رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهل و هشتم

بعدش گوشی و دوباره گذاشتم آن شارژ و رفتم پیش آهو. دیدم که نیم خیز شده و روی تخت نشسته. با نگرانی پرسیدم:

ـ درد داری؟

بدون اینکه نگام کنه، گفت:

ـ باید برم دستشویی، لطفاً پرستار و صدا کن.

بازوشو گرفتم و گفتم:

ـ بیا خودم کمکت میکنم.

دستشو محکم از دستم کشید بیرون و گفت:

ـ لازم نکرده. گفتم پرستار و صدا کن.

می‌دونستم که براش سخته؛ رفتارای منم خیلی اذیتش کرده اما کنم لجباز‌تر از این حرفا بودم. از پشت کمرش آروم گرفتم و بلندش کردم و گفتم:

ـ وقتی بهت میگم که می‌برمت، حرف گوش کن!

مقاومت می‌کرد و می‌خواست از بین دستام بیرون بیاد. با لحن کمی تند رو بهش گفتم:

ـ دختر اینجوری نکن! بخیه‌هات باز میشه.

نزدیک در اتاق که رسیدیم یهو صداشو برد بالا و گفت:

ـ اصلا به تو چه !! تو چرا اینقدر نگران منی؟؟! هان؟؟ نمی‌خوام کنارم باشی. می‌خوام برگردم همون زندان. تو زندان بودن بهتر از اینه که کنار تو باشم و هر روز همه با چشمایی در از اتهام بهم نگاه کنن. 

حرفاش واقعا قلبم و می‌سوزوند اما حق داشت واقعا. دیگه انگار طاقتش تموم شده بود اما نمی‌خواستم ببینم که نسبت بهم بی‌حس یا بی‌تفاوتی شده. رفتم کنارش و گفتم:

ـ بعداً راجب این مسائل حرف می‌زنیم. الان ازت خواهش می‌کنم که آروم باش!

ـ نمی‌خوام آروم باشم، نمی‌خوام تو پیشم باشی.

ـ آهو لطفاً به خودت بیا! تو بیمارستانیم‌.

ـ پس ولم کن و برگرد پیش خانوادت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 201
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: عشقی زیرِ خاکستر نام نویسنده: غزال گرائیلی  مقدمه: آن یک نفر گاهی همه زندگیم هست. برای همین است که دلم برای همان یک نفر تنگ می‌شود. این روزها بار بزرگی

پارت اول بازم پنج شنبه شده بود و وقتی اون رسیده بود که برم پیش تنها رفیق این روزای خودم و باهاش درد و دل کنم. مادر عزیزم که خیلی زود تنهام گذاشت! اگه الان زنده بود، شاید خیلی از دردهایی که الان م

پارت دوم رسیدم پیش قبر مادرم...با گریه به اسمش روی این سنگ یخ خیره شدم و بغضم و رها کردم‌. کنار سنگ قبرش نشستم و گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده مامان قشنگم! بعد از تو دیگه زندگیم هیچ معنا و ر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهل و نهم

محکم گرفتمش بین دستام و با صدای بلندتری گفتم:

ـ ولت نمی‌کنم! فهمیدی؟؟ ولت نمی‌کنم، اینو تو گوشِت فرو کن.

به چشماش نگاه کردم. پر از اشک شده بود!! برای چند دقیقه بهم خیره شدیم! لحظات احساسی بینمون بود که یهو پرستار بی‌مقدمه اومد داخل و گفت:

ـ مشکلی پیش اومده؟ سر و صداتون تا بیرون میاد.

دستی به پیشونیم کشیدم و سریع گفتم:

ـ نه مشکلی نیست.

آهو بعد من رو به پرستار گفت:

ـ میشه بهم کمک کنین تا دستشویی برم؟؟

پرستار هم بهش لبخندی زد و گفت:

ـ حتما عزیزدلم.

بعدشم دستشو گرفتم و رفتن. اینقدر این دختر لجباز بود! یعنی لجباز تر از خودش من آدم ندیده بودم. منتظرش شدم تا برگرده اما وقتی هم که برگشت، بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه رفت روی تخت و دراز کشید. واقعا از دست این بی‌تفاوتیش حرص می‌خوردم اما اینجا جایش نبود و ترجیح دادم اون شب چیزی نگم و بیشتر از این اذیتش نکنم.

صبح زودتر از آهو بیدار شده بودم چون اونقدر گردنم روی صندلی درد گرفته بود که نتونستم خوب بخوابم. وقتی چشماش و باز کردم دیدم دکتر بالای سر تختش وایستاده. با استرس پرسیدم:

ـ دکتر مشکلی پیش اومده؟

صدام باعث شد که خود آهو هم از خواب بیدار بشه. دکتر با خنده گفت:

ـ نترس آقای عاشق! چیزی نیست و حالش کاملا خوبه.

آهو گفت:

ـ میتونم برم یعنی؟

دکتر رو بهش گفت:

ـ آره میتونی اما باید خیلی مراقب خودت باشی و کمتر فست فود بخوری و حدود دو هفته دیگه بیای تا بخیه‌هاتو بکشم.

آهو سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت. کمکش کردم از جاش بلند بشه اما اصلا بهم نگاه نکرد. انگار جلوی دکتر کمی مراعات می‌کرد و چیزی نمی‌گفت.

بعد اینکه قسمت پذیرش حساب کردم، سوار ماشین شدیم و آروم کمربندش و بستم. گفتم:

ـ می‌برمت ویلا! 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاهم

چیزی نگفت و به صندلی تکیه داد و خیره به بیرون شد. یجورایی از خودم واقعا بدم اومده بود که باعث شدم اینقدر نسبت بهم دلسرد بشه اما خدایی دست خودمم نبود. دوباره تو مسیر گفتم:

ـ برات سوپ درست می‌کنم و بعد یسر میرم خونه و بعدش میام پیشت...

بازم عکس العملش نشون نداد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عصبانیتم رو با محکم گرفتن فرمون انجام بدم و رو بهش گفتم:

ـ آهو چرا حرف نمی زنی؟!

یهو خیلی عادی و بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه گفت:

ـ چون دلم نمی‌خواد با آدمی که منو به چشم یه قاتل نگاه می‌کنه، حرف بزنم.

ـ آهو لطفاً دست پیش و نگیر! مگه چیزی ثابت شده؟؟ مگه اتفاق جدیدی افتاده که من اینطور نبینمت؟

یهو نگام کرد و گفت:

ـ هر کس باورم نکرد، تو از روی چشمای من باید می‌فهمیدی که من قاتل نیستم. چون تو اگه جای من بودی بردیا؛ اگه تموم دنیا میگفتن بردیا قاتله و کلی سند و مدرک بهم نشون میدادن، من گوشامو می‌گرفتم و چشمام و می‌بستم و می‌گفتم من باور دارم که قاتل نیست.

چیزی نگفتم...دوباره گفت:

ـ تا زمانی هم که منو به چشم قاتل میبینی، هیچ حرفی باهات ندارم. سعیم نکن یجوری وانمود کنی که نگرانمی یا برات مهمم...من هر جوری هست از پس خودم برمیام. مادرت و زن عزیزت هم یه مدت دیگه ببینن که بچه‌دار نشدم، منو میندازن بیرون و خداروشکر از اون جهنمی که برام درست کردی، راحت میشم.

چجوری باید بهش میگفتم که نقش بازی نمی‌کنم و حقیقتا نگرانشم؟! اینکه نمیتونم دوسش نداشته باشم؟؟! ناراحت شدم از اینکه فکر می‌کرد من پریسا رو زن خودم می‌دیدم. در صورتی که این یه ازدواج فرمالیته بود. و البته چیزی که داشت می‌گفت درست بود، تو این مدت که پیش ما بود، حتی پیش هم نمی‌خوابیدیم چه برسه به بچه!! مامان مطمئنا این روزا دیگه صبرم لبریز می‌شد و آهو رو ازم جدا می‌کرد. اما نمیذاشتم...من این‌بار نمی‌داشتم کسی رو که دوسش دارم رو ازم جدا کنند...حتی اگه تا آخر عمر هم از دست من دلخور باشه، اما من بازم دلم میخواد اولین صورتی که میام خونه میبینم، صورت آهو باشه...چشمای خندون و چال گونه‌اش باشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و یکم

ادامه مسیر تو سکوت سپری شد تا اینکه رسیدیم. کمکش کردم و تا خونه بردمش...هوا کم کم داشت بارون می‌گرفت. سریعا بخاری خونه رو روشن کردم و تنش دوتا پتو دادم. گفت:

ـ گرمم میشه.

گفتم:

ـ نمیشه؛ تازه عمل کردی. نمی‌خوام دوباره سرما بخوری.

بعدش رفتم قرصاشو آوردم و دونه دونه بهش دادم تا بخوره. وقتی داشتم نگاش می‌کردم، متوجه شدم که خیلی لاغر شده...طبیعی هم بود. هم فشار روش زیاد بود و هم کم غذا می‌خورد. وسایل و از تو آشپزخونه آوردم بیرون و مشغول درست کردن سوپ شدم که دیدم آهو صدام میزنه:

ـ بردیا گوشیت زنگ میخوره!

سریع رفتم و جواب دادم، آرش بود:

ـ الو بردیا...

ـ سلام خوبی؟؟ آهو مرخص شد؟

ـ آره، بهتره الان...چیزی شده؟؟!

ـ راستش اینکه به خبری دستم رسیده که نمی‌دونم چجوری بگم؟؟

ـ چی شده؟؟ اتفاق بدی افتاده؟؟

ـ داشتم آدرس خانوم رئوفی رو پیدا می‌کردم و بعد کلی گشتن، بالاخره پیداش کردم و وقتی رفتم اونجا، دیدم صاحبخونش گفت چند روز پیش خیلی ناگهانی از اینجا رفتن!

با تعجب تمام پرسیدم:

ـ چی؟!

ـ آره، راستش منم تعجب کردم. بردیا بنظرم تمام اینا نمیتونه اتفاقی باشه!!

روی مبل نشستم و گفتم:

ـ بنظر منم...

آهو با کنجکاوی تمام بهم نگاه می‌کرد...بعدش گفتم:

ـ اگه بازم چیزی دستگیرت شد، بهم زنگ بزن!

ـ باشه حتما!

وقتی که قطع کردم، آهو آروم پرسید:

ـ اتفاق بدی افتاده؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پنجاه و دوم

می‌تونستم از آهو قضیه حانیه رو بپرسم. بهرحال اون زنداداششو بهتر از من می‌شناخت. آهو همینطور کنجکاو نگام می‌کرد که ازش پرسیدم:

ـ آهو پدر زنداداشت بهش ارثیه داده؟

آهو چشماش گرد شد و پرسید:

ـ چطور؟؟ چیشد که اینو پرسیدی؟!

سرمو خاروندم و گفتم:

ـ من..اممم...بهت نگفتم اما آرمان و حانیه یه جای خیلی خوب شهر یه خونه خریدن و همون سمت هم یه کافه اجاره کردن. بالاشهر...حتی منم شاید به همین راحتی نتونم اونجا خونه‌ایی بخرم.

آهو یهو تو جاش نیم‌خیز شد و گفت:

ـ آخه چطور ممکنه؟؟! آرمان که همیشه بدهی بالا میورد. حتی تو شهریه مدرسه من مونده بودن...مگه مغازه حانیه چقدر درآمد داشت! تازه تا جایی که من یادمه کلی هم چک داشت.

پس آهو هم هم نظر با من بود....یهو گفت:

ـ تا جایی هم که در جریانم...

مکث کرد. سریع پرسیدم:

ـ خب؟!

نگام کرد و گفت:

ـ پدرش تقسیم ارث نکرده که چیزی بهش برسه!!

گفتم:

ـ اون مغازه هم اجاره دادن. بنظر تو اینهمه پول و از کجا آوردن؟!

آهو  که از چشماش هم مشخص بود، تو شوکه گفت:

ـ نمی‌دونم بخدا! منم اینو تازه از تو شنیدم...تو اصلا اینارو از کجا فهمیدی؟

سعی کردم بحث و عوض کنم و گفتم:

ـ آاا...سوپ آماده شد. برم بیارمش.

رفتم و یه بشقاب براش ریختم و آوردم. قاشق و بردم سمت دهنش تا بهش بدم که گفت:

ـ بردیا بگو دنبال چی هستی؟؟

ویرایش شده توسط QAZAL
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و سوم

نمی‌تونستم ازش مخفی کنم و گفتم:

ـ آهو من فکر میکنم که زنداداشت و برادرت دارن یه چیز و مخفی می‌کنن.

آهو خیلی عادی گفت:

ـ خب اینکه مشخصه اما نفهمیدم چرا این موضوع تو رو اینقدر چرا تو فکر برد؟!

یکم فکر کردم و گفتم:

ـ نمی‌دونم اما حس می‌کنم از ته این ماجرا چیز خوبی در نمیاد.

آهو بشقاب سوپ و از دست من گرفت و گفت:

ـ من که اصلا نمیفهمم تو منظورت چیه!

از حالت صورتش خندم گرفت که اینقدر با اشتها قاشق سوپ و توی دهنش میذاشت. یهو متوجه نگاه من به خودش شد و گفت:

ـ خب چیه؟! یه روزه غذا نخوردن و واقعا گشنمه.

خندیدم و گفتم:

ـ آها یعنی بخاطر این نیستش که دستپخت من خیلی خوشمزست؟؟!

سرشو انداخت پایین و با صدای آرومی گفت:

ـ چرا اونم هست!

سرمو بردم جلو و گفتم:

ـ نشنیدم چی گفتی؟

نتونست جلوی خودشو بگیره و گفت:

ـ گفتم دستپختتم خوبه!

ـ آها حالا شد!

بعد مدتها دوباره باهم خندیده بودیم! دلم برای این لحظات تنگ شده بود. آهو تا دید دوباره داریم بهم خیره میشیم، دست از غذا خوردن کشید و دوباره با حالت جدی بشقاب و داد دستم و گفت:

ـ ممنون سیر شدم.

دیگه چیزی نگفتم و بشقاب و گذاشتم تو آشپزخونه و لباسم و پوشیدم و رو بهش گفتم:

ـ کاری داشتی بهم زنگ بزن! زود برمی‌گردم.

ـ باشه.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و چهارم

تو مسیر همش ذهنم پیشش بود و اینکه ببینم خونه چه خبره و بهشون بگم که تا خوب شدن آهو تو ویلا می‌مونیم. وقتی رفتم خونه دیدم که خیلی ساکته! چندبار مامان و پریسا رو صدا زدم اما کسی جواب نداد. رفتم طبقه بالا که صدای آهنگ خوندن فخری خانوم و شنیدم و دیدم که هندزفری تو گوششه و تو حال خودش داره اتاق پریسا رو تمیز می‌کنه. با خنده آروم رفتم تو اتاق...دستش به کمد بالا نمی‌رسید تا بازش کنه، آروم از پشت سرش رفتم تا بهش کمک کنم که با جیغ خفیف برگشت سمتم. با صدای بلند خندیدم که یهو با ترس، دستشو گذاشت رو قلبش و گفت:

ـ بردیا داشتی سکته‌ام می‌دادی پسرم.

همون‌طور که می‌خندیدم گفتم:

ـ مشغول کار بودی منم گفتم یکم اذیتت کنم.

فخری خانوم خندید و گفت:

ـ عین بچگیات.

سرمو به نشونه تأیید تکون دادم که به پشت سرم نگاه کرد و گفت:

ـ آهو کجاست؟؟ حالش خوبه؟؟

گفتم:

ـ فعلا خوبه؛ بردمش ویلا یکم از جو اینجا دور باشه.

فخری خانوم لبخندی بهم زد و گفت:

ـ کار خوبی کردی پسرم. به چشم خودم می‌دیدم که دختره بیچاره چقدر اذیت می‌شد اما نمیتونست حرفی بزنه.

چیزی نگفتم و سعی کردم بحث و عوض کنم:

ـ مامان و پریسا کجان؟!

ـ رفتن استخر پسرم...

گفتم:

ـ اگه برگشتن بهشون بگو که چند روزی اونجا میمونم.

ـ چشم حتما!

چشمم به در کمد خورد که باز نشد! دوباره رفتم سمتش و گفتم:

ـ بذار کمکت کنم در کمد و ...

یهو فخری خانوم نذاشت حرفم تموم بشه و با ترس گفت:

ـ نه بردیا؛ اونجا رو نمی‌خوام تمیز کنم.

با تعجب به واکنشش نگاه می‌کردم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و پنجم

بعد کلی مکث و نگاه کردن با همون حالت متعجب گفتم:

ـ فخری خانوم خوبی؟؟ در کمده دیگه!! چرا اینقدر واکنش نشون دادی.

آب دهنش و قورت داد و گفت:

ـ راستش...راستش پریسا خانوم خیلی رو در کمدشون حساسه و گفت که به هیچ عنوان اونجا رو تا زمانی که خودش نگفت دست نزنم. بعدشم قفله.

چیزایی که می‌شنیدم و باور نمی‌کردم! منظورش چی بود؟؟! مگه پریسا چی تو کمد داشت که بغلش کرده بود؟! گاو صندوق هم که تو اتاق مامان بود!! سریعا پرسیدم:

ـ خودش بهت گفت که به اینجا دست نزنی؟!

فخری خانوم آهی کشید و روی تخت نشست و با اشکش و با گوشه روسریش پاک کرد و گفت:

ـ همون روز بود...

رفتم کنارش نشستم و گفتم:

ـ کدوم روز؟؟ چرا من از همه چی بی‌خبرم فخری خانوم؟

نگام کرد و گفت:

ـ تو نبودی پسرم. بعدشم من فکر نمی‌کنم موضوع مهمی باشه اما بابتش پریسا خانوم خیلی از دستم عصبانی شد!! 

با دقت بهش نگاه کردم که شروع کرد به تعریف کردن:

ـ اون روز آقا کیان خدابیامرز میخواست یه چیزی رو بعنوان هدیه از بالا کمد بگیره و تو روز عقد بهتون بده! وقتی دید در کمد قفله از من کلید یدک خواست و منم از همه‌جا بی‌خبر بهش کلید و دادم. بعدش که پریسا خانوم متوجه شد، کلی دعوام کرد که چرا بدون اجازش اینکارو کردم و اون روز خودمم کلی تنبیه کردن که به هیچ عنوان دیگه به وسایلی که بهم نگفته دست نزنم.

یکم مکث کرد و شروع کرد به گریه کردن و گفت:

ـ بمیرم براش...نمیدونمم که چی برات کنار گذاشته بود تا بهت بده اما خیلی ذوق داشت...نتونست برادرشو تو لباس دامادی ببینه!

من اما ذهنم جای دیگه بود!! تو اون کمد چی بود که پریسا نمی‌خواست کیان بازش کنه!!؟؟ چرا سر فخری خانوم عصبانی شد که کلید یدک و به کیان داد؟؟! سوالات توی ذهنم هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد تا اینکه بلند شدم و رو به فخری خانوم گفتم:

ـ فخری خانوم کلید یدک و برام بیار لطفاً!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و ششم

فخری خانوم دوباره با چشمایی پر از ترس گفت:

ـ اما پریسا خانوم...

حرفش و قطع کردم و گفتم:

ـ جواب پریسا رو اگه لازم بود، خودم میدم. لطفاً کلید و بیار!

و بعد از اینکه فخری خانوم رفت، زیرلب با خودم زمزمه کردم:

 باید بفهمم تو خونه‌ام چه خبره!!

فخری خانوم بعد چند دقیقه اومد بالا و من سریع کلید و ازش گرفتم و درو باز کردم. و بجز چندتا اسباب بازی بچگیای منو کیان، چیز دیگه‌ایی پیدا نکردم. منم با دیدن اون اسباب بازی، یاد خاطراتمون افتادم و ناخودآگاه بغض گلومو فشرد. یه عکس قدیمی منو کیان هم که مامان تو حیاط ازمون گرفته بود، هم پیدا کردم. چقدر دلم می‌خواست به اون زمان برگردیم. اون زمان که همه چیز ساده‌تر بود...فخری خانوم مدام می‌گفت:

ـ پسرم اگه کارت تموم شد، در کمد و قفل کن. باز دوباره دلخوری پیش نیاد.

دماغمو کشیدم بالا و بعد قفل کردن در کمد اتاق پریسا رو به فخری خانوم گفتم:

ـ این کلید پیش من میمونه فخری خانوم.

ـ هر جور خودت صلاح میدونی پسرم.

ته دل خودم هنوزم به پریسا اعتماد نداشتم و وقتی دیدم بابا یه چیز به این سادگی اینقدر عصبانی شده، پس مطمئنا یه چیزی و داشت پنهون می‌کرد اما از شانس خوبش من چیزی اون بالا پیدا نکردم. موقع رفتن فخری خانوم گفت:

ـ حتما به آهو خانوم سلام منو برسون پسرم.

لبخندی بهش زدم و گفتم:

ـ چشم.

خیلی آهو رو دوست داشت و آهو هم با تنها کسی که تو خونه کنار میومد، فخری خانوم بود. یجورایی تنها کسی بود که می‌تونستم آهو رو بهش امانت بدم. 

همون‌طور که عکس بچگیامون و نگاه می‌کردم، سوار ماشین شدم که حس کردم از ته کوچه به سایه دیدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و هفتم

با کنجکاوی نگاه کردم و رفتم تا ته کوچه و پرسیدم:

ـ کسی اونجاست؟؟...کی هستی؟؟

از رو سایه‌اش فهمیدم که پشت سطل زباله سر کوچه پنهون شده. از پشت سر سریع رفتم و راه فرارش و بستم و با دیدنش، سرجام خشکم زد!!! خانوم رئوفی بود...مشخص هم بود که گریه کرده چون چشماش و گونه‌اش حسابی سرخ شده بود. با تعجب ازش پرسیدم:

ـ خانوم رئوفی اتفاقی افتاده؟؟ این وقت شب اینجا چیکار دارین؟

اما مشخص بود که میخواد منو بپیچونه و نمی‌خواد حرفی بزنه و سریع گفت:

ـ نه آقای معیری کار خاصی نداشتم...پشیمون شدم!

داشت می‌رفت که دسته کیفشو کشیدم. برگشت نگام کرد. گفتم:

ـ وکیلم گفته بود که از این شهر رفتید!

سرشو انداخت پایین و گفت:

ـ درسته؛ رفته بودم.

ـ دم در خونه ما چیکار داشتین؟؟

حس کرد متهمش کردم و با ترس گفت:

ـ بخدا...من فقط با پریسا خانوم یه کار کوچیک داشتم همین!

قضیه داشت جالب می‌شد! امروز این دومین باری بود که اسم پریسا رو می‌شنیدم یبار از زبون فخری خانوم و این‌بار از زبون خانوم رئوفی. کاملا مشخص بود که داره یه چیزی و ازم پنهون می‌کنه و من گیرش انداختم. نباید میذاشتم از دستم در بره! باید می‌فهمیدم که قضیه چیه و چرا یهو تصمیم گرفت مزونشو واگذار کنه و از این شهر بره.

سریع بهش گفتم:

ـ خانوم رئوفی سوار ماشین شو لطفاً!

ـ اما آقای معیری!

حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ سوار شید!

چاره‌ایی نداشت و مجبور شد که سوار بشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و هشتم

با خودم بردمش ویلا! خانوم رئوفی رو دورادور می‌شناختم. آدم اهل انصاف و مهربونی بود و مطمئنم اگه چیزی میدونست، می‌تونستم از زیر زبونش بکشم بیرون. تو ماشین یه کلمه حرف نمی‌زد و فقط گریه می‌کرد...منم ترجیح دادم تا زمانی که برسیم حرفی نزنم. بعد یه ربع بالاخره رسیدیم، کلید انداختم و درو باز کردم. آهو با دیدن من نیم خیز شد و وقتی خانوم رئوفی رو پشت سرم دید، با تعجب هر چه تمام‌تر بهمون خیره شد. یکهو خانوم رئوفی با با دیدن آهو خودشو سمتش انداخت و با هق هق گفت:

ـ توروخدا منو ببخش!! ازت خواهش میکنم. نمی‌خواستم اینجوری بشه...مجبور شدم و خدا تنبیهیم کرد!

این‌بار منم مثل آهو با تعجب به خانوم رئوفی خیره شدم. آهو دست خانوم رئوفی رو گرفت و با همون چهره متعجب پرسید:

ـ خانوم رئوفی چه اتفاقی افتاده؟؟! من اصلا نمی‌فهمم. اینجا چیکار میکنین؟

رفتم و رو مبل روبروی خانوم رئوفی نشستم و گفتم:

ـ خانوم رئوفی هر اتفاقی که افتاده باشه، مطمئن باشید میتونین با من درمیون بذارین! بین خودمون میمونه...بعدشم...میتونم به حرکت سالهایی که شما رو می‌شناختم، بهتون کمک کنم.

خانوم رئوفی همینطور که گریه می‌کرد با لبخند نگام کرد و گفت:

ـ خواهش میکنم بیشتر از این خجالتم ندین! عصبانیتم از دست خودمه...

پرسیدم:

ـ چه اتفاقی افتاده؟؟ چرا مزون و واگذار کردین؟

خانوم رئوفی سفره دلشو باز کرد:

ـ آقای معیری من نمی‌دونم تو خونه شما چی داره میگذره اما اون خانوم یعنی پریسا اصلا آدم قابل اعتمادی نیست...اصلا!

یهو گوشام سوت کشید! بازم پریسا؟! با تعجب پرسیدم:

ـ منظورتون چیه؟!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و نهم

خانوم رئوفی گفت:

ـ من هنوز که هنوزه نمیتونم شبا راحت بخوابم. بچم تب داره هر شب و می‌دونم کارمای کارمه...خواهش میکنم منو ببخش آهو خانوم.

آهو با ناراحتی گفت:

ـ پس بالاخره دلتون به رحم اومده! 

خانوم رئوفی به من نگاه کرد و گفت:

ـ چیزی که ایشون گفته بود راست بود. به من گفته بودن که اگه شما بهش زنگ زدین بگم که یه تلفن بهشون شد و شارژ گوشیش تموم شده.

از حرفش کمی گُر گرفتم. از اینکه آهو راست گفته بود و من باورش نکردم، بیشتر عصبانی شدم. رو بهش گفتم:

ـ پس چرا اون روز تو دادگاه همچین حرفی زدین؟؟ چرا شهادت دروغ دادین؟

گفت:

ـ پریسا خانوم ده دقیقه بعد رفتن آهو اومد مزون و گفت که این دختر میخواد زندگیشو بهم بریزه...تهدیدم کرد و پول خیلی زیادی بهم داد تا اگه اتفاقی افتاد، همه تقصیرات و گردن آهو بندازم...آقای معیری من نمی‌دونم اون خانوم دنبال چیه و چه مشکلی با آهو داره ولی اینو بدونین که من بخاطر اینکه تهدید شدم، مجبور شدم اون حرفا رو بزنم...امشبم...امشبم اومدم دم در خونه که تمام پولایی که بهم داده بود و بهش پس بدم که شما منو دیدین!

پرسیدم:

ـ چرا از اینجا رفتین؟

ـ اونم همین خانوم ازم خواست! نمی‌خواستم اما بخاطر دروغی که گفته بودم، چاره دیگه‌ایی نداشتم. ولی عذاب وجدانم نذاشت واقعا. بچم داره از دستم می‌ره!! خواهش میکنم منو ببخشین.

آهو سکوت کرد و چیزی نگفت. گفتم:

ـ چرا اینو قبلاً بهم نگفته بودین؟؟ خانوم رئوفی من فکر میکردم شما به عدالت و انصاف خیلی اهمیت میدین! واقعا متاسفم براتون.

آهو قبل خانوم رئوفی‌گفت:

ـ خیلی خب بردیا! مهم اینه که الان حقیقت و گفته!

با عصبانیت گفتم:

ـ بعد از اینکه من اشتباهی دیدمش و اصرار کردم بهم بگه چه خبره!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصتم

آهو هم این بار با تن صدای بلند گفت:

ـ به آدما فرصت بده بردیا! اشتباه کرد اما اینقدر شهامتش و داشت که بگه و پشیمونه.

نگاش کردم و گفتم:

ـ سر همین دروغ گفتن، باعث شد من با عزیزترین آدم زندگیم  به بدترین شکل ممکن رفتار کنم و حرفاشو باور نکنم.

آهو این‌بار آروم شد و چیزی نگفت. خانوم رئوفی گفت:

ـ بخدا اگه تهدیدم نمی‌کرد، اصلا اینکارو نمی‌کردم. نمی‌خواستم از اینجا برم اما مجبور شدم. 

گفتم:

ـ به همین راحتی نیست! اینجا بمونین تا به آرش زنگ بزنم بیاد! باید بفهمم پشت سرم داره چیا میگذره!

آهو گفت:

ـ بجای عصبانیت از دست این بنده خدا، از دست اون زن عزیزت عصبانی باش که چرا اینکارو کرده و مردم و مجبور کرده تا شهادت دروغ بدن.

همینجور که شماره آرش و می‌گرفتم با چشم غره رو بهش گفتم:

ـ آهو اون دختر زن من نیست! خودتم اینو می‌دونی، پس لطفاً با این حرفا بهم زخم زبون نزن! 

آهو دست به سینه نشست و چیزی نگفت. منم به آرش زنگ زدم و منتظرش وایستادم تا بیاد! تنها چیزی که امشب مطمئن شده بودم اینکه یه ریگی به کفش پریسا بود و امیدوارم پشت قضیه آرمان و زنش هم پریسا درنیاد!! 

خانوم رئوفی پیش آهو نشست و تو این مدتی که اینجا بود، مدام در حال عذرخواهی کردن بود و آهو هم با اینکه خیلی از دستش دلخور بود، اما ترجیحش انگار این بود که عذرشو قبول کنه و بقول خودش یه فرصت بهش بده.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و یکم

وقتی که آرش اومد تمام قضایا رو برای توضیح دادم...آرش هم طبیعتاً ریعکشنش مثل ما بود و یجورایی انگار بهش برق دویست ولتی وصل کردن. نتونستم خودمو کنترل کنم و گفتم:

ـ همین الان باید برم با پریسا حرف بزنم و بپرسم که چرا اینکارو کرده؟ چرا ازشون خواسته شهادت دروغ بدن و آهو رو متهم جلوه بده؟؟!

آرش سریع دستم و گرفت و گفت:

ـ لطفا بردیا!! باز مثل اون دفعه عجولانه رفتار نکن و همه چیز و خراب نکن! بذار بفهمیم تا قضیه چی بوده؟!

نگاش کردم و گفتم:

ـ آخه چجوری؟؟

آرش نگاهی به آهو انداخت و گفت:

ـ اینجور که مشخصه برای آهو پاپوش دوختن! اما نتیجه پزشکی قانونی این بود که کیان به قتل رسیده. با این حساب اگه آهو قاتل نیست پس...

به اینجا که رسید یکم مکث کرد و من گفتم:

ـ قاتل به نفر دیگست!

آرش حرفم و تایید کرد و گفت:

ـ جواب تمام این سوالا هم بنظرم پیش پریساست. اما باید هوشمندانه جلو بریم...

آهو از آرش پرسید:

ـ یعنی الان چه اتفاقی میفته؟!

آرش بهش لبخندی زد و گفت:

ـ این پرونده با رضایت بردیا و مادرش دوباره باز میشه تا قاتل واقعی پیدا بشه! اما تو از شر اتهامات خلاص شدی!

آهو این بار با تحکم گفت:

ـ ولی اون آدم هر کسی که هست، به منم باید تقاص پس بده! باعث شد من دوماه اتهامایی که حقم نبود رو بشنوم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و دوم

آرش گفت:

ـ همه چیزو میفهمیم. اما ازتون خواهش میکنم فعلا خونسردی خودتونو حفظ کنیم تا آروم آروم جلو بریم...بفهمیم که قضیه از چی قرار بوده؟!

عکس خودم و کیان از تو جیبم درآوردم و رو به عکس گفتم:

ـ پیداش میکنم داداش! نمی‌ذارم خونت رو زمین بمونه.

آرش گفت:

ـ عکس بچگیتونه؟

تایید کردم و بعدش براش این موضوع رو باز کردم. گفتم که بین فخری خانوم و پریسا چه اتفاقی افتاده. آرش پرسید:

ـ خب چیزی هم پیدا کردی؟

گفتم:

ـ نه؛ چیز خاصی نبود.

آرش گفت:

ـ بردیا پای زنداداشت بنظرم یه سمت این ماجراست.

این‌بار با اطمینان حرفشو تایید کردم. و اگه اینطور باشه یه بلایی سرش میارم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن. هم بخاطر کیان و هم بخاطر اینکه باعث شد آهو این مدت حالش اینقدر بد بشه و اینهمه رفتارهای بد منو مامان و تحمل کنه. بخاطر آهو هم که شده، اون قاتل هر کسی که بود باید تقاص پس میداد!!

خانوم رئوفی اون مبلغ پولی رو که پریسا بهش داده بود و برگردوند و آرش ازش خواست تا فردا بره دفترش که ازش اظهارات بگیره. وقتی به مقدار پولا نگاه کردم، یه ناچ ناچی کردم که آرش گفت:

ـ برای اینکه آهو رو مقصر جلوه بده، کلی هم هزینه کرده.

گفتم:

ـ همش پول شرکته!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و سوم

آهو گفت:

ـ این آدم از همون اولشم چشم نداشت منو ببینه! واقعا نمی‌دونم چرا اما حسم همش می‌گفت که این...

به اینجا که رسید مکث کرد و با تردید بهم نگاه کرد. گفتم:

ـ خب؟! حست بهت چی می‌گفت؟!

موهاشو گذاشت پشت گوشش و گفت:

ـ حسم بهم می‌گفت که واقعا از بردیا خوشش میاد!

جالب اینجا بود که آهو هم همون حسی رو داشت که من از وقتی پریسا وارد خونمون شده بود، حتی با وجود اینکه کیان زنده بود، داشتم. اما به روی خودم نیاوردم و گفتم:

ـ مهم اینه که من از کی خوشم میاد!

آهو دست به سینه مقابلم وایستاد و گفت:

ـ چه زود رفتارات و باهام فراموش کردی!!

حق داشت!! حرفی نداشتم که بزنم. آرش کیفش و برداشت و رو بهمون گفت:

ـ پس بچها، همون طوری که باهم دیگه حرف زدیم...به هیچ عنوان به روی خودتون نمیارین و طوری وانمود می‌کنین که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! تا ببینیم نتیجه تحقیقات چجوری پیش میره و چه اتفاقاتی میفته.

منو آهو جفتمون با سر حرفش و تایید کردیم و منم به آرش قول دادم که عجولانه رفتار نکنم و با پریسا دعوا نکنم و زیر زیرکی کاراشو بفهمم. فقط از این طریق بود که می‌تونستم بفهمم داره چیکار می‌کنه و چرا از زیر هر سنگی اسم پریسا درمیاد!!

آرش باهامون خداحافظی کرد و رفت و منم رو به آهو گفتم:

ـ حوصلشو داری بریم بیرون؟؟

آهو با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

ـ این وقت شب؟!

گفتم:

ـ آره، هم بریم بیرون و هم یکم حرف بزنیم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و چهارم

با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت:

ـ مگه دیگه حرفی هم باقی مونده بردیا؟!

با اطمینان رو بهش ایستادم و گفتم:

ـ می‌دونی که من ازت دست نمی‌کشم آهو، مگه نه؟!

شونه‌ایی بالا انداخت و گفت:

ـ چه فایده‌ایی داره؟! من ازت خیلی دلخورم.

لبخندی بهش زدم و گفتم:

ـ از دلت درش میارم. بریم؟

بدون هیچ حرفی رفت و شال و کیفشو برداشت و رفتیم تو ماشین. میخواستم بریم سمت دربند و یکم از این حال و هوا بیایم بیرون و بعد مدتها حال خودمون رو خوب کنیم. تو ماشین طبق معمول ساکت بود اما من ترجیح دادم که حرف خودمو شروع کنم:

ـ آهو من می‌دونم که ازم دلگیری؛ تا به ابد هم حق داری ولی من تحت تأثیر چیزایی که دیدم و شنیدم بودم. آره حق با توئه باید حرف تو رو باور می‌کردم...اما آهو من همیشه یه گوشه قلبم به این موضوع باور داشتم که تو نمیتونی قاتل باشی! فکر می‌کنی بخاطر چی رضایت دادم تا از زندان آزاد بشی و باهات صیغه کردن و مادرم و پیچوندم؟؟!

آهو این‌بار گفت:

ـ بخاطر اینکه بیشتر بسوزونیم و...

حرفش و قطع کردم و گفتم:

ـ نمی‌خواستم تا زمانی که چیزی هنوز مشخص نشده بهت بگم اما بخاطر این رضایت دادم چون ته دلم هنوزم با وجود عصبانیتی که از دستت داشتم، بازم دوستت داشتم و نمی‌خواستم تو زندان باشی، دلم می‌خواست کنار خودم بمونی. حتی اگه تو نبودی، هم من دلم نمی‌خواست پریسا پیشم باشه. فقط اینکه بخاطر رسم و رسومات اتفاقی براش نیفته و امانت کیان پیش ما بود، مجبور شدم باهاش عقد کنم وگرنه من هنوزم...

به اینجا که رسیدم دستشو محکم گرفتم تو دستام و آروم بوسیدم و گفتم:

ـ هنوزم تو رو دوست دارم آهو!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و پنجم

نگام نکرد اما دستش و هم از دستام بیرون نکشید. پس همینشم جای امیدواری داشت...گفتم:

ـ نظر تو چیه؟

ـ راجب چی؟؟

ـ اینکه قاتل اصلی کیان کی می‌تونه باشه؟!

آهو یه نفس عمیق کشید و گفت:

ـ من نمی‌دونم اما هر کسی که هست، احتمالا پریسا خیلی خوب میشناستش.

ـ موافقم.

ـ ولی بردیا یادت باشه که آرش چی گفت! بذار پرونده تو سکوت روند خودشو طی کنه. با عصبانیت همه چیزو خراب نکن.

لبخندی بهش زدم و گفتم:

ـ تو کنارم باش و منو کنترل کن.

متوجه شدم که یه ریز خندیدم اما نخواست به روی خودش بیاره و سریع خودشو جمع کرد. 

ماشین و پارک کردم و رفتیم و مشغول قدم زدن شدیم. بخاطر اینکه آهو تازه عمل شده بود یه غذای سبک خوردیم تا خیلی اذیت نشه. اون شب، فوق العاده بود و بعد مدتها بی‌نهایت بهم خوش گذشت چون کنارم دختری نشسته بود که همه‌ی دنیام بود. موقع غذا خوردن یکسره بهش خیره شده بودم که یهو خندید و گفت:

ـ چرا اینجوری نگام می‌کنی بردیا؟!

ـ اینقدر چشات خوشگله که نمیتونم چشم ازت بردارم!

یکم خجالت کشید و با دستمال آروم لبشو پاک کرد و گفت:

ـ بردیا الان جای این‌حرفاست؟!!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و ششم

با شیطنت گفتم:

ـ اصلا می‌خوام همینجا داد بزنم و بگم که من عاشق این دخترم!

با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد. بلند شدم...اصلا ازم انتظار اینکارو نداشت و سریع گفت:

ـ بردیا!!

با صدای بلند گفتم:

ـ خانوما ، آقایون...

همه سر میزاشون ساکت شدن و بهمون خیره شدن. ادامه دادم:

ـ این دختر تنها عشق زندگیه منه.

بعدش همه شروع کردم به دست زدن و کل کشیدن. آهو از خجالت سرخ شده بود اما لبخند رضایت بخشش برام از همه چیز با ارزش تر بود. از اون خنده‌های عمیق که مدتها منتظرش بودم که چال گونشو مشخص کنه. قطعا امشب جزو بهترین خاطرات زندگیمون ثبت میشه...

( یک ساعت بعد)

با پرسیدم سوال از سمت آهو از فکر اومدم بیرون:

ـ داری به چی فکر می‌کنی بردیا؟!

گفتم:

ـ فردا شاید آخرین روز تدریسم تو مدرسه باشه!

یهو آهو با ترس پرسید:

ـ چرا؟!

گفتم:

ـ اون روزی که جلو چشم همه بغلت کردم و گذاشتمت تو ماشین، یجورایی به گوش منطقه رسیده و قطعا برای مدرسه امتیاز منفی لحاظ میشه. خانوم بابازاده بهم گفت برم باهاش صحبت کنم اما وقت نشد، فردا باید باهاش حرف بزنم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و هفتم

آهو با ترس گفت:

ـ خب منو تو که بهم محرمیم‌.

خندیدم و گفتم:

ـ می‌ترسی منو سر کلاس نبینی ها؟! پس هنوزم اونقدر از چشمت نیفتادم.

بعد اینکه این جملم و شنید، تکیه داد به صندلی و خواست بحث و جمع کنه:

ـ چه ربطی داره؟! من دارم بخاطر خودت میگم! ...آخه کارتو خیلی دوست داری...بعد...بخاطر همون...

لپشو کشیدم و گفتم:

ـ آره بابا می‌دونم، قطعا بخاطر همینا گفتی!

آروم خندید و گفت:

ـ بردیا!!!

منم خندیدم و گفتم:

ـ باشه دیگه چیزی نمیگم. امشبم خودم پانسمانتو عوض میکنم، لازم نیست تنهایی اینکارو کنی!

ـ اینطوری راحت‌ترم.

نگاش کردم و گفتم:

ـ آخه من اینجوری ناراحتم عزیزم. از امشب به بعد تا آخرین روز عمرم هم از کنار من جُم نمی‌خوری!

ـ اینقدر به من امر و نهی نکن بردیا!

حتی عصبانیتشم برام قشنگ بود. گفتم:

ـ چون تو مال خودمی!

اینقدر از صمیم قلبم این حرف و زدم که به دلش نشست و با همون لبخندی که من همیشه دوست داشتم، بهم نگاه کرد. حتی اگه چیزی هم نگفت، نگاهاش گویای همه چیز بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و هشتم

گفتم:

ـ آهو واسه اینکه ضایع بازی نشه، فردا دیگه باید برگردیم خونه.

نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ باشه!

گفتم:

ـ طاقت بیار عزیزم؛ مشخص بشه این قضیه و بعد من جواب تک تکشونو میدم. اینو بدون اگه مشخص بشه که تو تقصیری نداشتی، مامان هم تو رو به چشم دیگه‌ایی میبینه.

ـ چمیدونم! ببینیم و تعریف کنیم.

***

ـ خانوم بابازاده، من می‌دونم که کاملا حق با شماست! ولی وقتی اینجور غش کرده بود کف سالن که من نمی‌تونستم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم!

خانوم بابازاده که سعی می‌کرد با احترام کامل صحبت کنه و جو و محترمانه نگه داره گفت:

ـ درسته آقای معیری، منم این حرکت انسان دوستانه شما رو کاملا میفهمم اما چجوری باید اینو به منطقه توضیح بدم؟؟! چیزی که از بیرون دیده میشه اینه که یه معلم مرد، دانش آموز دخترشون بغل کرده و از مدرسه برده بیرون.

دیدم چاره‌ایی نیست و بحث داره به جاهای باریک می‌کشه، مجبور شدم که حقیقت و بگم و اجازه بدم تا خانوم بابازاده بر اساس همین موضوع تصمیم بگیره:

ـ خانوم بابازاده البته من نمی‌خوام اصلا موضوعات شخصیه زندگیم و برای شما باز کنم اما...اما من و خانوم عمادی محرم همدیگه هستیم و به زودی باهم ازدواج می‌کنیم.

خانوم بابازاده که چشماش چهارتا شده بود، از تعجب دهنش وا موند و چیزی نگفت. لیست بچه‌های کلاس و گذاشتم رو میزش و گفتم:

ـ من اصلا اصراری نمی‌کنم و هر جور خودتون دوست داشته باشید میتونین تصمیم بگیرین! بهرحال اینجا مدرسه شماست. فقط لازم دیدم این حرکتم و براتون توضیح بدم که شخصا راجب من یه موقع فکر بدی نکنید. تو دلتون یه ذره هم نسبت به من شکی باقی نمونه. وگرنه من اصولا عادت ندارم کارامو برای دیگران توضیح بدم.

داشتم بلند میشدم که خانوم بابازاده با تته پته گفت:

ـ والا!! آقای معیری، من اصلا موندم چی بگم!! 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شصت و نهم

عینکش و درآورد و گفت:

ـ حقیقتش اینه که من اصلا این موضوع رو نمی‌دونستم وگرنه حتما جوابشونو میدادم. والا منم نمی‌خوام معلمی مثل شما رو از دست بدم!

گفتم:

ـ این نظر لطف شماست! هر جوری که به صلاح خودتون و مدرسه هست، عمل کنید! فعلا هم من کناره‌گیری میکنم تا بعد نتیجه رو بهم اعلام کنین‌.

خانوم بابازاده گفت:

ـ آخر این هفته جلسه داریم و حتما من این موضوع رو مطرح میکنم و ممنون از اینکه درک می‌کنید. انشالا همه چیز طوری پیش بره که نه شما ناراحت بشید و نه ما!

گفتم:

ـ نه بابا! اختیار دارین. چه ناراحتی!! انشالا که همه‌چیز خوب پیش می‌ره...فعلا روزتون بخیر

ـ روز شما هم بخیر.

میخواستم دم در منتظر بمونم تا آهو تعطیل بشه و با همدیگه برگردیم خونه چون فعلا از کارمم بیکار شده بودم و می‌تونستم تمام وقتمو برای آهو بذارم اما اتفاق خیلی عجیبی افتاد. از در دفتر که اومدم بیرون، گوشیم زنگ خورد...آرش بود:

ـ جانم؟!

ـ بردیا خوبی؟؟!

با تعجب گفتم:

ـ خوبم، چیزی شده؟؟!

آرش سریع گفت:

ـ میتونی فورا بیای کلانتری؟

گفتم:

ـ دیگه دارم میترسم آرش! میگی چی شده یا نه؟!

ـ تو فقط سریع‌تر بیا لطفاً! خیلی مهمه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و هفتاد

خیلی ترسیدم که نکنه بازم اتفاقی افتاده باشه! بنابراین با سرعت هر چی تمام‌تر راه افتادم سمت کلانتری. وقتی رسیدم، آرش همراه با سرگرد احمدی( سرگرد پرونده قتل کیان ) از اتاق خارج شد و وقتی منو دید، آرش گفت:

ـ بردیا بالاخره اومدی! بنظرم باید اینو حتما ببینی!

با تعجب نگاش کردم و گفتم:

ـ آرش میشه مثل معما باهام صحبت نکنی؟! بگو موضوع چیه؟!

دستم و گرفت و برد داخل اتاق سرگرد احمدی و دیدم که پشت میز یه مرد میانسال معمولی نشسته که اصلا هم برام آشنا نبود! هم به سرگرد احمدی و هم به آرش نگاه کردم و با گیجی پرسیدم:

ـ میشه بگین اینجا چه خبره؟! این آقا کین؟!

سرگرد احمدی گفت:

ـ ایشون راننده تاکسی هستن که آهو خانوم و سوار کردن تا اون جنگلی که برادرتون اونجا به قتل رسیده، بردن!

گوشام تیر کشید!!! سریع رو صندلی نشستم و به پیرمرده نگاه کردم و گفتم:

ـ خب!!

سرگرد احمدی رو به پیرمرده گفت:

ـ لطفاً همه اون چیزایی که دیدین و یکبار دیگه برای آقای معیری هم تعریف کنین!

قبل از اینکه تعریف کنه، آرش دست گذاشت رو شونه‌ام و با ناراحتی گفت:

ـ داداش می‌دونم سخته ولی سعی کن طاقت شنیدنشو داشته باشی!

آرش که اینطوری گفت من بیشتر ترسیدم. انگار دلم نمی‌خواست پیرمرده حرفی بزنه! چون قطعا چیزای خوبی قرار نبود بگه. سرگرد احمدی مقابلش نشست و گفت:

ـ خب گوش میدیم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و هفتاد و یکم

پیرمرده شروع کرد به تعریف کردن:

ـ من اون روز یه دختر خانوم و بردم اون سمت و دختره خیلی هم عجله داشت که زود برسه! مشخص بود که نگران چیزیه و راستش منم چون کنجکاو شدم حتی وقتی که اونجا پیادش هم کردم، موندم تا ببینم چه خبره! دیدم که دختره بعد کلی گشتن رفت بالا سر یه آدم وایستاد اما وضعیت آدمه رو از داخل ماشین نمی‌تونستم ببینم و تشخیص بدم... ولی یهو چیزی که از آینه جلوی ماشینم دیدم، نظرم و جلب کرد. یه خانوم دیگه تو فاصله ده متر عقب‌تر داشت یه چیزی مینداخت تو سطل آشغال و بعد کلی کلنجار رفتن هم پشت همون سطل آشغال منتظر شد و به همون صحنه‌ایی که من داشتم نگاه می‌کردم، نگاه می‌کرد.

چی داشت می‌گفت؟! از کی داشت حرف میزد؟؟! سرگرد احمدی پرونده جلوی خودش و باز کرد و بعد از ورق زدن، رو یه صفحه وایستاد و ازش پرسید:

ـ چهره خانومه رو یادته دیگه! این بود؟!

پیرمرده نگاش کرد و گفت:

ـ آره فکر کنم خودش بود.

به عکسی که سرگرد بهش نشون داد، نگاه کردم. عکس پریسا بود!!! یعنی پریسا قبل از اینکه آهو برسه اونجا، پیش کیان بوده؟؟! اصلا نمی‌تونستم باور کنم. پیرمرده منو نشون داد و ادامه داد:

ـ بعد اینکه این آقا اومدن، یکم بعد همین خانوم هم وارد صحنه شدند و شروع کردم به جیغ و هوار کردن. در صورتی که قبلش دیدم پشت سطل آشغال چجوری ساکت نشسته بود و فقط داشت نگاه می‌کرد.

دستام از استرس و عصبانیت از انتهای این ماجرا می‌لرزید و دائم در حال فکر کردن بودم. پیرمرده گفت:

ـ بعد از اینکه از پشت سطل آشغال اومد بیرون، منم نظرم جلب شد که ببینم چی انداخته تو سطل آشغال و رفتم کنارش پارک کردم و دیدم یه مانتو و شالی که تقریبا خونی شده و یه دفتر انداخته شده بود!!!

به آرش نگاه کردم. آرش گفت:

ـ سرگرد اون دفتر اینجاست؟؟

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و هفتاد و دوم

سرگرد گفت:

ـ بله اینجاست ولی برای دلیل پرونده فرستادمش بایگانی.

آرش گفت:

ـ میشه بگین بیارن تا بردیا هم ببینه؟!

سرگرد گفت:

ـ بله یه چند لحظه...

گوشیش و برداشت و گفت:

ـ اکبری، مدارک پرونده کیان معیری رو بیار اتاقم.

بعدش سرگرد از پیرمرده پرسید:

ـ پس چرا بعد از دو ماه اومدی و این موضوع رو گفتی؟؟ چرا همون موقع نیومدی؟!

پیرمرده گفت:

ـ والا سرگرد من اصلا دنبال دردسر نبودم. نبایدم اینقدر کنجکاوی می‌کردم اما وقتی خبرش تو اینترنت درومد که گفتن قراره قصاص بشه و پسرم عکس دختره رو بهم نشون داد فهمیدم که کی بوده! خانومم گفت که چیزایی که دیدم و بیام بگم ولی مردد بودم تا امروز! نمی‌تونستم با وجدانم کنار بیام. الان هم سرگرد من نمی‌دونم اون خانوم کی بودن و چرا مخفی کاری داشتن؟! تنها چیزی که می‌دونم اینه که اون دختر اون مرد رو نکشته. چون وقتی من پیادش کردم اون مرده تو همون حال اونجا افتاده بود.

همین لحظه در اتاق سرگرد زده شد و یه دفتر که نایلون پیچیده شده بود و آوردن. پیرمرده گفت:

ـ همین دفتر بود که پیداش کردم.

دفتر و باز کردم. و وقتی ورق زدم باورم نمی‌شد!! پریسا تماما از احساساتش و عشقش نسبت به من نوشته بود! عکسهایی از من رو دفتر چسبونده بود و اینکه هیچوقت کیان و به اندازه من دوست نداشت!! آرش گفت:

ـ بردیا من فکر میکنم قبل از آهو، پریسا رفته اونجا و کیان هم این دفتر و خونده، با توجه به اینکه گفتی وقتی کیان کلید یدک و از فخری خانوم گرفته، پریسا خیلی عصبانی شده.

با بغض حرفاش و تایید کردم. گفتم:

ـ یعنی برادر بیچاره‌ام چه فکری راجب من کرده؟؟! من حتی روحمم از این چیزا خبر نداشته! درسته همیشه شک داشتم اما هیچوقت نخواستم باور کنم که حقیقت بوده

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...