نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 9 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور پارت نود و نهم آرش پرسید: ـ پس چرا این ورقه رو امضا کردید تا آزاد بشه؟! میذاشتی قصاصش کنن تا به جزای کارش برسه. همینطور که بلند میشدم گفتم: ـ چون من تو جهنم من اون عذاب و تجربه کنه. اینبار تو خونهی من، اون بردیا همیشه مهربون و نمیبینه بجاش یه بردیای متفاوت میبینه. آرش گفت: ـ ولی من میگم که بجای قضاوت کردن و بریدن و دوختن قبلش یکم فکر کن. بدون توجه به حرف آرش گفتم: ـ هر ساعتی آزاد که شد، خبرم کن. آرش پرسید: ـ عقدت کیه؟ با بیتفاوتی گفتم: ـ فرداست. ـ پریسا نظرش چیه؟! گفتم: ـ من نمیدونم اون چه انتظاری داره، اما اون فقط به صورت فرمالیته و روی کاغذ زن من میشه و حتی در نبود کیان، اون هنوزم زنداداش منه و نمیتونم به چشم دیگه نگاش کنم. آرش یه نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ شاید نظرت عوض شد! با غضب طوری بهش نگاه کردم که خودش گفت: ـ خیلی خب بابا چرت گفتم! باهاش خداحافظی کردم و گفتم: ـ بهم خبر بده. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 9 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور پارت صدم سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه...تو راه مدام به حرفای آرش فکر میکردم. واقعا برای چی رضایت داده بودم تا آهو از زندان آزاد بشه؟؟! کسی که قاتل برادرم بود. میدونستم که مامان و پریسا تو خونه قیامت میکنن اما بازم برام مهم نبود و اون ورقه رو امضا کردم و مدام به خودم نهیب میدادم تا یادم نره اون قاتل برادرمه و دوباره دلم برای چشمای معصومش نسوزه. « یک روز بعد » پریسا خفن ترین طراح و دیزاین و دعوت کرد و کل خونه رو گُل کاری کردن. بنظرم با اینکه تقریبا از مرگ کیان، مدت طولانی هم نمیگذشت ولی خیلی تونست خوب خودشو جمع کنه و به زندگی برگرده. ذوق و هیجانش برای این عروسی فرمالیته رو اصلا درک نمیکردم...امیدوارم دلشو به این عروسی خوش نکرده باشه. که البته بیشتر قدرتش و از این میگرفت که مامان پشتش بود. با دیدن من سریع اومد سمتم و خواست بغلم کنه که غیر مستقیم خودمو کشیدم عقب و اونم متوجه واکنش لحظهایه من شد. یکم قیافش رفت تو هم ولی سریع خودشو جمع کرد و با ذوق گفت: ـ خب بردیا چطور شده؟ دوست داری؟ اگه گل ارکیده دوست نداری... حرفش و با بیحوصلگی قطع کردم و گفتم: ـ زنداداش تو مثل اینکه خیلی این عقد و جدی گرفتی! اینکارا دیگه برای چیه؟! یه امضا میزدیم تموم میشد میرفت. پریسا هم لفظ زنداداش گفتن من خیلی رو مغزش بود و هم از اینکه اینقدر راحت تو ذوقش زدم. واقعیت این بود که برام سنگین بود تا قبول کنم اینقدر راحت داره خودشو با زندگی وقف میده و برادرم و به دست فراموشی سپرده. پریسا گفت: ـ اما بردیا من فقط خواستم... دوباره حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ من واقعا خیلی خسته ام. هر وقت عاقد و بزرگای طایفه اومدن، صدام کن تا بیام پایین. و بدون اینکه منتظر جوابش باشم، راه افتادم سمت اتاقم...چندتا از دکمههای پیراهنم و باز کردم و خودم و روی تخت ولو کردم. نمیدونم چرا این دختر یعنی آهو، چال گونه و چشماش از دیدم کنار نمیرفت. چجوری قرار بود تنبیهش کنم و کاری کنم مجازات بشه؟ من که وقتی تو چشماش زل میزدم، حتی خودم هم فراموش میکردم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 10 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور پارت صد و یکم تا چشمام گرم شد، صدای مامان و بالای سرم شنیدم: ـ بردیا؟؟ همه پایین منتظر توان، تو گرفتی خوابیدی؟؟ چشمام و آروم باز کردم و یه خمیازه کشیدم. مامان برق اتاق و روشن کرد و گفت: ـ پاشو یه آبی به سر و روت بزن! لباستم مرتب کن بیا پایین. عاقد منتظره. روی تخت نیم خیز شدم. مامان داشت میرفت بیرون که صداش زدم: ـ مامان میخوام یه چیزی بهت بگم! مامان با تعجب نگام کرد و گفت: ـ باز چی شده؟! رفتم مقابلش وایستادم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ میخوام اگه چیزی تو زندگی برامون پیش اومد، به تصمیم من اعتماد کنی! به هیچ وجه تصمیماتم و زیر سوال نبری! مامان آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ باز چیکار کردی بردیا؟! اینجوری که حرف میزنی من بیشتر میترسم. سر مامان و بوسیدم و گفتم: ـ نترس! فقط خواهش میکنم ازت که به تنها پسرت اعتماد کن. مامان هم بغلم کرد و دیگه چیزی نگفت. بعد اون با همدیگه رفتیم پایین. حدود بیست نفر تو سالن نشسته بودن و بزرگای طایفه هم اومده بودن. رفتم سمتشون و دستاشونو بوسیدم و تو جایگاه داماد بدون اینکه به پریسا نگاه کنم، کنارش نشستم. عاقد چندبار متن و برامون خوند و من تمام این مدت داشتم به قاب عکس کیان که روبروم بود، نگاه میکردم!! به دوران بچگیامون، به اینکه چقدر همه جا پشتم بود و پای من ایستاد!! به اینکه چه لحظات سختی و کنار هم گذروندیم و آهو باعث شد از ما جدا بشه!! دوباره با اومدن اسمش تو دلم هم عصبانی شدم و قلبم تند تند زد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 11 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 شهریور پارت صد و دوم همین لحظه گوشیم زنگ خورد! آرش بود...سریع سند و امضا کردم و از جام بلند شدم. پریسا با نگرانی پرسید: ـ بردیا کجا میری؟! گفتم: ـ برمیگردم. عاقد هم رو بهم گفت: ـ انشالا که برای جفتتون خوش یمن باشه! آدما تشویق کردن و من سریع اون جمعو ترک کردم. دوباره به آرش زنگ زدم و سریع برداشت: ـ الو بردیا چرا تلفنتو جواب نمیدی؟! با کلافگی گفتم: ـ داشتم سند ازدواج امضا میکردم. آرش گفت: ـ نمیدونم چی بگم والا! انشالا که هرچی خیره پیش بیاد! زنگ زدم بهت بگم که آهو نیم ساعت دیگه از زندان آزاد میشه. مدارکش امضا شده و دست قاضی رسیده و قاضی تایید کرده. گفتم: ـ خوبه! من میرم دنبالش. بعدش از آرش تشکر کردم و گوشیو قطع کردم. داشتم راه می افتادم سمت ماشین که مامان اومد بیرون و صدام زد: ـ پسرم؟ برگشتم سمتش...گفت: ـ با عجله داری کجا میری؟؟! آرش چرا نیومد؟! گفتم: ـ جواب این سوالات رو وقتی برگشتم بهت میگم مامان. بعدش بدون اینکه منتظر جوابش باشم، راه افتادم سمت ماشین و با سرعت بالا خودمو به در زندان رسوندم. منتظر موندم تا بیاد بیرون. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 11 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 شهریور پارت صد و سوم بعد ده دقیقه دیدم اومده بیرون و با دیدن من کلی ذوق توی چشماش نشسته. داشت میدوییدم که بیاد تو بغلم اما سریع دستمو بالا بردم که سرجاش وایستاد...اشک روی گونهاش سُر خورد و گفت: ـ بردیا من... با عصبانیت نگاش کردم و گفتم: ـ فکر نکن دلیل اینکه رضایت دادم از زندان آزاد بشی اینه که بخشیدمت! از امروز به بعد یجوره دیگه طوری که من مناسب بدونم، مجازات میشی! دوباره داشت میومد سمتم که خودم و کشیدم عقب و با تهدید گفتم: ـ دیگه به هیچ وجه اینقدر مظلومانه بهم نگاه نکن! تو دیگه برای من اون آهوی سابق نیستی! تو قاتل کیانی! منم دیگه اون بردیای سابق نیستم. اینو توی مغزت فرو کن! دلم برای این حالت صورتش ریش ریش شد دلم نمیخواست اما مغزم به حرفای قلبم غلبه کرده بود و میگفت که این مدلی رفتار کنم. با جدیت و عصبانیت رو بهش گفتم: ـ سوار شو! بدون هیچ حرفی اومد سوار ماشین شد و تا مسیر رسیدن به خونه، نه من حرفی زدم و نه اون. ولی متوجه بودم که داره ریز ریز اشک میریزه. وقتی جلوی در خونه رسیدیم و منظر بودم تا مش قربون درو باز کنه، گفت: ـ من...من کیان و نکشتم بردیا! حرفی نزدم که وقتی ماشین و بردم تو پارکینگ گفت: ـ یه روز بهت ثابت میشه بردیا! ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه. بدون هیچ گونه واکنشی گفتم: ـ پیاده شو! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 12 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 شهریور پارت صد و چهارم اونم بدون هیچ حرفی پیاده شد. مچ دستش و محکم گرفتم و راه افتادیم سمت خونه. چشای مش قربون با دیدن آهو گرد شده بود. وقتی اون یه همچین واکنشی داشت، خدا میدونه پریسا و مامان چه واکنشی نشون میدادن. فخری خانوم درو برام باز کرد و دم در خشکش زد!! مامان با صدای بلند پرسید: ـ فخری کی اومده؟؟ بردیاست؟؟ با صدای بلند همونطور که آهو رو پشت سر خودم کشون کشون میوردم، گفتم: ـ منم مامان! دختری که قراره نوه این خانواده هم بدنیا بیاره و نقش هوو رو فقط بازی کنه هم آوردم... بعدش محکم آهو رو پرت کردم که وسط سالن زمین خورد! گفتم: ـ ایناهاش! مامان با صورتی پر از خشم گفت: ـ بردیا تو با چه جرئتی این قاتل و دوباره آوردی تو خونه من؟؟؟هان؟؟ پشت بندش پریسا، گلدون کنار ستون و پرت کرد براش با عصبانیت گفت: ـ روز عقدت، رفتی قاتل برادرت و از زندان آزاد کردی بردیا؟؟ واقعا که خیلی مردی!! مردونگی ازت میباره... آهو هم با گریه فقط میگفت: ـ باور کنین من کاری نکردم. پریسا اومد سمتش و سعی کرد بهش حمله کنه که من و مامان جلوشو گرفتیم! آهو با دیدن سالن خونه که مثل محضر شده بود و با دیدن پریسا تو لباس سفید رو بهم گفت: ـ منو آزاد کردی تا بیام عقد تو و زنداداشت و ببینم؟ با خشم رو بهش گفتم: ـ چه انتظاری داشتی؟! باید تقاص پس بدی!! رو به مامان گفتم: ـ مامان یادته تو اتاق بهت گفتم به تصمیمم اعتماد کن؟؟! این دختر یه جون از خانواده ما گرفته و حالا یه جون به خانوادمون میده و بعدش گم میشه بیرون. دختری که نوه خانواده ما رو بدنیا میاره ، آهوئه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 13 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 شهریور پارت صد و پنجم مامان با پوزخندی رو به آهو گفت: ـ پس یعنی بعد از اینکه نوه منو بدنیا آورد... حرف مامان و قطع کردم و گفتم: ـ آره یعنی بعد از اینکه نوه تو رو بدنیا آورد، میره همونجایی که ازش اومده. زندان براش کافی نیست! باید اینجا بمونه و عذاب واقعی و مجازاتش و به چشم ببینه. خودمم باورم نمیشد که داشتم بهش این حرفا رو میزدم اما از صورتش متوجه شدم که با گفتن هر جمله من چقدر قلبش میشکنه! هنوزم قلبم قبول نمیکرد که یه دختر دبیرستانی چجوری میتونه آدم کشته باشه!! مامان که دید زیادی بهش خیره شدم سریع گفت: ـ باشه بردیا! اتفاقا فکر خوبی کردی، قبوله. پریسا با مخالفت و گریه گفت: ـ مامان من با قاتل شوهرم تو یه خونه نمیمونم. شما چجوری اینقدر سریع راضی شدین؟! مامان رو به پریسا گفت: ـ اون قاتل پسر منم هست پریسا! باور کن اگه یکم جلو خودمو نگیرم دلم میخواد خرخرشو بگیرم و همینجا خفش کنم. همون جوری بکشمش که اون بچه منو کشت! آهو با هق هق بلند شد و گفت: ـ من کاری نکردم. مامان با عصبانیت رو بهش گفت: ـ خفهشو! بعدش بلند فخری خانوم و صدا زد و وقتی اومد رو بهش گفت: ـ این قاتل و ببرین اتاق زیر شیروونی! مامان چی داشت میگفت؟! اونجا دیگه حتی حیوونا هم نمیرفتن از بس کثیف بود. نمیتونستم اجازه بدم در این حد بهش ظلم کنه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 13 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 شهریور پارت صد و ششم اما سعی کردم طوری حرف بزنم که نشون از این نباشه که دارم به آهو توجه میکنم! رفتم کنار مامان و گفتم: ـ اونجا نمیشه مامان! مامان با خشم پرسید: ـ چرا اونوقت؟! با جدیت گفتم: ـ ببینم مگه تو نمیخواستی نوهاتو ببینی؟! میخوای بفرستیش تو اتاق زیر شیروونی ؟؟ لابد انتظار داری که منم برم اونجا؟! مامان یکم فکر کرد و زیرلب گفت: ـ البته تو هم حق داری! بعدش نشست رو زمین کنار آهو و رو بهش گفت: ـ به محض بدنیا آوردن نوهام، گورتو از این خونه گُم میکنی. دلتو به اینجا اصلا خوش نکن. بعدش رو به پریسا گفت: ـ تا زمانی که این قاتل، نوهامونو بده دستت، تو اتاق بردیا میمونه دخترم! پریسا که صورتش پر از خشم شده بود و از چشماش آتیش میبارید گفت: ـ اما... مامان دستشو برد بالا و گفت: ـ من حرفامو زدم! به من اعتماد کن دخترم. عروس این خانواده فقط خودتی... البته ته دلم خوشحال بودم. بودن با آهو تو اتاقم از بودن با پریسا برام خیلی خیلی بهتر بود. فخری خانوم آهو رو که رو زمین ماتش برده بود و گریه میکرد و بلند کرد و بردتش سمت اتاق من... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 14 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 شهریور پارت صد و هفتم منم داشتم میرفتم بالا که مامان بازومو گرفت و آروم زیر گوشم گفت: ـ حواستو جمع کن بردیا! نگاش کردم و گفتم: ـ برای چی؟؟ گفت: ـ عشق خاکستر شدهات به این دختر یهو دوباره شعلهور نشه! گفتم: ـ مامان اون دختر قاتل کیانه! ازش... یکم مکث کردم و دوباره گفتم: ـ ازش متنفرم! مامان پوزخندی زد و گفت: ـ مراقب باش که نفرتت یهو تبدیل به عشق نشه! چیزی نگفتم و رفتم بالا...فخری خانوم از اتاقم اومد بیرون و منم طبق معمول با عصبانیت رفتم داخل و دیدم که مثل یه گل پژمرده خودشو روی تخت رها کرده. بدون هیچ حرفی بالشت و پتومو از رو تخت برداشتم و رو کاناپه کنار اتاقم گذاشتم. یهو دیدم با صدای بغض کرده میگه: ـ پس منو آوردی اینجا که هووی زنت بشم؟؟ که براتون بچه بیارم و بعدش از اینجا بندازینم بیرون؟؟ چرا باور نمیکنی که من کاری نکردم!! چرا باید کیان و بکشم ؟؟؟ مگه دیوونهام که یه روز قبل عقدم اینکارو کنم؟؟ روی کاناپه دراز کشیدم و بدون اینکه جوابش و بدم آروم چشمامو بستم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 14 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 شهریور پارت صد و هشتم اومد کنارم کاناپه وایستاد و گفت: ـ یه روز بهت ثابت میشه که من مقصر نیستم و امیدوارم که اون روز دیر نشده باشه بردیا! بازم حرفی نزدم! دوباره گفت: ـ قراره دیگه باهم حرفی نزنیم؟؟ اینجوری میخوای مجازاتم کنی؟؟ با کلافگی گفتم: ـ آهو لطفاً ساکت باش! دارم استراحت میکنم. یهو گفت: ـ بجای تحمل اینکارا و اینکه تو باورم نمیکنی، ترجیح میدم نباشم... چشمام و باز کردم! چرا این حرفش ته دلمو لرزوند؟؟ یعنی واقعا ته قلبم عشق بهش هنوز مونده؟؟ دیدم رفته سمت بالکن و از روی نرده رفته بالا! قلبم ریخت اما سعی کردم تو رفتارم اینو نشون ندم...خیلی عادی گفتم: ـ داری چیکار میکنی؟؟ بیا پایین مسخره بازی درنیار! با گریه گفت: ـ اگه قراره اینجوری شکنجهام کنی، ترجیح میدم که نباشم. فکر کردم باورت شده که من مقصر نیستم نگو که خواستی منو بعنوان هوو بیاری تو این خونه و شکنجهام کنی... رفتم نزدیکش...های میرفت عقبتر و من کم کم داشتم میترسیدم. گفت: ـ کاش ولم میکردی تا توی همون زندان عذاب خودمو بکشم. این رفتارت منو شکنجه میکنه بردیا! بهش نگاه کردم و گفتم: ـ آهو اینکارو نکن! ـ برو عقب بردیا! من اگه همه دنیا باهام بد بشن مهم نیست برام!! اما نمیتونم تحمل کنم که تو باهام اینجوری باشی! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 14 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 شهریور پارت صد و نهم پاشو هر لحظه میبرد عقبتر! نمیخواستم اتفاقی براش بیفته...تو یه آن دویدم سمتش و و از پاهاش گرفتم و کشوندمش تو بغلم...اصلا از تو بغلم جُم نخورد و سرشو گذاشت رو قفسه سینهام و از ته دل گریه میکرد. اشکاش قلبمو میسوزوند اما مجبور بودم منطقی باشم! هلش دادم عقب و بهش نگاه کردم و گفتم: ـ حق نداری دیگه پاتو تو بالکن بذاری! بعدش دستشو گرفتم و بردمش تو اتاق و در بالکن و قفل کردم و کلیدش و گذاشتم تو جیبم. همین لحظه در اتاق زده شد...فخری خانوم اومد داخل و رو بهم گفت: ـ پسرم شام حاضره... ـ الان میام... نمیتونستم به آهو بگم تا بیاد سر سفره بشینه اما دلمم راضی نمیشد که گرسنه بمونه! بدون هیچ حرفی خزید تو تخت و پتو رو کشید رو خودش...وقتی رفتم بیرون، فخری خانوم و صدا زدم و گفتم: ـ فخری خانوم یه لحظه میاین؟ فخری خانوم سریع برگشت و از پلهها اومد بالا و گفت: ـ جانم؟ ـ لطفاً به سینی غذا براش درست کنین ببرین تو اتاق! فقط...فقط پریسا و مامان نبینن. من چون اونقدر ظالم نیستم که بذارم یه قاتل هم گشنه بمونه! فخری خانوم لبخند معناداری زد که نفهمیدم و فقط سرشو تکون داد و گفت: ـ باشه پسرم، نگران نباش! رفتم پایین و دیدم که پریسا با غضب داره نگام میکنه! اما من خیلی عادی صندلی رو کشیدم عقب و مقابلش نشستم. مشغول غذا خوردن شدیم که مامان گفت: ـ فردا ببرش یه صیغه محرمیت باهاش بخون. سریعتر نوهامو بدنیا بیاره و گورشو از این خونه گم کنه! حتی فکر اینکه قاتل پسرم زیر سقف خونمونه ، اذیتم میکنه! ـ باشه! پریسا با عصبانیت گفت: ـ چرا اون باید با بردیا تو یه اتاق باشه؟؟! مگه من زن عقد کرده بردیا نیستم مامان؟؟! مامان با آرامش دستشو گرفتم و گفت: ـ موقتیه دخترم، بالاخره از اینجا میره. باید جزای کارشو پس بده. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 15 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور پارت صد و دهم قبل از اینکه پریسا چیزی بگه، با دستمال لبمو پاک کردم و خیلی عادی بهش نگاه کردم و گفتم: ـ که البته اگه آهو هم نبود، تو برای من همون زنداداشمی پریسا! ازدواجمون فرمالیته است و بخاطر رسم و رسوماته تا خونی ریخته نشه! لطفاً این موضوع رو فراموش نکن! بعدش بدون اینکه ببینم واکنشش چیه از روی میز بلند شدم و رفتم تو حیاط تا برنامه فردا رو اوکی کنم که صیغه بین منو آهو خونده بشه! ( یک ماه بعد ) « آهو » با اینکه کنارم اما هر روز ازم دورتر میشه! باورم نمیشه این آدم همون بردیایی باشه که روز اول اینقدر با محبت باهام رفتار میکرد و عاشقش شده بودم. حالا منو از زندان نجات داده تا به شیوه خودش مجازاتم کنه و منو بعنوان هوو آورده تو خانوادش تا مثلا در ازای خونی که ریختم بهشون یه بچه بدم و منو از اینجا بندازن بیرون...تا به امروز اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم! نه خانوادهام پشتم بود و نه بردیا! بجز فخری خانوم که بعضاً باهام حرف میزد و بهم امیدوارم میداد که بردیا هنوزم دلش پیش منه و بخاطر همین این توجهات ریز ریز و میکنه، کس دیگهایی رو نداشتم. هر از گاهی هم میرفتم تو باغ خونشون و خاطرات مش قربون و گوش میدادم. فکر میکنم تنها کسایی که هیچوقت باور نکردن که من کیان و کشتم، این دو نفر بودن. دیگه تو کلاس هم بهم نگاهی نمیکرد و برای اینکه بیشتر عذابم بده، با تک تک بچها خوب بود و بهشون توجه میکرد الا من...جامو با یکی دیگه از شاگردا عوض کرد و منو گذاشت ته کلاس تا چشمش بهم نیفته! به افسردگی بدی تو این یکماه دچار شده بودم و همش به این فکر میکردم که اگه تو زندان بودم، اینقدر عذاب نمی کشیدم!! اما هر طوری بود بهش ثابت میکردم که من برادرش و نکشتم! واقعا متعجبم که حانیه و اون خانومه مزون دار چطور تونستن اینقدر راحت شهادت دروغ بدن؟؟! اصلا حانیه از کجا متوجه این موضوع شد؟؟! اینا سوالاتی بودن که هر روز از خودم میپرسیدم. باید تو خونشون یجوری راه میرفتم که چشم اعظم خانوم و پریسا بهم نخوره وگرنه بدجور پاچهامو میگرفتن! بردیا هم که مثال بخاطر اینکه ازم بچهدار بشه چون زنداداشش بچه دار نمیشد باهام صیغه کرده بود اما حتی بهم نگاهم نمیکرد چه برسه که نزدیکم بشه! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 15 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور (ویرایش شده) پارت صد و یازدهم بهم گفته بود بمیرمم به قاتل برادرم دست نمیزنم و همش این سوال تو ذهن من بود پس چرا منو از قصاص نجات داد؟! امروزم طبق معمول تو اتاق بردیا مشغول درس خوندن بودم که بازم اون پریسای دیوونه وارد اتاق شد! دستاشو پشتش قاسم کرده بود و با حرص نگاهم میکرد!! یه هوفی کردم و گفتم: ـ برای چی اومدی؟! همینجور که از حرص دندوناش بهم میخورد گفت: ـ تو حقته که بمیری!! حق من اینه که اینجا پیش بردیا باشم نه تو!! از چشماش خون میبارید!! این همه علاقشو به بردیا اصلا درک نمیکردم! واقعا انگار منتظر بود شوهرش بمیره تا بپره تو بغل بردیا! حالا درسته بردیا نگاه نمیکرد اما به پریسا هم اصلا نگاه نمیکرد و مشخص بود که به اون هنوزم به چشم زنداداشش نگاه میکنه اما پریسا واقعا انگار دید دیگهایی به بردیا داشت. از پشت میز بلند شدم و گفتم: ـ چرا نمیفهمی؟؟ حتی اگه من نباشم هم بردیا به تو به چشم زنش نگاه نمیکنه. اینو بارها بهت فهمونده من نمیدونم چه اصراری داری واسه نفهمیدن این موضوع؟؟ بازم با حرص نگاهم کرد که گفتم: ـ مطمئن باش خودمو از چشم بردیا تبرئه میکنم. همتون میفهمید که من قاتل نیستم. یهو دستش و از پشتش آورد بیرون و دیدم که با چاقو داره میاد سمتم که شانس آوردم اعظم خانوم اومد داخل و کنترلش کرد. و با عصبانیت رو بهش گفت: ـ پریسا به خودت بیا!! به محض اینکه نوهامو بهت تحویل داد...میره گورشو گم میکنه پریسا با گریه گفت: ـ آخه کی؟؟ الان یکماه شده که این قاتل تو خونمونه...اگه بچهدار نشه چی؟؟ اعظم خانوم یهو رفت تو فکر و گفت: ـ اصلا به اینش فکر نکرده بودم! در اسرع وقت میبرمش دکتر، ببینم اگه مشکلی داره میفرستمش بیرون پریسا جان! اینقدر غصه نخور عزیزم... پریسا رو بغل کرد و گفت: ـ تهش تو برای بردیا میمونی! یادت باشه که زن اون توی شناسنامه تویی پریسا! ویرایش شده 15 شهریور توسط QAZAL 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 16 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور پارت صد و دوازدهم از اینکه پریسا مادرشوهری داشت که اینقدر دوسش داشت، واقعا به حالش غبطه میخوردم اما باید این مسئله رو خیلی سریع با بردیا درمیون بذارم. اگه منو ببرن دکتر، متوجه میشن که با بردیا هیچ رابطهایی نداشتم و خیلی بد میشه! بعد آروم کردنش، پریسا رو از اتاق من برد بیرون و رو بهم گفت: ـ امروز به هیچ عنوان از این اتاق بیرون نمیای! نمیخوام پریسا با دیدن تو حالش بدتر بشه! چیزی نگفتم و فقط بغض کردم. بردیا از اون روزی که رفتم رو بالکن، درشو قفل کرده بود و نمیتونستم درشو باز کنم و عملا اینجا توی این اتاق زندانی شده بودم. نزدیکای ظهر بود که بالاخره بردیا اومد بالا و بدون سلام رفت سمت کمد لباساش تا لباسشو عوض کنه، نمیدونستم دقیقا باید از کجا شروع کنم و این مسئله رو بهش بگم!! تو این یکماهی که اینجا بودم، بجز چند کلمه بیشتر باهام حرف نزده بود و هر روز از این حرف مردنش بیشتر میسوختم. فقط بعضی اوقات که خوابیده بود، به یاد قدیم میرفتم کنار کاناپه روی زمین مینشستم و بهش خیره میشدم. از اینکه چقدر راحت از عشقمون گذشت و منو باور نکرد! عشقمون و خاکستر کرد! متوجه شد که دو ساعته بهش زل زدم، تیشرتش و پوشید و با چشمانی بیتفاوت رو بهم گفت: ـ باز چیه؟؟ چی میخوای؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفت: ـ بردیا...اممم...راستش...نمیدونم از کجا باید شروع کنم! بردیا با بیحوصلگی گفت: ـ اگه بازم میخوای حرفای تکراری بزنی و بگی که تو کیان و... حرفشو قطع کردم و یکسره گفتم: ـ بردیا مامانت و پریسا میخوان منو ببرن دکتر! یهو انگار گوشاش تیر کشید! برگشت سمتم و با تعجب نگام کرد و گفت: ـ دکتر؟!! این دیگه از کجا درومد؟؟! گفتم: ـ میخوان ببینن اصلا...اصلا میتونم باردار بشم یا نه! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 16 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور پارت صد و سیزدهم بردیا پرسید: ـ کی اینو بهت گفت؟ گفتم: ـ امروز پریسا با چاقو اومده بود تو اتاق نزدیک بود بهم حمله کنه که مادرت جلوشو گرفت! یهو با صدای بلند گفت: ـ چی؟! نگاش کردم!! ته نگاهش اون نگرانی رو دیدم اما سریع خودشو جمع کرد و گفت: ـ البته طبیعیه! بهرحال هنوز نتونسته با قاتل شوهرش تو خونه کنار بیاد! گفتم: ـ الان چی میشه؟؟؟ عادی گفت: ـ بدون اجازه من نمیتونن اینکارو کنن! دیگه چیزی نگفتم! به این فکر میکردم که بعضاً بردیا بابت یکسری رفتارایی که باهام میکردن یجوری واکنش نشون میداد که انگار هنوز من براش مهمم! اما حس میکنم با این حرفا دارم خودمو گول میزنم!! گرچه فخری خانوم هم بر این باوره که بردیا هنوزم عاشق کنه و جلوی خودشو میگیره اما من اصلا این موضوع رو قبول نداشتم و حس میکردم بردیا دیگه هیچوقت نمیتونه مثل سابق دوسم داشته باشه!! حداقل تا زمانی که من ثابت نکنم که قاتل برادرش نیستم، نمیتونه دوسم داشته باشه!! وقتی که رفت پایین یکم سرو صدا به گوشم رسید که ناخودآگاه کنجکاو شدم و آروم درو باز کردم و همون بالا وایستادم تا ببینم چی میگن...بردیا با عصبانیت رو به اعظم خانوم گفت: ـ از کی اجازه گرفتی مامان؟؟ وقتش که برسه اون دختر باردار میشه! هنوز غم برادرم برام تازگی داره...نمیتونم به همین راحتی این موضوع رو هضم کنم. پریسا با داد و بیداد گفت: ـ منم نمیتونم این موضوع رو هضم کنم که این قاتل و مدام جلوی چشمم ببینم بردیا! بردیا هم با عصبانیت گفت: ـ تا جایی که من میدونم از اتاقش اونقدری بیرون نمیاد که شما بخواین ببینینش! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 16 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور پارت صد و چهاردهم پریسا دوباره با عصبانیت گفت: ـ وجودش آزارم میده بردیا، چرا اینو نمیفهمی؟؟ بردیا هم با عصبانیت گفت: ـ اون اینجا میمونه پریسا! بهتره با این موضوع کنار بیای. بعدشم با چاقو رفتی سمتش، میخواستی بکشیش؟؟ از کی تا حالا تو خونه با چاقو میگردی؟؟ سوالای بردیا، سوالات منم بود و راستش نه دلم یذره خوشحال شدم که بهم اهمیت میده! اما دلیل کارشو نمیدونستم. اعظم خانوم سریع لاپوشانی کرد و گفت: ـ دست خودش نبود بردیا! ادامه نده. بردیا هم گفت: ـ حواستون به کارایی که تو خونه انجام میدین باشه، تصمیمات منو زیر سوال نبرید. بعدش با عصبانیت از خونه رفت بیرون. ( بردیا ) مامان اینا شک کرده بودم و میخواستن آهو رو ببرن دکتر و من نمیخواستم بهشون چنین اجازهایی بدم! چون اصلا منو آهو کنار هم نمیموندیم و اگه اینا این موضوع رو میفهمیدن دیگه نمیذاشتن آهو تو خونه بمونه! عصبانیت بیشتری از جایی شروع شد که فهمیدم با چاقو بهش حمله کرده! پریسا از کی این مدلی شده بوذ؟! آخه مگه چاقو دست گرفتن به همین راحتی بود؟؟! تو سرم هزارتا سوال میچرخید. هر روز میدیدم که میره حیاط و برای پرنده و گربهها غذا میبره و باهاشون سرگرم میشه و سوال من این بود کسی که اینقدر مهربونه چطور میتونه آدم کشته باشه؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 17 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 شهریور پارت صد و پانزدهم همش ته ذهنم میچرخید و نمیدونم باید به صدای قلبم گوش میدادم یا صدای عقلم!! از اینکه باهاش این مدلی رفتار میکردم، بیشتر از اون عذاب میکشیدم! اما مجبور بودم واقع بینانه رفتار کنم. به آرش زنگ زدم و رفتم دفترش پیشش! تقریبا همه اتفاقات این ماه رو براش تعریف کردم. آرش بعد از کمی مکث و ور رفتن با ساعت شنی روی میزش، گفت: ـ بردیا والا منم حس میکنم در حقش داری بی انصافی میکنی. نمیدونم چرا نمیتونم باور کنم این دختر قاتل باشه! گفتم: ـ همه چیز بر علیهشه آرش. آرش گفت: ـ بنظرم نگه داشتنش تو اون خونه اصلا فکر خوبی نیست! اصلا امنیت جانی نداره. تایید کردم که آرش گفت: ـ بردیا این چیزایی که از پریسا گفتی بنظرم که واقعا عاشقت شده! خودت میگی بخاطر تو، به آهو حمله کرده. حتی من حس میکنم... به اینجا که رسید یکم مکث کرد که پرسیدم: ـ چی حس میکنی؟! آرش نگاهم کرد و گفت: ـ حس میکنم حتی تایمی که کیان زنده بود هم تو رو دوست داشت! آه عمیقی کشیدم و گفتم: ـ نمیدونم آرش! وضعیت روانم واقعا بهم ریخته. از آب شدن آهو بیشتر آب میشم. نمیدونم چرا بعد هر رفتارم باهاش عذاب وجدان میگیرم!! آرش لبخندی زد و گفت: ـ نمیخوای قبول کنی اما تو هنوزم به گوشه قلبت اون دختر و دوست داری بردیا! گفتم: ـ اون دختر قاتل... حرفامو قطع کرد و گفت: ـ داری با این حرفا خودتو گول میزنی بردیا! بنظر منم اون دختر قاتل نیست. چرا باید کیان و حذف کنه؟؟ به چی برسه ؟؟ گفتم: ـ اون صدای ضبط شدهایی که پریسا داد گوش کردیم... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 17 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 شهریور (ویرایش شده) پارت صد و شانزدهم آرش سریع گفت: ـ ما که نمیدونیم قبلش پریسا چی بهش گفته؟! شاید واقعا تحریکش کرده باشه! گفتم: ـ یعنی اون زنه مزون دار و زنداداشش هم داشتن شهادت دروغ میدادن؟؟! آرش یکم فکر کرد و گفت: ـ چیزی که با عقل منم جور درنمیاد، شهادت این دوتا آدمه...آخه چرا باید راجب یه چنین مسئلهایی دروغ بگن؟؟! آه بلندی کشیدم و گفتم: ـ نمیدونم والا؛ عقل منم به جایی قد نمیده! آرش مدام از همون روز ازم میپرسید! حتی منم دنبال یه راهی برای تبرئه کردنش بودم اما نبود. میگفت که کیان باهاش تماس گرفته اما وقتی گوشیش بررسی شد، هیچ رنگی از میان تو گوشیش نبود! نزدیکای ده شب بود که به خونه برگشتم. همه خوابیده بودن و منم آروم رفتم سمت اتاق اما در کمال تعجب وقتی درو باز کردم، دیدم کسی تو اتاق نیست!! برق و روشن کردم و رفتم سمت سرویس بهداشتی و چند تقه به در زدم: ـ آهو؟؟ اونجایی؟؟ اما وقتی صدایی نشنیدم، درو باز کردم و دیدم کسی اونجا نیست!! یعنی کجا رفته بود؟؟ نکنه بازم پریسا بلایی سرش آورده باشه!! با توپ پر رفتم تو اتاق پریسا و با عصبانیت در اتاقش و باز کردم. ده متر از رو تختش پرید: ـ بردیا؟؟ چیشده؟؟ همینجوری که از عصبانیت نفس نفس میزدم، گفتم: ـ آهو کجاست؟؟ پریسا هم با بیتفاوتی گفت: ـ چمیدونم؛ مگه من نگهبانشم؟؟! با فریاد بلندتری گفتم: ـ جواب منو مثل آدم بده!! اون دختر کجاست؟؟ ویرایش شده 17 شهریور توسط QAZAL 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 18 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور پارت صد و شانزدهم اینقدر صدام بلند بود که فخری خانوم و مامان هم خودشونو به اتاق پریسا رسوندن. مامان با تعجب گفت: ـ چی شده پسرم؟؟ این سروصداها برای چیه؟ دستی به پیشونیم کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم و گفتم: ـ مامان، آهو کجاست ؟؟! مامان یهتای ابروشو داد بالا و گفت: ـ از کی تا حالا راجب اون قاتل از اعضای خانوادهات حساب پس میگیری بردیا؟؟! دوباره با فریاد گفتم: ـ مامان تا زمانی که اون تو خونه ماست، مسئولیتش با منه. بهم بگو کجاست؟؟ مامان یه نگاه ریزی به پریسا کرد که پریسا با بغض گفت: ـ مامان بخدا من نمیدونم کجاست؟؟ از ترس اینکه نبینمش تا اعصابم خورد نشه، اصلا از اتاقم بیرون نمیام. فخری خانوم که تا اون لحظه ساکت بود، گفت: ـ نزدیکای غروب گفته بود که میره یکم قدم بزنه و هوا بخوره...بهش زنگ زدم اما جواب نداد. مامان زیرلب گفت: ـ بره برنگرده ایشالا! سریع از اتاقشون اومدم بیرون و خودمو به ماشین رسوندم!! یعنی کجا رفته بود؟؟ خیلی ترسیده بودم!! اما واقعا برای خودمم عجیب بود که چرا برای دختری که قاتل برادرم بود، اینقدر نگران بودم!! اصلا نمیدونستم از کجا باید شروع به گشتن کنم! اول از همه گفتم برم سمت خونشون، شاید اونجا باشه و برگشته باشه پیش برادر آشغالش...اما وقتی که رفتم با اعلامیهایی که تن در خونه زده بود، خیلی تعجب کرده بودم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 18 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور پارت صد و هفدهم این خونه با تمام امکانات داخل به فروش میرسد. یعنی آرمان و زنش از اینجا رفته بودن؟؟ خیلی برام عجیب بود!! سریع زنگ زدم به آرش! آرش که مشخص بود خوابیده بود، با صدای خواب آلودگی گفت: ـ چی شده بردیا؟؟ سریع گفتم: ـ اونا از اینجا رفتن آرش! آرش یکم مکث کرد و دوباره پرسید: ـ چی میگی بردیا؟؟ کیا؟؟ ـ آرمان و زنش، خونه رو برای فروش گذاشتن و از اینجا رفتن! آرش گفت: ـ خب به سلامتی! برای اینم مگه باید غصه بخوریم؟! همینطور که سوار ماشین میشدم گفتم: ـ آرش من بوی خوبی از این قضیه به مشامم نمیرسه! لطفاً تحقیق کن ببین کجا رفتن؟ آدرسشونو میخوام. آرش با کلافگی گفتم: ـ ببینم تو این ساعت شب، دم در خونه اینا چیکار داری؟؟! ـ آهو گم شده! گفتم شاید اومده باشه اینجا...دارم دیوونه میشم. نمیدونم کجارو باید بگردم دیگه! آرش یکم فکر کرد و گفت: ـ نکنه رفته باشه سر خاک مادرش؟؟! راست میگفت! به مادرش خیلی وابسته بود اما آخه این موقع شب، قبرستون چیکار داشت؟!! آرش سریع گفت: ـ البته که این موقع شب نمیره قبرستون! زیرلب با زمزمه گفتم: ـ خیلی بهش فشار اومده! آرش که متوجه نشده بود، گفت: ـ صدات نیومد بردیا! چی گفتی؟ ـ هیچی بابا! ببین خبری گرفتی ازشون هر ساعتی که شد، حتما بهم زنگ بزن! آرش گفت: ـ چشم آقا معلم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 18 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور پارت صد و هجدهم گوشی و قطع کردم و رفتم سمت قبرستون. این دختر چش شده بود؟؟ اگه اونجا هم نباشه دیگه میرم اداره پلیس و تا صبحم خودم دنبالش میگردم تا پیداش کنم. ماشینو پارک کردم سمت قبرستون و پیاده شدم و صدای ناله زنی به گوشم خورد! صداشو شناختم...خودش بود. خودشو روی قبر رها کرده بود و داشت اشک میریخت! از صدای پاهام متوجه شد و برگشت سمتم و نگاهم کرد. دماغشو کشید بالا و با هق هق گفت: ـ تو اینجا چیکار...چیکار میکنی؟؟ خیلی دلم به حالش سوخت. نمیتونستم الان بهش اونقدر سخت بگیرم. کتمو انداختم رو شونش و آروم گفتم: ـ بلند شو!! سرما میخوری... دوباره خودشو ول کرد روی قبر و گفت: ـ نمیخوام! میخوام امشب پیش مامانم باشم! خسته شدم از این دنیا...از آدماش... کنارش نشستم و هیچی نگفتم. سعی کردم تو آغوش بگیرمش...اونم دیگه مقاومت نکرد و شروع کرد به گریه کردن و گفت: ـ چرا اومدی دنبالم؟؟ نمیخوام دیگه به اون جهنم برگردم! ـ پاشو آهو؛ سرما میخوری... ـ نمیخوام بردیا، برو...خونه مادریم و برای فروش گذاشتن! اونجا کلی خاطره دارم. آرمان چطور تونستن اینکارو کنه؟؟! ـ الان نمیخواد به این چیزا فکر کنی! اصلا رمقی برای بلند شدن نداشت. آروم گرفتمش تو بغلم و بردمش سمت ماشین! دستاش و صورتش یخ کرده بود. دستش و آروم گرفتم بین دستاش و گفتم: ـ گرسنته؟ اما جوابمو نداد. دوباره پرسیدم: ـ این موقع شب چرا اومدی اینجا آهو؟؟ آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ اومده بودم از حانیه بپرسم که چرا تو دادگاه دروغ گفته!! اما دیدم خونه رو برای فروش گذاشتن. شماره منم بلاک کرده. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 18 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور پارت صد و نوزدهم همینجوری که دستشو محکم توی دستم میفشردم گفتم: ـ خیلی خب، نمیخواد الان به این چیزا فکر کنی! یهو بهم نگاه کرد و گفت: ـ ولی بردیا اگه این اتفاق برای تو میفتاد، من از روی چشمات میفهمیدم که تو اینکارو نکردی! حتی اگه تمام دلایل بر علیهت بود. چیزی نداشتم بگم!! واقعا اگه این اتفاق برای من میفتاد، واکنش آهو نسبت به این مسئله چی بود؟؟ منو باور میکرد یا حقیقتی که مقابلش بود؟! بقیه مسیر توی سکوت کامل سپری شد، ساعت تقریبا دو نصفه شب شده بود. آهو تو ماشین خوابش برده بود و راستش دلم نمیومد که بیدارش کنم! آروم تو آغوشم گرفتمش و بردم سمت اتاقمون. وقتی رو تخت گذاشتمش، دستم و روی پیشونیم گذاشتم و دیدم که خیلی تب داره! وقتی تو اون سرما خودش و رو سنگ قبر یخ ول میکنه، معلومه که اینجوری میشه. بدون اینکه سروصدایی ایجاد کنم، راه افتادم سمت آشپزخونه و وسایل مورد نیاز و برداشتم. یه لیوان آبلیمو و عسل براش درست کردم و آروم صداش زدم : ـ آهو؟؟ آهو...چشماتو باز کن! با بی رمقی گفت: ـ نمیتونم! چشمام خیلی میسوزه. ـ بخاطر اینه که تب داری! بیا یه قلوپ از اینو بخور... یهو دیدم دوباره داره گریه میکنه و میگه: ـ بخدا من...من کاری نکردم بردیا! من کیان و نکشتم. یه هوفی کردم و زیرلب گفتم: ـ دوباره داره هزیون میگه! باشه مثل اینکه چارهایی نیست. باز بغلش کردم و بردمش سمت سرویس بهداشتی و چند دور با آب صورتش و کامل شستم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 19 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور (ویرایش شده) پارت صد و بیستم خیلی تب داشت و واقعا نگرانش بودم. بهم میگفت: ـ بردیا باورم کردی؟؟ اما من جوابی نداشتم که بهش بدم و فقط میگفتم: ـ آروم باش آهو! یکم آروم باش لطفاً. دوباره گذاشتمش رو تخت و حوله رو خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم. تا نزدیکای صبح بالای سرش نشستم تا بالاخره تبش یکم پایین اومد و اینقدر خسته بودم که بالای سرش خوابم برد. صبح با تکون دادنای فخری خانوم از خواب بیدار شدم. فخری خانوم گفت: ـ پسرم؟؟ چیزی شده؟؟ چرا بالا سرش خوابیدی! یه دستی به سر و روم کشیدم و عادی گفتم: ـ خیلی تب داشت. یکم امروز بیشتر حواستون بهش باشه لطفاً. فخری خانوم قبل از اینکه از در اتاق بیرون برم، گفت: ـ بردیا! ـ جانم؟! ـ البته در حد من نیست پسرم اما حس میکنم دارین در حق این دختر ظلم میکنین. من واقعا نمیتونم باور کنم یه دختربچه تو این سن آدم کشته باشه! چطور به فخری خانوم باید میگفتم که منم نمیتونم باور کنم اما با شرایطی که ایجاد شده مجبورم باور کنم! لبخند غمگینی زدم و چیزی نگفتم. داشتم میرفتم پایین که دوباره رو به فخری خانوم گفتم: ـ فخری خانوم من امروز مدرسه نمیرم. هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنین! ـ باشه پسرم. داشتم میرفتم پایین که گوشیم زنگ خورد. آرش بود برداشتم: ـ چطوری آقا معلم؟ ویرایش شده 19 شهریور توسط QAZAL 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 19 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور پارت صد و بیست و یکم خمیازهایی کشیدم و گفتم: ـ بد نیستم! ـ آهو سر خاک مادرش بود؟؟ ـ آره همونجا بود خیلیم حالش بد بود! تب کرده تا صبح بالا سرش نشسته بودم. آرش خنده معناداری کرد و گفت: ـ میبینم که خیلی نگران حالش شدی آقا معلم. ـ مسخره بازی رو بذار کنار آرش! بگو برای چی زنگ زدی؟ ـ راستش زنگ زدم بگم که زنداداشش اینا یه ویلا سمت شهرک غرب گرفتن و اون مغازهایی که توی محل داشت و فروخت و یه کافه اونجا اجاره کردن و زن و شوهر اونجا مشغولن؟؟ با تعجب پرسیدم: ـ آرمان و زنش ویلا اجاره کردن؟؟! آرش گفت: ـ منم خیلی تعجب کردم ولی آره. ـ اینهمه پول از کجا آوردن؟؟ این پسره آب تو بساطش نداشت و بدهیشو من داده بودم که! ـ تازه یه چیز دیگه هم فهمیدم که خیلی توجهم و جلب کرده بود. ـ چی شده؟ ـ خانوم رئوفی هم مزونش و به یه زنه دیگه اجاره داده. با هر حرف آرش بیشتر متعجب میشدم!! چه اتفاقی داشت میفتاد؟؟! بعد از یه مکث طولانی گفتم: ـ بنظرم یه کاسهایی زیر نیم کاسه این موضوعه. ـ منم همین نظرو دارم بردیا! باید بفهمیم داستان چیه! همین لحظه مامان اومد پیشم که سریع گفتم: ـ خیلی خب آرش، بعدا باهات حرف میزنم. مامان با چشم غره ازم پرسید: ـ بالاخره پیداش کردی! ـ آره. ـ کجا تشریف داشته؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,900 ارسال شده در 19 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور پارت صد و بیست و دوم اما من ذهنم پیش حرفای آرش بود. از اینکه چطور آرمان و زنش به همچین سرمایهایی رسیدن و خانوم مزون دار هم دیگه اونجا کار نمیکنه. تو ذهنم هزاران هزار سوال بود که جوابشو نمیدونستم!! مامان زد به شونهام و گفت: ـ بردیا؟؟ خوبی؟ به چی داری فکر میکنی؟؟ سریع گفتم: ـ مامان من باید برم بیرون! کار دارم. بعدش بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم از خونه زدم بیرون. به آرش زنگ زدم تا آدرس دقیق کافه و خونه آرمان و زنشو برام پیدا کنه. آرش پشت تلفن بهم گفت: ـ بردیا اینکاری که داری میکنی دیوونگیه! اگه با دعوا و داد و بیداد بخوای پیش بری، خیلی راحت میتونن از دستت شکایت کنن. با عصبانیت گفتم: ـ باید جواب یکسری از سوالا رو بگیرم آرش. نمیتونم بیتفاوت باشم! آدرسشونو بفرست. آرش یه هوفی کرد و گفت: ـ خیلی خب، سر راه منم سوار کن تا با همدیگه بریم. منم با سرعت بالا رانندگی کردم و خودمو به آرش رسوندم و رفتیم به آدرس کافه آرمان و حانیه. آرش مدام بهم هشدار میداد که خونسرد باشم و آرامش خودمو حفظ کنم اما دست خودم نبود. وقتی رسیدیم دیدم که چه چیزی درست کردن. این زن و شوهر دوزاری حتی تو خواب خودشونم نمیدیدن که صاحب همچین جایی بشن و همچین ویلایی اون سمت بگیرن. آرش همینطور که داشت به کافه نگاه میکرد گفت: ـ بردیا بنظرم اینا گنج پیدا کردن. نظر تو چیه؟! همینطور که حرص میخوردم گفتم: ـ الان معلوم میشه. و سریع از ماشین پیاده شدم و از پشت صندوق یه گالن بنزین برداشتم و خواهش آرش و در راستای اینکه آروم باشم رو بیجواب گذاشتم. کافه اون ساعت اونقدر شلوغ نبود و حانیه با دیدن من یکم دستپاچه شد اما سریع خودشو جمع کرد و از پشت میز اومد این سمت و گفت: ـ اینجا چیکار داری؟؟ همینجور که از عصبانیت، فکم میلرزید گفتم: ـ شوهر عوضیت کجاست؟؟ با خشم بهم نگاه کرد و گفت: ـ درست حرف بزن! آرش دستامو داشت و میگفت: ـ بردیا لطفاً آروم باش! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری