رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و چهارم

خانوم مدیر لبخندی عمیق بهم زد و گفت:

ـ انشالا با خبر خوش اومدین پیشمون دیگه؟ یعنی امسال در کنار بقیه معلم‌های مدرسمون حضور دارین؟!

تا رفتم دهن باز کنم، یهو تقه‌ایی به در خورد و خانوم مدیر گفت:

ـ بفرمایید داخل!

در باز شد و اون لحظه دنیا برام وایستاد!! چیزی که با چشم می‌دیدم و باور نمی‌کردم...خدایا یعنی واقعی بود؟؟ همون دختری که تو قبرستون دیدم و چند روز بود که ذهنم و به خودش مشغول کرده بود، با فرم مدرسه وارد اتاق شد!! اما اصلا بهم نگاه هم نکرد شاید هم چون مدیر روبروش بود، می‌ترسید که نگاه کنه. 

خانوم مدیر با دیدنش گفت:

ـ آهو اومدی! ببین زنداداشت برام زنگ زد و وضعیت و توضیح داد...اجازه گرفتنت برای بیرون رفتن از مدرسه خیلی داره زیاد میشه!

سرش و انداخته پایین و شروع کرد با ناخناش بازی کردن و آروم گفت:

ـ می‌دونم خانوم، باور کنین شرمندم ولی...

خانوم مدیر گفت:

ـ باشه چون امتحانت و دادی، میتونی بری ولی این باره آخر باشه!

لبخند تلخی زد و گفت:

ـ مرسی خانوم!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 201
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: عشقی زیرِ خاکستر نام نویسنده: غزال گرائیلی  مقدمه: آن یک نفر گاهی همه زندگیم هست. برای همین است که دلم برای همان یک نفر تنگ می‌شود. این روزها بار بزرگی

پارت اول بازم پنج شنبه شده بود و وقتی اون رسیده بود که برم پیش تنها رفیق این روزای خودم و باهاش درد و دل کنم. مادر عزیزم که خیلی زود تنهام گذاشت! اگه الان زنده بود، شاید خیلی از دردهایی که الان م

پارت دوم رسیدم پیش قبر مادرم...با گریه به اسمش روی این سنگ یخ خیره شدم و بغضم و رها کردم‌. کنار سنگ قبرش نشستم و گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده مامان قشنگم! بعد از تو دیگه زندگیم هیچ معنا و ر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و پنجم

صداشم عین صورتش قشنگ بود. موقع رفتن بهم یه نگاهی انداخت و اونم مثل من برای یک لحظه خیره شد! خانوم مدیر که این وضعیت و دید سریع گفت:

ـ آهو جان، میتونی بری!

مقنعشو درست کرد و گفت:

ـ چشم خانوم! با اجازه...

بعد بیرون رفتنش دوباره خانوم بابازاده با لبخند بهم نگاه کرد و گفت:

ـ شرمنده، داشتین می‌گفتید!

اصلا چی داشتم میگفتم؟!! تمام حرفا از ذهنم پرید...این دختر چطور منو اینقدر مجذوب خودش کرده بود؟ قرار بود این کار و قبول نکنم‌ اصلا برای همین اومده بودم اینجا که مودبانه کار رو رد کنم اما دست سرنوشت بازی رو جوره دیگه برام رقم زد!! اون دختری که فکر می‌کردم دیگه نمی‌بینمش و بار دیگه بهم نشون داد. واقعا این بار دیگه این فرصت و از دست نمی‌دادم. سریع گفتم:

ـ قبول می‌کنم! کجا رو باید امضا کنم؟؟!

خانوم بابازاده با تعجب و خوشحالی گفت:

ـ واقعا میگین؟ خیلی خوشحالم کردین... پس اجازه بدین که من شرایطو...

یهو زنگ مدرسشون زده شد! سریع گفتم:

ـ شرایط مورد قبولمه خانوم بابازاده...

و ورقه ها رو گذاشت جلوم و منم با سرعت امضاشون کردم. خانوم بابازاده کلی ازم تشکر کرد و ورودم به مدرسه رو تبریک گفت. و گفت که از فردا کارم و شروع کنم. 

بعد تموم شدن، رفتم تو ماشین منتظر شدم تا آهو خانوم بیاد بیرون...باورم نمیشد که دوباره دیدمش...بنظرم تقدیر منو این دختر قشنگ بهم گره خورده بود. یهو دیدم که با کوله پشتیش و یدونه ساک از مدرسه اومد بیرون.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و ششم

شیشه ماشین و دادم پایین و صداش زدم:

ـ ببخشید...

سریع برگشت نگام کرد. با لبخند نگاش کردم و گفتم:

ـ منم مسیرم اینطرفه، اگه بخواین برسونمتون.

سریع به اطرافش نگاه کرد و با لبخند بهم گفت:

ـ نه خیلی ممنون، خودم میرم.

گفتم:

ـ تعارف نکنین! بفرمایید...هوا هم بارونیه. 

یکم مکث کرد ولی بعدش اومد طرف ماشین و سوار شد. بوی عطر یاسمین میداد...بدون اینکه نگام کنه، گفت:

ـ ببخشید زحمتتون هم زیاد میشه!

مشخص بود که خیلی سختشه و خجالت میکشه، گفتم:

ـ این چه حرفیه، چه زحمتی! خیلیم خوشحال شدم.

یهو فهمیدم که چه سوتی دادم! نگام کرد و درجا گفتم:

ـ منظورم اینه که خوشحالم تو این راه باهام هستین و تنها نیستم.

زیرلب آروم خندید. دلم داشت برای خنده‌هاش ضعف می‌رفت...پشت چراغ راهنما که وایستادیم ازم پرسید:

ـ ببخشید میتونم یه سوال بپرسم؟

با مهربونی نگاش کردم و گفتم:

ـ شما دوتا سوال بپرس!

 خندید و گفت:

ـ شما...شما توی دفتر خانوم مدیر..

حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ از این به بعد من معلم فیزیک مدرستون هستم!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و هفتم

با تعجب گفت:

ـ جدی؟!

خندیدم و گفتم:

ـ آره آهو خانوم!

گونه‌هاش سرخ شد و برای چند دقیقه بهم خیره شدیم تا اینکه صدای بوق ماشین‌های پشت سرمون رو شنیدم...یهو آهو به خودش اومد و گفت:

ـ ببخشید...سبز شد!

ـ اصلا حواسم نبود! 

یکم که رفتیم جلوتر گفت:

ـ من همینجا پیاده میشم!

گفتم:

ـ خونتون اینجاست؟

گفت:

ـ نه می‌خوام برم مغازه زنداداشم...بخاطر همین...بعدشم اینجا پیاده بشم بهتره، چونکه...چونکه...

انگار دلش نمی‌خواست دلیلش و بگه اما من حدس میزدم که هر چی هست از یکی می‌ترسه! شاید پدر شایدم مادرش... بنابراین گفتم:

ـ اگه سختته ، خودتو اذیت نکن!

زدم کنار و با لبخند گفتم:

ـ خیلی ازتون ممنونم آقای...ببخشید شما فامیلیتون...

همینطور که خیره تو چشماش بودم، گفتم:

ـ اسمم بردیاست! 

لبخندی زد و دوباره گفت:

ـ ممنونم آقا بردیا!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و هشتم

داشت پیاده می‌شد که گفتم:

ـ میتونم یه سوال بپرسم!

ـ البته..

ـ من...راستش اون روز شما رو توی...

ادامه جملم و گفت:

ـ آره یادمه، تو قبرستون منو دیدین!

لبخندی زدم و پرسیدم:

ـ اون روز خیلی ناراحت بودی؛ میخواستم بدونم کسی رو تازه از دست دادی؟

آهی کشید و گفت:

ـ نه تازه از دست ندادم اما غم از دست دادنش هم برام عادی نمیشه...مادرم...خیلی دلتنگش میشم! 

بعد که بهم نگاه کرد، دیدم چشماش پر اشک شده. سریع هم گفت:

ـ همش سعی میکنم گریه‌ام نگیره اما نمیتونم!

یدونه دستمال بهش تعارف کردم و گفتم:

ـ راحت باش؛ گریه آدم و سبک‌ می‌کنه!

اشکشو پاک کرد و پرسید:

ـ شما چی؟؟ 

گفتم:

ـ منم پدرم و از دست دادم. می‌دونی من فکر میکنم آدمی که میمیره، همراه باهاش نزدیکاش و کسایی که دوسش داشتن هم یدور میمیرن...

تایید کرد و ادامه دادم:

ـ اما باید یاد بگیریم که زندگی ادامه داره و نباید تو یه نقطه گیر کنیم. مگه نه؟!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و نهم

همینجور غمگین نگاهم کرد و گفت:

ـ ولی به همین سادگیها نیست!

گفتم:

ـ من وقتی بابامو از دست دادم تا یه مدت اصلا نتونستم با مرگش کنار بیام! بعدش مادرم بهم گفت اگه برای کسب که از دست دادی نامه بنویسی و از احساساتت بهش بگی، ناخودآگاه از غم روی دلت کم می‌کنه و کاری می‌کنه که اتفاقی که برات افتاده رو بپذیری! من اینکارو انجام دادم و واقعا بهم کمک کرد. حس میکنم می‌تونه به تو هم کمک کنه!

بهم خیره شد و با لبخند گفت:

ـ سعی خودمو می‌کنم که انجامش بدم. ممنون که باهام درمیون گذاشتین!

وقتی لبخند میزد، چال گونه‌هاش تو صورتش خیلی به چشم میومد. اینقدر دوست داشتنی بود که حتی یذره هم نمی‌خواستم ازش دور بمونم و دلم میخواست تا ابد کنارم باشه و من فقط نگاش کنم اما باید خودمو کنترل می‌کردم...تا زمانی که اونم همون حسی که باید بهم داشته باشه، باید خودمو کنترل می‌کردم و کاری کنم بهم اعتماد کنه و تو دلش جا باز کنم. که البته اونجوری که من از نگاهاش متوجه شدم، اونم حس بدی بهم نداشت...ولی باید زمان می‌گذشت تا همدیگه رو بیشتر بشناسیم. خداروشکر که از این به بعد حداقل تو مدرسه میتونم هر روز ببینمش! و واقعا واسه این موضوع خیلی خوشحال بودم. 

بالاخره از نگاه کردن بهم دل کندیم و آهو گفت:

ـ دستتون درد نکنه؛ هم بابت اینکه منو رسوندین و بابت حرفایی که بهم زدین.

گفتم:

ـ خواهش میکنم آهو خانوم؛ هر وقت دلت خواست و احتیاج داری بدون که میتونی باهام حرف بزنی. برای اینکه دلت نگیره و همیشه چال گونه‌ات مشخص باشه، هر کاری از دست بربیاد میکنم.

واسه اولین بار با صدای بلند خندید و گفت:

ـ خیلی ممنونم. چشم .

براش بوق زدم و ازش دور شدن اما از آینه جلوی ماشین یکسره نگاهش می‌کردم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی‌ام

مطمئنم اونم حس منو داشت...لبخندی و نگاهش واقعا منو خیلی به خودش جذب می‌کرد و اگه چاره داشتم همین امروز بهش پیشنهاد ازدواج میدادم اما باید صبر می‌کردم. خواستم این خوشحالی رو اولین نفر با کیان شریک بشم، بنابراین راه افتادم سمت شرکت.

( آهو )

باور کردنی نبود اما همون مرده رو امروز دوباره تو دفتر خانوم مدیر دیدم. همون که وقتی رفتم سر خاک مامان، از دور نگاهم می‌کرد. واقعیت این بود که خیلی نگاهش بهم حس خوبی میداد و با نگاهاش انگار قلبم میخواست از سینه بیرون بزنه! نمی‌فهمیدم که دفتر خانوم مدیر چیکار داره اما احتمالا به زودی می‌فهمیدم. بعد از امتحان رفتم وسایلم و جمع کنم که برم مغازه حانیه تا اینکه دیدم دم در توی ماشین نشسته و ازم خواست تا منو برسونه! می‌ترسیدم که آرمان یا یکی منو ببینه و به گوشش برسونه اما باز ته دلم به خودم گفتم رفته مکانیکی و به حرف قلبم گوش دادم و سوار ماشینش شدم. بی‌نهایت آدم مهربونی بنظر می‌رسید. چیزی که من اصلا توی زندگیم بجز مادر خدابیامرزم ندیده بودم. خیلی دلم میخواست وقتی داشت باهام حرف میزد، مدام بهش نگاه کنم اما واقعیت اینه که خیلی خجالت می‌کشیدم. اینقدر قلبم تند تند میزد که حس می‌کردم الانه که ضایع بشم و مرده متوجه حسم بشه! اسمش و نمی‌دونستم...اما حرفایی بهم زد که خیلی احتیاج داشتم بشنوم! از اینکه چطوری با غم از دست دادن مادرم کنار بیام. دوست داشتم تا ابد کنارش بشینم و فقط باهام حرف بزنه! فهمیدم که اسمش بردیاست و جای معلم فیزیک مدرسمون اومده و قراره از این به بعد، بردیا بهمون فیزیک یاد بده. من از همین الان غصم گرفت، اینقدر که ازش خوشم اومده بود، چجوری میخواستم سر کلاس ضایع بازی درنیارم و به حرفاش گوش بدم؟!! خدا واقعا بهم رحم کنه. سر خیابون پیاده شدم چون دوست نداشتم یکی از آشناها ببینه و به گوش حانیه یا آرمان برسونه...منتظر شدم تا ماشینش کاملا از دیدم محو شد و بعد رفتم در مغازه رو باز کردم...اصلا حواسم سرجاش نبود!! بیخودی لبخند میزدم و وقتی تو آینه مغازه خودم رو می‌دیدم حرفش تو گوشم اکو می‌شد:

ـ برای اینکه دلت نگیره و چال گونه‌ات همیشه مشخص باشه، هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم.

تابحال هیچوقت کسی از چال صورتم تعریف نکرده بود. هیچکس اینجوری که این آدم بهم توجه کرد، توجه نکرده بود.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و یکم

بدجوری تو دلم جا باز کرده بود و هر مشتری که میومد مغازه نمی‌تونستم حواسم و درست جمع کنم. فردا روزی بود که ساعت آخرش درس فیزیک داشتیم و بی صبرانه منتظر بودم تا ببینمش! 

شب ساعت نه مغازه رو بستم و راه افتادم سمت خونه. درو باز کردم و دیدم حانیه طبق معمول روبروی تلویزیون لم داده و با دیدن من گفت:

ـ مشتری امروز زیاد بود؟!

همینجور که می‌رفتم اتاقم، گفتم:

ـ معمولی، مثل روزای دیگه...

باز دوباره زیرلب مشغول غرغر کردن شد اما بهش اهمیت ندادن و با لبخند روی تختم دراز کشیدم و صورت بردیا تو ذهنم نقش بست! دستم و روی قلبم گذاشتم و گفتم:

ـ خدایا بهم کمک کن اگه به صلاحت نیست از ذهنم بیفته لطفاً.

اما اصلا دلم نمی‌خواست قبول کنه؛ رفتم پشت میز نشستم تا کاری که بهم گفته بود رو انجام بدم. یه دفتر سررسید از تو کمد برداشتم و شروع کردم از احساساتم راجب زندگی نوشتن: از بدیهایی که آرمان بهم کرده بود و همیشه تحقیرم می‌کرد، از حانیه‌ایی از فاز عروس بودن درومده بود و حالا رییس خانواده شده بود؛ از بابایی که بعد از فوت مامانم بچهاشو بدون هیچ حرفی پشت سر خودش رها کرد و رفت...از تنهاییام نوشتم و آخرش نوشتم:

ـ کاش اونم دوسم داشته باشه!

اما جرئت نداشتم اسمش و روی کاغذ بنویسم و تا صدای پا شنیدم، سریع دفتر رو بستم که جانبه انگار مچم رو گرفته باشه گفت:

ـ داشتی چیکار میکردی؟!

خیلی عادی گفتم:

ـ داشتم درس میخوندم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و دوم

ـ شام نمی‌خوری؟!

ـ نه مرسی اشتها ندارم.

بعدش بدون هیچ حرفی، درو بست. یه نفس راحت کشیدم و دفترو گذاشتم توی کشوم‌ و امشب برخلاف بقیه شبا با امید و آرزو خوابیدم.

( بردیا )

یه جعبه شیرینی خامه‌ایی خریدم و رفتم شرکت. طبق معمول همه مشغول کار بودند. کیان واقعا سر کارش آدم با سیاستی بود و بقیه ازش حساب می‌بردن. در عین حال هم خیلی آدم مهربونی بود و دوسش داشتن و تقریبا تمام کارگرا ازش راضی بودن. 

از منشی پرسیدم:

ـ ببخشید آقا کیان تو دفترشونن ؟!

منشی گفت:

ـ وقت قبلی داشتین؟

لبخندی زدم و گفتم:

ـ برادرشم.

منشی که یهو جا خورد از جاش بلند شد و با شرمندگی گفت:

ـ شرمنده من واقعا نمی‌دونستم.

با آرامش گفتم:

ـ ایرادی نداره.

اونم لبخندی زد و گفت:

ـ بله آقای مهندس تو دفترن. بفرمایید.

تشکر کردم و وارد اتاق شدم. کیان داشت با تلفن صحبت می‌کرد که با حالت آروم و ذوق گفتم:

ـ بالاخره پیداش کردم.

بعدش شیرینی رو از روی میز هل دادم سمتش. کیان با تعجب بهم نگاه می‌کرد و به کسی که پشت خط بود گفت:

ـ من بعداً باهاتون تماس میگیرم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و سوم

بعدش رو کرد سمت منو با خنده گفت:

ـ چه خبره؟! چه زیرلب برای خودت میگی؟

گفتم:

ـ کیان بالاخره پیداش کردم.

کیان ابروهاشو داد بالا و با تعجب پرسید:

ـ کیو؟!

گفتم:

ـ همسر آیندمو دیگه! همون که تو قبرستون دیده بودمش.

کیان خندید و گفت:

ـ جدی میگی؟!

گفتم:

ـ آره بخدا.

کیان جعبه شیرینی رو باز کرد و با خنده گفت:

ـ خب این‌بار کجا دیدیش؟؟ نکنه بازم رفتی سرخاک بابا؟!

گفتم:

ـ نه؛ این‌بار خیلی اتفاقی دیدمش. سرنوشت دوباره مارو کنار هم گذاشت.

کیان یه گاز به نون خامه‌ایی زد و گفت:

ـ بگو دیگه پسر! از کنجکاوی مردم.

گفتم:

ـ رفته بودم به مدیر مدرسه بگم نمی‌خوام کارتونو قبول کنم، یهو آهو وارد شد و فهمیدم شاگرد همون مدرسه هست.

کیان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:

ـ اوه پس اسمشم آهوئه! معلم همسر آیندت شدی ها؟؟

خندیدم و گفتم:

ـ همینطوره.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و چهارم

کیان یکم مکث کرد و با حسرت گفت:

ـ خوشحالم برات چون بالاخره کسی که دوسش داشتی و پیدا کردی! 

برای این حالش خیلی دلم سوخت. غم تو چشماش واقعا دلمو آتیش می‌زد اما برای اینکه من چیزی نپرسم سریع خندید و گفت:

ـ ولی حواست و جمع کن که خیلی ضایع بازی درنیاری و صبر داشته باشی تا به دل این آهو خانوم هم بشینی!

یدونه نون خامه‌ایی برداشتم و گفتم:

ـ تمام تلاشم و می‌کنم که به چشمش بیام اما طبیعتاً داخل مدرسه خیلی نمیتونم اینکارو کنم یه موقع بحث میپیچه و به گوش خانوم بابازاده برسه، واقعا بد میشه.

کیان با سر حرفم و تایید کرد و گفت:

ـ حالا کی میخوای قضیه عروس آینده رو  به مامان بگی؟!

گفتم:

ـ الان وقتش نیست داداش! بذار یکم بگذره و منو آهو صمیمی تر بشیم و وقتی مطمئن شدم که اونم منو میخواد ازش خواستگاری میکنم...فقط...

کیان با تعجب نگام کرد و پرسید:

ـ فقط چی؟!

با تردید گفتم:

ـ نمیدونم، انگار از کسی می‌ترسه...شاید تو خانواده مشکلی داره! یا شایدم به قول خودش هنوز نتونسته مرگ مادرش و هضم کنه!

کیان پرسید:

ـ آخی، خدا رحمتش کنه! به تازگی از دستش داده؟ 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و پنجم

سکوت کردم و چیزی نگفتم. کیان یه بشکنی جلوی چشمام زد و گفت:

ـ کجا رفتی؟!

سریع به خودم اومدم و گفتم:

ـ کیان بنظرت پیشنهاد ازدواجم و قبول می‌کنه.

کیان خندید و گفت:

ـ حتما قبول می‌کنه. مگه چندبار تو زندگی یه دختر پیش میاد که معلمش بهش پیشنهاد ازدواج بده؟!

با حرفش منم خندم گرفت و گفتم:

ـ آره درست میگی! 

کیان گفت:

ـ ولی سعی کن بشناسیش و بعد ازدواج کنی بردیا. از رو هوس جلو نرو!

بلند شدم و گفتم:

ـ چشم، حواسم هست. فعلا؛ تو خونه میبینمت.

ـ خداحافظ.

از در شرکت اومدم بیرون و تو ذهنم مدام دنبال راهی برای نزدیک شدن به آهو می‌گشتم و بی صبرانه منتظر بودم تا فردا سر کلاس ببینمش!

( روز بعد )

با هیجان و استرس برنامه کلاسی رو از خانوم مدیر گرفتم و منو به معلمای دیگه معرفی کرد. بجز معلم ریاضی و من بقیه معلمان خانوم بودن. با همشون تقریبا یجورایی آشنا شدم و رفتم تا اولین کلاسم و شروع کنم. سریع لیست اسامی رو بررسی کردم تا ببینم آهو کدوم کلاسه! بین اسامی یکدونه اسم آهو عمادی بود که توجهم و جلب کرد و ساعت سوم باهاشون کلاس داشتم. خیلی هیجان زده بودم تا عکس العملش و ببینم!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و ششم

( آهو )

امروز باهاش کلاس داشتیم...قبل از ورودش به کلاس، خانوم مدیر اومد و اونو بهمون معرفی کرد و گفت که از اساتید برتر فیزیکه و باعث افتخاره اینکه داره تو مدرسمون درس میده. اسمشم بردیا معیریه...خیلی خوشحال بودم از اینکه باهاش آشنا شدم و قراره سر کلاس هم ببینمش...بعد از رفتن خانوم مدیر وارد کلاس شد و همه بچها از دیدنش، ذوق زده شدن...حق داشتن، واقعا مرد جذابی بود و بعلاوه اینکه لبخند و مهربونم بودنش چیزی بود که تو برخورد اول واقعا به دل آدم می‌نشست. اولش متوجه من نشد و رفت پشت میزش نشست و با لبخند رو به بچهای کلاس گفت:

ـ امیدوارم که لحظات خیلی خوبی رو کنار هم سپری کنیم بچها! از همین جلو خودتون رو تک تک معرفی کنین باهاتون بیشتر آشنا شم.

لاله که بغل دستیم بود، بهم تنه زد و زیر گوشم گفت:

ـ خیلی جذابه آهو، مگه نه؟؟!

با تأیید سرمو تکون دادم و گفتم:

ـ آره.

لاله با خنده رو بهم گفت:

ـ چه عجب تو از یکی اینقدر خوشت اومده؟

آروم با خنده گفت:

ـ لاله توروخدا نگاه کن؛ مگه میشه آدم از همچین مردی خوشش نیاد؟! 

تا اینکه نوبت به من رسید. با دیدن من لبخندی عمیق‌تر شد...منم اینقدر محوش شدم که یادم رفت خودمو معرفی کنم تا اینکه خودش گفت:

ـ شما خودتون و معرفی نمی‌کنین؟!

سریع گفتم:

ـ بله...ببخشید..آهو عمادی.

گفت:

ـ خوشبختم؛ نفر بعدی...

وقتی کل کلاس خودشون و معرفی کردن، گفت:

ـ امروز ازتون یه آزمون کلی میگیرم ببینم سطحتون در چه حدی و بعد با توجه به اون درس رو شروع می‌کنیم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و هفتم 

وقتی که داشت ورقه‌ها رو پخش می‌کرد، نگاهی به تک صندلی نزدیک میز که خالی بود، کرد و گفت:

ـ اینجا چرا خالیه؟

یکی از بچها گفت:

ـ جای یکی از بچهاست که غایبه!

بردیا به حالت فهمیدن سرش و تموم داد و یهو به من نگاه کرد و بی‌مقدمه گفت:

ـ خانوم عمادی، بی‌زحمت این ورقه‌ها رو پخش کنین و بعدش با وسایلتون بیاین رو این تک صندلی بشینین.

از تعجب شاخ درآوردم!!! بین اینهمه آدم به من گفت که دقیقا برم روبروش بشینم؟؟! قیافه بچها واقعا دیدنی بود! لاله قبل از اینکه پاشم زیر گوشم گفت:

ـ اوه...له‌له!!

سعی کردم به روی خودم نیارم. ورقه رو از دستش گرفتم و با استرس بین بچها پخش کردم. خیلیا با تعجب و خیلیا از روی حسادت بهم نگاه می‌کردن. اما برام مهم نبود...مهم این بود که بردیا بین اینهمه دختر از من خواست تا برم مقابلش بشینم؟!! اما واقعا فکر در منو نمی‌کرد؟!! از استرس و هیجان اصلا نمی‌تونستم به درس گوش بدم. همینجوریشم که میدیدمش، قلبم داشت میومد تو دهنم چه برسه الان که تو فاصله ده سانتی از میزش قراره بشینم!!

آخرین ورقه هم گرفتم و اومدم روی تک صندلی نشستم و یه نگاه ریز به بردیا کردم که بهم لبخند زد. خدایا من چرا نمی‌خوام چشم ازش بردارم؟؟! دلم میخواد تا آخر کلاس بجای ورقه امتحان، به صورتش زل بزنم و خیال‌بافی کنم. بردیا گفت:

ـ خب بچها از الان چهل دقیقه وقت دارین تا به سوالات جواب بدین! هر کسی هم که سوالی داره می‌تونه ازم بپرسه!

بعدش از جاش بلند شد و شروع به قدم رو کردن داخل کلاس کرد. بچها بخاطر جلب توجه هم که شده، مدام سعی می‌کردن ازش سوال بپرسند. اما من انگار نمی‌تونستم شایدم خجالت می‌کشیدم، نمی‌دونم...تنها چیزی که می‌دونستم این بود که دلم میخواد زمان وایسته و مدام نگاش کنم. انگار بردیا هم براش سوال بود که بین بچهای کلاس من سوالی نمیپرسم. آخه سوالاش هم چیزای سختی نبود. همشون تو کتابخونه بود و بارها تمرین کرده بودم. آخر اومد کنارم تک صندلیع من وایستاد و خودشو خم کرد و زیر گوشم آروم پرسید:

ـ شما سوالی نداری؟

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و هشتم

وقتی نفسش به صورتم میخورد، گُر می‌گرفتم اما سعی می‌کردم که عادی باشم. آب دهانم و قورت دادم و همینجور که خیره به ورقه امتحانم بودم گفتم:

ـ نه...همه چیز واضح بود!

لبخندی زد و آروم گفت:

ـ آفرین بهت!

از تشویقش بی‌نهایت خوشحال شدم. ده دقیقه ایی مشغول شدیم و بعدش ازم خواست تا ورقه ها رو جمع کنم. بعدش هم از روند تدریسش تو کلاس صحبت کرد اما واقعیت ماجرا این بود که من حتی یه کلمه هم از حرفایی که زد و متوجه نشدم. خداروشکر که موقع حرف زدن، کمتر بهم نگاه می‌کرد و این باعث می‌شد من قشنگ زیر نظر داشته باشمش و تمام لحظاتش رو توی ذهنم حک کنم. ساعت پایانی کلاس هم گفت:

ـ حالا وقتش شده که نماینده کلاس رو مشخص کنیم تا من برنامه های کلاسی و ارائع دادن بچها رو باهاش هماهنگ بشم. 

قبل از اینکه جملشو تموم کنه، تقریبا نصف بچهای کلاس دستشونو بردن بالا. خودش هم از واکنش بچها خندش گرفت و همینطور که می‌خندید به من نگاه کرد و گفت:

ـ ممنونم از فعالیتتون بچها اما بنظرم همین خانوم عمادی که جلو نشستن، نماینده بشن بهتره. 

همین لحظه زنگ خورد و گفت:

ـ خب خسته نباشید، روز خوبی داشته باشین!

مشغول جمع کردن وسایلم شدم که دیدم صدام میزنه:

ـ آهو جان، یه لحظه بیا!

جان؟؟! با من بود؟! به من گفت آهو جان؟! آخرین بار مامان بود که منو آهو جان صدا می‌زد و بهم احترام می‌گذاشت و حالا هم بردیا! وقتی اسمم و صدا می‌زد، دوست داشتم همه جهان ساکت بشن و من فقط تن صدای اونو بشنوم! اصلا انگار وقتی صدام میزد، اسمم قشنگترین اسم دنیا بود و عاشق اسمم می‌شدم. دست از کارم کشیدم و سریع رفتم کنار میزش وایستادم. متوجه بودم که بچهای کلاس هم از کنجکاوی خیلی بهم نگاه می‌کنن اما ترجیح دادم که به این موضوع اهمیت ندم. 

بردیا همینطور که لیست بچها رو جمع می‌کرد رو بهم گفت:

ـ اینارو ببر دفتر یه نسخه پرینت بگیر و برام بیار بی‌زحمت!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و نهم

با لبخند بهش گفتم:

ـ چشم.

بهم چشمکی زد و گفت:

ـ چشمت بی‌بلا!

خدایا با گفتن هر جملش، قند تو دلم آب می‌شد اما سعی می‌کردم عادی باشم و نشون ندم که اینقدر ازش خوشم میاد! رفتم پایین و همون‌طور که گفت، یه نسخه از اسامی رو پرینت گرفتم و بردم بالا. وقتی رفتم تو کلاس، بچها همه رفته بودن و بردیا تنها نشسته بود و ورقه‌های امتحانی رو تک به تک ورق میزد. تو چارچوب در وایستادم که متوجه حضورم شد و  گفت:

ـ اومدی؟ بیا آهو جان!

رفتم کنارش و بهم گفت:

ـ چون الان نماینده کلاس من شدی، دست راست منم محسوب میشی و قبل از اینکه من بیام سر کلاس، با این لیستی که پرینت گرفتی، حضور و غیاب بچها رو انجام میدی. بعدشم اینکه شمارتو بهم بده که بابت کارهای کلاسی که بخوام انجام بدم یا لیست گروه‌ بچها رو بخوای بهم بدی، باهم هماهنگ شیم.

اینقدر عادی اینو گفت که تو دلم گفتم شاید تمام کاراش از رو انسانیت و مهربونی باشه و چون از قبل اینکه بیاد مدرسه، منو شناخته...با من احساس نزدیک‌تری می‌کنه. سعی کردم خیال‌بافی توی ذهنم و کمتر کنم تا اگه یه موقع فهمیدم اون حسی که من دارم و بهم نداره، شکست عشقی نخورم. بابت این موضوع هم تو زندگیم، غصه نخورم. 

در جوابش منم شمارمو دادم که ذخیره کرد و بعدش با خنده ازم پرسید:

ـ خب حالا چی سیوت کنم؟؟ آهو عمادی یا آهوی پُر کرشمه( اشاره به آهنگ مارتیک)

خندیدم و گفتم:

ـ هر چی که خودتون صلاح میدونین.

شیطنت وار نگام کرد و گفت:

ـ باشه! 

داشت وسایلش و جمع می‌کرد که بی‌مقدمه پرسیدم:

ـ چرا من؟!

با تعجب نگام کرد که دوباره پرسیدم:

ـ منظورم اینه که چرا منو بعنوان نماینده کلاستون انتخاب کردین، وقتی اون همه دانش آموز داوطلب بودن؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل

بهم نگاهی انداخت و گفت:

ـ چون من دلم میخواست با تو بیشتر در ارتباط باشم تا بچه‌‌های دیگه...

خیلی ذوق کردم. مقنعه‌ام و روی سرم مرتب کردم که بازم گفت:

ـ البته اینکه شاگرد خوبی هستی هم بی‌دلیل نیست.

با ذوق گفتم:

ـ مرسی، ممنونم.

دیدم داره می‌خنده، گفتم:

ـ باز چیشده؟!

به صورتم اشاره کرد و گفت:

ـ چال گونه‌هات مشخص شد! می‌دونی که من چال گونه خیلی دوست دارم.

لبخندی زدم و گفتم:

ـ آره، گفته بودین.

کیفشو جمع کرد و گفت:

ـ خب دیگه بریم؛ الانه که همه برن و تو مدرسه بمونیم.

سریع گفتم:

ـ اگه میشه...

یهو وایستاد، شاید فکر کرد می‌خوام مخالفت کنم چون لبخند روی صورتش خشک شد اما سریع گفتم:

ـ اگه میشه اول من برم، چون امکانش هست خانوم مدیر یا یکی از معاونا ببینه و یه موقع...

وسط حرفم سرشو به حالت فهمیدن تکون داد و گفت:

ـ آره آفرین، به اینش فکر نکرده بودم. باشه تو برو سر کوچه منتظرم باش تا بیام.

بازم با لبخند گفتم:

ـ باشه.

با خوشحالی کوله‌ام روی دوشم گذاشتم و از مدرسه خارج شدم. واقعا باعث شد بعد از مدتها درونم احساس سرزندگی کنم و حس کنم که برای یکی خاص و مهمم. توجه کردن و ارزش قائل شدنش برام عجیب به دلم می‌نشست. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و یکم

یکم منتظرش شدم تا بالاخره اومد. سوار ماشین شدم و موقع بستن کمربند بازم به اطراف نگاه کردم. متوجه شدم که بردیا با تعجب بهم نگاه می‌کنه تا اینکه نتونست طاقت بیاره و پرسید:

ـ آهو میتونم یه سوال بپرسم؟

ـالبته..

ـ چجوری بگم؟؟! تو از کسی...میترسی؟

شاید از اینکه مدام اطرافم و میپاییدم که یه موقع آرمان یا حانیه منو نبینن، متوجه شده بود. نمی‌خواستم بهش دروغ بگم و گفتم:

ـ راستش...من...من پیش برادرم و زنداداشم زندگی می‌کنم و اونا خیلی آدمتی سخت گیر و...

و دیگه نتونستم بگم اونقدر بدن که زندگی رو برام جهنم کردن! بردیا خودش ادامه جملم و فهمید و حرفم و قطع کرد و با خنده گفت:

ـ متوجه شدم. یعنی داداشت اگه تو رو با من ببینه، فاتحه من خوندست؟ هان؟

منم خندیدم و گفتم:

ـ نه تنها فاتحه شما بلکه فاتحه منم خوندست!

بهم نگاهی کرد و گفت:

ـ تا وقتی پیش منی، به کسی اجازه نمی‌دم حرفی بهت بزنه که باعث ناراحتیت بشه آهو، حتی اگه اون آدم برادرت باشه!

حرفاش واقعا دلنشین بود و دلمو گرم می‌کرد. از اینکه یکی اینجور هوامو داشت و پشتم ایستاده بود و بخاطر من تمام سختیای این زندگی که یکیش برخورد با آرمان بود رو به جون خریده بود. نتونستم طاقت بیارم و با لبخند نگاش کردم و گفتم:

ـ آقای معیری شما...

یهو دیدم وسط حرفم بلند زد زیر خنده. از خندش منم خندم گرفت و گفتم:

ـ چیشده؟؟

همینطور که میخندید، گفت:

ـ آقای معیری چیه؟!! بردیا...

گفتم:

ـ آخه شما معلم و...

بازم حرفم و قطع کرد و گفت:

ـ تو کلاس معلمتم! الان بیرون از مدرسه‌ایم.

با اینکه برام سخت بود اما گفتم:

ـ باشه بردیا...از این به بعد میگم بردیا!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و دوم

بردیا خندید و گفت:

ـ آها، حالا شد! خب بگو چی میخواستی بگی؟

گفتم:

ـ میخواستم بگم که من خیلی خوشحالم از اینکه باهات آشنا شدم. بهم خیلی حس خوبی میدی!

با عشق و مهربونی نگام کرد و گفت:

ـ منم همینطور، خیلی خوشحالم دیدمت و واقعا ازت حس خوبی میگیرم. امیدوارم که این حس روز به روز بیشتر بشه! 

سرم و با تأیید تکون دادم که پرسید:

ـ خب آهو خانوم چی میخوری؟!

به ساعت نگاه کردم، نزدیک دو بود...با ترس گفتم:

_ نه من چیزی نمیخورم، باید...باید سریعتر برم خونه!

بردیا که متوجه شد برای چی ترسیدم، گفت:

ـ به برادرت بگو که کلاس جبرانی فیزیک داشتی! یا اگه میخوای من بهش زنگ بزنم و بگم

سریع گفتم:

_ نه خودم بهش میگم.

ولی تو دلم خدا خدا می‌کردم که امروز مثل بقیه روزا آرمان و حانیه جفتشون دیر بیان خونه، حوصله جواب پس دادن بهشون و ندارم. ناهار هم دیشب درست کرده بودم و رو بخاری بود و از این جهت دلشوره نداشتم.

بردیا گفت:

ـ خب پس میریم رستوران مورد علاقه من!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ باشه بریم!

ضبط ماشینش و روشن کرد و چندتا آهنگ جلو و عقب کرد و بعدش رو آهنگ آهوی پر کرشمه مارتیک وایستاد و رو بهم گفت:

ـ از این به بعد این آهنگ و فقط به یاد تو گوش میدم..

با شادی و برق چشمام بهش نگاه کردم زودتر از اون چیزی که فکر میکردم تو دلم جا باز کرد و عاشقش شده بودم. اصلا مگه می‌شد عاشق همچین آدمی نشد؟؟! از جنتلمن بودن واقعا هیچی کم نداشت...زیرلب همزمان با خواننده شروع به خوندن کرد:

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و سوم

ـ آهوی پر کرشمه اومد به پای چشمه...

ناز و نیاز لبهاش، لبهای خشک و تشنه...

قلبم و برد با یک نفس...

اسیر شدم تو این قفس...

دامن یار شکرشکن، دیوار دل آینه شکن...

اسمم از لبای بردیا چقدر قشنگ و گوش‌نواز بود...تا رسیدن به رستوران مورد علاقه بردیا برام آهنگ خوند...بعدش رو بهم گفت:

ـ ببین آهو کباب کوبیده اینجا فوق العادست...اومدی اینجا؟

تو دلم گفتم اینجا جاهاییه که ما خیلی وسعمون نمی‌رسه بریم...ولی رو بهش گفتم:

ـ نه، اولین بارمه...

با هیجان گفت:

ـ مطمئنم که عاشقش میشی!

منم با ذوق پیاده شدم و هم راستا باهاش وارد رستوران شدم. سرپرست خدمه‌ها که انگار میشناختش، با خوشحالی اومد سمتش و بهش دست داد و گفت:

ـ آقا بردیا خیلی خوش اومدین، بالاخره برگشتین؟!

بردیا خندید و گفت:

ـ آره دیگه اومدم...

بعدش همینطور که بهم نگاه می‌کرد گفت:

ـ اینطور هم که بنظر میاد، موندگار شدم.

بهش لبخند زدم که مرده گفت:

ـ خوش اومدین...بفرمایید بریم آلاچیق همیشگی... منو بیارم خدمتتون؟!

بردیا با اطمینان گفت:

ـ نه منو لازم نیست، همون غذای همیشگی رو با دوغ آبعلی برامون بیار!

مرده چشمی گفت و ازمون دور شد. واقعا جای باصفا و قشنگی بود و پشت فضای رستوران، یه حیاط بزرگ داشت که وسطش آبنما بود و دورتادورش آلاچیق بود. رفتیم و رو همون آلاچیقی که مرده بهش اشاره کرد نشستیم. بردیا رو بهم گفت:

ـ خب اینجارو چطور دیدی آهو؟

با ذوق گفتم:

ـ واقعا خیلی قشنگه!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و چهارم 

لبخندی زد و گفت:

ـ خوشحالم که خوشت اومده!

پرسیدم:

ـ یه سوال بپرسم؟

خندید و گفت:

ـ دوتا سوال بپرس!

همینجور که می‌خندیدم گفتم:

ـ شما قبلاً جای دیگه زندگی میکردین؟ آخه اون مرده گفت که بالاخره برگشتید!

گفت:

ـ من چند سالی میشه که جنوب تو مدارس محروم تدریس می‌کردم.

با تعجب پرسیدم:

ـ واقعا ؟!!

سرشو تکون داد و گفت:

ـ آره منتها چون مادرم خیلی اصرار داشت که باید ازدواج کنم و نوه‌اش و ببینه، اینقدر زیر گوشم خوند و ناله کرد تا مجبور شدم برگردم. در واقع چند روز پیش، یعنی همون روزی که سر خاک مادرت دیدمت، تازه برگشته بودم و راستش...

همین لحظه گارسون غذاها رو آورد که باعث شد حرفش ناتمام بمونه! بعد گذاشتن سینی و رفتنش، با کنجکاوی پرسیدم:

ـ راستش چی؟!

با لبخند نگام کرد و گفت:

ـ از مادرم خیلی ممنونم که بهم اصرار کرد تا برگردم چون باعث شد که با تو آشنا بشم. 

دوباره گونه‌هام قرمز شد اما واقعا از درون قلبم احساس شادی می‌کردم و دلم میخواست که این خوشی ادامه دار باشه! غذامونو با آرامش خوردیم و راجب علایق و سلایق شخصی باهم حرف زدیم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم تا اینکه بردیا به ساعتش نگاه کرد و من مثل فشنگ از جا پریدم!!! بردیا با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ چی‌شد؟؟

با استرس گفتم:

ـ خیلی دیرم شد!! داداشم اگه بفهمه، منو می‌کشه!

بردیا با اخم نگام کرد و با جدیت گفت:

ـ بیخود می‌کنه ، مگه شهر هرته؟؟

با التماس رو بهش گفتم:

ـ خواهش میکنم میشه بریم؟؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و پنجم

بردیا هم سریع بلند شد و گفت:

ـ بریم!

رفت حساب کرد و برای اینکه من بیشتر از این استرس نگیرم، منو رسوند سر کوچه. از کوچه تا خونه رو با سرعت میگ میگه رفتم و دیدم در کمال تعجب کسی خونه نیست! یه نفس راحت کشیدم...از بس دویده بودم، قلبم داشت میومد تو دهنم. کیفم و گذاشتم کنار تختم و خودمو روی تخت ولو کردم...به امروز فکر کردم! به اینکه چقدر کنار بردیا بعد مدتها احساس خوشحالی کردم. امید داشتم که زندگی حداقل این خوشی رو ازم نگیره.

( دو هفته بعد )

ارتباط منو بردیا روز به روز صمیمانه تر از قبل شد و طبق چیزایی که بهم گفت، قرار شد تو مدرسه اصلا به روی هم نیاریم اما بازم اونقدر بهم محبت می‌کرد و سر کلاس بهم توجه می‌کرد که از چشمای خیلیا این موضوع دور نمی‌موند! هر شب بهم با یه جمله قشنگ شب بخیر می‌گفت و به وقتایی به بهونه کلاس جبرانی، آرمان و حانیه رو میپیچوندم و باهاش می‌رفتم بیرون. تقریبا همه جا برام یه خاطره خوب ساخت! شهربازی، کافه، مرکز خرید و جاهای دیدنی...اینقدر خوشحال بودم که انگار پاهام از روی زمین بریده شده بود و تو آسمونا راه می‌رفتم تا اینکه یه روز اتفاقی که ازش می‌ترسیدم، سرم اومد! مثل اینکه یکی از مشتریای مغازه حانیه میبینه که من دارم از ماشین بردیا پیاده میشم و به حانیه میگه و حانیه هم طبق معمول این خبر رو به گوش آرمان می‌رسونه! اون روز وقتی رفتم خونه دیدم که حانیه و آرمان در کمال آرامش روی مبل نشستن و منم از همه جا بی‌خبر، با شادی رفتم خونه و بهشون سلام کردم و سریع گفتم:

ـ الان ناهار و آماده میکنم.

آرمان با جدیت گفت:

ـ بیا اینجا!

قلبم لرزید! یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟! با ترس رفتم تو هال و با تته پته گفتم:

ـ چ...چیزی شده؟

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و ششم

آرمان از جاش بلند شد. دستاشو پشت کمرش گره زده بود. بهم نزدیک و نزدیکتر میشد.  اینقدر رفتم عقب تا به دیوار پشت سرم برخورد کردم. یهو دیدم از پشت کمرش، کمربندش و آورد بالا و کوبید تو صورتم. اونقدر جاش روی صورتم می‌سوخت که پخش زمین شدم. بعدش با فریاد گفت:

ـ تو چطور جرئت می‌کنی ما رو بپیچونی و با پسر غریبه اینور اونور بری؟؟ هان؟؟

یدونه دیگه خوابوند تو گوشم و گفت:

ـ که کلاس جبرانی داشتی آره؟؟! کل محل دارن راجبت حرف می‌زنن. با کی میری؟؟ اون طرف کیه؟؟ بگو بیا الان نجاتت بده دیگه!!

موهامو می‌کشید و با دست دیگه‌اش مشت میزد تو صورتم. تمام وجودم درد گرفته بود و اصلا بهم اجازه توضیح دادن نمی‌داد. و جالب اینجا بود حانیه پاشو رو پاش گذاشته بود و به این صحنه خیره شده بود و دم نمی‌زد. خلاصه اینقدر کتکم زد که خودش خسته شد! از جاش بلند شد و دستشو سمتم دراز کرد و گفت:

ـ گوشیتو بده به من!

از گوشه لبم خون میومد و اصلا نمی‌تونستم حرف بزنم اما با چشمام به کیفم اشاره کردم. رفت سراغ کیفم و گوشیو از توش درآورد و  رو بهم گفت:

ـ برو گمشو تو اتاقت، ریختتو نبینم.

داشت می‌رفت سمت اتاقش که رو کرد سمت من و با حالت تهدید گفت:

ـ از این به بعدم مدرسه تعطیله، میتمرگی تو خونه و هیچ جا نمیری!

بعدشم رو کرد سمت حانیه و گفت:

ـ در اتاقم قفل کن.

حانیه بالاخره از روی مبل بلند شد و بالا سرم وایستاد و گفت:

ـ همینو میخواستی؟! پاشو دستتو بده به من کمکت کنم صورتتو بشوری!

ترجیح میدادم بمیرم تا دست کمک اینو بگیرم. چشمام از درد سرم تار میدید...به زور خودمو از جام بلند کردن و رفتم سمت دستشویی...خودمو وقتی تو آینه دستشویی دیدم، وحشت کردم. به وره صورتم کلا کبود شده بود و گوشه لبمم کامل زخم شده بود. دوباره بردیا اومد تو ذهنم...کاش الان پیشم بود و منو از این جهنم نجات می‌داد اما اونقدر دوسش داشتم که دلم میخواست بیخیالم بشه و خودشو با آرمان درگیر نکنه...دلم نمی‌خواست آرمان بلایی سرش بیاره.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و هفتم

با دلی پر از غم، سعی کردم آروم صورتم بشورم تا دردم نگیره! وقتی از دستشویی اومدم بیرون حانیه مثل نگهبان دم در منتظرم ایستاده بود! رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم. حانیه گفت:

ـ درو قفل نمیکنم آهو؛ ولی تا وقتی آرمان خونست سعی کن از اتاقت بیرون نیای تا عصبانیتش بخوابه!

جوابشو ندادم که درو بست...تو دلم با خدا دعوا می‌کردم و می‌گفتم که چرا منو وسط یه رویای قشنگ بُرد و اینجوری از وسط اون رویا کشوندتم بیرون؟؟ مگه من چیکار کرده بودم؟؟ فقط عاشق شده بودم و کنار بردیا بهترین حس جهان و داشتم تجربه می‌کردم که برادرم اونم برام زیادی دید. آخه گفت مدرسه هم نرم! مگه میشه؟؟! من عاشق درس خوندنم، حالا  کسی که عاشقش هم شده بودم، معلمم بود...چطور می‌شد که نرم مدرسه؟!! یه چند روز بگذره و وضعیت صورتم عادی بشه سعی میکنم دوباره باهاش حرف بزنم و راضیش کنم تا از این حرفش برگرده! 

( چهار روز بعد )

بردیا

ارتباطم با دختر چال قشنگ تازه گرم شده بود و بهم عادت کرده بودیم که یهو، برای چند روز بدون اینکه بهم خبر بده، غیبت کرد. از مدیر هم پرسیدم، کسی خبری ازش نداشت...به تلفنش بارها زنگ زدم و خاموش بود. کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که نکنه اون برادر دیوانه‌اش بلایی سرش آورده باشه!!! آخه دیروز هم رفتم سر کوچشون و از صبح تا غروب اونجا تو ماشین منتظر شدم تا ببینم میاد بیرون یا نه اما بجز برادرش و زنداداشش کسی از خونه بیرون نیومد. خیلی نگرانش بودم و دلمم براش خیلی تنگ شده بود!! امروز تصمیم گرفتم به بهونه‌ی دادن جزوه‌هاش برم دم خونشون...هرچی باداباد.

به آرش سپرده بودم که راجب برادرش تحقیق کنه و آرش گفته بود که یه مفت خوره به تمام عیاره و کلی هم بدهی بالا آورده و پارسال یه چند روزی هم رفته زندان که با ضمانت آزاد شده. اینجوری هم که آرش پیگیر شده بود گفت که در کل آدم درستی نیست.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و هشتم

بعد از مدرسه یه تایمی منتظر موندم تا برادرش از خونه خارج بشه و برم دم در تا بفهمم کجاست و چیکار می‌کنه!! خیلی منتظر موندم تا رفت و منم بدون معطلی از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در خونشون و چند بار زنگ زدم تا بالاخره اومد و درو باز کرد!! چیزی می‌دیدم و باور نمی‌کردم!!! این دختر زیبا، چه بلایی سر صورتش اومده بود ؟؟ چرا اینقدر کبود شده بود؟؟! با ترس پرسیدم:

ـ آهو صورتت چیشده؟؟

آهو هم با ترس به اطرافش نگاه کرد و گفت:

ـ بردیا چرا اومدی اینجا؟؟ توروخدا از اینجا برو! نمی‌خوام آرمان ببینتت و مشکلی برات پیش بیاد! خواهش میکنم.

با حرص گفتم:

ـ پس کار اون برادر عوضیته؟؟ کجاست؟؟

همینجور که دندوناش از ترس بهم برخورد می‌کرد گفت:

ـ بردیا خواهش میکنم؛ توروخدا برو! نمی‌خوام بلایی سرت بیاد!

که یهو به پشت سر من نگاه کرد و گفت:

ـ داداش!!

برگشتم و دیدم برادر لاتش با توپ پر اومده سمتم و میگه:

ـ تو با چه جرئتی میای دم خونه ما؟؟!

داشت مشتش و می‌کرد تو صورتم که من پیش دستی کردم و مچشو محکم گرفتم و پیچوندم و تا جون داشتم فشار دادم. داداش رفت هوا...آهو اومد بیرون و گفت:

ـ بردیا توروخدا ولش کن! 

با اصرار آهو بالاخره دستش و ول کردم و گفتم:

ـ تو این دختر و به این حال و روز انداختی؟؟ برای چی؟؟ چرا دیگه نمیاد مدرسه؟!

وقتی آه و نالش تموم شد، گفت:

ـ به تو چه ربطی داره؟! اصلا تو کی هستی؟؟ 

یقشو گرفتم و گفتم:

ـ من کسیم که اگه اراده کنم، میتونم تو سیم ثانیه بفرستمت به همون زندانی که ازش اومدی آقای آرمان عمادی!

یهو از تعجب شاخ درآورد! انتظارش و نداشت من راجبش اینارو بدونم! محکم دستم و کشید و رفت سمت آهو و گفت:

ـ ببینم پدر سوخته تو اینارو بهش گفتی؟!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...