نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 8 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مهر پارت صد و هفتاد و سوم آرش گفت: ـ متاسفم که اینجور فهمیدی اما حقیقت داشته، احتمالا... حرفشو نگفت...نگاش کردم و گفتم: ـ احتمالا چی؟!! آرش با ناراحتی گفت: ـ احتمالا که کیان هم همون روز این موضوع رو فهمیده. اشک امونم رو بریده بود. با عصبانیت همینجور که از جام بلند میشدم گفتم: ـ میدونم باید باهاش چیکار کنم؟! دختره روانی!! هم برادرم و داغون کرد و هم باعث شد تا دیدم نسبت به آهو بد بشه! آرش سریع دستم و گرفت و گفت: ـ بازم داری عجولانه رفتار میکنی بردیا!! آروم باش لطفاً. با عصبانیت دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم: ـ آروم باشم؟؟! این موضوع رو فهمیدم و آروم باشم؟؟! باید بهم بگه قاتل برادرم کی بوده! یهو دیدم آرش بهم نگاه میکنه و سرگرد احمدی هم سرشو انداخته پایین. با استرس پرسیدم: ـ چرا...چرا اینجوری بهم نگاه میکنین؟؟ آرش دستی به سر و روش کشیدم و چیزی نگفت اما سرگرد احمدی گفت: ـ آقای معیری با توجه به شواهد جدیدی که وکیلتون ارائه دادن و حرفای شاهد جدید، بنظر میاد که قاتل خود همین خانوم باشن! این دیگه زیادی بود!! دنیا داشت دور سرم میچرخید و اگه آرش دستام و نمیگرفت احتمالا زمین میخوردم؛ همینجور که فکم میلرزید گفتم: ـ امکان نداره!! نمیتونه در این حد پیش رفته باشه. آرش کنارم نشست و گفت: ـ بردیا تمام موضوعات یه سرش به پریسا میخوره. باید میدیدی که تو اون دفتر چیا نوشته! همشون و نخوندی. اینکه برای رسیدن به تو حاضره چه کارایی انجام بده!! منم با سرگرد موافقم که به احتمال نود و نه درصد قتل کار خودش بوده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 8 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مهر پارت صد و هفتاد و چهارم چیزی نگفتم و فقط سرمو بین دستام گرفتم. سرگرد گفت: ـ آقای معیری تمام این دلایل تصادفی نمیتونه باشه! به احتمال خیلی زیاد هم قصد داشتم با حذف کردن همسر خودشون، شما رو به خودش نزدیک کنه. میدونستن که بعد مرگ همسرش، خانواده پشتش و خالی نمیکنه. آرش گفت: ـ نمیشه همینجوری دستگیرش کرد؟! سرگرد گفت: ـ درسته دلایل لازم و داریم اما کافی نیست و چون از زمان مرگ مقتول خیلی گذشته، به همین راحتی نمیشه ثابت کرد! آرش گفت: ـ پس باید یه کاری کنم که دوباره بره صحنه جرم و سر صحنه جرم دستگیر بشه! سرگرد احمدی تایید کرد و گفت: ـ درسته! آرش مقابلم روی صندلی نشست و گفت: ـ بردیا آروم باش! بالاخره قاتل پیدا شده و خون کیان رو زمین نمیمونه. بهت قول میدم که دستگیر میشه و به سزای عملش میرسه. نگاش کردم و با ناچاری و ناراحتی گفتم: ـ چقدر راحت راجب این موضوع صحبت میکنی آرش؟؟ اون دختر سالیان سال با ما تو یه خونه زندگی کرده، سر یه سفره باهاشون غذا خورده؛ الان فهمیدم که برادرم و کشته و به من چشم داشته!! اینو چجوری من برای مامان توضیح بدم؟؟! چجوری بهش بگم که عروسش که اونو مثل دخترش میدید، باعث قتل پسرش شده؟! آرش گفت: ـ میدونم بردیا خیلی سخته! اما اتفاقیه که افتاده! ما نباید تحت هر شرایطی بذاریم پریسا یک درصد از این موضوع بویی ببره که به سرش بزنه یهو فرار کنه. باید رو خودت کنترل داشته باشی بردیا. حق با آرش بود. حالا که قاتل خودش بود، باید خونسردیمو حفظ میکردم و با نقشه جلو میرفتیم تا تحویل قانون میدادیمش. آرش گفت: ـ مطمئنم که قضیه آرمان و حانیه هم زیر سر اینه بردیا! اون پول هم پریسا بهشون داده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 9 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر پارت صد و هفتاد و پنجم با حرص گفتم: ـ میدونم باهاش چیکار کنم! آرش گفت: ـ باید بذاریم خودش تو تله خودش بیفته بردیا! گفتم: ـ منظورت چیه؟! آرش به سرگرد احمدی نگاه کرد و گفت: ـ باید اونو تو مخمصه خودش بندازیم تا بتونیم دستگیرش کنیم. بعدش با کنجکاوی بهش نگاه کردم که ادامه داد و گفت: ـ ببین باید این آقا هم باهامون همکاری کنه و صداشو ضبط کنیم و وقتی رفتم سر صحنه جرم همونجا گیرش بندازیم! یکم فکر کردم و گفتم: ـ خیلی فکر خوبیه! چون واقعا دیگه تحمل ندارم حتی ریختشم ببینم ولی این وسط دلم برای مامان میسوزه هم پسرش و از دست داد و هم عروسش و که عین دخترش بود. اینم براش یه شوک بزرگه. آرش گفت: ـ متاسفانه درسته اما کاریش نمیشه کرد! بیچاره کیان! با شنیدن اسم کیان دوره بغض گلومو گرفت اما کاریش نمیشد کرد و برادرم رفته بود. تنها کاری که میتونستم بکنم اینه که انتقامش و از قاتل اصلی بگیرم و نذارم خونش رو زمین بمونه. *** آرش منو با حال خیلی خیلی بد رسوند ویلا و آهو با دیدن من سریع اومد سمتم و زیر بازوم و گرفت و از آرش با استرس پرسید: ـ چی شده؟ چه بلایی سرش اومده آرش؟؟ چرا گوشیش الان سه ساعت که خاموشه؟! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در پنجشنبه در 09:30 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 09:30 پارت صد و هفتاد و ششم آرش گفت: ـ آروم باش آهو، بهت میگم. آروم رفتیم داخل...آهو سریع رفت برام یه لیوان آب آورد و کنارم نشست و با نگرانی نگام میکرد!! بعد از آرش پرسید: ـ خب، نمیخواین بگین؟؟ آرش هم به طور خلاصهوار همه چیز و براش تعریف کرد و هر لحظه آهو هم عین من بیشتر متعجب میشد!! اینو از صورتش میتونستم بخونم. آهو بعد از شنیدن، به مبل تکیه داد و با تته پته گفت: ـ من...من...اصلا نمیتونم باور کنم! آرش گفت: ـ آره ولی حقیقت داره! آهو بهم نگاه کرد و گفت: ـ ولی من...من فکر نکنم در این حد پیش رفته باشه که شوهرش و بکشه! بغضم و قورت دادم و گفتم: ـ دلایل که اینو نشون میده آهو. یکبار من موقع مرگ کیان مُردم و یکبار هم امروز با شنیدن این خبر. آهو هم بغض کرد و گفت: ـ چطور تونست اینکارو بکنه؟؟! وای خدایا من اصلا نمیتونم همچین چیزیو قبول کنم. چقدر آدما بد ذات و بد شدن. آرش و من هم با سر حرفش و تایید کردیم. دستش و گرفتم تو دستام و با پشیمونی گفتم: ـ آهو من خیلی ازت معذرت میخوام. خیلی قضاوتت کردم، خواهش میکنم منو ببخش. آهو اشکمو پاک کرد و گفت: ـ هیس! گریه نکن...میگذره بردیا، من کنارتم. دستش و آروم بوسیدم. آرش سریع باهامون خداحافظی کرد و بهمون تاکید کرد که فردا رفتیم خونه به هیچ عنوان به روی کسی نیاریم تا یه موقع پریسا شک کنه! با اینکه خیلی سخت بود، من و آهو جفتمون قبول کردیم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در پنجشنبه در 12:06 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 12:06 پارت صد و هفتاد و هفتم بعد رفتن آرش، آهو ازم پرسید: ـ بردیا از صبح تا حالا چیزی نخوردی، بذار برات یه چیزی درست کنم. داشت بلند میشد که مچ دستش و گرفتم. بهم نگاه کرد و رو بهش گفتم: ـ من فقط تو رو میخوام! میشه امشب کنارم باشی؟؟ بهت خیلی احتیاج دارم. امشب یبار دیگه این درد خورد تو صورتم. دختری که برام مثل خواهر بود و سالها کنارمون بود، برادرم و کشته! به این موضوع فکر میکنم نفسم بند میاد. آهو کنارم نشست و گفت: ـ میخوای سرتو بذاری رو پاهام؟ میدونم سخته برات و واقعا هم شوک بزرگیه اما سعی کن به چیزی فکر نکنی و فقط چشماتو ببندی! پیشنهادش و دوست داشتم و بنابراین بدون چون و چرا این موضوع رو قبول کردم و سرمو آروم رو پاهاش گذاشتم. چقدر حس خوبی بود. اتفاق بینهایت ناراحت کنندهایی بود اما حداقلش این بود که آهو کنارم بود و این بار مطمئن بودم اون کاری نکرده. آهو آروم موهام و نوازش میکرد که باعث شد آروم آروم خوابم ببره. *** انگار تو حیاط خونمون بودم و نمیتونستم چیزی که میدیدم و باور کنم!! کیان بود...برادرم برگشته بود!!! نکنه داشتم خواب میدیدم؟؟! داشت کفشاشو درمیورد که بره تو خونه. با ذوق صداش زدم: ـ کیان! برگشت سمتم! با لبخند عمیق نگام کرد...دویدم سمتش و محکم بغلش کردم. از صمیم قلبم گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود داداشی! خیلی وقت بود که ندیدمت و واقعا بهت احتیاج داشتم. چرا زودتر نیومدی؟ همینطور که با لبخند بهم نگاه میکرد گفت: ـ چون بالاخره امروز روحم آزاد شد بردیا! یه چیزی دست و بالم و بسته بود که نمیذاشت وارد این خونه بشم! اما تو امروز منو نجات دادی! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در جمعه در 09:16 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 09:16 پارت صد و هفتاد و هشتم محکم تر بغلش کردم و گفتم: ـ فکر کردم مُردی و دیگه نمیبینمت! خداروشکر که برگشتی. به قلبم اشاره کرد و گفت: ـ من همیشه اینجام بردیا! بالاخره امروز تصمیم گرفتی صدای قلبتو گوش بدی و منو نجات بدی! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ منظورت چیه؟ به داخل خونه نگاه کرد و گفت: ـ برو داخل آهو منتظرته... بعدش ازم دور شد...دنبالش دویدم و کلی صداش زدم: ـ کیان کجایی؟؟ کیان منظورت چیه بود؟؟؟ تورو خدا دوباره تنهام نذار کیان. با صدای آهو به خودم اومدم و از جام پریدم...نفس نفس میزدم. خیلی واقعی بود! انگار واقعا همین چند لحظه پیش کیان رو از نزدیک دیده بودم. آهو با استرس برق و روشن کرد و پرسید: ـ بردیا؟؟ خوبی؟؟ خواب بد دیدی؟؟ همینجور که نفس نفس میزدم گفتم: ـ آهو برای اولین بار بعد این همه مدت خوابش و دیدم. خیلی خوشحال بود! آهو با بغض گفت: ـ چیزی یادته؟؟ یکم فکر کردم! همه چیزا یادم نبود اما یکسری جملاتش انگار تو ذهنم مونده بود. گفتم: - میگفت بالاخره من به قلبم نگاه کردم و اون آزاد شده! به داخل خونه اشاره کرد و گفت برو داخل آهو منتظرته. آهو گفت: ـ فکر کنم اونم از اون بالا خوشحاله که بالاخره برادرش، قاتل واقعی رو پیدا کرده. پرسیدم: ـ اینجوری فکر میکنی؟ دستم و گرفت و گفت: ـ مطمئنم بردیا! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در جمعه در 10:34 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 10:34 پارت صد و هفتاد و نهم گفتم: ـ از اینکه حتی یک روزم اون دختره آشغال و باید ببینم و صورتش و تحمل کنم، واقعا خونم به جوش میاد! ـ بردیا برای اینکه به سزای عملش برسه، مجبوریم اینکارو کنیم. باید آرامش خودمونو حفظ کنیم. حرفش و تایید کردم و گفتم: ـ اجازه هست دوباره رو پاهات دراز بکشم؟ با شیطنت خندید و گفت: ـ خوشت اومدهها!!! لپشو کشیدم و گفتم: ـ خیلی! دوباره رو پاهاش دراز کشیدم و به آیندهی قشنگم با آهو فکر کردم و خیلی خوشحال شدم از اینکه بازم تو این مسیر دستام و گرفته و کنارم مونده. *** روبروی در خونه وایستاده بودم، چند لحظه بعد باید طوری وانمود میکردم که انگار همه چی عادیه و هیچ اتفاقی نیفتاده و تو صورت قاتل واقعی نگاه میکرد. آهو دستم و گرفت و گفت: ـ بردیا، بریم دیگه! گفتم: ـ آهو من حس میکنم واقعا آمادگیشو ندارم. گفت: ـ بردیا حالا که همهچیز مشخص شده، لطفا خرابش نکن. دستتو بده به من و آروم باش...چندتا نفس عمیق بکش! به نفس عمیق کشیدم و بعدش گفتم: ـ اگه بازم عصبی شدم چی؟؟ آهو بهم نگاه کرد و گفت: ـ فقط به من نگاه کن. همین لحظه مش قربون در خونه رو باز کرد و رفتم داخل و ماشین و پارک کردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در جمعه در 15:54 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 15:54 پارت صد و هشتاد مش قربون مدام میگفت: ـ آقا خانوم مدام سراغتون و میگرفتن! چه خوب شد برگشتین. یاد خوابم افتادم. یاد صورت خوشحال کیان افتادم. نباید همه چیز و خراب میکردم. الان وقتش نبود! مش قربون رو به آهو گفت: ـ دخترم تو خوبی؟؟ از فخری خانوم شنیدم ناخوش احوال بودی. آهو خنده عمیقی کرد و گفت: ـ قربونت برم مش قربون. آره بهترم، مرسی از اینکه پرسیدی. بعدشم آروم بهم گفت: ـ بریم؟ دستشو گرفتم و رفتیم داخل. همین لحظه چشمم اول خورد به پریسا که روی مبل نشسته بود و با خیال راحت داشت قهوه میخورد! همون جلوی در از این حجم از وقاحتش خشکم زد! آهو بازوم و مدام میکشید و زیر لب میگفت: ـ بردیا ازت خواهش میکنم. برو داخل. همین لحظه مامان اومد دم در و با دیدن اینکه منو آهو دست همو گرفتیم، لبخند رو صورتش خشک شد و با عصبانیت بهم گفت: ـ این الان مدل جدید ورودتونه؟؟ بردیا دستش و گذاشت پشتم و با مهربونی گفت: ـ آهو برو بالا وسایلتو جابجا کن. مامان عصبانی تر شد و گفت: ـ بردیا ازت سوال پرسیدم. نکنه این چند روزی که رفته بودی ویلا، بازم این دختره چشم سفید شستشوی مغزیت داده؟؟! بازم چیزی نگفتم و رفتم داخل و دیدم پریسا هم اومد کنارم مامان وایستاد و با زیاد کردن پیاز داغ ماجرا گفت: ـ وای مامان جان کجای کاری؟! بردیا خان خیلی وقته یادش رفته که این دختر قاتل برادرشه، خیلی وقته که کیان و فراموش کرده! کم مونده بود بزنم زیر گوشش با این حرفایی که میزد و هنوزم با وقاحت دروغ میگفت. با خشم دهنم و باز کردم و رو بهش گفتم: ـ نه، یادم نرفته...یادم نرفته که اون دختر هیچ... یهو آهو از بالای پلهها پرید وسط حرفم و حرفم و قطع کرد و گفت: ـ چون که من باردارم! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در جمعه در 16:03 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 16:03 پارت صد و هشتاد و یکم با این جنبش پریسا و مامان سر جاشون خشکشون زد و منم بیشتر از اونا از این حرفش تعجب کردم!! سهتامون بهش خیره شدیم که گفت: ـ یعنی...اینکه بردیا دستم و داشت. بخاطر این بود که من...من باردارم. مطمئن بودم داره الکی میگه! پرید وسط حرف من که خدایی نکرده از رو عصبانیت سوتی ندم تا پریسا متوجه موضوع بشه! مامان رفت نزدیک آهو و به سرتا پاش نگاه کرد و گفت: ـ چه بارداری؟؟ مگه تو آپاندیستو عمل نکرده بودی؟ این دیگه از کجا درومد؟ آهو با خجالت گفت: ـ تو بیمارستان ازم آزمایش گرفتن و متوجه شدن. بخاطر همینه که بردیا یکم...یکم هوامو داره چون دکترا گفتن که حاملگیم خیلی پر ریسکه و باید مراقب باشم. پریسا با حرص گفت: ـ چطور یه چنین چیزی ممکنه؟ منم از قصد رفتم نزدیکش و واسه اینکه بیشتر حرصش بدم گفتم: ـ مگه صیغهاش نکردم؟! چرا اینقدر تعجب کردی؟! از چشمای پریسا خون میبارید. مشخص بود که اصلا انتظار این موضوع رو نداشت. رفتم روی مبل نشستم و گفتم: ـ آهو بیا اینجا بشین! دکتر گفت خیلی نباید سرپا وایستی. مامانم با اینکه مشخص بود خیلی سختشه بدون اینکه نگاش کنه گفت: ـ حالا الان که نوهامو بارداری، نمیخوام بهت سخت بگیرم. فقط و فقط بخاطر نوهامه نه تو! برو بشین اونجا و کاری نکن تا به اون بچه آسیب برسه! آهو بدون هیچ حرفی اومد کنارم نشست و همین لحظه به گوشیم پیامک اومد. آرش بود: ـ بردیا رسیدین؟ نوشتم: ـ آره. میتونی نقشه رو اجرا کنی. مامان هم داشت میومد کنارم بشینه اما پریسا با حرص تمام بهمون نگاه میکرد. از نگاهش مشخص بود که دلش میخواد آهو رو هم تیکه تیکه کنه اما کور خونده و اینبار اصلا بهش این اجازه رو نمیدادم. باید از رو نعش من رد میشد! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در جمعه در 16:11 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 16:11 (ویرایش شده) پارت صد و هشتاد و دوم همینجور که زیر چشمی بهش نگاه میکردم. واسه اینکه حرصش بدم، رو به آهو گفتم: ـ بذار پشتت کوسن بذارم یکم راحتتر بشینی! آهو با تعجب به حرکات من نگاه میکرد اما جلوی مامان چیزی نمیتونستم بگم. کمکش کردم تا قشنگ بشینه! مامان همین لحظه رو به پریسا گفت: ـ وا دخترم!! چرا اونجا وایستادی؟؟ بیا بشین دیگه! همینجور که از عصبانیت میلرزید، گفت: ـ نه مامان؛ سرم درد گرفته! میرم تو اتاقم استراحت کنم. آروم زیر لب گفتم: ـ به زودی کلا تو زندگیت استراحت میکنی. آهو دستم و فشار داد و آروم زیر لب با چشم غره بهم گفت: ـ بردیا!! دیگه چیزی نگفتم و اونم با قدمای محکم رفت بالا تو اتاقش... *** ( پریسا ) چند روز بود که نه از بردیا خبری بود و نه اون دختره...دلم برای بردیا تنگ شده بود اما همین که اون دختره رو نمیدیدم واقعا خداروشکر میکردم. از مامان شنیده بودم که میگفت مثل اینکه آپاندیسشو عمل کرده و بخاطر راحتیه اون، با بردیا تو ویلا میمونن. از اینکه تحت هیچ شرایطی ازش دست نمیکشید و از اون دختر حمایت میکرد واقعا عصبانی میشدم. حتی من گوشهی ذهنش هم نبودم!! نمیدونستم دیگه چیکار باید میکردم تا به چشمش بیام. کلی تغییر تو صورتم ایجاد کردم اما اصلا انگار نه انگار!!! حتی مرگ برادرش و مظنون بودن اون دختر به قتل داداشش هم نتونست اونو از چشمش بندازه! اما من تسلیم نمیشدم و هر وقت که برگشت تمام سعیم و میکردم تا بردیا رو مال خودم کنم. اون فقط مال من بود!! بعد چند روز دست تو دست هم وارد خونه شدن. انگار بودنش کنار هم صمیمی ترشون کرده بود. اعظم خانوم قبل من کلی بهشون تشر زد اما بردیا اصلا عین خیالش هم نبود تا اینکه دختره گفت که بارداره! انگار یه آب یخ رو سرم خالی کردن. یعنی بهم نزدیک شدن؟؟ اون الان بچه بردیا تو شکمش بود؟؟ حالا دیگه بیشتر از قبل هم بردیا و هم اعظم خانوم بهش اهمیت میدادن. باید این بچه رو هر جوری که بود حذف میکردم. نمیتونستم ببینم بردیا هر روز بیشتر از قبل بهش توجه میکنه. من تمام توجهات بردیا رو فقط برای خودم میخواستم. ویرایش شده جمعه در 16:14 توسط QAZAL 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در شنبه در 08:50 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 08:50 پارت صد و هشتاد و سوم وقتی اومدم تو اتاقم، سریعا گلدون رو میز و پرت کردم روی زمین و هزار تیکه شد!! داشتم از حسادت میترکیدم. دلم نمیخواست اون دختر عوضی کنار بردیا بشینه و بهش توجه کنه اما کجای کار بودم؟؟! اون الان ازش باردار بود. دیگه قطعا بردیا منو نمیدید...تو حال خودم بودم و تو اتاقم در حال حرص خوردن بودم که یهو گوشیم زنگ خورد. یه شماره ناآشنا بود. اولش که اصلا جواب ندادم...اما دیدم بازم زنگ میزنه، با اعضای خورد شده جواب دادم و با لحن بدی گفتم: ـ بله؟؟ یه صدای ناآشنا تو گوشم پیچید: ـ پریسا خودتی؟! یکم فکر کردم...اصلا صداش برام آشنا نبود. گفتم: ـ بجا نیوردم. پوزخندی زد و گفت: ـ ولی من خوب تو رو بجا آوردم قاتل سریالی. خوب از پس این قضیه قسر در رفتی! با شنیدن این جمله برای یه لحظه تمام دغدغههای خودمو فراموش کردم. با ترس و لرز بلند شدم و رفتم در اتاقم و قفل کردم و با ترس گفتم: ـ تو کی هستی؟؟! اصلا نمیفهمم راجب چی داری حرف میزنی! خیلی مطمئن گفت: ـ خوب هم میفهمی! راجب شوهر بیچارهات که کشتیش و همه چی هم انداختی سر اون دختره بیچاره. برای یه لحظه همه چی درونم فرو ریخت. این کی بود که از همه چی اطلاع دقیق داشت؟! نکنه بازم از طرف حانیه و شوهرش زنگ زدن و بازم میخوان تیغم بزنن؟! سعی کردم به روی خودم نیارم و سریع گفتم: ـ من نمی دانم تو اصلا کی هستی و راجب چی داری حرف میزنی؟! دیگه هم به این شماره زنگ نزن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در شنبه در 09:02 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 09:02 پارت صد و هشتاد و چهارم مرده با جدیت گفت: ـ خود دانی! باشه پس منم میرم اداره پلیس و اون لباسایی که انداختی تو سطل زباله و اون دفتر و بهشون میدم و بعدشم زنگ میزنم واسه بردیا معیری تا خودش بیاد و بفهمه تا با چه ماری داره تو یه خونه زندگی میکنه! یا خداااا!!! این قطعا نمیتونستم از طرف رئوفی یا حانیه باشه چون اونا اینقدر از جزییات موضوع خبر نداشتن. یعنی اون روز کس دیگهایی هم اونجا بوده و منو دیده؟؟! از ترس به خودم لرزیدم. از اینکه بردیا و اعظم خانوم حقیقت و بفهمن داشتم سکته میکردم. نباید میذاشتم تا این اتفاق بیفته! سریع گفتم: ـ صبر کن ، قطع نکن! خندید و گفت: ـ چیشد؟؟ نظرت عوض شد؟! گفتم: ـ چی میخوای؟؟ گفت: ـ خوشم میاد که زود میفهمی! یک میلیارد پول نقد تا امروز چهار بعدازظهر میاری همون لوکیشن! با عصبانیت گفتم: ـ من الان اینهمه پول نقد از کجا بیارم؟؟ با پررویی گفت: ـ چطور واسه تهدید بقیه خوب دست به جیب شدی و پول خرج کردی، الان نداری؟! ایناش به من ربطی نداره، اگه تا امروز پول و نیوردی با اعضای خانوادت و اون خونه خداحافظی کن! لعنت بهش که از همه چی هم اطلاع کامل داشت. گفتم: _ خیلی خب باشه؛ ولی اونجا دوره...یجای دیگه قرار بذار تا پول و به دستت برسونم و ببینم اصلا کی هستی! خندید و گفت: ـ تو الان اصلا تو شرایطی نیستی که بخوای با من معامله کنی، حواستو خوب جمع کن! اگه کلکی تو کارت باشه همه پتههاتو میریزم رو آب. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در شنبه در 17:09 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 17:09 پارت صد و هشتاد و پنجم راست میگفت! دست اون الان پرتر از دست من بود. با ناچاری گفتم: ـ خیلی خب بابا، آروم باش. تا ساعت چهار میارم تو همون لوکیشن. بعدش سریع گوشی و قطع کرد! حالا اینهمه پول و از کجا باید میوردم؟؟! همینجوریشم ذاتا شرکت کلی بدهی داشت اما باید اینکارو انجام میدادم. این آدم هر کس که بود از همه چی اطلاع داشت! اگه یه درصد میفهمیدن که من باعث مرگ کیان شدم، فاتحهام خونده بود! دیگه نمیتونستم بردیا رو ببینم و کنارش باشم! هر جوری که بود باید اون پول و تا بعدازظهر جور میکردم. سریع شماره شرکت و گرفتم: ـ الو عباسی خوبی؟؟! ـ ممنونم خانوم، چیزی شده؟! ـ خوب گوش کن ببین چی بگم، همین الان یک میلیارد پول نقد برام ردیف میکنی و تا دو ساعت دیگه دستم میرسونی. ـ اما خانوم شما خودتون اطلاع دارین که وضعیت شرکت چقدر بده! یک میلیارد پول باعث میشه ما حتی نتونیم حقوق این ماهشونو بدیم. با کلافگی گفتم: ـ عباسی با من یکی بدون نکن و کاری که بهت گفتم و انجام بده! همین الان. عباسی با ناچاری گفت: ـ باشه خانوم سعیم و میکنم. با عصبانیت گفتم: ـ سعی نکن! فورا انجامش بده. و بعدش گوشی و قطع کردم. تو کل اتاق یکسره در حال رژه رفتن و فکر کردن بودم. ناخونام کامل کنده شد از بس بخاطر استرس جویدمشون. کلی فکر کردم که این آدم کی بود که از همه چیز اطلاع داشت؟! رئوفی که از اینجا رفته بود! حانیه و آرمان هم که کل ماجرا رو نمیدونستن...پس این آدم کی میتونست باشه؟؟! خدایا دیگه داشتم دیوانه میشدم! حتی صداشم برام آشنا نبود ولی از جزییات اون روز خبر داشت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در شنبه در 20:33 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 20:33 پارت صد و هشتاد و ششم کل این مدت و تا زمانی که ساعت نزدیک چهار بشه و یه خبر از عباسی بشه، تو اتاقم راه رفتن و فکر کردم، تهش تصمیم گرفتم به حانیه زنگ بزنم و از زیر زبونش حرف بکشم تا بفهمم کار اینه یا نه! بعد دو بوق جواب داد: ـ باز چه خبر شده؟ ـ تو این موضوع رو به کسی گفتی حانیه؟! یکم مکث کرد و گفت: ـ دیونهایی دختر؟؟! معلومه که نه! گفتم: ـ با من بازی نکن حانیه، راستشو بگو. حانیه گفت: ـ برای چی باید بهت دروغ بگم؟! من اگه حرفی بزنم که پای خودمم گیره. منم شهادت دروغ دادم تو دادگاه. مگه دیوونهام به کسی حرفی بزنم؟؟ اگه میخواستم حرفی بزنم همون روزی که بردیا با داد و هوار اومد تو کافه، اونجا چیزایی که میدونستم و میگفتم. سریع پرسیدم: ـ چیو میگفتی؟! عادی گفت: ـ خب همینکه اومدی پیشنهاد پول خیلی زیاد دادی و ازم خواستی تا تو دادگاه بر علیه آهو شهادت بدم دیگه. پس این نمیتونه کاری کرده باشه و این آدمم از طرف اون نیست. واقعا ترس برم داشته بود! یعنی اون روز تو اون جنگل چه کسی بود که تمام این چیزا رو دیده بود و حتی قضیه دفتر رو هم میدونست؟؟ پریسا پشت تلفن گفت: ـ راستشو بگو، باز گند کدوم کارت درومده؟! همین لحظه گوشیم بوق اشغال خورد و گفتم: ـ فعلا قطع کن، کار دارم. جواب دادم، عباسی بود: ـ خانوم پول آمادست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در یکشنبه در 08:43 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 08:43 پارت صد و هشتاد و هفتم گفتم: ـ سر خیابون وایستا تا بیام. بعدش گوشی رو قطع کردم و سریع آماده شدم و با هول و ولا از پلهها اومدم پایین. طبق معمول بردیا و آهو کنار هم نشسته بودن و اعظم خانوم با دیدن من گفت: ـ مادر کجا میری؟؟ با تته پته گفتم: ـ مامان یه مشکلی تو شرکت پیش اومده ببینم چه خبره باز برمیگردم. مامان به ساعت نگاه کرد و گفت: ـ این وقت روز؟! مصنوعی خندیدم و گفتم: ـ مشکل که وقت و ساعت نمیشناسه. بردیا با بیخیالی که پاشو رو پاش انداخته بود گفت: ـ میخوای منم بیام پریسا؟ شاید تنهایی... سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نه بابا، خودم حل میکنم. بعدشم باهاشون خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون. ماشین و روشن کردم و با سرعت رسیدم سر کوچه. عباسی شیشه ماشین و آورد پایین و ساک و داد دستم و گفت: ـ اینم خدمت شما. ـ پول و شمردیم دیگه! ـ بله مبلغش کامله ولی خانوم حقوق کارگرا... نداشتم حرفشو کامل کنه و سریع گاز دادم و رفتم. از خونه ما تا اون جنگلی حداقل نیم ساعت راه بود. دلم واقعا مثل سیر و سرکه میجوشید و مدام به ساعت نگاه میکردم بلکه دیر نرسم و گوشی هم روبروم بود تا زنگ بزنه. باید اون مدارک و ازش میگرفتم و حتما بعد گرفتنش باید آتیش میزدمشون. این مدلی نمیشد! ساعت پنج دقیقه به چهار رسیدم جنگل. مثل همیشه خلوت بود و با دیدنش اون صحنهها و کیان دوباره جلوی چشمم نقش بست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در یکشنبه در 10:19 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 10:19 (ویرایش شده) پارت صد و هشتاد و هشتم بعضی شبا کابوسش و میبینم. نکنه اومده تا منو تنبیه کنه! خدایا چی دارم میگم؟؟ دارم عقلم و از دست میدم. نمیدونم کی داره باهام چه بازی میکنه؟! تا اینکه بلند فریاد زدم: ـ آهای؟؟ کجایی؟؟ بیا پولت و برات آوردم. دیدم صدایی نمیاد. گوشیم و درآوردم و به شمارش زنگ زدم اما در دسترس نبود تا اینکه دیدم صدای پا میاد. برگشتم و با دقت نگاه کردم یه مرد میانسال بود. یه نایلون هم دستش بود. گفت: ـ پولارو آوردی؟! حتی قیافشم برام آشنا نبود و بهش میخورد یه آدم خیلی معمولی باشه! شاید یه رهگذر بود وقتی داشت از اون سمت رد میشد ما رو دید و کنجکاویش گل کرد و خواست از طریق پول گرفتن باج بگیره. همه کار میکردم فقط کافی بود این مسئله دوباره باز نشه و دید بردیا نسبت بهم عوض نشه. گفتم: ـ آوردمش ولی اول نایلون و رد کن! نایلون آورد سمتم و قبل دادن به من پرسید: ـ چطور تونستی اینکارو کنی؟؟ با تعجب نگاش کردم و بعدش سرم و انداختم پایین و گفتم: ـ اون فقط یه اتفاق بود از عمد نبود! ـ ولی تو کشتیش! با کلافگی گفتم: ـ خدا هم داره تقاصشو ازم پس میگیره! نگران نباش. هنوزم دارم عذاب میکشم...نایلون بده بهم. ـ چجوری تونستی بکشیش و قتل و بندازی گردن یکی دیگه! ـ ایناش دیگه به تو ربطی نداره عمو، نایلون و بهم بده. یهو صدای آشنا شنیدم که گفت: ـ اما به من ربط داره!! ویرایش شده یکشنبه در 10:20 توسط QAZAL لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در یکشنبه در 16:13 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 16:13 (ویرایش شده) پارت صد و هشتاد و نهم و اون لحظه دنیا برام تموم شد. پشت بندش بردیا اومد بیرون و همون لحظه دوتا ماشین پلیس اومد و دوتا پلیس از کنار بردیا اومد بیرون و رو بهم گفتن: ـ دستاتو بذار رو سرت، بیحرکت وایستا. اینقدر شوکه شده بودم که حتی نمیتونستم پلک بزنم. نگاهم فقط به بردیا بود که با نفرت بهم زل زده بود. زنه بهم دستبند زد و بردیا اومد نزدیکم و گفت: ـ تف توی اون ذات کثیفت! حیفه کیان. واقعا حیف!! چطور ما نتونستیم بفهمیم که تو چه شیطانی هستی!! از ماشینش آهو پیاده شد و اومد کنارش وایستاد و بردیا محکم دستاشو گرفت و رو بهم گفت: ـ هیچ چیزی قدرت اینو نداره که منو آهو رو از هم جدا کنه و در ضمن حتی اگه یه درصدم آهو توی زندگیم نبود، من تو روی تو هم نگاه نمیکردم. آهو پشت بندش گفت: ـ چجوری تونستی به شوهرت بگی عاشق برادرشی؟ واقعا تو چه دختر مار صفتی هستی!! خودت خجالت نکشیدی؟؟! اصلا زبونم باز نمیشد که حرفی بزنم!! اینا چجوری تمام این چیزا رو فهمیدن؟؟ اصلا اون پیرمرده کی بود؟؟یعنی از همون اولش بردیا همه چیزو میدونست که تصمیم گرفت آهو رو از زندان آزاد کنه؟؟! تو ذهنم هزاران هزار سوال بود اما دیگه چه فایدهایی داشت. دیگه پلن بی نداشتم و همه چیز تموم شده بود. همه فهمیدن که کار من بوده و یجورایی با فرستادن اون پیرمرد ازم اقرار گرفتن. پلیس رو به بردیا گفت: ـ آقای معیری لطفاً بفرمایید کنار میبرمشون اداره آگاهی. اونجا میتونین اطلاعات لازم و از وکیلتون بگیرین. و بعدش منو کشون کشون سوار ماشین کردن و بردیا فریاد میزد: ـ سزای کارتو پس میدی! ویرایش شده یکشنبه در 16:16 توسط QAZAL لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در یکشنبه در 19:18 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 19:18 پارت صد و نود خدایا چرا اینجوری شد؟؟ من تو این زندگی فقط بردیا رو ازت خواستم و یجوری رقم خورد که بدترین اتفاقات برام افتاد! حالا هم بردیا و بقیه حقیقت و فهمیدم و تا عمر دارم باید تو زندان بپوشم چون به هیچ عنوان بردیا از خون برادرش نمیگذره. اینو مطمئن بودم. « اتاق بازجویی » سرگرد احمدی یه لیوان آب مقابلم گذاشت و ازم پرسید: ـ هدفت از قتل کیان معیری چی بود؟ همینجور که خیره به خودکار توی دستش بودم گفتم: ـ نمیخواستم بکشمش! اون یه اتفاق بود. ـ از اول همه چیز و تعریف کن. دیگه اینجا آخر خطه سرکار خانوم. همه چیز مشخص شده. دیگه باید اقرار کنی. راست میگفت. چارهایی نداشتم و باید همه چیز و تعریف میکردم. سرگرد گفت: ـ سعی کن همه چیز و همونطور که بود تعریف کنی، شاید بشه تو مجازاتت تخفیف قائل شد. شروع کردم به تعریف کردن: ـ من از همون اولی که وارد خانواده شدم از بردیا خوشم اومده بود و دوسش داشتم اما شرایط به گونهایی پیش رفت که زن کیان شدم. برای اینکه زیر یه سقف با بردیا باشم، اصلا برام مهم نبود زن آدمی باشم که دوسش ندارم. مهم این بود که بردیا تو اون خونه بود و من هر روز میدیدمش. تا اینکه یه چند سالی رفت مناطق محروم تا درس بده و منو تو دلتنگی گذاشت. یه دفتر قایمکی داشتم و از احساساتم داخلش مینوشتم. و اونو بالای کمد مخفی کرده بودم. اون بالا هم چیز خاصی نبود که شک کنم مثلا کیان ممکنه یه روز در اونجا و باز کنه. تا اینکه بعد مدتها برگشت و برخلاف انتظار من، خواست دختر مورد علاقش و به اعظم خانوم معرفی کنه و باهاش ازدواج کنه. از چشاش معلوم بود که خیلی دوسش داره این آتیش حسادت وجودم و بیشتر کرد. دلم نمیخواست اون دختر کنارش باشه. بردیا رو من فقط برای خودم میخواستم حتی شده تو رویاهام...حتی اگه به قیمت این بود که هیچوقت کنارش نباشم...خداروشکر اعظم خانومم بابت خانوادش با این ازدواج مخالف بود اما بردیا برخلاف کیان آدم سرتقی بود و حرف خودشو میزد و پاشو تو یه کفش کرد که با اون دختر ازدواج میکنه. حتی رفت همون مدرسهایی که اون دختر درس میخونه، معلم فیزیک شد تا اونجا هم کنارش باشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در دوشنبه در 08:53 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 08:53 پارت صد و نود و یکم هر شب و روز غصه خوردم که چرا خدا داره اینکارو باهام میکنه. کاش از همون اولش منو با بردیا اوکی میکردن. همین عشق بیش از حدم به برادر شوهرم باعث شد خودمو کامل از کنار کیان بکشم بیرون و راستش اونم انگار دیگه مایل نبود باهام وقت بگذرونه و عین دو تا دوست زیر یه سقف فقط داشتیم باهم زندگی میکردیم. تا اینکه فردای روزی که قرار بود بردیا و آهو عقد کنن، کیان بهم زنگ زد و تو جنگل باهام قرار گذاشت و من راستش خیلی تعجب کردم. تایمی که میبایست شرکت باشه، بود جنگل و با اصرار میخواست منو ببینه! بعدش که با فخری صحبت کردم فهمیدم در کمد بالا رو باز کرده و متوجه شدم دفترم اونجا نیست! شصتم خبردار شد که تمام اون چیزا رو خونده و تمام اون مسیری که میخواستم از خونه برسم به اون جنگل، داشتم به این فکر میکردم که چجوری باید این موضوع رو براش توجیه کنم؟؟ اصلا چطور میتونستم به شوهر خودم بگم که من از همون اولشم به تو حسی نداشتم و برادرت و دوست داشتم و فقط بخاطر اینکه برادرت و بتونم هر روز ببینم، قبول کردم کنار تو بمونم و باهات ازدواج کنم!! به نتیجهایی نرسیدم. وقتی رسیدم اونجا، دیدم کیان کنار یه تخته سنگ وایستاده و دفتر هم تو دستشه؛ از تو نگاهش نمیتونستم چیزی بخونم اما مشخص بود حال خوبی نداره. وقتی رفتم روبروش نگاهم فقط به دفتر دستش بود. بهم نگاه کرد...یه نگاه طولانی...نگاهش هیچوقت از یادم نمیره...بعد کلی سکوت گفت: ـ پس بخاطر بردیا، کنارم بودی، هان؟ نتونستم حرفی بزنم. اومد نزدیکم و اولش با آرامش گفت: ـ تو که بلد نیستی با یه نفر تو رابطه باشی؛ دلت یه جای دیگست... بعد یدونه خوابوند تو گوشم و با فریاد گفت: ـ پس گو*خوردی باهام ازدواج کردی! مگه من بازیچه دست تو بودم؟؟ زنیکه... از همون اول باید میفهمیدم...از نگاهات و عشوهگریات جلوی برادرم باید میفهمیدم. از اینکه بردیا سختش بود جلوی من بهت نگاه کنه باید میفهمیدم! آخ کیان تو چقدر ابلهی! اینارو میدیدم اما نمیخواستم قبول کنم...گفتم شاید دارم توهم میزنم! نگو همش واقعیت بوده! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در دوشنبه در 09:08 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:08 پارت صد و نود و دوم نمیتونستم هیچی بگم! فقط اشک میریختم. دلم نمیخواست کیان اینارو اینجوری بفهمه. همینجور جلوم قدم میزد و میگفت: ـ اگه یه درصد داداشم و نمیشناختم میگفتم کرم از اون بوده ولی تو آخر عوضی بودنی پریسا! مقصر من بودم که فکر میکردم بعد گذشت زمان، بهم علاقمند میشی. نمیدونستم دلت جای دیگست!! بخاطر همینم چشم نداری آهو رو ببینی و میخوای زندگیشون و خراب کنی اما اینبار بهت این اجازه رو نمیدم. دوباره تن صداشو برد بالاتر و گفت: ـ من یا همچی و میخوام یا هیچی! دیگه هیچی نمیخوام. گمشو برو همون قبرستونی که ازش اومدی. منم این دفتر و همین امروز میبرم به مامان و بردیا نشون میدم و بهشون میگم که با چه هفت خطی این همه سال طرف بودن! همین امروز باید تکلیف منو تو مشخص بشه و شناسنامه من از اسم کثیف تو پاک بشه. خیلی مصمم حرف میزد و واقعا داشت میرفت. تابحال کیان و اینقدر جدی ندیده بودم و اصلا دلم نمیخواست همچین خراب شه! نه اینکه نگران زندگی خودم باشم، بیشتر نگران این بودم که طلاق گرفتم دیگه نمیتونستم بردیا رو ببینم... بنابراین بلند شدم و با همون گریه جلوی راهش وایستادم و گفتم: ـ کیان خواهش میکنم اینکارو نکن. با پوزخند عصبی گفت: ـ چرا؟؟ میترسی بردیا و مامان بفهمن و تف کنن تو صورتت؟ همش میخواست بره و من محکم داشتمش و میگفتم: ـ نمیذارم اینکارو کنی کیان! خرابش نکن. با عصبانیت گفتم: ـ از جلوی چشمام گمشو برو... نتونستم طاقت بیارم و با تمام قوا هلش دادم و گفتم: ـ کیان نمیذارم همه چیز و خراب کنی! کیان پرت شد رو زمین و تکون نمیخورد؛ ترسیده بودم...با ترس رفتم کنارش و هلش دادم: ـ کیان؟؟ کیان؟؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در دوشنبه در 09:26 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:26 پارت صد و نود و سوم با ترس وقتی برش گردوندم، از چیزی که دیدم وحشت کردم و دو سه قدم رفتم عقب...یه شاخه خیلی تیز که روی زمین بود، تو شکمش فرو رفته بود و از دهن و شکمش همینجور خون میومد...جوری که به سختی نفس میکشید. اون لحظه تنها راه چارهایی که به ذهنم رسید، این بود که دفتر و بگیرم و فرار کنم. دست گذاشتم رو شکمش و خواستم کمکش کنم اما یه آن به این فکر کردم که اگه کیان و نجات بدم، بعدش باید به هزارتا سوال جواب بدم که چرا سر کیان همچین بلایی اومد و کیان هم همه چیز و رو میداد. بنابراین دفتر و برداشتم و با همون حال ولش کردم و تا میتونستم دویدم...اما کجا میخواستم برم؟؟ چقدر میخواستم فرار کنم؟؟! باید یه راه به ذهنم میرسید...اما چه راهی؟؟ اگه یکم دیر میکردم اعظم خانوم و بردیا حتما زنگ میزدن و میپرسیدن چه اتفاقی افتاده! باید تسلیم میشدم و ازش جدا میشدم. نمیشد همونجا ولش کنم...اونجوری شرایط خیلی بدتر میشد. وقتی دوباره برگشتم، دیدم که موقعیت نجات، خودش اومده پیش پای من...مثل اینکه کیان به آهو زنگ زده بود. آهو اومده بود بالای سرش...تازه نه تنها به آهو بلکه به بردیا هم زنگ زده بود. خیلیم حالش بد بود و مطمئن بودم طاقت نمیاره چون خیلی خون ازش رفته بود. بنابراین دفتر و شال خونیم و درآوردم و تو همون سطل آشغال انداختم. همونجا همون فکری که باید به ذهنم رسید. این کار و بندازم گردن آهو...چون همون روز هم منو تو حیاط تهدید کرده بود و من صداش و ضبط کردم که تو یه موقعیت ازش استفاده کنم و به همه بگم که اونجوری که فکر میکنن مظلوم نیست. اعظم خانوم به راحتی قبول میکرد چون اصلا از این دختر خوشش نمیومد و میموند بردیا که اونم راضیش میکردم... بعد یه تایمی قبل اومدن آمبولانس منم با نقش بازی کردن، رفتم کنارشون...تموم کرده بود و بردیا واقعا حالش خراب بود و اصلا تو حال خودش نبود...آهو هم که با شک داشت به این وضعیت نگاه میکرد و چوب و از تو شکمش درآورده بود و با دست خونی بالای سرش وایستاده بود...گوشی کیان که دقیقا کنار پاهام بود و برداشتم و همینجور که شال و گذاشته بودم جلوی صورتم و گریه میکردم، آروم تماسش و به آهو رو پاک کردم و سریعا گذاشتم همون جایی که بود...بعد اینکه رفتیم بیمارستان هم، وقتی بردیا آهو رو کشون کشون از بیمارستان برد بیرون. کیف آهو رو برداشتم و رفتم یه گوشه تا کسی منو نبینه! زدمش به پاور بانک تا وقتی روشن شد، سریعا تماس بردیا رو از گوشی اونم پاک کردم و کیفش و درجا گذاشتم سرجاش. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در دوشنبه در 11:24 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 11:24 پارت صد و نود و چهارم بعدش خواستم یبار دیگه کیان و ببینم و حداقل باهاش خداحافظی کنم. رفتم تو سر خونه...پارچه سفید و از روش دادم کنار...آروم آروم خوابیده بود. نتونستم خودمو کنترل کنم و با صدای بلند گریه کردم. آروم گفتم: ـ خواهش میکنم منو ببخش کیان. نمیخواستم اینجوری بشه. نمیتونستم بذارم همه چیو خراب کنی...واقعا شرمندهام. بعدش اومدم بیرون و دیدم که آهو رو بردن کلانتری...تمام شکها رو آهو بود و اون خودشم اینقدر تو شوک و تعجب بود که اصلا نمیتونست دفاعی از خودش بکنه...این وسط ریعکشنای بردیا هم واقعا جالب بود که خیلی عصبی بهش نگاه میکرد و فهمیدم بهترین موقعست تا دختره رو جلوی چشمش بد کنم و ویس ضبط شدشو نشون دادم و شروع کردم به مظلوم نمایی اینکه برای اینکه ازم انتقام بگیره، شوهرم و کُشت و خواست تنبیهم کنه. بنظر میومد که بردیا باور کرده بود و آهو رو بردن زندان چون اثرانگشتش بعد از من رو بدن کیان بود و از اونجایی که من تماسش و پاک کرده بودم، نمیتونست ثابت کنه که کیان براش زنگ زده....اعظم خانوم اینقدر ازش کینه به دل گرفته بود که خواست این دختر قصاص بشه بهرحال پسر بزرگش و ازش گرفته بود و منم بخاطر عذاب وجدانم خوب تونستم نقشمو بازی کنم....همه چیز داشت اونجوری پیش میرفت که میخواستم...میدونستم رسم خانوادشون اینه زنی که بیوه شد و اگه یه پسر مجرد دیگه تو خونه باشه، باید گردن بگیره و باهاش ازدواج کنه وگرنه خون ریخته میشه...بینهایت خوشحال شدم که بالاخره دارم به خواسته چندین ساله ام میرسم. اما موضوع همینجا تمام نشد و فکر کنم آه کیان بدجوری دامنم و گرفت چون بردیا حتی از قبلم باهام بدتر و بیتفاوتتر برخورد میکرد و اصلا منو نمیدید. حتی با وجود اینکه اون دختر تو زندان بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 19 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل پارت صد و نود و پنجم بخاطر اینکه من باردار نمیشدم اعظم خانوم تصمیم گرفت یه هوو بیاره تا با وجود تنها پسرش، نسلش ادامه پیدا کنه اما جالب اینجاست که بردیا فکر کنم ته دلش حس کرد که آهو مقصر نیست و از طرف خانواده رضایت داد و اون دختر از زندان آزاد شد و بدتر از اون این بود که میخواست از اون دختر بچهدار بشه...جلوی من و اعظم خانوم هم برای اینکه ما شک نکنیم اون اوایل یه مقدار باهاش بدرفتاری میکرد و میگفت که برای انتقام گرفتن ازش اونو آورده داخل خونه و چون یه جون از خانوادمون رو گرفت، باید یه جون دیگه بهمون اضافه کنه اما من احمق نبودم و میدیدم که همون موقعشم چجوری داره بهش نگاه میکنه و چجوری زیر زیرکی حواسش بهش هست...بخاطرش غیرتی میشد و پسر خان طایفه رو نزدیک بود به کشتن بده، بخاطرش دو روز تو بیمارستان سرپا موند و تو مدرسه جلوی چشم صدتا دانش آموز بغلش کرد و براش مهم نبود که ممکنه این کارش به شغلش لطمه بزنه...همون موقعشم دوسش داشت و حتی مرگ کیان هم نتونست این دوتا رو از هم جدا کنه...فکر میکردم تنها مانع بین منو بردیا، کیان بوده اما...اما اشتباه فکر میکردم. سرگرد احمدی تا آخرین لحظهایی که من در حال تعریف کردن بودم، داشت مینوشت. دست از نوشتن برداشت و پرسید: ـ شهادت اون دوتا خانوم تو دادگاه هم کار شما بود؟ گفتم: ـ برای محکم کاری و اینکه آهو صد در صد تو زندان بمونه، مجبور بودم تا قبل از رسیدن دادگاهش این مسئله رو حل کنم. زنداداشش بخاطر پول خیلی راحت، دختره رو فروخت و قبول کرد اما خانوم رئوفی مقاومت کرد و سر آخر تونستم با مبلغ بالاتر و تهدید بیشتر بالاخره راضیش کنم...اما... ـ اما چی؟؟ ـ اما نفهمیدم اون پیرمرده که اومد جنگل و ازم پول خواست، کی بود؟؟ چجوری از همه این اتفاقات خبر داشت؟ چون حتی این دو نفری که من با پول خریده بودمشون هم از این موضوعات خبر نداشتن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 19 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل پارت صد و نود و ششم سرگرد گفت: ـ اون پیرمرد راننده همون تاکسی بود که آهو عمادی رو اون روز تا جنگل رسوند و بعدش بخاطر کنجکاوی اونجا موند و تمام چیزا رو دید. با تعجب پرسیدم: ـ یعنی بردیا... حرفم و قطع کرد و گفت: ـ بله از قبلش متوجه شده بودن، قتل برادرش کار شماست و این کار در واقع نقشه خودشون و وکیلشون بود تا قاتل اصلی رو گیر بندازن. سکوت کردم...بردیا اینقدری ازم متنفر بود که حتی بعد چند ماه از مرگ برادرش، خواست پرونده رو دوباره باز کنه و منو بفرسته زندان. هیچوقت تو زندگی براش مهم نبودم...هیچوقت منو ندید...من فقط دوسش داشتم. تنها تقصیر من، زیاد از حد عاشق بودن بردیا بود. ( بردیا ) بالاخره پریسا تو تله افتاد و دستگیرش کردند. دیگه راه فرار نداشت...قیافش اون لحظه دیدنی بود. اصلا فکرشو نمیکردم که گیر بیفته! ولی بهرحال خورشید هیچوقت پشت ابر نمیمونه. حالا فقط میموند حقیقت ماجرا که به مامان باید میگفتم؛ یه شوک عظیم دیگه بابت عروسش بهش وارد میشد اما چارهایی نبود. آرش رفته بود دنبالش تا بیارتش اداره آگاهی و من ازش خواستم تو مسیر آمادهاش کنه. تو راهرو در حال قدم زدن بودم که آهو دستم و گرفت و گفت: ـ بردیا توروخدا آروم باش! با استرس گفتم: ـ استرس حال مامان و دارم آهو...یبار دیگه هم ناامید میشه. همین لحظه مامان با صدای بلند و ناراحتی اومد سمتم: ـ بردیا؟؟ آرش چی میگه؟؟ بگو داره دروغ میگه...پریسا...پریسا عین دختر خودم میمونه...برو با سرگرد حرف بزن بردیا... مطمئن باش براش پاپوش دوختن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل پارت صد و نود و هفتم محکم بغلش کردم و گفتم: ـ مامان تلخه میدونم ولی واقعیته! اون...اون قاتل واقعیه کیانه. مامان با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن و گفت: ـ آخه چرا؟؟ چرا؟؟ بچه من باهاش مگه چیکار کرد؟؟ مگه ما بجز احترام، چیزی براش کم گذاشتیم؟ گفتم: ـ نه مادر من ما چیزی کم نذاشتیم، اون دختر ذاتش خراب بود...گویا از همون اول به من علاقمند بوده... دیگه زبونم نکشید ادامه حرفم و بزنم! مامان زد به سر خودش و زیرلب زمزمه کرد: ـ خب با حسین ( پدرم ) خدابیامرز بود...حق باهاش بود. از همون اول میگفت من یه چیزی تو این دختر میبینم که خوشم نمیاد اما من گوش ندادم. دستش و گرفتم و بوسیدم و گفتم: ـ نکن قربونت بشم! خواهش میکنم ازت... ولی اصلا فایده نداشت. گفت: ـ یعنی من دست دستی چشامو بستم و ندیدم و گذاشتم پسرم و بکشه؟؟! کیان منو ببخش مادر... مامان اصلا آروم نمیشد. شوکی که بهش وارد شده بود حتی از مرگ کیان هم بیشتر بود. دستش و میگرفتم و نمیذاشتم تا به خودش آسیب بزنه. رو به آهو گفتم: ـ عزیزم میشه بری یه لیوان آب بیاری؟ آهو سریع رفت و آرش گفت: ـ خاله تو رو خدا با خودت اینجوری نکن! الان به سزای عملش رسیده...خون کیان پایمال نشد. مامان با گریه میگفت: ـ یعنی من چند ماه قاتل پسرم و دلداری میدادم و کاری کردم تا با بردیا عقد کنه؟؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری