رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و نود و هشتم

گفتم:

ـ مامان ازت خواهش میکنم با خودت اینجوری نکن! بخدا ارزششو نداره.

همین لحظه در اتاق سرگرد باز شد و پریسا رو با دستای بسته شده میخواستن ببرنش که نگاه همه ما برگشت سمتش...مامان یهو انگار قدرت گرفت و دستای منو کنار زد و رفت و به پریسا حمله‌ور شد و گفت:

ـ خدا ازت نگذره دختره چشم سفید...خدا لعنتت کنه! 

هم پلیسا و هم خوده ما به زور مامان و ازش جدا کردیم. پریسا همش خیره به من بود و فقط یه جمله گفت:

ـ من همه اینکارا رو برای دوست داشتن تو کردم.

گفتم:

ـ تو واقعا مریضی؛ باید درمان بشی.

مامان بازم میخواست بهش حمله کنه، که بردنش و این‌بار آهو جلوی مامان و گرفت. مامان اینقدر غرق گفتن احساساتش بود، اصلا متوجه آهو نشده بود و آهو هم بخاطر ترسش، انگار زیاد نزدیکش نمی‌شد. وقتی آهو رو دید گفت:

ـ منو ببخش دخترم! خیلی راجبت بد قضاوت کردم.

یهو انگار تمام قواش خالی شد و جلوی پای آهو افتاد. آهو هم نشست و گفت:

ـ اعظم خانوم دارین چیکار میکنید؟!! توروخدا بلند شین...

اما مامان نتونست طاقت بیاره و تو بغلش بیهوش شد. آهو با صدای بلند گفت:

ـ بردیا...بردیا، بیا توروخدا...مامانت غش کرده.

رفتم سمتش و لیوان آب و ریختم رو صورتش اما اصلا هیچی به هیچی...سریعا به آمبولانس زنگ زدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 206
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: عشقی زیرِ خاکستر نام نویسنده: غزال گرائیلی  مقدمه: آن یک نفر گاهی همه زندگیم هست. برای همین است که دلم برای همان یک نفر تنگ می‌شود. این روزها بار بزرگی

پارت دوم رسیدم پیش قبر مادرم...با گریه به اسمش روی این سنگ یخ خیره شدم و بغضم و رها کردم‌. کنار سنگ قبرش نشستم و گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده مامان قشنگم! بعد از تو دیگه زندگیم هیچ معنا و ر

پارت اول بازم پنج شنبه شده بود و وقتی اون رسیده بود که برم پیش تنها رفیق این روزای خودم و باهاش درد و دل کنم. مادر عزیزم که خیلی زود تنهام گذاشت! اگه الان زنده بود، شاید خیلی از دردهایی که الان م

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و نود و نهم

خداروشکر که چیز جدی نبود و فقط فشارش اومده بود پایین و بهش سرم وصل کردن. آهو جلوی در اتاق ازم پرسید:

ـ بردیا الان چی میشه؟

گفتم:

ـ تا ابد همون تو میمونه و جزای خیانتشو پس میده. از آرش پرسیدم و گفت که حانیه و آرمان هم به جرم همکاری باهاش دستگیر شدن و کافشون و پلمپ کردن.

آهو با ناراحتی گفت:

ـ هیچوقت فکرش و نمی‌کردم که حانیه اینقدر ازم متنفر باشه که بخاطر پول برام پاپوش درست کنه.

موهاش و گذاشتم پشت گوشش و گفتم:

ـ همش بخاطر اینه که می‌دونه چقدر ازت پایینتره و بهت حسادت می‌کنه. اونم تقاص بدیاش با تو رو پس میده.

دست من و گرفت و به اطراف نگاه کرد و گفت:

ـ بردیا تو بیمارستانیم‌.

عادی گفتم:

ـ چیه مگه؟؟ نمیتونم زن قشنگم و ناز بدم؟؟

گفت:

ـ ولی هنوز اسم پریسا تو شناسنامته!

گفتم:

ـ ورقه طلاق و امضا کردم و دادم به آرش تا به دستش برسونه. همین امروز اینکار تموم میشه.

همین لحظه صدای مامان بلند شد:

ـ بردیا؟؟

سریع رفتیم داخل و گفتم:

ـ مامان؟؟ حالت خوبه؟

مامان با خستگی گفت:

ـ خوبم، یکم سرم گیج می‌ره.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست

گفتم:

ـ طبیعیه! یکم دیگه میگذره برات...خیلی به خودت فشار آوردی.

دوباره بغض کرد و گفت:

ـ همش تقصیره منه...من اون مار و وارد زندگیمون کردم.

گفتم:

ـ مامان بیخودی خودتو سرزنش نکن؛ گذشته‌ها تو گذشته مونده...اینقدر خودتو ناراحت نکن.

نگاهی به آهو کرد که گوشه اتاق وایستاده بود و با ناراحتی رو بهش گفت:

ـ بیا اینجا دخترم!

مامان متوجه شده بود که چقدر در حق آهو بی انصافی کرده و بنظر میومد که میخواست جبران کنه....آهو با شادی که تو چشماش موج میزد، اومد کنارم تختش نشست. مامان دستاشو گرفت و گفت:

ـ منو می‌بخشی؟

آهو هم اشکاش و پاک کرد و گفت:

ـ اعظم خانوم این چه حرفیه! هر کس جای شما بودم، همینطوری رفتار می‌کرد. خوشحالم که بالاخره حقیقت هم برای شما و هم بردیا مشخص شد.

مامان لبخندی بهش زد و گفت:

ـ واقعا قلب بزرگی داری. حالا حق میدم به پسرم که چرا عاشقت شده و رو حرفش پافشاری می‌کرد.

آهو با خجالت سرش و انداخته پایین و مامان دوباره گفت:

ـ از امروز به بعد تو دیگه عروس من نیستی! دختر این خانواده‌ایی. از امروز مثل یه مادر کنارت هستم تا هم از تو مراقبت کنم

بعدشم دستی به شکم آهو کشید و گفت:

ـ هم از نوه‌ قشنگم...

آهو یهو ترسید و با خجالت به من نگاه کرد. من ریز ریز خندیدم. نوه، تنها دلخوشی مامان بود و بعد این اتفاقات، خونمون به یه شادی احتیاج داشت و باید دست به کار می‌شدیم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و یک

مامان گفت:

ـ سرپا که شدم، اولین کارمون اینه بریم دنبال سیسمونی و اتاق بچه...

گفتم:

ـ حالا مامان چه عجله ایه؟!

مامان گفت:

ـ نه، دیر هم شده.

آهو با لبخند رو بهم گفت:

ـ بردیا یه لحظه میای بیرون؟

ـ الان میام عزیزم.

قبل اینکه برم بیرون، مامان دستمو گرفت و آروم زیر گوشم گفت:

ـ بردیا یه مراسم عقد باید بگیریم. اسمتون باید بره تو شناسنامه هم.

بهش چشمکی زدم و گفتم:

ـ نگران نباش مامان، فکر اونجاشم کردم.

بعدش رفتم بیرون و آهو با استرس رو به من گفت:

ـ وای بردیا؛ چه دروغی بود که گفتم!! الان چجوری به اعظم خانوم بگم باردار نیستم و واسه فیلم بازی کردن اون روز همچین چیزی گفتم!! خدایا عجب تو چه بدبختی گیر کردم!

خندیدم و لپشو کشیدم و گفتم:

ـ چرا ناراحتی؟! بهرحال که باید یه نوه براش بدنیا بیاریم...خونمون به همچین اتفاق شادی نیاز داره...و چه خوب میشه که من یه پسر یا یه دختر خوشگل مثل تو داشته باشم!

ـ بردیا به اندازه کافی گند زدم! لطفاً دیگه خجالتم نده.

ـ چه خجالتی؟! منو نگاه کن! تو زن منی...من خیلی دلم میخواد که ازت یه نسخه دیگه هم داشته باشم...هر روز که میام خونه، بپره رو سر و کولم و بابا صدام بزنه... مطمئنم که تو هم مادر خیلی خوبی برای میشی.

لبخندی عمیق زد طوری که بازم چال گونه‌اش مشخص شد...منم خندیدم و گفتم:

ـ این لبخندم می‌ذارم به پای رضایتت، زن خوشگل من.

دوباره مثل قبل چشماش با ذوق برق زد...مدتها بود که توی چشماش دنبال این ذوق می‌گشتم و خوشحالم که بالاخره تونستم دلشون بدست بیارم. گفتم:

ـ تازه برات یه سوپرایزم دارم.

با ذوق پرسید:

ـ چه سوپرایزی؟؟

چشمکی بهش زدم و گفتم:

ـ بماند...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و دوم

همین لحظه گوشیم زنگ خورد. خانوم بابازاده بود. سریعا جواب دادم:

ـ جانم خانوم بابازاده؟

ـ سلام آقای معیری، خوبید؟؟ خانواده خوبن؟

ـ متشکرم به مرحمت شما.

ـ غرض مزاحمت اینکه زنگ زدم تا مژده رو خودم بهتون بدم. 

ـ چیزی شده؟!

ـ من با منطقه دیروز جلسه داشتم و با پشتیبانی از شما، تمام حرفا رو اونجا زدم و گفتم که تو این مدتی که در خدمت شما بودیم، کوچیکترین حرکتی ازتون ندیدیم و جزو بهترین معلمای مدرسه‌ی مایید.

ـ نظر لطفتونه.

ـ خواهش می‌کنم. و خواستم بهتون بگم که ما مشتاقانه منتظریم دوباره شمارو توی مدرسه ببینیم و منطقه با حرفای من موافقت کردند.

لبخندی از روی رضایت زدم و گفتم:

ـ برای منم باعث افتخاره. چشم...شنبه می‌بینمتون.

آهو با ذوق دستاشو بهم کوبید و گفت:

ـ وای دوباره قراره برگردی مدرسه؟

منم با ذوقش لبخند زدم و گفتم:

ـ آره. خانوم مدیر با منطقه صحبت کرده و مثل اینکه این قضیه حل شده.

محکم پرید تو بغلم و گفت:

ـ آخ جون، خیلی خوشحالم.

با شیطنت گفتم:

ـ پس اینقدر خوشحال میشی که منو توی کلاس میبینی!!

سریع خودشو جمع کرد و گفت:

ـ اگه پررو نمیشی باید بگم که آره.

گفتم:

ـ از شنبه به بعد هم دوباره میای جلو چشم خودم می‌شینی که من موقع درس دادن، با نگاه کردن به اون صورت قشنگت، انرژی بگیرم.

لپاش گل انداخت و با چشمک رو بهم گفت:

ـ باشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و سوم

دو روز بعد...

( آهو )

خداروشکر کابوسم بالاخره تموم شد! بالاخره قاتل اصلی پیدا شد و به سزای عملش رسید و بردیا و اعظم خانوم فهمیدن که من قاتل پسرشون نیستم. اعظم خانوم بعد این ماجرا، خیلی نسبت بهم مراعات می‌کرد و دقیقا عین یه مادر کنارم بود. تو دلم نه نسبت به بردیا و نه مادرش، کوچیکترین کینه‌ایی نداشتم. شاید هر آدم دیگه‌ایی هم جاشون بود، به چشمشون اعتماد می‌کردن و منو قضاوت می‌کردن. بردیا رو که تحت هر شرایطی حتی زمان دلخوریامم دوست داشتم و نمی‌تونستم نبخشمش. تنها آدمی که حتی با وجود عصبانیتش هم همیشه کنارم بود. الانم رو مود اینه که بخاطر اینکه مادرش دوباره ناراحت نشه، نگیم قضیه بچه دروغ بوده و دست به کار بشیم. منم دلم می‌خواست از این آدم بچه داشته باشم و مادر شدن و حس کنم... بهم قول داده بود با وجود تمام سختیای بارداری بهم کمک کنه تا بتونم درسم و ادامه بدم و برای کنکور بخونم... شرکت پریسا هم ورشکست شد و برای همیشه درش بسته شد.

امروز وسط درس ادبیات، معاون اومد و صدام زد و گفتن که کسی اومده دنبالم و راستش یکم تعجب کردم.... رفتم و دیدم که آرش دم در منتظرمه...با تعجب رفتم داخل ماشین نشستم و پرسیدم:

ـ چیزی شده؟؟ چرا بردیا نیومد دنبالم؟

با ناراحتی نگام کرد و گفت:

ـ اول از اینکه سلام...بعدشم یه امروز و بی‌زحمت منو تحمل کن تا ببرمت پیش آقا معلم

از بی‌ادبی خودم هم خجالت کشیدم و هم خندم گرفت و گفت:

ـ معذرت می‌خوام واقعا ولی یکم تعجب کردم راستش! بردیا حالش خوبه!

دنده رو جابجا کرد و گفت:

ـ توپه!

ـ خب نمی‌خوای بگی چه خبر شده؟؟

ـ بابا یکم دندون رو جیگر بذار میفهمی!

هم استرس و هم هیجان کل وجودم و فرا گرفته بود. نمی‌دونستم باز قراره با وی مواجه بشم؟! بعد چند دقیقه رسیدیم دم در ویلا و دیدم که کل حیاط گلکاری شده و ریسه‌های نور از درختان وصله که بی‌نهایت این محیط رو خوشگل کرده بود. گفتم:

ـ اینجا چقدر قشنگ شده!!

آرش گفت:

ـ بذار شب بشه، وقتی روشن بشه، قشنگترم میشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و چهارم

با ترس گفتم:

ـ نگو که تولد بردیاست!! من هیچی...

حرفم و قطع کرد و با خنده گفت:

ـ نه آروم باش! تولدش نیست.

پس این همه دکور و بریز و بپاش برای چی بود؟؟! آرش در ویلا رو باز کرد و دیدم مقابلم بردیا با من و شلوار سبز تیره وایستاده و کنارش هم اعظم خانوم وایستاده. آرش گفت:

ـ خیلی سوال پرسید! منم خودمو کنترل کردم چیزی نگم!

با هیجان گفتم:

ـ میشه بپرسم که اینجا چه خبره؟!

یهو دیدم بردیا اومد روبروم زانو زد و از توی جیبش یه جعبه درآورد و گفت:

ـ ماه زندگی من، با من ازدواج می‌کنی؟ می‌خوام تو تمام مشکلات و خوشی های زندگیم، فقط تو کنارم باشی.

از خوشحالی زیاد، اشک تو چشمام جمع شد!! دستشو گرفتم و آرش گفت:

ـ عروس رفته گل بچینه!

هممون خندیدیم...نگاش کردم و گفتم:

ـ با اجازه اعظم خانوم، بله...

اعظم خانوم گل کشید و اومد سمتم و بغلم کرد و بردیا هم انگشتر و دستم کرد و پشت دستم و بوسید. بعدش از گوشه میز، یه باکس درآورد و داد بهم و گفت:

ـ بازش کن!

با هیجان بازش کردم و دیدم که همون لباس عروسی که اون روز تو مزون انتخاب کرده بودمه...با ذوق صداش زدم:

ـ بردیا این دقیقا همونه که میخواستم. از کجا فهمیدی؟؟

گفت:

ـ ما اینیم دیگه...اینم سوپرایزی که بهت گفته بودم.

اعظم خانوم هم گفت:

ـ دختر گلم، آرایشگر بالا منتظره...چند ساعت دیگه مهمونا و عاقد میرسن.

سریع گفتم:

ـ الان میرم بالا...

بردیا آروم زیر گوشم گفت:

ـ لحظات آخره جدایی از توئه...از امشب به بعد دیگه مال خودمی...

به رضایت بهش نگاه کردم و گفتم:

ـ چه خوبه همدیگرو دیدیم بردیا...خیلی دوستت دارم.

بردیا هم گفت:

ـ من بیشتر آهوی من.

 

 

پایان

 

1405/4/26

 

پیش تو یه کوهیم که دل به برف و سرما داده

منو با سردی نگاه کن که تحملم زیاده

پیش تو یه برگیم که توی مشت خشم باده

منو آواره ترم کن که تحملم زیاده

پشت بعضی اشتباهات گاهی هیچ اراده ای نیست

که نگه داری از عشق کار خیلی ساده ای نیست

رنجشی میون ما هست که نشونه ی علاقه است

با یه رگبار ملایم دریا که نمیره از دست

گاهی تو تموم عمرت یکی تنها پیدا میشه

که دلت میخواد کنارش زندگی کنی همیشه

همینه که حفظ یک عشق ارزش سختی رو داره

هر کی عاشقه امید لمس خوشبختی رو داره

مثل طوفان شدی و من شن یه کویر ساده

ببرم هر جا که میخوای من تحملم زیاده

من تحملم زیاده چون برای من عزیزی

نمیخوام حتی یه لحظه اشک دلتنگی بریزی.

( آهنگ تحمل از سعید شهروز )

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...