رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

«پارت نود و ششم»
توفان ساختگی چشم‌ریز کرد و به چشم‌های جدیِ پیام نگاه کرد.
- نه والا، الان نه! ولی وقتی ثمین خانم جلو روته آره! عاشقی داداش، چرا انکار میکنی؟ عاشقی بد نیست، الان همه توی این جمع جز تو و این سرورِ سینگل بدبخت عاشقن.
سرور کوسن مبل رو با حرص سوی توفان پرتاب کرد و پیام اینبار کمی نرم‌تر گفت:
- عاشق نیستم بیشعور، شاید یکم علاقه‌مند باشم، همین!
صدای خنده‌ها بالا رفت و توفان رسماً پیام رو سوژه‌ی بحث کرد! همه هیجان زده از حرفِ پیام جیغ و داد راه انداختن و پیامِ زهرمار بالاخره به خنده افتاد! خجالت‌زده شده بود و توفان دست از سرش برنمیداشت.
- عَی ناکس! چقدر گفتم این مردک عاشق شده شما گفتید توفان خفه شو! دیدین راست گفتم؟
پیام تأکید کرد:
- گفتم علاقه‌مند!
حرفش رو اصلاح کرد.
- خیلی خب، همون علاقه‌مند؛ چه فرقی داره؟ بالاخره بی‌حس نیستین نسبت به هم.
نگاهم با خنده بینشون چرخید و سرور حین بلندشدن از روی مبل گفت:
- این توفانِ عوضی که ما رو قهوه‌ای کرد، لااقل دو دقیقه از جمع خارج بشم برم چای بریزم!
با خنده از جمعمون خارج شد و توفان بلند طوری که سرور بشنوه گفت:
- حالا نری اونجا گریه کنی!
- کوفت توفان!
تمام بحث‌ها با خنده بود و سرور اصلاً به دل نگرفته بود؛ تقریباً هیچوقت اهل رابطه‌های عاشقانه نبود و اولویتش چیزهای دیگه بود. حتی بارها توی محل کارش از سمت دکترهای مختلفی پیشنهاد دوستی یا ازدواج شنیده بود، اما تقریباً هیچ حس خاصی به این چیزها نداشت! کاش من هم مثل سرور نسبت به مردها بی‌حس بودم… در اون صورت زندگیم اینطور درگیر نامدار نمیشد و شاید حالا آدم خوشبخت‌تری بودم.
نفسم رو سنگین از سینه‌ام بیرون فرستادم و هومان سعی کرد بحث رو عوض کنه، البته کاش سعی نمیکرد!
- ویا جدیداً با نامدار حرف زدی؟
با شنیدن نامدار سرم سریعاً بالا اومد!
- ها؟
سوال غیرمنتظره‌اش بقیه رو هم کنجکاو کرده بود! چه برسه به من.
- منظورم اینه که رابطه‌تون چطوره؟ در رابطه با موضوع هاکان… میخوای چیکار کنی؟
آب دهانم رو قورت دادم و نگاهم میون بچه‌ها چرخید.
- بد نیستیم؛ ولی نامدار در رابطه با اون موضوع حسابی از دستم شکاره، چیکارکنم؟ به هاکان یه قولی دادم، نمیتونم یهو بگم از شناسنامه‌‌ی بچم گمشو برو بیرون!
اخم‌های هومان درهم رفت و پیام گفت:
- چه قولی؟
سوتی داده بودم! بچه‌ها از قول ازدواج خبری نداشتن، نه؟
با نفسی عمیق گفتم:
- قولِ ازدواج!
چشم‌ها گرد شد و توفان داد زد:
- چی؟
جاوید بلافاصله گفت:
- چه ازدواجی ویانا؟ نامدار بفهمه زنده زنده آتیشش میزنه!
چشم‌هام گرد شد؛ حضور جاوید رو کاملا فراموش کرده بودم!
- جاوید به قرآن چیزی به نامدار بگی گردنت رو میزنم!
سرور با سرعت همراه با سینی چای خودش رو به جمعمون رسوند.
- چخبرتونه؟ دو دقیقه رفتم چای بریزم چیشد؟
کلافه به جمع نگاه کردم و توفان گفت:
- ویانا خانم سرخود قول ازدواج داده به هاکان!
سرور هم عین توفان جیغ زد:
- چی؟
خشمگین بهشون نگاه کردم؛ بالاخره موفق شده بودن روی سگِ من رو بالا بیارن!
- چی و کوفت! زهرمار بابا، چاره‌ام چی بود؟ شناسنامه‌ی بچم و خالی میذاشتم؟ شما جای من بودین چیکار میکردین؟
پیام با اخم پاسخم رو داد:
- جای اعتماد به یه مرد غریبه زنگ میزدی به ما تا یه غلطی بکنیم! اونطوری حداقل نیاز نبود قول ازدواج به هر کس و ناکسی بدی.
قانع شده بودم؛ در لحظه تنها کسی که توی ترکیه داشتم هاکان بود، حس میکردم اعتماد بهش کار اشتباهی نیست! اما قول ازدواج… یه تصمیم ریسکی بود که حالا از بابتش پشیمون بودم.
توفان گفت:
- یه مشت نره‌خر ریختیم دورت، زنگ میزدی یکیمون میشدیم بابای ساختگیِ بچه‌ات!
نگاه پشیمونم میونشون چرخید؛ درمونده بودم! اگر نامدار از این قضیه بو میبرد کارمون ساخته بود.
- نخواستم شماهم توی دردسر بیوفتید! بالاخره یه روز میخواستید ازدواج کنید، اسمتون توی شناسنامه‌ی بچه‌ی من براتون دردسرساز میشد. ولی هاکان پارتی داشت! گفت راحت میتونم برات جورش کنم، ولی قول بده که بعداً باهام ازدواج میکنی! گفت دوستت دارم، مایا رو هم دوست دارم! میپذیرمش و براش پدری میکنم، ولی من… هیچ حسی بهش ندارم و نداشتم! حتی مایا هم ازش خوشش نمیاد.
جاوید بی‌مقدمه گفت:
- ببخشیدا ولی منم ازش خوشم نمیاد!
با یادآوری مجددِ حضور جاوید سریع سمتش برگشتم.
- جاوید حواسم بهت هست! نامدار از این قضیه بو ببره از چشمِ تو میبینم.
جاوید بیچاره کلافه بهم نگاه کرد.
- ای بابا! من چنین غلطی نمیکنم بخدا، ولی کار تو هم اشتباهه!
درمونده و پریشون بهشون نگاه کردم؛ حین حرف زدن نزدیک بود به گریه بیوفتم!
- الان شماها فکر کردین من راضیم؟ دلم میخواد زنِ هاکان بشم؟ دلم پیش نامدار گیره، مشخص نیست؟
توفان با لبخندِ کوچیک روی لبش گفت:
- از قیافه‌ات کاملا مشخصه از عاشقی به مرز پارگی رسیدی! پیام که نمیپذیره عاشقی رو، خداروشکر تو حداقل خودت اعتراف میکنی.
اگر اعتراف هم نمیکردم پیدا بود؛ عشق میون من و نامدار دیگه چیزی نبود که نیاز به اعتراف داشته باشه.
تلفن کنارم لرزید و صفحه‌اش رو بالا آوردم؛ پیام با عنوان «هاکان» جلوی چشم‌هام نقش بست و اخم‌هام درهم رفت.
- چقدر هم حلال‌زاده‌ست! 
نفس کنجکاو گفت:
- نامدار؟
لب‌هام رو روی هم فشردم.
- نه؛ متاسفانه هاکان!

  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 106
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آزموده ( فصل دوم رمان آزمند) نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی خلاصه: پنج سال گذشت… پنج سال از اون شب لعنتی گذشت و حالا، دختربچه‌ای که نامدار اصرار داش

«پارت هشتاد و پنجم» به درب اتاق اشاره کردم و رو به مایا گفتم: - مایا عزیزم چند دقیقه برو بیرون با مامان ویا صحبت کنم. قبل از اینکه مایا بیرون بره دستش رو چسبیدم و صفحه‌ی ساعت مچیم رو مقابل صورت

«پارت اول» <شروع فصل دوم> پنج سال بعد* توفان با شوق بادکنک های رنگی رو توی هوا تکون میداد و همراه با آهنگ شادِ مخصوص تولدِ اندی زمزمه میکرد: “عزیزم هدیه‌ی من برات یه دنیا عشقه” “زند

«پارت نود و هفتم»
نگاه بچه‌ها کنجکاو روی من نشست و متن پیامش رو باز کردم؛ محتوای پیام باعث شد نفسم رو سنگین از سینه بیرون بفرستم و پیام اول از همه پرسید:
- چی میگه؟
نگاهم کلافه بالا اومد و میون چهره‌های کلافه‌شون چرخید.
- برای فرداشب همه‌مون رو دعوت کرده خونه‌ی مادرش! به مناسبت تولدِ مایا، مثل اینکه قراره تا آخر هفته برگرده ترکیه.
***
مقابل درب خونه‌ی مادری هاکان از حرکت ایستادیم و پیاده شدیم؛ نگاهم با نفس عمیقی روی نمای خونه‌ی مقابلم چرخید؛ خونه‌ی ویلایی سرسبز و باصفای قدیمی که توی شرق تهران قرار داشت. حالا اما این چیزها کوچیک‌ترین اهمیتی برای من نداشت! عذاب وجدان اومدنم به خونه‌ی هاکان دست از سرم برنمیداشت؛ اگر نامدار میفهمید… اگر نامدار میفهمید ازم دلخور میشد؟ قطعا آره! ازم میخواست اسمش رو از شناسنامه‌‌ی دخترش حذف کنم و من دعوتش رو میپذیرفتم؟ اونم دعوت برای تولد مایا!
دامن ساتن سرمه‌ای رنگ توی پام رو میون انگشت‌هام فشردم؛ نگاهم میخِ خونه‌ی مقابلم بود و مایا پارچه‌ی دامنم رو توی مشت گرفت.
- مامان حواست اینجاست؟
بالاخره از خیالاتم بیرون پریدم؛ نگاهم پایین رفت و به چهره‌ی اخموی مایا نگاه کردم. لباس سرخ‌آبی تنش و موهای مرتب بسته شده با گیره موهای قلبی شکلش حسابی قشنگ‌ترش کرده بود، اما حالا که فهمیده بود مقصدمون خونه‌ی هاکانه اخم‌هاش درهم رفته بود!
- جونم مامان؟
لب‌های کوچیکش رو به هم فشرد.
- چرا اومدیم اینجا؟ من از این مَرده خوشم نمیاد مامان!
نگاهش سوی درب خونه رفت؛ هاکان با لبخند بزرگش سمت ما می‌اومد و من سریع به مایا تشر زدم:
- هیس مایا! زشته، جلوی خودش حرفی نزنی‌ ها!
اخم‌های‌ کوچیکش رو درهم کشید و هاکان بهمون رسید؛ من با افکار درگیرم یک‌جا قفل شده بودم و باقی بچه‌ها برای سلام و احوالپرسی جلو رفتن.
هاکان بالاخره به ما رسید؛ نگاه خندونش روی من نشست و بلااجبار به روش لبخند زدم.
- سلام ویانا! خیلی خوش اومدید.
جلو اومد و حتی فرصت نداد بهش دست بدم؛ تنم رو در آغوش کشید و من خشک شده دست‌هام رو با مکثِ بلندی پشت کمرش قرار دادم! از آغوشش بیرون اومدم و لبخندم رو به سختی حفظ کردم.
- ممنون ازت هاکان، خیلی زحمت کشیدی!
چشم‌هاش درخشید و سر تکون داد.
- انجام وظیفه‌ست! دوروز دیگه باید برگردم ترکیه و برای تولد مایا حضور ندارم، دلم خواست زودتر براش تدارک ببینم و تولد امسالش رو مثل همیشه کنارش باشم!
جمله‌ی آخرش رو آروم و با شوق گفت تا به گوش مایا نرسه؛ لبخندم رو عمق دادم و زیرلب ازش تشکر کردم. چنین وظیفه‌ای نداشت و من هم چنین انتظاری ازش نداشتم! 
روی یک زانو نشست تا بتونه به راحتی با مایا صحبت کنه؛ مایایی که با اخم‌های درهم فقط بهش نگاه میکرد!
با دستم آروم به شونه‌اش ضربه زدم و گفتم:
- مایا مامان! سلام کن عزیزم.
نگاه طلبکارش سوی هاکان رفت و با زور و اجبار گفت:
- سلام!
تک جمله‌اش با نهایت حرص از میون لب‌هاش بیرون اومد و لبخند روی لب‌های هاکان کمرنگ شد؛ انقدر نسبت بهش بی‌حس بود و هاکان میخواست نقش پدرش رو براش بازی کنه؟ وقتی انقدر نامدار رو دوست داشت اصلا هاکان رو به چشم میدید؟
- سلام عزیزم، خوبی مایا جون؟
مایا فقط براش سر تکون داد و هاکان با نیم‌نگاهی به من از روی زانوش بلند شد؛ به درب بزرگ حیاط اشاره کرد و کنار رفت.
- بفرمایید داخل بچه‌ها، خیلی خوش اومدید.
پاهام بی‌میل جلو رفتن و از حیاط باصفای خونه گذر کردیم؛ پخش موزیک تولد و پخش تیکه کاغذهای رنگی روی سرمون در یک لحظه اتفاق افتاد! مایا شوکه توی جاش ایستاد و هاکان با خنده‌ی بزرگ روی لبش جلو اومد و مایا رو در آغوش کشید! لبخندم رو حفظ کردم اما حفظ ظاهر توی چنین شرایطی دشوار بود.
- تولدت مبارک عزیزم!
رک بودن مایا معذبم میکرد! اگر از موضوعی ناراضی بود الکی تظاهر نمیکرد؛ حالا هم فقط قدری اخم‌هاش باز شده بود و من میدونستم مایا رابطه‌ی خوبی با سورپرایز نداره.
- ممنون عمو هاکان! ولی من تولدم هفته‌ی دیگه‌ست.
حافظه‌اش ستودنی بود! احمقانه بود اما من به عنوان مادرش تاریخ تولدها رو مدام از یاد میبردم!
هاکان با شنیدن لفظ «عمو» کمی جا خورد، انتظار داشت «بابا» خطاب بشه؟
- من متاسفانه‌ هفته‌ی دیگه ایران نیستم مایا جون، دوست داشتم زودتر برات جشن بگیرم تا کنارتون باشم!
با چشم‌هام به مایا التماس میکردم تا خیلی صریح نگه «من از سورپرایز متنفرم!» و نگفت، اما رفتارهاش همین رو نشون میدادن!

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نود و هشتم»
جلو رفتیم و با مادر و خواهر هاکان آشنا شدیم؛ چشم‌هاشون با دیدن من درخشید و کاملا مشخص بود که هاکان با چه نسبتی من رو بهشون معرفی کرده! احتمالا «همسر آینده» شاید هم «دوست دختر». به حالِ من که فرقی نداشت، در هر حال هردوش غلط بود!
فضای داخل خونه رو میز چیده بود؛ فضا برخلاف بیرونِ خونه کاملا بازسازی شده و تمیز بود، و واقعا باید اعتراف میکردم که عاشق خونه‌ی مادری هاکان شدم!
روی یکی از مبل‌ها نشستم و مایا بی‌توجه به صندلی و میز مخصوصش توی مرکز توجه، کنار من نشست! بچه‌ها بهمون نگاه کردن و من خطاب به مایای ریلکس گفتم:
- مایا تو برو اونجا بشین مامان جان! ببین عمو هاکان برات میز و صندلی مخصوص چیده، کادوهات روی اون میزه!
نه تنها با دیدن کادوها ذوق نکرد، بلکه با اخم سمتم برگشت و پاسخ داد:
- مامان من از سورپرایز متنفرم!
لب‌هام رو روی هم فشردم؛ خوب میدونستم که مایا چنین پلنی رو دوست نداره! خصوصاً از سوی هاکان.
- میدونم مایا، ولی زشته! زحمت کشیدن، اخمو نباش باشه؟
کلافه لب‌های کوچیکش رو غنچه کرد و موهاش رو پشت گوش فرستاد؛ ناراضی بود اما سکوتش نشون میداد که قراره کمی به حرفم گوش بده! کمی سمت صندلی و میز مخصوصش راهنماییش کردم و بی‌میل روی صندلیِ پشت میز تزیین شده نشست!
با نفس عمیقی به عقب تکیه دادم و توفان سریع بهم نزدیک شد و گفت:
- ویا دارم دعا میکنم نامدار از این قضیه بو نبره! فکرکن این مَرده زودتر از خودش واسه‌ی بچش تولد گرفته!
حرفش توی دلم رو خالی کرد و با چشم‌های گرد شده سمتش برگشتم.
- توفان توروقرآن لال شو من همینجوریشم مضطربم! نمیدونم دارم چه غلطی میکنم… واقعا دارم چه غلطی میکنم؟
از دستپاچگیم به خنده افتاد و من با حرص به بازوش کوبیدم.
- کوفت توفان! حال و روزِ من برات خنده داره؟ نامدار بفهمه فقط من و نمیکشه؛ همه‌ی شماهایی که باهام همراه شدین هم به فنا میرید!
توفان با چشم به جاویدِ نشسته در کنار آهو اشاره کرد.
- بابا یارو دوست صمیمیشم اومده، دیگه ما چیکاره‌ایم؟
نگاهم روی جاوید رفت و باز به توفان نگاه کردم.
- من ترسم از همین جاویدِ لعنتیه! از توام دهن لق‌تره، میدونی یعنی چی؟ وای خدایا من چه گناهی مرتکب شدم که دارم این همه امتحان پس میدم؟
توفان از کلافگیِ زیادم به خنده افتاد.
- چه گناهی مرتکب شدی؟ یادت نیست واقعا؟ میخوای یادآوری کنم پنج شیش سال پیش چه‌کاره بودیم؟
اشاره‌اش به «کلاهبرداری» کردن‌هامون بود؛ با چشم غره‌ی سنگینی بهش از جام بلند شدم و سمت میز هومان و پیام رفتم. پیک نوشیدنی میون انگشت‌های پیام بهم دهن کجی کرد و سریع تشر زدم:
- جمع کنید این کثافت‌کاری‌ها رو! جلوی بچه ترویج ندین.
پیک رو روی میز گذاشت و غیرمستقیم به هاکان اشاره کرد.
- برو به اون بگو جمع کنه! پیک پیک داره میره بالا!
نفسم رو عمیق از سینه بیرون فرستادم و کمی آروم‌تر گفتم:
- فرهنگشون با ما فرق داره، هاکان عادت داره همه جا نوشیدنی میخوره!
هومان با اخمِ بی‌سابقه‌ای سمتم برگشت.
- این دیگه داره زیاده‌روی میکنه! 
به هاکان نگاه کردم؛ ایستاده در کنارِ جاوید محتویاتِ پیک توی دستش رو لاجرعه مینوشید و حق با هومان و پیام بود، این آدم داشت زیاده‌روی میکرد!
بیخیال شونه بالا انداختم و ازشون فاصله گرفتم:
- من چیکار کنم؟ آدم باید خودش درک داشته باشه و بفهمه. من میرم توی حیاط یکم هوا بخورم بچه‌ها!
از کنارشون گذر کردم و سمت درب خونه رفتم؛ متوجه شدم که هاکان سریع پشت سرم روانه شد و لحظه‌ای طول نکشید که قبل از رسیدن به درب خونه، مقابلم ظاهر شد!
- ویانا جان، چیزی شده؟
بوی الکل توی صورتم خورد و حالا بهتر متوجه حرف هومان و پیام میشدم! به سختی لبخندم رو حفظ کردم.
- فقط میخوام یکم هوا بخورم!
احتمالا انتظار داشت بهش تعارف بزنم که در کنارم باشه، اما من داشتم برای تنها شدن به حیاط پناه میبردم!
با تکون دادن سرش قدمی عقب رفت و لبخند رو به لب‌هاش برگردوند؛ اثرات نوشیدن قدری توی رفتارهاش پیدا بود، کاملا هوشیار به نظر نمیرسید!
- خیلی خب عزیزم؛ باید باهات صحبت کنم، البته هروقت راحت بودی!
هاکان لعنتی قرارنبود دست از سرم برداره! فقط براش سر تکون دادم و ازش دور شدم؛ بلااجبار سمت میزها برگشت و مقابل درب حیاط نفسم رو از سینه بیرون فرستادم. تحمل هاکان برام کار سختی شده بود! مخصوصا حالا که نامدار باز به زندگیم برگشته بود و قول ازدواجم به هاکان داشت کارم رو سخت میکرد.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نود و نهم»
نگاهم قبل از خروج سمت جالباسیِ چوبی و پالتوی پیام رفت، دلم برای گذشته‌هام لک زده بود! گذشته‌هایی که آنچنان خوب و جالب نبودن، اما به هرحال دلتنگ میشدم! روزهای خوبی که کنار نامدار میگذروندم… سیگارهایی که کنار نامدار دود میکردم!
دستم با تردید جلو رفت و پاکت سیگار و فندک پیام رو از جیبش بیرون آوردم؛ مدت‌ها بود لب به سیگار نزده بودم، حالا هم آنچنان علاقه‌ای به کشیدن نداشتم ولی شاید یه نخ میتونست مثل قدیما دلم رو آروم کنه!
طبق قولی که به خودم دادم فقط یک نخ از پاکتش بیرون آوردم؛ پاکت رو با احتیاط به جیب پالتوی پیام بازگردوندم و همراه با فندک و سیگار مشت شده‌ی توی دستم وارد حیاط شدم!
نگاهم رو توی تاریکی شب و نور کم حیاط میون درخت‌ها و فضای قشنگ اطرافم چرخوندم؛ کمی سردم شده بود و بازوهام به لرزش افتاده بود، اما پالتوم رو همراه با خودم بیرون نیاورده بودم! بی‌توجه به سرمای تنم یک نخ سیگارم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم؛ من حالا با ویانای گذشته فرق داشتم، حالا یه مادر بودم با کلی مسئولیت! زشت نبود اگر با بوی سیگار روی تنم به خونه برمیگشتم؟ قرار بود نگاه بچه‌ها به سمتم چطوری باشه؟
کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و با تردید سیگار رو میون لب‌هام قرار دادم؛ آتیش فندک استیل پیام رو بالا آوردم اما قبل از اینکه فرصت کنم سیگارم رو آتیش بزنم، از میون لب‌هام دزدیده شد!
در لحظه‌ ذهنم یادآوری کرد که تنها کسی که میتونه سیگارم رو از میون لب‌هام بدزده نامداره، اما نامدار که اینجا نبود! بود؟
به سرعت به چپ برگشتم و دیدن چهره‌ی جدی و ریلکسش شوکه‌ام کرد! به جای رژ لبِ ارغوانیم روی فیلترِ سیگار نگاه میکرد… این مرد تا کی قرار بود من رو سورپرایز کنه؟
- نا… نامدار!
نگاهش سمتم برگشت و به چشم‌های گرد شده از تعجبم نگاه کرد! دست خشک شده‌ام رو بالا آورد و با فندک میون انگشت‌های خودم، سیگار رو آتیش زد. اولین پک رو کشید و بالاخره به حرف اومد!
- دلم لک زده بود واسه یه نخ سیگارِ درست و حسابی!
نگاهش مدام روی جای رژم میچرخید؛ درست مثل قدیم‌ها! من اما فقط شوکه بهش خیره بودم و لبخند رفته رفته روی لب‌هام برمیگشت! همونطور ریلکس بهم نگاه کرد و پرسیدم:
- چطور اومدی اینجا؟
لبخند گوشه‌ی لبش نشست و حرفش من رو به گذشته پرتاب کرد.
- از قبل یاد گرفتم چطور از دیوار بالا برم! استعدادش توی وجودمه.
اشاره‌اش به بالا اومدن از دیوار اتاقِ من بود! خودش رو بالا میکشید و با دسته گل به اتاقم می‌اومد. با یادآوری اون روزها لبخند روی لبم نشست و سکوتم باعث شد نامدار بگه:
- میخواستی سیگار بکشی؟
بهش نگاه کردم؛ همچنان لبخند داشتم! با دیدن نامدار میون این وضعیتِ افتضاح حسابی بشاش شده بودم.
- فعلا که تو سیگارم رو ازم گرفتی!
با دیدن لبخندِ من، با گوشه‌ی لبش خندید.
- ارزش نداره دیگه درگیرش بشی! حالا که بخاطر مایا ترک کردی دیگه سمتش برنگرد.
باهاش موافق بودم اما فکر اینکه مثل قبل بتونه کمی آرومم کنه وسوسه‌ام کرده بود! سرم پایین افتاد و سکوتم باعث شد بگه:
- اینجا خونه‌ی اون مرتیکه‌ست؟
بهش نگاه کردم و لبخندم محو شد! ریلکس و با اخمِ کم خیره به مقابلش سیگار رو دود میکرد.
- ازم عصبانی شدی؟
بهم نگاه کرد؛ نگاهش میون نور کم اطراف هم آروم به نظر میرسید! برخلاف تصورم خشمی ازم نداشت.
- فعلا نه؛ ولی اگه هرچه زودتر باهام برنگردی خونه آره، ازت عصبی میشم!
لبخند باز روی لبم برگشت و نگاه نامدار میون چشم‌ها و لب‌های خندونم چرخید. سیگار نیمه سوخته رو زیر کفشش له کرد و دست‌هاش رو توی جیب‌های شلوارش فرو برد. بوی تلخ ادکلن و سیگارش توی بینیم میپیچید و عشق و علاقه‌ام نسبت به نامدار داشت برمیگشت! لبخند روی لب‌هام رو نمیتونستم کنترل کنم و ضربان قلبم، به طرز عجیبی بالا بود!
با چشم به داخل خونه اشاره کرد.
- برو وسایلت رو جمع کن تا بریم ویانا! مایا هم باهامون میاد، دیگه حتی یه لحظه هم نمیخوام پیش این مرتیکه باشید!
بهش حق میدادم اما از سمت دیگه احساس عذاب وجدان داشتم! هاکان برای تولد مایا تدارک دیده بود و رها کردنشون میون این همه زحمت زشت نبود؟ حداقل بعد از گذشت چندساعت میتونستم بهونه بیارم و در برم، یا فرار کردن وسط مهمونی مثل نوجوون‌های تازه عاشق شده گزینه‌ی بهتری بود؟ نامدار قطعا گزینه‌ی دوم رو میپسندید، اما من ترجیح میدادم بیشتر از مهمونی بگذره! نمیخواستم بعداً مقابل هاکان معذب باشم.
با کمی تردید شونه بالا انداختم.
- لااقل بذار یه‌ذره از مهمونی بگذره نامدار!
موفق شدم اخم رو به ابروهاش برگردونم!
- بگذره که چی بشه؟ تولدِ بچه‌ی منه، اون مرتیکه چیکاره‌ست که بخواد برای مایا تدارک ببینه؟

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صدم»
نگاهم زیر افتاد و نامدار کلافه نفسش رو از سینه بیرون فرستاد؛ بی‌ربط گفتم:
- اصلا کی به تو گفت هاکان چنین تدارکی برای مایا دیده؟
اخم‌هاش همچنان درهم بود اما لحن صداش آروم‌تر بود.
- زنگ زدم به جاوید و از دهنش پرید، بحث رو عوض نکن ویانا!
میدونستم جاویدِ دهن لق آخر همه چیز رو خراب میکنه! هرچند حضور نامدار ناراحتم نکرده بود، اما نمیخواستم کوچیک‌ترین بحثی پیش بیاد، پس باید با نامدار کنار می‌اومدم!
- خیلی خب نامدار، قول میدم باهات بیایم؛ فقط یکم بهم فرصت بده! درست نیست یهو وسط مهمونی همه رو قال بذاریم و بریم، برم داخل یه بهونه‌ای میارم بعد میایم، باشه؟
ناچار برام سر تکون و با اخم به داخل خونه اشاره کرد.
- خیلی خب ویا، ولی طولش نده! نمیخوام جلوی مایا بحث و دعوایی پیش بیاد، نذار خودم دست به کار بشم!
