نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 مرداد نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: عشقی زیرِ خاکستر نام نویسنده: غزال گرائیلی مقدمه: آن یک نفر گاهی همه زندگیم هست. برای همین است که دلم برای همان یک نفر تنگ میشود. این روزها بار بزرگی بر شانههایم نشسته، باری که بیشتر از توان شانههایم است. مثل الان که تنها در کنار تو نشستهام اما از فاصله صد هزار کیلومتری به من نگاه میکنی!...به من با چشم دلت نگاه کن؛ ببین که دستانت، حضورت را کم دارم. این روزا عذاب میکشم اما وقتی کنارمی عذاب کشیدنم گناه نیست. حتی اگر قرار باشد تا به اَبد با نگاهت شکنجهام کنی، شکنجه اشتباه نیست! خلاصه رمان: یکی از روزهای سرد زمستون، آهو قهرمان زندگیش رو پیدا میکنه و فکر میکنه که تمام روزای سختی و تنهایی که توی خانواده گذرانده، تموم شده اما نمیدونه که دست روزگار براش چه سرنوشتی رقم زده و زمانی که فکر میکنه خوشبختی مسیر رو براش هموار کرده، با موج عظیمی از اتهامات و... شرکت کنندهی مسابقه رمان نویسی ویرایش شده 22 شهریور توسط QAZAL 10 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بنیانگذار نسترن اکبریان 865 ارسال شده در 6 مرداد بنیانگذار اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت اول بازم پنج شنبه شده بود و وقتی اون رسیده بود که برم پیش تنها رفیق این روزای خودم و باهاش درد و دل کنم. مادر عزیزم که خیلی زود تنهام گذاشت! اگه الان زنده بود، شاید خیلی از دردهایی که الان میکشیدم نبود چون میتونستم از درد دلام بهش بگم و میدونستم اونقدری دوسم داشت که اجازه نمیداد کسی بهم بگه بالای چشمت ابروئه. وقتی فقط یازده سالم بود، مادرم بابت توموری که توی سرش داشت از دنیا رفت و پدرم هم سالش نشده، یه زن دیگه بُرد و منو کنار برادر بزرگم، آرمان گذاشت. هیچوقت هم دیگه سراغمون نیومد و بهمون سر نزد! و هر بار که خواستم ببینمش و بهش زنگ زدم، تلفنم و جواب نداد و چند سال پیش خطش و به کل عوض کرد. از فامیلای پدریمون میشنیدم که پدر زنش اونو رییس یه رستوران توی تهران کرده و از شهرمون رفته. واقعا بعضی اوقات عقلم قبول نمیکنه که چه اتفاقی میفته یه پدر اینجوری بچهاشو پشت سرش میذاره و حتی سالی یکبار هم سراغی ازشون نمیگیره! بعد از مرگ مامان، تنهای تنها شدم. آرمان کلا یه آدم عصبی و خیلی سخت گیری بود که نمیذاشت من یه قدم هم پامو کج بذارم و ازدواجش با دخترعموم، حرفایی که اون دختر پشت سرم میزد و پیاز داغ اضافه کردن بهش، باعث شد که نسبت بهم بدبین بشه. خودشم که بعد از مرگ مامان، دو سه تا زمینی که ازش برامون مونده بود و از طریق قمار و بدهیهایی که داشتیم، بهباد داد و الان یجورایی با علافی زندگیمون میگذروندیم و خرج زندگیمون یجورایی با مغازه لباس فروشی زنداداشم، حانیه تأمین میشد و آرمان بخاطر این موضوع هم که شده، جرئت نداشت رو حرف حانیه حرفی بزنه. امروزم طبق معمول با کلی خواهش و تمنا از جانبه خواستم هوامو داشته باشه تا برم سر خاک مادر و بعدش برگردم و اونم بعد از کلی مخالفت کردن، بهم گفت که تا قبل از اینکه آرمان بیاد خونه و بابت نبودن من قشقرق بپا کنه، برگردم و منم بهش قول دادم که زودی برمیگردم. هوا نم نم بارون گرفته بود. از سر کوچمون یه دسته گل گلایل خریدم و راه افتادم. از بس تو خونه حبس بودم، اومدن سر خاک مادرم برام مثل رهایی از یه بند عمیق بود و یجورایی باعث خوشحالیم شده بود که میتونستم یکم تو هوا آزاد تنها راه برم و نفس بکشم. 7 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت دوم رسیدم پیش قبر مادرم...با گریه به اسمش روی این سنگ یخ خیره شدم و بغضم و رها کردم. کنار سنگ قبرش نشستم و گفتم: ـ خیلی دلم برات تنگ شده مامان قشنگم! بعد از تو دیگه زندگیم هیچ معنا و رنگی نداره. این روزا اینقدر زندگیم و برام جهنم کردن که فقط آرزو میکنم، من بیام پیشت و از این همه دردی که میکشم خلاص بشم. اشکام و پاک کردم و به آسمون خیره شدم و گفتم: ـ میدونم اگه تو بودی، اصلا نمیذاشتی آرمان و حانیه باهام اینجوری رفتار کنن. درسته مریض بودی اما همون سایه مریضیت، پناه قلب من بود! کاش خدا تو رو ازم نمیگرفت. با هق هق، روبان دور گلها رو باز کردم و اونا رو سر خاک پرپر کردم. دستامو سمت آسمون بلند کردم و شروع به خوندن فاتحه کردم و تو دلم از مادر خواستم برام دعا کنه تا از این بند بالاخره رها بشم. ( بردیا ) واقعا راسته که میگن هیچ جا شهر خود آدم نمیشه! حتی بوی هوای شمال هم با جنوب فرق میکرد... آهنگ شمالی که توی ماشین پلی شده بود و زیاد کردن و شیشه ماشین و آوردم پایین تا از هوای پاک شهر خودمون لذت ببرم. در واقع مامان اصرار کرده بود برگردم. حدود شش سالی میشد که تو یه منطقه محروم سیستان و بلوچستان به بچهها درس میدادم و بعد از فوت بابا، کیان برادر بزرگم و مامان خیلی اصرار داشتن که برگردم و میگفتن بهم که بدون من خیلی تنهان اما من عاشق ماجراجویی بودم و حدود شش سال از خونه و شهر خودم دور شدم ولی این اواخر مامان مدام بهم زنگ میزد و گلایه میکرد که فشارش مدام بالا و پایین میکنه و یه روز خدایی نکرده میمیره و عروسی منو نمیبینه! بهرحال این حرفاش دلمو به درد آورد و تصمیم گرفتم برگردم. 7 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت سوم خواستم قبل از برگشتن به خونه، برم سر خاک و با پدر هم یکم صحبت کنم. بهرحال حق بزرگی گردنم داشت و معلمی رو من از اون یاد گرفته بودم. تو راه بودم که کیان، برادر بزرگترم، بهترین رفیق زندگیم...کسی که همهجوره و همهجا پشتم بود، بهم زنگ زد. با خوشحالی جواب دادم: ـ سلام بر آقا کیان گُل! میان خندید و گفت: ـ میبینم که هنوزم مثل قبلاً زبون داری! منم خندیدم و گفتم: ـ برادر من از رو همین زبون خودم دارم پول در میارم. کیان گفت: ـ بله بله میدونم! بر منکرش لعنت...خب کجایی؟!! نرسیدی هنوز؟ سر فرعی پیچیدم و گفتم: ـ چرا تو شهرم ولی قبل اومدن به خونه خواستم اول برم سر خاک بابا یه فاتحه بخونم. خیلی دلم براش تنگ شده! کیان گفت: ـ کار خوبی میکنی! بعدش لطفا سریعتر بیا خونه که این مادرت از هفت صبح ما رو بیدار کرده که برای اومدن آقا بردیا، ضیافت بزرگ ترتیب بدیم! خندیدم و گفتم: ـ مامان همیشه عاشق این شلوغ کاریاست! کیان مرموزانه خندید و گفت: ـ تازه بهت بگم که یکسری برنامهها هم برات داره!! میدونستم منظورش چیه! مامان مدام از عروس و عروسی گرفتن باهام حرف میزد. حالا که برگشتم تا برام زن نگیره، ولکن ماجرا نیست. اما من نمیخواستم مادرم برام زن انتخاب کنه! دلم میخواست اون حس عاشقانه که همیشه راجبش حرف زده میشه رو خودم احساس کنم و بعدش خودم شریک زندگیم رو انتخاب کنم. بنابراین گفتم: ـ اون برنامهها رو من اثر نداره داداش! کیان بازم خندید و گفت: ـ میدونم بابا؛ بهش گفتم که مرغ تو هم یپا داره. 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 6 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد پارت چهارم از صمیم قلبم به داشتن همچین برادری که پشتمه و همیشه هوامو داشته، افتخار کردم! با ذوق گفتم: ـ داداش؟ کیان گفت: ـ جانم؟ ـ چقدر خوبه که هستی! کیان خندید و گفت: ـ بسته بچه! کمتر زبون بریز! خندیدم و کنار قبرستون پارک کردم و یهو چشمم به یه دختری افتاد که صورتش عین فرشتهها بود. یه پیراهن بلند قرمز با چکمه قهوهایی داشت و با گوشه شالش آروم اشکاشو پاک میکرد. نمیدونم چرا ولی چند دقیقه مات و مبهوت قیافش شدم و ناخودآگاه ضربان قلبم رفت بالا و احساس گرمای شدیدی در قفسه سینهام داشتم. آروم زیر لب گفتم: ـ چقدر خوشگله! کیان از پشت خط گفت: ـ بردیا؟؟ چرا حرف نمیزنی؟؟ چی داری میگی؟؟ کی خوشگله؟؟ ماشین و خاموش کردم و گفتم: ـ داداش! کیان با ترس گفت: ـ چیشد بچه ؟! نصفه جونم کردی!! گفتم: ـ فکر کنم عروس آینده مامان و پیدا کردم. کیان با تعجب پرسید: ـ چی میگی؟! از ماشین پیاده شدم و گفتم: ـ بعداً بهت زنگ میزنم و سریع گوشی رو قطع کردم. قطعه قبری که کنارش نشسته بود، با قطعه قبری پدر خدابیامرزم حدود ده قدم فاصله داشت. دلم میخواست باهاش حرف بزنم، بنابراین باید یه بهانه پیدا میکردم. بهش میخورد بچه مدرسهایی باشه ولی واقعا اینقدر صورت قشنگی داشت که آدم نمیتونستم چشم ازش برداره! 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 7 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد پارت پنجم رفتم کنار قبر بابا نشستم. یجوری هم نشستم تا بتونم قیافه اون دختر رو ببینم! خدا واقعا چه چیزی خلق کرده بود. اما خیلی غمگین بنظر میرسید. اشکش دلمو به درد آورده بود. یه فاتحه برای بابا خوندم و یهو دیدم که اونم سرش و آورد بالا و برای یه لحظه نگاهم توی نگاهش گره خورد ولی سریع نگاهش و دزدید. نمیدونستم چجوری باید خودمو بهش نزدیک میکردم. هیچ ایدهایی هم به ذهنم نرسید . بدجوری به دلم نشسته بود...تو دلم به خودم خندهایی زدم و گفتم که پس قسمت بوده که تو قبرستون عشق زندگیت و ببینی آقا بردیا! حس کردم اینقدر از نگاهم آزرده شد که سریعا از جاش بلند شد و رفت...یکم مکث کردم و منم بعدش سوار ماشین شدم و دنبالش رفتم. میخواستم ببینم که آدرس خونش کجاست! همینطور داشتم تعقیبش میکردم که گوشیم زنگ خورد. برداشتم: ـ بفرمایید؟ صدای یه خانوم تو گوشم پیچید: ـ سلام وقتتون بخیر ، ببخشید آقای بردیا معیری؟ با تعجب گفتم: ـ خودم هستم منتها شما رو بجا نیوردم! خانومه خندید و گفت: ـ حق دارین، راستش من مدیر دبیرستان دخترانه عترت، بابازاده هستم. اگه یادتون باشه، پارسال هم بابت درس فیزیک بچههای پشت کنکوری بهتون زنگ زده بودم و گفتیم که جنوب هستین. از یکی از خانومایی که تو خیریه مادرتون مشغول فعالیت هست، پرسیدیم و گفتن مثل اینکه برگشتید! مدرسهها خیلی بهم زنگ میزدن و واقعیت هنوز هم یادم نیومده بود که کیه! اما از کار مامان تعجب نکردم. بهرحال پسرش برگشته بود پیشش و تا کل شهر و از این موضوع خبردار نمیکرد، ولکن ماجرا نبود! خانومه ادامه داد: ـ میخواستم اگه امکانش هست، بابت درس فیزیک امسال مدرسمون باهاتون قرارداد ببندم چون فعلا ما یدونه معلم فیزیک داشتیم که بخاطر شرایط بارداریش، فعلا نمیتونه بیاد مدرسه! 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت ششم همونطور که اون دختر و تعقیب میکردم، گفتم: ـ باشه راجبش فکر میکنم خانوم بابازاده! خانوم بابازاده که از صداشم مشخص بود کلی ذوق کرده، گفت: ـ امیدوارم که قبول کنیم آقای معیری؛ تو مدرسه ما جای معلمی مثل شما کمه. نخواستم خوشحالیش و خراب کنم ولی فکر نمیکنم که کار و قبول کنم چون مدرسشون غیر دولتی بود و من اصولا مدارس دولتی تدریس میکردم. حالا باز باید حضوری برم مدرسه و با طرف صحبت کنم تا قانع بشه و دنبال معلم دیگه برای مدرسش برگرده...تو همین گیر و دار که داشتم شماره طرف و سیو میکردم، دختره رو کم کردم...انگار آب شد و رفت زیر زمین...با عصبانیت زدم به فرمون و زیرلب گفتم: ـ به خشکی شانس. اما این دختر هر کی بود ذهنم و بدجور به خودش مشغول کرده بود و به هیچ عنوان ازش نمیگذاشتیم و زیر زمین هم میرفت، پیداش میکردم. صورت خوشگلش انگار هنوز جلوی چشمامه... رفتم شیرینی فروشی معروف شهرمون و به دوکیلو شیرینی گرفتم و بالاخره رسیدم خونه! نمیخوام دروغ بگم اما واقعا دلم برای کوچه و خونمون، خصوصا اتاقم تنگ شده بود. و الان احساس خوبی داشتم که اینجام...چند تا بوق زدم و مش قربون با سرعت اومد و در رو باز کرد و با دیدن ماشین من با ذوق گفت: ـ آقا بردیا شمایین؟؟ خندیدم و شیشه ماشین و دادم پایین و گفتم: ـ خودمم مش قربون؛ نمیخوای درو باز کنی؟ مش قربون با خوشحالی درو باز کرد و گفت: ـ خوش اومدین آقا، صفا آوردین...بفرمایید داخل لطفاً! بعدش با فریاد رو به خونه گفت: ـ بیاین بیاین...آقا بردیا اومدن! از حرکاتش خندم میگرفت...هنوزم عین گذشته بود ولی چروک صورتش کمی بیشتر شده بود. وقتی من و کیان بچه بودیم بعنوان باغبون خونمون استخدام شد و کارای هرس درخت و رسیدن به باغچه رو انجام میداد. بینهایت هم آدم دوست داشتنی بود. ویرایش شده 8 مرداد توسط QAZAL 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد پارت هفتم وقتی ماشین و بردم داخل، همهی اعضای خانواده اومدن استقبالم... کیان ، زنداداشم( زن کیان) ، مامان و فخری خانوم( آشپز خونمون) چند دور برای همشون بوق زدم و ماشین و گوشه حیاط پارک کردم. مامان اصلا اجازه نداد از ماشین پیاده بشم و خودش اومد و در ماشین و باز کرد و منو غرق در آغوش و بوسه کرد...منم بغلش کردم...خیلی دلم براش تنگ شده بود! اشکاش و پاک کردم و گفتم: ـ مامان چرا اینجوری گریه میکنی آخه؟؟! ببین برگشتم...دیگه پیشتم... مامان با گریه میگفت: ـ خدا این روزم بهم نشون داد، واقعا شکر..مروتت و ببینم دیگه چیزی نمیخوام. سرش و بوسیدم و همین لحظه میان با خنده اومد جلو و گفت: ـ همینجوری اینقدر لوسش کردی دیگه مامان خانوم!! نگاه کن توروخدا، چجوری هم داره برای پسرش اشک میریزه. مامان با دست آزادش، کیان هم بغل کرد و گفت: ـ پسرم تو که خودت میدونی من چقدر منتظر... کیان با خنده حرفش و قطع کرد و گفت: ـ میدونم مامان، دارم شوخی میکنم! کدوم یکی از ماها دلمون واسه این بزغاله تنگ نشد؟! همه ما هم خندیدیم و مش قربون گفت: ـ آقا اینقدر خوشحال شدم به امام زمان انگار پسر خودم از راه دور و دراز برگشته! پشت بندش فخری خانوم با اسپند اومد سمتم و گفت: ـ ماشالا هزار ماشالا خوشتیپ تر از قبل هم شده! چشم نخوری پسرم! چندتا سرفه کردم و گفتم: ـ مرسی فخری خانوم، ولی دودش رفت تو دماغم! فخری خانوم اما ولکن نبود و به کار خودش ادامه میداد و مامان هم میگفت: ـ اشکال نداره مادر، برای کوری چشم حسوده! 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد پارت هشتم همین لحظه پریسا همسر کیان هم اومد نزدیک و دستش و سمتم دراز کرد و گفت: ـ خوش اومدی بردیا جان... بهش دست دادم و گفتم: ـ ممنونم! راستش از همون اول هم که پریسا وارد خونمون شد، بابا با ازدواجش با کیان راضی نبود اما مامان اصرار داشت که باید این وصلت صورت بگیره چون پریسا از خانواده با اصل و نسب بود و یه شرکت به نامش بود و کیان الان رییس همون شرکت بود ولی من تو چشمای داداشم هیچوقت اون خوشی و خوشبختی رو ندیدم. پریسا در کل دختر مغرور و خودخواهی بود و یجورایی با آدمای خونه مثل فخری خانوم و مش قربون عین زیردستاش رفتار میکرد این رفتارش به مزاج من و کیان اصلا خوش نمیومد. قبل از اینکه از اینجا برم بابت این موضوع چندین بار بهش تذکر دادم...اما متأسفانه انگار به دیوار میگفتم...در کل شخصیتی داشت که همه جوره باید حواسمون بهش میبود و خیلی به دل نمینشست و سعی داشت تو هر چیزی هم دخالت کنه که اگه من تو جمعی بودم بهش این اجازه رو نمیدادم و فقط به حرمت کیان، تو خیلی از بحثا ساکت میشدم. چون نمیخواستم برادرم بیشتر از این ناراحت بشه! مامان همین لحظه گفت: ـ بریم داخل...حتما خیلی خسته شدی پسرم! گفتم: ـ خیلی خسته شدم مامان اما الان اگه از اون باقلواها برام درست میکردی، خستگی از تنم در میرفت. مامان خندید و فخری خانوم گفت: ـ خانوم از وقتی فهمید شما دارین میاین، خودش دست به کار شد و شام امشب و هر چیزی که شما دوست دارین و درست کرد...اول از همه هم باقلوا رو درست کرد. مامان و محکم بغل کردم و گفتم: ـ عشق منی! ولی کاش خودتو اینقدر خسته نمیکردی! مامان گفت: ـ چه خستگی مادر! با جون و دل برات درست کردم وقتی فهمیدم داری میای! روی مبل نشستم و فخری خانوم گفت: ـ پس من برم باقلوا و چایی رو بیارم! گفتم: ـ بیار فخری خانوم که خیلی گشنمه! 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد پارت نهم پریسا پاشو روی پاش گذاشت و ازم پرسید: ـ خب بردیا، چطور میگذره؟! گفتم: ـ خوبه خداروشکر؛ الان که پیش خانوادمم داره عالی میگذره! زیرلب آروم و با خنده گفت: ـ حالا نمیدونی مادرجون چه خوابی برات دیده! کیان یهو قیافش جدی شد و رو بهش گفت: ـ پریسا!! مامان رو به کیان گفت: ـ اشکال نداره پسرم! بهرحال که باید بهش بگم...تازه بنظرم دیر هم شده! همین لحظه فخری خانوم، چایی ها رو آورد و و من همونطور که چایی رو از توی سینی برمیداشتم، گفتم: ـ قضیه چیه؟ مامان گفت: ـ پسرم راستش خواستم برسی تا بهت بگم اما بنظرم الان بهترین موقعیته! به کیان نگاه کردم که اونم شونهاشو انداخت بالا و بعدش مامان گفت: ـ یکی از دوستای من تو خیریه که این روزا شریک منم شده، یه دختر داره که ارشد گرافیک داره و برای خودش کار میکنه و مستقله و بینهایت هم خوشگله هم خوش قد و بالاست، کمتر از پریسا جانم نباشه، واقعا خوبه! مطمئنم که تو هم ببینیش یک دل نه... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ مامان راجب این موضوع فکر کنم خیلی باهم صحبت کردیم، مگه نه؟! کیان بعد حرف من گفت: ـ منم همینو بهش گفتم اما مامان خانوم بازم حرف خودشو میزنه. مامان اینبار با جدیت گفت: ـ میدونم پسرم اما منم دلم میخواد عروسی تو رو ببینم! با یه دختری که در شان خودته! جملش که تموم شد گفتم: ـ اما من میخوام همسر آیندمو خودم انتخاب کنم! یهو همشون زیر چشمی نگام کردن و پریسا پرسید: ـ ببینم نکنه تو خودت... لبخندی زدم و گفتم: ـ امروز پیداش کردم! 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد پارت دهم کیان هم خندید اما مامان با جدیت پرسید: ـ کجا؟؟ کی هست؟؟ چاییمو گذاشتم رو میز و یه گاز از باقلوا زدم و گفتم: ـ نمیدونم کیه اما تو قبرستون دیدمش! مامان چشم غرهایی بهم داد و گفت: ـ خدا بهم صبر بده! خندیدم و گفتم: ـ جدی میگم...رفته بودم سر خاک بابا، دیدمش! حتی به کیان هم همون لحظه گفتم که عروس آیندت و پیدا کردم. مامان گفت: ـ ولی آخه من به خانواده اون دختر قول دادم، برای فردا شب شام... وسط حرفش بلند شدم و گفتم: ـ مامان جون من خیلی خستم... هر وقت خودم باهاش آشنا شدم و فهمیدم کیه، با شما هم آشناش میکنم. داشتم میرفتم سمت اتاقم اما صدای مامان میشنیدم. داشت رو به کیان میگفت: ـ این پسر آخرش منو دق میده! کیان جان مادر، توروخدا تو باهاش صحبت کن. زشته جلوی مردم...بهشون قول دادم! کیان هم با جدیت گفت: ـ مامان تو مگه بردیا رو نمیشناسی؟؟ من که بهت گفتم سرخود کاری نکن! خودت گیر دادی که آره دختره خوبه و میخوام برای بردیا درستش کنم... دیگه بقیه حرفاشون نشنیدم و در اتاق رو بستم و لم دادم روی تخت! اتاقم مثل همون آخری باری بود که اینجا بودم هیچ تغییری داخلش انجام ندادن. پرده اتاق طبق معمول کنار زده بود...چون همیشه دلم میخواست نور داخل اتاقک باشه و عاشق ویو بالکنم بودم. شاید به روی خودم نمیآوردم اما واقعا دلم برای اتاقمم تنگ شده بود! چشمم به عود لالیک روی میزم افتاد و سریعا روشن کردم. عادت داشتم با بوی عود بخوابم. چشمام و بستم و به یاد صورت اون دختر فرشتهایی که حتی اسمش هم نمیدونستم خوابیدم. 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد پارت یازدهم ( آهو ) داشتم با مامان درد و دل میکردم که یه پسره اومد روبروم نشست. بینهایت نگاهم میکرد اما نگاهاش برام آزاردهنده نبود، یه پسر خیلی خوشتیپ و قد بلند...فقط از این میترسیدم یکی ببینه و به گوش آرمان برسونه! اون موقع دیگه فاتحهام خونده بود. بنابراین سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت خونه. انگار هوا هم دلش غم داشت و هر لحظه نزدیک بود سیل بیاد...توی مسیر حانیه هم مدام بهم پیام میداد که زود برم خونه! با سرعت از خیابونا میگذشتم تا برسم...وقتی رسیدم، آرمان هنوز نیومده بود. یه نفس عمیق کشیدم و درو با کلید باز کردم. حانیه طبق معمول با غرغر اومد سمتم و دست به کمر وایستاد و ازم پرسید: ـ تا الان داشتی تو قبرستون چیکار میکردی؟ بدون کوچیکترین حسی بهش نگاه کردم و گفتم: ـ داشتم با مادرم حرف میزدم حانیه! دلم خیلی براش تنگ شده بود! ـ بجای اینکه با مرده حرف بزنی یکم براش خیرات بده! اینجوری بیشتر هم ثواب میکنی! جوابشو ندادم و لباسم و پوشیدم و رفتم تو اتاقم...یهو یاد نگاه اون پسره افتادم. انگار قلبم داشت از سینه درمیومد! سریع تو آینه به خودم نگاه کردم و پرسیدم: ـ به خودت بیا آهو! حانیه از اونور داد و بیداد میکرد: ـ آهو بیا، شام امشب و آمادهکن! بخدا از ظهر پاهام درد گرفته از بس خونه رو جارو زدم. بلند گفتم: ـ درس آخر ادبیات رو بخونم، بعدش میام درست میکنم. فردا امتحان دارم. ـ سریعتر لطفاً! یه هوفی کردم و درس ادبیات رو باز کردم و مشغول خوندن شدم. فردا میانترم داشتم...خداروشکر که جزو بهترین شاگردای مدرسه بودم و با وجود اینکه اینقدر کار سرم میریختن، کم نمیوردم و شده تا صبح بیدار میموندم و درس میخوندم چون دلم میخواست آینده مستقل باشم و دستم توی جیب خودم باشه و علاوه بر اون درس خوندن بهم کمک کرد یکسری از تنهاییم و اتفاقات بد زندگیم و فراموش کنم و یجورایی ذهنم و مشغول میکرد بخاطر همینم برخلاف بچهای همسن خودم، درس خوندن و دوست داشتم. بعد تموم شدن درسم، سریع رفتم تو آشپزخونه و الویه رو با سرعت درست کردم و کتابمم گذاشتم جلوم تا چیزایی که خوندم قشنگ توی ذهنم بمونه...همین لحظه آرمان اومد خونه و مستقیم رفت سر یخچال و پارچه آب و سر کشید و گفت: ـ هنوز شام آماده نشده؟! با ترس گفتم: ـ پنج دقیقه دیگه آماده میشه داداش! تو تا دست و صورتتو بشوری، سفره رو پهن میکنم. بوی گند سیگار و نوشیدنی میداد. بخاطر چیزایی که مصرف میکرد، روز به روز بیشتر از ریخت و قیافه میفتاد. یه زمانی آرمان پسر خوشتیپ محل محسوب میشد اما حالا چی؟ حالا حتی خود حانیه هم به زور بهش نگاه میکنه . 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد پارت دوازدهم با ترس و لرز از اینکه بازم حانیه یا خودش فر بزنن، سفره رو انداختم. حانیه همینجور بیخیال در حال تماشا کردن سریال ترکی مورد علاقش بود. بعد چند دقیقه آرمان اومد و سر سفره نشست و حانیه رو بهش گفت: ـ آرمان من شنبه نوبت ناخن دارم، مغازه رو تو باز کن! آرمان گفت: ـ حانیه من که بهت گفته بودم شنبه دارم میرم مکانیکی، کلید و بده به آهو اون باز کنه! تا لقمه اول و نخوردم، گفتم: ـ اما داداش من شنبه امتحان میانترم... آرمان با چشم غره نگام کرد و گفت: ـ رو حرف من حرف نزن! شهریه همون مدرست از رو فروش همین مغازه میاد! بغض کرده بودم...نمیشد یکبار با در خوش سر این سفره بشینم و چیزی به من ختم نشه! دیگه از دستشون خسته شده بودم! ولی چارهایی نداشتم باید پیششون میموندم چون جایی برای رفتن نداشتم. حانیه که دید رفتم تو خودم، سعی کرد ادا آدم خوبا رو دربیاره و گفت: ـ خیلی خب حالا، امتحانتو بده بعد من زنگ میزنم مدرسه اجازت و میگیرم که بری مغازه رو باز کنی! آرمان گفت: ـ چقدر این مدرسه رو بزرگ کردین؟! مدرسه به چه دردش میخوره؟؟! پس فردا باید شوهر کنه بچه داری کنه...تو مدرسه که اینا رو بهش یاد نمیدن! حانیه یه لیوان دوغ برای خودش ریخت و گفت: ـ واسه همون شوهر کردنم، حداقلش اینه دیپلمش و باید بگیره آقا آرمان...حالا تو به ایناش کاری نداشته باش و غذاتو بخور! آرمان هم طبق معمول ساکت شد و دیگه حرفی نزد. من که کاملا غذا کوفتم شده بود. بازم یاد نگاه اون پسره تو قبرستون افتادم! اصلا این پسره کی بود؟؟ چرا اینقدر ذهن منو به خودش مشغول کرده بود؟؟ چرا از یادم نمیرفت...تو همین فکرا بودم که با صدای حانیه به خودم اومدم: ـ غذاتو بخور، میخوام سفره رو جمع کنم! گفتم: ـ اشتها ندارم، خودم جمع میکنم. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت سیزدهم آرمان قاشقشو محکم پرت کرد داخل بشقاب که باعث شد از جا بپرم، با عصبانیت گفت: ـ وقتی باهات حرف میزنن، مثل آدم جواب بده! با ترس نگاش کردم و گفتم: ـ داداش من که دیگه چیزی نگفتم! ـ پاشو جمع کن! اشتهامو کور کردی! کانیه زیر چشمی به آرمان نگاه کرد: ـ خیلی خب دیگه! با سرعت هر چی تمام تر سفره رو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه تا بغضی که داشت خفم میکرد و رها کنم. آخه من چه گناهی کرده بودم تا باهام این مدلی رفتار میکردن؟؟ من که باهاشون کاری نداشتم...فکر کنم سرنوشت من اینه! آخه این برام بیشتر عذاب آوره که داداش تنی خودم باهام این مدلی رفتار میکنه! باورم نمیشه این آدم همون آدمیه که وقتی بچه بودم، منو میبرد پارک و باهام وقت میگذروند و بستنی میخرید! بعضی اوقات به این فکر میکنم که یه آدم در گذر زمان چقدر میتونه عوض بشه! چی ممکنه سرش بیاد که با خواهر کوچیکتر از خودش این مدلی رفتار کنه؟! با همون چشمای گریون رفتم سمت اتاقم و طبق معمول با گریه به خواب رفتم. ( بردیا ) صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که فخری خانوم در حال گردگیری و مامانم طبق معمول تو آشپزخونست! با تعجب با خودم گفتم: ـ مگه سال تحویله؟؟ چه خبره تو خونه؟؟ رفتم تو آشپزخونه و مامان و که مشغول آشپزی بود، از پشت بغل کردم و مامان جا خورد و گفت: ـ ترسوندیم پسرم! خندیدم و گفتم: ـ صبح بخیر! ـ صبح تو هم بخیر، بشین برات صبحانه آماده کنم. رفتم پشت میز نشستم و پرسیدم: ـ مامان چه خبره سر صبح؟! مامان همونطور که وسایل صبحانه رو روی میز میچید گفت: ـ وا پسرم!! دیشب که بهت گفتم؛ امشب.. یه نوچی کردم و گفتم: ـ وای بازم اون قضیه!! ویرایش شده 10 مرداد توسط QAZAL 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد پارت چهاردهم مامان اومد مقابلم نشست و گفت: ـ خب تو یبار ببینش اگه گفتی نه من کنسلش میکنم. با جدیت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ مامان من دلم پیش یه دختره دیگست! اصلا اون از ذهنم بیرون نمیره که بخوام یکی دیگه رو ببینم. مامان با دلخوری نگام کرد و گفت: ـ خودت گفتی که اصلا نمیدونی دختره کیه! یه لقمه نون و پنیر گذاشتم تو دهنم و گفتم: ـ نمیدونم ولی پیداش میکنم. ـ چی بگم بهت بردیا!! خندیدم و گفتم: ـ بگو کار خودتو انجام بده پسرم! با چشم غره نگام کرد و گفت: ـ نه که تا الان انجام نمیدادی! شروع کردم به خندیدن که پریسا وارد آشپزخونه شد و با لبخند گفت: ـ اوه مادر و پسر خلوت کردین!! خدا محبتتونو زیاد کنه! مامان بهش لبخندی زد و گفت: ـ بیا دخترم، برات چایی بریزم؟؟ پریسا لبخندی بهش زدم و گفت: ـ نه مادرجون، صرف شده! بعدش رو به من گفت: ـ بردیا اگه امروز خسته میستی، بریم باهم شرکت؟؟ با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ من برای چی باید بیام شرکت؟! مگه کیان شرکت نیست؟ پریسا گفت: ـ چون تو کارای حسابداری خیلی خلاقتر از کیانی ، بخاطر همین بهت گفتم. با جدیت رو بهش گفتم: ـ برادر من همیشه کارش درسته! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد پارت پانزدهم پریسا و مامان جفتشون از این جدیت من جا خوردن، دستمال و برداشتم و لبم و پاک کردم که پریسا گفت: ـ من...من فقط منظورم این بود که... از سر میز بلند شدم که مامان پرسید: ـ بردیا جان کجا میری؟! گفتم: ـ میخوام برم پیش آرش، اگه بعدا بفهمه اومدم و بهش نگفتم، ازم دلخور میشه... مامان با خواهش اومد سمتم و گفت: ـ پسرم باز سفارش نکنما، شب خودتو برسون. چیزی نگفتم...پریسا همینطور خیره نگام میکرد. فقط باهاشون خداحافظی کردم و از خونه اومدم بیرون. یه چیزی توی پریسا بود که آزارم میداد...منم مثل بابا هیچوقت موافق این نبودم که میان با همچین دختر از خود راضی ازدواج کنه، بنظرم لیاقتش خیلی بیشتر از اینا بود اما طبق معمول مامان کار خودشو کرد و برادر بیچارهام برخلاف من نتونست حرفی بزنه اما من از تو چشماش میخوندم که خوشبخت نیست...با اینکه پریسا با من خیلی خوب بود، اما من از اینهمه توجه و نگاهش به خودم اصلا خوشم نمیومد! چون متوجه بودم که کیان هم از رفتار زنش ناراحت میشه اما انگار چون من برادرش بودم، نمیتونستم حرفی بزنه. یادمه اون اوایل که ازدواج کرده بودن، کیان خیلی اصرار داشت یکی از زمینامون و بفروشم و یه خونه بخرن و مستقل بشن اما طبق معمول پریسا خانوم رو حذف خودش وایستاد و اصرار کرد که تو همین خونه بمونن و مامان هم بخاطر اینکه عروسش ناراحت نشه، اینقدر زیر گوش میانی خوند تا بالاخره کیان هم راضی شد و اینجا موندن. من کلا عادت به شب بیداری دارم...قبل از اینکه از اینجا برم، یهو میدیدم نصفه شب بجای اینکه کنار شوهرش باشه، با لباس خواب نیومد کنار من تو سالن مینشست و شروع به حرف زدن باهام میکرد. ولی خدای من شاهده که حتی نگاهش هم نمیکردم و سریعاً بحث و جمع میکردم و میرفتم تو اتاقم. فکر اینکه برادرم راجب من فکر دیگهایی کنه، واقعا برام عذاب آور بود بعلاوه اینکه پیش وجدان خودمم شرمنده میشدم. حالا که بعد شش سال هم برگشتم بازم ولکن نیست و نمیدونم از روی صمیمیته یا چیزه دیگه اما مدام دلش میخواد خودشو بهم نزدیک کنه که من واقعا سختمه! نمیدونم شایدم من دارم بیخودی قضاوت میکنم و زیادی بهش گیر دادم. سوار ماشین شدم و به آرش رفیق بچگیم که تا الآنم باهاش رفیق بودم، زنگ زدم: ـ به رفیق قدیمی...کجاهایی آقا بردیا؟ خندیدم و گفتم: ـ ده دقیقه دیگه پایین باشد به یاد گذشته به دست بسکتبال باهم بازی کنیم. آرش با تعجب پرسید: ـ داری شوخی میکنی؟؟ واقعا برگشتی بردیا؟؟ 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد پارت شانزدهم خندیدم و گفتم: ـ اگه میدونستم اینقدر ناراحت میشی، برنمیگشتم! آرش سریع گفت: ـ دیوونهایی پسر؟؟ معلومه که خوشحال شدم. بالاخره به حرف خاله گوش دادی و برگشتی! قطع کن الان آماده میشم. آرش از دوستای بچگیم بود که تمام جیک و پوکمون باهم بود و الان برای خودش یه وکیل کاربلد شده بود. علاوه بر مامان آرش هم خیلی بهم اصرار میکرد برگردم و از یه جایی به بعد که دید من مرغم یه پا داره، خودش یه چندباری حدود دو سه روز اومد پیشم و به یاد گذشته باهم وقت گذروندیم. حالا وقتش رسیده بود که من سوپرایزش کنم. از اون تایمی که بهم گفت داره آماده میشه حداقل نیم ساعت گذشته بود. تنها چیزی که کلافهام میکرد، منتظر موندن بود چون من خودم به شخصه آدم دقیق و آن تایمی بودم. بهش زنگ زدم که بعد سهتار بوق جواب داد و با کلافگی گفتم: ـ آرش داری عروس میشی؟؟ نیم ساعته من پایین منتظرتم! شانس آوردی دختر نشدی! آرش هم طلبکارانه گفت: ـ چقدر غر میزنی بردیا، دو دیقه صبر کن! برم توپ و از انباری بیارم... ـ بجنب! پنج دقیقه بعد از مکالمون، بالاخره آقای وکیل تشریف فرما شد! از ماشین پیاده شدم و با دیدنم اومد سمتم و گفت: ـ نیومده غر زدنات و شروع کردی آقا معلم! رفتم بغلش کردم و گفتم: ـ آرزو به دل موندم یکبار تو همون ساعتی که بهت گفتم آماده باشی! صندوق و زدم بالا و توپ و آب معدنی ها رو گذاشت داخل و گفت: ـ خب من باید شمرده شمرده کارام و انجام بدم! سوار ماشین شدیم و گفتم: ـ احتمالا هم که موکلات و با این همه آرامش، دق میدی! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 11 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد پارت هفدهم جفتمون با هم خندیدیم. داشتم میرفتم سمت قبرستون بلکه تیری در تاریکی باشه و اون دختر شبیه فرشته رو اونجا ببینم. آرش با تعجب پرسید: ـ بردیا زمین بازی این طرف نیست که؛ کجا داری میری؟! گفتم: ـ دارم میرم سمت قبرستون... گفت: ـ زده به سرت؟! قبرستون چیکار داری تو؟ گفتم: ـ عشق زندگیم و اونجا پیدا کردم آرش! قیمت میخورم تا قبل دیدن اون، اصلا اعتقاد به عشق نداشتم و قلبم تابحال اینجوری نزده بود! آرش دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت: ـ بذار ببینم تب داری؟! چرا چرند میگی بردیا! گفتم: ـ دارم جدی میگم! دیروز که رفتم سر خاک بابا، اونجا دیدمش، خواستم تعقیبش کنم اما وسطای راه گمش کردم. بدون اغراق شبیه فرشتهها بود آرش! آرش خندید و گفت: ـ مردم عشق زندگیشون و تو فضای مجازی و کافه رستوران پیدا میکنن، رفیق من تو قبرستون عشق زندگیش و پیدا کرده! از حرفش منم خندم گرفت. رسیدیم نزدیک قبرستون که آرش هم مثل من سمت قبرا رو نگاه کرد تا ببینه دختری هست یا نه و همزمان گفت: ـ پس خاله داره به مراد دلش میرسه! تا منو میدید میگفت شما دوتا کی میخواین زن بگیرین؟! گفتم: ـ تازه امشب هم یه دختره دیگه رو برام قراره درست کنه! 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 11 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد پارت هجدهم گفت: ـ پس چرا با من اومدی بیرون؟ برو سر و تیپت و درست کن دیگه! با چشم غره نگاش کردم و گفتم: ـ گفتم که من دختر مورد علاقم و پیدا کردم. فقط هم دلم اونو میخواد...نمیخوام که مثل کیان، دیگران برای زندگیم تصمیم بگیرن! آرش گفت: ـ تو هم حق داری! راستی زنداداشت هنوزم... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ آره هنوزم موی دماغ منه و اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد. کاش واقعا همون تایم ازدواجش از خونه رفته بودن. آرش گفت: ـ چندین بار منم تو مهمونیا دیده بودمش قبلاً انگار بیشتر بجای اینکه پیش کیان باشه دوست داره با تو وقت بگذرونه! البته شایدم مثل برادر دوستت داره چون خودش تک فرزنده. شونهایی بالا دادم و گفتم: ـ شاید! یکم سکوت بینمون حاکم شد تا اینکه آرش پرسید: ـ راستی آقا معلم، کار و بار و چیکار کردی؟ نفس عمیقی کشیدم و همونطور که نگاهم سمت قبرستون بود گفتم: ـ نمیدونم والا ولی دیروز مدیر مدرسه دخترانه عترت باهام زنگ زد و خواست قرارداد ببنده! ـ خب خیلی خوبه که! ـ اما مشکل اینجاست که مدرسشون غیرانتفاعیه و برای مدارس غیرانتفاعی کلا زیاد برای معلماشون از هر جهتی ارزش قائل نیستن. ـ حالا اینقدر سخت نگیر آقا معلم! تو برو شرایط و ببین شاید خوب بود! ـ ولی بعید میدونم قبول کنم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 11 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد پارت نوزدهم آرش یه هوفی کرد و گفت: ـ داداش دو ساعته سر قبرستون ما رو غلاف خودت کردی! این دختره هم نیومد. نظرت چیه که بریم؟؟ حق با آرش بود. اما تو دلم دعا میکردم که فقط یکبار دیگه ببینمش. با جسارت میرم جلوش و اسمش و ازش میپرسم. بنابراین ماشین و روشن کردیم و رفتیم سمت زمین بازی بسکتبال. (ساعت دوازده شب) با سر و صورت عرق کرده هم من و هم آرش اومدیم روی صندلی نشستیم و بطری آب و سر کشیدیم. آرش گفت: ـ آقا معلم کم کاری کردی امشب! خندیدم و همینجور که نفس نفس میزدم گفتم: ـ دفعه بعدی شکستت میدم! ـ حالا باید شرطم و بجا بیاری! خندیدم و گفتم: ـ از دست تو! حالا شرطت چیه! یکم فکر کرد و گفت: ـ الان که چیزی به ذهنم نمیرسه ولی هر وقت پیدا کردم، بهت میگم. از زمانی که یادم میاد، وقتی با همدیگه بازی میکردیم، شرط میداشتیم که هر کس باخت، کاری که طرف مقابل میگه رو انجام بده و جرزنی نکنه. و بازی آرش همیشه یه پله از من بیشتر بود چون مدام برای تمرین میومد. اما من خیلی وقت بود که تمرین نکرده بودم! گوشی و از داخل ساک ورزشیم درآوردم و دیدم ده تا تماس بیپاسخ از مامان و دو تا تماس بیپاسخ از کیان هست. آرش که صفحه گوشیم و دید با پوزخند گفت: ـ داداش اینجور که معلومه امشب تیکه بزرگت، گوشته! خاله عمرا باهات آشتی کنه. گوشی و گذاشتم تو جیبم و گفتم: ـ یجوری از دلش درمیارم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد پارت بیستم تا آرش و ببرم خونه و بعدش به خونه برسم، حدود ساعت یک و نیم شب شد. از داخل خونه صدای شستن ظرفها نیومد ولی برقا خاموش بود. رفتم تو آشپزخونه و دیدم طبق معمول فخری خانوم مشغول کار کردنه. یدونه کاهو از طرف برداشتم و گفتم: ـ اهل خونه خوابیدن؟ فخری یهو برگشت و گفت: ـ بردیا، ترسوندیم پسرم! خندیدم که گفت: ـ بشین برات شام گرم کنم. گفتم: ـ چیزی نمیخورم؛ مامان خوابیده؟ فخری خانوم همینطور که دستاش و با حوله خشک میکرد گفت: ـ آره پسرم. ـ خیلی از دستم ناراحت شد؟؟ فخری خانوم که سعی میکرد لبخند شو جمع کنه گفت: ـ خیلی! بنظرم برو از دلش دربیار! چشمکی بهش زدم و داشتم میرفتم بالا که یهو پریسا دوباره با لباس خوابی که واقعا وضعیت خیلی بدی داشت اومد پایین...با دیدنش، سرمو انداختم پایین که گفت: ـ آا بردیا بالاخره اومدی پس!! چقدر مادرجون امشب از دستت حرص خورد. بعدش خندید که فخری خانوم ازش پرسید: ـ خانوم چیزی میخواستین؟ میگفتین من براتون میوردم! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد پارت بیست و یکم پریسا بهش چشم غیره داد و گفت: ـ تو سرت به کار خودت باشه؛ واسه اینکه بیام آشپزخونه باید از تو اجازه بگیرم؟ فخری خانوم اینقدر خجالت کشید که دیگه جایز ندونست حرفی بزنه! آخه یه دختر چقدر میتونه بیادب و گستاخ باشه و احترام بزرگ و کوچیک سرش نشه؟! بدون هیچ حرفی از کنارش رد شدم اما رد نگاهاش روی خودم و احساس میکردم و بنظرم واقعا این مدل گشتنش تو خونه اصلا کار درستی نبود. شاید هم میان بهش میگفت اما این دختر حتی حرف میان هم مطمئنا آدم حساب نمیکرد. رفتم سمت اتاق مامان، میدونستم این موقع شب در حال قرآن خوندنه اما برخلاف انتظارم رفتم و دیدم برق اتاقش و یه روسری برداشته و دور سرش بسته اما میدونستم خواب نیست. آروم صداش زدم: ـ مامان خوشگلم خوابیدی؟ پتو رو کشید بالاتر و پشتشو بهم کرد. رفتم تو اتاق و کنار تختش نشستم. از خیسی گونههاش متوجه شدم که گریه کرده. دستشو گرفتم تو دستام و گفتم: ـ مامان، کار درستی نکردم که نیومدم امشب. حق با توئه، معذرت میخوام اما بهت گفتم که من نمیام و بهم بزن. تو خودت حرفم و گوش ندادی! یهو مامان چشماشو باز کرد و نیم خیز شد و گفت: ـ بردیا خیلی پیش مهمونا خجالت زدم کردی؛ بدتر از اون اینکه اینهمه بهت زنگ زدم و جواب ندادی! خوب حرف مادرتو زیر پا له میکنی! فردا پس فردا که مادرت افتاد مُرد... حرفش و با بیحوصلگی قطع کردم و گفتم: ـ باز دوباره شروع کردی! مامان جان من که بهت گفتم... اینبار مامان حرفم و قطع کرد و گفت: ـ آره گفتی اما کجاست؟؟ اون دختر یه رهگذر بوده عین خیلیای دیگه تو این شهر...از کجا میخوای پیداش کنی بردیا؟؟ یکم واقع بین باش پسرم...فقط بخاطر اینکه سر منو شیره بمالی زن نبری داری دروغ بهم میبافی. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد پارت بیست و دوم شاید هم حق با مامان بود! شاید دیگه اون دختر و نبینم اما پس چرا مهرش از دلم بیرون نمیره؟ چرا هر وقت که چشمام و میبندم صورتش جلوی چشمامه؟؟ اگه این اسمش عشقه نبود، پس چیه؟ با حرف مامان از فکر بیرون اومدم: ـ پاشو بردیا...به اندازه کافی امروز سرم درد گرفت. میخوام استراحت کنم. از کنار تختش بلند شدم. مامان و خیلی دوست داشتم و دلم نمیخواست از دستم ناراحت باشه! گفتم: ـ باشه! مامان با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چی باشه؟ همینطور که میرفتم سمت در اتاق گفتم: ـ اون دختری که گفتی و خانوادش و دعوت کن. اینبار میام، قول میدم. مامان گفت: ـ پسرم مگه مردم مسخره توئن؟؟ هر موقع خواستی قالشون بذاری و بعد بیان؟! هر کس برای خودش شان و اعتباری داره! با کلافگی گفتم: ـ میگی چیکار کنم مامان؟؟ مامان که دید راضی شدم، انگار دلش نیومد اوضاع رو خراب کنه و سریع گفت: ـ حالا باز باهاشون حرف میزنم که بیان! منتها باید یکم بگذره. ـ هر جور خودت صلاح میدونی. شبت بخیر. مامان لبخندی بهم زد و گفت: ـ شب بخیر پسرم! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد پارت بیست و سوم البته هدفم این بود که مامان بیشتر این غصه نخوره و اگه هم اون دختری که مامان برام درنظر گرفت رو دیدم، یجورایی خودم باهاش حرف بزنم که از جانب اونا این مسئله کنسل بشه وگرنه مادر من دست بردار نبود. باید این مسئله رو یجوری که مامان ناراحت نشه حل میکردم...هم اینکه من دلم پیش اون دختره گیر بود! جز اون نمیتونستم به کس دیگهایی فکر کنم. اون شب هم با فکر کردن بهش گذروندم... ( هشت صبح ) امروز هوا ابری بود و مشخص بود که قراره بارون بباره! سریعا آماده شدم تا برم مدرسه عترت و با خانوم مدیر صحبت کنم و در کمال ادب ازشون عذرخواهی کنم و بگم که نمیتونم قبول کنم و بجای درس دادن تو مدرسه غیرانتفاعی ترجبحم اینه که شاگرد خصوصی قبول کنم. اینجوری برام بهتر بود... ادکلن معروف لالیک مشکی رو هم زدم و سوار ماشین شدم...از مدرسه عترت تا خونه ما حدودا یه ربع راه بود و چون بارون شروع شده بود، سریع خودمو رسوندم تو سالن..از یکی از خانوما خواستم تا اتاق مدیر رو بهم نشون بده و اونم راهنماییم کرد...دخترای مدرسه بعضیاشون همینجور بهم نگاه میکردن و زیر گوش هم پچ پچ میکردن. از حرکاتشون واقعا خندم گرفته بود اما خودم و کنترل کردم. چند تقه به در اتاق مدیر زدم و خانوم بابازاده گفت: ـ بفرمایید داخل! با خوشرویی گفتم: ـ سلام عرض شد خانوم مدیر... خانوم بابازاده که از دیدنم حسابی جا خورد و خوشحال شد از جاش بلند شد و با خوشحالی اومد سمتم و گفت: ـ خوش اومدین آقای معیری! بفرمایید بشینین لطفاً! ـ ممنونم! ـ چی میل دارین بگم براتون بیارن؟ ـ ممنونم خانوم مدیر،صرف شده! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری