رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و نهم

قبل از اینکه آهو چیزی بگه، من گفتم:

ـ اون هیچی به من نگفته؛ من خودم فهمیدم.

همین لحظه یه زنه دیگه با استرس اومد بیرون و پرسید:

ـ اینجا چه خبر شده ؟؟ این سرو صداها برای چیه؟!

حدس زدم که زن آرمان باشه! با تهدید به جفتشون نگاه کردم و جلوی آهو وایستادم و گفتم:

ـ اگه این دختر فردا نیاد مدرسه، زندگیتون و به جهنم تبدیل میکنم. 

بعدش بدون هیچ حرفی دست آهو رو گرفتم و رفتم سمت ماشین و گفتم:

ـ بشین عزیزم.

اونم بدون هیچ حرفی نشست. حالش و می‌دیدم دلم براش کباب می‌شد!! چطور جرئت می‌کرد اینجور خواهر خودشو کتک بزنه؟؟! داشتم دنده رو جابجا می‌کردم زیر لب گفتم:

ـ پسره عوضی!

آهو با حالت ناراحت ازم پرسید:

ـ کجا می‌رویم بردیا؟

ـ میریم بیمارستان، یه پمادی چیزی بخرم برات...شاید هم صورتت ضرب دیده باشه و باید عکس بگیری!

ـ بردیا چرا خودتو تو دردسر می‌ندازی؟؟ باور کن آرمان ولت نمیکنه!! الان نگاه نکن که کوتاه اومده!

با جدیت رو بهش گفتم:

ـ جرئت داره حرف بزنه تا از دستش شکایت کنم!

آهو حرفی نزد اما وسطای راه گفت:

ـ هیچکس این کاری که تو برام کردی رو انجام نمی‌داد بردیا، مرسی واسه بودنت...

دستشو گرفتم توی دستام و آروم بوسیدم و گفتم:

ـ قربونت برم من، چون هیچکس حق نداره باهات این مدلی رفتار. کنه مگه اینکه از رو جنازه من رد بشه!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 201
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: عشقی زیرِ خاکستر نام نویسنده: غزال گرائیلی  مقدمه: آن یک نفر گاهی همه زندگیم هست. برای همین است که دلم برای همان یک نفر تنگ می‌شود. این روزها بار بزرگی

پارت اول بازم پنج شنبه شده بود و وقتی اون رسیده بود که برم پیش تنها رفیق این روزای خودم و باهاش درد و دل کنم. مادر عزیزم که خیلی زود تنهام گذاشت! اگه الان زنده بود، شاید خیلی از دردهایی که الان م

پارت دوم رسیدم پیش قبر مادرم...با گریه به اسمش روی این سنگ یخ خیره شدم و بغضم و رها کردم‌. کنار سنگ قبرش نشستم و گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده مامان قشنگم! بعد از تو دیگه زندگیم هیچ معنا و ر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاهم

با خوشحالی نگام کرد اما دیگه چیزی نگفت. بردمش بیمارستان و گوشه لبش و دو سه تا بخیه زدن و دکتر یکسری پماد نوشت که براش خریدم و بهش تاکید کردم که حتما ازشون استفاده کنه...موقعی که جلوی در خونشون نگه داشتم، بهش نگاه کردم و گفتم:

ـ فردا تو کلاس ببینمت آهو!

خندید ولی سرشو انداخت پایین و گفت:

ـ با این صورت بیام مدرسه؟؟!

گفتم:

ـ من با همین صورت هم دوست دارم تو رو جلوی خودم ببینمت!

چیزی نگفت. نمی‌خواستم بهش اصرار کنم، بنابراین گفتم:

ـ حالا اگه خودت سختته ، بذار یه تایم بگذره صورتت که بهتر شد بیا! مثلا هفته بعد!

گفت:

ـ باشه.

لپشو کشیدم و گفتم:

ـ چقدر دلم برای خنده‌هات تنگ شده بود!!

گفت:

ـ منم خیلی دلم برات تنگ شده بود! 

پرسیدم:

ـ گوشیتو ازت گرفته؟؟

سرشو با ناراحتی تکون داد که گفتم:

ـ ایراد نداره، یکی دیگه برات میخرم. 

سریع گفت:

ـ نه بابا، همون و سعی میکنم پیدا کنم. 

ـ از خودت بهم خبر بده آهو! 

چشمکی بهم زد و داشت از ماشین پیاده می‌شد که گفت:

ـ نگران نباش.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و یکم

یه چند روزی نیومدش مدرسه تا اینکه یه روز وقتی کلاسم تموم شده بود و داشتم از مدرسه خارج می‌شدند اتفاق عجیبی افتاد! یه شماره غریبه برام زنگ زد...شمارشم خیلی عجیب بود!! با تعجب جواب دادم:

ـ بفرمایید,؟!

یهو صدای پر از اضطراب آهو تو گوشم پیچید:

ـ بردیا..بردیا صدام میاد؟!

همینجور متعجب گفتم:

ـ آهو چیشده؟؟! آره صدات میاد.

گفت:

ـ بردیا خیلی نمیتونم حرف بزنم؛ از تلفن عمومی بهت زنگ زدم...بردیا یه اتفاق بد افتاده!

قلبم ریخت...با خودم گفتم نکنه بازم اون برادر عوضیش اذیتش کرده باشه!! سریع پرسیدم:

ـ بازم برادرت...

وسط جملم یهو زد زیر گریه و گفت:

ـ بردیا به زور میخوان شوهرم بدن!! اونم با یه مردی که همسن بابامه...

گوشام داشت درست می‌شنید؟!! آهو چی داشت میگفت؟! گفتم:

ـ منظورت چیه؟! چه ازدواجی؟ چه شوهری؟ این موضوع دیگه از کجا درومد؟؟

گفت:

ـ آرمان بهش بدهکاره؛ نتونست پولشو بده و گفت در عوض خواهرت و می‌خوام.

زیرلب گفتم:

ـ مرتیکه بی‌غیرت سگ صفت!

صدای گریه آهو دلمو آتیش می‌زد و خونم‌ و به جوش میورد!! سعی کردم آرومش کنم...گفتم:

ـ عزیزم، آروم باش لطفاً! چنین اتفاقی نمیفته. می‌دونی اسم اون طرف چیه؟ یا شغلش و میدونی؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و دوم

گفت:

ـ اسمش جلاله ولی فامیلیش و نمی‌دونم. سمت جنوب کمربندی یه جایی هست ماشینای دزدی رو میبرن اونجا...صاحب اونجاست!

یعنی واقعا واسه همچین برادری تاسف خوردم که داشت خواهر خودشو قربانی کارای خودش می‌کرد اما من به این موضوع اجازه نمی‌دادم. این دختر مال من بود و من کسی بودم که باهاش ازدواج می‌کنه. بنابراین گفتم:

ـ اصلا لازم نیست بترسی آهو جان! برو خونه...می‌دونی که من نمی‌ذارم همچین اتفاقی بیفته دیگه ؟؟

همینطور که گریه می‌کرد گفت:

ـ تنها کسی که به ذهنم اومد براش زنگ بزنم تو بودی بردیا، فقط به تو اعتماد دارم.

ـ منتظرم باش تا بیام. برو خونه فعلا.

باهاش خداحافظی کردم و گوشیو قطع کردم. سریع سوار ماشین شدم و به آرش زنگ زدم..آرش بابت پرونده‌هایی که قبول می‌کرد، خیلی از این جاها رو می‌شناخت! آرش بعد چندتا بوق گوشیو برداشت و گفت:

ـ به به! سلام آقا معلم.

سریع گفتم:

ـ آرش لطفاً سریع بگرد، آدرس دقیق یه مرد به اسم جلال سمت جنوب کمربندی مکانشه رو پیدا کن.

آرش با تعجب پرسید:

ـ باز چه خبر شده بردیا؟؟!

با کلافگی گفتم:

ـ بازم برادر عوضیه آهو براش مشکل درست کرده!

ـ ای بابا، این بار قضیه چیه؟

ـ تو آدرس و پیدا کن، من میام دنبالت بهت میگم!

ـ باشه بهت خبر میدم. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و سوم

دو ساعت بعد بهم زنگ زد و گفت که آدرسش و از طریق یکی از واسطه‌ها و پرونده‌هایی که داشت پیدا کرده. رفتم دنبال آرش و مستقیم رفتیم همون مسیر...کلی ماشینای دزدیده شده اونجا بود...با صدای بلند اسم مرده رو فریاد زدم:

ـ کحایی جلال؟؟؟ بیا بیرون...

یهو از پشت سرمون یه پیرمرده تریاکی با قد خمیده اومد و با صدای خماری گفت:

ـ تو دیگه کی هستی؟؟ چی میخوای؟؟

به سر و تیپ یارو نگاه کردم!! آرش متعجب تر از من گفت:

ـ بردیا این آرمان دیگه چجور برادریه؟؟ خواهر دسته گلش و میخواد بده به این شیره‌کش؟!

با حرص زیرلب گفتم:

ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشه!!

رفتم نزدیکش و پرسیدم:

ـ جلال تویی؟؟

به سرتاپای من نگاه کرد و گفت:

ـ جنابعالی؟؟!

گفتم:

ـ از آرمان چقدر طلب داری؟؟ بگو همین الان چکشو برات بنویسم!

بازم به سر تا پای من نگاه انداخت و گفت:

ـ آرمان؟!

با بی‌حوصلگی گفتم:

ـ آرمان عمادی.

پوزخندی زد و گفت:

ـ تو به قیافت نمیخوره اهل این داستانا باشی و رفیق آرمان باشی. راستشو بگو، قضیه چیه که داری کمکش میکنی؟؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و چهارم

محکم زدم به قفسه سینه‌اش که پرت شد رو زمین و گفتم:

ـ ایناش به تو ربطی نداره، تو طلبتو بگیر و اون دختر و بیخیال شو!

جلال خندید و گفت:

ـ من خودم بهش مهلت دادم تا پول و بیاره اما خودش خواهرشو پیشنهاد داد. 

بعدش چندش آور خندید و گفت:

ـ کی هست که از اون خواهر قشنگش خوشش نیاد؟!

دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم روش تا جون داشتم کتکش زدم و اگه آرش جلومو نمی‌گرفت، احتمالا کشته بودمش...آرش همون‌طور که منو کنترل می‌کرد رو به جلال گفت:

ـ تو هم دیگه لفتش نده مردک!! بگو چقدر میخوای؟

بازم نگاهی به من کرد و گفت:

ـ دنبالم بیاین!

پشت سرش راه افتادم و اون مبالغی که آرمان بابت قمار بدهکار بود و براش چک کشیدم. بعدش رو بهش گفتم:

ـ اون مدارک لازم و بده بهم.

مدارک و بهم داد و گفت:

ـ فکر نمی‌کردم آرمان اینقدر برات عزیز باشه که اینهمه بدهیش و بخوای بدی!

نگاش کردم و گفتم:

ـ آرمان ذره‌ایی برام مهم نیست بخاطر آهو اینکارو میکنم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و پنجم

بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و رفت مدارک و برام آورد. ازش گرفتم و راه افتادم سمت خونه آهو اینا...به آرش گفتم:

ـ تو ماشین منتظرم باش تا برگردم!

با توپ پُر رفتم در خونشون و محکم کوبیدم به در. آرمان با قیافه عصبی و غرغر کنان اومد درو باز کرد و گفت:

ـ چه خبرته؟؟! 

بعد با دیدن من تعجب کرد و گفت:

ـ تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟!

ورقه‌ها رو پرت کردم تو صورتش و گفتم:

ـ بدهیتو صاف کردم. از این به بعد اون دختر و راحت می‌ذاری! فهمیدی چی گفتم؟!.

محکم زد تو قفسه سینه ام و گفت:

ـ اون خواهر منه، به تو چه ربطی داره که قراره با زندگیش چیکار کنم!

همین لحظه آهو از پشت سرش اومد بیرون و با ذوق گفت:

ـ بردیا!

آرمان تا صداشو شنید برگشت سمتش و با همون عصبانیت گفت:

ـ تو بهش خبر دادی مگه نه؟؟

داشت دستشو می‌برد سمتش که با تمام قدرتم مچ دستش و تو هوا گرفتم و با حرص گفتم:

ـ دستاتو میشکونم اگه یبار دیگه دست روش بلند کنی!

با تعجب بهم نگاه می‌کرد و می‌پرسید:

ـ آخه به تو چه؟؟ تو کی هستی؟؟ هان!؟

با اطمینان گفتم:

ـ حالا که فرستادمت هلفدونی میفهمی من کیم!

یهو انگار ترسید...اما من بهش اصلا اطمینان نداشتم. همینجور که مچ دست آرمان تو دستم بود رو به آهو گفتم:

ـ آهو وسایلت و سریعا جمع کن!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و ششم

آهو متعجب نگاهم کرد. با تأکید رو بهش گفتم:

ـ سریعتر!

آرمان هم از حرفم شوکه شد و گفت:

ـ میخوای کجا ببریش؟؟

نگاش کردم و گفتم:

ـ هر جایی که تو اونجا نباشی! جاش خیلی امن تره.

آرمان داد و بیداد کرد و شروع به فحش دادن کرد اما آهو با کوله پشتی و یه ساک کوچیک اومد بیرون و با لبخند رو بهش گفتم:

ـ بریم عزیزم!

آرمان کوله‌اشو کشید و گفت:

ـ اگه رفتی، دیگه حق نداری پاتو تو خونه من بذاری آهو، حتی جنازتم نباید بیاد اینجا!

آهو با بغض نگاش کرد و اشکهاش رو گونه‌اش سر می‌خوردند. دستشو محکم گرفتم و گفتم:

ـ به تو هیچوقت احتیاج پیدا نمیکنه! نگران نباش.

بعدش رفتیم سمت ماشین...آهو ازم پرسید:

ـ منم کجا می‌بری بردیا؟!

نگاش کردم و گفتم:

ـ بهم اعتماد داری؟

گفت:

ـ معلومه!

ـ پس بدون اینکه چیزی بپرسی باهام بیا!

آهو بهم لبخند زد و سوار ماشین شد. تو ماشین آرش و آهو رو بهم معرفی کردم و باهمدیگه آشنا شدن.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و هفتم

آرش با تعجب نگاهی بهم کرد و آروم ازم پرسید:

ـ بردیا چه خبره؟! این دختره چرا با ساک اومده؟

منم مثل خودش آروم گفتم:

ـ می‌برمش خونه ما، نمی‌ذارم بیشتر از این اذیتش کنند! باهاش ازدواج میکنم.

آرش با حالت شوکه بهم نگاه کرد و پرسید:

ـ چی؟! 

گفتم:

ـ بنظرم وقتش رسیده که مامان و با عروسش آشنا کنم.

آرش گفت:

ـ بنظرم خاله زیاد از این موضوع استقبال نمیکنه.

بعدش یکم مکث کرد و گفت:

ـ خصوصا وقتی بفهمه که دختره چه خانواده‌ایی داره!

با حرص نگاش کردم و گفتم:

ـ خیلی ممنونم آقا آرش، خوب بهم امیدواری میدی!!

آرش خندید و گفت:

ـ خب داداش دارم واقعیتا رو بهت میگم دیگه.

چیزی نگفتم. ته دل خودمم می‌دونستم که حق با آرش بود اما من تمام تلاشم و می‌کردم که اینجور نشه!! چون من در هر صورت این دختر و دوست داشتم و باهاش ازدواج می‌کردم. و دوست داشتم که خانوادمم راضی از این تصمیمم باشند.

آرش و توی مسیر پیاده کردم و با آهو رفتیم سمت خونه. جلوی در که وایستادم، آهو پرسید:

ـ اینجا کجاست؟

گفتم:

ـ خونه ما...

گفت:

ـ بردیا الان خانوادت راجب من چه فکری میکنن؟! بنظرم کار درستی نمی‌کنیم. خودتو بخاطر من اینقدر توی دردسر ننداز!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و هشتم

با لبخند رو بهش گفتم:

ـ تو برای من فقط رحمتی! چه دردسری دختر؟!

خندید و گفت:

ـ امیدوارم خانوادت با دیدن من عصبانی نشن.

همین لحظه مش قربون درو باز کرد و همزمان که می‌رفتم داخل گفتم:

ـ مهم نیست! باید زودتر از اینا با همسر آیندم آشناشون می‌کردم.

با چشمایی از حدقه درومده نگام کرد و پرسید:

ـ بردیا!!

از حالت صورتش خندم گرفت و گفتم:

ـ خب چیه!! راست میگم دیگه! زود باش ، پیاده شو...

از ماشین پیاده شد و ساکش و گرفتم توی دستم و مش قربون با دیدن ما کمی تعجب کرد اما با روی خوش گفت:

ـ خوش اومدین آقا!

گفتم:

ـ ممنونم، همه خونه‌ان دیگه؟؟

مش قربون گفت:

ـ بله آقا همه هستن، منتظر شمان!

خیلی استرس داشتم از صورتش معلوم بود کاملا. دستشو محکم توی دستام گرفتم و گفتم:

ـ بریم عزیزم.

درو باز کردم. راستشو و بخوای از عکس العمل مامان هم خیلی می‌ترسیدم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و نهم

مامان و میان و پریسا با دیدن ما تعجب کردم و خوشامدگویی تو دهنشون خشک شد!! مامان بهم نگاه کرد و با لبخند گفت:

ـ پسرم خوش اومدی! 

بعدشم رو به آهو گفت:

ـ دخترم شما هم خوش اومدی!

آهو هم با خوشرویی گفت:

ـ خیلی متشکرم!

پریسا اومد نزدیکتر و دست به سینه روبرومون وایستاد و گفت:

ـ بردیا معرفی نمیکنی؟؟

همون‌طور که دستای آهو رو محکم گرفته بودم گفتم:

ـ آهو دختریه که قراره باهاش ازدواج کنم.

مامان یهو محکم زد تو صورتش و گفت:

ـ خدا مرگم بده!! چی داری میگی بردیا؟؟

پریسا دستش و محکم گرفت و گفت:

ـ مامان آروم باش توروخدا!

گفتم:

ـ مامان آهو همون دختریه که گفتم سرخاک دیدمش...سرنوشت دوباره منو تو مسیرش قرار داده و می‌خوام باهاش ازدواج کنم.

پریسا یه نگاهی به سرتاپای آهو انداخت و گفت:

ـ اصلا این دختر کیه بردیا؟؟ خانوادش کین؟؟

کیان قبل من رو بهش با تحکم و جدیت گفت:

ـ تو دخالت نکن پریسا!

مامان با گریه نشست رو مبل و گفت:

ـ چرا دخالت نکنه؟؟ هان؟؟ دختر غربیه رو آورده پیش من میگه می‌خوام باهاش ازدواج کنم...

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصتم

اوضاع دیگه داشت خیلی قاراشمیش می‌شد. این وسط دلم برای آهوی بیچاره سوخت که مجبور بود این حرفا رو تحمل کنه!! کیان اومد سمت منو و آهو و رو بهم گفت:

ـ بردیا چرا از قبل بهم نگفته بودی؟؟ مامان و آماده می‌کردم.

با چشم و ابروم به آهو اشاره کردم که کیان لبخندی بهش زد و گفت:

ـ ببخشید توروخدا؛ بردیا هممون و تو عمل انجام شده گذاشت.

آهو چشماش پر اشک شد و با کوله پشتیش وسط سالن ایستاد و هیچ چیزی نگفت. کیان منو کشوند کنار و گفت:

ـ ببینم بردیا تو مطمئنی که میخوای باهاش ازدواج کنی؟؟ منظورم اینه که فکراتو خوب کردی؟؟ راستش آرش یسری چیزا راجب خانوادش بهم گفت و من...

حرفش و با کلافگی قطع کردم و گفتم:

ـ الان تو که با یه دختر با اصل و نسب خانواده‌دار ازدواج کردی، خوشبختی داداش؟؟

کیان انتظار نداشت مچشو بگیرم!! سکوت کرد و بهم نگاه کرد. گفتم:

ـ حداقلش اینه که من عاشق آهو هستم. می‌دونم که چقدر دختر معصوم و دل پاکیه! 

فخری خانوم یه لیوان آب قند برای مامان آورد و مامان با گریه میزد رو زانوش و می‌گفت:

ـ حال من با این چیزا خوب نمیشه فخری!! این پسر چرا اینکارا رو باهام می‌کنه؟!

با عصبانیت رفتم سمتش و گفتم:

ـ مامان مگه تو نمی‌خواستی سر و سامون گرفتن منو ببینی؟؟!

مامان هم با عصبانیت و همینطور که گریه می‌کرد گفت:

ـ اینجوری؟! ما اصلا نمی‌دونیم که این دختر کیه!

گفتم:

ـ این دختر اسم داره! اسمشم آهوئه. تو مشکلت این نیست که خانوادشو نمیشناسی، مشکلت اینه که زن منو با نظر خودت انتخاب نکردی مامان! اما باید بهت بگم که من داداشم نیستم که برای زندگیم بِبُری و بدوزی.

پریسا و کیان و حتی خوده مامان هاج و واج نگام می‌کردن.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و یکم

دوباره دستای آهو رو توی دستام گرفتم و با همدیگه راه افتادیم طبقه بالا...قبل از اینکه پا روی پله بذارم، با صدای بلند گفتم:

ـ من این دختر و دوست دارم و باهاش ازدواج میکنم. لطفاً همه طبق تصمیم من با آهو رفتار کنند.

دیگه کسی حرفی نزد. رو به فخری خانوم گفتم:

ـ فخری خانوم، لطفا اتاق مهمان رو برای آهو حاضر کنید!

فخری خانوم گفت:

ـ چشم پسرم!

رفتیم بالا و همزمان آهو با صدای آروم گفت:

ـ بردیا خانوادت از وجود من تو این خونه راضی نیستن که حقم دارن. منو یهویی آوردی جلوشون ، انتظار داشتیم چه واکنشی نشون بدن؟!!

در اتاق و باز کردم و رفت داخل...رو بهش گفتم:

ـ بالاخره عادت میکنن آهو، شاید تو این بین تا زمانی که ازدواج کنیم، یکم بهت سخت بگذره اما تو هم بخاطر من تحمل می‌کنی مگه نه؟؟

با عشق نگام کرد و گفت:

ـ تو منو از دست اون جلال و آرمان نجات دادی؛ معلومه که بخاطر تو تحمل میکنم بردیا! تنها دلخوشیه من تو این زندگی تویی...

موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفتم:

ـ دلخوشیه منم همینطور!

همین حین یهو فخری خانوم در باز کرد که آهو ناخودآگاه یه قدم رفت عقب، فخری خانوم هم سرشو انداخت پایین و گفت:

ـ ببخشید پسرم که بد موقع مزاحمت شدم! میخواستم بگم که اتاق مهمان حاضره.

لبخندی بهش زدم و گفتم:

ـ ممنونم.

بعد رفتنش، رو به آهو گفتم:

ـ تو برو یکم استراحت کن و رو درسهات کار کن! می‌دونی که فردا امتحان داری!

آهو خندید و گفت:

ـ اگه جایی اشکال داشتم، بهم کمک میکنی دیگه ؟

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و دوم

واسه این حالتای صورتش ضعف می‌کردم!!! لپشو کشیدم و گفتم:

ـ معلومه که کمکت میکنم آهوی پر کرشمه.

خندید و از اتاق رفت بیرون. بعد رفتنش، کنار بالکن اتاق وایستادم و به این فکر کردم که چه راه طولانی برای قانع کردن خانوادم دارم. اول از همه هم مامان. چقدر تو این مسیر پر پیج و خم قرار بود به آهو سخت بگذره اما من تمام تلاشم و می‌کردم که جلوشون وایستم و نذارم تا اذیتش کنند.

( آهو )

خداروشکر که بردیا رو پیدا کرده بودم. عین یه قهرمان تو زندگی من اومد و منو از دست برادرم نجات داد. آرمان این روزا بخاطر اینکه مردم منو کنار بردیا دیده بودن، حسابی قاطی کرده بود پاشو کرده بود تو یه کفش که من زن یه مرد همسن بابام بشم...میخواست در عوض بدهیش، تنها خواهرش و بسپره به یکی عوضی تر از خودش. خداروشکر که به بردیا گفتم و اونم بدهی آرمان و داد و وقتی فهمید که من تو خونه خیلی بهم سخت میگذره، بهم گفت وسایلم و جمع کنم و همراهش برم و راستش منم بدون هیچ سوالی باهاش راه افتادم. چون بهش اعتماد داشتم و می‌دونستم که هر جا منو ببره، از این جهنمی که توش هستم، خیلی بهتره...اما ماجرا اینجوری پیش نرفت و خانوادش با دیدن من خیلی عصبانی شدن و مادرش و زنداداشش با تنفر بهم نگاه می‌کردن، خصوصا وقتی اصرار بردیا راجب ازدواجش با منو شنیدن!

خب حق داشتن! خانواده من کجا و خانواده بردیا کجا!! اما بردیا به هیچ وجه کوتاه نیومد و جلوی همه ایستاد. دستم و محکم گرفت و به خدمشون گفت تا برام یه اتاق آماده کنند. خیلی خوشحال بودم از این که بین اینهمه سختی دنیا، بردیا کنارم بود. قرار بود سخت ترم بشه! اینو خوده بردیا بهم گفت و منم گفتم که بخاطرش همه چیزو تحمل می‌کنم. همین که کنارم باشه، کافیه!

اتاقی که بهم دادن، واقعا قشنگ بود. یکم روی تخت دراز کشیدم تا اینکه با صدای زنداداشش از جا پریدم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و سوم

با عصبانیت می‌گفت:

ـ بهت میگم بلند شو!

با ترس و لرز تو جام نشستم. با نفرت بهم زل زده بود!!! مگه من باهاشون چیکار کرده بودم که باهام اینجوری رفتار میکردن؟؟! با انگشت تهدید بهم اشاره کرد و گفت:

ـ فکر اینجا موندن و از سرت بیرون کن! به حرفی هم که بردیا زده دلت و خوش نکن!

هیچ حرفی نزدم. بردیا بهم گفته بود که مسیرمون قراره خیلی سخت باشه!! زنداداشش دوباره پوزخند زد و گفت:

ـ یه دهاتی مثل تو، واقعا راجب خودت چی فکر کردی؟؟ بردیا دو روز باهات سرگرم میشه و بعد دلشون میزنی و میندازتت کنار!

می‌دونستم برای اینکه ذهنم و درگیر کنه داره این حرفا رو میزنه. بازم سکوت کردم و چیزی نگفتم. که سکوتم بیشتر عصبانیش کرد و با صدای بلند گفت:

ـ حرف بزن دیگه دهاتی!! خوب گوشاتو باز کن! دو روز اینجا میمونی و بعدش به بردیا میگی خسته شدی و برمی‌گردی به همون قبرستونی که ازش اومدی!

با ناراحتی نگاش کردم ولی با ادب کامل گفتم:

ـ اگه نرم چیکار میکنی؟؟

پوزخندی زد و گفت:

ـ زندگیتو برات جهنم میکنم! طوری که صدبار آرزوی مرگ کنی!

داشت می‌رفت سمت در که گفت:

ـ حالا بشین و خوب به حرفام فکر کن!

بعدشم درو محکم کوبید و رفت بیرون. این دختره حتی از حانیه هم بدتر بود! واقعا با این زنه و مادر بردیا قرار بود چیکار کنم؟؟ اما بازم به خودم امیدواری میدادم و می‌گفتم که بخاطر بردیا همه اینارو تحمل می‌کنم. رفتم سمت اتاق بردیا و خواستم در بزنم که صدای برادرش توجهم و جلب کرد:

ـ بردیا تو مطمئنی که میخوای با آهو ازدواج کنی؟ یا فقط دلت براش سوخته؟؟

بردیا با عصبانیت گفت:

ـ بچه شدی کیان؟؟! من هیچوقت از رو دلسوزی کاری انجام نمی‌دم. اینو که خودت بهتر می‌دونی!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و چهارم

کیان گفت:

ـ می‌دونم داداش ولی آخه وقتی یهویی آوردیش تو خونه...

بردیا حرفش و قطع کرد و گفت:

ـ اون برادر عوضیش آخر سر این دختر و به یاد می‌داد. دلم نمیومد اونجا تنها بمونه...

یکم مکث کرد و با ناراحتی گفت:

ـ فکر کن تمام تلاشش و کرد تا دختره با بدهیش عوض کنه و به عقد یه مرده همین باباش دربیاره...

کیان با تعجب پرسید:

ـ چی؟!! باورم نمیشه‌...چقدر بی‌غیرت!!

بردیا گفت:

ـ والا حتی بی‌غیرت ترین برادرم اینکارو نمیکنه!

هم دلم به حال خودم سوخت و هم اینکه خیلی خوشحال شدم از اینکه بردیا اینقدر بهم اهمیت می‌داد. اینقدر تو فکر رفته بودم که با باز شدن در نتونستم فرار کنم! تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم‌. کیان با دیدن من خندید و گفت:

ـ چی شده آهو؟!

از قیافش هم مشخص بود که فهمیده فالگوش وایستادم اما نخواست به روی خودش بیاره! دست و پامو گم کردم و با تته پته گفتم:

ـ من....هیچی..را...راستش اومدم تا...

حرفم و قطع کرد و باز با خنده گفت:

ـ بین خودمون بمونه ولی بنظر من تو بردیا واقعا بهم میاین! یکم مردد بودم اما دختر خیلی خوبی بنظر میای!

حرفاش به دلم نشست و باعث شد لبخند بشینه رو لبام!! برخلاف مادرش و زنش، کیان هم مثل بردیا خیلی مرد خوبی بنظر می‌رسید!

ازش تشکر کردم و داشتم وارد اتاق می‌شدم که بردیا اومد و پرسید:

ـ چیشده؟

کیان قبل من گفت:

ـ همسر آیندت کارت داره آقا بردیا! منتها قبل اینکه بیاد داخل فکر کنم حرفامون توجهش و جلب کرد!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و پنجم

بهش نگاه کردم که یهو خودش خندید و رو به من و بردیا گفت:

ـ شوخی میکنم!! خب من شما دوتا مرغای عشق رو تنها می‌ذارم.

بعدش رفت پایین. بردیا رو بهم گفت:

ـ خسته شدی عزیزم؟؟!

با لبخند گفتم:

ـ راستش اومدم ببینم تو چیکار میکنی؟؟ میترسم اگه برم پایین از دستم عصبانی بشن!

بردیا خندید و گفت:

ـ بیخود میکنن! پس بفرما داخل یه چایی بریزم رو بالکن باهم بخوریم.

با ذوق رفتم داخل اتاقش....و واقعا اتاقش ویو قشنگی داشت و منظره روبروی بالکنش به فضای شهر بود! من رفتم سمت بالکن که بردیا دکمه چایی ساز و فشرد و اومد از پشت بغلم کرد و گونمو بوسید...زیر گوشم آروم‌ گفت:

ـ چقدر خوبه که من تو رو پیدا کردم!

گفتم:

ـ منم خیلی خوشحالم!

بعدش از آغوشش اومدم بیرون و گفتم:

ـ ولی هنوز درسمو نخوندم بردیا!

بردیا روی صندلی بالکن نشست و با خنده گفت:

ـ من مطمئنم که تو نخونده هم همشو بلدی!

گفتم:

ـ این جلسات آخر خیلی غیبت داشتم!!

بردیا دستی تو موهاش کشید و گفت:

ـ منم همش سر کلاس تو دلم میگفتم این چشم قشنگ من کجاست تا ازش انرژی بگیرم؟؟!

با خجالت و ذوق گفتم:

ـ بردیا!

بردیا خندید و گفت:

ـ باشه، خجالت نکش! اونایی که بلد نیستی رو هم باهات کار می‌کنم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و ششم

رفتم چایی رو ریختم و روی میز گذاشتم و گفتم:

ـ پس بیا وقت تلف نکنیم!

لپمو کشید و گفت:

ـ چشم!

جزوه‌ها رو آورد روی میز گذاشت و با جدیت هر چی تمام داشت بهم درس می‌داد اما من حتی یه کلمه هم نمی‌فهمیدم! اینقدر دوسش داشتم و محو تماشاش و کارایی که برام انجام داد، شده بودم که اصلا نمی‌تونستم به درسش گوش بدم!! یجا خودکار و جلو چشمام تکون داد و پرسید:

ـ آهو بهم گوش میدی؟؟

سریعا دستم و از زیر چونه‌ام برداشتم و گفتم:

ـ آ...آره، آره! دارم گوش میدم!

خندید و خودکار و داد دستم و گفت:

ـ پس بی‌زحمت این سوالم حل کن، ببینم یاد گرفتی یا نه!

وای!!! مچم و گرفته بود!!! حالا باید چیکار میکردم؟؟! حداقلش این بود خودم برم بخونم و یکم تمرین کنم تا یاد بگیرم! الان اصلا به حرفاش نتونستم گوش بدم!! بردیا همینطور زیرنظرم داشت و از چاییش می‌خورد. تا اینکه فخری خانوم بالاخره نجاتم داد...اومد داخل و گفت:

ـ پسرم شام آمادست!

بردیا رو بهم گفت:

ـ خوب قسر در رفتی!!

زیر لب گفتم:

ـ بردیا حلش می‌کنم.

بعدش صندلی رو برام کشید عقب و منتظرم شد تا با همدیگه بریم پایین. اما من حس خوبی نداشتم. سختم بود تو جمعی قرار بگیرم که ازم متنفر بودن!! چاره داشتم به بردیا میگفتم نمیام پایین اما می‌دونستم که مخالفت می‌کنه. رفتیم پایین و طبق انتظارم مادرش و پریسا جوری نگام می‌کردن که انگار میخواستن خونمو بمکن.

فقط کیان با روی خوش استقبال کرد و گفت:

ـ بیاین بچها منتظرتون بودیم!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و هفتم

پریسا زیرلب چیزی گفت که نفهمیدم اما متوجه شدم که کیان چشم‌غره بهش داد. واقعا فاز این دختر و نمی‌فهمیدم...اینکه چرا اینقدر رو بردیا حساسه؟؟! چرا اون از ازدواج بردیا با من ناراحته؟! و عقلمم به جایی قد نمی‌داد!! بردیا مثل همیشه صندلی رو برام عقب کشید و نشستم و سعی کردم بدون اینکه بهشون نگاه کنم، غذامو حتی شده چند لقمه بخورم اما اینقدر بد نگاهم می‌کردن، که غذا از گلوم پایین نمی‌رفت...بردیا چندین بار برام غذا کشید و هر کاری می‌کرد تا سر سفر راحت باشم و بخاطر همین منم به رفتارای اون تکیه می‌کردم. یه ده دقیقه‌ایی گذشت که مادرش سکوت رو شکوند. با جدیت از من پرسید:

ـ خب آهو خانوم، مامان بابات کجان؟؟ براشون مهم نیست که دخترشون خونه یه پسر غریبه‌است؟!

بردیا لیوان آبی که توی دستش بود و محکم گذاشت روی میز و با تحکمی که توی صداش بود، با چشم غره به مادرش نگاه کرد و گفت:

ـ مامان!

مامانش هم دوباره خیلی عادی بهش نگاه کرد و گفت:

ـ چیه پسرم؟! می‌خوام با عروس جدیدم بیشتر آشنا بشم. نکنه واقعا بی‌کس و کاره؟!

این‌بار بردیا طاقت نیاورد و از رو میز بلند شد و گفت:

ـ آهو بی‌کس و کار نیست! من مثل شیر پشتشم مامان. دیگه هم لطفا سر میزی که من نشستم به زنی که دوسش دارم،بی‌احترامی نکن...

بعدش به پریسا هم نگاه کرد و گفت:

ـ با همتونم.

منم دستش و گرفتم و باهم رفتیم بالا. چقدر این مدل رفتار کردنش دلمو قرص می‌کرد و لحظه به لحظه بیشتر عاشقش میشدم و قند توی دلم آب می‌شد. 

وقتی رفتیم بالا با ناراحتی رو بهم گفت:

ـ آهو من واقعا بابت تمام رفتارا و حرفایی که بهت میزنن ، متاسفم! خواهش میکنم...

حرفش قطع کردم و با لبخند گفتم:

ـ اصلا برام مهم نیست! همین که تو پشتمی کافیه. بخاطر تو تمام اینارو تحمل می‌کنم.

موهامو گذاشت پشت گوشم و با ذوق گفت:

ـ بخاطر همین چیزاته که اینقدر دوستت دارم.

گفتم:

ـ منم همینطور!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و هشتم

لبخند شیطونی زد و گفت:

ـ برو اون مسئله رو حل کنه ببینم یاد گرفتی!

خندیدم و گفتم:

ـ باشه!

داشتم می‌رفتم تو اتاق که دوباره صدام زد:

ـ آهو جان؟

برگشتم سمتش که گفت:

ـ میگم فخری خانوم، یسری چیزا برات بیاره بالا بخوری. نذاشتن یه لقمه از گلوت پایین بره.

سریع گفتم:

ـ نه بردیا، باور کن سیرم.

خندید و گفت:

ـ رو حرف معلمان حرف نزن دختر! برای حل کردن اون مسائل باید بنیه‌ات قوی باشه. کلا خیلی کم غذا میخوری...از این به بعد نباید اینقدر کوتاهی کنی.

خیلی خوشحال بودم از اینکه اینقدر بهم اهمیت میده. واقعا انگار پرنس رویاهامو پیدا کرده بودم. باشه‌ایی گفتم و رفتم تو اتاق تا مسائل و حل کنم. ده دقیقه بعد فخری خانوم با یه سینی پر از غذا اومد داخل اتاق و بهم گفت:

ـ آقا بردیا گفتن که اینارو براتون...

حرفش و با مهربونی قطع کردم و گفتم:

ـ میدونم، ممنون.

فخری خانوم هم با مهربونی نگام کرد و می‌خواست بره بیرون اما یهو انگار منصرف شد. ازش پرسیدم:

ـ چیزی شده فخری خانوم؟!

گفت:

ـ میخواستم بهت بگم که من برخلاف خانوم جان و پریسا خانوم حس میکنم که شما دختر خیلی خوبی هستی!

خوشحال شدم که اینو از زبونش شنیدم و بهش لبخند زدم که گفت:

ـ من مطمئنم که آقا بردیا انتخاب اشتباهی نکرده.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شصت و نهم

گفتم:

ـ تو و کیان اولین کسی هستین که اینو بهم گفتین! خیلی خوشحال شدم.

اونم لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. با تعریف کردنش انگار انرژی گرفتم و دوباره شروع کردم به غذا خوردن و همزمان درسی که بردیا بهم داده بود رو می‌خوندم تا بتونم مسائل رو حل کنم. بعد از تموم شدن مسائل ساعت یازده شب شده بود، نمی‌دونستم الان خوابه یا بیدار ولی بازم ترجیح دادم برم سمت اتاقش...پشت در وایستادم و چند تقه به در زدم!

گفت:

ـ بله؟

درو باز کردم و آروم گفتم:

ـ منم!

کنار بالکن اتاق وایستاده بود و چایی دستش بود و با دیدن من گفت:

ـ آهوی پر کرشمه من هنوز نخوابیده؟؟

گفتم:

ـ داشتم مسائل و حل می‌کردم.

جزوه‌ها رو بهش دادم و گفتم:

ـ ببین درست حل کردم؟!

بدون اینکه به جزوه‌ها نگاه کنه، منو تو آغوشش گرفت و گفت:

ـ ندیده می‌دونم که همشون درست حل کردی!

ـ ای وای بردیا!! یکی میبینه!!

بردیا گفت:

ـ نه بابا، الان همه خوابیدن!!

از بغلش اومدم بیرون و با خنده گفتم:

ـ ولی ما هنوز بهم نامحرمیم.

یکم فکر کرد و گفت:

ـ حق با توئه، باید سریعتر این موضوع رو حل کنم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتادم

دستش و گذاشت زیر چونه‌اش و گفت:

ـ نظرت واسه هفته بعد چیه؟؟!

با تعجب نگاش کردم و گفتم:

ـ بردیا خانواده‌ات هنوز منو قبول ندارن. فکر کن اگه هفته بعد عقد کنیم، بیشتر ازم متنفر میشن چون فکر میکنن که من بهت گفتم.

موهامو گذاشت پشت گوشم و با عشق نگام کرد و گفت:

ـ بهرحال به این ماجرا عادت میکنن عزیزم. من نمی‌خوام بیشتر از این ازت دور باشم! البته اگه تو هم....

حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ معلومه که منم دلم میخواد. می‌خوام کنار تو چشمام و باز کنم و تک تک روزام کنار تو بگذره.

لبخندی بهم زد و گفت:

ـ پس حل شده بدون این موضوع رو.

چند دقیقه به چشمای هم خیره شدیم و با نگاه کلی باهم حرف زدیم. آخر سر بردیا بوسه‌ایی به کف دستم زد و گفت:

ـ شبت بخیر عزیزم دلم!

با ذوق گفتم:

ـ شب بخیر...

داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون که گفت:

ـ فردا صبح باهم میریم مدرسه!

با ذوق نگاش کردم و گفتم:

ـ بی‌صبرانه منتظر فردام.

بعدش رفتم تو اتاق و همینجور که قلبم تند تند میزد، روی تختم دراز کشیدم. چقدر دوست داشتنی بود و وقتی بهش نگاه می‌کردم انگار که زمان متوقف می‌شد! همیشه وقتی می‌رفتم سر خاک مامان ازش میخواستم منو ببره پیش خودش تا اینقدر تنها نباشم اما از وقتی که بردیا وارد زندگیم شده بود، امیدم چند برابر شده بود و به زندگی با عشق نگاه می‌کردم. خدا تنها کسی که دوسم داشت یعنی مادرمو برد پیش خودش ولی بجاش بردیا رو برام فرستاد که اونو با دنیا عوض نمی‌کنم و واقعا خوشحالم که پیداش کردم.

با همین فکرا، زیر لب گفتم: مرسی مامان که هوامو داری و با فکر کردن به بردیا و آینده پیش رومون چشمامو بستم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و یکم

یک هفته بعد...

توی این یک هفته هر روز سخت تر از روز قبل سپری شد. مامان بردیا از وقتی فهمید که بردیا میخواد باهام ازدواج کنه دیگه حتی تو روی بردیا هم نگاه نمی‌کرد و خیلی سنگین باهاش رفتار می‌کرد. وقتایی که بردیا خونه مبود، بخاطر اینکه با نگاه‌های مادرش و پریسا مواجه نشم، اصلا از اتاقم بیرون نمی‌رفتم و منتظر میموندم تا بردیا بیاد! این وسط فقط فخری خانوم و مش قربون بودن که هوامو داشتن و باهام خیلی خوب رفتار می‌کردن. امروز، روزی بود که منو بردیا قرار بود بریم بیرون تا بردیا برای عقد برام لباس بخره...اینقدر از اینکه کنارش بودم، خوشحال بودم که برام مهم نبود باهام چجوری رفتار میکنن...همینکه بردیا کنارم بود، برام کافی بود و بودنش کنار من بهم دل و جرئت میداد.

تو حیاط خونشون مشغول آب دادن به گل‌های حیاط بودم که صدای پریسا رو از پشت سرم شنیدم:

ـ واقعا فکر کردی که بردیا دوستت داره؟؟

چرا این دختر اینقدر با من سر لج داشت؟؟! خب مادرش بخاطر پسرش باهم بد بود ولی این به چه دلیلی اینقدر از من بدش میومد؟؟! لابد فکر میکرد می‌خوام جاشو تو این خونه بگیرم! اصلا جوابشو ندادم که اومد کنارم وایستاد و گفت:

ـ بنظر من که پشیمون میشه!

با حرص نگاش کردم و پرسیدم:

ـ چیش به تو میرسه؟؟!

تو چشمام نگاه کرد و با نفرت گفت:

ـ تو لیاقت اونو نداری، برای اینکه بهش نرسی هر کاری که از دستم بربیاد، انجام میدم.

دیگه نتونستم ساکت بمونم، شلنگ و از دستم انداختم پایین و با کمی عصبانیت گفتم:

ـ نمی‌ذارم کسی بین منو بردیا رو خراب کنه، تو که دیگه جای خود داری. 

اومد یک قدمی وایستاد و دست به سینه گفت:

ـ مثلا چیکار میکنی؟!

همینجور که از پررو بودنش و اینهمه وقاحتش حرص می‌خوردم، گفتم:

ـ زندگی برات نمی‌ذارم! هر کاری هم که بکنی، منو بردیا جفتمون همدیگه رو دوست داریم و کسی نمیتونه بینمون تفرقه بندازه.

پوزخندی زد و گفت:

ـ حالا میبینی!! 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و دوم

همین لحظه مادر بردیا اومد و صداش زدم:

ـ پریسا جان، یه لحظه بیا عزیزم!

اونم برای اینکه حریم و دربیاره، خندید و گفت:

ـ چشم مادرجون!

و رفت...نمی‌دونستم که چرا پریسا اینقدر نسبت بهم گارد داره و نمی‌خواد منو بردیا کنار هم باشیم؟! چیزای بیخود و مسخره‌ایی بابت این رفتارش به ذهنم هجوم میورد اما سعی می‌کردم صدای ذهنم و خاموش کنم و اون فکرت رو کاملا ندید بگیرم.

 

« پریسا »

روزی که بردیا بالاخره برگشت انگار که دنیا رو بهم داده بودن. از اولم من هدفم بردیا بود و اونو دوست داشتم اما اون مادر عفریته‌اش منو برای پسر بزرگترش، کیان درست کرد. فقط برای اینکه زیر یه سقف با بردیا باشم، قبول کردم که با برادرش ازدواج کنم اما هیچوقت نشد تا عاشقش بشم اونو مثل شوهر خودم ببینم. اتفاقا اوایل زندگیمون کیان بابت این موضوع خیلی تلاش کرد، حتی پیشنهاد داد تا بریم یه خونه جداگانه و زندگیمونو شروع کنیم اما من نمی‌خواستم جایی برم که از بردیا دور باشم. به دور از چشم کیان، هر کاری میکردم تا نظر بردیا رو جلب کنم و به چشمش بیام اما اصلا بهم توجهی نمی‌کرد. هر بار که کنارش مینشستم با بی‌تفاوتی از کنارم بلند میشد اما همینکه میدیدمش، برام کافی بود. هر وقت اعظم خانوم( مادر کیان ) حرف از ازدواج بردیا میزد، قلبم هُری می‌ریخت چون اصلا نمی‌تونستم اونو کنار دختر دیگه‌ایی تصور کنم. تمام این موضوعات و کناره گیریهای من، کیان و نسبت بهم دلسرد کرد و ازم دور شد اما اصلا برای من مهم نبود! من فقط چشمم بردیا رو میدید...تا اینکه یک روز گفت که میخواد برای درس دادن به بچهای مدرسه مناطق محروم از اینجا بره و فقط خدا می‌دونه اون روز چقدر گریه کردم...هر روز و شب از خدا میخواستم تا برگرده...به دور از چشم کیان، تو فضای مجازی به بهانه فرستادن پست، ازش میخواستم که برگرده اما اصلا به حرفام توجهی نمی‌کرد! خصوصا اینکه مدام با گفتن کلمه‌ی زنداداش بیشتر حرصم میداد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و سوم

اما بازم دوسش داشتم. اعظم خانوم مدام براش دنبال زن میگشت اما بردیا اصلا دم به تله نمی‌داد و سر آخر با اصرار مادرش تصمیم گرفت برگرده...منم خیالم راحت بود دخترایی که اعظم خانوم براش انتخاب کرده، هیچکدوم و نمی‌پسنده اما بعدش اتفاق غیر منتظره‌ایی افتاد که هممون رو شوکه کرد!! یه روز دست یه دختر دبیرستانی رو گرفت آورد خونه و گفت که قراره باهاش ازدواج کنه. تو چشماش اون مصمم بودن رو می‌دیدم همین موضوع باعث شد که بذر کینه و نفرت من نسبت به این دختره آهو تو دلم کاشته بشه. دختر ساده و بی شیله و پیله‌ایی بنظر میومد و با اینکه حتی اعظم خانوم هم با ازدواج بردیا و آهو موافق نبود اما بردیا با عصبانیت رو تصمیمش پافشاری کرد و گفت تا هفته بعد باهاش ازدواج می‌کنه. از استرس شبا خواب به چشمام نمیومد‌‌‌...از اینکه بعد یه مدت این دختر قرار بود کنار بردیا باشه و دستاش و لمس کنه، روانی میشدم. از کیان شنیده بودم که خانواده درست و حسابی هم نداره و بردیا یجورایی قهرمان زندگیش شده و اون و از دست برادر مفنگیش و زنداداش ظالمش نجات داده. اعظم خانوم هم بابت این موضوع خیلی حرص میخورد و می‌گفت که کاری از دستش ساخته نیست. من تو اون یه هفته داشتم به چیزی فکر می‌کردم که بتونم این دختر و از چشم بردیا بندازم اما دختره صبور تر از اینحرفا بود و در مقابل من سکوت می‌کرد تا اینکه روز قبل از ازدواجش پا رو رگ صبوریش گذاشت و یکسری حرفا زد بابت اینکه زندگیم و برام جهنم می‌کنه‌ . منم وقتی که داشت حرف میزد با گوشی موبایلم صداشو ضبط کردم بلکه حرفاش یه روزی به دردم بخوره...

ولی بعداز ظهر همون روز اتفاق خیلی بدی برام افتاد!! بعد از اینکه برگشتم بالا، دیدم که در کمد دیواری بالا بازه....یعنی کی باز کرده بود؟؟! کلیدش که دست من بود!! اونجا یه دفتر خاطرات گذاشته بودم و از تک تک روزایی که تو نبود بردیا تحمل کرده بودم و از عشقم نسبت بهش نوشتم...با ترس صندلی گذاشتم و رفتم بالا و همه جا رو زیر و رو کردم اما نبود...نکنه کیان برداشته بود؟؟ خدایا لطفت اینکارو باهام نکن...قبل از هر چیزی فخری خانوم و با عصبانیت صدا زدم:

ـ فخری؟؟ فخری کجایی؟؟؟

با ترس خودشو به اتاقم رسوند و همونجور که متعجب نگام میکرد پرسید:

ـ چی شده خانوم؟؟

به کمد اشاره کردم و گفتم:

ـ کی در این کمد و باز کرده؟؟ کلیدش که دست منه.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...