نامدار این روزها حسابی پرخاشگر و دیوونه شده بود! به مرز جنون رسیده بود و این من رو میترسوند.
براش سر تکون دادم و به انتهای حیاطِ بزرگ و سرسبزِ خونه اشاره کرد.
- من منتظرتم ویا! مراقب خودتون باش.
لبخند کمرنگ روی لبم نشست و بی‌فکر سمتش خم شدم؛ روی نوک پا ایستادم و ته‌ریشش رو نرم بوسیدم. نگاهش با عشق سمتم برگشت و سمت درب خونه دوییدم! عرق سرد تموم وجودم رو گرفت و با لبخند مسخره‌ام وارد فضای خونه شدم! چندوقت بود که اینطوری نشده بودم؟ عین نووجون‌ها لبخندهای مسخره نزده بودم و گونه‌هام گل ننداخته بود؟
با نفس عمیقی خنده‌ام رو حفظ کردم و خواستم جلو برم که پیام سد راهم شد! نگاهش مشکوک روی چهره‌ام چرخید و اخم‌هاش درهم رفت. حرفش باعث شد خنده‌ام رو بخورم!
- چرا این شکلی شدی تو؟ وایسا ببینم، تو دست زدی به سیگارهای من؟
لب‌هام رو روی هم فشردم و با اخمِ بیشتری گفت:
- ویا باز سیگار کشیدی؟ نگو نه که من از چشم‌هات میخونم! قبلا هم تنها کسی که از سیگارهام کِش میرفت تو بودی.
بی‌حرف فندک استیل رو بالا آوردم و کف دستش گذاشتم! فندک رو چنگ زد و کلافه گفت:
- چند نخ کشیدی؟ پس این همه ترک کردی الکی بود؟
وقتش بود بگم سیگارت رو من نکشیدم، نامدار کشیده! اما فعلا حوصله‌ی توضیحاتِ اضافه نداشتم. فقط گفتم:
- نکشیدم پیام! باورکن خواستم، ولی نکشیدم.
حرفم رو اصلا باور نکرده بود! کمی به جلو خم شد و لباس‌هام رو بو کرد، خبری از بوی سیگار نبود!
- دیگه نمیدونم باید باورت کنم یا نه!
خندیدم و گفتم:
- بازپرسیت تموم شد؟ میتونم رد شم؟
بی‌حرف از مقابل راهم رد شد و جلو رفتم؛ لبخندم با دیدن دوباره‌ی هاکان محو شد و کلافگی توی وجودم نشست! از سمتِ دیگه حضور همزمانِ هاکان و نامدار توی یه مکان مضطرب‌ترم میکرد، و اینکه فقط من از این قضیه باخبر بودم اوضاع‌ رو بدتر میکرد!
بی‌مقدمه میون نفس و توفان نشستم و گفتم:
- بچه‌ها من زود باید برم!
چشم‌های نفس گرد شد و توفان با هیجان گفت:
- کجا؟ میخوای فرار کنی؟
از هیجانش به خنده افتادم.
- دقیقا!
نفس قدری جدی‌تر از توفان سمتم برگشت و پرسید:
- چیشده ویا؟ همه چیز سرجاشه؟
لبخندم رو جمع کردم و نگاهم سوی مایا رفت؛ بی‌حوصله روی صندلی پشت میزش نشسته بود و آهو و سرور سعی داشتن با همراهی با موزیک خنده روی لبش بیارن!
- آره نفس همه چیز سر جاشه، نگران نباشید؛ فقط نپرسید چیشده! باید برم.
نگاهشون در سکوت میون همدیگه چرخید و توفان شونه بالا انداخت.
- ایده‌ای ندارم ولی امیدوارم خودت و به فنا ندی!
خنده گوشه‌ی لبم نشست و توی جام ایستادم؛ با وجود موزیک هم سعی داشتم آروم حرف بزنم تا صدام به گوش کسی نرسه.
- بهم کمک میکنید دیگه، نه؟
نفس لبخند زد و توفان پاسخ داد:
- همیشه! یادت رفته تنها کسی که گوه‌کاری‌های توی دبی رو پذیرفت و بهت کمک کرد من بودم؟
خنده‌ام بیشتر شد و به بازوش کوبیدم؛ حق با توفان بود، همیشه و توی هر شرایطی بهم کمک میکرد!
- کثافت!
با خنده‌ی روی لبش دست روی بازوش گذاشت و من با نگاهی به اطرافم مجدداً سمتشون خم شدم.
- من میرم دستشویی و یه‌طور برخورد میکنم انگار حالت تهوع دارم و حالم بد شده، بعدش یکیتون بیاد دنبالم و به بهونه‌ی دکتر رفتن از اینجا در بریم! یادتون نره مایا هم باید باهامون بیاد.
توفان بی‌ربط با نهایت کنجکاوی پرسید:
- چرا داری چنین کاری میکنی ویا؟ از عذاب وجدانِ نامداره؟
شونه بالا انداختم و نگاهم رو بین جفتشون چرخوندم.
- نمیدونم، شاید!

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و یکم»
توفان اما هرگز اهل قضاوتِ من نبود؛ توی هرشرایطی کنارم بود و به تمام تصمیماتم احترام میذاشت.
- خیلی خب برو، ما حواسمون بهت هست!
دست‌هام رو روی شونه‌های جفتشون گذاشتم و قدردان بهشون نگاه کردم.
- مرسی ازتون بچه‌ها، این لطفتون و از یاد نمیبرم!
لبخند روی لب‌هاشون نشست و کمی ازشون فاصله گرفتم تا نقشه‌ام رو عملی کنم؛ نگاهم اطراف و میون جمعیت چرخید و تقریبا هیچ خبری از هاکان نبود! آدم عجیبی بود، گاهاً آروم و با درک، گاهی هم با مصرف زیاد الکل اینطور از خود بی خود میشد!
با چشمکی به توفان و نفس سمت خواهر هاکان رفتم و مکان توالت رو ازش پرسیدم؛ یکی طبقه‌ی بالا بود و دیگری کنار درب خونه، نزدیک به حیاط! قطعا انتخابم توالت نزدیک به حیاط بود، اونطوری حتی قابلیت فرار با نامدار رو هم داشتم!
با تشکر کوتاهی ازش دور شدم و سمت توالت رفتم، اما پیام امشب دست بردار نبود! مقابل راهم ایستاد و با نگاه به چهره‌ی هیجان زده‌ام پرسید:
- چیزی شده؟
به طرز ضایعی آب دهانم رو قورت دادم و سر بالا انداختم.
- چی میخواد شده باشه؟
گره‌ی میون ابروهاش پررنگ شد.
- تو امشب یه‌ چیزیت هست! مدام درحال رفت و آمدی، دو دقیقه وایستا یه‌جا!
این آدم عجیب تیز بود و من هم امشب عجیب اسکل میزدم! از حالت چهره‌ام معلوم بود نرمال نیستم، اما سعی کردم اوضاع رو عادی جلوه بدم و کمی طلبکار بهش تشر زدم:
- ولی به نظر من تو امشب یه چیزیته! چرا قفلی زدی روی من؟ حالت تهوع دارم، باید برم دستشویی!
گره‌ی ابروهاش کمی بازشد و از حالت تدافعی بیرون اومد.
- خیلی خب، برو! به من چه اصلا؟
مرتیکه‌ی بداخلاق! من همیشه با این مرد مشکل داشتم، تقریباً همیشه!
از کنارش گذر کردم و سمت توالت رفتم؛ همزمان با ورودم به راهروی توالت، نفسم رو آروم از سینه بیرون فرستادم و تلفنم رو بیرون آوردم؛ برای اینکه خیال نامدار رو راحت کنم سریع براش تایپ کردم:
«در تلاشم فرار کنم، داری کاری میکنی عین نوجوون‌های تازه عاشق شده برخورد کنم!»
خنده گوشه‌ی لبم نشست و تلفن رو میون انگشت‌هام فشردم؛ با وجود یه بچه همچنان مثل گذشته‌ها برخورد میکردیم! فرار از مهمونی دیگه چه صیغه‌ای بود؟
سمت توالت رفتم و درب رو باز کردم؛ انتهای راهرو به حیاط سرسبز و قشنگ خونه، درست میون درخت‌ها راه داشت! امیدم این بود که نامدار با این وجود بتونه به راحتی فراریم بده.
وارد توالت شدم و درب رو پشت سرم قفل نکردم؛ از هیجان به جون گوشه‌های ناخونم افتادم و لب‌هام رو روی هم فشردم. از آینه به چهره‌ی هیجان زده‌ام نگاه کردم، از فرط اضطراب سرخ شده بودم! لبخند مدام روی لب‌هام در رفت و آمد بود و اطلاع از حضور نامدار هیجانی‌ترم میکرد!
تلفنم رو لبه‌ی دست‌شور گذاشتم و آب رو باز کردم؛ دست‌های خیسم رو بالا آوردم تا روی گونه‌های سرخ شده‌ام بذارم اما ورود ناگهانی فرد مورد نظرم به توالت، باعث شد دستپاچه سمتش برگردم!
نورِ چشم‌های درخشانم با دیدن فرد مقابل خاموش شد! انتظارم مقابله شدن با نامدار بود، اما این یکی رو اصلا پیش‌بینی نکرده بودم!
- هاکان!
چشم‌های خمارش اولین چیزی بود که به چشمم اومد؛ قطعا حضور ناگهانیش به تنهایی باهام توی فضای بسته‌ی توالت چیز خوشایندی نبود! دلشوره به دلم افتاد و هاکان همزمان با جلو اومدن، درب رو پشت سر خودش بست.
- ویانا… اینجا چیکار میکنی؟ میدونی چقدر دنبالت گشتم؟
لحن کشیده‌اش باعث شد دست‌هام از پشت به لبه‌ی دست‌شور قفل بشن و به استرس بیوفتم! هاکان امشب خیلی زیاده‌روی کرده بود.
- هاکان میشه بری بیرون؟ متوجهی که بدون هیچ اجازه‌ای در و باز کردی اومدی توی یه فضای شخصی؟
جلو اومدن ناگهانیش باعث شد از ترس عقب برم و محکم به دست‌شورِ سنگیِ توالت برخورد کنم! چهره‌ام از درد جمع شد اما حالا وقتِ آه و ناله برای دردِ کمرم نبود.
- چه فضای شخصی‌ای دختر؟ من امشب میخوام ازت خواستگاری کنم، طاقتم و طاق کردی! ببین… آمادگیِ کامل دارم!
جعبه‌ی مخملی رو از جیب شلوارش بیرون آورد و مقابلم گرفت؛ نفس توی سینه‌ام سنگین شد، نباید میذاشتم چنین کاری کنه!

  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و دوم»
بی‌فکر جعبه‌ی مخملی رو از میون انگشت‌هاش چنگ زدم و از همون فاصله به چهره‌ی ناهوشیارش نگاه کردم. حالا دیگه مثل چنددقیقه قبل لبخند نداشتم!
- هاکان الان حالت خوب نیست، چنین تصمیمی نگیر! حتی نمیتونی درست روی پاهات بایستی! چه خواستگاری‌ای؟
انتظار مخالفت نداشت! اخم کرد و با خشم بی‌سابقه‌ای سعی کرد جعبه رو از دستم بگیره! جعبه‌ی مخملی قرمز رنگ با صدای بلندی از میون انگشت‌هام رها شد و هاکان بی‌تعادل بازوم رو چنگ زد!
- ویانا من تورو میخوام، تحت هر شرایطی! همین امشب ازت خواستگاری میکنم، بسه هرچقدر صبر کردم و بهم جوابی ندادی!
بوی الکل دهانش حالم رو بد کرد و عقب کشیدنم رو که دید، دو قدم بهم نزدیک‌تر شد! احساس خطر تموم وجودم رو گرفت و سریع با دستم از پشت به تلفنم چنگ زدم! از قبل به نامدار اطلاع داده بودم و تنها چیزی که خیالم رو راحت میکرد همین بود.
- ولم کن هاکان، برو عقب! بهت میگم برو عقب…
نه تنها قدمی عقب نمیرفت، بلکه با حرف‌های من حریص‌تر میشد و باهام لجبازی میکرد! نزدیکی بیش از اندازش داشت باعث میشد جداً به حالت تهوع بیوفتم و به گذشته پرت بشم! گذشته‌های کذایی که خشایار برام رقم زده بود…
تلفنم رو از روی دست‌شور چنگ زدم اما هاکان دست‌بردار نبود! دستم رو محکم گرفت و تلفن از میون انگشات‌هام رها شد و کنار جعبه‌ی انگشتر افتاد!
دیگه به مرحله‌ی تقلا رسیده بودم و میدونستم که حضورش در کنارم خطرناکه؛ بیش از اندازه نوشیده بود و اصلا توی حال خودش نبود!
انگشت‌هاش محکم دور گردنم قفل شد و به دیوارِ پشت سرم کوبیده شدم! کمرم برای بار دوم ضربه خورد و اینبار اشک از درد توی چشم‌هام حلقه زد.
- آخ…
هجوم همزمان درد کمرم و حس بد نزدیکی به هاکان و بوی الکل توی صورتم، داشت باعث میشد به مرز بیهوشی برسم! تنم دیگه جونی برای مقاومت نداشت، اما ویانا وثوقی که به این راحتی‌ها تسلیم نمیشد، میشد؟
- وایسا سرجات ویانا، دارم بهت میگم تو مالِ منی! دست از سرت برنمیدارم، برای چی این همه تقلا میکنی؟ دوستت دارم ویا، چرا این و نمیفهمی؟
صورتش جلو اومد اما قبل از اینکه اتفاقی بیوفتی زانوم رو بالا بردم و میون پاهاش کوبیدم! از درد خم شد و من تازه نفس کشیدن رو به خاطر آوردم! با سرفه‌های متعددم هوای اطراف رو به سینه‌ام فرستادم و سمت درب توالت رفتم! چشم‌هام سیاهی میرفت و دست‌های یخ زده‌ام میلرزید، اما حالا که هاکان از درد خم شده بود و قدرتی نداشت باید از این توالتِ کوفتی بیرون میزدم!
با دست‌های لرزون و دیده‌ی تارم درب توالت رو باز کردم و بیرون رفتم، اما قبل از اینکه حتی فرصت کنم قدمی بردارم، توسط هاکان با موهام به عقب کشیده شدم! درد توی تمام سرم پیچید و سیاهی رفتنِ مجدد چشم‌هام باعث شد بالاخره بتونم جیغ بکشم!
اشک‌هام روی گونه‌هام نشست و هاکان که اینبار جری‌تر شده بود، با حرص من رو سمت خودش کشید.
- دارم بهت میگم وایسا سرجات ویانا… انقدر من و عصبی نکن!
ازش متنفر بودم… الان فقط نامدار رو میخواستم، ناجیِ همیشگیم رو میخواستم! اشک‌هام بی‌صدا پایین اومدن و سعی کردم با هل دادنش به عقب بفرستمش، اما زورش بیشتر از این حرف‌ها بود! تنم رو میون دست‌هاش گرفته بود و گرمی نفس‌هاش داشت باعث میشد عوق بزنم!
- برو اونور هاکان… تروخدا برو اونور!
دستش بالای لباسم رفت و قبل از اینکه جیغ بزنم، دستش رو روی دهانم گذاشت! دست و پا میزدم، تقلا میکردم… همه‌چیز بی‌تاثیر بود! انگشت‌های گرمش روی گردنم باعث میشد آرزوی مرگ کنم، حالم از خودم و هاکان و این توالتِ لعنتی به هم میخورد!
چشم‌هام سیاهی رفت و درب نیمه‌بازِ توالت باز شد! نعره‌ی نامدار توی سرم پیچید اما حتی نمیتونستم تشخیص بدم خوابم یا بیدارم…
با شتاب از هاکان جدا شدم و ناجیِ همیشگیم سمتِ هاکان هجوم برد! اولین مشت، دومین مشت، سومین مشت، اونقدری میزد که هاکان رو توی سرم یه مرده به حساب آوردم!
گوشه‌ی دیوار روی سرامیک‌های یخ نشستم؛ تنم واضح و عمیق میلرزید و زانوهام رو توی بغل گرفته بودم… نامدار با نعره‌های بلندش مقابلم روی هاکان خیمه زده بود و مشت‌هاش با نهایتِ بی‌رحمی روی صورتش مینشستن! از چهره‌ی هاکان فقط قرمزیِ خون رو میدیدم و با تن ِ سست شده و اشک‌های روی صورتم، با هر ضربه دستم رو مقابل صورتم قرار میدادم! حتی اونقدری جون توی تنم نبود که ازش بخوام تمومش کنه، نمیخواستم قاتل بشه! اون هم قاتلِ هاکان.
- مرتیکه‌ی تخم حروم، حرومزاده‌ی بی‌همه چیز! به زنِ من دست میزنی؟ ها؟ حرف بزن دیوث! دهن باز کن حرومی!
هاکان لال شده بود و نامدار کتک‌هاش رو بیشتر و بیشتر میکرد!

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...