نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل پارت صد و نود و هشتم گفتم: ـ مامان ازت خواهش میکنم با خودت اینجوری نکن! بخدا ارزششو نداره. همین لحظه در اتاق سرگرد باز شد و پریسا رو با دستای بسته شده میخواستن ببرنش که نگاه همه ما برگشت سمتش...مامان یهو انگار قدرت گرفت و دستای منو کنار زد و رفت و به پریسا حملهور شد و گفت: ـ خدا ازت نگذره دختره چشم سفید...خدا لعنتت کنه! هم پلیسا و هم خوده ما به زور مامان و ازش جدا کردیم. پریسا همش خیره به من بود و فقط یه جمله گفت: ـ من همه اینکارا رو برای دوست داشتن تو کردم. گفتم: ـ تو واقعا مریضی؛ باید درمان بشی. مامان بازم میخواست بهش حمله کنه، که بردنش و اینبار آهو جلوی مامان و گرفت. مامان اینقدر غرق گفتن احساساتش بود، اصلا متوجه آهو نشده بود و آهو هم بخاطر ترسش، انگار زیاد نزدیکش نمیشد. وقتی آهو رو دید گفت: ـ منو ببخش دخترم! خیلی راجبت بد قضاوت کردم. یهو انگار تمام قواش خالی شد و جلوی پای آهو افتاد. آهو هم نشست و گفت: ـ اعظم خانوم دارین چیکار میکنید؟!! توروخدا بلند شین... اما مامان نتونست طاقت بیاره و تو بغلش بیهوش شد. آهو با صدای بلند گفت: ـ بردیا...بردیا، بیا توروخدا...مامانت غش کرده. رفتم سمتش و لیوان آب و ریختم رو صورتش اما اصلا هیچی به هیچی...سریعا به آمبولانس زنگ زدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل پارت صد و نود و نهم خداروشکر که چیز جدی نبود و فقط فشارش اومده بود پایین و بهش سرم وصل کردن. آهو جلوی در اتاق ازم پرسید: ـ بردیا الان چی میشه؟ گفتم: ـ تا ابد همون تو میمونه و جزای خیانتشو پس میده. از آرش پرسیدم و گفت که حانیه و آرمان هم به جرم همکاری باهاش دستگیر شدن و کافشون و پلمپ کردن. آهو با ناراحتی گفت: ـ هیچوقت فکرش و نمیکردم که حانیه اینقدر ازم متنفر باشه که بخاطر پول برام پاپوش درست کنه. موهاش و گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ همش بخاطر اینه که میدونه چقدر ازت پایینتره و بهت حسادت میکنه. اونم تقاص بدیاش با تو رو پس میده. دست من و گرفت و به اطراف نگاه کرد و گفت: ـ بردیا تو بیمارستانیم. عادی گفتم: ـ چیه مگه؟؟ نمیتونم زن قشنگم و ناز بدم؟؟ گفت: ـ ولی هنوز اسم پریسا تو شناسنامته! گفتم: ـ ورقه طلاق و امضا کردم و دادم به آرش تا به دستش برسونه. همین امروز اینکار تموم میشه. همین لحظه صدای مامان بلند شد: ـ بردیا؟؟ سریع رفتیم داخل و گفتم: ـ مامان؟؟ حالت خوبه؟ مامان با خستگی گفت: ـ خوبم، یکم سرم گیج میره. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری