رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و چهارم

فخری خانوم گفت:

ـ آقا کیان یه چیزی اون بالا داشتن که میخواستن فردا تو مراسم آقا بردیا بعنوان یادگاری بهش بدن، ازم کلید خواستن منم کلید یدک و براشون آوردم.

یا خدا!!! اگه کیان اون دفتر و دیده و خونده باشه، چجوری باید جمعش می‌کردم؟! من نمی‌تونستم از این خونه برم، خصوصا اینکه الان بردیا برگشته و بیشتر از هر زمان دیگه‌ایی دلم میخواد پیشش باشم و نمی‌خوام با اون دختره آهو ازدواج کنه!! سعی می‌کردم قانعش کنم، جوره دیگه‌ایی نمی‌شد. البته اگه می‌تونستم که قانعش کنم!! تو همین فکرا بودم که فخری خانوم گفت:

ـ خانوم اتفاق بدی افتاده؟؟

حرصم و سرش خالی کردم و گفتم:

ـ دیگه بدون اجازه من چیزی رو از این اتاق به کسی نمیدی! فهمیدی چی گفتم؟!

فخری خانوم که مشخص بود خیلی ترسیده، سریع سرشو تکون داد و با تته پته گفت:

ـ چ...چشم خانوم!

داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون که همین لحظه کیان به گوشیم زنگ زد، سریع برداشتم و به فخری اشاره کردم تا از اتاق بره بیرون:

ـ الو سلام...

بدون هیچ سلامی با بی‌حسی کامل گفت:

ـ پریسا کجایی؟؟!

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

ـ من...من خونه‌ام. چطور مگه؟؟!

ـ سریع بیا به این لوکیشنی که برات میفرستم.

دیگه از تن صداش صد در صد مطمئن شدم که دفتر رو خونده...دوباره پرسیدم:

ـ کیان چیزی شده؟!

بازم گفت:

ـ دیر نکن!

و بدون اینکه منتظر جواب من باشه، گوشیو قطع کرد.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 201
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: عشقی زیرِ خاکستر نام نویسنده: غزال گرائیلی  مقدمه: آن یک نفر گاهی همه زندگیم هست. برای همین است که دلم برای همان یک نفر تنگ می‌شود. این روزها بار بزرگی

پارت اول بازم پنج شنبه شده بود و وقتی اون رسیده بود که برم پیش تنها رفیق این روزای خودم و باهاش درد و دل کنم. مادر عزیزم که خیلی زود تنهام گذاشت! اگه الان زنده بود، شاید خیلی از دردهایی که الان م

پارت دوم رسیدم پیش قبر مادرم...با گریه به اسمش روی این سنگ یخ خیره شدم و بغضم و رها کردم‌. کنار سنگ قبرش نشستم و گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده مامان قشنگم! بعد از تو دیگه زندگیم هیچ معنا و ر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و پنجم

به لوکیشنی که برام فرستاد، نگاه کردم. یجایی خارج از شهر بود...سمت جنگل بود!! کیان اونجا چیکار می‌کرد؟! این ساعت از روز نباید تو شرکت باشه؟؟! نکنه بخواد طلاقم بده و منو مجبور کنه تا از خونشون برم؟؟! تو آینه به خودم نگاه کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و گفتم:

ـ به هیچ وجه اجازه نمی‌دم، چنین اتفاقی بیفته!

به فخری گفتم که می‌خوام برم بازار و ماشین و از تو پارکینگ درآوردم و راه افتادم سمت لوکیشنی که کیان برام فرستاد.

« آهو »

بردیا بهم زنگ زد و گفت که جلوی مزون لباس عروس منتظرم وایستاده. منم خوشحال و خرسند تاکسی گرفتم و رفتم به همون آدرسی که بهم داد. دیدم با لبخند برام دست تکون میده...پیاده شدم و گفتم:

ـ من کارای این خانومه رو خیلی دوست دارم. از کجا میدونستی؟

خندید و گفت:

ـ دیگه ما هم به نوبه‌ی خودمون کارایی بردیم آهو خانوم!

با ذوق گفتم:

ـ مرسی بردیا!

دستای همو گرفتیم و با هم رفتیم داخل مزون. این مزون توی شهرمون تنها جایی بود که هم لباساش ساده بود و هم پارچه‌‌ایی که برای لباسا استفاده می‌کرد، وارداتی بود. زنه با دیدن بردیا از جاش بلند شد و گفت:

ـ خوش اومدین آقای معیری!

بردیا لبخند زد و گفت:

ـ ممنونم! لطفاً همسرم و راهنمایی کنین تا لباسایی که دوست دارن و انتخاب کنند!

زنه باشه‌ایی گفت و رفت سراغ رگال لباسا که من رو به بردیا گفتم:

ـ خب تو نمی‌خوای بری؟؟

خندید و گفت:

ـ معلومه که نه! فکر کردی فرصت دیدن تو توی این لباس و از دست میدم؟!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و ششم

سریع گفتم:

ـ نمیشه!

بردیا با تعجب نگام کرد و پرسید:

ـ چرا؟!

گفتم:

ـ چون دیدم دختر تو لباس سفید توسط شوهرش قبل مراسم شگون نداره.

بردیا خندید و گفت:

ـ چرا اینقدر به خرافه‌ها اعتقاد داری؟!

تا رفتم حرفی بزنم، خانومه با چندتا لباس توی دستش اومد و رو بهم گفت:

ـ ماشالا چه هیکل ظریفی هم داری! اینارو براتون انتخاب کردم عزیزم. میخوای امتحانشون کن، هر کدوم که خوشت اومد و برات بسته‌بندی کنم.

بردیا تا رفت حرفی بزنه، گوشیش زنگ خورد و من بجاش تشکر کردم و لباسها رو گرفتم تا برم و پرو کنم. اولین لباسم و داشتم میپوشیدم که بردیا پشت پرده اومد و گفت:

ـ آهو جان، من باید یه لحظه برم شرکت. یه فرمی هست که بچها امروز باید سفارش بدن و امضای کیان باید باشه اما الان شرکت نیست و بهش دسترسی ندارن و من جاش باید برم امضا کنم.

زیپ کنار لباس و کشیدم بالا و همون‌طور که خودمو تو آینه نگاه می‌کردم گفتم:

ـ باشه عزیزم برو!

یهو ناغافل پرده رو زد کنار و وقتی منو دید، همینجور زوم روم موند!! با حالت شکایت پرده رو کشیدم و گفتم:

ـ بردیا خیلی بدی!! گفتم نباید منو ببینی تو لباس سفید. خوبیت نداره.

بردیا خندید و گفت:

ـ خیلی خب بابا! شاکی نشو. 

بعدش صداشو آروم کرد و گفت:

ـ اینقدر خوشگلی که نمیتونم چشم ازت بردارم!

قند توی دلم آب شد. همین لحظه صدای خانومه با دستیاری اومد که گفت:

ـ عزیزم پوشیدی؟ اگه کمک میخوای، صدامون کن!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و هفتم

گفتم:

ـ آره عزیزم، الان میام.

بردیا گفت:

ـ آهو جان کارت تموم شد، بهم زنگ بزن میام دنبالت.

گفتم:

ـ باشه.

بردیا رفت و من حدود دو ساعت تو مزون موندم تقریبا همه لباسها رو امتحان کردم و سر آخر یه لباس سفید ساتن که قسمت بالاش سنگ کاری بود و آستینش هم تور بود رو انتخاب کردم. هم اینکه پوشونده بود و هم خیلی سنگین بود و بنا به نظر اون خانوم و دستیاری خیلی بهم میومد...داشتم لباسامو میپوشیدم که گوشیم زنگ خورد! شمارشو نداشتم ولی جواب دادم:

ـ بله؟!

یهو صدای بریده بریده کسی تو گوشم پیچید:

ـ آ....آ...آهو...

یکم دقت کردم، این صدا...صدای کیان بود!! با ترس پرسیدم:

ـ کیان؟؟ کیان خودتی؟؟ چی شده؟؟!

کیان همون‌طور که نفس نفس میزد گفت:

ـ لط...لطفا...بیا!...حالم...بده...

سریع کیفم و برداشتم و گفتم:

ـ کجایی؟؟!

یکم مکث کرد و دوباره پرسیدم:

ـ الو...کیان؟؟ کیان صدای منو میشنوی؟؟ بگو کجایی؟؟

ـ سمت...سمت...جنگل مرزن آباد!

داشت حرف میزد اما گوشی لعنتیم شارژ برقیش تموم شد!!  با هول و ولا از اتاق پرو اومدم بیرون و رو به خانومه گفتم:

ـ ببخشید من باید برم!! 

خانومه گفت:

ـ اتفاقی افتاده؟؟

گفتم:

ـ اگه آقا بردیا اومدن اینجا، لطفا بهشون بگین باهام تماس بگیرن، من شارژ گوشیم تموم شده!

و بعدش بدون خداحافظی از اونجا اومدم بیرون و سریع یه دربست گرفتم و گفتم سمت جاده جنگلی مرزن آباد حرکت کنه. کیان مشخص بود که حال خوبی نداشت و آسیب دیده بود!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و هشتم

خیلی دلشوره داشتم!! یعنی چه اتفاقی افتاده بود که بهم زنگ زده بود؟؟ بدبختی شارژ هم نداشتم تا به بردیا زنگ بزنم. از استرس ناخنای دستمو خورده بودم. بالاخره بعد نیم ساعت رانندگی مرده و غر زدنای من که سریعتر بره، رسیدم سمت اون جاده جنگلی! کیان این موقع روز اینجا چیکار می‌کرد؟؟! بردیا می‌گفت که امروز شرکت هم نرفته...از ماشین پیاده شدم و با صدای بلند صداش میزدم:

ـ کیان؟؟ کیان کجایی؟؟...اومدم...صدامو میشنوی؟؟

مثل دیوونه‌ها میدوییدم و اینور و اونور می‌رفتم تا اینکه وسط دوتا درخت بلوط پای یه آدم خورد به چشمم...حدس زدم که خودش باشه! سریع دویدم سمتش و چیزی که با چشمم می‌دیدم و باور نمی‌کردم!! خدایا چه اتفاقی افتاده بود؟! کیان سمت چپ شکمش چوب تیز درختی که اونجا افتاده بود، فرو رفته بود و نصف دست و بدنش خونی بود. به زور نفس می‌کشید!! خدایا. چرا اینجوری شد؟؟ کی این بلا رو سرش آورده بود؟؟! با استرس کنارش نشستم...دستشو سمت من دراز کرد و گفت:

ـ کم..کمکم کن!

از اون حال و هوا اومدم بیرون و کنارش نشستم و همینطور که گریه می‌کردم گفتم:

ـ نگران...نگران نباش کیان! نجاتت میدم. 

بعدش اینقدر هول شده بودم که نفهمیدم چیکار می‌کنم. چوبی که تو شکمش رفته بود. و آروم درآوردم و میخواستم شالم و روی خونریزیش نگه‌دارم که صدای بردیا از پشت سر میخکوبم کرد:

ـ داداش!

برگشتم سمتش...اونم مثل من هول شده بود! با گریه اومد سمت کیان و منو هول داد کنار و گفت:

ـ تو داری چیکار می‌کنی؟؟

از رفتارش متعجب شدم!! اما بعدش به دست خونی و چوب توی دستم نگاه کردم! نکنه...نکنه بردیا فکر کنه کار من بوده باشه!!! با خشم بهم نگاه کرد و سر بردیا و گرفت تو دستش و همینطور که اشک می‌ریخت، با گریه گفت:

ـ کیان...توروخدا چشماتو نبند!!! بهم بگو کی باهات اینکارو کرده؟! کیان چشماتو نبند داداش..

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و نهم

کیان داشت نفسای آخرشو می‌کشید که پریسا هم رسید و با دیدن شوهرش خودش و پخش زمین کرد و جیغ کشید...بردیا و پریسا از کجا پیداشون شد؟؟! یعنی کیان بعد از زنگ زدن من به اونا هم زنگ زده؟؟! اصلا نمی‌تونستم بفهمم که چه اتفاقی داره میوفته!! کاملا شوکه شده با چوب توی دستم و دستای خونی کنارشون وایستاده بودم. پریسا خیلی گریه می‌کرد...بردیا هم همینطور و با عصبانیت رو به پریسا گفت:

ـ زنگ بزن آمبولانس!! بجنب!!

پریسا همون‌طور که گریه می‌کرد گفت:

ـ نبض...نبضش نمیزنه بردیا!

بردیا انگار نمی‌تونستم هضم کنه و گفت:

ـ بهت میگم زنگ بزن آمبولانس! داداشم هنوز زنده‌اس!

پریسا با اضطراب به آمبولانس زنگ زد و آدرس جایی که بودیم رو داد. بعد اینکه قطع کرد انگار تازه متوجه من شد که مثل یه جنازه یخ زده به کیان خیره شدم!! دوباره با نفرت بهم نگاه کرد و گفت:

ـ تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟ هان؟؟چرا دستات خونیه؟؟ نکنه...نکنه تو شوهرم و کُشتی؟!

انگار زبونم لال شده بود! فقط چهره کیان و لحظه جون دادنش تو بغل بردیا تو ذهن و چشمم مونده بود. پریسا دوباره با سلیطه بازی از بردیا که در حال گریه کردن بود پرسید:

ـ بردیا این دختره با دستای خونیش بالا سر شوهر من چیکار می‌کنه؟؟ جوابمو بده!

اما بردیا این‌بار بجای اینکه جوابشو بده و پشت من وایسته، ترجیح داد سکوت کنه و به گریه کردن ادامه بده. بهش حق دادم. بدترین لحظه عمرش و داشت تجربه می‌کرد. ولی به چه چیز بدی متهم شدم!! حتی بردیا هم منو اون لحظه‌ایی که داشتم چوب و از شکمش در می‌آوردم دید. کیان رنگ صورتش کبود شده بود.  آمبولانس رسید و همونجا چندبار بهش شُک دادن اما کار از کار گذشته بود و کیان جون خودشو از دست داده بود.

از صمیم قلبم براش ناراحت شدم. تو همین یه هفته که دیدمش، فهمیدم چقدر آدم مظلوم و خوبیه و واقعا برام عین یه برادر بود.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد

وقتی پارچه سفید و کشیدن روش، تازه متوجه شدم که همه چی واقعیه و من خواب نیستم. کیان مُرده بود و بردیایی که همیشه فکر می‌کردم خیلی قویه و مثل کوه استواره، داشت گریه می‌کرد...یجورایی ضجه میزد و اسم برادرش و صدا می‌زد. پریسا هم همینطور...خیلی دلم سوخت...رفتم کنار پریسا و بهش کمک کردم تا از روی زمین بلند بشه و بعد چند ساعت همه باهم سوار ماشین بردیا شدیم. تمام لباس پریسا و بردیا خاکی شد و بعد اون همه گریه کردن، جفتشون ساکت شده بودن. آمبولانس که حرکت کرد...پریسا یهو لباشو باز کرد و گفت:

ـ برو بردیا! می‌خوام با شوهرم برای آخرین بار خداحافظی کنم.

اما نگاه بردیا از آینه جلو به من بود. خیلی بد نگاهم می‌کرد...تابحال هیچوقت بهم این مدلی و با خشم نگاه نکرده بود. خودمو از دیدش دزدیدم و این نگاهش و به پای غمی که تجربه کرد، گذاشتم. پریسا اینقدر بی‌حال شده بود که واسه اولین بار به شونه‌ام تکیه داد و تا مسیر رسیدن به بیمارستان به سکوت گذشت. وقتی رسیدیم اونجا دیدم که اعظم خانوم خودشو به زمین می‌کوبه و کل بیمارستان و بهم ریخته...جنازه کیان و بغل کرده بود و هق هق کنان می‌گفت:

ـ نمی‌ذارم بچه منو ببرید! کیان من زنده است!! اون هیچوقت خانوادشو ول نمیکنه بره! نبریدش...

این‌بار بردیا که انگار خیلی آروم شده بود، رفت و مادرش و در آغوش گرفت و اجازه داد تا کیان و ببرن سمت سردخانه. قرار شد اول پریسا و بعد بقیه اعضای خانواده برن و باهاش خداحافظی کنن. آرش هم اومده بود و بابردیا دم در سردخونه خیلی پچ پچ می‌کردن و هر از گاهی بردیا برمیگشت سمت من و نگاهم می‌کرد. از اون نگاه‌های قضاوت کننده و متهم کننده...نمی‌دونستم ته ذهنش داره چی میگذره؟ کیفم و روی صندلی گذاشتم و رفتم پیش بردیا...با رفتن من، آرش رو بهش گفت:

ـ بعداً باهم صحبت می‌کنیم بردیا!

با عشق نگاهش کردم و گفتم:

ـ بردیا آروم باش عزیزم! باور کن هر کس که اینکارو با کیان کرده باشه، پیدا می‌کنیم و روحش به آرامش میرسه.

همینجور که با خشم نگاهم می‌کرد، گفت:

ـ ولی من فکر می‌کنم پیداش کردم.

با تعجب هر چی تمام‌تر بهش نگاه کردم. پرسیدم:

ـ من...منظورت چیه؟!

به دور و برش نگاه کرد و مچ دستم و محکم گرفت و رفتیم تو حیاط بیمارستان.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و یکم

همینطور بهم خیره شد و بعد از کلی نفس نفس زدن ازم پرسید:

ـ اونجا چیکار می‌کردی؟؟

اصلا این روی بردیا رو ندیده بودم. هیچوقت باهام اینجوری رفتار نمی‌کرد!! وقتی دید جواب نمیدم، فریاد زد:

ـ آهو بهم بگو، بالای سر کیان داشتی چیکار می‌کردی؟ مگه بهت نگفتم بعد از مزون بهم زنگ بزن بیام دنبالت؟؟

با بغض گفتم:

ـ با این سوالا قراره به چی برسی بردیا؟؟ رک و راست بپرس!

انگشت اشارشو گرفت سمتم و گفت:

ـ برادر من کشته شده آهو! به من زنگ زد و ازم کمک خواست و من اومدم بالای سرش و تو رو دیدم که داری اون چوب و از توی شکمش درمیاری! فقط دعا کن...دعا کن که این ماجرا به تو ربطی نداشته باشه آهو!

قلبم هزار تیکه شد!! بردیا منو مقصر میدید. فکر می‌کرد که من سر کیان بلایی آوردم. آخه چطور می‌تونست همچین فکری کنه؟؟ اونقدر متعجب و ناراحت شدم که اصلا نتونستم براش توضیح بدم که به منم زنگ زد که رفتم اونجا و چون گوشیم شارژش تموم شد، نتونستم بهش خبر بدم. وقتی به خودم اومدم دیدم که تو حیاط بیمارستان تنهام و بردیا هم رفته پیش مادرش و زنداداشش...ماشین پلیس اومد دم در بیمارستان و منم همزمان با سرگرد وارد بیمارستان شدیم...آرش بعد دیدم سرگرد باهاش احوالپرسی کرد و به مادر بردیا و پریسا تسلیت گفت و بعد رو به بردیا پرسید:

ـ منم ببخشین آقای معیری اما باید ازتون بابت جنایت برادرتون بازجویی بشه! همینطور تمام بچه‌ای شرکت.

بردیا هم با ناراحتی گفت:

ـ بله حتما! ما هم خیلی دلمون میخواد که سریعتر اون قاتل دستگیر بشه!

مادرش دوباره شروع کرد به شیون کردن و گفت:

ـ ایشالا که به زمین گرم بشینه کسی که سر بچه‌ام این بلا رو آورد! چه پدر کشتگی با بچم داشتن؟!!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و دوم

سرگرد گفت:

ـ آروم باشین لطفاً! همکارای ما تمام تلاششون و انجام میدن. همه چیز مشخص میشه.

بعد گفتن این حرفش همه باهم راهی کلانتری شدیم. قرارشد جسد کیان و برای کالبدشکافی ببرن تا زودتر نتیجه مشخص بشه. اول از همه از بردیا بازجویی کردن و بعد مادرش و پریسا. آخر سر سرگرد از اتاق اومدم بیرون و همینطور که نگاهش به من بود از بردیا پرسید:

ـ این خانوم باهاتون چه نسبتی دارن؟!

بردیا بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:

ـ قرار بود...

یکم مکث کرد و بعدش دوباره گفت:

ـ قرار بود فردا باهاش ازدواج کنم. 

اینو جمله رو یجوری گفت که انگار دیگه قرار نیست اینکارو کنه! چرا دیگه بهم نگاه نمی‌کرد. حس تنهایی بدی داشتم. حالا دیگه حتی بردیا هم کنارم نبود تا پشتم بهش گرم باشه. تو اداره آگاهی تک و تنها مونده بودم. سرگرد نگاهی بهم انداخت و گفت:

ـ بفرمایید از شما هم چندتا سوال بپرسیم!

رفتم داخل اتاق...یه چراغ بالای میز روشن بود و کلا فضای ترسناکی داشت. من تا حالا پامو همچین جاهایی نداشته بودم و واقعا استرس داشتم. رفتم پشت میز نشستم و سرگرد اومد روبروم و پرونده رو باز کرد و ازم پرسید:

ـ با توجه به اینکه قرار بود با آقای معیری ازدواج کنین، پس مقتول هم می‌شناختین، درسته؟!

همینجور که دستام از ترس می‌لرزید، گفتم:

ـ بله درسته!

سرگرد توجهش به حرکاتم جلب شد و یه لیوان آب برام ریخت و گفت:

ـ استرس داری دخترم؟

دستم و از روی میز برداشتم و با بغض گفتم:

ـ چون من تابحال تو همچین موقعیتی نبودم، شرمنده!

سرگرد دوباره پرسید:

ـ امروز کجا بودین؟؟ 

گفتم:

ـ بردیا بهم زنگ زد و رفتیم مزون لباس عروس

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و سوم

سرگرد تو ورقه‌های مقابلش سریع چیزایی می‌نوشت و می‌گفت:

ـ خب، ادامه بده!

گفتم:

ـ بردیا گفت باید بره مدرسه و منم داشتم لباسمو میپوشیدم که برگردم، گوشیم زنگ خورد. کیان بود و مشخص بود حالش خیلی بده...ازم کمک میخواست...بهش گفتم آدرس و بهم بده و بعد گفتنش شارژ گوشیم تموم شد و رفتم اونجا. میخواستم قبل رفتن به بردیا زنگ بزنم اما چون گوشیم شارژ نداشت، دستم بسته بود.

سرگرد پرسید:

ـ یعنی مقتول، با شما قبل مرگ تماس گرفتن؟؟

سرمو به نشونه تأیید تکون دادم که گفت:

ـ به برادر خودشون هم زنگ زدن. چرا باید به یه شخصی که تازه وارد خانوادشون شده، زنگ بزنن و ازش کمک بخوان؟؟

منظورش و نمی‌فهمیدم. انگار همه میخواستن منو متهم کنند. گفتم:

ـ ولی بهم زنگ زدن! میتونین گوشیمو ببینین! وگرنه من چمیدونستم که کیان کجاست. 

سرگرد دست به سینه مقابلم نشست و گفت:

ـ بله سیگنال موبایل همتون قراره بررسی بشه. لطفاً شما هم شماره موبایل خودتون و بنویسین.

بعدش پرونده رو گرفت جلوی روم و زیرش و امضا کردم و شمارمو نوشتم. از اتاق اومدم بیرون. حالا علاوه بر پریسا و اعظم خانوم، کیان هم دقیقا عین متهما نگام می‌کرد. پریسا با دیدن من سریع گفت:

ـ همش بخاطر پاقدم این دختره. بخاطر این خانوادمون بهم ریخت...بالای سر شوهر من چیکار می‌کردی تو؟؟

سرگرد به سربازا دستور داد و سعی کردم پریسا رو ازم جدا کنند. اعظم خانوم با شنیدن این حرف، به بردیا نگاه کرد و پرسید:

ـ این دختر بالای سر کیان من چیکار می‌کردی بردیا؟؟

بردیا ساکت شده بود و چیزی نمی‌گفت. اعظم خانوم سرش داد زد:

ـ با توام! جواب منو بده.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و چهارم

جای بردیا، سرگرد جواب داد:

ـ خانوم معیری لطفاً آروم باشید، همه چیز مشخص میشه.

اعظم خانوم با حرص بهم نگاه می‌کرد اما کمی آروم شد و بعدش به بردیا نگاه کرد و گفت:

ـ بریم!

منم داشتم پشت سرشون می‌رفتم که اعظم خانوم گفت:

ـ تو کجا میخوای بیای؟!

این‌بار بردیا آروم بهش گفت:

ـ مامان لطفا آروم باش!

بردیا سعی کرد دست مادرش و بگیره اما اعظم خانوم دستش و محکم از دست بردیا بیرون کشید و گفت:

ـ دیگه کافیه بردیا! تا زمانی که این قضیه مشخص نشده، این دختر حق نداره پاشو توی خونه من بذاره.

بردیا دوباره مخالفت کرد و گفت:

ـ مامان غمت و درک می‌کنم اما لطفاً آروم باش. هنوز چیزی مشخص نیست.

مادرش با فریاد گفت:

ـ همین که گفتم!! 

و بعدش دست پریسا رو گرفت و از اداره آگاهی خارج شد. بردیا دوباره با خشم نگاهم کرد و گفت:

ـ راه بیفت!

با این مدل حرف زدنش، بیشتر قلبم به درد میومد اما هیچ چیزی نمی‌تونستم بگم! پشت سرش راه افتادم و سوار ماشین شدیم. تو ماشین اعظم خانوم آروم برای خودش نوازش میداد و پریسا هم گریه می‌کرد. بردیا اول اونا رو رسوند خونه اما خودش پیاده نشد. یعنی می‌خواست منو کجا ببره؟؟ هیچ چیزی نگفتم و اونم چیزی نگفت. راه افتاد سمت خارج از شهر. فکر می‌کردم دوباره منو می‌بره خونه اما نبرد. جرئت هم نداشتم تا چیزی ازش بپرسم. حدود یک ساعتی تو راه بودیم تا اینکه جلوی یه در ویلایی ایستاد و گفت:

ـ پیاده شو!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و پنجم

بدون هیچ حرفی پیاده شدم. نمی‌دونستم اصلا اینجا کجا بود اما از خونه خودشون خیلی بزرگتر بود. در ماشین و محکم بست و جلو جلو رفت و در خونه رو باز کرد...منم پشت بندش رفتم داخل. یه دونه سیگار گرفت دستش و بدون اینکه نگام کنه، گفت:

ـ تا زمانی که جواب پزشکی قانونی مشخص بشه، اینجا میمونی. 

رفتم روی مبل روبروش نشستم و با بغض گفتم:

ـ چرا دیگه بهم نگاه نمی‌کنی بردیا؟؟

یه پک به سیگار زد و ساکت شد! دوباره پرسیدم:

ـ واقعا فکر می‌کنی من بلایی سر کیان آوردم؟؟!

یکم تن صدامو بردم بالا و همزمان اشک ریختم و گفتم:

ـ بردیا اون و من حتی بیشتر از برادر خودم دوست داشتم. چطور میتونی راجب من همچین فکری بکنی؟! اصلا چجوری میتونی منو تو این موضوع متهم کنی؟

این‌بار دوباره با خشم نگام کرد و گفت:

ـ تو جای من بودی و اون صحنه رو میدیدی، چیکار می‌کردی؟؟! چرا بدون اینکه به من بگی، رفتی اونجا؟؟

منم صدامو بردم بالا و گفتم:

ـ صدبار گفتم چون که شارژ گوشیم تموم شده بود.

هر دومون نفس نفس زنان بهم نگاه می‌کردیم. بردیا خیره تو چشمام بود. انگار اونم از ته دلش میدونست بی‌گناهم اما عقلش نمی‌خواست این موضوع رو باور کنه. همین لحظه گوشیش زنگ خورد. برداشت و گفت:

ـ جانم سرگرد؟؟! جدی میگین؟؟ الان میام.

بعدش قطع کرد و رو بهم گفت:

ـ تا زمانی که من برگردم، از اینجا جایی نمیری!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و ششم

سرمو انداختم پایین و دیگه حرفی نزدم. اونم بدون خداحافظی درو محکم بست و رفت بیرون. واقعا بردیا راجب من چی فکر کرده بود؟؟ کیان چرا به هر دوی ما همزمان زنگ زده بود؟؟! مغزم دیگه داشت ارور میداد. نگاهم به عکس دو تا پسربچه روی میز عسلی خورد. احتمالا بچگی کیان و بردیا بود. بردیا رو از روی لبخندش شناختم. رفتم عکس و بغل کردم و با تموم وجودم گفتم: کاش منو باور کنی و عشقمون و نسوزونی بردیا! 

رفتم طبقه بالا تا یه دوش بگیرم. تمام بدن و سرم درد می‌کرد. روی بازوم خون بدن میان مونده بود. باید اینارو پاک می‌کردم...اصلا حس خوبی نداشتم. مطمئنم اونی که زنگ زد، سرگرد بود و جواب از پزشکی قانونی اومده بود. خداروشکر که بهرحال واقعیت مشخص میشد و می‌فهمید که من بی‌تقصیرم...شیرآب سرد و باز کردم و رفتم زیر دوش...از صمیم قلبم برای روح کیان دعا کردم و ازش خواستم تا منو از این مخمصه‌ایی که توش گیر کردم، نجات بده! 

حدود یکساعت گذشت و رفتم تا گوشیمو بزنم تن شارژ، ولی در کمال تعجب دیدم که گوشیم روشنه و شارژ داره!!! تمام تنم یخ کرد. من بعد اون ماجرا دیگه گوشیمو دستم نگرفته بودم! چطور الان شارژ داشت؟؟!  سریع رفتم تو قسمت پیامک و تماس های آخرم. باور کردنی نبود اما پیامکم با کیان و تماسش از گوشیم پاک شده بود. چجوری امکان داشت؟؟! کی اینکارو کرده بود؟؟ چرا؟؟؟ چرا من زودتر تماسش و بردیا نشون ندادم و نگفتم که بهم زنگ زده؟؟ آهوی احمق!!! حالا چجوری میخوای ثابت کنی؟؟ همین لحظه زنگ خونه زده شد. رفتم درو باز کردم و دیدم ماشین پلیس دم دره و بردیا و آرش تکیه داده به ماشین پلیس وایستادن. 

ماموره با جدیت رو بهم گفت:

ـ خانوم آهو عمادی، به دلیل به قتل رسوندن کیان معیری بازداشتین!

دوتا دستم و دستبند زد! تمام این مدت چشمم به بردیا بود که با خشم نگاهم می‌کرد و کاری انجام نمی‌داد. حتی آرش هم از نگاهش معلوم بود که دلش برام سوخته. نتونستم چیزی بگم!! منو با همون وضعیت سوار ماشین پلیس کردن و رفتیم سمت کلانتری.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و هفتم

اشکم بند نمیومد. به دستبند توی دستم نگاه کردم...من کاری نکرده بودم! چرا من متهم شدم. به زنی که تو ماشین کنارم نشسته بود، گفتم:

ـ چرا دارین منو میبرین؟ من که کاری نکردم!

زنه با دیدن من گفت:

ـ همه چیز تو کلانتری مشخص میشه.

به پشت سرم نگاه کردم. بردیا با ماشینش داشت پشت سرم میومد! خدا کنه باور کنه که من کاری نکردم. و الا چون تماسم با کیان هم از گوشیم پاک شده بود، نمی‌دونستم چجوری باید ثابت کنم که من تو مرگ کیان، نقشی نداشتم. 

بعد از رسیدنمون به کلانتری، منو پیش همون سرگرد که فامیلیش علی‌نیا بود، بُردن. با گریه رو بهش گفت:

ـ آقا باور کنین که من کاری نکردم. حتی میخواستم تماس کیان و بهتون نشون بدم اما نمی‌دونم چجوری شد که از تو گوشیم پاک شده! بخدا من کاری نکردم....

سرگرد رو بهم گفت:

ـ بشینین لطفاً خانم عمادی!

نشستم. قیافه سرگرد مشخص بود که قرار نیست خبر خوبی بهم بده! دوباره پرونده رو باز کرد و دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: 

ـ خانوم عمادی طبق نتیجه پزشک قانونی اثر انگشت روی بدن آقای کیان معیری، با اثرانگشت شما همخونی داره. 

خدایا چی داشتم می‌شنیدم؟! سرگرد ادامه داد:

ـ بعلاوه اینکه گوشی همه اعضای خانواده بررسی شد، همه اظهاراتشون با چیزی که ما بررسی کردیم یکی بود جز شما که ادعا داشتین، گوشیتون خاموش بوده و قبل خاموش شدن مقتول باهاتون تماس گرفته اما نه تنها تماسی از مقتول توی گوشیتون نبود بلکه گوشیتون هم روشن بود!

خدایا من باید چیکار می‌کردم؟؟! چجوری باید خودمو ثابت می‌کردم؟؟! فقط اشک می‌ریختم و گفتم:

ـ ولی من هیچ کاری نکردم.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و هشتم

سرگرد ازم پرسید:

ـ خب چطور میخوای اینو ثابت کنی؟ اگه بتونی ثابت کنی که اون روز مقتول باهاتون تماس گرفته و کسی شاهدتون هم بوده باشه، قبوله.

یکم فکر کردم و گفتم:

ـ من به اون خانومه که تو مزون بودم گفتم یه کاری برام پیش اومده و با عجله رفتم بیرون!

سرگرد گفت:

ـ دولت براتون وکیل میگیره و از این طریق میتونین بهش بگین تا توی دادگاه ارائه بده! ولی فعلا بازداشتین!

خدایا چی داشتم میگفت؟ یعنی بردیا نمی‌خواست برای من کاری کنه؟! با سرباز اومدم بیرون و دیدم که بردیا با اخم زل زده به من و دست به سینه ایستاده. با گریه رفتم سمتش و همینطور که دستم دستبند داشت، دستاشو گرفتم و گفتم:

ـ بردیا بخدا من هیچ کاری نکردم!! باور کن کیان خودش بهم زنگ زده بود! بردیا بهم نگاه کن!

بردیا با چشمایی خالی از احساس بهم نگاه می‌کرد و گفت:

ـ کاش هیچوقت تو رو نمی‌دیدم! ازت متنفرم! امیدوارم به سزای عملت برسی.

حرفاشون باور نمی‌کردم. همینجور هاج و واج بهش نگاه کردم که گفت:

ـ واقعا که مادرم حق داشت! گول اون قیافه مظلومت و خوردم!

سرباز دستمو کشید و گفت:

ـ خانوم ما باید بریم! 

انگار جسمم مال خودم نبود و به زور راه می‌بردنم. حالم بی‌نهایت بد بود. نمی‌تونستم خودمو اثبات کنم!!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و نهم

مهم تر از هر چیزی بردیا باورم نمی‌کرد و فکر می‌کرد که من برادرش و به قتل رسوندم. آخه من حتی نمی‌تونم یه مورچه رو بکشم چه برسه یه آدمیزاد رو!! دلم درد می‌کرد...خسته از این بار سختی که روی دلم گذاشتن و تو این مسیر تنها موندم. همه چیز عین یه رویا قشنگ شروع شد و با یه کابوس به پایان رسید....حرف بردیا مدام تو ذهنم اکو می‌شد!! کاش هیچوقت نمی دیدمت! ازت متنفرم...بردیا ازم متنفر شده اما چرا نمی‌تونستم حرفاشو باور کنم!! کاش سریعتر بفهمم که چه اتفاقی افتاده و می منو توی این مخمصه گرفتار کرده!!

« ده روز بعد »

ده روز تو بازداشتگاه بودم و منتظر موندم تا پرونده‌ام بره دادسرا...امروز روزی بود که با وکیلم ملاقات می‌کردم. تو این ده روز خیلی منتظر بردیا موندم اما سراغم و نگرفت! تو دلم مدام با روح کیان حرف میزدم و ازش میخواستم تا کمکم کنه از این مشکل رها بشم. تو همین فکرا بودم که نگهبان اومد پشت میله‌ها و گفت:

ـ آهو عمادی، ملاقاتی داری.

خیلی دلم میخواست بردیا بوده باشه اما قطعا اون وکیل بود که از طرف دولت برام فرستادن. رفتم تو اتاق و دیدم که یه مرد قدبلند با چهره تقریبا جدی مقابلم وایستاده. درسته مرده ظاهرش جدی بود اما گرمی خاصی توی چشماش موج میزد. تا منو دید گفت:

ـ بفرمایید بشینین خانوم عمادی!

نشستم و گفت:

ـ اول از همه ازتون می‌خوام که آرامش خودتون و حفظ کنین. من اظهاراتتونو خوندم. اون خانومی که مزونش رفتید، می‌تونه توی دادگاه شهادت بده که شما تلفن بهتون شد و مجبور شدین با عجله اونجا رو ترک کنین؟!

با امیدواری سرمو تکون دادم و گفتم:

ـ بله، دادگاه من کیه؟

گفت:

ـ فردا برگزار میشه و اگه شواهد به نفع شما باشه، به قید وثیقه آزاد میشین!

با ترس پرسیدم:

ـ اگه نباشه ؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود

وکیل با ناراحتی گفت:

ـ متاسفانه منتقل میشین به زندان و اگه خانواده شاکی رضایت نده..

حرفشو قطع کردم و با ترس گفتم:

ـ نمی‌خوام بشنوم، لطفاً ادامه ندین!

وکیل گفت:

ـ خانوم عمادی تو این مسیر حتی کوچیکترین چیز هم می‌تونه سرنخ باشه! همه چیز و از اول برام تعریف کنین!

با اینکه این موضوع برام آزاردهنده بود اما شروع به تعریف کردن کردم. حتی از اینم گفتم که گوشیم خاموش بود و وقتی رفتم سر گوشی تا بزنمش به شارژ در کمال تعجب دیدم که روشنه!! میخواستم به بردیا ثابت کنم که کیان بهم زنگ زده اما تماسش از گوشیم پاک شده بود. آقای وکیل بعد از شنیدن گفت:

ـ من تمام سعی خودمو می‌کنم که این موضوع به نفع شما تمام بشه.

اشکامو پاک کردم و تشکر کردم. سرباز اومد داخل و گفت:

ـ وقت ملاقات تموم شده.

داشتم می‌رفتم که وکیل گفت:

ـ خانوم عمادی، لطفا خونسردیه خودتون و حفظ کنین. مطمئن باشین که حقیقت دیر یا زود مشخص میشه و آفتاب پشت ابر نمی‌مونه.

گفتم:

ـ باشه.

« ساعت ده صبح»

بازم دستبند زده منو آوردن سالن دادگاه. با اینکه قرار شد خونسردیه خودمو حفظ کنم اما از استرس میلرزیدم. دست خودم نبود. اثبات بی‌گناهیم کار چندان ساده‌ایی بنظر نمیومد. بردیا و مادرش و زنداداشش دقیقا عین یه قاتل بهم. نگاه می‌کردن. حالا نگاه های اونا برام خیلی مهم نبود. اما طرز نگاه بردیا آتیشم میزد. به این فکر کردم که اگه اون اتفاق شوم نمیفتاد، منو اون باهم عقد کرده بودیم...تو چشماش یه حس خشم و ناامیدی دیده می‌شد.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و یکم

خیلی دلم میخواست باهاش حرف بزنم اما نمی‌شد! موقعیت نبود. ده دقیقه بعد ما رفتیم داخل و من تو جایگاه متهم وایستادم. بعد از اومدن من، آرش که وکیلشون بود با ناراحتی اول به من نگاه کرد و بعد رو به قاضی گفت:

ـ آقای قاضی شاهدانی هستن که شهادتشون گواهی بر این موضوعه، خانوم عمادی اون روز سر صحنه جُرم بودن.

یهو همه چیز رو سرم خراب شد! در باز شد و من اون خانومی که توی مزون بود و در کمال تعجب حانیه رو دیدم!! اینا اینجا چیکار می‌کردن؟! حانیه با یه سر و تیپ کاملا شیک بدون اینکه حتی به من نگاه کنه، اومد تو جایگاه شاهد وایستاد و آقای قاضی رو بهش گفت:

ـ خب حرفای شما رو می‌شنویم! 

حانیه گفت:

ـ اون روز من به آهو زنگ زدم، گفت که پریسا خیلی به پر و پاچ میپیچه و میخواد یه درس اساسی بهش بده! من ازش خواستم اینکار و نکنه اما گوشیش و خاموش کرد و جوابم نداد.

باورم نمیشد که جلوی چشم من اینقدر راحت و مثل آب خوردن داشت دروغ می‌گفت. با عصبانیت گفتم:

ـ چطور میتونی اینقدر راحت تهمت بزنید و دروغ بگی؟؟

رو به بردیا با گریه گفتم:

ـ بردیا داره دروغ میگه، لطفا باور نکن.

آقای قاضی چند دور زد روی میزش و گفت:

ـ لطفا نظم دادگاه رو بهم نزنین خانوم.

حانیه اما خیلی راحت و عادی داشت دروغ می‌گفت و حتی بهم نگاه هم نمی‌کرد!! بعد از اون نوبت اون خانومه بود که تو مزون کار می‌کرد. از نگاه اون حس کردم که کمی عذاب وجدان داره اما اونم مصمم بود و نگاه‌های ملتمسانه من هیچ فایده‌ایی نداشت. اونم قضیه رو اینطور تعریف کرد:

ـ آقای قاضی اون روز بعد از انتخاب لباسا، خانوم عمادی خیلی عادی باهامون خداحافظی کرد و مزون و ترک کرد.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و دوم

با گریه گفتم:

ـ آخه چرا داری دروغ میگی؟ من نگفتم اگه بردیا باهاشون تماس گرفت، بگید شارژ گوشیم تمام شده؟؟

اعظم خانوم با داد و فریاد گفت:

ـ خدا ازت نگذره دختره چشم سفید! پسرم چه بدی در حقت کرده بود؟

با گریه گفتم:

ـ بخدا دارن دروغ میگن! من هیچ کاری نکردم...

رو کردم به اون خانوم مزون دار که سرش و پایین گرفته بود، گفتم:

ـ کی مجبورت کرده دروغ بگی؟؟ لطفا با زندگیه من اینکار و نکن!

زنه اصلا بهم نگاه هم نمی‌کرد. آرش همین لحظه گفت:

ـ آقای قاضی همسر مقتول هم صدای ضبط شده‌ایی از خانوم عمادی دارن که گواهی بر حرف شاهد اول که خدمتتون ارائه شده.

آقای قاضی تایید کرد و گفت:

ـ حکم...

همه از جاشون بلند شدن...با ترس به قاضی زل زدم...آقای قاضی گفت:

ـ با توجه به دلایل ارائه شده در دادگاه و حرفای شاهدان و اثر انگشت خانوم آهو عمادی رو بدن مقتول، ایشون به زندان منتقل می‌شود و در صورت رضایت ندادن خانواده مقتول، حکم قصاص خواهد بود.

گوشام انگار نمی‌شنید!! حتی صحنه دادگاه هم تار می‌دیدم. من کجا و اینجا کجا؟؟ کی فکرشو میکرد روزی همه چیز این مدلی تموم بشه؟؟! از پشت سر افتادم و دیگه نفهمیدم چی شد!

« بردیا »

زندگیم تو یه لحظه از این رو به اون رو شد. همون لحظه که عشق زندگیم و بالای بدن نیمه جون برادرم دیدم...تمام دستش خونی بود! کلی علامت سوال تو ذهنم بود!! نمی‌خواستم باور کنم این دختر آسیبی به کیان رسونده باشه اما تمام چیزایی وجود داشت بر علیهش بود خصوصا اینکه پزشکی قانونی اثرانگشتش و تایید کرد. بعلاوه اینکه پریسا هم ویس ضبط شده‌اشو از آهو هم برای من هم برای مامان پلی کرد و گفت که تهدیدش کرده. حتی زنداداشش و خانوم رئوفی( مزون دار ) هم بر علیهش شهادت دادن اما چرا ته دل من باور نداشت که آهوی چشم قشنگ من، برادرم و کشته؟؟

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و سوم

حتی اگه نمی‌خواستم باور کنم هم نمی‌شد! اشکای پریسا و مادرم رو نمی‌تونستم ندید بگیرم. با حالی خراب برادر مظلوم و عزیزتر از جان خودم و دفن کردیم. نمی‌تونستم تو چشمای پریسا نگاه کنم. بهرحال آهو باعث این اتفاق شده بود. مامان هنوز هم به چشم مقصر بهم نگاه می‌کنه. تو دادگاه هم بهم ثابت شد که آهو مقصره، ویسی که پریسا برام پخش کرد. شهادت خانوم رئوفی و زنداداشش حانیه رو واقعا نمی‌تونستم ندید بگیرم. اما واقعا ته دلم براش سوخت. یه دختر دبیرستانی داشت خودشو به آب و آتیش می‌زد تا ثابت کنه، قاتل نیست و نتونست طاقت بیاره و تو جایگاه متهم غش کرد و اگه ما رضایت نمی دادیم به قصاص محکوم شده بود. نمی‌تونستم به این اجازه بدم. نمی‌دونم ته دلم هنوز دوسش داشتم یا دلم براش می‌سوخت اما نمی‌خواستم براش اتفاق بدی بیفته. بعد اینکه غش کرد، اولین نفری که پرید تو جایگاه و اونو کشوند تو بغلش من بودم. اگه دیگه دوسش نداشتم پس این حرکات چی بود؟؟! اگه ازش متنفر بودم چرا هنوزم سعی می‌کردم صدای قلبم و خاموش کنم؟! با نگاه مامان و پریسا ازش جدا شدم و با همدیگه رفتیم خونه. تو کل مسیر داشتم به این فکر می‌کردم که قراره ببرنش زندان و یه دختری مثل اون چجوری قراره اونجا طاقت بیاره؟! هر از گاهی هم از نگاه مامان در می‌رفتم چون واقعا نمی‌تونستم باهاش چشم تو چشم بشم.

« ده روز بعد »

سوم و هفتم کیان رو سعی کردیم در حدی که لایق برادرم بوده باشه، برگزار کنیم. بماند که تو این تایم پریسا بیشتر از قبل سعی می‌کرد خودشو بهم وصل کنه اما چون الان تنها شده بود و هنوز هم تو شوک بود، نمی‌تونستم چیز زیادی بهش بگم و گیر بدم. و سعی داشتم تا باهاش همدلی کنم. امروز طبق معمول از مدرسه اومده بودم خونه که دیدم مامان و پریسا با لباس مشکی تو هال نشستن. با دیدنشون پرسیدم:

ـ چیزی شده؟!

مامان بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:

ـ بردیا بیا چند دقیقه اینجا بشین! 

رفتم روی صندلی مقابلشان نشستم. پریسا یکم معذب بود و بهم نگاه نمی‌کرد اما حدس زدم  موضوعی که قرار بود مطرح کنه، چیز خوبی نبود.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و چهارم

گفتم:

ـ گوش میدم.

مامان شروع کرد:

ـ دیگه بعد از کیان، مسئولیت این خانواده رو دوش توئه بردیا! چشم و امید تمام طایفه ما هم روی توئه...می‌دونی که تو خانواده ما از قبل رسم و رسوماتی وجود داره.

به اینجا که رسید، تو دلم گفتم امیدوارم تهش اون چیزی نباشه که من فکر میکنم. مامان با جدیت ادامه داد:

ـ می‌دونی که رسمه وقتی یه عروس جوون بیوه میشه، اونو برای برادر اون مرد که قابل اعتماد ترین اون خانوادست...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ من این رسم و قبول ندار...

اما این بار مامان نذاشت حرف من تموم بشه و با عصبانیت زد روی دسته مبل و گفت:

ـ تمام این بلاهایی که تا به امروز سر ما اومد، بخاطر لج و لجبازیای توئه بردیا! 

تو چشماش غم و ناراحتی رو می‌دیدم و اینکه چقدر منو مقصر این اتفاقات می‌دونه. با چشمای پُر شده بهم نگاه کرد و گفت:

ـ اگه تو اون دختره‌ی نحس و وارد زندگیمون نمی‌کردی، الان کیان زنده بود. به کیان اینو بدهکاری بردیا! اون زنی که دوسش داشتی، شوهر پریسا رو ازش گرفته...به پریسا بدهکاری بردیا! 

دستی به سر و روم کشیدم و نگاهم به پریسا افتاد که تو سکوت و خیره به فرش روی مبل کنار مامان نشسته بود. با ناراحتی گفتم:

ـ اما مامان اون یعنی پریسا زنداداشمه من چطور میتونم اونو...

بازم حرفم و قطع کرد و گفت:

ـ این رسم خانواده و طایفه ما بوده بردیا! خودتو اینو می‌دونی. حتی اگه فرمالیته هم باشه، این ازدواج باید انجام بشه تا دهن فامیلا و بزرگای جمع بسته بمونه.

پریسا بعد حرف مامان گفت:

ـ مامان اگه بردیا راضی نیست، منم نمیتونم رضایت بدم چون منم تا الان بردیا رو به چشم یه برادر می‌دیدم.

مامان بهش نگاه کرد و دستشو روی زانوی پریسا گذاشت و گفت:

ـ بردیا راضیه! باید راضی بشه.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و پنجم

تا من رفتم حرفی بزنم، دیدم که پریسا سریع زد زیر گریه. مامان بغلش کرد و گفت:

ـ چی شده دخترم؟؟! توروخدا اینقدر گریه نکن. هلاک شدی این مدت...

پریسا نگاهی به مامان کردو گفت:

ـ مامان من نمیتونم اون آرزوی همیشگیه شمارو برآورده کنم.

منو مامان جفتمون با تعجب بهش نگاه کردیم! پریسا با دستمال توی دستش اشکاشو پاک کرد و گفت:

ـ من...اممم من راستش...راستش نمی‌تونم بچه‌دار بشم.

خیلی تعجب کردم...البته که مامانم دست کمی از من نداشت! مامان یکم مکث کرد و پرسید:

ـ ولی دخترم...کیان همیشه...

پریسا دوباره با ناراحتی حرف مامان و قطع کرد و گفت:

ـ کیان پیش شما  گفت مشکل از خودشه که من خجالت نکشم اما واقعیت ماجرا اینه که مشکل از منه.

چند دقیقه کامل بعد این حرف پریسا تو سکوت گذشت که مامان گفت:

ـ حتی اگه این مسئله هم باشه بازم تو عروس این خانواده‌ایی، بعد از همسر خدابیامرزت تنها کسی که باید مسئولیت زندگی تو رو به عهده بگیره، بردیاست...حالا سر قضیه بچه‌دار شدن هم یه دختر برای بردیا بعنوان همسر دوم میگیریم که نسلمون و ادامه بده.

مامان طبق معمول برای خودش بریده بود و دوخته بود!! با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم:

ـ مامان من نمی‌ذارم برای زندگیه من بدون اینکه خودم بخوام، تصمیم بگیری.

مامان با جدیت نگام کرد و گفت:

ـ اینو قبل از اینکه اون دختره رو بیاری وسط زندگیمون که به اینجا ختم بشه و من پسرم و از دست بدم، باید فکرشو می‌کردی.

با بغض گفتم:

ـ مامان کیان برادر منم بود. رفیق من بود...منم قلبم داره آتیش میگیره.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و ششم

مامان با غضب نگام کرد و گفت:

ـ بردیا من حرفامو کامل زدم. تموم شد! حتی فرمالیته هم باشه بخاطر رسم و رسوم مجبوری اینکارو انجام بدی! 

بعدش نگاهی به پریسا کرد و اشکشو پاک کرد و گفت:

ـ بابت اون قضیه هم من یکیو میارم و اون بچه رو فقط بدنیا میاره. مادر اصلیش تو میشی دخترم. عروس خانواده ما تویی.

بعدش پریسا رو بغل کرد و داشت می‌رفت سمت اتاقش، فخری خانوم و صدا زد:

ـ فخری، قرصای منو بیار تو اتاقم.

پریسا بعد رفتن مامان رو بهم گفت:

ـ بردیا باور کن من...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ باشه برای بعد...

منم رفتم سمت اتاقم...رفتم تو بالکن ایستادم و بسته سیگار و از تو جیبم درآوردم و یه نخ برداشتم. چرا همه چیز اینقدر راحت خراب شد؟؟ اون دختر به اون مظلومی و قشنگی قرار بود همسر من بشه. من اصلا قلبم قبول نمی‌کرد که اون دختر قاتل باشه اما من مجبور بودم دلایلی که وجود داشت رو ببینم و نمی‌تونستم چشامو روی حقیقت ببندم. واقعیت ماجرا اینو نشون میداد که آهو کیان رو کشته بود و حتی زنداداشش و خانوم رئوفی هم شهادت داده بودن. مامان هم که این قضیه رسم و رسوم و وسط کشیده بود و شده بود غوز بالا غوز!

پریسا رو من حتی نمی‌تونستم به چشم خواهر ببینم چه برسه همسرم!! حتی هیچوقت ازدواجش با کیان رو هم قبول نداشتم. بنظرم اصلا لایق این نبود که تو این خانواده باشه اما مامان بی‌نهایت دوسش داشت و یه تایمی خانواده رو از ورشکستگی نجات داده بود، مامان خودشو بهش مدیون حس می‌کرد. الآنم هر چی که بود یجورایی من باعث این شده بودم بیوه بشه و نمی‌تونستم به رسم و رسوم بی‌تفاوت باشم وگرنه خون ریخته می‌شد. اما سر قضیه همسر دوم که برای خانوادمون نوه بیاره، نمی‌تونستم اجازه بدم که مامان برام تصمیم بگیره. همینطور در حال فکر کردن بودم که چیزی به ذهنم رسید.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و هفتم

نمی‌دونم واقعا این تصمیمم برای انتقام گرفتن بود یا اینکه دلم نمی‌خواست آهو قصاص بشه. ته دلم هنوزم باورم داشت اون بیگناهه اما نمی‌تونستم به همین راحتی ببخشمش و از کنار اشتباهش، ساده بگذرم. 

دو روز بعد سر شام، مامان گفت:

ـ بردیا فردا ظهر عاقد میاد خونه و بدون سر و صدا عقدتون می‌کنه.

یه قاشق از غذامو خوردم و گفتم:

ـ باشه.

مامان و پریسا جفتشون تعجب کردن از اینکه اینقدر راحت قبول کردم و چیزی نگفتم. مامان همینطور بهم زل زده بود که گفتم:

ـ این موضوع رو قبول می‌کنم. اما منم یه شرطی دارم.

مامان یه ابروشو داد بالا و گفت:

ـ چه شرطی؟!

گفتم:

ـ همسر دومم که قراره نوه خانوادمون رو بدنیا بیاره رو خودم انتخاب می‌کنم.

مامان غافل از اینکه بدونه چه تصمیمی دارم، شونه‌ایی بالا انداخت و قبول کرد. یه لیوان آب خوردم که مامان گفت:

ـ بردیا برای خرید یکسری از وسایل عقد...

حرفشو قطع کردم و از جام بلند شدم و با بی‌تفاوتی گفتم:

ـ اونو زنداداش خودش حل می‌کنه.

از گوشه چشمم متوجه شدم که پریسا از اینکه هنوز دارم بهش زنداداش میگم ناراحت شده اما واقعیت ماجرا اینه که با اینکه دارم باهاش فرمالیته هم ازدواج می‌کنم، ولی حس قبلیم اصلا بهش تغییر نکرده و گارد خاصی مثل قبل نسبت بهش دارم. حتی اگه تو شناسنامه هم اسمش بعنوان زنم بره، اما به چشم من اون برای همیشه زنداداشم میمونه و این حس اصلا قرار نیست تغییر کنه. چون با وجود تمام اتفاقاتی که افتاده و خشمی که نسبت به آهو داشتم، هنوزم قلبم پیش آهو بود و شبا از ذهنم بیرون نمی‌رفت. نگرانش بودم اما مدام از دست خودم عصبانی می‌شدم و به زورم که شده میخواستم به خودم بقبولونم که این دختر برادرت و کشته اما قلبم حرف حالیش نمی‌شد.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و هشتم

« ساعت چهار بعدازظهر »

آرش با تردید بهم نگاه کرد و پرسید:

ـ بردیا تو مطمئنی؟؟

سرمو با اطمینان تکون دادم که دوباره آرش پرسید:

ـ خاله این‌بار سکته میکنه این موضوع رو بفهمه!

پامو روی پام گذاشتم و گفتم:

ـ من می‌دونم چجوری قانعش کنم. اگه هم من قبول نکنم که فرمالیته با پریسا ازدواج کنم، یه خونه باید ریخته بشه و مامان بخاطر اینکه این اتفاق نیفته، مطمئن باش که قبول می‌کنه.

آرش نفسشو با تندی بیرون داد و گفت:

ـ چی بگم والا!!

بهش نگاه کردم و گفتم:

ـ تو میتونی کاری کنی که آهو تا فردا آزاد بشه؟!

آرش گفت:

ـ وقت ملاقات نیست اما تمام تلاشمو میکنم. تو به من اینو بگم که از طرف خانواده معیری وکالت تام داری درسته؟

سرمو تکون دادم که یه ورقه از پوشه‌اش درآورد و گفت:

ـ پس اینو امضا کن!

ورقه رو بدون خوندن امضا کردم که آرش همزمان گفت:

ـ هعی، کی فکرشو میکرد داستان عاشقانه زندگی آقا معلم تا همینجا باشه!! 

چیزی نگفتم. در خودکار و بستم که دوباره گفت:

ـ بردیا ولی من آدمای زیادی رو طی پروسه کاریم دیدم و شناختم. آهو هم دیدم...نمی‌دونم ولی چشمای اون دختر انگار که بیگناه...

حرفشو با عصبانیت قطع کردم و گفتم:

ـ اون دختر برادر منو کشته آرش! هیچ چیزی این واقعیت رو تغییر نمی‌ده.

آرش گفت:

ـ درسته که همه مدارک بر علیهشه اما...

ـ دیگه اما و ولی و اگر نداره!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...