟! 
- یعنی چی آخه؟! شاید رفته خونه‌ی دوست‌هاش.
فرزانه کلافه شده، گفت:
- نه بابا، داداش من یکی دو تا دوست بیشتر نداره. اون‌ها هم خودشون یا تو زندونن یا آواره‌ی کوچه و خیابون. جایی رو ندارن که بخواد بره پیششون.
دستی به صورت یخ کرده‌ام کشیدم؛ احساس می‌کردم که از نگرانی کم مانده قلبم از دهانم بیرون بپرد.
- خیلی خب، وایسا من الان میام دنبالت بریم دنبالش بگردیم.
فرزانه نالان غر زد:
- کجا رو بگردیم آخه؟
حرصی شده سری تکان دادم.
- هر جا؛ بالاخره از تو خونه نشستن که بهتره.
تماس را قطع کردم و با عجله به سمت اتاقم دویدم تا آماده شوم. نمی‌توانستم در خانه بمانم و منتظر فرحان بنشینم. باید می‌رفتم و پیدایش می‌کردم و به او می‌گفتم که من هم به او علاقه‌ دارم. می‌گفتم که تصمیمم را گرفته‌ام و جوابم به خواستگاری‌اش مثبت است؛ البته اگر هنوز هم سر حرف و خواستگاری‌اش بود.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 183
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: عشق به قید وثیقه نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی. خلاصه: همه چیز آرام بود و زندگی‌ام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کله‌ی ا

به نام یگانه خالق عشق به محض بیرون رفتن آقای صدر از اتاق، عقب رفتم و خودم را روی صندلی چرخدار و چرمی‌ام رها کردم. آرنج دستانم را روی میز چوبی گذاشته و با کف دو دستانم، شقیقه‌های دردناکم را فشردم.

همان‌طور که در ظاهر خونسرد و در باطن پرحرص به خنده‌هایش نگاه می‌کردم، زیرلب غر زدم: - وقت کردی یه نفسی هم بکش. بالاخره پس از چند دقیقه که آهو خوب خندید و من با میلِ فرو کردن کتاب قانونِ پیش رویم د

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

چند دقیقه‌ی بعد من و فرزانه نشسته درون ماشین در جستجوی فرحان خیابان‌ها را بالا و پایین می‌کردیم‌. نگاهی به صورت رنگ پریده‌ی فرزانه انداختم و همان‌طور که دنده را جا می‌زدم برای چندمین بار پرسیدم:
- واقعاً تو جایی رو سراغ نداری که فرحان رفته باشه اونجا؟!
فرزانه کلافه سری به طرفین تکان داد.
- نه نوا جون؛ گفتم که ما اینجا هیچ فامیل و آشنایی نداریم. چند تا فامیل توی شهر خودمون داریم که ‌اون‌ها رو سال تا سال هم نمی‌بینیم.
پوفی کشیده و به خیابان دیگری پیچیدم.
- پس الان کجا رو دنبالش بگردیم؟ 
اشاره‌ای به موبایلش که بی‌قرار آن را در دستش گرفته و تکان تکان می‌داد، کرده و ادامه دادم:
- حداقل یه بار دیگه بهش زنگ بزن ببین برمی‌داره، یا نه؟
فرزانه نگاه پرحرصی به من انداخت؛ نگاهی که می‌شد چندین فحش را از آن برداشت کرد. می‌دانستم که او را هم با اصرارهایم کلافه کرده بودم، اما چه می‌کردم؟! نگرانِ فرحان بودم و این نگرانی چیزی نبود که بتوانم نادیده‌اش بگیرم!
- برنمی‌داره؛ از دو روز پیش تا حالا هزاربار بهش زنگ زدم برنمی‌داره!
با حرص به گوشه‌ی فرمان چنگ زدم. من هم چندین و چندبار به او زنگ زده بودم و برنداشته بود.
- آخه من نمی‌دونم این چه کاریه که مرد گنده مثل بچه‌ها قهر کرده؟! خب با تو دعواش شده چرا دیگه ما رو دق میده؟! به‌خدا مامانم دیشب داشت از‌ نگرانی سکته می‌کرد؛  شانس آوردیم فرشته هم یه هفته‌اس رفته خونه‌ی یکی از دوست‌هاش که واسه کنکور درس بخونه وگرنه اون هم پس میوفتاد!
نیم نگاهی سمت من انداخت و گله‌مندانه ادامه داد:
- ناراحت نشی ها نوا جون، ولی کاری که تو کردی هم درست نبود. آخه چرا به اون دختر گفتی همچین خواستگاری داری که اینجوری داداشم رو بچزونه؟!
آهی کشیده و مغموم سری تکان دادم. این سؤالی بود که از همان دو روز پیش مدام آن را از خودم هم می‌پرسیدم و جوابی پیدا نمی‌کردم.
- اشتباه کردم، خواستم مثلاً جلوی اون دختره پُز بدم که آخرش هم از دماغم در اومد!
فرزانه دستی به شانه‌ام زد.
- عیب نداره حالا، کاریه که شده. ولی بذار من این فرحان رو ببینم تلافی همه‌ی این دلنگرانی‌ها رو سرش در میارم!
***
کشان کشان خودم را به کاناپه رساندم و تن خسته‌ام را بر رویش رها کردم. از صبح تا همین حالا که نیمه شب بود برای پیدا کردن فرحان در خیابان‌ها گشت می‌زدیم و حتی برای اطمینان به چند بیمارستان هم سر زده بودیم، اما هیچ خبری از فرحان نبود؛ انگار که آب شده و به زمین فرو رفته بود. در آخر دست از پا درازتر فرزانه را به خانه‌شان رسانده و خودم باوجود تمام تعارفات ننه گلپر و فرزانه به خانه‌ی خودم برگشته بودم‌. در حقیقت اصلاً روی اینکه در چشمان ننه گلپر نگاه کنم را نداشتم، بالاخره هر چه که بود من باعث گم و گور شدن تک پسرش شده بودم و از بابت این کار پیش روی فرحان که نه، ولی پیش روی آن مادر زحمتکش شرمنده بودم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

غلتی زدم و به پهلو شدم. حالم گرفته بود و دلتنگی مثل یک سنگ بزرگ بر روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. دست پیش بردم و موبایلم را از روی میز برداشتم، میان فایل‌ها به دنبال عکس فرحان گشتم. تنها عکسی که از او داشتم، برای همان روزی بود که به دنبالم آمده بود و با هم لبو خورده بودیم. من هم مثل خودش یک عکس یواشکی از او‌ داشتم؛ عکسی که شاید از زاویه مناسب و با ژست زیبایی نبود، اما برای رفع دلتنگی‌هایم خوب بود. روی صورتش زوم کردم و با دیدن لبخند عمیقش لبم به لبخند تلخی باز شد. یعنی حالا کجا بود؟! جایش خوب بود؟! غذایش آماده بود؟! آهی کشیدم و انگشتم نوازش‌وار بر روی صورت درون عکسش لغزید؛ هنوز هم نمی‌‌توانستم درک کنم چه می‌شد که یک نفر مثل من، به مردی علاقه پیدا می‌کرد که هیچ شباهتی به دنیای او نداشت؟! اصلاً این عشق چه بود که تمام تفاوت‌ها و تناقض‌ها را از بین می‌برد؟! از گالری خارج شدم و خواستم موبایلم را خاموش کنم که درون دستم لرزید. با دیدن نام ستاره اخم‌هایم ‌درهم رفت. دخترک پررو زنگ زده بود که چه بگوید؟! لابد می‌خواست از حال خرابم مطمئن شود و دلش خنک شود؛ نه؟! تماس را رد کردم و موبایلم را روی میز گذاشتم. درست که مادرم او را به این کار وا داشته بود، اما مطمئن بودم که خود ستاره هم بدش نمی‌آمد که به من ضربه بزند. موبایلم دوباره زنگ خورد؛ کلافه پوفی کشیدم و طاق باز خوابیده و کوسن را روی صورتم گذاشتم تا صدای زنگش را نشنوم. حیف که منتظر شنیدن خبری از فرحان بودم وگرنه موبایلم را خاموش می‌کردم و خودم را از شر تماس‌های مکرر این دخترک لوس خلاص می‌کردم. با زنگ خوردن دوباره‌ی موبایلم طاقتم طاق شد. روی مبل نیمخیز شده، موبایلم را چنگ زدم و تماس را وصل کردم.

- چیه؟! وقتی جوابت رو نمیدم یعنی نمی‌خوام صدات رو بشنوم دیگه!
ستاره هم مثل خودم با بدخلقی غر زد:
- منم همچین مشتاق حرف زدنِ با تو نیستم نوا جون؛ الانم اگه مجبور نبودم بهت زنگ نمی‌زدم.
از میان دندان‌های بهم کلید شده‌ام غریدم:
- مثلاً چی شده که مجبور شدی به من زنگ بزنی؟!
ستاره پرحرص جواب داد:
- ببین نوا جون مامانت قرار بود در عوضِ پروندن این پسره با بابام حرف بزنه که بذاره من برم کانادا، ولی الان نمی‌دونم چی شده که خودش رو زده به غش و ضعف. خواستم بهت بگم پاشو بیا بالای سر مامانت تو بیمارستان، من حوصله‌ی مریض‌داری ندارم.
با شنیدن این حرفش ترسیده و نگران از جای پریدم.
- چرا بیمارستانه؟! مگه چی شده؟!
- من چه می‌دونم، دکتر گفت فشارش رفته بالا.
کلافه از جای برخاستم، انگار نگرانی‌های من قرار نبود تمام شود.
- خیلی خب، کدوم بیمارستانه الان؟!
نام بیمارستان را که شنیدم تماس را قطع کردم و بدون معطلی از خانه بیرون زدم. فکر اینکه حال مادر به‌خاطر حرف‌های من بد شده باشد از سرم بیرون نمی‌رفت و عذاب وجدان هم به دیگر احوالات خرابم اضافه شده بود. سوار ماشینم شدم و در تاریکی نیمه شب با بیشترین سرعتی که می‌توانستم به سمت بیمارستان راندم. نمی‌دانستم حالا باید نگران حال مادرم باشم یا نگران فرحانی که غیبش زده بود؛ نمی‌دانستم حرص و جوشِ حرف‌هایی که به مادرم زده بودم را بخورم یا فرحانی را که به‌خاطر نقشه‌های مادرم خودش را گم و گور کرده بود! 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

جلوی در بیمارستان روی ترمز زده و با عجله از ماشین بیرون پریدم. نگران بودم و قلبم کم مانده بود که سینه‌ام را بشکافد و بیرون بپرد. درست که از مادرم دلخور بودم، اما خدا می‌داند که اصلاً راضی به دیدن حال بدش نبودم‌. وارد بیمارستان شده و دوان دوان خودم را به قسمت اطلاعات رساندم.
- ببخشید خانوم شفیع رو آوردن اینجا، می‌دونید توی کدوم بخشه؟
پیش از آنکه زنان حاضر در بخش اطلاعات بخواهند جوابی بدهند، صدای ستاره از پشت سرم بلند شد.
- نوا جون؟
به سمت ستاره چرخیدم و با نگرانی پرسیدم:
- ستاره؛ مامانم کجاس؟!
ستاره قدمی به سمتم برداشت.
- بیا بریم، اتاقش رو بهت نشون بدم.
هم‌قدم با او میان راهروها به راه افتادم. از اضطراب پوست لبم را می‌جویدم و دسته‌ی کیفم را میان مشتم می‌فشردم. استرس، اضطراب و عذاب وجدان دست به دست هم داده بودند تا در این نیمه شبِ پر از هیاهو دیوانه‌ام کنند.
- حالش خیلی بده؟ اصلاً چی‌شد که اینجوری شد؟!
ستاره لبخند تصنعی و محوی به رویم زد.
- نه بابا نترس، چیزیش نیست که. دکتر هم گفت یخورده فشارش رفته بالا تا صبح باید بمونه که فشارش رو چک کنن؛ همین.
کمی آرام‌تر شده بودم، اما تا صحیح و سالم نمی‌دیدمش خیالم راحت نمی‌شد. ستاره جلوی یکی از اتاق‌ها ایستاد و به در بسته‌ی اتاق اشاره‌ای کرد.
- اتاقش اینجاس. بابام رو تو بخش زنان راه ندادن منم دارم میرم، تو می‌تونی راحت باشی.
سری تکان دادم و با تردید و‌ تعلل قدمی به سمت اتاق برداشتم. نمی‌دانستم پشت در این اتاق چه چیزی انتظارم را می‌کشید، فقط امیدوار بودم که ستاره راست گفته باشد و مادرم حالش خوب باشد. دستگیره را به سمت پایین کشیدم و در زیر سنگینی نکاه ستاره وارد اتاق شدم. لحظه‌ای از همانجا به مادر که ‌روی تختی خوابیده و ‌سرمی‌ به دستش وصل بود، نگاه کردم. رنگ صورتش کمی به سرخی گراییده بود، اما تنفسش به‌نظر منظم و آرام می‌آمد. آرام قدمی به ‌داخل برداشته و در را پشت سرم روی هم گذاشتم؛ خوشبختانه در اتاق جز مادر بیمار دیگری نبود و لازم نبود که حضور دیگران را هم در کنارمان تحمل کنیم. کنار تخت مادر ایستادم و لحظه‌ای به صورت و اخم‌های درهم رفته‌اش نگاه کردم. حالا که اینجا بودم و مادر را در این وضع و حال می‌دیدم از حرف‌هایی که به او زده بودم پشیمان بودم. لب روی هم فشرده و دست لرزانم را پیش آورده و‌ آرام ‌دستش را گرفتم. کاش چیزی نگفته‌ بودم؛ کاش این‌بار هم مثل دیگر اوقات دندان روی جگر گذاشته و گله‌ای از او نکرده بودم که منجر به این حال و احوالات خرابش بشود. 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

با لرزیدن پلک‌های مادر دستش را رها کرده و قدمی پس رفتم.

- مامان؟
مادر آرام پلک گشود و با گیجی نگاهم کرد.
- نوا؟! اومدی مامان جان؟!
با لبخندی لرزان و بغض‌آلود، سر تکان دادم.
- آره اومدم. خوبی مامان؟ 
مادر بی‌حال و به نشانه‌ی تایید پلک بست. لب به دندان گزیده و نگاهم را به صورت بی‌حالش دوختم‌. حس شرمندگی از حرف‌هایی که زده بودم یک لحظه هم‌ رهایم نمی‌کرد.
- من… من معذرت می‌خوام مامان؛ نباید باهات اونجوری حرف می‌زدم. عصبانی بودم، دست خودم نبود!
مادر چشم گشود و لبخند محوی به رویم‌ زد.
- تو چرا عذرخواهی می‌کنی عزیزم؟ من اشتباه کردم؛ من نباید توی زندگی تو دخالت می‌کردم.
- نه مامان اینطوری نیست، من…
مادر میان حرفم پرید:
- چرا عزیزم همینطوره، من اشتباه کردم. در واقع خیلی وقته که دارم راه اشتباهی رو میرم، ولی نفهمیدم. حرف‌های تو باعث شد که بالاخره به‌ خودم بیام. به‌ خودم بیام و بفهمم که چقدر اشتباه کردم؛ چطور با اشتباهاتم زندگی تو و پدرت رو خراب کردم. گرچه که دیره، ولی…
این‌بار ‌من بودم که میان حرفش پریدم. من خودم از بابت حرف‌هایی که زده بودم شرمنده بودم و حالا مادر با این حرف‌ها می‌خواست شرمنده‌ترم کند؟!
- مامان من نباید اون حرف‌ها رو می‌زدم، خواهش می‌کنم فراموشش کن.
مادر به سختی نیمخیز نشست.
- نه نوا جان؛ حرف‌هایی که ‌تو زدی رو من خودمم می‌دونستم. فقط سعی می‌کردم به روی خودم نیارم و ازش فرار کنم. سعی کردم ترک کردنِ تو و پدرت رو برای خودم توجیه کنم، اما حالا فهمیدم که این کار هم یه اشتباه دیگه بود. من در حق تو و پدرت بد کردم، شاید خیلی دیر باشه، ولی میشه ازت بخوام که من رو به‌خاطر کارهایی که کردم ببخشی؟ 
بغض کرده سری به تایید تکان دادم. گرچه که اشتباهات مادر کودکی سختی را برایم‌ رقم زده و همین حالا هم من را به جدایی از فرحان مجبور کرده بود، اما هر چه که بود مادرم بود و من نمی‌توانستم از او کینه‌ای به دل بگیرم.
- راستی، تونستی به اون پسره، فرحان حقیقت رو توضیح بدی؟ می‌خوای من براش همه چیز رو توضیح بدم؟!
از شنیدن حرفش لبخند تلخی زدم. مثلاً با این کارش می‌خواست اشتباهش را جبران کند؟!
- نه مامان جان، خودم بعداً براش ‌توضیح میدم. شما نگران اونش نباشید. الان هم جای این حرف‌ها بهتره استراحت کنید تا زودتر حالتون خوب بشه.
کمی بعد مادر در اثر داروهای آرامبخشش به خواب رفت، اما من تا نزدیکی‌های صبح بیدار ماندم و به حرف‌های مادر، به زندگی گذشته‌ام و به فرحانی که این روزها بدجور دلم برایش تنگ بود فکر کردم.
***

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

با شنیدن صدای زنگ موبایلم چشم گشودم؛ گیج و‌ خواب‌آلود تکانی به تنم که در اثر خوابیدن بر روی صندلی خشک شده بود دادم. دیشب آنقدر غرق در فکر بودم که دست آخر جای تخت کنار مادر بر روی صندلی خوابم برده بود. دست پیش بردم و موبایلم را برداشتم؛ دیدن شماره‌ی فرزانه چنان من را به هول و ولا انداخت که از جای پریدم.
- الو فرزانه؟!
- سلام‌ نوا جون؛ خوبی؟ ببخش بیدارت کردم!
دستی به صورتم کشیده و خمیازه‌ام را خوردم.
- نه بابا اشکالی نداره؛ چی‌شده؟! فرحان رو پیدا کردی؟!
فرزانه خنده‌ی آرام‌ و کم‌جانی کرد.
- پیدا که نه، ولی دیشب که داشتم فکر می‌کردم یادم اومد که پدربزرگم یه خونه‌ی کوچیک و قدیمی توی یکی از روستاهای اطراف داره که بین وارثه. بعد چند وقت پیش‌ها که فرحان یه‌ بار با مامان دعواش شده بود، رفته بود اونجا. گفتم شاید الان هم بتونیم همونجا پیداش کنیم.
با شنیدن این حرف آنقدر خوشحال شدم که جا و مکانم را فراموش کردم؛ با صدایی ذوق‌زده و نسبتاً بلند گفتم:
- وای راست میگی؟! 
فرزانه هم ذوق‌زده خندید.
- آره بابا، دروغم چیه؟
با هیجان از جا جهیدم؛ فکر‌ پیدا کردنِ فرحان هیجانی عجیب را به سرتاسر بدنم تزریق کرده بود و انگار نه انگار که دیشب را تا خود صبح بیدار مانده بودم.
- خب پس، صبر کن من الان میام دنبالت که بریم اونجا.
فرزانه متعجب گفت:
- ولی خوب نیست من و تو، دو تا دخترِ تنها راه بیوفتیم تو جاده؛ صبر کن من به نامزدم زنگ میزنم که عصری بیاد دنبالمون با هم بریم اونجا.
نه من نمی‌توانستم صبر کنم؛ همین دو روز صبر کردن هم برایم به اندازه‌ی دو ماه گذشته بود و بیشتر از این صبر کردن در توانم نبود.
- نه من نمی‌تونم صبر کنم، اگه تو نمیای هم خودم تنهایی میرم.
فرزانه نچ‌نچی کرد.
- تو هم تو لجبازی دست‌کمی از داداشم نداری ها؛ خیلی خب باشه، بیا دنبالم با هم بریم.
پس از قطع تماس برای تخلیه‌ی هیجانم چند بار دیگر بالا و پایین پریدم. خودم هم باورم نمی‌شد که برای پیدا شدنِ احتمالی فرحان این‌همه خوشحال بودم، اما حقیقت این بود که من دیگر بدون فرحان نه می‌خواستم و نه می‌توانستم که‌ زندگی کنم و حال و احوالِ خرابم در این چند روز نبودنش هم شاهدی برای این حرف بود.
- چته دختر؟ چرا اول صبحی اینطوری بالا و پایین می‌پری؟!
جا خورده به سمت مادر که با تعحب نگاهم می‌کرد چرخیده و دستپاچه صاف و بی‌حرکت ایستادم.
- اِه سلام، بیدار شدین؟!
مادر قری به سر و گردنش داد و گفت:
- والا با اون سر و صدایی که تو راه انداختی مگه می‌شد خوابید؟!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

شرمنده لب گزیدم؛ آنقدر خوشحال شده بودم که پاک حضور مادر را هم از یاد برده بودم. قدمی به سمت مادر برداشته و همان‌طور که پتویش را بلند می‌کردم تا بر رویش بی‌اندازم گفتم:

- ببخشید من اصلاً حواسم نبود، شما بخوابین من قول میدم دیگه سر و صدا ‌نکنم.
مادر لبخند مهربانی زد.
- اشکالی نداره عزیزم؛ من خوابم نمیاد. حالا بگو ببینم چی‌شده که اول صبحی کبکت اینطوری خروس می‌خونه؟!
با این حرف مادر باز به یاد پیدا شدن فرحان افتادم و نیشم باز شد.
- هیچی؛ فکر کنم فرحان رو پیدا کردم.
مادر با تعجب ابروهایش را بالا انداخت.
- وا مگه گم شده بود؟!
سری به تایید تکان دادم.
- آره، نه یعنی گم که نشده بود، ولی از سه روز پیش تا حالا خبری ازش نبود. 
مادر لب روی هم فشرده و مغموم لب زد:
- لابد به‌خاطر حرف‌های ستاره رفته بود؛ آره؟!
سرم را آرام بالا و پایین کردم.
- بله، ولی حالا که پیدا شده دیگه ناراحت نباشین. منم میرم دنبالش و بابت این گم و گور کردن خودش حسابی دعواش می‌کنم؛ فقط باید قبلش کارهای ترخیص شما رو انجام‌ بدم.
مادر سری بالا انداخت.
- نمی‌خواد، چند دقیقه‌ی دیگه محمود میاد و کارهای ترخیص من رو انجام میده. تو برو به کارت برس.
- ولی…
مادر میان حرفم پرید:
- ولی نداره؛ مادرت وقتی یه چیزی میگه باید بگی چشم.
خوشحال و با چشمانی که مطمئناً از شدت ذوق برق می‌زد نگاهش کرده و با لبخندی که هیچ‌جوره جمع نمی‌شد گفتم:
- چشم.
- بی‌بلا!
به سمت صندلی‌ام رفتم و کیفم را از روی آن برداشتم. 
- پس من دیگه میرم.
مادر سری تکان داد و من با خداحافظی کوتاهی به سمت در چرخیدم و اولین قدم را برنداشته مادر صدایم زد.
- راستی نوا جان؟
متعجب سر چرخاندم.
- بله؟
مادر چشم در کاسه گرداند و همان‌طور که دستانش را تکان تکان می‌داد گفت:
- به این پسره بگو اگه واقعاً می‌خوادت دست مادرش رو بگیره و زودتر بیاد خواستگاریت، خوب نیست اینجوری.
لب روی هم فشردم تا خنده‌ام را پنهان کنم. واقعاً چطور می‌شد که در عرض چند روز مادرم از این رو به آن رو شود؟! واقعاً که جز معجزه هیچ جوابی نداشتم که به این سؤال بدهم.
- بازم چشم.
دوباره به سمت در چرخیدم و همان‌طور که از اتاق خارج می‌شدم صدا بلند کردم.
- این‌بار دیگه جدی جدی رفتم مامان جون، خداحافظ!
***

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

روستایی که فرزانه می‌گفت یک روستای کوچک در حوالی شهر بود؛ روستایی سرسبز و زیبا که به گفته‌ی فرزانه جمعیتش از سیصد نفر تجاوز نمی‌کرد و خانه‌های داخل آن اکثراً قدیمی و کلنگی به حساب می‌آمدند. خانه‌ی پدربزرگ فرزانه هم خانه‌ای قدیمی و نه چندان بزرگ بود که شاخه‌های بعضی از درختانش از دیوار نسبتاً کوتاهش بیرون زده بودند. ماشینم را جلوی در خانه پارک کردم و پیش از آنکه پیاده شوم به سمت فرزانه چرخیدم.
- فرزانه جون، میشه بذاری من اول برم داخل؟ آخه یه حرف‌هایی هست که فکر کنم باید خصوصی بهش بگم.
فرزانه سری تکان داد و با شیطنت گفت:
- باشه، ولی حواست باشه که باز داداشم رو فراری ندی ها!
من هم بی‌جان خندیدم. حالا که به این روستا آمده بودیم و با پرس‌و‌جوهایمان از حضور فرحان در این خانه مطمئن شده بودیم، باز اضطراب وجودم را فرا گرفته بود. اضطراب از اینکه نتوانم فرحان را راضی به برگشتن بکنم یا شاید رفتاری را از او بیینم که من را برنجاند، اما هر رفتاری هم که می‌کرد حق داشت؛ نه؟! با حرف‌هایی که ‌از ستاره شنیده بود، حق هم‌ داشت که از من عصبانی باشد. جلوی در کوچک و آبی رنگ خانه ایستادم؛ برای داخل شدن تردید داشتم، اما مگر چاره‌ای هم جز این بود؟ به قول پدرم مرگ یکبار و شیون هم یکبار! کلیدی که از فرزانه گرفته بودم را داخل قفل فرو بردم و چرخاندم؛ صدای تقِ باز شدن در لبم را به لبخندی باز کرد. در را هل دادم و قدمی به داخل خانه برداشتم. لحظه‌ای همانجا ایستادم‌ و نگاهم را به دور حیاط کوچک و پر از گل و درختِ خانه چرخاندم؛ تصویر پیش رویم برای فروکش کردن تمام حس‌های بدم کافی بود. دیدن درختان میوه و گل‌هایی که باوجود آمدن پاییز هنوز هم با طراوت و زیبا بودند و در آخر حوض کوچکی که جای کثیف و پر از لجن بودن، تمیز و پر از آب زلال بود آرامش عجیبی را به ذهن و قلبم سرازیر کرده بود. قدمی به سمت جلو برداشته و با صدایی بلند، فرحان را صدا کردم.
- فرحان؟! فرحان؟! 
در ورودی خانه با صدای قیژی باز شد و فرحان با عجله از خانه بیرون آمد. پله‌هایی که‌ به حیاط می‌رسید را دو تا یکی پایین آمد و با دیدن من اخم‌هایش درهم شد. من هم در این مدت نگاهم سرتاپای ظاهر نامرتب و آشفته‌ی او را رصد می‌کرد و به این فکر می‌کردم که یعنی او از دوریِ من به این وضع افتاده بود؟! 
- نوا؟! تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!
قدمی به سمتش برداشتم.
- اومدم بَرِت گردونم.
فرحان پوزخندِ تلخ و تمسخرآمیزی زد.
- بَرم گردونی؟! زحمت نکش، من خیال ندارم حالا حالاها برگردم اونم واس خاطر تویی که منو آدمم به حساب نیوردی! بیچاره فرزانه که فک می‌کرد تو عاشق من شدی!
حرفش به مذاقم خوش نیامد. من او را آدم به حساب نیاورده بودم؟! منی که در این چند روزه داشتم از نبودنش دق می‌کردم؟! اما حالا وقت گفتن این حرف‌ها نبود. حالا فقط باید راضی‌اش می‌کردم که همراه با من به شهر برگردد.
- به‌خاطر من نه، حداقل به‌خاطر خانواده‌ات برگرد.
فرحان با کج‌خلقی سر بالا انداخت.
- تو لازم نکرده سنگ خونواده‌ی منو به سینه بزنی؛ خونواده‌ی من بدون من هم از پس خودشون برمیان. 
راسی این خواستگار خوشتیپتون بِش برنمی‌خوره که جنابعالی پا شدی و اومدی اینجا دنبال من؟! 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

مغموم و بغض کرده به او که کنایه و متلک نثارم کرده بود و حالا قصد به داخل رفتن داشت خیره بودم. گفته بودم که حق دارد عصبانی باشد؛ نه؟!
- فرحان؟!
فرحان ایستاد و کلافه به سمتم چرخید.
- حرف اصلیتو بزن نوا؛ اعصابم رو خرد نکن!
حرفم را در دهانم مزه مزه کردم. باید حقیقت را می‌گفتم؛ اصلاً برای همین به اینجا آمده بودم دیگر!
- اشتباه می‌کنی فرحان؛ اون مرد خواستگار من نبود. اون فقط یه موکل ساده بود که قرار بود کارهای شکایتش رو پیگیری کنم.
فرحان باز پوزخند زد؛ آخ که این پوزخندهایش عجیب با اعصاب و روان من بازی می‌کرد!
- آره؛ تو گفتی و منم باور کردم. اگه موکلت بود پس اون دختره چی می‌گفت؟!
کلافه لب روی هم فشردم. ببین با یک دروغ خودم را در چه هچلی انداخته بودم!
- من خواستم جلوی اون دختره پُز بدم، واسه همین گفتم همچین خواستگار پولداری دارم. اگه باور نمی‌کنی می‌تونم زنگ بزنم به مادرم تا همه چیز رو برات توضیح بده.
موبایلم را از داخل کیفم بیرون کشیدم و خواستم شماره‌ی مادرم را بگیرم که دست فرحان به نشانه‌ی «صبر کن» بالا آمد.
- نمی‌خواد زنگ بزنی، باور کردم. حالا می‌تونی بری.
متعجب ابروهایم را بالا انداخته و به اویی که سعی می‌کرد خوشحالی‌اش را زیر نقابی از بی‌تفاوتی پنهان کند نگاه دوختم. می‌رفتم؟! کجا می‌رفتم؟!
- کجا برم؟! من اومدم تو رو برگردونم!
فرحان باز سرتقانه سر بالا انداخت.
- من نمی‌خوام برگردم. می‌خوام چند روز همینجا بمونم.
چند روز؟! این مرد چرا فکر دلِ دلتنگ من را نمی‌کرد؟!
- آخه چرا؟!
فرحان بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت.
- همینجوری؛ می‌خوام آب و ‌هوام عوض شه.
مستأصل و درمانده نگاهش کردم. این کارها دیگر چه بود که می‌کرد؟! آخر آب و هوا عوض کردن دیگر چه می‌گفت در این وضعیت؟! 
- آخه نمیشه که!
فرحان بی‌حوصله دستی در هوا تکان داد.
- خوب هم میشه، من می‌خوام برم تو خونه. تو هم اگه دیگه حرفی نداری برو.
چرخید تا برود که ملتمسانه صدایش زدم.
- فرحان صبر کن!
فرحان ایستاد و با چهره‌ای پر از سؤال به سمتم برگشت.
- باز چیه؟!
باز در سکوت نگاهش کردم؛ دلم می‌خواست بگویم که نرو. بگویم که من دوستت دارم و نمی‌خواهم از تو دور باشم! ولی شرم و خجالت این اجازه را به من نمی‌داد. فرحان سکوتم را که‌ دید با حرص غرید:
- دِ خب لعنتی تو که منو دوست داری چرا یه کلمه نمیگی که من و خودت و خلاص کنی؛ هان؟!
جا خورده و‌ خجالت‌زده سر به زیر انداختم. از کجا فهمیده بود که‌ در سر من چی می‌گذرد؟! بعلاوه او هم این جمله را به من نگفته بود که حالا از من توقع «دوستت دارم» گفتن داشت. حق به جانب و با من و من گفتم:
- خب… خب مگه تو به من گفتی که من به تو بگم؟!
فرحان با بهت چشم گشاد کرد.
- چیو نگفتم؟!
نگاه زیرزیرکی به او انداخته و با کج کردن سرم معصومانه جواب دادم:
- همین که دوستم داری رو دیگه.
فرحان مبهوت و ناباور خندید. خنده‌ای که در عین شوکه بودنش خوشحال و ذوق‌زده هم به‌نظر می‌رسید.
- ولی من که از تو خواستگاری کردم؛ تو گفتی نه.
سری به تایید تکان دادم.
- آره؛ خواستگاری کردی، ولی هیچ‌وقت نگفتی که دوستم داری! من هم واسه همین نه گفتم.
فرحان زیرکانه پرسید:
- یعنی اگه الان بگم خواستگاریم رو قبول می‌کنی؟!
باوجود اینکه قلبم از هیجان میان گلویم می‌تپید و دستانم از شوق به لرزش افتاده بود، اما با ناز پشت چشمی برایش نازک کرده و گفتم:
- حالا تو امتحان کن، شاید قبول کردم.
فرحان که حالا خنده‌اش به هیجان و اشتیاق تبدیل شده بود، پیش پایم زانو زد و در همان حال یکی از گل‌های داخل باغچه را چید و به سمت من گرفت.
- دوستت دارم! حالا با من ازدواج می‌کنی؟!
نگاهم را از او دزدیدم؛ می‌دانستم که زندگی با او همیشه همینقدر شیرین نخواهد بود و مطمئناً روزهایی می‌رسد که از دست یکدیگر ناراحت می‌شویم، عصبانی می‌شویم و یا حتی با یکدیگر قهر می‌کنیم، اما با وجود تمام این‌ها باز عشق بود که ما را بهم پیوند می‌داد.
- با اینکه می‌دونم یه روزی میرسه که من رو به حد مرگ از این ازدواج پشیمون می‌کنی، ولی… بله!
فرحان مثل کسی که همه‌ی دنیا را به او داده باشند بلند و ذوق‌زده خندید و در میان خنده، همان‌طور که از جایش برمی‌خاست لب زد:
- نگران نباش؛ کاری می‌کنم که از زنده بودنت شاید، ولی از ازدواج با من هیچ‌وقت پشیمون نشی!


پایان

۱۴۰۵\۵\۲

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...