هانی بانو 1,260 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد «پارت پنجاهم» توی صورتش محکم تشر زدم: - تو نیستی، تو لایق شانس دوباره نیستی نامدار! برو، خواهش میکنم ازت برو! من تحمل یه دردِ دیگه رو ندارم؛ نذار حال مایا از اینی که هست بدتر بشه. با حرص سمت درب حیاط قدم تند کردم و وارد جمع بچهها شدم؛ با چهرهی زهرمار و اخمهای درهمم! نامدار پشت سرم وارد شد؛ تازه فهمیده بودم که چقدر خوب میتونه درلحظه به خوب بودن تظاهر کنه! کوچیک لبخند زده بود و سمت بچهها برمیگشت. - ببخشید بچهها من باید برم؛ کاملاً یادم رفته بود باید برم عیادت مامانم! نمیتونم بیشتر از این منتظرش بزارم. بچهها با نیم نگاهیِ به منِ اخمو بلند شدن و هومان اول از همه گفت: - خدا بد نده، چیزی شده؟ نامدار همچنان حفظ ظاهر میکرد؛ لبخند به لب گفت: - تصادف کرده الان خیلی بهتره خداروشکر، چیزی نیست نگران نباشید؛ ممنون بچهها! شبتون بخیر. سریع با همه دست داد و با خداحافظی کوتاهی سمت درب حیاط رفت؛ مایا با دهان پر از موز براش دست تکون داد و نامدار هم در جواب برای مایا دست تکون داد! کاش میرفت؛ کاش میرفت و دیگه هیچوقت هم پاش و توی این خونه نمیزاشت، داشتم روانی میشدم. کلافه پشت میز نشستم و به موهام چنگ زدم؛ نامدار سعی داشت شرایط رو نرمال نشون بده اما اینطور نبود! میخواست یه فرصت دیگه برای خودش ایجاد کنه، اما به چه قیمت؟ حالا که مایا به این حال و روز افتاده بود میون این بدبختی بود و نبود نامدار فرقی برای من نداشت! شاید حتی وجود دوبارهاش توی زندگیمون میتونست اوضاع رو بدتر کنه، پس چرا باید دم به تله میدادم؟ *** با خسته نباشیدِ آراز از آتلیهی شرکت خارج شدم و سمت اتاق گریم رفتم؛ کلافه کلاه کوچیک رو با گیرههای فیکس شدهاش روی سرم، بیرون آوردم و روی میز بزرگ مقابلم رها کردم؛ میکاپ آرتیستها متعجب بهم نگاه کردن و من خسته و کوفته خودم رو روی صندلی رها کردم؛ خم شدم تا بند کفشهای پاشنه سوزنیم رو باز کنم. درب اتاق باز شد و قامت خندون و رو مخ آراز مقابلم نقش بست؛ بند کفشهارو باز کردم و صاف نشستم؛ با کت و شلوار خوشدوخت بادمجونی و میکاپ لایت و موهای تیره شدام! - میبینم که موهات رو رنگ کردی خانوم وثوقی! قبل از این هم زیبا بودی اما حالا درست شبیه به روزهایی شدی که اسمت مدام کنار اسم نامدار کبیر میچرخید! جسارت نگاهت با این رنگ موهای تیره به صورتت برگشته؛ فقط اگه دیشب یکم بیشتر میخوابیدی بخاطر شاتهای امروز بهتر بود! پر از حرص بهش نگاه کردم؛ قفسهی سینهام بالا و پایین میشد و چشمهام میسوخت، کل دیشب رو از بابت رفتارهای مزخرف نامدار خواب به چشمهام نیومده بود! حالا مجبوربودم این مرتیکهی سیریش رو تحمل کنم و لب از لب باز نکنم. - شما شاتهاتون رو گرفتید تموم شد و رفت؛ فکرنمیکنم باقیِ قضیه به شما مربوط باشه! به چندنفر نشسته توی اتاق نگاه کرد؛ لبخندش رو همچنان حفظ کرده بود اما رسماً دلش میخواست خفهام کنه! آراز آدم ریلکسی بود؛ اگر عصبانی هم میشد ظاهرش رو به خوبی حفظ میکرد. جلو اومد تا صداش به گوش باقی افراد نرسه. - خانوم وثوقی؛ شما کارمندِ منی، من توی هر موضوعی که به کارم مربوط باشه دخالت میکنم! خشمگین بهش خیره موندم؛ نگاهش میون چشمهام دودو میخورد، من اما لحظهای ازش چشم نمیگرفتم. - تا وقتی میدونم هدفت چیه نمیتونم درست باهات برخورد کنم! من برات یه کارمندِ ساده نیستم، یه مهرهی مهمم که گرفتی توی دستت و رهاش نمیکنی! میدونی با این مهره میتونی برندهی بازی بشی؛ رقیبت رو شکست بدی و درنهایت فقط خودت بمونی و خودت، ولی نه! یادت باشه اونی که مقابلته، یه رقیب ساده نیست! کسیه که سالها سدر جدول بوده و با یه سهلانگاری کوچیک پایین اومده؛ میدونی که اگر شرکت کبیر چنین اشتباهی نمیکرد، تو هیچوقتِ هیچوقت بالا نمیومدی! فکش رو محکم روی هم قرارمیداد؛ چونهاش از حرص میلرزید و حالا دیگه لبخند نداشت! با حرص بازوم رو توی دستش گرفت و من سریع عقب کشیدم. - دست نزن به من! با نگاهش سرتاپام رو از سر گذروند. - نترس! من و نامدارکبیر هیچوقت هم سلیقه نیستیم. پوزخند زدم. - مشخصه! نگاهم به سر و تیپ مرتبش بود؛ موهای ژل زده و مسخرهاش، انگشترهای طلایی رنگش. معلومه که شما دونفر همسلیقه نیستید؛ نامدار ابداً چنین چرندیاتی رو به خودش آویزون نمیکنه! همیشه ساده و در عین حال شیکه. کت و شلوار مشکی و پیرهن مردونههای تیرهاش با آستین های بالا زده و دکمهی باز اول لباسش، صد هیچ لباس های تجملاتی آراز توکلی رو میزنه! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 15 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد «پارت پنجاه و یکم» از اتاق خارج شد و نفس راحتی کشیدم؛ این مرد روانی بود! این همه شرکت، چرا داشتم اینجا کارمیکردم؟ نکنه خودم هم قصد داشتم نامدار رو حرصی کنم؟ نمیدونم! هیچی رو نمیدونم؛ شاید از بدبختی زیاد داشت به سرم میزد، شاید جداً داشتم خودم رو گول میزدم که قصدم انتقامجویی نیست! لباسهای خودم رو پوشیدم و از شرکت بیرون زدم؛ سمت خونه حرکت کردم و نزدیک به غروب بود که رسیدم. به جز پیام و سروری که امشب شیفت بود، همه خونه بودن و جمعشون جمع بود! با لبخند سلام کردم و گونهی مایا رو محکم بوسیدم. - سلام دخترِ مامان. پازلهای بزرگ توی دستش رو تکونی داد و با پشت دست عینک دور مشکیش رو از نوک بینیش بالا برد. - سلام مامان ویا؛ از وقتی موهات رو مشکی کردی بیشتر دوستت دارم! لبخندم عمق گرفت و آروم از هومان پرسیدم: - امروز خوب بود؟ پنیک نشد که؟ سر بالا انداخت. - نه خداروشکر چیزی نشد، روحیهاش خیلی بهتره. توی دلم خداروشکر کردم و سمت اتاق رفتم تا لباسهام رو عوض کنم؛ روحیهی مایا کاملا با تیپ و ظاهر من مرتبط بود و بعد از رنگ کردن موهام و آرایش کردن و تیپ زدنهای مجددم، انگار بیشتر دوست داشت باهام وقت بگذرونه! تیشرت و شلوار مشکی رنگی پوشیدم و موهای حالت دارم رو روی شونهی چپم انداختم؛ میکاپم رو پاک نکرده بودم و فعلا حوصلهاش رو نداشتم! ترجیح میدادم یکجا برم حموم و از شر تافت موهام هم راحت بشم. مقابل تلویزیون روی کاناپه چهارزانو نشستم و نفس و توفان هردوطرفم قرار گرفتن؛ توفان کاسهی پاپ کورن، و نفس ظرف تخمه رو روی پاهام قرار داد. - شنیدی هومان و آیدا باهم حرف میزنن؟ حرف ناگهانی و آروم توفان پشت گوشم، باعث شد از تعجب پاپ کورن توی گلوم بپره و به سرفه بیوفتم! نفس معترض ضربهای پشت کمرم زد و خطاب به توفان گفت: - آروم توفان! با چشمهای گرد شده سمتش برگشتم: - راست میگه؟ نفس ریلکس خندید: - توفان پیاز داغش رو زیاد میکنه! جدی نگیر؛ هومان امروز توی همون بیمارستان شروع به کارکرده، یه چند کلمههم با آیدا حرف زده! فقط همین. سمت توفان برگشتم؛ همچنان چشمهام گرد بودن اما کمی معترض گفتم: - مریضی توفان؟ جدی جدی فکرکردم اوکی شدن باهم! چنین خبری رو انقدر یهویی میگی؟ داشتم خفه میشدم. بلند خندید. - بابا خب از کجا معلوم اوکی نشن؟ خیلی به هم میان! بعدم این هومانِ ناکس به بهونهی کار شمارش رو گرفته، معلومه دلش پیشش گیره! - جدی شمارش رو گرفته؟ توفان تایید کرد: - آره بابا! همین الانم داره باهاش چت میکنه، ببین نیشش چقدر بازه! سر کشیدم و هومان رو تکیه زده به درگاه آشپزخونه دیدم؛ شیر آب باز بود و هومان به بهونهی شستن ظرفها اونجا بود اما با لبخند کوچیکی مشغول چت کردن توی گوشی بود! خندهام گرفت و نگاهم رو بین نفس و توفان چرخوندم. - پشمام! صدای خندههاشون بالا رفت و نگاه هومان سمت ما برگشت. - چتونه شماها؟ توفان شونه بالا انداخت. - هیچی داداش تو راحت باش! مزاحمت نشیم یه وقت. هومان بیخیال از کنایهی توفان باز مشغول چت کردن شد و ما خندون کانالهای تلویزیون رو بالا و پایین کردیم و پاپ کورن خوردیم؛ هومان بالاخره دل از موبلیش کند و روی مبل تک نفرهای مقابل ما نشست. - ویا توی بیمارستانی که مایا رو میبری تراپی مشغول به کار شدم! بچهها پشت گوشم خندیدن و من با لبخند ضایعی گفتم: - به سلامتی عزیزم. توفان تیکه پروند: - همون بیمارستانی که آیدا خانوم توش کارمیکنه؟ لبخند هومان جمع شد؛ جدی گفت: - آره همون. خندهام بیشتر شد. - شمارشم که گرفتی! بچهها به حرفم خندیدن؛ انقدر خندهها زیاد بودن که مایا هم بیجهت با خندههای ما خندید. هومان معترض به توفان نگاه کرد. - دهنت چفت و بست نداره نه؟ من یه گوهی خوردم به تو دو کلوم حرف زدم، یادم نبود آدم نیستی! - ببخشید داداش به خدا دست خودم نیست همینجوری از دهنم در میره! بلند خندید و من میون خنده به بازوش ضربه زدم. - کوفت توفان! شونه بالا انداخت؛ هنوز هم میون خنده بریده بریده صحبت میکرد. - بابا بخدا… دست خودم نیست! از دهنم… در میره؛ وای هومان گوه خوردم، نکُش من و! هومان با بالشت سمتش حمله کرد و من و نفس با خنده جیغ زدیم؛ حتی مایای اخمو هم به خنده افتاده بود و توفان و هومان، دور تا دور خونه رو به دنبال هم میدوییدن؛ هومان با حرص و توفان با خنده و ترس! احساس میکردم کمی از جلد ویانای افسرده خارج شدم؛ بعد از مدت ها داشتم از ته دل میخندیدم و کمی به خودم میرسیدم، روحیهی مایا بهتر شده بود و مثل قبل به هم نمیریخت؛ اگر این میون سر و کلهی نامدار پیدا نشده بود، الان قطعا همه چیز بینقص بود! *** لباسهای تا کردهی مایا رو با حرص توی چمدونش گذاشتم و برای چندمین بار غر زدم: - لعنت بهت توفان! باید لحظهی آخر اطلاع میدادی که دوروز دیگه جشنه؟ مجبورم لباسهای چندسال قبلم رو بپوشم، اون موقع لاغرتر بودم بعد زایمان با این اندام ترکیده به نظرت اون لباسها اندازمه؟ آهو نگاهش رو از تلویزیون گرفت و با خنده به من نگاه کرد. - اندام به این قشنگی! الکی غر نزن؛ من مجبورم سزارین زایمان کنم اندامم میریزه به هم، تو که طبیعی بوده زایمانت شکمت دوروز بعدش جمع شده. - چرا مجبوری؟ کمی از پاپ کورنهای توی کاسه خورد و جاوید با سینی چای توی دستش وارد پذیرایی شد. - تروخدا بیخیال ویانا خانوم! آهو جونش رو نداره منم از نگرانی دق میکنم! میدونی چندنفر تا حالا بر اثر درد زایمان طبیعی مردن؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 15 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد «پارت پنجاه و دوم» صدای خندهی من و آهو بالا رفت و زیپ چمدون صورتی رنگ مایا رو بستم. - نترس بابا! من مُردم الان؟ سینی چای رو روی میز گذاشت و شونه بالا انداخت؛ جاوید حسابی ترسو بود و آهو خندون و با عشق بهش نگاه میکرد. - من که راضی نمیشم! اصلا تحملش رو ندارم. آهو بیشتر خندید. - مگه تو میخوای زایمان کنی عزیزم؟ جاوید بیچاره کم مونده بود به گریه بیوفته. - آهو جان قبلا راجع بهش صحبت کردیم! ویانا تروخدا مخ زن من رو نزن، بمیره میکشمت! با خنده روی چمدون مایا کوبیدم و اینبار هومان و پیام هم به خنده افتادن؛ چمدونها آماده گوشهی پذیرایی بود و همه آمادهی رفتن به کیش بودیم! نفس از اتاقش بیرون اومد و حین اومدن به سمتم پرسید: - چمدون مایا جمع شد؟ نگاه خندونم رو از آهو و جاوید گرفتم و سمت نفس برگشتم. - آره فقط خودم لباسم رو بزارم توی کاور دیگه آمادهام. توفان که منتظر فرصت بود پشت سر نفس از اتاق خارج شد و غرغرهام رو به خودم برگردوند. - ویانا خانوم خسته نباشی! همه آمادهان فقط تو موندی، یکم زود باش! خوبه منم این همه بهت غر بزنم؟ حسابی از دستش حرصی بودم؛ چمدون کوچیک مایا رو کنار باقی چمدونها گذاشتم و مقابل توفان ایستادم. - میدونی چرا از همه دیرتر آماده شدم؟ چون بخاطر تصمیم ناگهانی جنابعالی تا لحظهی آخر سعی داشتم از این مرتیکه توکلی دوروز بیشتر مرخصی بگیرم! اگه ببینیش میفهمی چقدر رو مخه؛ با لبخند فقط بهت نگاه میکنه و هیچ جوره قانع نمیشه؛ تا گوه نزنه تو عصابت بهت مرخصی نمیده! توفان بیچاره رو لال کردم؛ نفس گفت: - ببخشید عشقم خیلی یهویی شد، حالا هم فداسرت؛ با حوصله آماده شو تا بریم، پروازمون برای سه ساعت دیگهست! کاور لباس مجلسیم رو روی چمدونم جا دادم و زیپش رو بستم؛ فنجونی از سینی چای روی میز برداشتم و همونطور سر پا خرمارو گوشهی دهانم جا دادم؛ جرعه از چای خوردم و سرور پرسید: - حالا این همه غر زدی لباس چی میپوشی؟ خرمارو قورت دادم و سمت سرور برگشتم. - همون سورمهای بلنده. پرو نکردم، امیدوارم اندازم باشه. آهو با اطمینان سر تکون داد. - اندازته نترس. - آخه مال پنج شیش سال پیشه! من تو این مدت مهمونی نرفتم لباسی هم نخریدم. نفس بیمقدمه و از همه جا بیخبر گفت: - اون مخمل مشکیه رو چرا نمیپوشی؟ خیلی شیکه آخه! الانم مخمل مد شده دوباره. چای تو گلوم شکست و نگاهی بین بچهها رد و بدل شد؛ نفس از لباس مخملی میگفت که نامدار برای تولدم خریده بود و من برای تولدش پوشیده بودم! عجب شبی بود؛ امان از خاطرات. نفس نگران پشت کمرم کوبید. - خوبی ویانا جون؟ با تک سرفهای سمتش برگشتم. - آره عزیزم خوبم. جرعهای دیگه از چای نوشیدم و در سکوت ضایع بچهها جواب سوالش رو دادم: - اون رو قبلا توی یه مهمونی پوشیدم؛ بعدم، فکرمیکنم برام تنگ شده باشه. خب اگر اون تنگ شده بود پس لباس سورمهای هم قطعا برام تنگ بود! رسماً داشتم میپیچوندمش. - حیف شد! خیلی خوشگل بود. لبخند مسخرهای زدم و باقی چای رو لاجرعه نوشیدم؛ گلوم کمی سوخت اما بیتوجه بهش فنجون رو توی سینی کوبیدم و سمت اتاقم رفتم؛ همه اون لباس لعنتی رو میشناختن، حتی جاویدی که توی تولد نامدار اون رو توی تنم دیده بود! رسما فقط نفس و هومان بیخبر بودن. *** با مایای خواب رفته توی آغوشم از فرودگاه بیرون زدیم و هومان سریع سمتم اومد تا مایا رو ازم بگیره. - بچه رو بده به من، اذیت میشی. قدردان لبخند زدم و مایا رو به آغوشش سپردم؛ حسابی خسته بودم و کل مسیر رو نتونسته بودم بخوابم! مایا کمی ترس از هواپیما داشت و نمیخواستم توی این مسیر تنهاش بزارم. هوا تاریک شده بود و به کیش رسیده بودیم؛ همه از خستگی ناله میکردن و فقط به دنبال رسیدن به هتل بودن. با تاکسیهای مقابل فرودگاه مستقیم سمت هتل رفتیم و بهتربود هرچه زودتر ماشین رنت کنیم. وارد اتاق مشترکم با مایا و سرور شدم؛ هومان مایا رو روی تخت گذاشت و با شب بخیری کوتاهی از اتاق خارج شد؛ شال سورمهای رنگ رو از دور گردنم برداشتم و مانتو جین روشنم رو هم گوشهای انداختم. حسابی خسته بودم و خودم رو با تاپ شیری توی تنم و موهای بازم کنار مایا روی تخت دونفره رها کردم؛ سرور روی تخت یک نفرهی مقابلم نشست و بیمقدمه گفت: - به نظرت توفان نامدار و شخصاً دعوت کرده؟ نیمخیز شدم؛ اسم نامدار که میومد ناخواسته گوشهام تیز میشد. - امیدوارم چنین حماقتی نکرده باشه! سرور آروم خندید و مانتو و شالش رو عین من گوشهی تخت انداخت و جورابهاش رو در آورد. - نمیدونم والا، اون شب که خیلی رفیق شده بودن! میدونی چرا میگم؟ چون توفان قطعا نیکان رو دعوت میکنه، جاوید هم که هست؛ به نظرم نامدار هم دعوت کرده فعلا بهت نگفته که جرش ندی! لبخند کوچیکی زدم. - عروسی خودشه به من ربطی نداره که، ولی اگه دعوت نکرده باشه بهتره. از روی تخت بلندشدم و از آشپزخونهی کوچیک توی اتاق لیوانی آب پر کردم و بالای سر مایا قراردادم؛ از ترس قرصهاش رو هم از جیبم بیرون آوردم و کنار لیوان آب گذاشتم. بدون عوض کردن شلوار جین توی پام باز روی تخت افتادم و چشمهام رو بستم؛ از خستگیِ زیاد وقتی به خودم اومدم که نور مستقیم توی صورتم تابید و دستهای کوچیک مایا رو دور بازوی چپم حس کردم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد «پارت پنجاه و سوم» میون خواب با هردو دست به بازوم چسبیده بود و پتو رو مثل همیشه از خودش دور کرده بود. به آرومی ازش دور شدم و پتو رو روی تنش کشیدم؛ سریعاً شلوارم رو با شلوار راحتی مشکی رنگی عوض کردم و سوییشرت کوتاهی روی تاپ شیری رنگم پوشیدم. سرور همچنان خواب بود؛ موهام رو بالای سرم گوجه کردم و بلافاصله صورتم رو شستم و مسواک زدم. کمی بعد همگی دور میز رستوران هتل، مشغول صبحونه خوردن بودیم و چشمهای پف کرده و صورتهای بیحالمون نشون میداد که چقدر بیحوصله و خواب آلودیم. مایا با غر به بازوم کوبید و همونطور که چشمهاش رو میمالید به نیمروی وسط میز اشاره کرد. - مامان تخمِ مرغ! لقمهی نیمرویی براش گرفتم و به دستش دادم؛ روغن نیمرو روی شلوار روشنش چکید و با غرغر لقمه رو از دستش گرفتم. - درست بگیر این کوفتی رو! شلوارت روغنی شد. بلااجبار توی دست خودم لقمه رو خورد و توفان با نگاه به چهرهی کلافهام زیر خنده زد: - بله ویانا خانوم! مادر شدن اینه؛ اول باید بچت رو سیر کنی بعد خودت رو. عین اسب افتادی روی میز بچه هیچی نخورده! بچهها خندیدن و من با اخم گفتم: - کِی عین اسب افتادم روی میز؟ بیشتر خندید. - گوه خوردم! نزن تروخدا، خانوادگی بیعصابین؛ لقمه رو درست بگیر بچه نمیتونه بخوره. لقمه رو مقابل دهان مایا گرفتم و به توفان چشم غره رفتم. - خاک تو سرتون! این همه صبحونه ایتالیایی براتون گرفتم، همه از دم دارید تخم مرغ میخورید، یکم باکلاس باشید. مایا با دهان پر اخم کرده اعتراض کرد: - عمو! توفان سریع موش شد. - عمو من غلط کردم! شکر خوردم؛ تورو نمیگم که! تو بخور نوش جونت. خندهام رو خوردم و به مایا گفتم: - با دهن پر حرف نزن مامان! بخور صبحونت رو. گاز اخر رو زد و من دستهای چرب شدهام رو با دستمال تمیز کردم؛ بالاخره مشغول صبحونه خوردن شدم و توفان با شوق و ذوق گفت: - امشب از شر هتل خلاص میشیم! هومان کنجکاو پرسید: - چطور مگه؟ - نیکان اینا میان! همگی میریم ویلای کیش. لقمه توی گلوم سنگ شد؛ قبل از اینکه به سرفه بیوفتم لیوان آب پرتقال رو لاجرعه نوشیدم و پیام با نیمنگاهی به من پرسید: - نیکان اینا…؟ سرور رک گفت: - یعنی نامدارم هست؟ نگاه توفان روی من نشست و کمی از لبخندش جمع شد؛ خیره به بشقاب مقابلم اخم کرده چیزی نمیگفتم و مایا کنارم مشغول خوردن خیارهای تیکه تیکه بود و از حرفهای ما سر در نمیآورد. - احتمالا بیاد، نمیدونم! گفت تا لحظهی آخر مشخص میشه، ممکنه کار داشته باشه. چنگال زدم و کمی از ژامبون توی بشقاب رو به دندون گرفتم. - امیدوارم کار داشته باشه! فضا رو سکوت عمیقی در بر گرفت و حتی جاوید بیچارهام این میون چیزی نگفت؛ اما حرف ناگهانی مایا، هممون رو لال کرد! - نامدار کیه؟ همون آقا مهربونه که بهم موز داد؟ عین برق گرفتهها به مایا نگاه کردم؛ بچهها هم کم از من نداشتن! همه عجیب به بچهی بیچاره نگاه میکردیم و هومان زودتر از همه جوابش رو داد: - اره عزیزم، همون. - من که دوستش داشتم! مامان ویا چرا میگی کاش کار داشته باشه؟ دوست داری نیاد؟ عین نوجوونهای ترسیده به بچهها نگاه کردم؛ نمیدونستم باید چه جوابی بدم! به لکنت افتادم بودم. - نه مامان… همینجوری! چیزی نیست؛ یه موضوعیه بین بزرگترا. دست دراز کرد و تیکهی دیگهای خیار توی دهانش گذاشت. - ولی دوستش داشته باش مامان! حرصی شدم؛ خیلی زیاد! نامدار عوضی همین اول دل مایا رو برده بود! مایایی که رسماً از هیچکس خوشش نمیاومد. - مگه بهت نگفتم با دهن پر صحبت نکن؟ آروم ببخشیدی گفت و من پر از حرص لقمهی کوچیکی از نون و پنیر و خیار به دستش دادم. - با نون بخور سیر بشی لااقل. - مامان من نون پنیر دوست ندارم! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد «پارت پنجاه و چهارم» با چشمغرهای لقمه رو از دستش گرفتم و توی دهان خودم گذاشتم؛ بچهها در سکوت فقط به بحث میون ما نگاه میکردن و جرعت حرف زدن هم نداشتن! اگه چیزی میگفتن خودم تیکه پارشون میکردم. *** بیحرف روی کاناپه نشستم و به انرژی زیاد میون نیکان و توفان نگاه کردم؛ برای هزارمین بار همدیگه رو بغل میکردن و نیکان تبریک میگفت. _ داداش مبارکه! هنوز باورم نمیشه رفتی قاطی مرغا. توفان با ذوق دست روی سینهاش گذاشت. - مخلصم بخدا! بچهها خندیدن و آهو گفت: - نیکان تویی که این همه سال اونور آب بودی دیگه نباید از لفظ «قاطی مرغا» استفاده کنی! یکم بروز و خارجی صحبت کن. نیکان دلقک دست روی چشمش گذاشت. - چشم لیدی! به دیوونه بازیهاشون لبخند زدم و نیکان سمت من اومد؛ کمی دور از جمع نشسته بودم و هنوز به توی جمع بودن زیاد عادت نداشتم، اون هم جمعی که جاوید و نیکان توش حضور داشتن! روی سرم با خنده دست کشید و موهام رو به هم ریخت؛ معترض دستش رو پس زدم. - نیکان! هنوز آدم نشدی؟ بیتوجه به اعتراضم خندید. - چطوری تو دختر؟ هنوز باورم نمیشه عمو شدم! چرا اون روز که تو بیمارستان دیدمت بهم نگفتی؟ سریع انگشتم رو به نشونهی سکوت مقابل لبم گذاشتم. - هیس! مایا میفهمه. - نمیدونه هنوز؟ با اخم ریزی سر بالا انداختم. - نه! - نامدار آدم نیست، نه؟ بهش نگاه کردم؛ همچنان میخندید و من کمی اخم داشتم. - نیک میشه بحث رو عوض کنی؟ خندهاش بیشتر شد؛ این آدم باخت نمیداد. - خیلی خب بابا غلط کردم! سمت بچهها برگشت و باصدای بلندتری خطاب به همه گفت: - خب بچهها؛ خیلی خوش اومدید به ویلا. حقیقتش یکم دیر خوشآمد گفتم ببخشید، نمیتونم عین آدمهای باکلاس و مودب برخورد کنم! راحت باشید؛ فکرکنید خونهی خودتونه. جاوید با خنده چمدونهای خودش و آهو رو برداشت و حین رفتن به سمت پلهها گفت: - مرسی داداش، ریدی با خوشآمدگوییت! فقط بگو اتاقها کجاست؛ خیلی ساله اینجا نیومدم یادم نیست درست حسابی. نیکان به بالای پلهها اشاره کرد. - پنج تا اتاق اون بالاست فکرکنم دوتا دوتا بتونیم بخوابیم؛ دوتا زوج داریم بقیه هم دوستانه برن بخوابن. منم که از فردا شب پیش نامدار میخوابم، مرتیکهی غرغرو عین مجسمه میخوابه! من تا خودِ صبح طول اتاق رو راه میرم، قراره تیکه پارم کنه. نیکان عین طوطی حرف میزد و نگاه بچهها روی من بود؛ منی که لال شده و با چهرهی متفکرم به نیکان خیره بودم! بالاخره به حرف اومدم و پرسیدم: - نامدار میاد؟ نیکان سمتم برگشت؛ لامصب چطور انقدر ریلکس و پررو بود؟ - آره گفت خودم رو میرسونم! مایا با شنیدن اسم نامدار کتابش رو روی زمین گذاشت و جفت دستهاش رو مشت کرده بالا برد. - هورا! آقا مهربونه میاد. اینبار با اخم بیشتری به مایا تشر زدم: - بشین کتابت رو بخون! دیگه هم توی بحث بزرگترا دخالت نکن. بچهی بیچاره بادش خوابید و مشتهاش و روی زمین کوبید. - ولی مامان… - مایا حرف نزن! کتابت رو تیکه پاره میکنما، بشین بخون. اینبار لبخند نیکان هم از بین رفت و پرتعجب به خشم میون من و مایا نگاه کرد؛ توفان برای عوض کردن جو مزه پروند: - داداش اتاق جدا واسهی من و خانومم داری دیگه؟ نیکان با نیم نگاهیِ به منِ اخمو سمت توفان برگشت. - غمت نباشه داداش! آخر سالن یه اتاق از بقیه دورتر هست، واسه فرداشب نگهش داشتم واسه خودت! نفس از خنده و خجالت سرخ شد و توفان بلند خندید. - عشق منی بخدا! ولی من و نفس فرداشب میریم هتل؛ اتاق دو کوچه اونطرفتر هم باشه باز خطرناکه، چه برسه به آخر سالن! صدای خندهها بالا رفت و نفس محکم به بازوی توفان کوبید. - وای توفان ساکت شو! عین برج زهرمار از جا بلندشدم و سمت مایا رفتم؛ بازوش رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم، اونقدر سریع این کار رو انجام دادم که بچهی بیچاره جرعت اعتراض نکرد و خندهها باز قطع شد! هومان سریع سمتم اومد و دستم رو مقابلش گرفتم تا نزدیک نیاد. - بچه اینجا نشسته، یکم رعایت کنید لطفا! مشکلم اصلا رعایت کردن بحث نبود؛ دلم از نامدار پر بود و داشتم سر بقیه خالی میکردم! قطعا خودشون هم این رو فهمیدن که چیزی نگفتن و من با حرص مایا رو از پلهها بالا بردم؛ اونقدر بازوش رو محکم گرفتم که بالاخره میون پلهها مایا به اعتراض افتاد. - مامان دستم! دستش رو رها کردم و با کتاب توی دستش پریشون و اخمو پشت سرم اومد؛ وارد یکی از اتاقها شدیم و خودم قبل از مایا روی تخت نشستم. سرم رو میون دستهام گرفتم و تشک تخت کمی تکون خورد؛ انگشتهای کوچیکش رو روی مچ دستم حس کردم! سرم رو بالا آوردم و به چهرهی معصومش نگاه کردم؛ مثل همیشه اخم نداشت! بیحرف فقط بهم نگاه میکرد و من مثل همیشه پر از پریشونی و غم بودم. - مامان، چی شده؟ قلبم کباب شد؛ چطور این بچه انقدر معصوم بود؟ این همه بلا سرش میاوردم و همچنان نگران حال من بود؟ منی که انقدر مادر افتضاحی بودم؟ تن کوچیکش رو توی آغوشم کشیدم و روی موهای لختش رو بوسیدم. - هیچی مامان، ببخشید دستت رو محکم گرفتم. - من ازت ناراحت نمیشم مامان ویا! نگرانتم؛ چرا انقدر ناراحتی همیشه؟ انگار مغزت پر از فکره؛ چرا وقتی بقیه میخندن تو به زمین نگاه میکنی و نمیخندی؟ توی عکسهای قدیمی که عمو توفان بهم نشون داد خیلی میخندیدی مامان، نکنه من باعث میشم ناراحت باشی؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد «پارت پنجاه و پنجم» از آغوشم بیرون آوردمش؛ مستقیم به چهرهاش نگاه کردم. - این چه حرفیه مایا؟ تو تنها دلیل زندگی منی! تو دخترمی، جونمی؛ درسته بعضی وقتها ازت عصبیم و سرت داد میزنم ولی دلیل نمیشه دوستت نداشته باشم! - پس چرا انقدر ناراحتی مامان؟ من نمیخوام ناراحت باشی! میخوام مثل بقیه بخندی. بیاختیار خندیدم؛ خندیدم با اشکهایی که توی چشمهام حلقه بسته بودن؛ اما بخاطر مایا هرگز اجازه نمیدادم پایین بیان! - دورت بگردم من؛ دیگه میخندم مامان، خوبه؟ تو چرا غصهی من رو میخوری؟ من خوبم عشقم، تو خوب باشی منم خوبم. روی دوزانو نشست تا کمی بالا بیاد؛ با لب های کوچیکش روی گونهام رو بوسید و قند توی دلم آب شد! به یاد نمیآوردم، مایا قبلا هم این کار رو کرده بود؟ قبلا هم من رو بوسیده بود؟ فکرکنم نه! - قول بده همیشه بخندی مامان! اینطوری خوشگلتری؛ مثل الان که موهات رو مشکی کردی و آرایش میکنی و از قبل خوشگلتری! دوست داشتم از حجم احساسات زیلد گریه کنم، اما نه؛ هرگز جلوی مایا نباید قطرهای اشک پایین میومد. - چشم عشقم، میخندم همیشه، باشه؟ تو به من قول بده دیگه غصهی من رو نخوری! توام بخند و خوشحال باش، هروقت ببینم تو حالت خوبه منم میخندم، قبول؟ کوچیک لبخند زد و سر تکون داد؛ بیطاقت دوباره بغل گرفتمش و دستهای کوچیکش دور کمرم قفل شد؛ میمردم براش! جونم بود، جونم به جونش بند بود، مگه من به جز مایا کی رو داشتم؟ بچهها، هومان، همه از داراییهای من بودن اما مایا تکهای از وجودم بود! حتی پنج سال قبل هم نامدار چنین جایگاهی برام نداشت! عشقم بهش با هر علاقهای فرق داشت؛ مادر بودن رو داشتم احساس میکردم! حس مادرانه، عشق مادرانه؛ پس مادر بودن این بود؟ انگار کل این پنج سال هیچ خوبی در حق بچهام نکرده بودم؛ هیچوقت انقدر احساس خوب درکنارش نداشتم؛ حالا اما کیلو کیلو قند توی دلم آب میشد! احساس میکردم که قدم قدم به بهبود بیماری مایا نزدیک ترمیشم؛ نزدیک تر و نزدیک تر… *** کیف دستی مشکی براقم رو توی دست گرفتم و با تق تق کفشهای پاشنه سوزنیم سمت پیام رفتم. - پیام یکم سریعتر! پاهام ترکید توی این کفشهای کوفتی؛ شما مردا چرا انقدر همه چیز رو طول میدید؟ خوبه مثل ما دردسر میکاپ و شینیون ندارید! بالاخره کراوات مشکی رنگش رو بست و با حوصله به موهای ژل زدهاش دست کشید. - من آمادم! برو سراغ هومان. دامن لباسم رو بالا گرفتم و با نگاه به کفشهای پاشنه بلندم غر زدم: - من دیگه جون ندارم با این کفشهت دو قدم اونورتر برم! تو میگی برو دنبال هومان؟ اصلا کدوم گوریه؟ پیام به وضعیت مسخرهام خندید. - چطور میخوای با اینا برقصی؟ یه کفش راحت میپوشیدی! تو که دامن لباست بلنده، چیزی معلوم نیست اون زیر. به سختی با پاشنههای مزخرفم از پیام دورشدم و زیرلب عین پیرزنها بهش غر زدم؛ از اتاق بیرون زدم و هومان رو پایین پلهها روی مبل دیدم! از همونجا چنان داد زدم که هومان بیچاره ده متر از جا پرید! - هومان پاشو! نشستی اونجا واسهی من میوه پوست میکنی؟ هنوز کراواتتم نبستی؟ وای لعنت بهتون! ازتون متنفرم؛ من چطور با این کفشها بیام تا پایین تورو کتک بزنم؟ همه به حرص خوردنهام خندیدن و هومان با ترس به مایا که مقابلش ایستاده بود اشاره کرد. - بابا بچه دلش میوه خواست خب چیکارکنم؟ من زود آماده میشم، برو سراغ جاوید. عین بچهها پا روی زمین کوبیدم. - من دلقکتونم آره؟ عین توپ فوتبال از اینور به اونور پاسم میدید؛ پاشید ببینم! خودتون رو جمع کنید؛ خانومها با این همه دردسر آماده شدن، من بچمم آماده کردم! شما هنوز خودتونهم آماده نشدید. جاوید حین بستن دکمههای مچ لباسش از آشپزخونه خارج شد و دستهاش رو به نشونهی تسلیم بالا برد. - غلط کردم بخدا! آمادم دیگه؛ فقط مونده کتم رو بپوشم که اونم دست آهوعه. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد (ویرایش شده) « پارت پنجاه و ششم» نیکان خندون و آماده با استایل خاص و کت اسپرت پر از اکسسوریش از کنارم رد شد. - من که اول از همه آماده شدم. سمتش برگشتم با لبخند براش بوس فرستادم. - تو دوستِ خوبِ خودمی! مایا با نارنگی پوست گرفتهی توی دستش از پلهها بالا اومد و به دامن لباسم آویزون شد. - مامان کی میریم پس؟ تنم توی این لباسها به خارش افتاده! نیکان بلند خندید و محکم گونهاش رو بوسید. - حلال زاده به عموش میره! منم همینم عمو، لباس رسمی به ما نیومده. معترض بهش نگاه کردم و مایا گفت: - شما عموی جدیدی؟ مامان، من چرا انقدر عمو دارم؟ قبل از اینکه به خنده بیوفتم دستش رو گرفتم و سمت اتاق بردمش. - بیا موهات رو مرتب کنم مایا، انقدر وول نخور! کفشهاتهم بپوش دیگه، کم کم میریم. گیرههای رنگی رو روی موهای لختش مرتب کردم و پشتش رو شونه کشیدم؛ کفشهای عروسکی مشکی با پاپیونهای بزرگش رو پاش کردم و بندهای چسبیش رو بستم؛ پیرهن عروسکی آستین بلند تا بالای زانوی سورمهای رنگ رو از عمد برای مایا انتخاب کرده بودم تا با پارچهی شاین سورمهای لباس خودم هماهنگ باشه! لباسی که تقریبا برای شیش سال پیش بود اما همچنان اندازهی تنم بود؛ حالا انگار تازه کمر اندامیش به کمرم چسبیده بود و جلوهی بیشتری نسبت به قبل داشت! لباس همراه با دامن بلند و کمی دنبالهدارش پوشیده بود و فقط بالاتنهی آزادی داشت؛ شال حریر سورمهای رنگ که بخشی از لباس بود، فقط کمی از شونهها رو پوشونده بود و دنبالههاش پشت لباس رها میشدن و هلالش روی سینهام میافتاد؛ کمر اندامی لباس و دامن رها و بلندش اندامم رو قشنگتر نشون میداد و با میکاپ لایت و موهای کرلی شدهی رنگ کردهام حسابی قشنگتر هم شده بود! تنها ایراد استایلم کفشهای پاشنه سوزنی و دردناکی بود که پوشیده بودم و انتخاب دیگهای هم نداشتم! دخترا کفش اضافه نداشتن و من هم نمیتونستم با چنین لباسی کفش اسپورت بپوشم، مجبور بودم. دست مایا رو گرفتم و از اتاق خارج شدیم؛ همگی آماده بودن و جای غر زدن برام باقی نزاشته بودن. هومان کت مشکی رنگش رو روی شونههام انداخت و از ویلا بیرون زدیم؛ نیکان برای همه ماشین رنت کرده بود و من و مایا با هومان همراه شدیم. توفان طبق خواسته و علاقهی بسیار نفس به کشتی، میخواست عروسی رو روی آب با جمعیت کم برگزار کنه و جمع قراربود حسابی اروپایی باشه! ماشینهارو سمت اسکله پارک کردیم و همگی سمت کشتی رفتیم؛ کشتیای که از صدای موزیک و نورپردازیش مشخص بود محل برگزاری مراسمه. توفان با کت و شلوار مشکی خوشدوخت و پاپیون مشکی بامزهاش، در دست در دست نفس با لباس عروس اروپایی دانتل پوشیده و موهای گوجهای و تور روی سرش مقابل ورودی کشتی ایستاده بودن و لبخند بزرگی روی لبشون بود! همگی وارد شدیم و با در آغوش گرفتنشون تبریک گفتیم؛ توفان عین همیشه سرشار از انرژی و شوق بود و نفس هم در عین آرامش شاد و خندونتر از همیشه بود! براشون آرزوی خوشبختی کردم و با مایا سمت یکی از میزهای کنج کشتی رفتیم؛ زیر پام آروم تکون میخورد و موجهای دریا خودشون رو به بدنهی کشتی میکوبیدن؛ با این کفشهای کوفتی کمی ترسیدم که مبادا تعادلم رو از دست بدم، اما اونقدرها هم دست و پا چلفتی نبودم، بودم؟ دست مایا رو از ترس محکم چسبیدم و خم شدم تا بهش اخطار بدم. - مایا دور نشو از من، باشه؟ ببین دورمون آبه خطرناکه! یه وقت میوفتی پایین. مایا سر تکون داد و من دست بچهی بیچاره رو رها کردم؛ همهی بچهها سمت ما اومدن و دور میز پر شد! کت هومان رو بهش برگردوندم و به سرشونهی لباسم دستی کشیدم؛ مضطرب بودم، خیلی زیاد! مضطرب از این که میدونستم هرلحظه ممکنه چهرهی نامدار مقابل چشمم نقش ببنده! چشمهام با بیقراری اطرافم میچرخیدن و منتظرش بودم؛ شاید هم قراربود نیاد، نه؟ ولی نیکان گفت میاد! اگه براش کار پیش اومده باشه چی؟ تعداد مهمونها هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد؛ در کل جمعیت قرار بود کم باشه و هرلحظه ممکن بود کشتی به حرکت بیوفته و از اسکله دور بشیم، پس این نامدارِ کوفتی کجا بود؟ هومان حواس جمع مثل همیشه اول از همه متوجه من شد؛ کنارم ایستاد و آروم پرسید: - خوبی عزیزم؟ بهش نگاه کردم؛ از چشمهام بیقراری رو میخوند، خر نبود که! - آره هومان، برای چی خوب نباشم؟ - منتظری! - منتظر کی؟ گوشهی لبش کمی بالا رفت. - خواهرمی ویانا! یه طور برخورد نکن انگار نمیشناسمت. خجالت زده نگاهم رو ازش دزدیدم و با جام پر توی دستم بازی کردم. - منتظر اینم که نیاد! منتظرم که کشتی از اسکله دور بشه و نامدار سوار نشه؛ منتظر اینم هومان! نگاهم روی نوشیدنی سرخ توی جام بود و هومان با خنده گفت: - چه حلال زاده! سرم با شدت بالا اومد و نامدار بالاخره مقابل چشمهام قرارگرفت! مثل همیشه با پرستیژ و لبخند مردونهاش با نفس و توفان دست میداد و تبریک میگفت؛ توفان با شوق در آغوش گرفتش و نامدار با خندهی بیشتری ضربهای دوستانه پشت کمرش کوبید. کت مشکی توی دستش بود و مثل همیشه آستینهای لباسش رو تا زده بود و دکمهی اولش باز بود؛ همیشه خاص بود، برخلاف همهی مردها هیچوقت کراوات نمیبست! چشمهام از این فاصله واضح نمیدید، لباسش… سورمهای بود؟ این تفاهم بین من و نامدار و مایا عادی بود؟ از نفس و توفان که فاصله گرفت نگاهش مستقیم به ما چسبید؛ در واقع به ما نه، به من! لبخندش کمرنگ شد اما خودش رو حفظ کرد، من اما عین عقب موندهها با جام توی دستم بهش خیره بودم و اون با حفظ ظاهر داشت جلو میومد تا به بچهها سلام کنه. دونهدونه دست داد و با خوشرویی سلام و احوال پرسی کرد؛ با هرکس به نحو خودش؛ من تقریبا آخر همه ایستاده بودم و داشتم به خودم میلرزیدم! ویانای ضعیف، ویانای ضایع و مسخره! به خودت بیا! گند زدی، گند زدی… ویرایش شده 17 مرداد توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد « پارت پنجاه و هفتم» مقابلم رسید و دستش جلو اومد؛ نگاهم با مچ دستش برخورد کرد و جام توی دستم شل شد… ساعت هدیهی تولدش رو هنوز دستش میکرد؟ نامدار قصد داشت من رو به کشتن بده؟ قبل از اینکه جام رو روی لباسش خالی کنم اون رو روی میز رها کردم و دست سردم رو به دست گرمش سپردم! متوجه سرمای غیرعادیم شد اما چیزی نگفت. - خوبی ویانا؟ سر تکون دادم؛ لال شده بودم و رسماً به زور میتونستم صحبت کنم. - ممنون، خودت… خوبی؟ نگاهش روی من پر از خواستن بود! عشق رو بعد از اون همه سال همچنان توی نگاهش میدیدم؛ مردمک چشمهاش عین من مدام اینور و اونور نمیرفت! ثابت و یکجا، روی چهرهی من بود و با لبخند خاصی سر تکون داد. - خوبم، خوبم. دستم از میون انگشتهاش رها شد و پایین افتاد؛ داشتم از دست میرفتم، رسما نزدیک بود همین وسط از حال برم؛ هر لحظه ممکن بودم از مقابلم کنار بره، اما در کمال ناباوری درست کنارم ایستاد و حتی بهم نزدیکتر شد! قلبم دیگه توی سینهام نبود، رسماً توی دهنم میزد! خداروشکر مایا توی آغوش توفان مقابل ورودی کشتی بود و ما رو نمیدید، وگرنه دردسر جدید پیش رو داشتم. مردمک چشمم ناخواسته سمت دستش میرفت و چشمهام بسته میشد؛ باز داشتم عین نوجوونها ذوق میکردم؟ از اینکه نامدار هدیهی تولد پنج سال قبلش رو دستش کرده؟ عجب احمقی بودم من! ولی آخه… ساعت رو نگه داشته بود! هنوز براش اهمیت داشت، اگر نداشت که دیگه استفادهاش نمیکرد! ویانای احمق؛ اون میدونسته توام توی عروسی حضور داری، از قصد دستش کرده تا دل تورو به دست بیاره! و توام اونقدر احمقی که به این راحتی خر شدی؛ یادت نره، این نامدار همون نامداریه که تموم این پنج سال رو کوفتت کرد! نفسم رو عمیق از سینه بیرون فرستادم؛ ریلکس باش، خر نباش! خودت رو قوی نشون بده، مثل ویانای گذشته! مثل ویانای گذشته… مهمونها رسیدن و کشتی کم کم از اسکله دور شد؛ با دور شدن کشتی از اسکله صدای موزیک هم بالا رفت و کم کم همه وسط اومدن. فامیلها و دوستهای نفس کم بودن و توفان هم به جز ما و چندنفر از دوستهاش کسی رو نداشت! هرچند درکل از بابت خونگرم بودنش دوستهای زیادی داشت و همین باعث میشد فضای عروسی کمی شلوغتر بشه، اما درکل تعداد مهمانات به ۱۰۰ نفر هم نمیرسیدن. توفان و نفس که پیش مهمونها رفتن تا برقصن، مایا ازشون جدا شد و گوشهای از کشتی کنار پیام ایستاد؛ نگران کمی خم شدم و خطاب به پیام زمزمه کردم: - حواست بهش باشه. با اطمینان سر تکون داد و دستش رو روی شونهی مایا گذاشت؛ کشتی هر از گاهی تکون های کوچیکی میخورد و عادی بود؛ دریای اطراف هم توی فضای تاریک شب کمی ترسناک بود و مایا هم هنوز شنا یاد نگرفته بود! باز سر جام صاف ایستادم و مضطرب از حضور نامدار در کنارم، آروم دست زدم. صدای فندک زدن نامدار توی گوشم پیچید و کمی بعد بوی سیگارش ادغام شده با عطر تلخش، توی بینیم پیچید. - بخاطر مایا سیگار نمیکشی؟ ناخواسته بهش نگاه کردم؛ خیره به من با کت توی دستش به سیگار پک میزد. - آره، از ماه اول بارداریم ترک کردم. اخم کرد و نگاهش پایین افتاد؛ حس کردم شرمنده شده! از اینکه من انقدر سعی کردم مراقب مایا باشم و اون فقط ازم خواست سقطش کنم و حالا بعد پنج سال تازه پیداش شده! نگاهش از زمین به مایا برگشت؛ مایایی که با پیام حرف میزد و نامدار پر از حسرت و اخم بهش خیره بود! چقدر دوست داشت الان جای پیام باشه، میفهمیدمش؛ ولی خودش گند زده بود! حالا اگه میتونست تمام اون پنج سال گذشته رو جبران کنه، شاید راه برگشتی وجود داشت! نگاهم رو پر از غم از جفتشون گرفتم و به شلوغی مقابلم دادم؛ همه مشغول رقص بودن و شادی توی چهرههاشون عیان بود. جاوید و آهو باهم میرقصیدن و جاوید پر از ذوق هر از گاهی به شکم آهو دست میکشید! با وجود کمر تنگ لباسش مشخص بود که فقط کمی برآمدهتر شده. سرور میون توفان و نفس میرقصید و با شادی بهشون شاباش میداد؛ هومان کنار من ایستاده بود و با لبخند دست میزد؛ نیکان با خنده از میون جمعیت بیرون زد و سمت ما اومد. از حجم بالای رقص به نفس نفس افتاده بود! - علیک سلام داداش بزرگه! کِی اومدی؟ نامدار سیگارش رو توی جاسیگاری روی میز خاموش کرد و کوتاه نیکان رو در آغوش گرفت. - همین چند دقیقه پیش. با نگاهی به چهرهی بی حوصلهی جفتمون شیطون پرسید: - خوش میگذره؟ معترض بهش نگاه کردم. - نیکان! - بابا به من چه خب؟ پیش همدیگه ایستادید، گفتم لابد معجزه شده آشتی کردید! نامدار لال شده بود؛ دست در جیب با اخم به دریا نگاه میکرد و کلمهای جواب نیکان رو نمیداد. - خیلی خب بابا، چقدر زهرمارید شما! ویانا نمیخوری این زو؟ اشارهاش به جام نوشیدنی روی میزم بود؛ سر بالا انداختم و با برداشتنش از ما دور شد. موزیک لایت شد و کم کم همه از فعالیت دست کشیدن و سرجاشون برگشتن؛ دیجی از بالای کشتی صدای موزیک رو کم کرد و خطاب به همه گفت: - خب، مهمانان عزیز؛ اول از همه اینکه خیلی خوش اومدید! امیدوارم تا الان بهتون خوش گذشته باشه، همچنین به نفس خانوم و توفانِ عزیز! توفان از پایین برای دیجی بوس فرستاد. - نوکرتم داش حامد. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد «پارت پنجاه و هشتم» دیجی با خنده به احترام دست روی سینهاش گذاشت و پشت میکروفون ادامه داد: - موزیک تانگو رو پخش میکنم؛ به درخواست توفان عزیز از همهی زوجهای عزیز درخواست دارم که به رقص دونفرهی عروس و دوماد بپیوندن! فقط لطفا زوجهای عزیز؛ خیلی ممنونم. موزیک تانگو پخش شد و نفس و توفان به آرومی شروع به رقصیدن کردن؛ تمامی زوجها کم کم به استیج رقص پیوستن؛ آهو و جاوید هم وسط رفتن و پیام از بابت هیجان زیاد سرور برای رقص، مایا رو به هومان سپرد و اون رو به رقص دعوت کرد. *I praise Allah for sending me you my love* موزیک شروع به خوندن کرد و نگاهم بین زوجین چرخید؛ همگی در آرامش میرقصیدن و لبخند به لب داشتن؛ من و نامدار اما با اخم در کنارهم ایستاده بودیم و اگر پنج سال قبل بود، با شوق بیشتری اول از همه وسط استیج رقص حضور داشتیم! *You found me home and sail with me* *And I’m here with you* *Let me let you know* *You’ve opened my heart* توی اوج رقصهای مقابلم غرق بودم که دست آشنایی مقابلم قرارگرفت؛ دستی که از اول روش کراش داشتم و به لمس شدن توسطش فکرمیکردم! دستی که حالا هدیهی تولد من توی مچش میدرخشید و درخواست رقص داشت؟ *I was always thinking that love was wrong* *But everything was changed when you came along* ذهنم التماس میکرد درخواستش رو رد کنم! ذهنم تمومی اون لحظات گند پنج سال گذشته رو به یادم میآورد و قلبم داشت خودش رو به سینه میکوبید تا دستم رو توی دستش بزارم! باهاش برقصم مثل تموم زوجهای عادی که مشغول رقص بودن؛ ولی ما… یه زوج عادی بودیم؟ *And theres a couple words I want to say* تانگوی شب تولد نیکان، شبی که حلقهی ازدواجش رو توی انگشتم انداخت؛ تانگوی شبی که بهش گفتم باردارم… همه و همه توی سرم میپیچیدن اما من فقط یک چیز میدیدم! دستی که مقابلم دراز شده بود و برای قبول کردن درخواستش نمیدونستم باید چیکارکنم! *For the rest of my life* *I’ll be with you* در یک حرکت دست توی دستش گذاشتم و به چشمهاش نگاه کردم؛ چشمهایی که منتظر بودن و شاید باور نداشتن که درخواست رقصش رو قبول میکنم! * I’ll stay by your side honest and true* کتش رو روی میز گذاشت و خیلی حرفهای، تنم رو توی دستهاش در آغوش گرفت و مشغول رقص شدیم؛ در کمال ناباوری، داشتم میون دستهاش میرقصیدم و اونقدر به نامدار کبیر نزدیک بودم، که نفسهای گرمش با پیشونیم برخورد میکرد! *Till the end of my time* *I’ll be loving you, loving you* سینهام از اضطراب بالا و پایین میشد و جرعت نداشتم نگاهم رو کمی بالا بیارم؛ به عضلههای سینهاش از دکمهی بالای لباسش خیره بودم و اون برخلاف من، با استرس و دلهره نفس نمیکشید! آروم بود، فوق العاده آروم. *For the rest of my life* *Thru days and night* *I’ll l thank Allah for open my eyes* صدای آرومش میون موزیک لایت و عاشقانهی اطراف توی گوشم پیچید و ناخواسته نگاهم از همون فاصلهی کم بالا اومد و توی چشمهاش نشست. - چرا انقدر مضطربی؟ *Now and forever I، I’ll be there for you* *I know that deep in my heart* *I feel so blessed when I think of you* *And I ask Allah to bless all we do* آب دهانم رو قورت دادم؛ انقدر مضطرب بودنم ضایع بود؟ انقدر که نامدار به روم بیاره؟ - نیستم. - هستی ویانا! من برات غریبهام؟ ازم میترسی؟ *Youre my wife and my friend and my strength* *And I pray we`re together eternally* *Now I find myself so strong* - آخرین باری که تانگو رقصیدیم رو یادته؟ اخمش کمرنگ شد، یادش بود! شک نداشتم؛ توی مغزش حک بود مثل من؛ منی که هرشب کابوس اون صحنه رو میدیدم. - یادت اومد، درسته؟ من با وجود اون حرفها و اتفاقاتی که بعد از اون تانگو پیش اومد، چطور میتونم حالا مضطرب نباشم؟ *Everything changed when you came along* *And there’s a couple word I want to say* - ویانا… - نامدار! بیخیالش؛ تمومش کن لطفا. این بحث جای ادامه دادن نداره. کمرم رو چنان سفت چسبیده بود که انگار میترسید از میون دستهاش فرار کنم! البته اگر فرصتش بود، حتما هم فرار میکردم. *For the rest of my life* *Ill be with you* - ویانا من اینجام تا درستش کنم! تا تموم اون لحظههای سخت این پنج سالت رو جبران کنم! هم برای تو، هم برای مایا. - به نظرت شدنیه؟ *Ill stay by your side honest and true* *Till the end of my time* * Ill be loving you, loving you* توی اوج عاشقانهی موزیک که همه مشغول رقص و عاشقی بودن، ما مشغول بحث کردن بودیم! - ویانا، من صدم رو میزارم! پای این موضوع شده باشه جونمم وسطه! بخاطر تو، بخاطر دخترم، هرکاری که لازم باشه میکنم، فقط بهم فرصت بده. *For the rest of my life* *Thru days and night* - یه بار بهت گفتم نامدار دوباره هم بهت میگم؛ فرصتی برای تو وجود نداره! فرصتت پنج سال قبل بود که از دستش دادی؛ حالا که این همه زندگیم به گوه کشیده شده، کاری از دست تو بر نمیاد. دیر اومدی نامدار، خیلی دیر! *Ill thank Allah for open my eyes* *Now and forever I…Ill be there for you* موزیک تموم شد و زوجها از هم جدا شدن؛ همه با لبخند و عشق دست در دست، و من و نامدار با دنیایی از حسرت و حرص، از هم فاصله گرفتیم و سمت میز حرکت کردیم. نگاه بچهها پر از سوال روی ما دوتا میچرخید و هردوی ما اخم داشتیم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد «پارت پنجاه و نهم» با این کفشهای کوفتی دو قدم تا میز رو به سختی برداشتم؛ لحظهای نزدیک بود پام پیچ بخوره که بازوم میون انگشتهای نامدار قفل شد و لحن نگرانش توی گوشم پیچید. - مراقب باش! بیحرف به راهم ادامه دادم و دستم رو رها کرد؛ باز قهوهایش کرده بودم اما ابداً قدمی عقب نمیرفت! نامدار کبیر مصمم بود، کار خودش رو میکرد! مجدداً موزیک شادی پلی شد و همه به پیست رقص برگشتن؛ من همچنان کنار نامدار کبیر با اخم ایستاده بودم و فقط نظارهگر بودم. مایا از کنار بچهها سمت ما اومد و دامن لباسم رو میون انگشتهاش گرفت. - مامان! به پایین خم شدم تا از میون صدای بلند موزیک و جیغ و سوتها بهتر صداش رو بشنوم. - جونم مامان؟ به نامدار نگاه کرد. - اگه از این آقاهه بدت میاد چرا باهاش رقصیدی؟ پر حرص بهش نگاه کردم. - الان وقت این حرفهاست مایا؟ بیتوجه به اعتراض من دست نامدار رفت و پاچهی شلوارش رو توی دست گرفت! نامدار متعجب به پایین خم شد و مایا در گوشش چیزی گفت! سریع عین جن زده ها مایا رو عقب کشیدم و نامدار با لبخند مسخرهای بهمون نگاه کرد؛ معلوم نبود بهش چی گفته! داشتم سکته میکردم؛ مایا تروخدا ساکت باش. - درِ گوشی حرف نزن مایا! مگه بهت نگفتم الان وقت این حرفها نیست؟ برو پیش دایی هومان، بدو ببینم. اینبار با صدای بلندتری گفت: - هیچکدومتون جوابم رو ندادید! براتون متاسفم. و با اخم سمت هومان رفت! با تعجب بهش خیره موندم و نامدار لبخند زد. - تمومِ این پنج سال یه نسخهی کوچیکتر از من جلوی چشمت بوده! بهش نگاه کردم. - متاسفانه! لبخندش بیشتر شد و سرش پایین افتاد. - ویانا، میشه ازت خواهش کنم یکم آرومتر که شدی به حرف هام فکرکنی؟ - من در مورد اون موضوع دیگه هیچ حرفی ندارم نامدار! جدی میگم؛ دیگه تمومش کن. لبخندش پر کشید و سکوت کرد؛ با اخم به مقابلم خیره شدم و کمی بعد ازش دور شدم؛ سمت جلوی کشتی رفتم و روی نوکش ایستادم، دور و اطرافم کسی نبود و کمی هم از صدای موزیک دور شده بودم. نور به نسبت عقب کمتر بود و کمی به این خلوت نیاز داشتم؛ نیاز داشتم تا کمی به حرفهای نامدار فکرکنم و بیشتر حرص بخورم! میون موهام دست کشیدم؛ کلافه نفسم رو عمیق بیرون فرستادم و دستهام رو لبهی کشتی قرار دادم؛ باد میوزید و موجهای آب خودشون رو محکم به بدنهی کشتی میکوبیدن؛ قبل از این هم کشتی تکون میخورد اما حالا، تکونهاش محکمتر نبودن؟ کمی به جلو خم شدم؛ دریا کمی طوفانی بود یا من داشتم جو میدادم؟ توفان احمق وضعیت آب و هوایی رو چک نکرده بود و روی آب عروسی گرفته بود؟ به فاصلهی نه چندان دور تا اسکله نگاه کردم؛ خداروشکر اونقدرها هم از اسکله دور نبودیم اما… کشتی تکون بدی خورد و صدای موزیک کم شد؛ صدای جیغهای آرومی رو از میون جمعیت شنیدم و مثل اینکه بقیه هم مثل من نگران این موضوع شده بودن! با تکون بعدی پاشنهی بلند و اذیت کنندهی کفش زیر پام لیز خورد و دستهام از لبهی کشتی جدا شدن! به جلو خم شدنم باعث شد در لحظه متوجه چیزی نشم و با از دست دادن تعادلم، توی آب بیوفتم… لحظهای قبل از رسیدن به آب بلند جیغ زدم و در ثانیه صدای قلپ قلپ آب توی سرم پیچید! شنا کاملا از یادم رفت؛ عین دیوونهها دست و پا میزدم و به هرطرف که چنگ میزدم، به جایی نمیرسیدم! ترسیده بودم، خیلی زیاد! موهام توی آب مقابل چشمهام میومد و جلوی بیناییم رو میگرفت؛ احساس خفگی میکردم، قطرات آب رو تا توی مغزم احساس میکردم! بدنم شل شد، دیگه دست و پا نمیزدم؛ میون هوشیاری و ناهوشیاری فردی با عجله توی آب تنم رو در آغوش کشید و از آب بیرون کشیده شدم! چشمهام بسته بود و درست صداهای اطرافم رو نمیشنیدم اما این میون، ناواضح جیغ مایا رو حس کردم! بدنم کف کشتی قرار گرفت و جیغ مایا نزدیک تر شد. - مامان! مامان بیدارشو، مامان تروخدا نمیر… دستهای تنومندی روی سینهام قرارگرفت و سعی کرد آب رو از دهانم خارج کنه. - ویانا… باز کن چشمهات رو! ویانا… مایا رو ببرید! هومان مایا رو ببر اونور… چرا نمیرسیم به اسکله؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد (ویرایش شده) «پارت شصتم» پریشون بود، نگران بود، خشمگین بود! آشنا ترین صدای عمرم بود، صدای نامدار! باز به سینهام فشار آورد و نزدیک به صورتم گفت: - ویانا باز کن چشمهات رو، ببین من و! نزدیکیش رو حس کردم و نگران بهم تنفس مصنوعی داد؛ انگشتهام تکون خورد و کمی هوشیارتر، به سرفه افتادم! با تمام وجود سرفه کردم و کمی آب از دهانم خارج شد؛ حالا کمتر احساس خفگی داشتم! نامدار نگران توی صورتم دست کشید و چشمهام به اندازهی یک بند باز شد. چهرهی پریشونش با موهای خیس و چشمهای نگران مقابل صورتم نقش بست. - ویانا! ببین من و، طاقت بیار باشه؟ رسیدیم به اسکله! تنم رو از روی زمین برداشت و توی آغوش گرفت؛ چشمهام رو بستم و بی جون سرفه کردم؛ صدای جیغ مایا هنوز توی گوشم بود اما جون نداشتم حرفی بزنم. - مایا رو ببرید خونه! من ویانا رو میبرم بیمارستان؛ ببرش هومان! نمیخوام ویانا رو اینطور ببینه. با چشمهای بسته متوجه قدمهای تند نامدار میشدم؛ به اسکله رسیده بودیم و از کشتی پایین اومده بودیم؟ تن بی جونم رو پشت ماشین گذاشت و توی صورتم دست کشید. - ویانا، میتونی چشمهات رو بازکنی؟ میشنوی صدای من و؟ کمی چشم باز کردم و بیحرف بهش نگاه کردم؛ خیالش کمی راحت شد که با عجله سوار ماشین شد و با سرعت شروع به حرکت کرد! کمی بعد به بیمارستان رسیدیم و باز توی آغوش نامدار فرو رفتم؛ سمت درب ورودی بیمارستان دوویید و داد زد: - کمک کنید! خانوم پرستار، برانکارد بیارید. پرستار جوون با عجله برانکارد رو جلو آورد و نامدار تن بیجونم رو روش قرار داد؛ زن با عجله برانکارد رو به سمتی کشید و نامدار گفت: - از توی آب نجاتش دادم، ولی هوشیاره! چشمهاش رو باز میکنه، چیزیش نمیشه نه؟ اگر هم نمیگفت پیدا بود؛ از تن خیس من و موها و لباسهای خیس خودش معلوم بود که از دریا نجات پیدا کردم! نامدار حتی اونقدر پریشون بود که من رو با همون لباس و بالاتنهی نیمه برهنه به بیمارستان آورده بود. - آقای محترم نگران نباشید! باید ببرمشون پیش دکتر، لازم باشه سرم بزنم براشون؛ شما بیرون بمونید این بخش برای خانومهاست شما نمیتونید وارد بشید! - ببریدش وی آی پی میخوام خودم پیشش باشم، خانوم پرستار گوشِتون با منه؟ پرستار کلافه پرده رو کشید و برانکاردم رو از نامدار دور کرد. - خیلی خب آقا، منتظر بمونید! کمی بهد با سوزن سرم توی دستم بهش نگاه میکردم؛ کنارم پریشون نشسته بود و سرش رو میون دستهاش گرفته بود! انگشتهاش میون موهای خیسش بودن و لباس از خیسی زیاد به تنش چسبیده بود. - نامدار… سرش بالا اومد و منتظر بهم نگاه کرد. - مرسی که نجاتم دادی! نگاهش آروم شد؛ از نگرانی رنگ آرامش به خودش گرفت و آروم جواب داد: - ویانا خیلی نگرانم کردی، خیلی! نگاهم رو به سقف دادم و نامدار ادامه داد: - صدای جیغت رو که شنیدم نفهمیدم چطور پریدم توی آب! مردم و زنده شدم تا چشم باز کردی؛ مایا جلوی چشمهام داشت از نگرانی پرپر میشد! اگه نمیتونستم نجاتت بدم باید به اون بچه چی میگفتم؟ با شنیدن اسم مایا نگران سمتش برگشتم. - مایا حالش بد شد؟ - نگرانت شد! توی اون حال تورو دید بچهی بیچاره چه تصوری از بیهوشی داره مگه؟ جیغ میزد، گریه میکرد؛ واسهی اولین بار داشتم دست و پام رو گم میکردم ویا! باورم نمیشد نامدار کبیرِ همیشه مغرور، اینطور جلوی چشمهام داشت دست و پا میزد! باز سرش رو میون دستهاش گرفت و من چشم بستم؛ کمی بعد با تموم شدن سرمم هردو از بیمارستان خارج شدیم و نامدار نگران از اینکه همچنان تعادل کافی نداشته باشم، بازوم رو توی دست گرفت! کت مشکی رنگش روی شونههام بود و هردو سمت ماشین میرفتیم؛ توی ماشین نشستم و کلافه و خسته سرم رو به عقب تکیه دادم و چشم بستم؛ خدایا چقدر ترسیده بودم! احساس میکردم هنوز هم تا عمق وجودم آب رفته. سرم حسابی درد گرفته بود اما نگرانی مایا، نمیزاشت حتی ذرهای به سردرد فکرکنم. ویرایش شده 19 مرداد توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد «پارت شصت و یکم» نامدار پشت رل نشست و کلافه خم شدم و بندهای کفش کوفتیم رو باز کردم؛ نیم نگاهی سمتم انداخت و من پا برهنه کفشهارو کف ماشین رها کردم. - دیگه هیچوقت کفش پاشنه بلند نمیپوشم! اگه این کوفتیا رو نپوشیده بودم اونطور تعادلم رو از دست نمیدادم. نامدار حرف نزد و من کمی مچ پاهام رو ماساژ دادم. - پاهات درد میکنه؟ - خیلی! کف پاهام رو روی کفپوشهای کف ماشین گذاشتم و به عقب تکیه دادم و باز چشم بستم؛ تا رسیدن به ویلا چشم باز نکردم و با صدای نامدار، بهش نگاه کردم. - ویانا رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم و نامدار سریع گفت: - کفشهات رو بپوش ویانا، یه وقت یه چیزی میره توی پات. - پاهام درد میکنه؛ از این کفشای کوفتی متنفرم! لبخند زد و دست زیر بدنم انداخت؛ بیحرف بهش نگاه کردم و بغلم کرد! با دست دیگهاش بند کفشهام رو گرفت و با پاش در ماشین رو بست. توی آغوشش سمت درب ویلا رفتیم و مقابلم درب، من رو پایین گذاشت. - ممنون! فقط بهم نگاه کرد و من در زدم؛ نیازی به حرف زدن نبود؛ نامدار با نگاهش احساسات رو به راحتی منتقل میکرد! نگاههای نامدار نگاههای سادهای نبودن، پر از معنا و حرف بودن. درب مقابلم باز شد و چهرههای نگران جلوی چشمم نقش بستن؛ اول از همه مایا به پاهام چسبید و صدای گریههاش قلبم رو آب کرد! - مامان، چقدر خوب که نمردی! به بچهها نگاه کردم و خم شدم و بدنش رو توی آغوش گرفتم؛ از گریه به هق هق افتاده بود و بینی و چشمهاش قرمز شده بود. - دورت بگردم مامان ببین من و، مامان اینجاست، سالمِ سالم! واسه چی گریه میکنی؟ با پشت دست به چشمهاش دست کشید و لب ورچید. - من ترسیدم مامان، فکرکردم مردی! هومان در رو بیشتر باز کرد. - بیاید داخل، بیرون نمونید. وارد خونه شدیم و باز مایا رو بغل کردم. - عشقِ مامان گریه نکن دیگه! من بهت قول دادم خوب باشم، مگه نه؟ به قولم عمل کردم، الان حالم خوبِ خوبه! گریهاش کم شد و آروم تر پرسید: - خوبِ خوبی مامان؟ لبخند زدم و گونههاش رو با عشق بوسیدم. - آره عشقم خوبم! گریه نکن باشه؟ مامان ویا رو ناراحت میکنیا! سر تکون داد و باز اشکهاش رو پاک کرد؛ از کنارم گذاشت و سمت نامدار رفت! به عقب برگشتم، نامدار روی دو زانو نشست و مایا در یک حرکت با دستهای کوچیکش نامدار رو بغل کرد! قلبم توی سینه ایستاد و نگاه نامدار پر از بهت روی من نشست؛ دستهاش آروم بالا اومد و مایا رو متقابل در آغوش کشید. - تو یه قهرمانی، مرسی که مامان ویا رو نجات دادی! بچهها هم کم از ما نداشتن، همه از بهت و تعجب درحال ترکیدن بودیم و احساس میکردم نامدار کم مونده که به گریه بیوفته! سرش سمت موهای لخت مایا برگشت و آروم موهاش رو بوسید. - خواهش میکنم عزیزم. - شما خیلی مهربونی! اولین بار بود که میدیدم مایا از یک نفر انقدر خوشش اومده! بغلش میکنه و ازش تعریف میکنه؛ رسماً داشتم پس میوفتادم! نامدار هم همینطور. مایا از آغوشش بیرون اومد و من سمتشون رفتم. - مایا مامان اذیت نکن؛ برو بخواب! - من اذیت میکنم؟ نامدار به من نگاه کرد و جواب مایا رو داد: - نه عزیزم، ویانا بذار مایا حرفش رو بزنه! معترض نگاهش کردم و نگاه مایا به چهرهی من برگشت. - وقت خوابش گذشته! مگه نه مایا؟ با چشمهای همچنان سرخش سر تکون داد. - آره، شب بخیر! بعداً حرف میزنیم آقای قهرمانِ مهربون. نامدار آشکاراً لبخند زد و با آرامش گفت: - شب بخیر… مایا از پلهها بالا رفت و بچهها عین جن زدهها به جونمون افتادن؛ نیکان دست جفتمون رو گرفت و با شوق گفت: - بخدا داشتم به گریه میوفتادم! میخواستم همون وسط به مایا بگم نامدار باباته! ویانا اینطور بهم نگاه نکن، خب احساساتی شدم! میون حرص خندهام گرفت و آهو گفت: - وای آره بخدا، منم داشتم به مرحلهی بغض میرسیدم، نمیدونم بخاطر هورمونهامه یا چی! خندیدم و نامدار لبخند زد؛ هومان گفت: _ - ویانا خوبی؟ کلی نگران شدیم. همه حرف هومان رو تایید کردن و من لبخند زدم. - خوبم بچهها! نگران نباشید، ببخشید حال همتون رو ریختم به هم… توفان و نفس کجان؟ جاوید خندید. - هتل! صدای خندهها بالا رفت و پیام گفت: - تا لحظهی آخر اینجا بودن! توفان داشت از نگرانی دق میکرد؛ نامدار که زنگ زد گفت حالش خوبه داریم میایم ویلا خیالش راحت شد با نفس رفت هتل! به نامدار نگاه کردم؛ مثل همیشه عمیق بهم نگاه میکرد، حواس جمع بود؛ خیلی زیاد! - کلی معذرت خواهی بهشون بدهکارم! رسماً گند زدم به عروسیشون. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد «پارت شصت و دوم» نیکان بیخیال سر بالا انداخت. - نه بابا نترس؛ توفان الان داره خوش میگذرونه! اصلا هم ناراحت نیست. همه خندیدن و نامدار نیکان رو سمت پله ها راهنمایی کرد. - برو بخواب نیکان، وقت خوابت گذشته داری چرت و پرت میگی دیگه. بچهها شب بخیر گفتن و همه سمت اتاقها رفتن؛ من اما قبل از اینکه سمت پله ها برم نامدار اسمم رو صدا زد. - ویانا! سمتش برگشتم؛ خم شد و کفشهام رو از روی زمین برداشت و سمتم گرفت؛ با لبخند کوچیکی کفشهارو از دستش گرفتم و کتش رو از روی شونهام برداشتم و سمتش گرفتم! خیره بهم کت رو گرفت و زیرلب گفتم: - بازم ممنون بابت امشب. - وظیفهام بود ویانا! از این به بعد بیشتر مراقبت کن. سر تکون دادم و به پلهها اشاره کرد. - مزاحمت نشم، شبت بخیر. شب بخیر آرومی گفتم و از پلهها بالا رفتم؛ احساس میکردم بعد از اون پنج سال دوباره داره قلبم برای نامدار میتپه… نگاهش مثل قبلها هنوز پر از عشق بود! قلبهای تو چشمهاش رو میدیدم؛ باید چیکار میکردم؟ رفتار درست چی بود؟ هیچی نمیدونستم! هیچی… *** موهام رو یک طرف شونهام انداختم و به دریای مقابلم نگاه کردم؛ موجها محکم جلو میومدن و در نهایت به کف پاهام برخورد میکردن؛ از دیشب به بعد نسبت به دریا حس بدی گرفته بودم! حتی برخورد کوچیک موجها با کف پاهام بهم حس ترس میداد. بچهها با خنده توی آب میدوییدن و توفان و نیکان عین بچههای پنجساله آب بازی میکردن. نفس و سرور و آهو با خنده نظارهگر بودن و گاهی توسط بچهها خیس میشدن؛ پیام و جاوید و هومان هم به همراه نامدار تکیه زده به ماشینها سیگار میکشیدن و حرف میزدن! نامدار عین همیشه اخمو و جدی از شوخی و آب بازی بچهها فاصله گرفته بود و سر و وضع مرتبش رو به خیس شدن و آب بازی کردن ترجیح میداد! با موهای برس کشیده و بالا زده و تیشرت و شلوارک کرم قهوهای رنگش به ماشین تکیه داده بود و با عینک آفتابی روی چشمش حرفهای پیام رو با سر تایید میکرد. مایا هم با شباهت بسیارش به نامدار، از آب بازی فاصله میگرفت و مدام توسط توفان سمت آب کشیده میشد! با جیغ سعی کرد از آغوش توفان فاصله بگیره من با صدای بلند گفتم: - توفان ول کن بچه رو! بیشتر از این خیسش نکن؛ مایا زود سرما میخوره. - یعنی چی آخه؟ مگه میشه بچه آب بازی دوست نداشته باشه؟ مایا از دست توفان فرار کرد و سمت من دویید. - مامان عمو توفان لباسام رو خیس کرد! بدم میاد. به تاپ و شورتک خیس شدهی توی تنش نگاه کردم. - عزیزم لباس نیاوردم برات! تف تو روحت توفان… کمی لباس هارو توی تنش تکوندم؛ اونقدر هم خیس نبودن اما مطمئن بودم مایا تا رسیدن به ویلا دیوونهام میکنه! سمت دخترا رفتیم و کنارشون نشستیم؛ مشغول تخمه خوردن بودن و توفان و نیکان مدام سمتشون آب میپاشیدن! نفس معترض جلو صورتش رو گرفت و داد زد: - توفان میکشمت! آدم باش دو دقیقه؛ من تازه عروسم مثلا، یکم نازم و بکش! همه خندیدیم و توفان سر تا پا خیس جلو اومد و گونهی نفس و محکم بوسید. - نازتم میکشم! نفس با جیغ به گونهاش دست کشید. - توفان داره ازت آب میچکه! وای، دیوونم کردی! توفان بلند خندید و باز سمت نیکان رفت؛ با ساحلی توی تنم کنار بچهها نشستم و کمی تخمه توی مشتم گرفتم. - نفس بازم ببخشید بابت دیشب؛ عروسیتون و خراب کردم! یه دنیا نگران شدید، زشت شد خیلی! نفس مهربون لبخند زد. - این چه حرفیه دورت بگردم؟ نگرانت که شدیم، ولی نیازی به معذرت خواهی نیست. همین که سالمی کافیه. ساعاتی بعد که هوا تاریک شد، به خونه برگشتیم و تصمیم گرفتیم کمی دورهم خوش بگذرونیم؛ نیکان وسط جمع ایستاد و پکر گفت: - تو جمع یه باردار داریم، یه بچه، و یه مادر که بخاطر بچهاش لب به الکل نمیزنه! این چه خوش گذرونیایه؟ بچهها خندیدن و توفان سمت مایا رفت؛ گونهاش رو بوسید و روی موهاش دست کشید. - عشقِ عمو، وقت خوابت رسیده؛ برو بخواب! بدو برو. با خنده توفان رو پس زدم و مایا رو توی آغوش خودم کشیدم. - توفان! ول کن بچم و، بشینید پاسور بازی کنید مفسدا! پانتومیم بازی کنید، این همه سرگرمی! حتما باید زهرماری بخورید؟ نیکان معترض گفت: - یادت نمیاد اون روزا که همه دورهم میخوردیم چقدر خوش میگذشت؟ ای بابا! چیکارکنیم دیگه، چارهای نیست. مایا توی آغوشم جلوی دهانش رو گرفت و پشت سرهم عطسه کرد؛ معترض توفان رو نگاه کردم. - بخدا اگه مایا سرما بخوره تیکه تیکهات میکنم! تو میدونی این بچه چقدر سرماخوردگیش بده؟ مگه خوب میشه دیگه؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد «پارت شصت و سوم» توفان بیچاره دستهاش رو بالا برد. - گوه خوردم بخدا! نیتم فقط خوش گذرونی بود، فکرنمیکردم بچه سرما بخوره. به بازوش ضربه زدم و با خنده از جمع خارج شدم؛ بچهها میخندیدن و حرف میزدن؛ نیکان پاسور آورده بود و من نیاز به کمی هوا خوری داشتم. وارد حیاط شدم و بازوهام رو بغل گرفتم؛ هوای کیش خوب بود و خداروشکر برخلاف تهران باد سرد نمیوزید. حداقل میتونستم با یه تیشرت توی شب بدون دغدغه توی حیاط بایستم. آسمون رو نگاه کردم؛ ستارهها چشمک میزدن و لبخند زدم؛ صدای قدمهایی از پشت سرم شنیدم و سرم رو سمت صدا متمایل کردم؛ حدس زدنش سخت نبود، قطعا نامدار بود! بیحرف کنارم ایستاد و سوییشرت توی دستش رو روی شونههام انداخت! با نگاه کوتاهی به مقابلش خیره شد و پاکت سیگار و فندکش رو از جیبش بیرون آورد. - سردم نبود! - پس چرا بازوهات و بغل گرفته بودی؟ سوال بیمقدمه و قانع کنندش باعث شد ساکت بشم و خیره فقط بهش نگاه کنم؛ سیگاری از پاکت بیرون آورد و سمت من آورد. - من نمیکشم نا… نذاشت حرفم تموم بشه و سیگار رو بین لبهام قرار داد! متعجب فقط بهش نگاه کردم و سیگار رو روشن کرد و در لحظه از بین لبهام برداشتش! به فیلتر رژی شدهاش نگاه کرد و بعد با رضایت سمت لبهای خودش برد؛ ماتم برد! نامدار داشت با قلب من چیکار میکرد؟ هدفش از این کارها چی بود؟ میخواست آزارم بده؟ بعد از هر پک به فیلتر رژی شده نگاه میکرد و با لذت میکشید؛ بهم نگاه کرد، به چهرهی پر از تعجبم! نرم خندید و به سیگارش پک دیگه ای زد. - بعد از پنج سال، اولین نخ سیگاری بود که واقعا بهم چسبید! از هیجان به نفس نفس افتادم و نگاهم پایین افتاد؛ نامدار سیگار به فیلتر رسیده رو کنار نگاه من انداخت و با کفش لهش کرد؛ قلبم تند میکوبید و نامدار اگر قدمی بهم نزدیکتر میشد، رسوا میشدم! باز عین نوجوون های عاشق شده بودم؟ چته ویانا؟ کنترل کن! بهش نگاه کردم؛ اون هم از قبل بهم خیره بود. مثل همیشه عاشق! - هدفت از این کارا چیه نامدار؟ کمی اخم کرد؛ با مکث جواب داد: - کدوم کار؟ پوزخند زدم. - کدوم کار؟ رژی کردنِ فیلتر سیگارت بعد از اون همه سال و اون همه اتفاق، رفتار نرمالیه؟ بهم نگاه کرد؛ دیگه لبخند نداشت، اخم داشت! - خواستم بعد مدتها یه سیگار درست حسابی بکشم! اشتباه کردم؟ با حرص نگاهم رو ازش گرفتم و به مقابلم خیره شدم؛ همچنان قلبم تند میکوبید اما به ظاهر چیزی رو نشون نمیدادم! - ویانا، ببین من و! من بیخیالِ تو نمیشم؛ فکرنکن قراره عقب بکشم! تورو همیشه خواستم و به دست آوردمت؛ با یه حماقت از دستت دادم ولی دلیل نمیشه باز از خواستنت دست بکشم! کل این پنج سال دنبالت بودم، حتی تو اوج ناامیدی هم کل ترکیه رو گشتم تا پیدات کنم؛ اونوقت حالا که مقابلم وایستادی ازم میخوای بیخیالت بشم؟ نمیشم ویا، نمیشم! هیچکس واسهی من مثل تو نمیشه، نمیخوام هم که بشه! این و بکن توی سرت؛ تو مال منی، تا همیشه! قرار نیست ازت دور بشم، قرار نیست ازت فاصله بگیرم! واسه نزدیک شدن بهت هرکاری میکنم، هرکاری. فقط بهش نگاه کردم و با اخم سمت خونه رفت؛ نگاه غمگینم روی درب خونه ثابت موند و نامدار از مقابل چشمهام دور شد؛ نمیتونستم بیان کنم، ولی من هم قلبم براش میلرزید! اگر اتفاقات گذشته نیوفتاده بود هیچوقت از نامدار دور نمیشدم! نامدار همیشه برای من بهترین بود؛ همیشه حالم رو خوب میکرد ولی بعد از اون اتفاقات همچنان میتونستم بهش اطمینان کنم؟ ساعاتی بعد توی اتاق خواب، از آینه به سرور و مایای خواب رفته نگاه کردم و نگاهم رو سمت چهرهی پریشون خودم برگردوندم. حرفهای نامدار توی سرم بالا و پایین میشدن و راه درست رو از غلط تشخیص نمیدادم! به محض رسیدنم به تهران باید پیش آیدا میرفتم؛ آیدا ناجیِ من بود! به موهام برس کشیدم و با نفس عمیقی سعی کردم افکارم رو منظم کنم. - ریلکس باش ویانا، انقدر اورثینک نکن! آروم و زیرلب با خودم حرف میزدم که متوجه زمزمههای آرومی شدم؛ از آینه فاصله گرفتم و کنجکاو سمت بچهها رفتم؛ سرور عمیق توی خواب بود و مایا هزیون میگفت؟ ترسیدی جلو رفتم و کنارش روی تخت نشستم؛ مایا وقتی حالش خیلی بدبود هزیون میگفت، نکنه باز به اون حالت بد برگشته بود؟ نگران موهاش رو از روی صورتش کنار زدم و صداش زدم؛ همچنان زیرلب هزیون میگفت و پلک از پلک باز نمیکرد! نگران دست روی صورتش کشیدم و دستهام همونجا خشک شد! بچه داغِ داغ بود! حسابی تب داشت؛ از دستِ توفان؛ مایا آخر سرما خورده بود! بدن داغش رو آروم از روی تخت بلند کردم و سمت در رفتم؛ میون خواب و بیداری و هزیونهاش به تاپ توی تنم چنگ زد و من و نگران، بدون فکر کردن به هیچی از پلهها پایین رفتم تا مایا رو پیش دکتر ببرم! دست و پام رو گم کرده بودم؛ باید چیکارمیکردم؟ اگه از شدت تب تشنج میکرد چی؟ تنش آتیش بود! چه غلطی میکردم؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد «پارت شصت و چهارم» خونه غرق در تاریکی بود و همه خواب بودن؛ با تاپ و شورتک توی تنم و مایا توی آغوشم به پایین پلهها رسیدم و تازه متوجه سر و وضع خودم شدم! با این لباسها میخواستم برم دکتر؟ گیج شده خواستم مایا رو روی مبل بزارم و برگردم تا لباسهای خودم رو عوض کنم، که توی اوج تاریکی نامدار نور موبایلش رو سمت صورتم گرفت و نگران و متعجب اسمم رو صدا زد! - ویا! به مایا توی آغوشم نگاه کرد؛ چهرهام پریشونی رو فریاد میزد! - چیشده؟ مایا چیزیش شده؟ بیفکر گفتم: - داره تو تب میسوزه! باید ببرمش دکتر؛ وای نامدار، چه غلطی کنم؟ نزدیک بود به گریه بیوفتم، سریع مایا رو از آغوشم گرفت و به سر و وضعم نگاه کرد. - لباس بپوش تا بریم دکتر! پلههارو دوتا یکی بالا رفتم و سریع لباسهام رو عوض کردم، با عجله سمت نامدار برگشتم و هردو از ویلا خارج شدیم؛ مسیر ویلا تا درمونگاه رو از نگرانی سکته کردم و بالاخره به مبدا رسیدیم! خسته و نگران سرم رو روی شونهی نامدار گذاشتم و چشم بستم؛ مایا زیر سرم بود و تبش خیلی کمتر شده بود! خیالم کمی راحتتر بود اما همچنان آروم و قرار نداشتم. نامدار ذرهای تکون نمیخورد تا من اذیت نشم؛ معذب به خودم اومدم و سرم رو از روی شونهاش برداشتم؛ یکم زیادی صمیمی شده بودم! با خستگی به صورتم دست کشیدم و گفتم: - ببخشید نامدار، توام از خواب و زندگی انداختم. جدی جواب داد: - دیگه هیچوقت اینجوری نگو؛ مایا بچهی منم هست! وظیفمه بیارمش دکتر و ازش مراقبت کنم؛ پنج سال اول زندگیش رو نبودم، بزار الان از خواب و زندگیم بیوفتم! بهش نگاه کردم؛ اخم داشت! از خودش شاکی بود؛ من هم ازش شاکی بودم. بیحرف به مقابلم نگاه کردم و نامدار کلافه به پیشونیش دست کشید؛ حالش خوب نبود! نامدار این روزها اصلا حالش خوب نبود؛ خودش رو بابت این پنج سال سرزنش میکرد و من بهش حق میدادم. کمی بعد سرم مایا تمام شد و از روی تخت پایین آوردمش؛ به موهای لختش دست کشیدم و سرش رو بوسیدم؛ پیشونیش دیگه مثل چند دقیقهی قبل داغ نبود. - خوبی عشقِ مامان؟ سر تکون داد و بیحال سمت نامدار رفت؛ با دست کوچیکش دست نامدار رو گرفت و من بهش نگاه کردم! حسرت داشت؛ نامدار سرشار از حسرت بود! حسرت تموم روزهای اون پنج سالی که کنار من و دخترش نبود. - شما خیلی قهرمانی؛ هم مامان ویا رو نجات دادی هم من و، ممنونم! نامدار روی زانو نشست و با عشق گونهی مایا رو بوسید؛ قلبم توی سینه تکون خورد… نامدار لعنتی، چرا همون موقع مایا رو نپذیرفتی که حالا یه خانوادهی بینقص باشیم؟ - خواهش میکنم عزیزم؛ من همیشه تو و مامان ویا رو نجات میدم! مایا با نیم نگاهی به من باز سمت نامداربرگشت. - قول؟ نامدار توی اوج حسرت و غم کوتاه لبخند زد. - قول! مایا باز دست نامدار رو گرفت و از درمونگاه خارج شدیم؛ نگاهم لحظهای از دستهای قفل شدهی نامدار و مایا جدا نمیشد! نامدار هم همینطور بود؛ مدام به دستهای خودش و مایا نگاه میکرد و حسرت میون نگاهمون موج میزد؛ شاید حتی مایا هم حسرت داشت! حسرت از اینکه چرا پدر قهرمانی مثل نامدار نداره… *** ماشین رو مقابل خونه پارک کردم و پیاده شدم؛ مربی مهدکودک مایا پشت درب خونه منتظر بود و با دیدن من سمتم برگشت. - سلام خانوم وثوقی، روز بخیر. در جواب لبخند بزرگ و لحن صمیمانهاش لبخند زدم. - سلام عزیزم؛ خانوم لطیفی، درست میگم؟ سر تکون داد. - بله، بسیار خوشوقتم. دست جلو بردم و دستش رو گرفتم. - همچنین! بفرمایید، بیرون خونه واینستید. درب حیاط رو با کلید باز کردم و دختر جوون خوشرو با ببخشیدی وارد حیاط سرسبز خونه شد؛ عینک آفتابی رو بالای سرم گذاشتم و سمت خونه راهنماییش کردم. گوشی توی جیب پشت شلوار جینم لرزید و کوتاه بهش نگاه کردم. «ویانا این توکلی حرومی چی میگه؟ چرا جواب تماسات رو نمیدی؟ نکنه راسته حرفاش؟ شرکت قحط بود رفتی اونجا واسه کار؟» رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد «پارت شصت و پنجم» لبخندم رو حفظ کردم و به مبل اشاره کردم. - بفرما عزیزم، شما بشین تا من مایا رو بیارم. سمت اتاق قدم تند کردم و پیام رو بین راه دیدم. - سلام! - علیک سلام؛ تو چرا خونهای؟ فکرکردم فقط سرور خونهست، گفتم مربی مهد مایا بیاد اینجا! - خیلی خب! مگه قراره بهش تجاوز کنم؟ گورم و گم میکنم میرم الان! قبل از اینکه با اخم از کنارم بگذره بازوش رو گرفتم و بهم نگاه کرد. - چته تو؟ چرا انقدر بیعصاب شدی؟ بیمقدمه گفت: - این نامدار عوضی چه مرگشه؟ قبل از تو اومده بود دم در داد و بیداد راه انداخته بود! به این مردک چه که تو کجا کارمیکنی؟ مگه هنوز دوست پسرته؟ بهت زده انگشتهام از دور بازوی پیام باز شد. - نامدار؟ اومده بود… اینجا؟ - آره! کل کوچه رو گذاشت روی سرش؛ که چرا ویانا رفته تو شرکت آراز توکلی کارمیکنه! آب دهانم رو قورت دادم و کمرنگ اخم کردم. - خیلی خب، تو چرا انقدر عصبی میشی؟ من باهاش حرف میزنم. با همون اخم سر تکون داد و از کنارم رد شد؛ صدای سلامش رو با مربی مایا شنیدم وارد اتاق شدم؛ همچنان فکرم درگیر نامدار و رفتارهاش بود… باز مثل قبل شده بود؟ فکرکرده بود اوضاع نرمال شده و میتونه توی زندگی شخصیم دخالت کنه؟ نگاه مایا از پشت میز سمت من برگشت؛ منی که با اخم درگیر افکارم بودم. - سلام مامان ویا، برگشتی از شرکت؟ افکار کوفتیم رو پس زدم و سمتش رفتم. - سلام عزیزم آره؛ مربی مهدت اومده، برو توی پذیرایی باهاش آشنا شو مامان. معترض عینک مطالعهی کوچیکش رو از روی چشمهاش برداشت و پریشون بهم نگاه کرد. - ولی مامان… - دورت بگردم قرارنیست مهد بری که! نترس؛ همینجا توی خونه پیش خودمونی، اگر چیزی هم بشه مامان ویا یا بقیه کنارتن، باشه؟ بلااجبار باشهای گفت و از پشت میز پایین اومد؛ سمت پذیرایی بردمش و با اخم و آروم به دختر جوون سلام کرد. - سلام خوشگل خانوم! چقدر قشنگی شما، ببینمت! اسمت چیه؟ مایا با همون اخم گفت: - مایا. - اسمتم مثل خودت قشنگه! میخوای باهم آشنا بشیم؟ منم ثمینم! هرطور که دوست داشتی صدام کن، باشه؟ ثمین با نهایت انرژی و لبخند حرف میزد و من و پیام پوکر بهش نگاه میکردیم؛ کاش کمی از انرژیش رو به ما میداد! مایا کنارش نشست و من گفتم: - ثمین جون اینجا راحتی؟ اتاق هست، حیاط هم گزینهی خوبیه! هوا خوبه اگه راحتین اونجا هم میتونین بشینین. بیتعارف از جا بلند شد. - باشه عزیزم، هرجا مایا جون راحت بودن میشینیم! شما دوست داری کجا بریم دختر خوشگلم؟ مایا که کمی با رفتار دلنشین ثمین نرم شده بود به حیاط اشاره کرد. - توی حیاط! - باشه عزیزم، پس ما میریم توی حیاط. با لبخند بهشون نگاه کردم و به محض خروجشون پیام گفت: - مگه میشه انقدر انرژی؟ خندیدم. - نمیدونم! مثل اینکه شده. گوشی باز توی جیب شلوارم لرزید و من به صفحهاش نگاه کردم؛ نامدار بیخیال نمیشد! «من باید ببینمت ویانا؛ حرفای این مرتیکهی دیوث از سرم خارج نمیشه!» کوتاه براش نوشتم: «فعلا نمیتونم، مایا پیشمه حوصلهی سر و صدا ندارم!» «کجایی؟» کلافه به پیام نگاه کردم؛ حواسش به حیاط و مایا و ثمین بود. «خونه؛ ولی نیا اینجا نامدار! موضوعی نیست که بخوای انقدر بزرگش کنی.» کمی گذشت و جوابی دریافت نکردم؛ کلافه گوشی رو توی جیبم برگردوندم و شالم رو از دور گردنم برداشتم و روی مبل نشستم. - نامدار عصبی بود؟ سوال غیرمنتظرهام باعث شد پیام بهم نگاه کنه. - زیاد! به پیشونیم دست کشیدم و پرسیدم: - هومان کجاست؟ - از امروز دیگه توی کلینیک کارمیکنه، پیش آیدا خانوم! به کنایهاش خندیدم و ادامه داد: - توفان و نفسم رفتن دنبال خونه برای کرایه. زیرلب گفتم: - به سلامتی. صدای زنگ خونه باعث شد از افکارم خارج بشم و به مانیتور آیفون نگاه کنم؛ چهرهی جدی نامدار باعث شد عین جنزدهها از روی مبل بپرم و سمت درب خونه برم! - این باز اینجا چیکارمیکنه؟ سمت پیام برگشتم. - پیام تروخدا بیرون نیا! بزار خودم باهاش آروم صحبت کنم، نمیخوام جلوی مایا سروصدا بشه! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 25 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد «پارت شصت و ششم» جدی فقط بهم نگاه کرد و من از حیاط و چهرهی کنجکاو مایا و ثمین گذر کردم و سمت درب حیاط رفتم؛ خودم رو بیرون انداختم و در رو پشت سرم بستم. - نامدار داد نزن! مایا توی حیاطه. اخم داشت، خیلی زیاد. - داد نمیزنم نترس؛ فقط عین آدمیزاد جواب من و بده! این آراز عوضی چه گوهی میخوره؟ تو از کی رفتی تو شرکت این مرتیکهی پفیوز؟ ناخواسته کمی اخم کردم؛ نامدار پنج سال قبل از زندگی من رفته بود و حالا هم برنگشته بود که بخواد برام تصمیمی بگیره! - رفتم که رفتم! باید جواب پس بدم؟ با اخم بهم خیره موند. - من گفتم جواب پس بده؟ دارم بهت میگم این همه شرکت، چرا رفتی دست گذاشتی رو شرکت رقیب من؟ رو شرکتی که صاحبش به خون من تشنهست؟ فقط دنبال انتقامجویی از منه، اونم از هر طریقی؛ تو براش یه مهره بودی که به راحتی بتونه من و بسوزونه، چرا باهاش همکاری میکنی؟ با اخم بهش نگاه کردم. - من نمیخوام از کسی انتقام بگیرم! قصدم فقط کاره، به رقابت بین شماهم کاری ندارم. انگشت اشارهاش رو محکم کف سینهاش کوبید؛ خیلی حرص داشت! کاملا مشخص بود. - من تهِ بی غیرتام اگه بزارم تو توی این شرکت موندگار بشی ویانا! این آرازی که میبینی پفیوزتر از این حرفاست؛ اگه بابای من عوضی بود و دخترا رو میبرد زیر پای شیخای عرب حرفی نیست، من میدونم چقدر گوه کاری میکرد؛ نه تنها من بلکه همه میدونن! ولی این توکلیِ حرومزاده باطن و ظاهرش یکی نیست! نمیتونی بفهمی از درون چه شیطان کثیفیه، واس خاطر همینه که بهت میگم عقب بکش! من نگران خود توام ویا، وگرنه گوربابای من. خشمگین قدمی جلو رفتم. - اصلاً گوربابایِ من نامدار! دست از سرم بردار، بزار بیوفتم تو چاه! بزار آراز توکلی تیکه پارهام کنه، فقط ولم کن! چرا نگران منی؟ چیزی تغییر کرده؟ همه چیز به قبل برگشته؟ نه! حداقل برای من نه، پس ول کن نامدار! منم کاری به کار تو ندارم نترس؛ حوصلهی خودمم ندارم چه برسه به انتقامجویی از تو. خشمگینتر جلو اومد و مچ دستم رو گرفت؛ چندبار بدنم رو تکون داد و خیره به چشمهام گفت: - نفهمی ویانا! نمیفهمی که هنوز مثل قبل نگرانتم، هنوز مثل قبل میخوامت! با چه حقی میگی نگرانت نباشم؟ اون آراز توکلی بیهمه چیز تیکه پارهات کنه؟ مگر اینکه از روی جنازهی من رد بشه! خیره به چشمهاش جوابی ندادم که نفسزنون با تمام عشق و خواستنش گفت: - تو کیش یه بار بهت گفتم، دوباره میگم؛ اگه لازم باشه دوباره و دوباره میگم! خوب گوش کن، وقتی نبودی کل ایران و ترکیه رو گشتم تا پیدات کنم، تا کنارم باشی و تموم اون رفتارای کوفتیم رو برات جبران کنم؛ پیدات نکردم، نبودی. ولی حالا بعد این پنج سال که جلومی، ولت نمیکنم برم! نگرانتم، تا پای جونم نگرانتم ویانا! نمیتونی جلوی نگرانیم رو بگیری، دست از سرت برنمیدارم. خودم گند زدم، خودمم درستش میکنم! فقط تو سعی نکن جلوم و بگیری. جلوی نگرانیم رو نگیر، جلوی خواستنم رو نگیر! *** با رژ لب توی دستم نیمرخم رو پوشوندم و به دوربین نگاه کردم؛ فلش چندبار توی صورتم خورد و آراز پالت سایه رو به دست عکاس داد. - رژ لب بسه؛ با این عکس بگیرید. عکاس پالت سایه رو به دستم داد و شروع کرد به راهنماییم. - پالت رو باز کن و مقابل صورتت بگیر؛ نیمرخ نه، یکم سهرخ باشی بهتره. آها… عالی شد! به مرکزِ پالت نگاه کن. طبق حرفهاش عمل کردم و شروع به عکاسی کرد؛ تبلیغات برند لوازم آرایشی بود و سبک کلاسیکش با کلاه کرمی و کت و شلوار کرم قهوهایم هماهنگ بود. موهای لخت شدهام رو زیر کلاه شل بسته بودم و میکاپم نودتر از همیشه بود. عکاس نگاهش رو از دوربین گرفت و باز به من نگاه کرد. - خیلی خب عالیه؛ یه ژست دیگهام بگیریم. مثل همون رژ لب پالت رو بگیر رو به روی من و مستقیم به دوربین نگاه کن… به حرفش عمل میکردم که صدای بلند خارج از اتاق، توجه هممون رو جلب کرد و حتی عکاس هم ساکت شو! - آرامش جوابِ من و بده! این آراز عوضی کجاست؟ داد میزنم، خوبم داد میزنم! تا این مرتیکه نیاد جواب من و بده فقط داد میزنم! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد « پارت شصت و هفتم» با عجله پالت سایه رو روی میز گذاشتم و از روی صندلی پایین پریدم. - نامدار! آراز با اخم کوچیک بیسابقهاش از اتاق خارج شد و من مبهوت و سریع پشت سرش رفتم! تمام شرکت جمع شده بودن اما من فقط چهرهی پر خشم نامدار رو میدیدم! با دیدن من اخمش بیشتر شد؛ شاید کمی شک داشت که من توی این شرکت کار میکنم یا نه! حالا مطمئن شده بود. - چته کبیر؟ اینجا شرکت منه! طویلهی تو نیست که صدات رو گذاشتی روی سرت فکرکردی هیچکس جلودارت نیست. نامدار بیفکر جلو اومد و توی سینهاش کوبید؛ ناخواسته جلو رفتم و نگران زیرلب صداش زدم. - نیستی! جلودارم نیستی؛ مثلا میخوای چه غلطی کنی؟ فکرکردی چون شرکتت صدر جدوله خیلی گوهِ خاصی هستی؟ نخیر آراز خان! من با یه ندونم کاری اومدم پایین، وگرنه حالا حالاها باید رویای صدر جدول شدن رو میدیدی! آراز پوزخند زد؛ مثل همیشه خونسرد بود! کاملا برخلاف نامدار. - فعلا که تو داری میسوزی کبیر! من حرفی ندارم، دارم؟ نه! اونی که اومده داره داد و بیداد میکنه و از خشم نزدیکه بترکه تویی. با انگشت اشارهاش محکم کف سینهی آراز کوبید. - چون توِ عوضی زن من و برداشتی آوردی تو این شرکت که حرصیم کنی! از نقطه ضعفم استفاده کردی عوضی؛ میدونستی هیچ طورِ دیگهای حتی آدم حسابت نمیکردم! آراز اینبار علناً خندید. - زنت؟ زنی که پنج سال پیش ولت کرد رفت به امون خدا دیگه زن تو نیست! نه تنها من، بلکه همه دیگه میدونن ویانا وثوقی پنج سال پیش چطور وسط شرکتت ولت کرد و گم و گور شد! همه جارو دنبالش گشتی، نه؟ نبود! حالا کجاست؟ داره تو شرکت من کار میکنه! شرکتِ رقیب همیشگیت! نامدار بیطاقت سمتش هجوم برد و مشتش رو روی صورت آراز فرود آورد! توکلی دیوونه روی بینی خونی شدهاش دست کشید و خندید؛ نامدار رو از پشت کشیدن و سعی کردن آرومش کنن، اما بیتوجه نعره میزد: - عوضیِ حرومزاده، اسم ویانا رو به زبون کثیفت نیار! آره، تقصیر منه که حالا زنم داره پیش یه گوهی مثل تو کار میکنه، ولی درستش میکنم! اجازه نمیدم اینطور بمونه؛ اجازه نمیدم این قضیه همینطوری ادامه پیدا کنه! این خوشیها تا ابد ادامه نداره توکلی! آراز برگشت و بازوی منِ لال شده رو گرفت؛ من رو سمت نامدار کشوند و چند قدم جلو رفتم. - بیا کبیر، بیا! توی صورتش نگاه کن، تو روش بپرس! بپرس ببین اونم هنوز خودش رو زنِ تو میدونه؟ زن کسی که شرکتش بخاطر بردن دخترا به دبی توقیف شد و هنوز هم نتونسته سر پا بشه! خیره به زمین بغضم رو قورت دادم و نامدار فریاد زد: - دست بهش نزن عوضی! ولش کن مرتیکهی دیوث! مشکلت با منه؟ چیکار به ویانا داری؟ ولش کن! دست از سرش بردار. توکلی پوزخند زد. - زنت با پای خودش اومد اینجا نامدار! کسی مجبورش نکرده. نامدار مبهوت با رگهای بیرون زدهاش به من خیره موند؛ به منی که اشکهام رو پشت پلکهام نگه داشته بودم و با یه اشاره پایین میریختن! صدای پج پچها توی سرم میپیچید و هرلحظه بلندتر میشد؛ نگاه همه روی من بود و هرلحظه بیشتر از قبل قضاوت میشدم! - گوه نخور آراز؛ من تورو نشناسم نامدار نیستم! ویانا اومد، تو چرا استخدام کردی؟ مگه من رقیبت نبودم؟ ویاناهم زن سابق رقیبت بود! با خودت گفتی این واسم یه مهرهست که نامدار و بسوزونم، نه؟ که بیام مثل همیشه عقدههام رو به بقیه نشون بدم که بفهمن همه گوهن و فقط من خوبم! تو ذاتت اینه توکلی، همه میشناسنت! تموم این کارکنهایی که اینجا وایستادن میدونن تو چه حرومزادهای هستی! اونقدر عقده داری که سالها تلاش کردی از من بالا بزنی و حالا بخاطر یه اشتباه، ناخواسته بالا اومدی! من تموم اون سالها یک بارهم اسم تورو نیاوردم چون اصلا آدم حسابت نمیکردم! ولی تو تمام زندگیت رو سعی کردی از من بالا بزنی، تمام زندگیت اسم من روی زبونت بوده، غیر از اینه؟ نه! حالاهم ویانا برات یه فرصته، ولی بکش عقب! تمرکزت رو از روی ویانا بردار عوضی! یه جور دیگه عمل کن، مگه مشکلت من نیستم؟ آراز جلو رفت و توی صورت نامدار ایستاد؛ همچنان با بینی خونی میخندید! - توی حال زندگی کن نامدار کبیر! گذشتهها گذشته؛ مهم اینه که الان من توی مرکز توجهم، نه؟ قبلا تو صدر جدول بودی؟ قبلا گذشت کبیر! نامدار با تاسف بهش نگاه کرد. - تو همینی توکلی! عقدهی توجه چشمهات رو کور کرده؛ اونقدر توی مرکز توجه باش تا بمیری! من این چیزا رو نمیخوام، من دارم بهت میگم دست از سر ویانا بردار، همین! - برنمیدارم! دست برنمیدارم! خیالت راحت شد؟ واسه این حرفت این همه راه اومدی و انقدر حرف زدی و خودت و خسته کردی؟ برگرد سرکارت! نامدار باز به اوج خشم رسید. - مرتیکهی روانی گشتی گشتی دست گذاشتی رو نقطه ضعف من؟ فهمیدی ویانا این روزا چقدر برام مهمه گفتی بذار انتقام دیرینهام و حالا از نامدار بگیرم؟ فهمیدی قبلا یه ویانا وثوقی بوده که واسه نامدار مهم بوده، حالا بچشم هست؟ گفتی اینطور نامدار بهتر میسوزه، نه؟ میخاری تو آراز؟ خندهی آراز بیشتر شد و ابروهاش بالا پرید؛ نگاهم به سرعت بالا اومد و دلخور به نامدار نگاه کردم، خراب کرده بود! صدای پچ پچها بلند شد و زشت بود که من همین وسط از حالت تهوع و استرس بالا بیارم؟ - بچه؟ ویانا وثوقی! کدوم بچه؟ چشمم روشن! مبارک باشه! پس بگو واسه همین بوده که کبیر این همه حرصی شده! بحث فقط ویانا وثوقی نیست، بچشم هست! چشمهام داشت سیاهی میرفت؛ پچ پچها توی سرم بیشتر و بیشتر میشد و دوست داشتم همون وسط به نامدار لعنتی سیلی بزنم! نامدار که تازه متوجه سوتی عمیقش شده بود اخم کرده سمت آراز برگشت. - زر مفت نزن مرتیکه! مگه نگفتم اسمش رو به زبون نیار؟ دست از سرش بردار! یا ولش میکنی یا خودم تیکه تیکهات میکنم؛ اومدم اینجا جلوی این همه آدم گفتم که شاهد داشته باشم! همه بدونن اگه یه روز همین وسط جوری جرواجر شده بودی که تیکه بزرگت گوشت بود، کار کارِ من بوده! آراز خونسرد با پوزخند به پله های شرکت اشاره کرد. - به سلامت! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد «پارت شصت و هشتم» نامدار با خشم از میون جمعیت رد شد و بیتوجه به آسانسور از پلهها پایین رفت؛ دلخور و با بغض به مسیر طی شدهاش نگاه کردم و نگاهم روی پلهها خشک شد. بغض توی گلوم بالا و پایین میشد و همچنان بیحرف میون جمعیت ایستاده بودم؛ صدای پچ پچهارو واضح میشنیدم و داشتم از سوی همه قضاوت میشدم! کم مونده بود همین وسط همه روی سرم بریزن و به باد کتک ببندنم! هرچند حرفهاشون از کتک هم برام سختتر بود. پر حرص از میون جمعیت ردشدم و پلههارو پایین رفتم؛ نامدار سمت ماشینش میرفت، اسمش رو صدا زدم. - نامدار! سمتم برگشت؛ اخم داشت و کمی جا خورد. جلو رفتم، بیفکر دستم رو بالا آوردم و توی صورتش کوبیدم! سرش به یک سمت خم شد و چشمهاش رو بست، اما هیچی نگفت! - خجالت نمیکشی، نه؟ زندگیم رو به گوه کشیدی حالا اومدی برام تعیین تکلیف میکنی که کجا کارکنم و کجا کار نکنم؟ - ویانا… با حرص میون حرفش پریدم. - هیچی نگو نامدار، تمومش کن! بهت گفتم از زندگیمون برو بیرون، نرفتی؛ گفتم لابد آدم شدی میخوای جبران کنی، ولی نه! تو زده به سرت نامدار! تا من و دیوونه نکنی ول نمیکنی. چرا اسم مایا رو آوردی وسط شرکت؟ ها؟ حالا دیگه هرلحظه کل این شرکت دارن راجع به من حرف میزنن! فکر کردی من دیگه به همین راحتی میتونم اینجا برم و بیام؟ کل نگاهها روی منه! آرامش ندارم. با اخم به چشمهای گرد شدهام نگاه کرد. - گوه خوردن! چیکارهان که بخوان به تو گیر بدن؟ ویا چرا انقدر بقیه رو بزرگ میکنی؟ گورباباشون! هیستریک خندیدم؛ خشم داشتم، از نامدار خیلی خشم داشتم! - بسه نامدار! برو، برو نذار بیشتر از این دهنم باز بشه. - باز بشه ویانا! بذار باز بشه، من از تو ناراحت نمیشم؛ هرچی میخوای بگو، اصلا بزن توی صورتم، داد بزن، همین وسط من و ببند به بار مشت و لگد، فقط حرف بزن! خودم میدونم گند زدم. پشیمونم، نگفتم برات؟ خودت که میدونی بعد از رفتنت چی به روزم اومد! کافی نیست؟ با اخم سر بالا انداختم. - نه نامدار، کافی نیست! من به جهنم، ولی تا وقتی بچهات داره با چنین بیماری سختی دست و پنجه نرم میکنه پشیمونیِ تو کافی نیست! میتونی حال و روز مایا رو خوب کنی؟ میتونی از این باتلاق لعنتی بیرون بکشیش؟ خیره به چشمهام آروم گفت: - میتونم ویانا! قلبم به تپش افتاد؛ اخمهام بیشتر شد و از چشمهاش نگاهم رو دزدیدم. - هروقت تونستی، اونوقت شاید یه شانسی برای برگشتنت وجود داشته باشه! بیحرف ازش دور شدم و سمت پلههای شرکت رفتم؛ خودم هم شک داشتم، نامدار میتونست؟ شاید آره! حرفهای آیدا توی سرم تکرار شد؛ مایا به پدرش نیاز داشت! اگر پدرش درکنارش بود شانس بهبود بیماریش خیلی بالاتر بود! مایا هم نامدار رو دوست داشت، نه؟ بغلش گرفته بود، دستش رو گرفته بود، ازش بارها تشکر کرده بود، و حتی علناً گفته بود که دوستش داره! اگر میفهمید نامدار پدر واقعیشه بیشک خوشحال میشد! نمیشد؟ *** بطری وسط جمع چرخید و مقابل نیکان ایستاد؛ توفان محکم روی زمین کوبید. - اِی بر پدرت لعنت! بپرس عوضی؛ تو امشب تا من و پاره نکنی ول نمیکنی! نیکان بلند خندید و بیفکر و سریع گفت: - اون کادوی زنونهی تو صندوق عقبت مال کیه؟ جلوی نفس خانوم راستش رو بگو وگرنه کتک میخوری! توفان با چشمهای گرد شده به نیکان گفت: - بیانصاف اول میپرسن جرعت یا حقیقت! اصلا شاید من خواستم جرعت و انتخاب کنم. آهو خندید. - اوهو! تو از کِی انقدر شجاع شدی؟ توفان سمت آهو برگشت. - تو چیزی نگو میکوبم تو شکمتها جاوید گفت: - بابا چتونه زورتون رسیده به بچهی من؟ به بحث میونشون خندیدم و نیکان تکرار کرد: - داداش جواب بده! توفان سریع پیک مقابلش رو برداشت. - این پیک واسهی اینه که اگه نخواستم جواب بدم بخورم دیگه؟ بچهها تایید کردن و توفان پیک رو بالا رفت؛ نیکان معترض شد و نفس با خنده به بازوی توفان کوبید. اینبار من با خنده سمت نیکان برگشتم. - بابا دست از سر این بچه بردارید! شاید یه وقت خواست خانومش و سوپرایز کنه، مگه میذاری تو؟ توفان سریع گفت: - دِ همین! قربون آدم چیز فهم؛ فقط بلدی برینی تو سورپرایزهای من نیکان! همه به توفان بیچاره خندیدن و سمت نفس برگشت. - این نیکان عوضی از سر شب من و ول نمیکنه! بیا برات هدیه خریدم بدم بهت خوشگلم. از جمع خارج شدن و جاوید گفت: - این چُسی بازیهای اول ازدواجه! من و آهو هم داشتیم، الان تولدامون و باید به همدیگه یادآوری کنیم! همه خندیدن و آهو با خنده و تأسف سر تکون داد؛ از روی زمین بلند شدم و سمت اتاق رفتم؛ سرور معترض صدام زد. - ویا! داشتیم بازی میکردیم، کجا میری؟ - بازی کنید شما، من یه سر به مایا بزنم میام پیشتون. از جمع خارج شدم و وارد اتاق شدم؛ مایا روی تخت خوابش برده بود و خداروشکر میکردم که حال و روزش به نسبت قبل بهتر شده! آیدا میگفت بیماری مایا رو به بهبوده و اگر شوک بدی بهش وارد نشه، کم کم از این هم بهتر میشه. کنارش نشستم؛ روی موهای لخت و براقش دست کشیدم، نیم رخ به خواب رفتهاش هم من رو یاد نامدار میانداخت! حالت چشمهاش، لبهای باریکش، بینی صافش، همه و همه شبیه به نامدار بودن! حتی رنگ و حالت موهاش هم بیتفاوت به نامدار شبیه بود؛ من خودم رو از نامدار دور میکردم و دخترش با شباهت بسیار بهش هرلحظه درکنارم بود؛ لعنت بهت نامدار! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد «پارت شصت و نهم» تلفن توی دستم ویبره رفت؛ نگاهم رو از مایا گرفتم و تلفنم رو باز کردم؛ پیام دعوتنامهای از سوی شرکت توکلی بود، این مرتیکه من رو ول نمیکرد؟ *** دستم رو جلوی بلندگو گذاشتم تا صدام از میون سروصدا و صدای بلند موزیک به گوش پیام برسه. - پیام یادت نره سر وقت قرصهای مایا رو بهش بدی؛ من سعی میکنم زود بیام، اگه این توکلی عوضی ولم کنه! صدای پیام رو از پشت گوشی شنیدم: - خیلی خب حرص نخور؛ فکرت اینجا نباشه ما مراقب مایا هستیم. خیالم عمیقاً راحت شد. - ممنونم ازتون پیام! میبینمتون، فعلا خداحافظ. تلفن رو قطع کردم و موبایلم رو توی کیف دستی مشکیم گذاشتم؛ مهمونی کاری شرکتهای مدلینگ بود و من به عنوان یکی از مدلهای شرکت توکلی، توی این مهمونی حضور داشتم؛ و البته از اونجایی که نامدار هم رئیس شرکت مدلینگ خودش بود، درست مقابل من پشت میزی ایستاده بود! درکنار عکاس قدیمی شرکتش ایستاده بود و صحبت میکرد، اما مدام نگاه جدیش سمت من میومد و لحظهای حواسش از این سمت پرت نمیشد! مدیر بخشهای مختلف شرکت کبیر بعد از اون آبروریزی تغییر کرده بودن؛ فقط جاوید موندگار بود که اون هم توی این مهمونی حضور نداشت. تکهای از موهای لخت کردهام رو پشت گوش فرستادم و سمت آرامش برگشتم؛ مشغول تیکه کردن شیرینی توی بشقاب مقابلش بود و مثل همیشه حواس جمع اطرافش رو نگاه میکرد. - اون مرده رو میبینی که کنار امید و جناب کبیر ایستاده؟ مدیر عامل جدیدشونه! رسماً دست راست جناب نامداره. کنجکاو سرم رو به آرامش نزدیکتر کردم. - کدوم؟ با چشم به مردی که سمت راست نامدار ایستاده بود اشاره کرد. - اون که ریش داره، دیدیش؟ - آره! - شرکت کبیر یهو خیلی بد سقوط کرد! اگه این یارو نبود فکرکنم به این راحتیها سرپا نمیشد؛ البته همین الانم خیلی نتونسته پیشرفت کنه، بعد از اون موضوع دیگه کسی بهشون پروژه نداد! نگاهم روی چهرهی جدی نامدار بود؛ عادی بود که دلم براش بسوزه؟ به هرحال یه روزایی هم درکنار همدیگه حالمون خوب بود؛ برام خوب بود، دوستش داشتم! حقش نبود که بخاطر کثافت کاریهای پدرش به این حال و روز بیوفته. به آرامش نگاه کردم؛ چهرهام دیگه کنجکاو نبود، بیشتر ناراحت بود! - چیشد که اینطور شد؟ - پدرش رو که اعدام کردن تازه خبر پیچید که چیشده! خانوادههای اون چندنفر که دبی رفته بودن تازه مطلع شدن و افتادن به جون جناب نامدار و برادرش. اون بیچارهها هیچکاره بودن، اما یه مدتی رو درگیر دادگاه و شکایتها بودن؛ شرکت توی اون مدت کاملاً سقوط کرد! اکثراً استعفا دادن و دیگه هیچکس بهشون پروژه نداد؛ تا جناب نامدار بتونه دوباره شرکت بزنه کلی زمان برد، بیماریشم که اونقدر دردسرساز بود که از قبل سقوط شرکت هم حسابی اذیتش میکرد! چه برسه به اون موقع که دیگه همه چیزش رو از دست داده بود و عصاب درست حسابی براش نمونده بود… لفظ بیماری باز توی سرم پیچید؛ اخم کرده و بیطاقت پرسیدم: - کدوم بیماری؟ قبل از اینکه آرامش دهن باز کنه نامدار پشت سرم ظاهر شد و نگاه آرامش بالا اومد و روی چهرهی جدیش نشست! - با اجازه! سریع سمت میز دیگهای رفت و من سمت نامدار برگشتم؛ مثل تموم این چندوقت اخم داشت! - باز اومدی بهم گیر بدی؟ دیگه چه چیزی مونده که بهش گیر نداده باشی؟ لابد میخوای بگی دیگه با آرامش حرف نزن، چون به جای شرکت من توی شرکت آراز توکلی کار میکنه، آره؟ ذرهای از اخمش کم نشد؛ همونطور جدی به من و حرص خوردنهام نگاه میکرد و سینهاش آروم توی اون لباس مردونهی مشکی لعنتیش بالا و پایین میشد. - حرص خوردنهات تموم شد؟ حالا میتونم حرف بزنم؟ حرصی تر به چشمهاش نگاه کردم. - بفرما! بیمقدمه و آروم گفت: - مایا چطوره؟ بهتره؟ خشم نگاهم فروکش کرد؛ مثل خودش آرومتر جواب دادم: - خوبه، خیلی بهتره. سر تکون داد. - خداروشکر. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) «پارت هفتادم» بیحرف کمی از نوشیدنی مقابلم نوشیدم. - شنیده بودم بعد از مایا دیگه لب به الکل نمیزنی! اشارهاش به کوکتل توی دستم بود. - همین الانم لب نمیزنم! با ابروهای بالا پریده به محتوای داخل جام نگاه کرد. - که اینطور! با حرص محتوا رو یکجا بالا رفتم؛ چهرهام کمی جمع شد اما از لجبازی به روی خودم نیاوردم. - آبمیوهست؛ کاملا بدون الکل! جام رو روی میز کوبیدم و نامدار برداشت و بوش کرد؛ لبخند گوشهی لبش باعث شد غر بزنم: - چرا میخندی؟ چیز خنده داری توی جام بود؟ جام رو روی میز گذاشت و به من نگاه کرد؛ چهرهاش همچنان کمی خنده داشت. - مطمئنی بدون الکله؟ اخم کردم؛ داشت مسخرهام میکرد؟ - من نوشیدنی الکلی نمیخورم! به اون بارمنِ مسخرشونم گفتم آبمیوهی بدون الکل برام بیاره. نگاهش روی جام خالی شده بود؛ باز جدی شد و به آراز نگاه کرد! آرازی که از اون سمت سالن به ما نگاه میکرد و مثل همیشه لبخند مزخرفش روی لبش بود! کمی بعد وقتی که توی باغچهی عمارت بالا میاوردم، نامدار پشت سرم سریع اومد و موهام رو بالا گرفت تا توی صورتم نباشن؛ بدون مکث عوق میزدم و تموم نوشیدنی لعنتی رو بالا میاوردم. - نامدار! گند زدم به اینجا… سرم رو بالا آوردم و نامدار با اخم به چهرهی رنگ و رو پریدهام نگاه کرد. - اشکال نداره، بیا اینجا ببینم. تعادل نداشتم؛ محکم بازوم رو گرفت و من میون پریشونی و حالت تهوع افتضاحم خندیدم. - باز خوبه آبمیوهی بدون الکل خوردم! اگه الکلی بود که الان رو ابرا بودم. حرفهام رو عمیقاً کشیده بیان میکردم و چشمهای خمار و تعادل افتصاحم نشون میداد چقدر از خود بی خود شدم! نامدار اما، کاملا هوشیار بود و پر از اخم و سعی داشت من رو سر پا نگه داره. دستم رو روی پیشونی دردناکم گذاشتم و چهرهام از درد سرم جمع شد. - نامدار! سرم داره میترکه؛ چی توی اون نوشیدنیِ کوفتی بود؟ بازوم هنوز میون انگشتهاش بود و کیفم توی دست دیگهاش بود. - مانتو و شالت کدوم گوریه ویانا؟ باید ببرمت خونه! سمتش برگشتم و به سینهاش کوبیدم؛ من میخندیدم و اون با اخم فقط بهم نگاه میکرد. - کدوم خونه؟ خونهی خودت؟ نگاه جدیش روی چهرهی خندون و خمارِ من عمیق بود، خیلی عمیق! - خونهی خودت ویانا! حالت خوب نیست. عین دیوونهها خندیدم و سرم رو به سینهاش تکیه دادم. - ولم کن نامدار کبیر، کدوم حال بد؟ من دلم واسهی خونهی خودت تنگ شده؛ واسه اون غذاهایی که با دست خودت واسم درست میکردی، واسه اون روزایی که واقعا عاشق بودی! واقعا عاشق بودیها نامدار! نه مثل الان؛ فرار نمیکردی ازم، میفهمی چی میگم؟ من کشیده و بیتمرکز میگفتم و نامدار محو منِ ناهوشیار و حرفهام بود؛ اگر من توی مستی حقیقت و دلتنگیم رو میگفتم، نامدار توی هوشیاری داشت اونطور عمیق و قشنگ بهم نگاه میکرد! باید اعتراف میکردم که نامدار واقعا جسور بود؛ حداقل عشقش رو فریاد میزد. - ویانا بیا بریم عزیزم؛ باید استراحت کنی. سمت ورودی عمارت رفتیم و از خدمه خواست تا لباسهام رو برام بیارن؛ هنوز عین دیوونهها میخندیدم و توی آغوش نامدار بودم؛ اون هم دلش نمیومد از آغوشش جدا بشم اما جواب چرندیاتم هم نمیداد. مانتوی کتی کرم رنگم رو روی بازوها و لباس مشکی رنگم انداخت و شالم رو همراه با کیفم توی دست دیگهاش گرفت؛ من رو همونطور توی آغوشش با بازوم توی دستش سمت خروجی عمارت برد و از سروصدا و جمعیت دور شدیم؛ هنوز هم زیرلب چرت و پرت میگفتم و نامدار سعی داشت آروم نگهم داره. در ماشین رو برام باز کرد و داخل نشستم؛ با چشمهای بسته میخندیدم و چرند میگفتم، نامدار ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست. - میریم خونهی تو، مثل قبلاًها برام تهچین درست میکنی؟ برگشت و به چهرهی خندون و خمارم نگاه کرد؛ ناخواسته لبخند زد و ماشین رو روشن کرد. - بزار صندلیت و بدم عقب تا خونه استراحت کنی ویانا، حالت خوب نیست. سمتم اومد و سعی کرد صندلی ماشین رو عقب ببره؛ اونقدر بهم نزدیک بود که نفسهاش روی شونهام میخورد و من به اندازهی کافی گرمم بود! - من خوبم نامدار، عالیم… گرممه! چرا انقدر چسبیدی بهم؟ صندلیم رو عقب فرستاد و تقریباً به عقب پرت شدم؛ قبل از اینکه عقب بکشه یقهی پیرهن مردونهاش رو با دو دست گرفتم و سمت خودم کشیدم! گرم بود، خیلی زیاد؛ حالا چسبیده به نامدار گرمتر هم بودم؛ توی صورتم پچ زد: - تو که گفتی چرا چسبیدم بهت؟ جلو رفتم؛ داغ بودم و بیفکر مهری از عشق دیرینهام به لبش کوبیدم! نامدار بیطاقتتر از من همراهی کرد و دستهام روی یقهی لباسش شل شد؛ من از بابت کوکتل لعنتی داغ بودم و نامدار از نداشتنِ من! نفس زنون عقب کشیدم؛ فاصلمون اما، ذرهای کم نشد. - نامدار… نفس نفس میزدم؛ قلبم تند میکوبید، پنج سال بود که این لحظه رو تجربه نکرده بودم! چقدر دلتنگ بودم… - جونم؟ اون هم مثل من آروم حرف میزد؛ آروم و بیقرار. - دلم برات تنگ شده بود! معلوم نبود توی اون نوشیدنی کوفتی چی ریخته بودن که اینطور واقعیت هارو بیباک به زبون میآوردم. نامدار از همون فاصله لبخند زد؛ راضی بود، از این وضعیت من خیلی راضی بود! - من بیشتر ویانا؛ ولی الان باید ببرمت خونه تا استراحت کنی! باشه؟ با خندهی مسخرهای تکیه داده به صندلیِ عقب برده شده، سر تکون دادم و نامدار آروم دستهام رو از دور یقهاش باز کرد؛ من خسته و با سردرد مسخرهای چشم بستم و نامدار ماشین رو به حرکت درآورد. ویرایش شده 6 شهریور توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 6 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور « پارت هفتاد و یکم» به مقصد رسید و من میون خواب و بیداری با ایستادن ماشین چشم باز کردم. - پاشو ویا، پاشو عزیزم رسیدم. خسته ناله کردم و نامدار با پیاده شدنش، سمت من اومد و تن رها شدهام رو توی آغوش گرفت؛ قطعا با این کفشها و پاشنههاشون کلهپا میشدم! دمش گرم. نمیدونستم کجاییم، متوجه نمیشدم؛ خودش گفته بود خونه ولی نمیدونستم منظورش کدوم خونهست! شاید خونهی خودش، شاید هم خونهی ما! باز چشم بستم و سرم رو به سینهاش تکیه دادم؛ بوی عطرش توی بینیم پیچید و لبخند زدم. - چقدر بوی خوبی میدی! صدای خندهی آرومش رو شنیدم. - شیطنت نکن بچه آوردمت اینجا بذارمت و برم. باز یقهاش رو چسبیدم؛ اینبار با یک دست. - کجا؟ جوابم رو نداد و شروع کرد به قدم برداشتن؛ هنوز چشمهام بسته بود. - در رو باز کن، ویانا رو آوردم. صدای بازشدن درب حیاط به گوشم رسید و نامدار باز قدم برداشت؛ صورتم رو عین بچهها به پیرهن میمالیدم و از بوی عطرش مدام لبخند میزدم. با شنیدن صداهای آشنایی بیحال چشم باز کردم. - ویانا! این چه سر و وضعیه؟ بچهها مبهوت به ما نگاه میکردن و من با نگاه به توفان شاکی سمت نامدار برگشتم. - مگه نگفتم بریم خونهی خودت؟ هومان اخم کرده گفت: - مسته؟ نامدار بیتوجه به سوال من برای هومان سر تکون داد. - آره! هومان سمت بچهها برگشت. - مگه نگفتید ویانا بعد از مایا دیگه نوشیدنی الکلی نمیخوره؟ نامدار با من توی آغوشش وارد خونه شد و به جای بچهها جواب هومان رو داد: - نخواست بخوره، داستانش طولانیه! مایا کجاست؟ توفان به اتاق سابقش اشاره کرد. - اونجا پیش نفس خوابش برده، نگران نباش؛ ویا رو ببر تو اتاق خودشون. نامدار سمت اتاق قدم برداشت و روی سینهاش دست کشیدم. - نگفتی بهم، کجا میخوای بری؟ چرا جوابم رو نمیداد؟ لعنتی! آروم تنم رو روی تخت گذاشت و پایین رفت و با حوصلهی بند کفشهام رو باز کرد؛ کفشهارو پایین تخت انداخت و پتو رو روی تنم کشید. - استراحت کن وگرنه اذیت میشی؛ سردردت دست از سرت برنمیداره! استراحت کن عزیزم. روی موهام دست کشید و قبل از اینکه دستش ازم فاصله بگیره، انگشت اشارهاش رو چسبیدم؛ بیقرار و مظلومانه توی پتو پیچیدم و گفتم: - نرو نامدار! کجا میخوای بری؟ - باید برم عزیزم! بچهها اون بیرونن، نمیتونم پیشت بخوابم که. باز ناله کردم؛ زیرلب غر میزدم: - نرو، تنهام نذار… کنارم روی تخت نشست. - میمونم تا بخوابی، باشه؟ بهش نگاه کردم؛ جدی بود اما نگاهش پر از عشق بود! مثل پنج سال قبل از چشمهاش قلب بیرون میزد؛ قلبم لرزید! دوستش داشتم؟ هنوزم به همون اندازه؟ - بغلم کن! توی مستی صادقانه حرف میزدم! توی مستی قلبم من رو کنترل میکرد، نه مغزم! بیحرف کنارم روی تخت خوابید و توی آغوشش جا گرفتم؛ نامدار که مشخص بود تمام لحظات این پنج سال رو منتظر چنین لحظهایه، کمرم رو محکم چسبید و بینیش رو به موهام نزدیک کرد. دست روی سینهاش گذاشتم و انگشتهام رو تکون دادم؛ بوی ادغام شدهی سیگار و عطر لعنتیش داشت مستترم میکرد؛ نامدار بعد از تموم اون اتفاقات هنوز هم توی قلبم جا داشت! من چقدر این مرد رو دوست داشتم؟ پدر دخترم بود! حالا حتی از قبل هم بهش نزدیکتر بودم؛ لعنت به این زندگی! لعنت به تو نامدار، اگر همون موقع که خبر بارداریم رو بهش میدادم اینطور کمرم رو محکم میچسبید و ابراز خوشحالی میکرد، حالا ما هم یه خانوادهی شاد سه نفره بودیم! شاید اون حلقهی تک نگین به جای جعبهی تهِ کشو، حالا توی انگشت من بود! *** صدای بلند ساعت کوکشدهی همیشگی بالای تخت توی سرم پیچید و با بدخلقی روش کوبیدم؛ نور آفتاب مستقیم روی صورتم بود و سرم داشت از درد میترکید! - کوفت… زهرمار! چشمباز کردم و با اخم به سقف نگاه کردم؛ چقدر خسته و کوفته بودم! اصلا واسهی چی انقدر سرم درد میکرد؟ لباس توی تنم، چرا انقدر تنگه؟ مگه دیشب لباس خواب نپوشیدم؟ دیشب… دیشب چیشده بود؟ چرا مغزم خالی بود؟ یاخدا! پتو رو کنار کشیدم و به خودم نگاه کردم؛ با لباس مجلسی خوابیده بودم؟ سریع از روی تخت پایین پریدم؛ کفشهام پایین تخت بودن! بیفکر توی پذیرایی دوییدم و نگاه همه سمت من برگشت! همه مشغول آماده شدن برای رفتن به سر کار بودن. توفان اول از همه با خنده گفت: - سلام و صبح بخیر ویانا خانمِ عزیز! لباس خوابت کو؟ با این خوابیدی؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 6 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور «پارت هفتاد و دوم» با کنایه به لباس توی تنم اشاره کرد و من کمی ترسیده گفتم: - دیشب چه بلایی سرِ من اومده؟ چرا هیچ کوفتی یادم نمیاد؟ همه به همدیگه نگاه کردن و من باز پرسیدم: - دیشب چیشده؟ چرا همتون لال شدین؟ هومان رک گفت: - توی مهمونی مست کردی، توی بغل نامدار اومدی اینجا! نامدارم یه ساعتی تو اتاقت بود، بعد رفت. آب دهانم رو قورت دادم؛ مست بودم، کنار نامدار… یک ساعت روی تخت؟ نه بابا! اگه کاری کرده بودیم میفهمیدم دیگه، نه؟ توفان بلند خندید. - بنازم غیرتت و داداش! هومان با تشر سمت توفان برگشت. - چیکارکنم داداش؟ بچشون توی حیاط نشسته داره درس یاد میگیره، به چی گیر بدم وقتی کار از کار گذشته؟ خجالت زده سرم پایین افتاد و پیام گفت: - مایا با مربی مهدش توی حیاط دارن درس کار میکنن، تا توی این وضعیت ندیدتت برو به سر و وضعت برس! به موهای پریشون شدهام دست کشیدم؛ سرگردون بودم، خدایا! من دیشب چه گوهی خورده بودم؟ اگه نامدار باهام کاری کرده باشه چی؟ اصلا اگه خودم کاری کرده باشم چی؟ من بدمست ترین آدم دنیا بودم! سالها بود لب به الکل نزده بودم، نمیدونستم الان تو این موقعیت باید چیکارکنم! قبل از اینکه مایا من رو اینطور ببینه وارد اتاقم شدم و لباسام رو سریع عوض کردم؛ موهام رو بستم و صورتم رو همراه با آرایش پخش شدهاش شستم. با عجله وسایلم رو توی کیف انداختم و عینک آفتابی رو روی چشمهام گذاشتم تا چهرهی بدون میکاپ بیروحم رو کمی کاور کنه. کاش میشد به راحتی از توکلیِ حرومزاده مرخصی بگیرم؛ الان حسابی سوژهام میکرد! حتی نتونسته بودم حمام برم، مجبور بودم با چنین سر و وضعی برم شرکت! کیف مشکی رنگ رو روی کولم انداختم و دستههای بلند شال صدری رو روی شونههام رها کردم؛ بچهها توی پذیرایی نبودن، سریع از خونه خارج شدم و وارد حیاط شدم. حواس مایا به سرعت از ثمین و کاردستی های نصفه نیمهاش پرت شد و برای من دست تکون داد. - مامان ویا! لبخند زدم و جلو رفتم؛ روی موهای مایا رو بوسیدم و سمت ثمین برگشتم. - سلام ثمین جون. - سلام ویانا خانم، صبح بخیر. با لبخند سرتکون دادم و پیام با لقمهی توی دستش سمتم اومد. - بخور، ضعف نکنی! قدردان بهش نگاه کردم و لقمه رو گاز زدم؛ شاکی از تکه نون خالیای که توی دهانم بود با لپهای پر غر زدم: - اَه پیام، این که اول و آخرش پنیر نداره! - کپی دخترتی؛ دو بار واسش لقمه گرفتم آبرو حیثیتم رو برده! بخور غر نزن. بیاشتها گاز دوم رو زدم و پیام بعد از بوسیدن گونهی برجستهی مایا با زدن عینک آفتابیش از ما دور شد. - خداحافظ عشقِ عمو، خدانگهدار ثمین خانم؛ ویا من دم در منتظرتم، بیا تا خودم برسونمت. بیحرف بهش نگاه کردم و ثمین با لبخند عمیقی آروم جوابش رو داد: - خداحافظ آقا پیام! خندهام رو قورت دادم؛ دختر بامزهای بود! احساساتش رو بود، نقش بازی نمیکرد؛ کاملا معلوم بود محو پیام شده! با لقمهی نصفهی توی دستم کمی سمت ثمین خم شدم و نگاهش رو از پیام گرفت: - ثمین جون من میرم؛ شما حواست به مایا هست دیگه؟ مشکلی پیش اومد سریعاً به خودم زنگ بزن، یا اگر جواب ندادم به پیام! چون اون محل کارشم به خونه نزدیکه. با شنیدن اسم پیام باز لبخند روی لبش نشست و سر تکون داد. - باشه عزیزم، خیالتون راحت باشه. به چهرهی پر محبتش لبخند زدم. - مرسی! دوطرف صورت مایا رو بوسیدم و لبخند کوچیکش قلبم رو برد. - خداحافظ عشقِ من، مواظب خودت باش. - توام همینطور مامان ویا. سمت درب حیاط رفتم و براش دست تکون دادم؛ خودم رو توی ماشین پیام انداختم و به حرکت افتاد. گاز دیگهای به لقمهام زدم، بالاخره پنیر داشت! با گردوی فراوان. - ویانا، نخواستم جلوی داداشت بهت بگم؛ حواست هست داری چیکارمیکنی؟ لقمه توی گلوم عین سنگ پایین رفت. - چیکارکردم؟ کمی اخم داشت، مثل همیشه. - ویانا نامدار کسیه که کل این مدت ازش فرار کردی! نه تنها بخاطر خودت، بلکه بخاطر بچهات! چیشده که حالا انقدر بهش نزدیک شدی؟ احساس خطر نمیکنی؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 11 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 شهریور (ویرایش شده) «پارت هفتاد و سوم» اخم کردم؛ باقی موندهی لقمه توی دستم مشت شد و حق با پیام بود، ولی من بهم بر خورده بود! چرا؟ چرا هنوز نسبت به نامدار کبیر انقدر گارد داشتم؟ - پیام درسته نامدار اون کار رو در حقم کرد؛ بد کرد، خیلیم بد کرد! ولی این دلیل نمیشه خوبیهاش رو نبینم! نامدار به جز اون موضوع یکبار حتی از گل نازکتر هم بهم نگفت! حالا هم غریبه نیست؛ به قول خودت پدر بچمه! باید ازش فرار کنم؟ ناباور بهم نگاه کرد. - تمام این مدت داشتی همین کار رو میکردی ویانا! اسم نامدار کبیر میومد تنت میلرزید؛ چیشده الان؟ شاکی بهش نگاه کردم. - پیام، مثل گذشته برخورد نکن! - ویانا چرت نگو! اون حسی که بهت داشتم گذشت و رفت؛ تو الان برای من یه دوستی! یه دوست که خیلی ارزشمنده و دلم نمیخواد باز تو حال بد گیر بیوفته. ویا ما اون روزای بدت رو به چشم دیدیم، درک کن که دیگه نخوایم اونطور توی بدبختی گیر کنی! لب گزیدم؛ همچنان شاکی بودم و اخم داشتم؛ این جملههای بی سر و تهش چی معنی داشت؟ پیام از من چی میخواست؟ - الان حرف حسابت چیه پیام؟ چیکارکردم که نباید میکردم؟ - دیشب… اسم دیشب اومد و مکث پیام، باعث شد باز به دلهره بیوفتم؛ میون حرفش پریدم: - دیشب چی پیام؟ چه غلطی کردم من؟ بهم نگاه کرد؛ کمی از اخمش کم شده بود و انگار میخواست بهم بخنده! - نترس ویا! کاری نکردی، نامدارم آدم سواستفاده ازت نیست، مگه نه؟ واقعا اینطور نبود؛ حداقل تو مستی و نادونی ازم استفادهی جن*سی نمیکرد! - همینطوره. مقابل شرکت ایستاد. - رفتی بالا اکسپلور اینستات رو چک کن! اخم کردم؛ چه ربطی داشت؟ - نکنه اینبار تو مست کردی پیام؟ این چرندیات چیه؟ به ساعت مچی توی دستش نگاه کرد. - ویا دیرم شده؛ بپر پایین! اکسپلور و یادت نره، مست نیستم! هوشیارِ هوشیارم. گیج پایین پریدم و پیام با تیک آفی ازم دور شد؛ سمت درب شرکت رفتم و حین سوار آسانسور شدن زیرلب به پیام و نامدار و آراز توکلی و همهی آدمهای اطرافم فحش دادم! با دست زیر چونهام به مدلهایی که میکاپ میشدن نگاه میکردم و کلافه نفسم رو بیرون میفرستادم؛ آرامش کنار توکلی ایستاده بود و عین بلبل برنامهی امروز رو برای بار دهم تکرار میکرد! صدای پچ پچها توی سرم میپیچید و تقریبا همه به من خیره بودن و بعد از حرفهای اون روزِ آراز و نامدار و بعد هم مهمونی دیشب و نزدیکی من به نامدار، پچ پچها حسابی فراوون شده بود! - دختره دیشب حسابی مست کرده بود! از بغل کبیر بیرون نمیومد؛ ناسلامتی کارمند آراز توکلیه! - بالاخره یه روزی معشوقهی کبیر بوده، از کجا معلوم هنوز باهم نباشن؟ - بابا دختره ازش بچه هم داره! میدونی یعنی چی؟ صدای هین کشیدن چندنفر به گوشم رسید و بیحوصله چشم بستم؛ عجب بیکارهایی بودن! دغدغهشون زندگی من بود. گوشیم روی میز کنارم لرزید و سرم رو بالا آوردم؛ دخترها هنوز راجع به من پچ پچ میکردن و من نگاهم میخ تلفنم بود. « ویانا باید صحبت کنیم؛ فوراً!» به آراز نگاه کردم؛ به گریمورها دستور میداد و حواسش سمت من نبود. برای نامدار تایپ کردم: « باز چیشده؟» نوتیف اینستا بالای گوشیم نقش بست و بعدش پیام نامدار: « اینستا رو چک کن.» سریع وارد دایرکتم شدم و روی پیج نامدار کلیک کردم؛ پست جنجالی مقابلم چشمهام رو باز کرد! کم مونده بود فکم از شوک پایین بیوفته، این مسخره بازیا کار کی بود؟ نامدار بلافاصله بعد از پست برام نوشت: « کار آرازه، شک ندارم!» و بلافاصله بعدش چند فحش زشت فرستاد؛ من فقط نگاهم به پست و تیتر زیرش بود؛ نگاهم بین گوشی و آراز دودو میخورد، اگر کار اون بود، هدفش دقیقا چی بود؟ قرار بود من رو وارد جدال بین خودش و نامدار نکنه! « تیک و تاک نامدار کبیر، رئیس شرکت تعلیق شده با کارمند آراز توکلی، پدر مدلینگ ایران!» چند عکس از من تقریبا توی آغوش نامدار که بازو و موهام رو سانسور کرده بودن؛ اون مرتیکه، از قصد من رو مست کرده بود! از قصد دست به چنین کثافتی زده بود تا اینطور با آبروی من و نامدار بازی کنه. کامنتهای زیرش باعث شد چشم ببندم و دستم رو روی پیشونیم بزارم. «تو شرکت توکلی پیچیده دختره یه بچهی پنج ساله از نامدار داره!» «مرتیکه عجب چیزیه، ولی حیف که داره با اعتبارش بازی میکنه.» « خدا میدونه چندتا کارمند دیگه رو تو بغلش میگیره! امان از این خرپولهای بیفرهنگ.» «این ویانا وثوقی هم خوب خر شانسه! با این تیک و تاک میزنه تو شرکت اون یکی کارمیکنه، چندتا چندتا دختر؟ تو حلقومت گیر نکنه!» گوشی باز توی دستم لرزید؛ نامدار بود. «ویانا من دم در ایستادم؛ بیا بیرون!» سریع تایپ کردم: « یعنی چی؟ تایم کاریمه نامدار!» « میای یا باز خودم پا توی اون شرکت بزارم؟» عصبی لبهام رو روی هم فشردم؛ عجب گیری افتادم! لعنت به جفتتون. « خیلی خب! الان میام.» سریع سمت توکلی رفتم؛ اخم داشتم، مرتیکهی از خود راضی خودش و پدر مدلینگ ایران میدونست؟ - آراز خان، من باید برم جایی. با پوزخند بهم نگاه کرد. - کجا به سلامتی؟ جدی به چشمهاش خیره موندم. - حال دخترم خوب نیست، راجع به اینم باید جواب پس بدم؟ میخوام برم ببرمش دکتر! پوزخندش بیشتر شد. - خیلی خب برو؛ برو دخترت رو ببر پیش دکتر! ویرایش شده 11 شهریور توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 11 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 شهریور «پارت هفتاد و چهارم» از عمد واژهی ( دخترت) رو با تاکید گفت و من باید خر میبودم اگر نمیفهمیدم بچه داشتنم از نامدار چقدر حرصیش کرده! سریع از شرکت خارج شدم و عینک دودی رو روی چشمهام گذاشتم؛ به محض دیدن ماشین نامدار داخل نشستم و سریع با سرعت وحشتناکی به حرکت افتاد. - چته تو؟ باز وحشی شدی؟ بهم نگاه کرد؛ چشمهاش از خشم سرخ شده بود! - رو مغزم راه نرو ویانا! به اندازهی کافی حرصی هستم؛ من این آراز تخم حروم و زنده نمیزارم! - از کجا مطمئنی کار خودشه؟ اخمو بهم نگاه کرد؛ جیغ زدم: - به جلوت نگاه کن! کم مونده بزنی جفتمون رو به کشتن بدی، یا آرومتر برو یا به جای من به جلوت نگاه کن! سوالم رو جواب داد: - هیچ کثافتی جز خودش اسمِ (پدر مدلینگ ایران) روش نمیذاره! این خودراضی بودن فقط از آراز توکلی برمیاد. اصلا از همون شب معلوم بود هدفش چیه! تو نوشیدنی بدون الکل سفارش دادی، ولی اون به بارمن گفت برات الکلیش رو بیاره! اخم کرده به مقابلم نگاه کردم؛ حرفهاش منطقی بود! با عقل جور در میومد. - استعفا بده از شرکتِ این عوضی، استعفا بده ویانا! حرف ناگهانیش باعث شد اخم کرده بهش نگاه کنم. - چی میگی نامدار؟ استعفا بدم که بیام ور دستِ تو کار کنم؟ دیشب معلوم نیست چه گوهی خوردم، دم به تلهات دادم، هوا برت داشته! با صدای بدی ترمز کرد و اگر خودم رو نگه نمیداشتم مستقیم توی شیشه میرفتم! - حداقل توی مستی خود واقعیتی ویانا! احساساتت رو پنهون نمیکنی. یکه خوردم؛ چی بهش گفته بودم؟ چیکارکرده بودم؟ ادامه داد: - دیشب همینجا روی همین صندلی، من و بوسیدی! بعد از اون همه سال حسرت بوسیدنت روی دلم مونده بود ویانا! جون به لب شده بودم؛ جون به تنم رسوندی! قلبم به تپش افتاد؛ نگاه وحشیم آروم شد و آب دهانم رو قورت دادم؛ لعنت به دیشب! لعنت به من، بوسیده بودمش؟ دروغ چرا، شاید حتی کمی دوست داشتم دیشب رو هوشیار بودم؛ دلم براش تنگ شده بود! - ویانا… - من و ببر شرکت! متعجب و اخم کرده بهم نگاه کرد؛ شاید فکرمیکرد کمی نرم بشم و آرومتر باهاش برخورد کنم! - ویانا! - نامدار گفتم من و ببر شرکت! بیحرف و با خشم ماشین رو باز به حرکت در آورد و دور زد؛ اینبار سکوت بینمون ذرهای شکسته نشد و من با اخم به مقابلم خیره بودم؛ حق با پیام بود! باید کمی فاصله میگرفتم؛ نباید بیشتر از این پیش میرفتم! دیشب کار دستم داده بود. تلفن نامدار زنگ خورد و پر حرص جواب داد: - چته جاوید؟ کلافه لحظهای پلک بست و لبهاش رو روی هم فشرد. - میدونم دیدم خبر و! لعنتی! کم کم داشت به گوش همه میرسید. - چیکارکنم من؟ برم یقهی این مرتیکه رو بچسبم باز؟ اخمو بهش نگاه کردم و جواب جاوید رو تند داد: - بذار هرکی هر گوهی میخواد بخوره! چیکارکنم دیگه؟ به پیشونیش دست کشید. - خیلی خب جاوید، کاری نداری؟ روی جاوید بیچاره تلفن رو قطع کرد و مقابل شرکت توکلی ماشینش رو نگه داشت؛ قبل از اینکه پیاده بشم گفت: - فقط بخاطر تو دیگه پام و توی اون شرکت نمیذارم و گردن اون مرتیکه رو نمیشکنم! دلم نمیخواد باز فکرکنی دارم با آبروت بازی میکنم؛ ولی شک نکن به همین زودیا تیکه تیکهاش میکنم! قرارنیست آروم بشینم ویا. - ازت نمیخوام آروم بشینی؛ رقابتتون به من هیچ ربطی نداره! توکلی روز اول به من گفت من رو قاطی این بازیها نمیکنه، ولی کرد؛ اون نامرد بود، تو نباش نامدار! و از ماشین پیاده شدم؛ پر خشم سمت شرکت رفتم و به دقیقه نرسید که گوشی میون دستم لرزید. « نامرد بودم که اونطور گذاشتم بری ویا، ولی الان دیگه نیستم! نمیزارم یه مو از سرت کم بشه، اعتماد کن بهم.» *** قند رو توی دهانم جا به جا کردم و از چای تلخ توی فنجونم نوشیدم؛ آهو با شوق فراوان روی شکم برجسته شدهاش دست کشید و خطاب به همه گفت: - الان مهمونی خونه توفان و نفسه، مهمونی بعدی جشن تعیین جنسیت بچهی ماست! از الان آماده باشید. بچهها شروع به ذوق کردن و هرکس به نحوی سر و صدا راه انداخت؛ دخترا و توفان قربون صدقهاش میرفتن و بقیه همراه با جاوید از بدبختیِ بچه داری و زایمان میگفتن! مایا کنار نامدار نشسته بود و مدام توی گوشش حرف میزد و من گوشهی پذیرایی مشغول حرص خوردن بودم! نامدار اما با حوصله و شوق بسیار، به حرفهاش گوش میداد و جواب کلمه به کلمهی حرفهاش رو میداد. کلافه نگاهم رو ازشون گرفتم و فنجونم رو روی میز کوبیدم؛ نفس سمتم خم شد و توی گوشم گفت: - این بچه عاشق نامدار شده! فکرکنم دیگه به تو نگاهم نکنه ویا. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری