نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 20 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور پارت صد و بیست و سوم آرش و محکم هل دادم یه طرف دیگه و گالن بنزین و به حانیه نشون دادم و گفتم: ـ بنظر تو اگه من نصف این گالن بنزین و بریزم رو سر خودم و خودتو بعدش یه فندک بکشم روش، چی میشه؟؟! حانیه با ترس آب دهنش رو قورت داد و رو به آرش گفت: ـ شما معلومه فازتون چیه؟؟! برید بیرون وگرنه زنگ میزنم پلیس و از دستتون شکایت میکنم. با عصبانیت رفتم نزدیکش و گفتم: ـ با من صحبت کن!! اینهمه پول و از کجا آوردین؟؟ حانیه هم این بار با عصبانیت گفت: ـ به تو چه که از کجا آوردیم! محکم زدم رو میز کناریش و گفتم: ـ جواب سوال منو بده! با کلافگی گفت: ـ یه مقدار از هزینه خونه قبلیمون و گرفتیم و از ارث پدریم دوتا از زمینمون و فروختیم. با عصبانیت گفتم: ـ بچه گیر آوردی؟؟ تو شوهرت دارین چه غلطی میکنین ؟؟ نکنه واسه اینکه از دست آهو فرار کنین، خودتون و اینجا مخفی کردین؟ از چشماش مشخص بود داره دروغ میگه. گوشیشو برداشت و آرش ازش پرسید: ـ داری چیکار میکنی؟! مصمم گفت: ـ دارم زنگ میزنم صد و ده. از دست رفیقت شکایت میکنم. آرش سعی کرد قانعش کنه و سریع گوشیو از دستش برداشت و گفت: ـ خیلی خب بابا! آروم باش. الان میریم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 20 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور پارت صد و بیست و چهارم بعدشم به زور بازوی منو گرفت و از اونجا آپرد بیرون. دم در کافه رو به آرش گفتم: ـ آرش داره دروغ میگه، چرا نمیفهمی؟؟ آرش هم اینبار با عصبانیت گفت: ـ بردیا منم میدونم داره دروغ میگه! ولی تو با این عجله کردنت، همه چیزو خراب میکنی. بذار کم کم همه چیز بوش درمیاد! الان با اینکارت اگه رنگ بزنه به پلیس به قصد مزاحمت، خیلی راحت میتونن بندازنت زندان. یکم سعی کن خونسرد باشی. نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: ـ خیلی خب بریم. بعد از رسوندن آرش، رفتم سر خاک کیان. دلم خیلی براش تنگ شده بود!! تا اسمشو تن سنگ قبر دیدم، با هق هق زیاد زدم زیر گریه...گفتم: ـ منو ببخش داداش!! ببخش که دیر رسیدم بهت...کاش یکم بهم کمک کنی، نمیخوام خونت رو زمین بمونه...الان گیج ترینم...نمیدونم آهو واقعا قاتل هست یا نه! لطفا بهم کمک کن کیان. بعد از اینکه کلی گریه کردم و سبک شدم، براش فاتحه خوندم و به سمت خونه راه افتادم. تو مسیر مامان بهم زنگ زد: ـ جانم مامان؟؟ ـ بردیا جان کجایی؟ ـ بودم سر خاک کیان! دارم برمیگردم. ـ کاش منم با خودت میبردی. ـ دوباره باهم میریم مامان. چیزی شده؟ مامان یکم من و من کرد و گفت: ـ خان های طایفه و فامیلا امشب میخوان بیان خونمون...زودتر بیا خونه پسرم. با کلافگی گفتم: ـ مامان من حوصله نقش بازی کردن جلوی اونا رو ندارم واقعا. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 21 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور پارت صد و بیست و پنجم مامان هم با ناچاری گفت: ـ پسرم فقط یه امشبه! تورو خدا آبرو داری کن. در جواب خواهش مامان دیگه نتونستم حرفی بزنم!! نمیدونستم آهو تو چه حالیه و واقعیت هم دلم نمیخواست تو این حال تنهاش بذارم اما خب مجبور بودم دیگه... بعد از وایستادن پشت ترافیک، بالاخره رسیدم خونه. وقتی وارد خونه شدم دیدم که همه چیز کاملا آمادست و یکسری هاشون اومدن. مامان سریع اومد به استقبالم و بغلم کرد و آروم زیر گوشم گفت: ـ حواست به اون دختره باشه، یه موقع جلوی اینا نیاد پایین. سرمو به نشونه تأیید تکون دادم و با یه لبخند کاملا مصنوعی وارد جمعشون شدم و با برگ طایفه و چندتا ریش سفید دیگه و خانوماشون سلام علیک کردم. علی پسر بزرگ و علاف خان طاهر هم اومده بود که خیلی اوقاتم و تلخ کرد. اصلا از این پسره خوشم نمیومد...بینهایت چشم چرون بود و نه من و نه کیان باهاش آبمون تو یه جوب نمیرفت. با دیدن من سریع از جاش بلند شد و گفت: ـ خیلی ساله که ندیدمت بردیا! عوض شدی! پوزخندی زدم و گفتم: ـ ولی تو خیلی عوض نشدی، همون چیزی که بودی هستی! لبخند تو صورتش خشک شد و با غضب نگاهم کرد. پریسا واسه اینکه حرف دیگهایی پیش نیاد، با خودشیرینی اومد کنارم و گفت: ـ عزیزم بشین برات چایی بیارم! خیلی خسته شدی. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: ـ میرم بالا لباسمو عوض کنم، بعدش میام. خان طاهر یه هورت از چاییش کشید و گفت: ـ زود بیا پایین پسرم، ببینم زندگی و کار و بار چطور پیش میره! لبخندی بهش زدم اما تو دلم هزارتا فحش بهش میدادم. آخه به تو چه که تو زندگی ما چی میگذره؟! چرا مردم عاشق اینن که تو زندگیه اینو اون سرک بکشن؟!! چی عایدشون میشه...کاش میشد این رسم و رسوم مسخره رو از توی زندگیمون پاک کنم و ردپای این آدما رو که باعث میشد برای زندگیمون تصمیمی که نمیخواستم و بگیرم رو حذف کنم. بخاطر اینکه خون و خونریزی اتفاق نیفته و حرفای اینا مجبور شدم با زنداداشم عقد کنم و یجوری هم باید بازی میکردم که انگار زندگیمون رو رواله و مثل عاشق و معشوقاییم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 21 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور پارت صد و بیست و ششم آروم رفتم بالا و درو باز کردم. دیدم که با لباس خوابش روی تخت نشسته و داره درس میخونه. همزمان هم که وارد شدم، دستمال و گرفت جلوی بینیش و عطسه کرد. یه ریز خندیدم و گفتم: ـ عافیت باشه! با صدای تو دماغی گفت: ـ مرسی! همینجور که داشتم لباسمو عوض میکردم ازش پرسیدم: ـ حالت بهتره؟؟ قرصارو سر وقت میخوری؟؟ کوتاه جواب داد: ـ آره. نمیدونستم چجوری باید بهش بگم تا زمانی که اونا پایینن نیاد پایین. جالبه که دنبال جملاتی توی ذهنم میگشتم تا یجوری بهش بگم که ناراحت نشه!! این حجم از اهمیت دادنم تو این تایم بهش، برای خودمم عجیب بود اونم بعد از گذروندن اون همه اتفاق... رفتم مقابلش و پرسیدم: ـ داری چی میخونی؟؟ نگام کرد و گفت: ـ مثل اینکه یادت رفته هفته پیش گفتی فردا امتحان داریم! راست میگفت! اینقدر تو این مدت اتفاق افتاده بود که کارای مدرسه رو یجورایی از یاد برده بودم. گفتم: ـ درسته، حالا چون مریض هم هستی، نمیخواد خودتو خسته کنی! سوالات رو آسون طرح میکنم. شونهایی بالا انداخت و چیزی نگفت! نمیدونم چرا از بیتوجهیش حرصم میگرفت و ناراحت میشدم که البته بعد از اون همه بد رفتاریم باهاش چه انتظاری داشتم؟؟! داشتم از اتاق میرفتم بیرون که گفتم: ـ آهو لطفاً اگه امکانش هست، تا آخر شب... ادامه جملمو با حرفش قطع کرد و گفت: ـ خودم میدونم. پریسا و مادرت به اندازه کافی بهم گفتن که حق ندارم از اتاق بیرون بیام. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 21 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور پارت صد و بیست و هفتم در ادامه حرفش گفتم: ـ اگه چیزی خواستی بگو فخری خانوم برات بیاره. دیگه جوابمو نداد و منم از اتاق اومدم بیرون. بیتوجهیش حرصم و درمیورد. ذهنم خیلی درگیر بود بین حرفایی که امروز از آرش شنیدم و اون اتفاق شوم که تنها عشقم و تو چشمم یه قاتل جلوه داد!! نمیدونستم باید چیکار کنم و مغزم واقعا قفل کرده بود!! دلم میخواست از کار آرمان و زنش سر دربیارم اما چجوری؟! با همین افکار رفتم و تو جمع مجبورا کنار پریسا نشستم. پریسا مدام خودشو بهم نزدیک میکرد و من معذب از اینکه باید این رفتار و جلوشون تحمل میکردم. مامانم که مدام برام چشم و ابرو میومد که آروم باشم و چیزی نگم!! خان طاهر گفت: ـ خب بردیا، زندگی چطور پیش میره؟؟ تونستی به خودت بیای؟ گفتم: ـ سخت هست ولی زندگی ادامه داره دیگه! یه خیار گذاشت تو بشقابش و گفت: ـ کار خوبی کردی که مسئولیت یه زن بیوه رو قبول کردی و نذاشتی خون و خونریزی اتفاق بیفته! حرفی نزدم و با سر فقط حرفاش و تایید کردم. علی بعد از ور رفتن با گوشیش رو بهم گفت: ـ شنیدم قاتل کیان هم یه دختر جوون بوده! شما میشناختینش؟؟ تا رفتم حرفی بزنم مامان در کمال ادب لبخندی به علی زد و گفت: ـ راستش علی جان این موضوع اونقدر برامون تلخ هست که نمیخوایم راجبش صحبت کنیم. بعدشم به پریسا اشاره کرد و گفت: ـ هم اینکه پریسا هم خیلی ناراحت میشه. اینبار باباش جای علی گفت: ـ به هیچ عنوان رضایت ندیا اعظم خانوم! چه دختربچه باشه چه یه مرد گردنکلفت. باید تقاص اشتباهش و پس بده! خون کیان نباید رو زمین بمونه. و با این حرفش بقیه هم با سر حرفش و تایید کردن و تا رفتم جوابشو بدم، مامان بازم مانعم شد و گفت: ـ بفرمایید لطفاً سر میز، شام حاضره. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 22 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 شهریور پارت صد و بیست و هشتم همه بلند شدیم و داشتیم میرفتیم سمت میز که یهو آهو رو پله دیدم که یه لیوان دستشه و منتظر شد همه بشینن تا بتونه بره تو آشپزخونه...پریسا بهم میگفت: ـ بکشم برات بردیا؟؟ اما من حواسم پیش آهو بود. نمیتونستم به فخری خانوم هم چیزی بگم چون داشت غذا رو سرو میکرد...یکم گذشت و داشت میرفت بالا که خان طاهر رو به پسرش گفت: ـ علی اون گوشی بیصاحاب و بذار کنار و بیا سر سفره. علی یه هوفی کرد و قبل از اینکه بیاد سر سفره، رفت سمت آشپزخونه...با استرس پرسیدم: ـ کجا میری؟؟ یهو همه با تعجب نگام کردن. فهمیدم که سوالم خیلی احمقانه بود!! علی با پوزخندی رو بهم گفت: ـ اجازه بدین برم دستامو بشورم! امیدوار بودم که آهو رفته باشه بالا...اصلا دست و دلم سمت غذا نمیرفت...پریسا آروم زیر گوشم گفت: ـ بردیا چرا چیزی نمیخوری؟؟! منم مثل خودش آروم گفتم: ـ میل ندارم. خانوم خان طاهر ازم پرسید: ـ پسرم هنوز هم تدریس میکنی؟؟ اما من اینقدر تو فکر بودم متوجه سوالش نشدم. مامان که این سمتم نشسته بود، بهم تنه زد که به خودم اومدم. مامان گفت: ـ با شمان بردیا جان! سریع گفتم: ـ جانم؟؟ خانومه با مهربونی دوباره پرسید: ـ میگم هنوز هم تدریس میکنی؟ گفتم: ـ آره، تدریس کردن جزو کارای مورد علاقمه.. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 22 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 شهریور پارت صد و بیست و نهم دیدم که خبری از علی هم نشد، سریع گفتم: ـ با اجازه! مامان با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چیزی نخوردی که پسرم! همونطور که میرفتم سمت آشپزخونه گفتم: ـ سیر شدم. تا نزدیک شدم، صدای علی رو شنیدم...انگار آهو رو گیر آورده بود و داشت با بحثای چرت و پرت اذیتش میکرد! علی میگفت: ـ تو از کی تا حالا تو خونشونی؟؟ نمیدونستم بجز پریسا دختر دیگهایی هم اینجا باشه! آهو چیزی نگفت و لیوان آب و محکم تو دستش فشرد و سرشو انداخت پایین. علی یه دور، دورش چرخید و به سر تا پاش نگاه کرد و با یه لحن عوضی طوری گفت: ـ ماشالا هزار ماشالا خوشگلم که هستی! حیف تو نیست که داری اینجا زندگی میکنی. آهو اینبار گفت: ـ میخوام برم تو اتاقم! که یهو مچ دستش و گرفت و گفت: ـ کجا؟؟ داریم باهم حرف میزنیم!! هنوز اسمت و بهم نگفتی! آهو سعی داشت دستش و از دست علی بکشه بیرون و انگار تو منگنه گیر کرده بود! دیگه نتونستم طاقت بیارم. دنبال اینم بودم که عصبانیت امشبمو کامل سر یکی خالی کنم و چه کسی بهتر از علی؟! با فریاد رفتم تو آشپزخونه که باعث شد هم آهو و هم علی دست و پاشونو گم کنن و لیوان آب هم از دست آهو افتاد پایین و شکست! به سمت علی حمله کردم و یجوری با مشت خوابوندم تو صورتش که پخش زمین شد!! اصلا نمیتونستم آروم بشم!! پریدم روش و تا جون داشتم زدمش و میگفتم: ـ تو با چه جرئتی به این دختر نزدیک میشی؟؟ قرار بود بیای دستتو بشوری آره؟؟ پسرهی سگ صفت دوزاری... با سر و صدایی که از آشپزخونه بلند شد همه اومدن سمت آشپزخونه و این وسط آهو منو گرفته بود بهم التماس میکرد تا ولش کنم...با گریه بازوم و گرفت و گفت: ـ بردیا لطفاً ولش کن! بخاطر من... نمیدونم چی تو چشماش دیدم که برای یه لحظه آروم شدم!! تازه متوجه حضور مهمونا تو آشپزخونه شدم!! خان طاهر با عصبانیت رو بهم گفت: ـ هیچ معلومه اینجا چه خبره؟؟ این دختر کیه؟؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 22 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 شهریور پارت صد و سیام قبل اینکه من چیزی بگم، مامان برای اینکه بحث و جمع کنه پیش دستی کرد و گفت: ـ اممم...چیزی نیست...این...این دختره... آخرشم فخری خانوم به دادش رسید و گفت: ـ خواهرزاده کنه، از شهرستان اومده. یه مدت اینجاست... به آهو اشاره کردم تا سریعتر بره بالا. خان طاهر دوباره با خشم نگام کرد و گفت: ـ خب این عصبانیت برای چیه بردیا؟! همینجور که نفسام به شماره افتاده بود، رفتم نزدیکش و گفتم: ـ از اون پسره الدنگت بپرس که به بهونه شستن دستش، مزاحم دختر مردم شده. خانوم خان طاهر زد به پشت دستش و با ناراحتی گفت: ـ امکان نداره. پسر من اصلا اینکارو نمیکنه. پوزخندی زدم و زیرلب گفتم: ـ آره چون پسرت بچه پیغمبره! خان طاهر که انگار دیگه حوصلش سر رفته بود گفت: ـ داری بیاحترامی میکنی دیگه آقا بردیا! بعدشم رو به مامان گفت: ـ احترام به بزرگتر هم دیگه تو این خونه مشخصه دیگه حکمی نداره! بدون اینکه حرفی بزنم راه افتادم سمت پلهها که مامان گفت: ـ بردیا کجا داری میری؟! برگشتم سمتشون و نگاهشون کردم و بعد به مکث گفتم: ـ تو جمعی که اصرار دارن رو اشتباهشون و ندونسته فکر میکنن کار من غلط بوده، واینمیستم. دوباره خان طاهر مشغول غرغر کردن سر مامان شد و مش قربون هم به علی کمک کرد تا صورتش و بشوره. برام مهم نبود که دیگه تو این جمع فضول باشم!! رفتم سمت اتاق و دیدم آهو نگران در حال قدم زدن تو اتاقه. با دیدن من سریع گفت: ـ بردیا من...من واقعا متاسفم. فقط خواستم برم آب... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ تقصیر تو نیست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 23 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور پارت صد و سی و یکم کنارم روی تخت نشست و گفت: ـ خیلی جالبه! نگاش کردم و پرسیدم: ـ چی جالبه؟ با بغض نگام کرد و گفت: ـ اینکه عصبانی شدی از اینکه حقیقت چیزه دیگهایی بود و پدر و مادر اون طرف به ناحق قضاوتت کردن. متوجه شدم که منظورش چیه!! دوباره گفت: ـ تو نتونستی تحمل کنی و توی اون جمع وایستی اما من دارم تو جمعی که بهم تهمت زدن زندگی میکنم. چشم غرهایی بهش دادم و گفتم: ـ آهو دوباره شروع نکن! دوتا قضیهاییه که کاملا با همدیگه متفاوته. گفت: ـ آره شاید موضوعش متفاوت باشه اما نتیجش یکیه! اینکه بدون اینکه بهت گوش بدن، مقصر جلوهات بدن. از کنارش بلند شدم و رفتم نزدیک بالکن ایستادم و چیزی نگفتم. یدونه سیگار از پاکت درآوردم و روشنش کردم. موقعی که داشت بلند میشد و بره پشت میز بشینه گفت: ـ سکوت کن و چیزی نگو! اما تهش میفهمی که حق با من بوده. نمیخواستم حق و بهش بدم. حداقل جلوی روش نمیخواستم اینکارو کنم. از اتاق اومدم بیرون و از پایین دیگه صدایی نشنیدم. حدس زدم که بالاخره رفتن...مامان طبق معمول عصبانی بود و با دیدن من بیشتر گُر گرفت. اومد سمتم و گفت: ـ بردیا تو هیچ میفهمی چیکار داری میکنی؟؟ پریسا هم پیاز داغ ماجرا رو زیاد کرد و گفت: ـ همینم مونده بود که بخاطر یه قاتل، غیرتی بشی! با عصبانیت گفتم: ـ من دم در آشپزخونه بودم و حرفای اون نکبت و شنیدم پریسا! بیخود راجب چیزی که نمیدونی نظر نده. اینبار مامان گفت: ـ به فرضم که علی اذیتش کرده باشه، تو باید اونجوری بیفتی به جون پسر مردم و کتکش بزنی؟؟ مشخص بود که میخوان به رفتارای من یه چیزی و نسبت بدن! سریع گفتم: ـ اگه جای آهو هر دختر دیگهایی هم بود، اینکارو میکردم. مامان یه تای ابروشو داد بالا و گفت: ـ آها یعنی اگه پریسا هم جای آهو بود و علی اذیتش میکرد، اینکارو میکردی؟! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 23 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 شهریور پارت صد و سی و دوم نفسی از رو کلافگی کشیدم و با سر حرفشو تایید کردم. اما فقط خودم ته دلم میدونستم بخاطر آهو دنیا رو به آتیش میکشیدم و دختر دیگهایی برام مهم نبود. مامان هم مشخص بود که باور نکرده اما چیز دیگهایی نگفت که دعوا نشه! پریسا اومد نزدیکم و با بغض گفت: ـ بردیا تکلیف منو لطفاً مشخص کن! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ تکلیف چیو؟؟ ـ بالاخره تو شناسنامه من زنتم ولی تو جلوی دیگران از یه رفیق هم بهم غریبهتری! حتی نمیتونی نقشتو درست بازی کنی. حالا من همش سعی میکنم کنارت باشم و بهت احترام بذارم. خیلی عادی گفتم: ـ از دست من همینقدر برمیاد زنداداش! اگه فکر میکنی سختته جلوی دیگران کنار من باشی، اصلا بهت اصرار نمیکنم. مامان سریع گفت: ـ بردیا این چه حرفیه که میزنی؟! پریسا عین ناموس تو میمونه... گفتم: ـ ولی من بهش قوای بابت آینده ندادم. این چیزی هم که بینمون هست، کاملا فرمالیته است برای اینکه کسی بلایی سرش نیاره یا به چشم بد نگاش نکنن. بعدش به خوده پریسا نگاه کردم و گفتم: ـ بخاطر همینم لطفاً بیشتر از این ازم انتظار نداشته باش! و سریعا رفتم بالا. ( پریسا ) همش خیال باطل بود. این پسر هیچ جوره بهم نگاه نمیکرد و عاشقم نمیشد. حتی من یه خیال ساده هم گوشه ذهنش نبودم. مرگ کیان متاثرم کرد اما به امید رسیدن به بردیا واقعا خوشحال بودم. چون میدونستم اعظم خانوم نمیذاره که من از خونشون برم یا بخاطر رسم و رسوم بلایی سرم بیاد! این شد که با هزار امید اینکه بردیا عاشقم بشه باهاش عقد کردم اما اعظم خانوم چون فقط بردیا مونده بود، دنبال ادامه نسلش بود و از من نوه میخواست. منم نمیتونستم باردار بشم و بدبختیم از جایی شروع شد که قرار بود پنهانی یه زن براش صیغه کنن تا بچه بدنیا بیاره و بدش به من تا بزرگش کنم. عصبانیت و حرصم از جایی بیشتر شد که بردیا پنهانی رضایت داد و اون دختره مرموز و از زندان آزاد کرد و خواست تا با اون صیغه کنه. حتی با اینکه میدونست قاتل کیانه بازم خواست کنار اون باشه و از اون بچهدار بشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 24 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 شهریور پارت صد و سی و سوم از وقتی اون دختر و آورد تو خونه شاید میخواست جلوی ما وانمود کنه که بخاطر عذاب کشیدنش اونو آورد اما هنوزم از چشماش معلوم بود که چقدر دوسش داره. همه جا حواسش بهش بود! سر شام...موقعی که دختره میرفت تو حیاط...تو هر شرایطی پیشش بود. بعضی اوقات شبانه که در اتاق نیمهباز بود، میدیدم که بردیا چطور کنار تخت میشینه و بهش نگاه میکنه یا روشو میپوشونه. برای اینکه اعظم خانوم شک نکنه اونو میپیچوند و میگفت که حسی بهش نداره. بیشترین توجهش هم همون شبی بود که بخاطرش با علی پسر خان طاهر دعوا افتاد و صورت پسره رو لت و پار کرد! اگه این توجه کردن نبود پس چی بود؟؟! مدام هم بهم زنداداش میگفت تا بیشتر حرصم و دربیاره و بگه که نسبت بهم هیچ حس خاصی نداره و فقط بخاطر داداش خدابیامرزش نسبت بهم احساس دین میکنه و نمیخواد تا بلایی سرم بیاد! اصلا بود و نبود من تو این خونه براش فرق نمیکنه و یجورایی اصلا منو نمیبینه. کنارش میشینم و سعی میکنم به بهترین شکل ممکن بهش توجه کنم! طوری که به بردیا توجه میکنم هیچوقت به کیان توجه نکردم اما اصلا انگار نه انگار. حتی سعی کردم طرز پوششم رو مثل اون دختره قاتل کنم تا بلکه منو ببینه اما فایدهایی نداشت و هر وقت که بهش نزدیک میشدم، اون از من دورتر میشد! امروز برای صبحانه پایین نرفته بودم و به فخری گفته بودم تا قهوهامو بیارن تو اتاقم...مشغول تماشاگران حیاط خونه از پشت پنجره بودم که تقهایی به در اتاقم خورد: ـ بفرمایید؟؟ دیدم که طبق معمول اعظم خانومه که با لبخند وارد شد: ـ دخترم؟؟ صبحت بخیر...چرا برای صبحانه نیومدی پایین؟ لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ اشتها نداشتم. اعظم خانوم دلیل ناراحتیمو فهمید و اومد کنارم نشست و گفت: ـ اینقدر خودتو ناراحت نکن پریسا؛ بهت گفتم همه چیز درست میشه! با بغض گفتم: ـ پس کی؟؟ منم غرور دارم...بردیا اصلا منو نمیبینه! یکماه و خوردی شده هنوزم بهم زنداداش میگه...از قبل هم بیشتر باهام غریبه شده. اعظم خانوم هم میدونست حرفم درسته اما برای دلداری دادن من گفت: ـ دخترم برای اونم هضم این اتفاقات سخته بعلاوه اینکه وجود اون دختره... حرفش و با عصبانیت قطع کردم و گفتم: ـ کاش بجای کیان، اون دختره میمرد تا از شرش خلاص میشدم. ـ پریسا خواهش میکنم خودتو کنترل کن! این رفتارای عجولانهات باعث میشه که هیچوقت به چشم بردیا نیای! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 24 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 شهریور # پارت صد و سی و چهارم اعظم خانوم ادامه داد و گفت: ـ میدونی که موندن اون دختر اینجا موقته. نگاش کردم و گفتم: ـ اومد و این تا سال آینده هم باردار نشد. اون وقت تکلیف چیه؟؟ بردیا هم که برامون خط و نشون کشید که بدون اجازش کاری انجام ندیم. چطور میتونه کیان و زیرپا بذاره و شب کنار اون دختر باشه؟؟ من واقعا عقلم قبول نمیکنه. اعظم خانوم یکم فکر کرد و گفت: ـ کاملا درست میگی! منم تا سال آینده صبر نمیکنم دخترم. تا ماه آینده اگه این دختر باردار نشد، خودم از این خونه پرتش میکنم بیرون! خیلی جدی بنظر میرسید. پرسیدم: ـ اما بردیا... حرفم و قطع کرد و گفت: ـ اگه قرار باشه پشت اون قاتل وایسته و چشمشو رو خانوادش ببنده، اونم همراه این دختر از این خونه میره. اولین بار بود که اعظم خانوم و اینقدر مصمم میدیدم و دلم راستش یکم راحت شد. لبخندی زدم و بغلش کردم و گفتم: ـ ممنون از اینکه کنارمی مامان. سرمو بوسید و گفت: ـ تو امانت کیان برای منی دخترم معلومه که کنارتم! بعدشم ادامه داد و گفت: ـ یادت باشه پریسا، برای اینکه به چشم بردیا بیای، باید از قدرت استفاده کنی. اینقدر نباید جیغ و هورا راه بندازی. اینارو خودت بهتر از من میدونی دیگه...میدونی که بردیا آدم سرسختیه، باید تمام تلاشتو بکنی تا قلبشو بدست بیاری، اگه واقعا میخوای باهاش یه آشیونه بسازی. با ذوق گفتم: ـ دلم میخواد! ـ پس بجای قهر کردن و سر میز نیومدن، سعی کن مثل یه خانوم مستقل و پر قدرت همیشه کنارش باشی! مطمئنم که اینجوری توجهش بهت جلب میشه! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ امیدوارم. همین لحظه گوشیم زنگ خورد و اعظم خانوم گفت: ـ تلفنتو جواب بده عزیزم. من برم پایین به فخری کمک کنم ناهار امروز و آماده کنه. با لبخند گفتم: ـ چشم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 25 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 شهریور پارت صد و سی و پنجم به محض اینکه رفت، وقتی شماره رو دیدم دوباره خونم به جوش اومد: ـ ببینم مگه بهت نگفتم دیگه به شماره من زنگ نزن! این موقع چرا بهم زنگ میزنی؟؟ صدای عصبیه حانیه پیچید تو گوشم و گفت: ـ تو گفتی برای ما دردسر درست نمیشه! بهمون قول دادی. ببین اگه پای من و آرمان دوباره بیاد وسط این ماجرا، مطمئن باشم هر چی که میدونم و میگم پریسا. سریع گفتم: ـ آروم باش بابا؛ چی شده؟؟ حانیه بازم با عصبانیت گفت: ـ هیچی اون شوهر احمقت با وکیلش دیروز اومدن کافه و شروع کردن به تهدید کردن من! با شنیدن این جمله یهو پاهام سست شد!! سریع رفتم در اتاق و محکم بستم و با صدای آروم و پر از استرس گفتم: ـ چرا چرا و پرت میگی؟؟ مگه شما از اون خونه نرفتین؟؟ چجوری آدرس کافه رو پیدا کرد؟؟ ـ اونو دیگه بیزحمت از خودش بپرس. فقط اینو بهت بگم که این بردیا پی این ماجرا رو ول نمیکنه پریسا خانوم. ـ ببینم تو که سوتی ندادی؟؟ ـ بچم مگه؟؟ گفتم یکسری زمین و ارث پدری رو فروختیم و اومدیم اینجا. اگه اون وکیله جلوشو نمیگرفت با اون بنزین توی دستش، کافه رو به آتیش میکشید. قلبم مثل سیر و سرکه تو سینهام میکوبید. بردیا به هیچ عنوان نباید متوجه این موضوع میشد! اگه این ماجرا لو میرفت فاتحه من خونده بود. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ خیلی خب آروم باش!! چیزی نمیشه. به شوهرت هم بگو حواسشو خیلی جمع کنه. ـ تو بجای اینکه نگران ما باشی، به فکر بردیا باش. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 25 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 شهریور پارت صد و سی و ششم حق با حانیه بود. بردیا که شک کرده بود قطعا با آرش میگشتن و تاتوی این قضیه رو در میآوردن که من نباید میذاشتم اینطور بشه! سریع گفتم: ـ کد ملی خودت و اسم محلتون و برام بفرست. حانیه یکم مکث کرد و گفت: ـ برای چی میخوای؟ با عصبانیت از سوالای بیش از حدش گفتم: ـ اگه نمیخوای که گیر بیفتیم کاری که بهت گفتم و بکن! میخواستم به نام خودش از طریق یه واسطه دوتا زمین در حال فروش از محلشون رو بخرم که اگه بردیا این ماجرا رو کنکاش کرد، دیگه بیشتر از این پیاشو نگیره و اینو بفهمه که حانیه راست گفته. حالا که همه چیز و بدون کوچیکترین شکی حل کرده بودم، نباید میذاشتم این چیزای جزئی نقشهامو خراب کنه. بردیا مال من بود...باید مال من میشد. اون دختره آهو بالاخره از اینجا میرفت و تهش این من بودم که کنار بردیا میموندم و اونم چه بخواد چه نخواهد، مجبور بود این ماجرا رو قبول کنه! اینطور که پیدا بود اعظم خانوم هم تو این قضیه کنار من بود و بردیا برای اینکه مادر و خونشو از دست نده، مجبور بود کنار ما وایسته. بعد پیامک کردن حانیه سریعا به یکی از آدمام تو شرکت زنگ زدم: ـ الو عباسی؟ ـ جانم خانوم؟؟ بفرمایید! ـ خوب گوش کن ببین چی میگم! سریعا میری به این آدرسی که برات میفرستم و به اسم اون کد ملی دوتا زمین میخری. سندشم میبری به آدرسی که برات میفرستم. ـ چشم خانوم. بعد قطع کردن، دلم طاقت نیورد...اگه بردیا سراغ اون زنه مزون دار هم میرفت چی؟؟!! نباید ریسک میکردم. سریعا با خط دومم شمارشو گرفتم. درجا جواب داد: ـ سلام...چیزی شده؟ ـ سلام، گوش کن ببین چی میگم! دوبرابر پول بهت میدم، هرچی سریعتر این شهر و ترک کن! با ناراحتی و ناچاری گفت: ـ تو هر کاری که خواستی کردم!مزون و واگذار کردم. حتی شهادت دروغ دادم...قیافه اون دختر معصوم از جلو چشمام نمیره!! بچم از اون روز تب کرده و تبش قطع نمیشه! خدا داره تقاصش و از بچم پس میگیره. دیگه چی از جونم میخوای؟؟! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 26 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور پارت صد و سی و هفتم سریعا گفتم: ـ اون موقع که پولا رو میگرفتی، فکر عذاب وجدانت و نکردی!! الان عذاب وجدانت گُل کرده؟! ـ تو تهدیدم کرده بودی. مجبور بودم...نمیخوام از اینجا... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ باید از این شهر بری وگرنه اگه بردیا پیدات کنه، پای جفتمون گیره. یکم مکث کرد و با استرس گفت: ـ میدونستم که ماه همیشه پشت ابر نمیمونه. الان باید چه خاکی تو سرم بریزم، هان؟؟ همین لحظه در اتاق زده شد. دوباره آروم گفتم: ـ کاری که بهت گفتم و بکن!! از اینجا برو. هر چه سریعتر... بعدش با یکم مکث گفتم: ـ هر چقدر هم پول لازم داشته باشم، بهت میدم. بعدشم سریع گوشیو قطع کردم و در اتاق و باز کردم. فخری بود...با عصبانیت رو بهش گفتم: ـ چی میخوای؟ فخری با ترس گفت: ـ خانوم گفتن بهتون بگم، ناهار آمادست. ـ خیلی خب، تو برو منم میام. و دوباره در و محکمتر از قبل بستم. امیدوارم که این قضیه به خیر و خوشی و بدون اینکه بردیا و اعظم خانوم چیزی بفهمن، تموم بشه!! خوب شد که حانیه بهم زنگ زد و خبر داد وگرنه به هیچ عنوان متوجه نمیشدم که بردیا و آرش چیکار کردن!! اما الان خیالم راحت بود چون اگه پرس و جو هم میکردن متوجه میشدن که حانیه داره راست میگه و این زنه هم با بچش در اسرع وقت از اینجا میرفت و دیگه نمیتونستن بهش دسترسی داشته باشند! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 26 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور پارت صد و سی و هشتم ( آهو ) طبق معمول سر کلاس نشسته بودم و منتظر بودم تا بردیا ورقههای امتحانی رو پخش کنه. از اون تایمی که اومد سر خاک دنبالم، یکم نسبت بهم نرمتر شده و باهام مثل قبلاً برخورد نمیکنه. اما هنوزم یه دلخوری ته قلبش هست، اینو من کاملا میتونستم حس کنم. دلم براش پَر میزد اما یکمم دل خودمم باهاش صاف نمیشد! چون که منو باور نکرد!! جدیدا رفتارش با حرفاش خیلی تناقض داشت!! درسته مدام منو مقصر میکرد اما بعضاً از بالا میشنیدم که جلوی مادرش و زنداداشش ازم دفاع میکنه. یا بخاطر من با اون پسره دعوا افتاد و اگه جلوشو نمی گرفتم، لت و پارش میکرد. منم میخواستم مثل فخری خانوم باور کنم که هنوزم یه جایی از ته قلبش دوسم داره اما بعضاً یجوری نگام میکرد یا نادیدم میگرفت که تمام امیدم نااُمید میشد. یجورایی دیگه بیخیال شده بودم و سپرده بودم به زمان! این وسط فقط دلم برای خونهایی که کنار مامانم بزرگ شده بودم، تنگ میشد!! آرمان و حانیه اونجا رو فروخته بودن...رفته بودم تا از حانیه حساب پس بگیرم و بپرسم که چرا باهام اینکارو کرد و دروغ گفت؟؟ مگه من چه بدی در حقش کرده بودم اما با چیزی که روی در دیدم، خشکم زد و یه جور دیگه قلبم شکست. سر خاک مامان، از همشون گله کردم حتی بردیا...تو این شرایط هیچکس کنارم نبود تا سرم و بهش تکیه بدم و دلداریم بده و این موضوع واقعا درونم رو پاشیده بود. حالت تهوع داشتم و شکمم واقعا درد میکرد! اصلا هم حس خوبی نداشتم...بردیا رو یجورایی تار میدیدم. لاله زد به بازوم و گفت: ـ آهو حالت خوبه؟؟ سرمو به نشونه منفی تکون دادم. لاله دوباره گفت: ـ میخوای بری سرویس؟؟ با حرفش موافق بودم. نمیتونستم بیشتر از این سر کلاس بشینم. سریع دستمو بردم بالا و بردیا توجهش بهم جلب شد: ـ چی شده خانوم عمادی؟ همینجور که بریده بریده نفس میکشیدم گفتم: ـ ببخشید، میتونم برم بیرون؟؟ بردیا از چهرش مشخص بود، خوف کرده ولی بازم سر کلاس ترجیح داد به روی خودش نیاره و گفت: ـ بله بفرمایید! سریعتر برگردین که میخوام ورقهها رو پخش کنم. نتونستم جوابش و بدم و خودمو کشون کشون تا سرویس بهداشتی رسوندم و به محض رسیدن پخش زمین شدم و از درد به خودم پیچیدم. حالم خیلی بد بود و صدای نالههام کل مدرسه رو پُر کرده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 27 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 شهریور پارت صد و سی و نهم ( بردیا ) امروز متوجه بودم که آهو رنگ به رو نداره و خیلی به خودش میپیچه. حقیقت ماجرا این بود که نگرانش بودم اما سر کلاس نمیتونستم به روی خودم بیارم!! هر از گاهی زیر چشمی بخش نگاه میکردم اما متوجه نمیشد اینقدر که به خودش میپیچید. تا اینکه یهو گفت میتونم برم بیرون و منم اجازه دادم و با وضع بدی از کلاس خارج شد....کل ذهنم رفته بود سمتش و بینهایت نگرانش شده بودم. بچها منتظر سوالات امتحانی بودن و من هنوز ورقهها رو پخش نکرده بودم. به ساعت نگاه کردم حدود بیست دقیقه بود که رفتنش بیرون. سریعا بغل دستش و صدا زدم: ـ خانوم فرهنگ فر؟ ـ بله استاد؟ ـ لطفا اگه امکانش هست، ببینین خانوم عمادی کجان؟! بگید بیان من باید ورقهها رو پخش کنم. دختره با تردید بلند شد و گفت: ـ چشم. پشت میز نشستم و به حالتش فکر کردم. سرما هم داشت و هنوز اونقدر خوب نشده بود و این زمانا هم خیلی بهش داشت سخت میگذشت و مامان اینا هم واقعا باهاش بد تا میکردن. بعضا به این فکر میکردم که ببرمش خونه ویلایی تا اونجا باشه و از این هیاهو به دور باشه. خودمم نمیدونستم دلیل اینهمه اهمیتم بهش چیه. اما دلم نمیخواست این حالاتش و ببینم. واقعا برق چشماش خاموش شده بود. تو همین فکرا بودم که دوباره در کلاس باز شد و لاله با نگرانی دم در وایستاده..نگاش کردم و گفتم: ـ چیزی شده؟؟! با انگشتای دستش بازی میکرد و گفت: ـ استاد...میشه یه لحظه بیاین. رو به بچها گفتم: ـ بچها لطفا مسئله صفحه ۳۶ رو حل کنید تا برگردم. رفتم دم در و گفتم: ـ چی شده؟ آهو کجاست؟؟ به سمت راهرو اشاره کرد و گفت: ـ استاد خیلی حالش بده...نمیدونم چجوری بگم!! خودتون باید ببینین. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 27 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 شهریور پارت صد و چهل با نگرانی و بدون هیچ وقفهایی پشت سرش دویدم و رسیدیم سمت دستشویی و دیدم خانوم مدیر و چندتا از معلمای دیگه با یکسری دانش آموزا دورش جمع شدن و به بدترین شکل ممکن داره ناله میکنه! بدون اینکه به حرف بقیه گوش بدم، تو راهرو گرفتمش تو بغلم...اون لحظه انگار زمان برام وایستاده بود. بجز صدای ناله آهو و صورت زرد شدهاش نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم. سریعا روی صندلی ماشینم خوابوندمش...صورتش کلی عرق کرده بود و محکم دستامو داشت...لباش از درد بهم میلرزید...واقعا این دختر چش شده بود؟؟! دستاشو محکم گرفتم و گفتم: ـ نگران نباش عزیزم؛ الان میرسیم بیمارستان. ـ وای بردیا....خیلی درد دارم. دارم میمیرم. ـ چرت و پرت نگو! هیچی نمیشه. خوب میشی، من مطمئنم. اما حرفایی من هیچ فایدهایی نداشت و عین یه پرنده کوچیک مدام به خودش میپیچید! بعد یه ربع رانندگی بالاخره رسیدیم دم در بیمارستان. با استرس بغلش کردم و گذاشتمش رو برانکارد. دکتر ازم پرسید: ـ چه اتفاقی افتاده؟ گفتم: ـ نمیدونم بخدا، یهویی وسط کلاس حالش بد شد. یکم تب هم داره و قسمت راست شکمش و فشار میده. دکتر رو به یکی از پرستارا گفت: ـ سریعا ببرینش اتاق ۱۴. بعدش بهم گفت: ـ شما نسبتتون چیه باهاشون؟ بدون لحظهایی مکث گفتم: ـ همسرشم. خودمم از چیزی که گفتم تعجب کردم. دکتر گفت: ـ مشخصاتشو قسمت پذیرش بنویسید لطفاً. با همون لحن نگران پرسیدم: ـ چه اتفاقی افتاده؟ ـ همینجا منتظر باشید، بهتون اطلاع میدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 27 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 شهریور پارت صد و چهل و یکم خیلی ترس برم داشت. آخرین بار برای کیان تو راهروی بیمارستان منتظر بودم. حتی نمیتونستم به این موضوع فکر کنم که کوچیکترین بلایی سرش بیاد چون دیگه قطعا نمیتونستم به زندگیم ادامه بدم. اونجا بود که بقول آرش متوجه شدم که فقط با حرفا و رفتارم داشتم خودمو گول میزدم و هنوز که هنوزه دلم پیش آهوئه...با اینکه قاتل برادرمه اما من هنوزم گوشه قلبم دوسش دارم و از اینکه یه درصد بلایی سرش بیاد، قلبم میاد تو دهنم! حدود نیم ساعت تو راهرو بیمارستان قدم رو کردم تا دکتر بالاخره از اتاقش اومد بیرون و من مثل فشنگ دوییدم پیشش و پرسیدم: ـ دکتر چه اتفاقی براش افتاده؟؟ دکتر عینکش و درآورد و گفت: ـ متاسفانه آپاندیسشون پاره شده و همین الان باید عمل بشن. آب دهنم و قورت دادم و گفتم: ـ چیکار باید بکنیم؟ ـ یه فرم رضایت هست که باید امضاش کنین تا درجا ببرمش اتاق عمل. سریع اشک گوشه چشمم و پاک کردم و گفتم: ـ بله حتماً... لطفاً عجله کنین تا بلایی سرش نیاد! ـ نگران نباشید. بعدش دکتر اومد سمت پذیرش و به دختره گفت: ـ یه فرم رضایت بدین آقا پُر کنن. موقع امضا کردن اون ورقه واقعا دستام میلرزید! از اینکه نوشته بود اگه بلایی سرش بیاد، مسئولیت عمل به عهده خودمه...اما نالههاش از گوشم نمیره. نمیتونم اجازه بدم حالش بد باشه، چشمام و بستم و سریعا امضاش کردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 28 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور پارت صد و چهل و دوم وقتی تو راهروی بیمارستان منتظر بودم، فقط رفتارهایی که باهاش داشتم، تو ذهنم میومد و واقعا عذاب وجدان گرفته بودم. به خدا قول دادم حتی اگه باهاش مثل قبل هم برخورد نکردم، اما زخم زبون نزنم و با کنایه حرف زدن بیشتر از این آزارش ندم. فقط کافیه که حالش خوب بشه و من این خوب شدن رو ببینم. دوباره اون صورت شادابش و ببینم. واقعا دیگه هیچی نمیخواستم. آرش بهم زنگ زده بود و ماجرا رو بهش توضیح داده بودم. بیست دقیقه بعد اومد بیمارستان و رو بهم گفت: ـ خدا بد نده! با نگرانی همونطور که قدم میزدم گفتم: ـ دعا کن خوب بشه آرش! ـ میشه نگران نباش! بردیا چرا تلفنتو جواب نمیدی؟؟ خاله و پریسا الان شصت باره که بهم زنگ زدن. ـ رو سایلنته! الان اصلا تو شرایطی نیستم که بخوام جوابشونو بدم! آرش یکم فکر کرد و گفت: ـ بردیا میدونم الان وقتش نیست اما من راجب خونه و کافه آرمان اینا تحقیق کردم. ـ خب؟ چیزی هم تونستی پیدا کنی؟؟ آرش نگام کرد و گفت: ـ در کمال تعجب داشت راست میگفت. به اسم حانیه اونجا زمین فروخته شده. یکم مکث کردم و گفتم: ـ آرش ولی من مطمئنم که این وسط یه چیزی هست. تو خودت هم از چشای اون زن متوجه شدی که داره دروغ میگه. آرش تایید کرد و گفت: ـ آره منم متوجه شدم ولی خب نمیشه ثابت کرد چون بابت چیزی که بهمون گفته، مدرک داره. با ناراحتی گفتم: ـ ای کاش که قبل داد و هوار کردن، تو سکوت این قضیه رو پیگیری میکردیم. آرش نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ من که بهت گفتم. گفتم آرامش خودت و حفظ کن! اصلا بهم گوش نکردی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 28 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور پارت صد و چهل و سوم یه دستی به صورتم کشیدم و گفتم: ـ نتونستم خودمو کنترل کنم. آرش به شونهام دستی کشید و گفت: ـ خیلی خب حالا نگران نباش! مطمئن باش که چه زود یا چه دیر بهرحال ماه پشت ابر نمیمونه و همه چیز مشخص میشه. سرمو با تأیید تکون دادم که آرش لبخندی زد و گفت: ـ میبینم که خیلی برای آهو ابراز نگرانی میکنی! اینبار بجای اینکه حسم و قایم کنم، گفتم: ـ نمیخوام بلایی سرش بیاد آرش. ـ دختر قویه من میدونم که از پسش برمیاد ولی بردیا بازم بهت میگم من هنوز که هنوزه حس میکنم. بیخودی به این دختر اتهام قتل زده شده. اینبار باهاش مخالفت نکردم و گذاشتم حسمم این حرف آرش و تایید کنه. حدود یک ساعت بعد دکتر بالاخره از اتاق عمل بیرون اومد و من سراسیمه رفتم مقابلش و گفتم: ـ لطفاً بگید که حالش خوبه! دکتر لبخندی بهم زد و گفت: ـ حالش خوبه، نگران نباشید! یکم دیگه منتقلش میکنن به بخش. با خیال راحت آرش و بغل کردم و گفتم: ـ وای خداروشکر. آرش باهام خداحافظی کرد و رفت و منم تو بخش منتظر شدم تا آهو رو بالاخره آوردن. حتی با چشمای بسته هم زیبا بود. خیلی عمیق خوابیده بود. از پرستار پرسیدم: ـ کی چشماش و باز میکنه؟ ـ کم کم دیگه باید بیدار بشه. هر وقت بیدار شد لطفاً صدام کنین تا داروهاشو تو سرم بریزم ـ چشم حتما. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 28 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور پارت صد و چهل و چهارم کنار تختش نشستم و آروم دستش و تو دستم فشردم. ناخودآگاه قطره اشکی رو گونهام چکید. زیر لب گفتم: ـ کاش اینجوری نمیشد. من تو رو... یکم مکث کردم. موهاشو پشت گوشش گذاشتم و گفتم: ـ من تو رو واقعا خیلی دوست داشتم و حس میکنم که هنوزم... به اینجا که رسیدم حس کردم که انگشتام و فشار داد. کم کم حالت صورتش تغییر کرد و مشخص بود که داره دردش شروع میشه. با چشمای بسته هم اسمم و صدا میزد: ـ بردیا...بردیا...خیلی درد دارم. سریع از رو تخت بلند شدم و گفتم: ـ الان پرستار و صدا میزنم. سریع رفتم و پرستار و صدا زدم و اونم اومد و بهش مورفین تزریق کرد. از پرستار پرسیدم: ـ دردش بعد عمل نرماله؟ ـ بله طبیعیه! ـ کی میتونم ببرمش؟؟ ـ بهتره دکتر جواب آزمایشش و ببینه و اگه خونریزی نداشته باشه و مشکلی پیش نیاد، فردا مرخص میشه. ـ ممنونم. بعدش نسخشو بهم داد و گفت: ـ این داروها رو هم باید براش تهیه کنین. تا یکماه بسته به دردی که داره باید مصرف کنه. ـ چشم. بعد رفتن پرستار دوباره کنارش نشستم و به چهرش نگاه کردم. چرا حرفاش با هیچکدوم از چیزایی که اتفاق افتاده بود، جور در نیومد! تو دلم با کیان هم حرف میزدم و ازش میخواستم تا بهم کمک کنه جواب سوالامو پیدا کنم. میخواستم بدونم آیا دختری که عاشقش بودم واقعا برادرم و کشته یا نه؟؟ الان حدود دو ماه بود با این علامت سوال و تردید داشتم زندگی میکردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 29 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور پارت صد و چهل و پنجم تازه چشمام داشت گرم میشد که یهو گفت: ـ چرا اینقدر نگرانم شدی؟ سریع چشمام و باز کردم و گفتم: ـ بهوش اومدی؟؟ با ناامیدی نگام کرد و گفت: ـ مگه برات مهمه؟! سعی کردم جواب سوالش و ندم و بازم با نگرانی پرسیدم: ـ درد که نداری؟! اما بغضش و قورت داد و پتو رو کشید رو سرش. رفتم بیرون و به پرستار گفتم: ـ میتونه غذا بخوره؟! پرستار نگام کرد و گفت: ـ فعلا نمیشه! یادم افتاد که گوشیم شارژش تموم شده!!سریع گفتم: ـ ببخشید اینجا شارژر و پریز برق هست من گوشیمو بزنم؟ پرستار با مهربونی شارژر خودش و داد و بالاخره من گوشیمو روشن کردم و دیدم طبق معمول هزار تا تماس از دست رفته از پریسا و مامان دارم و لابلا سه تا تماس هم از خانوم بابازاده داشتم که یکم متعجبم کرد اما از طرفی هم گفتم شاید نگران حال آهو شده که زنگ زده بهم. به ساعت نگاه کردم. ده و نیم شب بود. زنگ زدم بهش و بعد دو بوق گوشیو برداشت: ـ الو آقای معیری؟ ـ سلام خانوم مدیر، خوب هستید؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 29 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور پارت صد و چهل و ششم ـ ممنونم آقای معیری، حال آهو خوبه؟ ـ الان بهتره. آپاندیسشو برداشتن. ـ ای بابا! خداروشکر که به خیر گذشت. راستش آقای معیری بابا موضوع دیگهایی بهتون زنگ زدم. ـ بفرمایید، چی شده؟؟ ـ والا امروز بعد اون اتفاقی که تو مدرسه افتاد و به گوش منطقه رسید، اگه امکانش هست باهم باید صحبت کنیم. با تعجب پرسیدم: ـ کدوم اتفاق؟ خانوم بابازاده یکم این دست اون دست کرد و گفت: ـ همینکه جلوی چشم دانش آموزای دیگه یکی از شاگردا رو بغل کردین و بردین. با دلخوری گفتم: ـ خانوم نمیتونستم ببینم دختره وسط مدرسه جون بده و کاری نکنم. ـ نه میدونم، اون موضوع که حق با شماست اما ما میخواستیم به آمبولانس زنگ بزنیم و این کار شما از طریق یکی از بچها متاسفانه به گوش آموزش و پرورش رسید و خب بهرحال بحث محرم و نامحرم... حرفش و با کلافگی قطع کردم و گفتم: ـ بله متوجهم. خانوم بابازاده هم که متوجه لحنم شد گفت: ـ حالا حضوری بیشتر راجبش صحبت میکنیم. ـ شبتون بخیر. ـ شب شما هم بخیر. بهرحال بنده خدا خبر نداشت دختری که جلو چشم همه بغلش کردم بهم محرمه و دختری هست که دوسش دارم. حق هم داشت براش عجیب باشه و بعلاوه اینکه این اتفاق وسط مدرسه افتاد و صد در صد منطقه بهشون گیر میداد و این وسط یجورایی تقصیر من بود! اگه حتی ازم میخواستن که از مدرسشون برم هم حرفی برای زدن نداشتم. داشتم گوشی و میذاشتم سرجاش که باز زنگ خورد. مامان بود: ـ جانم مامان؟؟ ـ بردیا...بالاخره جواب دادی! هیچ معلومه تا این وقت شب کجایی؟؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,899 ارسال شده در 30 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور پارت صد و چهل و هفتم با کلافگی گفتم: ـ بیمارستانم. ـ اونو که از آرش فهمیدم. تو چرا تا الان اونجا بودی؟؟ با تعجب پرسیدم: ـ چیکار کنم مامان؟! بذارم دختره به درد خودش بمیره؟؟ حرفایی میزنی. مامان بدون تردید گفت: ـ وقتی بچه منو کشت، دلش نسوخت. منم از اینکه اونجا بمیره، دلم نمی سوزه و ناراحت نمیشم. با عصبانیت گفتم: ـ از کی تا حالا با آدما مثل خودشون رفتار میکنین مامان؟ چون اون یکی رو کشته، ما هم باید بکشیمش؟ مامان سریعا پرسید: ـ بردیا تو داری منو بازخواست میکنی؟! اونم بخاطر یه دختری که قاتل برادرت بوده؟؟ دیگه توان اینو نداشتم براش بیشتر توضیح بدم! چون که میدونستم هر چی که بود، بازم حرف خودش و میزد. البته حقم داشت چون از چیزی خبر نداشت . مثل من نمیدونست که اون کسایی که اومدن شهادت دادن، ریگی به کفششونه! بنابراین گفتم: ـ مامان کاری نداری؟ مامان ناچ ناچی پشت تلفن کرد و گفت: ـ واقعا دیگه پسرم و نمیشناسم. فکر میکردی که اون دختر و تنبیه میکنی و عوضش میکنی اما بازم اون کسی که روش تاثیر گذاشته و عوض شده، تویی! دیگه نخواستم حرفاشو بشنوم و بعدش قطع کردم. بهرحال اونم مادر بود و میفهمید. حس و حال منو درک میکرد. حق داشت چون من حتی توی اوج عصبانیت هم نتونستم از آهو متنفر بشم و فقط خودمو گول زدم. دلیل اینکه رضایت دادم و آوردمش خونه هم این نبود که میخواستم خودم مجازاتش کنم. چون نمیتونستم ببینم دختری که دوسش دارم، اعدام میشه...من اونو با تک تک سلولهای بدنم دوست داشتم. امیدوارم کیان منو ببخشه اما نمیتونستم به دلم بقبولونم که دوسش نداشته باشه. ازش خجالت میکشیدم. میدونستم نباید بذارم خونش رو زمین بمونه اما حیف که دلم نمیفهمید! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری