رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

«پارت بیست و چهارم»
با دست های گره شده مقابلم، با نگاه پر تاسف به آرزو از پشت عینک، کمی سمت هومان برگشتم و گفتم:
- الان ما واسه‌ی چی اومدیم اینجا ده متریِ قبر خشایار ایستادیم تا این آرزوی خراب و تحمل کنیم؟
هومان شونه بالا انداخت.
- چه‌میدونم والا! گفتم بچه‌هاشیم بیایم حضور داشته باشیم، ولی اگر نمیومدیم هم فرقی به حالمون نداشت.
- والا من نمیومدم خوشحال تر بودم!
هومان خندید و من باز به مقابلم خیره شدم.
- فکر کن من از آلمان پاشدم اومدم اینجا! البته منتظر بهونه بودم، خیلی وقت بود میخواستم بیام.
خندیدم؛ چقدر خوشحال بودم که برگشته!
- چه عجب! باز قراره دو هفته بمونی و برگردی؟
- هستم فعلا؛ احتمالا درخواست بدم واسه‌ی کار توی یه کلینیک یا بیمارستان همین اطراف، یه مدتی رو ایران بمونم.
لبخندم عمیق‌ تر شد و بچه‌ها هم ابراز خوشحالی کردن؛ توفان گفت:
- وای بالاخره یه خبر خوب! برو تو بیمارستانی که مایا رو میبریم کار کن.
هومان گیج پرسید:
- واسه‌ی چی میبریدش بیمارستان؟
بچه‌ها لال شدن و من سعی کردم اوضاع رو درست تر کنم اما، کارم خراب تر کردن بود!
- همون بیمارستانیه که نامدار میره!
خواستم بحث‌رو از مایا دور کنم، ولی انگار نامدار گزینه‌ی مناسبی نبود! 
تمام نگاه ها روی من نشست و پیام گفت:
- تو از کجا میدونی؟
بهشون نگاه کردم.
- نکنه همتون خبر داشتید… آره؟ بیماریش هم که میدونستید!
هومان بیچاره گیج شده نگاهش رو بین همه ی ما رد و بدل کرد.
- چخبره اینجا؟ کدوم بیماری؟  چرا نامدار و مایا باید برن یه بیمارستان؟ اصلا چرا مایا باید بره بیمارستان؟
کلافه چشم بستم.
- بچه ها میشه بریم خونه؟ اونجا بحث کنیم! خشایار عوضی حتی جنازش هم نحسه هر قبرستونی باشه ما اونجا باید یقه‌ی همدیگه رو بگیریم.
بچه ها بی‌حرف به هم نگاه کردن و همگی سمت ماشین ها حرکت کردیم؛ من توی ماشین هومان نشستم و این ماشین درواقع اونقدری که برای من خاطره داشت برای خود هومان نداشت!
عینک آفتابیم رو درآوردم و کلافه سرم رو به شیشه‌ی ماشین تکیه دادم؛ هومان بی‌حرف پشت سر بچه‌ها حرکت کرد و طاقت نیاورد که پس از کمی جلو رفتن پرسید:
- ویانا مشکل مایا چیه؟
بهش نگاه کردم؛ بالاخره که میفهمید!
- میبرمش پیش تراپیست، نترس.
سعی داشتم بهش بفهمونم چیزیش نیست و کمی بخاطر روحیه‌اش به هم ریخته اما هومان باهوش تر از این حرف ها بود.
- چرا یه بچه‌ی پنج ساله باید بره پیش تراپیست؟ حتما یه مشکلی هست ویا!
بهش نگاه کردم و بهم نگاه کرد؛ لال بودم و هومان باز به حرف اومد:
- داری نگرانم میکنی ویانا!
- نگران نشو.
- مگه میشه؟ داری میگی بچه رو میبری پیش تراپیست! یه بچه‌ی پنج ساله اصلا درکی از زندگی نداره که بخواد مشکلی داشته باشه و به تراپی نیاز داشته باشه.
نفسم رو کلافه از سینه‌ام بیرون فرستادم و پاسخ دادم:
- به لطف دوست قدیمیت دوران بارداریم افتضاح بود هومان! همون دوران روی جنین تاثیر گذاشته و همینم باعثش شده.
- باعث چی؟
نه واقعا مثل اینکه هومان بیخیال بشو نبود!
- اسکیزوفرنی!
نگاهش روی من خیره موند و من همچنان به مقابلم خیره بودم؛ سکوت بینمون عمیق سنگین بود و کم مونده بود از کلافگی و حال بد‌ بترکم!
- میفهمی چی میگی ویانا؟ اسکیزوفرنی، واسه‌ی یه بچه‌ی پنج ساله؟ میدونی چقدر وحشتناکه؟
لحنش پر بود از نگرانی و تعجب؛ اروم ادامه دادم:
- میدونم؛ حالش خوب نیست هرچی میگذره خوب هم نمیشه! نمیتونم باهاش همکاری کنم، خودم از مایا پریشون تر و نگران‌ترم. هومان مدام دست و پام رو گم میکنم! اصلا شبیه به مادر ها نیستم، اگر هم باشم یه مادر بی دست و پا و بی عرضه‌ام!
هومان غمگین شد و سکوت سنگین باز فضای ماشین رو گرفت؛ کمی طول کشید تا جوابم رو بده.
- بی دست و پا و بی عرضه نیستی ویا؛ مشکل اینه که تو هم برای مایا مادری و هم پدر! بار سنگینی روی دوشته و حق داری به عنوان اولین تجربه‌ی مادر شدنت اون هم توی این شرایط، دست و پات رو گم کنی!
بهش نگاه کردم؛ هومان همیشه با حرف هاش قلبم رو آروم میکرد و حالا هم توی این موضوع موفق بود.
- تو خیلی هم مادر خوبی هستی ویانا؛ اگر نامدار درکنارت بود مادر بهتری هم میشدی! اون موقع فقط وظیفه‌ی مادر بودن رو به دوش میکشیدی اما حالا مجبوری نقش پدر هم برای مایا بازی کنی! بخاطر همینه که گاهی دست و پات رو گم میکنی و نمیدونی راه درست چیه.

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 89
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آزموده ( فصل دوم رمان آزمند) نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی خلاصه: پنج سال گذشت… پنج سال از اون شب لعنتی گذشت و حالا، دختربچه‌ای که نامدار اصرار داش

«پارت هشتاد و پنجم» به درب اتاق اشاره کردم و رو به مایا گفتم: - مایا عزیزم چند دقیقه برو بیرون با مامان ویا صحبت کنم. قبل از اینکه مایا بیرون بره دستش رو چسبیدم و صفحه‌ی ساعت مچیم رو مقابل صورت

«پارت اول» <شروع فصل دوم> پنج سال بعد* توفان با شوق بادکنک های رنگی رو توی هوا تکون میداد و همراه با آهنگ شادِ مخصوص تولدِ اندی زمزمه میکرد: “عزیزم هدیه‌ی من برات یه دنیا عشقه” “زند

«پارت بیست و پنجم»
نمیدونم؛ شاید واقعا حق با هومان بود! شاید درست میگفت، اما درهرصورت من از خودم راضی نبودم. اونطور که باید برای مایا مادری نکرده بودم و حق مایا به عنوان یه دختربچه‌ی شکننده و کوچیک این نبود؛ که پدرش درکنارش نباشه و مادرش هم یه آدم بی‌عرضه‌ی عصبی باشه و حتی نتونه بهش کمک بکنه تا بیماریش رو به بهبود برسونه.
باز سرم رو به شیشه تکیه دادم و جواب حرف‌های هومان رو با کوتاه دادم:
- نمیدونم هومان، هیچی رو نمیدونم! تاحالا توی عمرم انقدر پریشون نبودم.
چشم‌هام رو بستم و جواب هومان، همون سکوت غمگین و سنگین همیشگی بود!
به خونه رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم؛ هومان چمدون‌هاش رو از صندوق بیرون آورد و همگی وارد خونه شدیم.
مایا رو توی خونه به نفس سپرده بودم و حالا، از کنجکاوی زیاد اول از همه مقابل در اومده بود تا داییِ محبوبش رو ببینه!
هومان از شوق زیاد چمدون‌هاش رو توی حیاط رها کرد و اول از هرچیزی مایا رو بلند کرد و توی آغوشش گرفت!
با نفس سلام و احوالپرسی کرد و گونه‌ی مایا رو محکم بوسید.
- چطوری خانوم کوچولو؟ میشناسی من رو؟
مایا به من نگاه کرد و گفت:
- مامان ویا میگفت شما داییمی.
هومان به وجد اومد و مایا رو بیشتر توی آغوشش چلوند.
- الهی قربونت برم! مامان ویا درست میگفت.
- دایی شما قراره مزاحم ما باشی این مدت؟
لبم رو گاز گرفتم و همه به خنده افتادن.
- مایا! اون مراحمه نه مزاحم.
هومان خندید و سمت دیگه‌ی صورت مایا رو بوسید.
- آره عزیزم این مدت مزاحم شماام.
مایا مثل همیشه ضدحال زد و با پشت دست روی گونه‌اش دست کشید.
- دایی من از بوس متنفرم! به جاش برام کتاب بخر اگه دوستم داری.
صدای خنده ها باز بالا رفت و توفان گفت:
- عجب آدمی هستی مایا! منم با این تکنیک‌ها خر کردی ولی همچنان دوستم نداری و نمیزاری بوست کنم.
مایا دست هاش رو سمت توفان دراز کرد و به آغوشِ اون انتقال یافت.
- خیلی هم دوستت دارم عمو توفان!
فکرکنم اولین باری بود که مایا چنین جمله‌ای رو به زبون میاورد؛ همزمان که شال و پالتوم رو در می‌آوردم لبخند زدم و توفان سرشار از شوق شد.
- وای عمو توفان قربونت بره که تو انقدر شیرینی! منم دوست دارم عشقم، ولی خیلی ابراز علاقه کنم نفس جون حسودی میکنه!
نفس خندید و توفان مایا رو زمین گذاشت؛ فضای خونه مثل همیشه سنگین نبود و من برخلاف اکثر مواقع، لبخند روی لب‌هام بود! شاید حضور هومان قراربود کلی حالمون رو بهتر کنه.
***
- پس دایی هومان برگشته و توام حسابی دوستش داری!
مایا کمی روی صندلی جا به جا شد و مثل همیشه قاطع جواب آیدا رو داد؛ قاطع بودنش من رو یاد نامدار می‌انداخت.
- نه حسابی! دوستش دارم یکم، اگه واسم کتاب بخره اونوقت شاید حسابی دوستش داشته باشم.
لبم رو از خنده جمع کردم و آیدا خندید.
- به خودش نگی بخاطر کتاب دوستش داری ها!
لب‌های مایا کمی کش اومد.
- باشه.
آیدا همچنان خندون مشغول جمع کردن برگه‌های مقابلش شد و زیرچشمی به من نگاه کرد.
- خب! حالا یکم باید باهم صحبت کنیم مایا جون، آمادگیش رو داری؟
متوجه منظورِ نگاهش شدم و سریع از روی صندلی بلند شدم.
- مایا مامان من میرم تو ماشین خاله آیدا زنگ زد میام دنبالت، باشه؟
مایا فقط سرتکون داد و من با خداحافظی کوتاهی از آیدا، از اتاق خارج شدم.
امروز رو همراه با هومان اومده بودم تا کمی راجع به بیمارستان و نحوه‌ی کار داخلش تحقیق بکنه و از اونجایی که سرش حسابی شلوغ بود، خودم تنها باید داخل ماشین مینشستم تا کارشون تموم بشه.
شال رو از روی شونه‌هام بالا آوردم تا روی موهای گوجه‌ای کرده‌ام مرتب کنم اما دیدن صحنه‌ی مقابلم، باعث شد دستم بین راه خشک بشه و شال دوباره روی شونه‌هام رها بشه!
آیدا گفته بود نامدار به این بیمارستان میاد، باید منتظر این لحظه میبودم! این حجم از تعجب نرمال نبود اما اینکه نامدار حالا مقابلم بود و دخترش مایا توی اتاق کنارم نشسته بود، باعث میشد از استرسِ زیاد باز به حالت تهوع بیوفتم!
 - ویانا!
استایلش برخلاف چندروز قبلی که دیده بودمش درست مثل گذشته ها رسمی بود و کفش های براق و اورکت ذغالی رنگش، من رو به گذشته ها پرت کرد! دست‌هاش همچنان همونقدر هوس بر انگیز بود و تنها فرقش با گذشته چهره‌ی پخته تر شده‌اش بود و ته ریش های بلند شده‌اش، و البته تار های سفید شده‌ی میون ریش و موهاش که باعث میشد فکرکنم اون هم مثل من کل این پنج سال رو سختی کشیده!
ناخواسته قدمی جلو رفتم؛ تمام فکرم سمت اتاق آیدا بود و اگر در باز میشد و مایا ازش بیرون میومد، قراربود چه اتفاقی بیوفته؟
- نامدار…

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و ششم»
هردو پر از بهت بودیم و دلتنگی؛ البته من کمی هم دلخور بودم، شاید هم کمی بیشتر از کمی!
- خوبی؟ اینجا چیکارمیکنی؟
نگران بود؟ نامدار کبیر اگر میدونستی من توی این مدت چی کشیدم قراربود چقدر نگران بشی؟
- چیزی نیست، اومدم به یه دوست سر بزنم.
نگاهش پر از حسرت روی چهره‌ی بی رنگ و روم نشست و من بی‌اراده پرسیدم:
- خودت چی؟
گیج گفت:
- من چی؟
- اینجا چیکارمیکنی؟
من هم نگران به نظر میومدم؟ ای کاش من از نظر اون نگران نبودم؛ کاش به نگاهِ نامدار یه فرد پر از خشم و کینه بودم اما در حقیقت دلم اونقدر نگران و پریشون بود که نزدیک بود همین وسط راجع به بیماریش بپرسم!
- تو فکر کن من هم اومدم به یه دوست سر بزنم.
پوزخند زدم؛ نگاهم رو ازش گرفتم و سر تکون دادم.
- خیلی خب، موفق باشی.
اون برخلاف من، بدون هیچ پوزخندی فقط کمی گوشه‌ی لبش بالا رفت و سر تکون داد.
بی خداحافظی سمت درب بیمارستان حرکت کردم و نامدار اسمم رو صدا زد! بیخیال شو مَرد، من عجله دارم و اگه دخترت یهو از راه برسه و من رو مامان صدا کنه باید چه خاکی توی سرم بریزم؟
سمتش برگشتم؛ بی مکث گفت:
- سری قبل شرایطش نبود؛ الان… وقت داری یه قهوه بخوریم؟
وقت داشتم اما چرا باید چنین کاری رو میکردم؟
- عجله دارم؛ مگه نیومدی دوستت رو ببینی؟
حرفم سرشار از کنایه بود اما نامدار قرارنبود چیزی رو به دل بگیره.
-فقط چند دقیقه ویانا!
ناچار سر تکون دادم و بازهم گوشه‌ی لبش بالا رفت؛ خداروشکر کافه‌ی کوچیک بیمارستان خارج از محوطه بود و قرارنبود دیگه نگران حضور مایا باشم.
پشت سرم وارد شد و صندلی چوبی رو برام عقب کشید؛ معذب نشستم و خودش هم مقابلم نشست؛ انگار تازه داشتم به خودم میومدم، دیوونه شده بودم؟
بعد از تموم اون اتفاقات حالا مقابلش نشسته بودم تا باهم قهوه بخوریم و گپ بزنیم؟
گارسون جلو اومد و نامدار پرسید:
- چیز دیگه‌ای میخوای؟
مدام نگاهم رو ازش میدزدیدم؛ باید اعتراف میکردم که نامدار توی این مورد حرفه‌ای تربود و بهتر میتونست خودش رو کنترل کنه. حداقل دستپاچه نمیشد و عین احمق ها به در و دیوار نگاه نمیکرد و پاش رو به زمین نمیکوبید!
- نه، همون قهوه.
گارسون بعد از گرفتن سفارش دو شات اسپرسو ازمون دور شد و من از قبل هم معذب تر شدم!
نامدار پاکت سیگار رو سمتم گرفت و من بالاخره به خودش نگاه کردم.
- مرسی، نمیکشم.
متعجب شد و خودش یک نخ بیرون کشید؛ شاید باید میگفتم بخاطر دخترته که دیگه لب به سیگار نمیزنم، اونوقت متعجب تر میشد!
سیگار رو آتیش زد و خاطرات فیلترهای رژیِ من توی سرم پیچید… ای کاش قدرت این رو داشتم که از مقابلش بلند بشم و از کافه بیرون بزنم! کم مونده بود از حال بد به گریه بیوفتم و نامدار با پک زدنش به سیگار داشت هرلحظه من رو به گذشته نزدیک‌تر میکرد.
- ویانا حالت خوبه؟ این پنج سال رو چیکارکردی؟
زایمان کردم عزیزم، زایمان! بچه داری، گریه و زاری، و بیشتر از همه‌ی این‌ها بدبختی! من کل این پنج سال رو بدبختی کشیدم و ای کاش میشد همش رو به زبون بیارم.
اسپرسو ها رسید و نامدار کوتاه تشکر کرد؛ من لال شده بودم و فقط کوتاه جواب نامدار رو دادم.
- هیچی، زندگی کردم!
مسخره ترین جواب ممکن رو دادم و نامدار بیچاره هم لال شد؛ با عجله کمی از قهوه نوشیدم و زبونم عمیق سوخت. ترجیح میدادم تا خود معده‌ام بسوزه اما قهوه به زودی تموم بشه و من از این کافه‌ی کوفتی بیرون بزنم!
- چرا انقدر موهات سفید شده؟
بهش نگاه کردم؛ انگار هیچوقت نامدار رو انقدر نگران ندیده بودم!
- ارثیه.
- مطمئنی؟
ابداً مطمئن نبودم.
- بنظرت پنج سال گذشته برام خوب گذشته؟
- پس ارثی نیست!
گفته بودم نامدار قاطعه.
دست‌هام دور فنجون قهوه قفل شد و نامدار ادامه داد:
- چیکار کردی کل اون پنج سال رو؟ کی برگشتی ایران؟
نامدار قراربود انقدر سوال بپرسه تا بهش بگم بچه‌ات رو به دنیا اوردم و بزرگ کردم؟
- نامدار دنبال زیر بغلِ مار میگردی؟ زندگی کردم! گذروندم و گذشت، اونجا تنها بودم و گفتم بیام ایران پیش بچه ها، چندماهی بیشتر نیست که برگشتم.
بی مقدمگی حرف‌هاش لالم کرد!
- میخوای بدونی من کل این پنج سال چیکارکردم؟ نقطه به نقطه‌ی دنیارو دنبالت گشتم ویا؛ به هر دری زدم پیدات کنم حتی دوست‌هات هم میگفتن نمیدونن دقیقا کجایی! بعد از کلی التماس و قسم خوردن گفتن شماره‌ای ازت ندارن. تا ترکیه‌ام اومدم اما هیچ اطلاعاتی ازت نداشتم! عین دیوونه‌ها توی خیابون میچرخیدم تا بلکه پیدات کنم؛ دست به دامنِ هومان شدم! هیچ خبری ازت نداشت، هیچکس هیچ خبری ازت نداشت!
نگاهم پر از حسرت و دلخوری روی نگاه غمگینش نشست.
- تویی که قراربود انقدر خودت رو به آب و آتیش بزنی چرا گذاشتی برم؟ چرا انقدر اذیتم کردی؟ چرا اون حرف‌هارو زدی؟ چرا گفتی… چرا گفتی بچه‌مون رو بکشم؟
- من نخواستم بری ویا!
بی‌اختیار پوزخند زدم؛ قبل از اینکه من چیزی بگم نامدار ادامه داد:
- اگه بود و نبودت واسم فرقی نداشت وسط شرکت میونِ اون همه آدم آبرو و اعتبارم رو به چوب حراج نمیبستم  و کاری نمیکردم که تا سه سال اسمم از زبون‌ها نیوفته، به چه عنوان؟ به عنوان مرد بی‌غیرتی که دست زن باردارش و ول کرد که بره و قلبش رو شکست!
عمیق بهش نگاه کردم؛ غم داشت و کم مونده تا به اوج خشم هم برسه.
- دروغ گفتن نامدار؟ غیر از این بوده؟
حالا بیشتر از خشمگین، کلافه‌اش کرده بودم! به پیشونیِ عرق کرده‌اش دست کشید.
- دِ آخه لامصب، اگه واسم مهم نبودی همون موقع که از اتاق  زدی بیرون نمی‌اومدم دستت و سفت بچسبم که نزارم بری! اگه مهم نبودی فرداش از پشیمونی به کوه و بیابون نمیزدم تا بلکه پیدات کنم و سعی کنم اوضاع رو باز درست کنم! تا ترکیه نمی‌اومدم تا آواره‌ی کوچه و خیابون بشم و مردم اونطوری عجیب به پریشونیم نگاه کنن!

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و هفتم»
حرف‌هاش باعث شد اخم کرده به میز و قهوه‌ی سرد شده‌ام نگاه کنم و تمام جواب های توی سرم رو سرکوب کنم تا مبادا همین وسط بهش بگم « پشیمونی بی فایده‌ست نامدار! حداقل الانی که دخترت بخاطرت مشکلات میون ما داره با چنین بیماری وحشتناکی دست و پنجه نرم میکنه، پشیمونی کاملا بی فایده‌ست!». تمام این حرف ها و جواب ها آماده توی سرم بود اما لال موندم و به جاش فنجون قهوه‌ام رو با دو دست چسبیدم و با صدای گرفته‌ام کوتاه گفتم:
- قهوه‌ات سرد شد!
لالش کردم و هردو در نهایت حسرت و غم، مشغول کوفت کردن قهوه‌هامون شدیم. 
این موقعیت درست بشو نبود و نامدار باید این رو میپذیرفت؛ هرچند اون از خیلی چیزها بی خبر بود، اما بازهم نباید اجازه میدادم امیدوار بمونه! حتی اگر من هم  قرار بود هوایی بشم امکان نداشت به نامدار برگردم! چرا که حالا فقط من و نامدار نبودیم؛ از ما مهم تر مایا بود که همین حالا هم به مقدار کافی به هم ریخته بود. امکان نداشت اجازه بدم نامدار بازهم روی روحیاتش تاثیرات بدتر بزاره و اون رو از الان هم بدتر بکنه!
فنجون خالی رو روی میز کوبیدم و بدون اینکه به چهره‌ی پر حسرت نامدار نگاهی بندازم، شال رو از روی شونه‌ام بالا آوردم و روی موهای کم و بیش سفید شده‌ام مرتب کردم. نگاهش لحظه‌ای ازم جدا نمیشد و همین باعث میشد هرلحظه معذب تر و البته دلتنگ تر بشم!
تلفنم روی میز ویبره رفت و اسم «آیدا» نمایان شد؛ سریع ریجکتش کردم و از پشت میز بلند شدم. نباید اجازه میدادم مایا فعلا از اتاق آیدا خارج بشه!
نامدار به سراسیمگیم نگاه کرد و سریع گفتم:
- باید برم؛ ممنون بابت قهوه!
سر تکون داد و متقابلا بلند شد.
- نوش جون.
 هول کرده از کافه بیرون زدم و نامدار رفت تا قهوه‌هارو حساب کنه.
به طور ضایعی تا فضای بیمارستان رو دوییدم تا نامدار بهم نرسه و بی مکث و حتی بدون ضربه ای به در، خودم رو توی اتاق آیدا انداختم!
نفس نفس میزدم و از پشت به درب اتاق تکیه داده بودم. نگاه آیدا پر از علامت سوال روی من نشست و از اونجایی که مایا داشت بهم نگاه میکرد، نمیتونستم درست صحبت کنم!
میون نفس زدن‌هام با خنده‌ی هیستریکی گفتم:
- زنگ زده بودی عزیزم!
متقابلا خندید.
- آره، جلسه‌ی مایا تموم شد. اتفاقی افتاده؟
بیشتر خندیدم، رسماً زده بود به سرم! 
- نه بابا، چه اتفاقی؟ 
نگاه مایا سمت آیدا برگشت و من سریع لب زدم:
- نامدار اینجاست!
ابروهای آیدا بالا پرید و سریع به مایا نگاه کرد.
- خب مایا جون، دوست داری بیشتر حرف بزنیم؟
مایا چینی به بینیش انداخت.
- خاله آیدا خسته شدم دیگه!
پر حرص لبخند زدم و توی دلم به دختر خودم فحش دادم.
- خیلی خب عشقم، زیاد اذیتت نمیکنم؛ مامان ویا بره توی ماشین من در حد دو دقیقه حرف‌های امروز رو باهات مرور میکنم و میبرمت پیشش، خیلی خب؟
مایا ناچار قبول کرد و من قدردان لبخند زدم.
از اتاق بیرون رفتم و مستقیم سمت درب خروجی بیمارستان پا تند کردم؛ نامدار از کافه بیرون زده بود و ای کاش دیگه باهم رو در رو نمیشدیم!
نگاهم پایین افتاد و نامدار حین نزدیک شدن بهم پرسید:
- داری میری؟
از حرکت ایستادم و پر از اضطراب به پشت سرم نگاه کردم.
- آره.
سر تکون داد؛ دیگه به اون مقدار نگاهش پر از حسرت نبود! انگار تموم نور های امید توی قلبش رو شکونده بودم.
- موفق باشی، مراقب‌ خودت باش!
اینبار نگاه من پر از حسرت روی چهره‌ی اون نشست اما، سریع خودم رو جمع و جور کردم.
-همچنین!
و سریع سمت ماشین رفتم! هومان هم هنوز از بیمارستان بیرون نزده بود و من قرار بود از دلتنگی و خشم و حسرت و حس دلخوری، به تنهایی توی این ماشین بترکم.
جلو نشستم و سرم رو میون دست‌هام فشردم؛ خدایا داری من رو امتحان میکنی؟ چی میشد نامدار دیگه مقابل من سبز نشه؟
ضربه‌ای به شیشه‌ی ماشین خورد و نگاه سرخ شده‌ام بالا اومد؛ آیدا و مایا کنار ماشین ایستاده بودن و شیشه رو پایین کشیدم.
مایا عقب نشست و آیدا پرسید:
- همه ‌چیز سرجاشه ویانا؟
با نیم نگاهی به مایا سر تکون دادم؛ لحنم آروم بود وقتی میگفتم:
- آره عزیزم، ممنونم ازت.
لبخند زد و سر تکون داد؛ سر کشید و خطاب به مایا پر از انرژی گفت:
- مواظب خودت باش مایا جونم؛ به حرف‌هام هم فکر کن تا جلسه‌ی بعد بیشتر راجع بهشون صحبت کنیم، باشه؟
مایا تایید کرد و آیدا حین دور شدن  تاکید کرد:
- تمریناتت هم حتما انجام بده! ویانا جان، خداحافظ فداتشم.
- خداخافظ عزیزم.
شیشه رو بالا کشیدم  و مایا حین ور رفتن با زیپ کاپشن پسته‌ای رنگش گفت:
- دایی هومان کجاست؟ بهم قول داده امروز برام کتاب بخره!
معترض سمتش برگشتم.
- مایا انقدر به همه نگو برات کتاب بخرن!

  • لایک 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و هشتم»
بیخیال شونه بالا انداخت.
- داییمه مامان! اشکالی نداره.
پر تاسف سر تکون دادم و به مقابلم خیره شدم؛ باید خداروشکر میکردم که امروز به خیر گذشته بود و مثل حرف‌های کذایی آیدا نامدار و مایا باهم رو به رو نشده بودن!
امیدوار بودم خدا جواب شکرگذاری‌هام رو بده و من رو دیگه با نامدار رو در رو نکنه؛ دیدنش هرلحظه بیشتر باعث میشد به یاد گذشته بیوفتم و این بدبود که من به جای یادآوردی روزهای بدم با نامدار، به یاد لحظات خوبمون می‌افتادم و دروغ چرا؟ در حقیقت نامدار اونقدری که برای من خوب بود بد نبود! 
دلم هوایی میشد اما برگشت امکان ناپذیر بود. باید به یاد می‌آوردم که بخاطر حضور مایا هم که شده، نباید دم به تله بدم و اوضاع رو از این خراب تر نکنم!
***
با شب بخیر کوتاهی از بچه ها، همراه با مایا سمت اتاق خواب رفتیم و بعد از کشیدن پتو روی بدن کوچیکش کمی غر زدم:
- جدیداً خیلی دیر میخوابی مایا! صبح هم باید بری مهدکودک و بهتره که چشم‌هات از بیخوابی سرخ نباشن.
دلم میخواست بهش بگم لازمه کمی سخت بگیرم تا مشکلات مهد قبلی باز پیش نیاد، اما آیدا حسابی بهم تاکید کرده بود تا رفتارم‌ رو با مایا دوستانه‌تر بکنم!
با پشت دست به چشم‌هاش دست کشید و پتو رو بالا تر آورد.
- مامان ویا غر نزن، خستم!
لب ورچیدم و کنارش روی تخت دونفره نشستم.
- خیلی خب، بخواب.
بهم پشت کرد.
- شب بخیر.
خم شدم و روی موهاش رو بوسیدم؛ موهایی که رنگ و حالتش بی تفاوت شبیه به نامدار بود.
- شب بخیر عزیزم، آروم بخوابی.
کمی تکون خورد و میدونستم قراره درلحظه خوابش ببره. 
بدون اینکه دراز بکشم، زانوهام رو بغل گرفتم و به مقابلم خیره شدم؛ باورم نمیشد نامدار بعد از تموم اون اتفاقات، بازهم مغزم رو درگیر کرده بود و داشت خواب رو از چشم‌هام میگرفت!
یاد روزهایی افتادم که با شکم بالا اومده و قلب گرفته‌ام، بی‌خواب روی تخت مینشستم و تا صبح رو بی وقفه گریه میکردم.دکترم هاکان مدام میگفت که این کار اشتباهه و این رفتارها میتونه در آینده روی بچه‌ام تاثیرات بدی بزاره؛ هاکان… هاکان! اون رو باید کجای دلم میزاشتم؟ این همه بدبختی کی وقت کرده بود سراغمون بیاد؟
به مایا نگاه کردم؛ نفس‌هاش شمرده شده بود و عمیق خوابش برده بود. آروم بلندشدم و سمت میز آرایش و کشوهای زیادش رفتم؛ کشوی اول، آخرین جعبه… میتونستم بازش کنم؟
دستم جلو رفت و جعبه‌ی مخملی قرمزِ خاک گرفته رو بیرون آوردم؛ شب تولد نیکان و رقص تانگو و لباس صورتیم و بیبی‌چک‌های توی کیفم و موزیک لایت اون شب توی سرم پیچید… از یادآوری اون شب و محتوای جعبه، لحظه‌ای به گذشته پرت شدم و جعبه با صدای بدی از دستم رها شد و روی زمین افتاد!
سریع به مایا نگاه کردم؛ کمی تکون خورد اما بیدار نشد! خم شدم و حین برداشتن جعبه، زیرلب به خودم لعنت فرستادم! 
جعبه رو باز میکردم و دستام عمیق میلرزید؛ نامدار با من چیکار کردی؟
جعبه باز شد و انگشتر تک نگین و زیباییش، هردو زیر نور لایت آباژور درخشیدن؛ باز به اون شب پرت شدم! شاید آخرین لحظاتی از زندگیم که از ته دل شاد بودم؛ لبخند واقعی و حال خوبم کنار نامدار… اون روزها فکر میکردم وجود مایا قراره نامدار رو از اون لحظه‌ام شاد‌تر کنه و من چقدر احمق بودم! 
درِ جعبه همزمان با چشم‌های من بسته شد؛ اگر اشکی از چشم‌هام پایین میومد همین امشب خودم رو میکشتم! جعبه رو آخر کشو پرت کردم و به چشم‌هام دست کشیدم.
- لعنت بهت نامدار! لعنت بهت…
پلک‌هام رو محکم روی هم فشار دادم، ویا حق نداری اشک بریزی! این همه سال زجرت داد و حالا حق نداری دلتنگش بشی. اما شاید گول زدن بقیه آسون بود، ولی خودم خیلی خوب میدونستم که چقدر دلتنگشم و ای کاش روزهای خوبمون برمیگشت…
چنگال رو توی ظرف کنار نیمروی دست نخورده‌ام با ضرب کوبیدم و با کشیده شدنِ ظرف از زیر دستم، بالاخره از فکر خارج شدم و بالا رو نگاه کردم! نگاه همه روی صورتم بود و چشم‌های سرخ شده‌ام، نشون میداد متاسفانه دیشب رو حریف دلم نشدم و دیشب رو حسابی گریه کردم.
ظرفم دست پیام بود و مثل همیشه کمی اخم داشت.
هومان نگران گفت:
- خوبی ویا؟ یه ساعته داریم صدات میزنیم!
مایا حین خوردن صبحونه‌اش به جای من جواب داد:
- مامان ویا دیشب من رو خوابوند تا صبح چشم‌هام سرخ نباشه، ولی مثل اینکه خودش نخوابیده!
بی‌شک همه فهمیدن دلیل سرخی چشم‌‌هام بی‌خوابی نیست! این رو از ترحم نگاهشون میخوندم.
به مایا غر زدم:
- پاشو لباس بپوش عمو پیام ببرتت مهد.
لب ورچید.
- مامان بزار صبحونه‌ام تموم بشه!

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و نهم»
کلافه نگاهم رو ازش گرفتم و پیام با چشم‌هاش ازم خواست پاچه‌ی مایای بیچاره رو ول کنم.
صبحونه‌اش رو خورد و از روی صندلی‌ای که برای قدش بلند بود پایین پرید.
- عمو پیام من میرم آماده بشم.
پیام جرعه‌ای از چای مقابلش نوشید.
- باشه عزیزم، آماده شو تا بریم.
مایا از جمعمون جدا شد و من با خوردن لقمه‌ای کوچیک بی‌مقدمه گفتم:
- میخوام برم دنبال کار!
نگاه بچه‌ها مستقیم روی چهره‌ام نشست؛ چهره‌ای که کلافگی و بی حوصلگی رو فریاد میزد اما، تظاهر داشت نشون بده همه چیز سر جاشه.
- خیلیم عالی، حالا چه کاری؟
هومان بود؛ لقمه‌ی دیگه‌ای توی دهانم گذاشتم و بی‌اشتها جوییدم.
- مدلینگ!
پیام به سرفه افتاد و توفان حرف دلش رو به زبون آورد:
- لابد توی شرکت نامدار!
عین برق گرفته‌ها بهش نگاه کردم.
- مگه عقلم رو از دست دادم؟
شونه بالا انداخت.
- چه‌میدونم من! گفتم نامدار هم شرکت مدلینگ داره کارش هم کساد شده، شاید دلت بخواد ازش حمایت کنی!
بهش چشم غره رفتم و لقمه‌ی بعدی رو توی بشقاب کوبیدم.
- انقدر نامدار نامدار نکن مایا میشنوه.
پیام گلوش رو صاف کرد و سمت من برگشت.
- کدوم شرکت میخوای بری؟ این همه کار، باز میخوای بری بیوفتی تو دام کبیرا؟
پوزخند زدم؛ داشتن هرلحظه کلافه‌ترم میکردن!
- چه ربطی داره؟ مگه من این همه سال پیش کبیرا کار کردم با باقی شرکت‌ها هم ارتباط گرفتم؟ من میخوام برم توی یه شرکت کاملا مستقل، درضمن؛ دیگه کبیرایی در کار نیست! اصل کاری رفته زیر خاک، این یکی هم که من دیگه کاری به کارش ندارم.
توفانِ همیشه نمکی مزه پروند:
- آره کاری به کارش نداری و دخترش داره توی اتاقت لباس مهدکودک میپوشه!
هومان معترض اسمش رو صدا زد و مایا با یونیفرم طوسی بنفش و کاپشن پف پفی توی تنش و مقنعه‌ی کوچولوی توی دستش از اتاق بیرون زد.
- عمو نپوشیدی که!
پیام گیج شده سریع از پشت میز بلندشد و سمت اتاق رفت.
- ببخشید عزیزم، میپوشم سریع.
با چشم غره‌ای به چهره‌ی خندون توفان از پشت میز بلندشدم و سمت مایا رفتم؛ دست روی موهای لخت اما کمی شلخته‌اش کشیدم و از جیب کیفش جعبه عینک طبی گردش رو بیرون آوردم.
- چرا شونه نزدی به سرت؟ وایسا ببینم عینکت رو بردی…
جای خالی عینک توی جعبه بهم دهن کجی کرد و با نچ کوتاهی از روی زانوهام بلندشدم و سمت اتاق رفتم؛ توی مسیر زیرلب به بچه‌ی بیچاره غر زدم و با بُرس صورتی رنگش و عینکش پیشش برگشتم.
برس رو روی موهاش کشیدم و بی‌توجه به غر زدن‌هاش به هومان گفتم:
- هومان یه لقمه‌ی نون و پنیر واسش بگیر سریع.
مایای همیشه غرغرو به موهاش دست کشید و من سریع عینک رو توی جعبه گذاشتم و جعبه رو توی کیف بنفش رنگ قرار دادم.
- مامان موهام‌رو کندی! دایی گردو هم بزار، نون و پنیر خالی دوست ندارم.
هومان بیچاره کمی پنیر روی نون مالید و گردو هارو پراکنده روش گذاشت؛ مایا جلو اومد و روی نوک پا ایستاد تا به لبه‌ی میز برسه.
انگشت‌های کوچیکش رو روی لبه‌ی های نون گذاشت و معترض گفت:
- دایی اول و آخرِ لقمه‌ رو پنیر نزدی!
باز روی زانو نشستم و بی‌مقدمه مقنعه رو سرش کردم؛ با جیغ جیغ دست‌هام رو گرفت و مانع کارم شد.
- مامان ولم کن! منقعه دوست ندارم.
کلافه مقنعه‌ی کوچیک با حاشیه‌های طوسیش رو روی زمین کوبیدم.
- مایا عصبیم نکن! بپوش این کوفتی رو؛ آخرین باری که بدون مقنعه فرستادمت ده بار از مهد بهم زنگ زدن!
بچه‌ی بیچاره با لحن بلند من لال شد و من باز سعی کردم مقنعه رو سرش کنم.
- بعدشم، اون منقعه نیست و مقنعه‌ست.
مقنعه رو توی سرش عقب کشید و با چشم‌های کوچولوی پف کرده‌اش عصبی بهم نگاه کرد.
- مامان میشه انقدر غر نزنی بهم؟ هیچکدوم از مامانای توی مهدکودک اینطوری با بچه‌هاشون رفتار نمیکنن!
حرفش قلب رو توی سینه‌ام‌نگاه داشت و سکوت سنگین حاکم شده باعث شد متوجه بشم بقیه هم تحت تاثیر حرفش قرار گرفتن.
پیام با وارد شدنش به پذیرایی جو‌ رو عوض کرد اما من، همچنان روی زانو نشسته خیره به پارکت های زمین بودم و با خودم فکر میکردم که چرا؟ چرا هیچوقت نتونستم اونطور که باید برای مایا مادری کنم؟
پیام دست مایا رو گرفت و با دست دیگه‌اش کیفش رو بلند کرد؛ هردو از خونه خارج شدن و من، بی سروصدا سر جای قبلیم نشستم.
همچنان بچه‌ها ساکت بودن و من طولی نکشید که با هجوم فشار های زیادی که روم بود، رسماً ترکیدم!
با صدای بلند زیر گریه زدم و اونقدر در لحظه نشونه‌ی ضعف داشتم، که فقط تونستم برای پنهون کردن صورتم روی میز خم بشم و پیشونیم رو روی دست‌هام بزارم!
شونه‌هام عمیق میلرزید و صدای گریه‌ام، دل سنگ رو آب میکرد؛ همین دیشب رو هم ساعت‌ها گریه کرده بودم اما، مایا باز با حرفش درد دلم رو تازه کرده بود! منِ بی مصرف‌ترین مادرِ دنیا بودم.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی‌ام»
اول از همه صدای نگران هومان رو شنیدم و گرمی دستش روی کمرم، باعث شد متوجه بشم پیشم نشسته و سعی داره آرومم بکنه.
- ویا عزیزم، خوبی؟
سرم رو بالا آوردم؛ حالا چشم‌هام بیشتر از قبل سرخ بود و از چونه‌ام اشک میچکید؛ از این ویانای همیشه ضعیف متنفر بودم!
- هومان من… من افتضاح ترین مادر دنیام!
این رو گفتم و بیشتر گریه کردم؛ نگاه ها غمگین بین همدیگه چرخید و من با دست‌هام مقابل صورتم رو گرفتم؛ هومان محکم من رو در آغوش کشید و در همون حین روی موهام رو آروم نوازش کرد.
- عزیزدلم، این چه حرفیه؟ این همه سال زحمت کشیدی، به تنهایی تونستی مایا رو تا پنج سالگی بزرگ کنی بدون اینکه یه روز بخواد لباس بد بپوشه یا غذای خوردن نداشته باشه، انتظارت از خودت چیه؟
خشمگین از آغوشش بیرون اومدم و میون اشک‌هام بلند معترض از خودم گفتم:
- همه چیز لباس و غذای خوب نیست هومان! میدونی چی مهمه؟ محبت! عشق؛ چیزی که من و توهم هیچوقت نداشتیم! نداشتیم و الان به این حال و روز افتادیم، اونوقت منِ عوضی باید بزارم دخترم هم مثل خودم بشه؟ از بی محبتی به این حال و روز بیوفته که من رو با مادرِ دوست‌های مهدکودکش مقایسه کنه؟
هومان میدونست حرف‌هام درسته اما سعی داشت با حرف‌هاش کمی آرومم کنه؛ هرچند اون هم همچین ناحق نمیگفت، ولی من دلم پر بود! به اندازه‌ی لحظه به لحظه‌ی اون پنج سال دلم پر بود و حرف داشتم.
- ویا من قبلاً هم باهات صحبت کردم! گفتم دلیل این موقعیت‌ها اینه که تو توی طول این پنج سال هم واسه‌ی مایا پدر بودی هم مادر! غیر از اینه؟ فشار زیادی روی دوشت بوده و الان حق داری اذیت باشی ویا، حق داری برای مایا صدرصد نباشی! چرا یکم به موقعیت خودت فکر نمیکنی؟ بیش از اون چیزی که منطقیه از خودت انتظار داری!
بی تحمل فریاد زدم:
- من منطق حالیم نمیشه هومان! من الان توی این موقعیت کوفتی که بچم چنین حال و روزی رو تحمل میکنه، منطق حالیم نیست!
فریادهام هومانِ بیچاره رو رسماً لال کرد و فقط تونست باز من رو به آغوشش برگردونه و روی موهام دست بکشه.
- خیلی خب عزیزم، آروم باش.
به انداز‌ه‌ی درد و رنجِ تموم این سال‌ها توی آغوش هومان زار زدم اما ذره‌ای از غمم کم نشد؛ میتونستم اندازه‌ی کل اون پنج سال گریه کنم و بلکه اونوقت کمی حالم بهتر میشد! درد و غمم کم نبود؛ حداقل برای منی که قبل از این پنج سال سرخوش‌ترین و بیخیال ترین آدم دنیا بودم، حالا این حجم از سختی چیز کمی نبود! منی که پنج سال گذشته دغدغه‌ام ست کردن کیف و کفشم بود و حتی لحظه‌ای به بچه داری و دردسر‌هاش فکرهم نمیکردم، حالا داشتم توی این باتلاق لعنتی دست و پا میزدم و هرلحظه از قبل هم پایین تر میرفتم…
ساعاتی بعد، با چهره‌ی بی رنگ و رو و چشم‌های ورم کرده و سر و تیپ نه‌چندان جالبم، توی شرکت «آراز» پا گذاشتم و دکمه‌ی طبقه‌ی سوم آسانسور شکیل و طلایی رنگ رو فشردم؛ آراز پنج سال پیش، بعد از شرکت کبیر توی این موقعیت موفق ترین بود و حالا با وجود ورشکستگی نامدار حدس میزدم این شرکت رتبه‌ی اول رو داشته باشه.
از آینه‌ی تمیز و براق آسانسور به خودم نگاه کردم؛ شاید بهتر بود با سر و شکلِ بهتری تو چنین شرکتی حضور پیدا کنم؛ اون هم به عنوان مدلینگ!
بی‌شک قرار بود توی اولین دیدار رد بشم و رسما هیچ امیدی به استخدام نداشتم؛ نه آرایشی داشتم و نه حتی لباس‌های خیلی شکیل و چشم‌گیری پوشیده بودم؛ جلوی موهام پراکنده سفید بود و حالت چهره‌ام نشون میداد چقدر بی‌عصاب و بدعنقم! هیچ رئیسی دوست نداشت چنین کارکن مزخرفی رو استخدام کنه، اون هم توی چنین شرکت معروف و خفنی. من رسماً بعد از استخدام توی این شرکت به عنوان مدلینگ، اسمشون رو از رتبه‌ی اول حسابی پایین میکشیدم!
درب آسانسور بازشد و من به عقب برگشتم؛ آسانسور با فاصله‌ی زیادی مقابل میز منشی بود و من با همین فاصله‌ی زیاد، درلحظه فرد مقابلم رو شناختم.
شاید چهره‌اش اونقدر توی ذهنم نبود، اما سرعتش بسیارش حین تایپ کردن نشون میداد که آرامشه!
جلو رفتم و نگاهش از روی مانیتور بالا اومد؛ عینک گربه‌ای دور آبی روی صورتش جدید بود و چتری‌های کمی بلند شده‌اش! اینکه میدیدم همه نسبت به پنج سال قبل شادتر شدن و تغییر‌هاشون حال آدم رو خوب میکنه، باعث میشد نسبت به خودم حس بدتری پیدا کنم که چرا من، از اون ویانای همیشه مرتب و با اعتماد به نفس، به چنین حال و روزی افتادم؟
آرامش حالا با این تغییر کوچیک توی ذهنم بانمک‌تر شده بود، اما من توی ذهن اون چی بودم؟ از یه دختر همیشه شیک و خندون به یه ویانای بدعنق و بی رنگ رو تبدیل شده بودم!
- ویانا!
صداش پر از تعجب و هیجان بود! نگاهش روی چهره‌ی پوکر و موهای سفید شده‌ام میچرخید؛ نگاه هردو همزمان روی دست‌هامون اومد؛ نگاهِ من، که برق انگشتر تک نگینی رو میون انگشت‌هاش دیدم و نگاه اون که دنبال برق انگشتر پیشنهادی نامدار به من میگشت!
حس کردم از بابت این حال و روزم خنده روی لبش خشک شد و من برای اینکه کمی از این پوسته‌ی بداخلاقی خارج بشم کوچیک لبخند زدم.
- آرامش! حالت خوبه؟

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و یکم»
باز لبخند زد؛ اما نگاه کنجکاوش لحظه‌ای از حال و روزِ افتضاحِ من جدا نمیشد.
- عزیزم چقدر دلتنگت بودم! تو کجا اینجا کجا؟ کی برگشتی ایران؟
نگاهم پایین افتاد تا آرامش درموندگی توی چشم‌هام رو نبینه.
- چندوقتی میشه… دیگه اینجا کارمیکنی؟
باز لبخند زد؛ چقدر نسبت به گذشته پر انرژی‌تر شده بود و من بی‌انرژی‌تر…
- آره یک سالی میشه؛ داستان شرکت کبیر رو که میدونی؟
بهش نگاه کردم و گفت:
- ورشکستگی و این حرفا…
سر تکون دادم؛ دیگه لبخند نداشتم.
- آره، خبر دارم.
- اومدی برای استخدام؟
به خودم و امیدی که نداشتم پوزخند زدم.
- آره!
اون اما بدون اینکه من رو به سخره بگیره لبخند زد و دستش سمت تلفن رفت.
- خیلی خب عزیزم، پس من با جناب توکلی هماهنگ بشم.
و مثل همیشه با سرعت شماره گرفت و تلفن رو سمت گوشش برد.
- عذرمیخوام رئیس، مهمون دارید.
عین مجسمه بهش نگاه کردم و گفت:
- خیر، برای استخدام اومدن؛ بفرستمشون داخل؟
جواب کوتاهی شنید و با پاسخ متقابل کوتاهی تلفن رو سرجاش گذاشت.
- باشه چشم.
با همون لبخند بهم نگاه کرد و به درب چوبی سمت چپ اشاره کرد.
- بفرما داخل ویانا جون، موفق باشی عزیزم!
بلااجبار لبخند زدم و حین رفتن جواب دادم:
- ممنون ازت سوفیا جان.
با ضربه‌ی کوتاهی وارد اتاق شدم و درب رو پشت سر خودم بستم؛ آراز توکلی، برخلاف تصورم بسیار جوون بود و حالا استرس بیشتری داشتم! این مردکِ اتو کشیده با ته‌ریش و موهای انقدر مرتبش، قرار بود حسابی من رو با این شکل و قیافه مسخره کنه!
نگاهش روی چهره‌ام نشست و دقیقا مثل تصوراتم، ابروی چپش بالا پرید! سلامِ لعنتی به زور از نوک زبونم بیرون اومد و اون خیلی ریلکس پاسخ داد:
- سلام عرض شد؛ خانوم وثوقی، درست میگم؟
اینبار ابروی من بالا پرید! از کی تاحالا معروف شدم؟
متوجه تعجبم شد و کمی لبخند زد.
- بله، درست میگید!
اینبار خندید و من با تعجب بیشتری گفتم:
- از کجا شناختید؟
نگاهش سمت میزش رفت و برگه‌های مقابلش رو مرتب کرد.
- از اسمی که همیشه کنار اسمتون قرار میگیره؛ نامدار کبیر!
قلب توی سینه‌ام ایستاد؛ آراز لعنتی من پنج سال پیش از دست کبیر ها فرار کردم و تو هنوز میگی اسم نامدار کنار اسم من قرار میگیره؟
من رو لال شده دید و به مبل های خاکستری رنگش مقابلش اشاره کرد.
- بفرمایید بشینید، چیزی میل میکنید بگم بیارن خدمتتون؟
زیادی محترم بود و من توی تصوراتم قرار بود از این شرکت بیرون انداخته بشم!
معذب با پوشه‌ی سبز رنگ و رزومه‌ی داخلش، جلو رفتم و مقابل آراز توکلی نشستم.
- نه ممنونم.
با لبخند سر تکون داد و دستش رو جلو آورد؛ ساعت طلایی روی مچش برق میزد و این مرد چرا انقدر مرتب بود؟
- رزومه رو لطف میکنید؟
با دست‌های لرزون پوشه‌ی سبز رنگ رو به دستش دادم و بی‌تعارف بازش کرد.
- بله درسته؛ سابقه‌ی دو سال کار توی شرکت «کبیر» به عنوان مدلینگ!
لبم رو میگزیدم که با کنایه گفت:
- دبی هم بردنتون؟
بهش نگاه کردم؛ پوزخندش رو جمع کرد و من گفتم:
- من برای استخدام اومدم اینجا جناب توکلی! نه غیبت و سبزی پاک کردن.
ابروهاش بیشتر بالا پرید و رزومه رو بست.
- درواقع برای استخدام یا لج و لجبازی؟
نگاهم اخمو شد و ادامه داد:
- شاید هم انتقام‌جویی!
متوجه منظورش شدم و همچنان جدی پاسخ دادم:
- من حوصله‌ی انتقام‌ و لجبازی ندارم! قصدم کار کردنه و خواستم شانسم رو برای کار توی شرکت شما امتحان کنم، اشتباه کردم؟
- اختیار دارید! نمیگم اشتباه کردید؛ ولی گفتم شاید قصدتون چیز دیگه‌ای باشه! از اونجایی که نامدار دوسال قبل ورشکسته شد و حالا باهم توی رقابتیم، به نظرم شرکت مناسبی رو انتخاب نکردید!
کلمه‌ی رقابت توی سرم پیچید؛ مثل اینکه واقعا جای مناسبی رو انتخاب نکرده بودم.
- من کاری با نامدار ندارم؛ سالهاست که راهمون از هم جدا شده، الانم قصد دیگه‌ای جز کار کردن ندارم.
کمی روی میز خم شد و من خیره‌تر بهش نگاه کردم.
- ولی من قصد دیگه‌ای دارم!
اخم‌هام عمیق تر شد.
- چه قصدی؟
- استخدام میشید و برای من کار میکنید! نامدار هم از این موضوع باخبر میشه اما هیچ کاری از دستش بر نمیاد!
پوزخند زدم.
- مثل اینکه شما از من انتقام‌جو ترید!
مثل خودم خندید.
- بله هستم، اون هم در مقابل نامدار کبیر!
پوزخندم محو شد و نگاهم پایین افتاد؛ آراز توکلی رسماً داشت من رو هم وارد این بازیِ کثیف میکرد! من نمیخواستم دیگه حتی با نامدار رو به رو بشم، چه برسه به اینکه پیش رقیبش کار کنم و حرصیش کنم.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و دوم»
- من نمیخوام وارد رقابتی بشم جناب توکلی! حوصله‌ی این بازی‌ها رو ندارم و فقط میخوام کار کنم، همین.
خندون سر تکون داد.
- درک میکنم، ولی رقابت همچنان بین من و نامداره. شما فقط اینجا کار میکنی و همین!
باز هم نتونستم جلوی پوزخندم رو بگیرم.
- بچه که گول نمیزنید آراز خان! به طور غیرمستقیم من هم توی این رقابت نقش دارم.
- مشکلتون نامداره؟ یعنی اگه فرد مقابلتون هرکس به غیر از اون بود با این موضوع مشکلی نداشتید؟
دقیقا! مشکلم نامدار بود؛ نمیخواستم فکرکنه برام مهمه و میخوام برای در آوردن حرصش با رقیبش همکار بشم.
- آقای آراز توکلی، من فرقی به حالم نمیکنه که طرف مقابلم نامدار باشه یا هر کس دیگه. توی موقعیتی‌ام که دارم خودمم به زور تحمل میکنم، صبر و تحمل لج و لجبازی و انتقام‌جویی و این کوفت و زهرماری‌ها رو ندارم!
این مردک لعنتی از این حرف‌ها صبورتر بود! به این راحتی ها حرصی نمیشد.
لبخند زد و باز سر تکون داد:
- میفهمم ویانا خانوم، ولی من فرصت خوبی رو به دست آوردم! هرگز از دست نمیدمش.
منظورش از فرصت خوب من بودم؟
کلافه بهش نگاه کردم و رزومه‌ام رو گوشه‌ای از میزش گذاشت.
- میدونم که شماهم فرصت خوبی که مقابلتونه رو از دست نمیدید، درسته؟
برگه‌ی استخدام رو همراه با روان‌نویس نقره‌ای رنگی مقابلم گذاشت.
- کار توی شرکتی که درحال حاضر در صدر جدوله و بی‌شک باعث پیشرفتتون میشه؛ همین رو نمیخواید؟
نگاهم بین برگه‌ی استخدام و چهره‌ی صبور و البته مردونه ی آراز توکلی نشست.
- ما پیشرفت کارکن‌هامون رو تضمین میکنیم، اما دبی نمیبریمشون! نگران نباشید.
ذره‌ای به حرفش نخندیدم و فقط روان‌نویس رو با حرص از روی میز چنگ زدم.
- جناب توکلی، بهم قول بدید من رو وارد بازی‌ای نمیکنید که به شرکت کبیر آسیبی بزنه!
ابروهاش بیشتر از قبل بالا پرید.
- این بازی از اول تا آخرش آسیبه ویانا خانوم!
خیره بهش گفتم:
- برای شما یا برای نامدار؟
یکه خورد اما خودش رو هرگز نباخت.
- قطعا برای نامدار!
- و این رو کی تضمین میکنه؟
لبخندش رو خورد؛ حالا کمی جدی‌تر بود!
- خانوم وثوقی، شما طرف منید یا طرف نامدار؟
- مگه طرف کِشیه جناب توکلی؟ بچه‌های پنج ساله نیستیم که باهم بازی کنیم! من طرف کسی نیستم ولی با شناختی که از نامدار دارم میگم خیلی به خودتون اطمینان نداشته باشید!
از پشت میز بلند شدم؛ متقابلا بلند شد و ادامه داد:
- اگر اطمینان نداشتم الان صدر جدول نبودم!
نمیدونستم چرا اما، از حرص این مرتیکه رسماً داشتم طرف‌کشی نامدار رو میکردم!
- یادتون نره کل اون چندسال قبل رو کبیر صدر جدول بود و هیچکس، حتی شماهم بهش نمیرسیدید!
آراز توکلی مقابل زبون دراز من و البته حقایق، بد باخت داده بود. تنها کاری که از دستش برمیومد اشاره به برگه‌ی استخدام مقابلم بود!
- خانوم وثوقی فعلا که توی شرکتی اومدید واسه‌ی استخدام که از کبیر بالاتر رفته! برگه جلوتونه و روان‌نویس هم توی دستتونه، منتظرم.
آره مرتیکه‌ی از خود راضی، حالا که کبیر به این حال و روز افتاده زحمت کشیدی ازش بالاتر رفتی.
پر حرص خم شدم و پایین برگه رو امضا زدم؛ روان‌نویس رو روی برگه کوبیدم و این آراز لعنتی همچنان لبخند داشت!
- امیدوارم یکم از این حس انتقام‌جویی و بچه‌بازیتون کم کنید! من به قصد کار و سرگرم شدنم پا توی شرکت گذاشتم، این رو یادتون نره.
سمت درب اتاقش قدم تند کردم و لحظه‌ی آخر، باز سمت چهره‌ی صبورش برگشتم و گفتم:
- هیچوقت توی طول اون دو سال هیچ اسمی از شما نشنیدم! چون نامدار اهل بچه‌بازی و رقابت الکی نبود؛ هیچوقت اسمتون رو نیاورد اما حالا توی این چند دقیقه‌ای که گذشت، شما به اندازه‌ی صدبار اسمش رو بردید!
لبخندش کمرنگ شد و من با پوزخند حرف آخرم رو زدم:
- یکم یاد بگیرید خودتون به تنهایی بدون زمین زدن کسی موفق بشید.
و از اتاق بیرون زدم؛ پر حرص سمت آرامش رفتم و دخترک خندون بهم نگاه کرد.
- چیشد عزیزم؟ موفق شدی؟
چهره‌ام سرشار از خشم و کینه بود! آراز توکلی رو مخ ترین آدم دنیا بود؛ همین صبر و خنده‌های همیشگیش بیشتر حرصیم میکرد.
- موفق شدم ولی کاش نمیشدم!
آرامش خندید.
- چرا؟
- واسه چی این توکلی انقدر عقده‌ایه؟ جز رقابت با نامدار کار دیگه‌ای هم بلده؟

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و سوم»
آرامش خنده‌اش گرفت و از اسم بردن ناگهانیِ نامدار ابروهاش بالا پرید.
- چی بهت گفت مگه؟
- من رو رسماً استخدام کرد بخاطر در آوردن حرص اون!
خنده‌اش رها شد و جلوی دهانش رو گرفت.
- آراز خان همینه! ما دیگه عادت کردیم بهش؛ مدام درحال انتقام‌جوییه ولی جناب نامدار هیچ اهمیتی بهش نمیده.
دوست داشتم بگم نامدار رو خیلی خوب میشناسم، بهتر از همه‌ی شماها! هم تو آرامش، و هم اون رئیس ایکبیریت.
بحث مزخرف رو عوض کردم و ناگهانی دست آرامش رو میون دستم گرفتم.
- ازدواج کردی؟
کمی هیجان خرجِ لحن بیانم کردم و این نهایت تلاشم بود.
هیجان آرامش اما کاملا واقعی بود!
- آره! سه سال قبل البته، جدید نیست زیاد.
به شوق و ذوقش لبخند زدم و در آغوش کشیدمش.
- تبریک میگم عزیزم، خوشبخت بشید.
من رو محکم‌تر توی بغلش گرفت و وقتی از آغوشم بیرون اومد عمیق و دندون نما لبخند میزد؛ چقدر همه شادتر شده بودن و من غمگین تر!
- ممنونم عزیزم، تو توی این چندسال چیکار کردی؟
چی باید میگفتم؟ بچه‌ی نامدار رو به دنیا آوردم و بزرگ کردم و حسابی سختی کشیدم؟ این رو باید میگفتم؟ ای کاش همه این سوال و ازم نمیپرسیدن. جوابش رو دوست نداشتم و بیانش برام ممکن نبود.
ناجیِ من هومان، بهم‌ زنگ زد و تلفن توی جیب شلوار جینم لرزید؛ با معذرت خواهی کوتاهی تلفن رو بیرون آوردم و پاسخ دادم:
- جانم هومان؟
 - ویا، میتونی خودت رو برسونی به بیمارستانی که مایا رو داخلش میاری پیش تراپیست؟
کلمه‌ی بیمارستان از حجم بالای نگرانی، حالت تهوع به جونم انداخت و باعث شد دست دیگه‌ام روی قلبم بشینه! نکنه… نکنه بلایی سر مایا اومده باشه؟
- چیشده هومان؟
نفس نفس میزد و لحنش عین همیشه نبود!
- میگم بهت ولی آروم باش، خیلی خب؟ مایا توی مهد پنیک شده و باز صداهای اطرافش رو شنیده، کسی متوجهش نشده تا بهش قرص بده یا بخواد آرومش کنه، خون دماغ شده و تا مرز بیهوشی رفته…
صداها توی سرم قطع شد و دیگه متوجه هیچ‌کدوم از حرف‌های هومان نشدم؛ با نهایت عجله و حال بد، از شرکت آرازِ عوضی بیرون زدم و سمت بیمارستان لعنتی حرکت کردم!
کل مسیر رو شوکه و با چشم‌های اشکی گذروندم و از نهایت حال بدم، گاهی با خشم روی فرمون کوبیدم و فریاد زدم و گاهی هم این میون، بلند گریه کردم و باز لال شدم!
به بیمارستان رسیدم و با نهایت عجله و نگرانی، رسماً سمت در دوییدم.
بی‌توجه به شلوغی مقابل بیمارستان بی‌توجه به فردی که محکم بهش تنه زدم و نگاه همیشه جدیش، با نگاه اشکیم برخورد کرد! تعجب رو توی نگاهش دیدم و من، حالا میون این حال بد، فقط نامدار رو کم داشتم!
تمام وجودم نگرانی برای مایا رو فریاد میزد و حالا دیدن ناگهانی نامدار اون هم توی این موقعیت، اصلا چیز خوبی نبود.
سرم گیج میرفت و فضای اطراف داشت دور سرم میچرخید؛ همه چیز تار شد و من از شدت شوک وارد شده بهم، و البته فشار افتاده‌ام، رسماً توی آغوش گرم نامدار از هوش رفتم!
صدای سوت دستگاه‌های بیمارستان توی سرم پیچید؛ چشم‌هام تار بود و حتی درست و حسابی صداهای اطرافم رو نمیشنیدم؛ جای سوزن سرم روی دستم میسوخت و ماسک اکسیژن روی صورتم، بیشتر از هرچیزی کلافه‌ام میکرد!
صدای پیچیدن نفسم توی ماسک واضح‌تر شد و با چند بار پلک زدن، مقابلم رو بهتر دیدم. هومان با چهره‌ی پریشون و پیام با چهره‌ی پریشون‌تر! همگی نگران بودن و من انگار تازه موقعیتم رو به یاد آوردم.
با همون ماسک اکسیژن مقابل دهانم و سوزن سرم روی دستم، توی تخت بیمارستان تکون خوردم و میون سراسیمگی زمزمه وار اسم مایا رو صدا زدم…
دست و پا میزدم تا از روی تخت پایین بیام؛ همچنان سرم گیج میرفت و بی‌شک اگر روی پا می‌ایستادم، بازهم از هوش میرفتم.
هومان سریع جلو اومد و مچ دست‌هام رو گرفت؛ بیشتر تقلا کردم و بیشترِ تلاش‌هام برای رها شدن از ماسک اکسیژن لعنتی بود! 
- آروم باش ویا! آروم باش عزیزم.
نگران بود و من نگران‌تر! اون نگرانِ من، و من نگران مایا.
- ولم کن هومان؛ مایا بچم…
اینبار رسماً روی تخت نشستم و سرم بیشتر گیج رفت؛ بی‌توجه همچنان دست و پا میزدم و پرستار هم به کمک هومان اومد تا من رو روی تخت نگه دارن!
- ولم کنید! تروخدا ولم کنید…
بی‌هوا زیر گریه زدم و اشک‌هام زورم رو کم کرد؛ پرستار اخمو من رو روی تخت خوابوند و من باز سعی کردم ماسک اکسیژن رو در بیارم.
اشک‌هام بی صدا صورتم رو خیس کرد و عین دیوونه‌ها هذیون میگفتم:
- مایا بچم… خدا میدونه الان تو‌ی چه حالیه! الهی بمیرم.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و چهارم»
عین بچه‌ها توی تخت تکون خوردم و گریه‌ام اوج گرفت؛ هومان بالای سرم نشست و پیشونیم رو بوسید.
- الهی قربونت برم آروم باش. بخدا حال مایا خوبه، ببین دارم میگم بخدا! به جون خودت که عزیزترینی برام حالش خوب شده.
قطعا میون این حجم از نگرانی با دوکلمه حرف خیالم راحت نمیشد؛ تا با چشم خودم حالِ خوبش رو نمیدیدم حرف‌های هومان توی کتم نمیرفت.
بیشتر گریه کردم و آیدا رو دیدم که سراسیمه سمت تختم میدویید و سعی داشت مثل همیشه، در نقش یه ناجی خودش رو بهم برسونه تا حالم رو خوب کنه!
کنار تخت ایستاد و میون نفس نفس زدن‌هاش، دست روی دستم گذاشتم؛ درست کنار آنژیوکت سرمم.
نگاهش بین هومان و پیام چرخید و با آرامش همیشگیش سعی کرد من رو هم کمی آروم کنه.
- ویانا! واسه‌ی چی انقدر گریه میکنی عزیزم؟ مایا حالش خوبه! من با دکترش صحبت کردم، سرمش داره تموم میشه و کاملا به هوش اومده. الان کاملا وضعیتش نرماله، فقط بهتره که من باهاش یکمی صحبت کنم، همین! حالش خوبِ خوب شده، من نمیفهمم تو چرا انقدر به خودت آسیب میزنی ویا.
نمیفهمید؟ حق هم داشت نفهمه؛ آیدا مادر نبود و چطور میخواست بفهمه که نگرانی یه مادر برای فرزندش میتونه چقدر وحشتناک باشه؟
بیشتر گریه کردم و با محبت اشک‌هام رو پاک کرد.
- عزیزدلم آروم باش! سرمت تموم بشه خودم میبرمت ببینیش، باشه؟ اونطور خیالت راحت میشه که حالش خوبِ خوبه.
بی‌اختیار به سرمم نگاه کردم؛ چیز زیادی نمونده بود تا تموم بشه. این ماسک اکسیژن لعنتی اما بیشتر از هرچیزی داشت به کلافگیم اضافه میکرد.
- ماسک اکسیژنم رو بردار آیدا…
متوجه کلافگیم شد و خطاب به پرستار اخمو گفت:
- ایرادی نداره ماسکش رو بردارم؟ کلافه شده.
پرستار از پرده‌ی بین دو تخت سمت ما اومد و نگاهی به چهره‌ی پریشون من انداخت.
- اگه نفسش نمیگیره ایرادی نداره.
سریع به حرف اومدم:
- نفسم نمیگیره! 
آیدا با لبخند کوچیکی ماسک رو پایین داد و من تازه جون گرفتم.
هومان از روی صندلی کنار تخت من بلندشد و به آیدا اشاره کرد.
- خانوم بفرمایید بشینید.
لبخند آیدا عمق گرفت.
_ من راحتم مرسی! بشینید خودتون.
هومان تعارف آیدا رو جدی نگرفت و باز به صندلی خالی اشاره کرد.
- خواهش میکنم، بفرمایید.
آینده با تشکر زیرلبی کنار من نشست و پیام با اخم پرسید:
- آیدا خانوم شما که با دکترش صحبت کردید، قضیه‌ی مایا چیه؟ چرا چنین موضوعی براش پیش اومده؟ چون درحالت عادی هیچوقت حال بدیش به این حد و اندازه نمیرسید.
نگاهم روی چهره‌ی آیدا نشست و مثل همیشه خونسرد گفت:
- اتفاقی که افتاده عادیه. مایا توی مهد پنیک شده و کسی هم متوجهش نشده؛ وقتی مایا داروهاش رو در لحظه مصرف نکنه و کسی دورش نباشه تا متوجه موضوع بشه و بخواد باهاش صحبت کنه، عادیه که حالش بد بشه و به این حال و روز بیوفته! مایا درست زمانی که بهش حمله دست میده نیاز داره که درک بشه و انسان‌های اطرافش کاملا متوجه موضوع باشن! بتونن بهش قرص بدن و باهاش صحبت کنن تا آروم بشه، وگرنه همونطور که دیدید ممکنه تا مرز بیهوشی بره و عوارض دیگه‌ای مثل خون دماغ و سردرد و کلی چیز دیگه داشته باشه. بزرگسال‌هایی که مبتلا به اسکیزوفرنی هستن با درک بالایی که دارن خودشون به تنهایی از پس همه چیز برمیان، اما مایا و امثالش درکی از چیزایی که میبینن و میشنون ندارن! همینه که باعث میشه شوکه بشن یا دندون‌هاشون قفل بشه و نتونن حتی به راحتی قرص مصرف کنن؛ وگرنه این موضوع برای بزرگسال‌ها صدق نمیکنه و خیلی راحت‌تر میتونن باهاش کنار بیان، یا حتی توی شرایط مختلف و خاص خودشون رو به اون راه بزنن و بقیه متوجه نشن که اون فرد دچار توهم شده.
آیدا از اسکیزوفرنی میگفت و گریه‌ی من اوج میگرفت؛ عین دیوونه ها توی تخت دست و پا میزدم و آروم و قرار نداشتم تا برم و مایا رو توی حال خوب ببینم.
آیدا با دیدن کلافگی و اشک‌های من حرفش رو همچنان همونطور ریلکس ادامه داد:
- شاید اسکیزوفرنی برای بچه‌ها خطرناک‌تر باشه، اما یادتون باشه بهبود خیلی راحت‌تری داره! واسه‌ی بزرگسالان ممکنه حتی هیچوقت خوب نشه، اما برای افراد زیر ده سال درصد بهبود یافتن بیماری بسیار بالاست. فقط کافیه نسبت به نقطه ضعف‌های خود اون فرد، یه سری نکات رعایت بشه و بعد یه مدت اسکیزوفرنی کاملا رفع میشه!
به من و حال بدم نگاه کرد.
- من با ویا کلی صحبت کردم! بهش گفتم با چه روش‌هایی پیش بره تا حال دخترش خوب بشه؛ گفتم باهاش لجبازی نکنه و بیشتر با خواسته‌هاش کنار بیاد، اما انگار نه انگار!
مخاطب‌ حرف‌هاش هومان و پیام بودن؛ هومان زودتر جواب داد:
- ویانا لجبازه! رفتارش با مایا درست عین بچه‌های دوساله‌ست.
آیدا لبخند زد.
- میدونم!
نگاه‌ها روی من و اشک‌های روی صورتم نشست؛ سرمم به پایان رسید و سریع همراه با آیدا سمت اتاقی حرکت کردیم که مایا داخلش حضور داشت. 
وارد شدم و قلبم آتیش گرفت؛ برای مایای کوچیکم که روی تخت رها شده بود و سوزن سرم توی دستش و ماسک اکسیژن روی دهانش، آتیش گرفتم و دختر من با پنج سال سن لایق چنین موقعیتی نبود!

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و پنجم»
جلو رفتم و مایا با چشم‌های معصوم و کمی سرخ شده‌اش نگاهم کرد؛ تمام تلاشم رو وسط گذاشتم تا مقابل مایا بلند زیر گریه نزنم و عین دختربچه های نوجوون برخورد نکنم!
مدام به خودم یادآوری میکردم که ویا، تو مادری؛ مادرها قوی‌ترینند و توهم باید قوی باشه! چنین رفتارهای کودکانه‌ای در شأن یه مادر نبود، اما من کنترلی روی خودم نداشتم. بچه‌ام بود و بیشترین حساسیت رو نسبت بهش داشتم؛ تقریبا هیچوقت توی عمرم چنین حجم از نگرانی رو نسبت به کسی نداشتم، حتی نسبت به خودم! ویانایی که همیشه به خودشیفتگی معروف بود حالا حتی نیم نگاهی هم از آینه به خودش نمی‌انداخت؛ تمام زندگیم فقط مایا بود و مایا.
خم شدم و تن رها شده‌اش رو توی آغوش کشیدم؛ اشکم بی‌صدا میون موهای شبیه به نامدارش گم شد و با صدای گرفته‌ام با نهایت نگرانی گفتم:
- مایا مامان… خوبی؟
اگر دست خودم بود تا خود صبح رو همینجا میون دیوار‌های اتاق بیمارستان بلند بلند زار میزدم اما چشم‌های سرخ شده‌ی مایا نشون میداد به اندازه‌ی کافی ناخوش احوال هست! من باید تلاش میکردم تا حالش رو بهتر کنم، نه بدتر.
- مامان…
- جونِ مامان؟
صداش از پشت ماسک اکسیژن ضعیف به گوشم رسید و تموم جونم براش رفت.
- میشه دیگه نرم مهد؟
پلک‌هام محکم روی هم فشرده شد و اشک دیگه‌ای پایین اومد؛ از آغوشم بیرون اومد و بالای تختش ایستادم؛ سریع اشکم رو پاک کردم و میون لرزش چونه‌ام از بغض گفتم:
- باشه مامان نمیبرمت دیگه؛ باشه؟ بهش فکر نکن اصلا.
خم شدم و روی موهاش رو بوسیدم؛ هومان جلو اومد و دست پشت کمرم گذاشت.
سمتش برگشتم؛ نگاهم خیس بود و هومان نگران گفت:
- خوبی عزیزم؟
جوابش رو ندادم و باز چونه‌ام لرزید؛ دست آیدا هم سمت دیگه‌ی کمرم نشست و به چهره‌ی پر محبتش نگاه کردم.
- ویانا میخوای بری بیرون؟ یکم پیش برادرت و دوست‌هات باش، من با مایا صحبت میکنم، باشه؟
سر تکون دادم و همگی از اتاق خارج شدیم؛ روی صندلی های فلزی مقابل اتاق مایا نشستیم و بی‌اختیار سرم رو با موهای آشفته شده‌ام میون دست‌هام گرفتم.
اشک‌هام باز روی گونه‌هام روانه شدند و بوسه‌ی پر مهر هومان روی موهام نشست؛ نگاه خیسم بالا اومد و به بچه‌ها نگاه کردم؛ همه به من نگاه میکردند.
ذهنم سمت شرکت آراز و لحظه‌ی ورودم به بیمارستان برگشت؛ توهم زده بودم یا… واقعا نامدار رو دیده بودم؟ قبل از بیهوشیم، آخرین چیزی که دیده بودم چهره‌ی نگران و البته جدیِ نامدار بود! چهره‌ی اخمو و ریش‌هایی که خیلی کم سفیده شده بودند، و نگاهی که مثل همیشه جدی بود و لحظه‌ی آخر با دیدن من حسابی متعجب شده بود!
نگاهم بین بچه‌ها چرخید؛ سوالِ غیرمنتظره‌ام کسی دستپاچشون کرد.
- نامدار کجاست؟
پیام اخمو گفت:
- نامدار؟
- آره نامدار! یادمه، جلوی در بیمارستان دیدمش! قبل از اینکه بیهوش بشم…
همه به هم نگاه کردن و هومان با کمی اخم گفت:
- همینجا بود! اون بغلت کرد آوردت تا توی بیمارستان، ولی چند دقیقه بعدش با عجله و نگرانی مجبور شد بره! وگرنه کل تایم رو نشسته بود بالای سرت تا به هوش بیای.
هومان رُک حقیقت رو توی صورتم کوبید؛ نامدار چنددقیقه بالای سر من نشسته بود تا به هوش بیام؟ اصلا… نامدار تا داخل بیمارستان من رو بغل گرفته بود؟
نگاهم پایین افتاد و همه لال شدن؛ من باز پرسیدم:
- متوجه نشد قضیه چیه؟
منظورم قضیه‌ی مایا بود؛ اگر پرسیده بود چرا همه توی بیمارستان جمع شدن و من اینطور بیقرارم، بچه‌ها چی بهش جواب داده بودن؟ بچه‌ی پنج ساله‌ای که از حضورش بی‌خبری حالش بد شده و الان زیر سرم و ماسک اکسیژنه؟
پیام جواب داد:
- نگران شده بود! پرسید چی شده، گفتیم یکی از دوست‌هات تصادف کرده.
معذب پرسیدم:
- واسه‌ی چی با نگرانی رفت؟
جوابی نشنیدم و نگاهم بالا اومد؛ حالا هومان هم با اخم بهم نگاه میکرد!
- خب کنجکاو شدم!
هومان باز رُک جوابم رو داد.
- کنجکاو نیستی ویانا، نگرانی!
کلافه باز سرم رو میون دست‌هام گرفتم؛ هومان راست میگفت! نگران بودم؛ لابد چیز مهمی بود که نامدارِ این‌چنین پشیمون از بالای سر من بلندشده بود و رفته بود.
درب اتاق مایا باز شد و آیدا بیرون اومد؛ سرم بالا اومد و نگاه آیدا بین همه‌ی ما چرخید و درنهایت روی چهره‌ی پریشون من نشست.
- بهتری ویا؟
بی‌توجه به سوالش پرسیدم:
- مایا خوبه؟
لبخند زد.
- مایا هم خوبه! کلی هم باهاش صحبت کردم و کلی هم صحبت با تو دارم عزیزم! فعلا اوکی نیستی ویانا جون، استراحت کن هروقت مساعد بودی بیا بیمارستان با هم حرف بزنیم، باشه؟
سر تکون دادم و آروم باشه‌ای گفتم؛ هومان از جا بلندشد و به صندلیش که کنار من بود اشاره کرد.
_ آیدا خانوم بفرمایید لطفا، من میرم براتون قهوه و چای بگیرم بچه‌ها.
آیدا با لبخند تشکر کرد و کنارم نشست و هومان ازمون دور شد.
به آیدا نگاه کردم و بی طاقت پرسیدم:
- نمیخواد بره مهد، نه؟
سرش رو بالا انداخت.
- نه!
- اشکالی نداره؟
همچنان لبخند داشت و خونسرد بود.
- نه عزیزم ایرادی نداره؛ اگه بتونی براش توی خونه مربی شخصی بگیری که بهتر هم هست! تا زمانی که بیماری مایا درمان نشه بهتره که مدام پیش خودت باشه، یا اگر پیش خودت هم نیست کسی پیشش باشه که بتونه حین حال بدش بهش کمک کنه.
حق با آیدا بود؛ با این موقعیت بهتر بود خودم مدام پیشش باشم! اما حالا که با آراز توکلی قرارداد بسته بودم چی؟
- آیدا اگه بخوام شروع به کار کنم چی؟ چطور مایا رو تنها بزارم؟
لبخندش عمق گرفت.
- بالاخره تصمیم گرفتی یکم به خودت فکرکنی! همین که مایا پیش دوست‌هات باشه کافیه ویا؛ اگر حالش بد بشه و کسی که کنارشه بتونه کاملا بهش کمک کنه هیچ ایرادی نداره.
پیام و توفان اکثراً سرکار بودن و نفس هم تدریس نوازندگی گیتار انجام میداد؛ سرور هم پرستار بود و هومان هم انگار قصد داشت توی همین بیمارستان شروع به کار کنه! باید تلاش میکردم زمان کارم رو با بچه‌ها هماهنگ کنم وگرنه، گوربابای توکلی! مایا حسابی ترس توی دلم انداخته بود.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و ششم»
هومان همراه با لیوان‌های یک‌بار مصرف آب جوش و تی‌بگ و ساشه‌های قهوه پیشمون اومد؛ همگی با تشکر لیوان هارو از روی سینی توی دستش برداشتن و من با نهایت گیجی لیوان رو از دستش گرفتم.
حرف‌های آیدا حسابی مغزم رو درگیر کرده بود و حالا قطعا دغدغه‌ی اصلیم انتخاب بین چای و قهوه نبود!
مایا دیگه نمیخواست به مهد بره و مربی خصوصی یه دردسر جدید برای زندگیمون بود؛ خدا میدونست قراره چه اتفاقی بیوفته! من اما تنها نگرانیم حال و روز مایا بود و حاضر بودم بخاطر خوب شدنش، دست به هر کاری بزنم.
***
توفان با شوق و ذوق بسیار، با پیرهن مردونه‌ی سفید مرتب و آستین‌های بالا زده و موهای ژل خورده‌اش، همراه با لبخند دندون نمایی کتاب به دست وارد جمع شد و همه از شوق زیادش به خنده افتادن.
کتاب رو بالا گرفت و صفحه‌های زیاد و جلد ترکیب مشکی و آبی رنگش جلوی چشم‌هام نقش بست.
- بالاخره کتابم چاپ شد! به افتخارم.
همگی به افتخارش دست زدیم و صدای خنده‌ها بیشتر شد؛ نفس جلو رفت و کوتاه در آغوشش گرفت.
- تبریک میگم عزیزم، حالا چرا این همه به خودت رسیدی؟
توفان کمی پکر به همه‌ی ما نگاه کرد.
- بد کردم؟
سرور بیشتر خندید و هومان گفت:
- نه داداش بد نکردی، ولی شبیه تازه داماد‌ها شدی!
توفان بیچاره توی ذوقش خورد و کتاب رو روی میز رها کرد.
- اَه! بی ذوقا خواستم دورهم جشن بگیریم و یکم خوشحالی کنیم، باید مثل اسکل‌ها میبودم؟ ناسلامتی به جمع فرهنگیان و نویسندگان پیوستم، باید یکم شکل و قیافه‌ام شبیه آدمیزاد بشه یا نه؟
باز خندیدیم و پیام اینبار توفان رو بغل کرد.
- حرص نخور داداش، تبریک میگم بهت.
کمی انرژی گرفت و پشت کمر پیام ضربه زد.
- نوکرتم بخدا.
همگی تبریک هارو از سر گرفتیم و درنهایت من با لبخند بی‌انرژی‌ای در آغوش گرفتمش.
- تبریک میگم توف! مبارکت باشه.
روی شونه‌ام بوسه‌ی کوتاهی زد.
- مرسی مامان خانوم، من با کمک و انرژیِ شماها به اینجا رسیدم، همتون عشق‌های منید.
لبخندم پررنگ‌تر شد و از آغوشش بیرون اومدم؛ نفس رو با یک دست بغل کرد و روی موهاش رو بوسید. چقدر خوشحال بودم که همه‌ی عزیز‌هام اینطور دارن به ثمر میرسن و حالشون خوبه! موفقن و هرروز از روز قبل خوشحال‌تر؛ یارشون رو پیدا کردن و من، دقیقا نقطه‌ی مخالفشون بودم!
مایا بی‌حال و بی‌حوصله از اتاق خارج شد و به جمعمون پیوست؛ موهای سیاه و کمی بلند شده و لختش دورش رو احاطه کرد بود و آستین‌های لباس توی تنش و قد شلوارش، هردو کمی براش بلند بودن. با پشت دست چشم‌هاش رو میمالید و از روزی که از بیمارستان برگشته بود، همچنان پکر بود و عصبی!
نگاه همه سمتش برگشت و توفان سریع خم شد و بلندش کرد.
- عشقِ عمو بیدار شدی؟
همچنان با اخم به چشم‌هاش دست میکشید؛ جواب سوال توفان رو نداد و با صدای بچگونه‌اش پرسید:
- چی رو جشن میگیرید؟
توفان خم شد و با برداشتن کتابش، اون رو به دست‌های کوچولوی مایا سپرد.
- چاپ شدن کتاب عمو توفان رو!
مایا تا اسم کتاب اومد چشم‌هاش برق زد و دست‌هاش رو دور گردن توفان حلقه کرد.
- هورا دایی توف! شما کتاب مینویسی؟ میشه واسه‌ی منم بنویسی؟
توفان حسابی مایا رو چلوند و من لبخند زدم؛ کاش همیشه همینقدر درکنارهم پرفکت و شاد بودیم.
- رو تخمِ چشمم! چی بنویسم واست؟
مایا با شوق گفت:
- راجع به سیاراتی که هنوز کشف نشدن! خیلی کنجکاوم دایی توف، توی هیچکدوم از کتاب‌هام راجع بهشون هیچ چیزی ننوشته!
لبخند روی لبم خشک شد و حس کردم همه به من نگاه کردن؛ بچه‌ام رسماً طرز فکری جدا از همه‌ی ما داشت و هضمش برای همه سخت بود! یه بچه‌ی نیم وجبیِ پنج ساله، راجع به سیارات کشف نشده کنجکاوی میکرد! بنظرم خسته کننده بود، شاید هم من مادر بدی بودم که فکرمیکردم علایق دخترم خسته کننده‌ست.
توفان خنده‌اش گرفته بود؛ سعی کرد دل مایا رو نشکنه.
- باشه عمو میرم فضا همشون رو کشف میکنم و راجع بهشون مینویسم برات، باشه؟
مایا اما ابداً احمق نبود! فکرکنم باهوش ترینِ جمع ما، میون این همه بزرگسال مایا بود.
- دایی توف شما نمیتونی بری فضا! اونجا نفس کشیدن غیرممکنه و اگر بقیه‌ی فضانورد ها اون سیارات و کشف نکردن شماهم نمیتونی.
توفان از پررویی مایا چشم‌گرد کرد و اون رو زمین گذاشت؛ کتابش هنوز میون دست‌های مایا بود.
- حالا تو همین کتابم رو بخون بعداً سیارات کشف نشده‌ هم یه کاری میکنیم!
همه به حرف‌های توفان خندیدن و من فقط به مایا نگاه میکردم؛ مایایی که نگاه کنجکاوش روی جلد کتاب توفان میچرخید و توی دیدش خبری از عکس سیارات و حتی کره‌ی ماه نبود.
بی‌علاقه کتاب رو روی میز، سر جای قبلش برگردوند و با همون لباس‌های یک سایز بزرگترِ پشمیِ گرمش، رفت و کنار هومان نشست.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و هفتم»
خداروشکر رابطه‌ی مایا با هومان بهتر از تصوراتم بود و رسماً هیچ گنداخلاق بازی‌ای مقابلش انجام نمیداد.
هومان با عشق مایا رو توی آغوشش کشید و روی موهاش رو بوسید؛ دلم برای حس بینشون ضعف رفت و باز لبخندِ کمرنگ به صورتم جون داد.
توفان پر از شوق سمت کابینت توی آشپزخونه رفت و شیشه‌ی نوشیدنی رو بالا آورد! سریع ابرو بالا انداختم و غیرمستقیم به مایا اشاره کردم.
- بچه ها عشق و حال کنسله!
خندیدم و خندیدیم؛ شیشه رو سر ‌جاش برگردوند و به جمع پیوست؛ کنار من نشست و زیر گوشم گفت:
- مایا کِی میخوابه؟
تیز بهش نگاه کردم؛ بیچاره خودش رو خیس کرد!
- یه امشب رو بدون نوشیدنی خوش بگذرون!
مثل همیشه در ادامه‌ی عصبانیتم خندید.
- گوه خوردم بخدا! باشه نزن من و.
نگاهم رو ازش گرفتم و توفان رفت تا موزیک رو پلی کنه و طولی نکشید که صدای بلند موزیک شاد و بندری توی خونه پیچید!
توفان و سرور عین همیشه شروع کننده‌ی رقص بودن و سروصداهاشون همسان با صدای موزیک، توی خونه میپیچید؛ نفس زیاد اهل رقص نبود مخصوصا چنین رقص تندی!
بیشتر دست میزد اما به اصرارهای توفان مجبور بود کمی خودش رو تکون بده! به نسبت توفان دختر بسیار آرومی بود و حق هم داشت به چنین رقص‌هایی عادت نداشته باشه.
توفان سمت مایا رفت و از روی مبل بلندش کرد؛ مایا اخم نداشت اما آنچنان شاد و پر انرژی هم نبود.
- دایی توف من نمیرقصم خودت که میدونی!
توفان باز بلندش کرد و با یک دست توی آغوشش گرفتش.
- باشه اشکال نداره، من میرقصم توهم توی بغلم باش.
مایا اعتراض نکرد و ته دلم کمی نرم شد؛ کاش همیشه به شادی کردن‌ها همینطور پشت پا نمیزد!
توفان شروع به رقصیدن کرد و مایا توی آغوشش تقریبا به خنده افتاد.
خنده روی لب من برگشت و چقدر فرق بود میونِ ویانای الان و ویانایِ پنج سال پیش! حالا به هزاران سختی با شادی دخترم فقط لبخند میزدم و پنج سال قبل، نهایتِ انرژیِ هر جمع و شروع کننده‌ی هر رقص و مجلسی من بودم! من بودم که شیشه‌های نوشیدنی رو از کابینت بیرون میکشیدم و حالا، اصرار داشتم نوشیدنی سرو نشه تا مبادا برای مایا بدآموزی‌ای پیش بیاد.
با اشاره‌ی هومان رفتم و کنارش نشستم؛ پیام هم سمت راستم بود و به محض نشستنم سمتم خم شد و پرسید:
- مربی خصوصی مهد مایا رو چیکار کردی؟ تونستی کسی رو پیدا کنی؟
بچه‌ها میرقصیدن و صدای خنده و جیغ‌هاشون میون صدای بلند موزیک گم میشد؛ نگاهم رو ازشون گرفتم و بین هومان و پیام چرخوندم.
- یکی دو نفر رو پیدا کردم ولی باید باهاشون صحبت کنم، هنوز چیزی مشخص نیست.
پیام سر تکون داد و هومان پرسید:
- چرا طولش میدی انقدر؟ تا کی میخوای کل روز بشینی بالای سر مایا بهش رنگ‌آمیزی و کاردستی آموزش بدی؟
حق با هومان بود؛ من کل این چندروزِ بعد از مرخصی شدن مایا تمام وقتم رو صرف این کارها کرده بودم.
- اتفاقا از فردا صبح باید برم سرکار! این چندروز هم به سختی فرصت گیر آوردم که بالای سر مایا باشم.
پیام غیرمنتظره گفت:
- مایا ول کن این شرکت رو! طمع نگیرتت که صدر جدوله، خودت رو تو دردسر ننداز!
بهش نگاه کردم؛ کمی عصابم رو به هم ریخته بود. تا کی قرار بود با نامدار و اتفاقاتش درگیر باشم؟ اصلا به من چه که آراز دشمن نامداره؟
- چه دردسری پیام؟ من فقط دارم میرم تو شرکت آراز کار کنم، همین.
- درست آخرین باری که گفتی «فقط میرم تو شرکت نامدار کار کنم، همین!» دیدیم بعدش چه اتفاقی افتاد!
حرفش رسماً لالم کرد؛ هومان اسم پیام رو معترض صدا زد و من گفتم:
- یعنی میگی من میرم با این یارو لاس بزنم؟
پیام کلافه شد.
- چرند نگو ویا! منظورم اینه که دردسر الکی نساز واسه‌ی خودت؛ اگه قصدت کاره، خودم یه شرکت درست حسابی برات پیدا میکنم بدون حاشیه برو کار بکن! ولی خودت‌هم خوب میدونی توی اون شرکت فقط کار نخواهی کرد، پر حاشیه‌ترین میشی و جدا از اون، میشی توپ بازیِ آراز و نامدار! میون دست‌هاشون میچرخی و رسماً بازیچه میشی، تو این رو میخوای؟
نه، واقعا نمیخواستم! اما لجباز بودنم مانع این میشد که حرف‌های پیام رو صادقانه و آگاهانه قبول کنم.
- هیچ ربطی نداره پیام! آراز توکلی بهم قول داد من رو وارد این ماجرا نمیکنه.
غیرمنتظره بودن حرفش باز لالم کرد!
- ویا تو قصدت در آوردنِ حرص نامداره؟
لال شده بهش نگاه کردم و کلافه باز گفت:
- دِ میدونم که نیست! ویا تو آدمِ این بازی‌ها نیستی، مخصوصا الان که حوصله‌ی خودت‌هم نداری، پس بیخیال شو این توکلیِ دیوث رو!
- حالا دیگه این توکلیِ دیوث ول کنِ من نیست پیام! فرصت خوبیم براش؛ برگه‌ش هم امضا کردم، امکان نداره استعفام رو بپذیره! تازه اول بازیشه و میخواد حسابی خوش بگذرونه.
نگاه پیام خیره و اخمو روی صورتم چرخید.
- ویا یادت نره توام خواسته یا ناخواسته توی این خوش‌گذرونی نقش داری! اوضاع نشه مثل اون روز‌ها که از پشیمونیِ دبی رفتن مثل مرغ پرکنده بالا و پایین میپریدی.
نگاهش رو ازم گرفت و مستقیم به رقص بچه‌ها خیره شد؛ پیام قاطع بود و بحث باهاش مثل همیشه به ضررم تموم شده بود!
پر حرص دست‌هام رو به سینه زدم و لب ورچیدم؛ نگاهم روی شادی و رقص بچه‌ها بود اما ذهنم تماماً سمت حرف‌های حقِ پیام بود! خودم رو توی بد داستانی انداخته بودم.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سی و نهم»
میون رقص‌های عجیب و غریب بچه‌ها، توفان بالاخره سمت ضبط رفت تا بلکه موزیک تند رو قطع کنه و مغزمون آروم بگیره اما جاش رو با موزیک لایتی عوض کرد و بازهم بهتر از اون بود.
سمت جمع برگشت و مایا رو از آغوشش پایین آورد و روی زمین گذاشت؛ حسابی ذوق زده بود و انگار که میخواست موضوع جذاب و هیجان انگیزی رو ارائه بده!
نگاه همه کنجکاو روی چهره‌ی خندون و سر و وضع مرتبش بود و توفان، به طرز ضایعی سریع رفت و پیش نفس ایستاد!
بی‌مقدمه گفت:
- همتون براتون سوال شده بود که من چرا امشب انقدر به خودم رسیدم!
همچنان کنجکاو خیره بودیم و خنده‌ی توفان بیشتر شد؛ به نفس و نگاهش گیجش نگاه کرد و دستش رو میون دست‌هاش گرفت! کمی دستپاچه به نظر میرسید و این همه‌ی مارو کنجکاو تر میکرد.
به ما نگاه کرد و حرفش باعث خندمون شد!
- نمیدونم چطور باید انجامش بدم!
نفس گیج خندید و توفان در یک حرکت مقابلش زانو زد! قبل از اینکه جعبه‌ی مخملی رو از جیب شلوارش بیرون بیاره، همگی با خوشحالی جیغ زدیم و نفس مبهوت دست‌هاش رو مقابل صورتش گرفت!
درب جعبه باز شد و انگشتر تک نگین با الماس درخشانش، مقابل چشم‌ها ظاهر شد!
- با من ازدواج میکنی؟
نفس هنوز در اوج تعجب بود و چشم‌هاش از شوق گرد شده بود! توفان میخندید و همه‌ی ما در اوج مبهوت بودن، شاد بودیم.
سرور بالا و پایین میپرید و هومان با حرف‌هاش به توفان انرژی میداد؛ همه‌ چیز خوب بود و ای‌کاش همیشه اوضاع همینطور پیش میرفت!
نفس فضا رو با جواب بله‌ی پر بغضش زیباتر کرد و باز صدای سوت و جیغ‌ها بالا رفت. همگی شاد در آغوششون گرفتیم و بارها تبریک گفتیم؛ من اما، باز به اون شب پرتاب شده بودم و سوال‌های لعنتی توی سرم میپیچید؛ فکرم پیش جعبه‌ی مخملی مشابه جعبه‌ی توفان بود که ته کشو درحال خاک خوردن بود و اون شب لعنتی… تولد نیکان! شادی و حال خوبمون؛ من هم درست چنین شبی رو تجربه کرده بودم! چنین حس و حال و چنین شادی‌ای رو؛ شوق نگاهم و عشق نگاهِ نامدار مقابل چشم‌هام تداعی شد… لیاقتِ ما، شادی‌ای همچون شادیِ توفان و نفس نبود؟
***
نگاه آراز با همون خنده‌ی همیشگیش روی شال افتاده و موهای رها شده‌ام چرخید؛ کمی متفکر بود و به نظر من این موضوع نیازی به فکر کردن نداشت! آره واقعا، سفیدی زیاد موهای من رسماً چندین سال روی سنم آورده بود و اصلا چیز هیجان انگیزی برای مخاطب‌های تبلیغاتمون نبود.
دست به سینه بهش نگاه کردم و بالاخره حرفش رو به زبون آورد:
- ویانا خانوم موهاتون خیلی قشنگه و اتفاقا موی سفید و طبیعی به تازگی مد شده، اما به نظرم اگر رنگ کنید زیباییتون بیشتر به چشم میاد!
دستیارِ رو مخ تر از خودش، با مانتو و شلوار یاسی رنگ و آرایش غلیظش نظر داد:
- بنظرم اینطوری بهتره آراز خان! طبق مد پیش بریم مخاطب‌ها رضایت بیشتری خواهند داشت.
آراز بی‌توجه گفت:
- نه، رنگ کنه لطفا!
و از اتاق گریم خارج شد! کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و طبق حرف‌های پیام، انگار از الان توپ بازی میون دست‌هاشون بودم.
کلافه روی صندلی‌ای نشستم و سرم رو میون دست‌هام گرفتم؛ با این اوضاع بعید میدونستم بشه به راحتی کنار آراز توکلی دووم آورد! زیاد از اندازه روی مخم بود، نمیدونستم چرا! شاید هم میدونستم و خودم رو به ندونستن میزدم.
گریمور‌ها مشغول میکاپ چندتا از مدل‌ها بودن و برای من، احتمالا امروز خبری از شات نبود.
از اتاق گریم خارج شدم و سمت آراز قدم تند کردم؛ کنار آرامش ایستاده بود و مشغول دستور دادن بود.
- جناب توکلی.
سمتم برگشت؛ چرا یه روز نمیشد من این آدم رو بدون لبخند ببینم؟ کاملا برخلاف نامدار!
- بفرمایید ویانا جان؟
ویانا جان و کوفت و زهرمار.
لحظه‌ای چشم روی هم گذاشتم تا مشتم روی صورت خندونش فرود نیاد.
- من امروز شات ندارم نه؟
با نگاهش به موهام اشاره کرد و دست توی جیب‌های شلوار پارچه‌ایش فرو برد.
- تا آخر هفته موهاتون و رنگ کنید، شات‌ها بمونه برای رنگ موهای جدید!
یعنی انقدر موهام افتضاحه؟ بهم برخورد؛ خواستم بگم اگر نخوام رنگ کنم چی؟ اونوقت چه غلطی میکنی؟ اما حال و حوصله بحث با توکلیِ رو مخ و مسخره رو نداشتم.
بی‌حرف فقط بهش نگاه کردم و حین دور شدن ازم، حرفش رو ادامه داد:
- اگر کار خاصی دارید میتونید برید امروز؛ ولی لطفا به فکر رنگ مو باشید، شات‌ها عقب نمونه!
عصبی فقط بهش نگاه کردم و ازمون دور شد؛ آرامش با لبخندی به ما نگاه میکرد و امیدوار بودم ترکیبی مثل من و نامدار از ما توی سرش نسازه!
- رو مخه، میدونم!
بهش نگاه کردم.
- معلومه که رو مخه! دوست دارم گردنش رو بشکنم؛ اون دندون‌های کامپوزیت شده‌اش رو توی دهنش خرد کنم، مگه میشه یکی انقدر بخنده؟ یه روز نشده برق دندوناش توی چشمم نباشه!
آرامش لعنتی دقیقا حرف دلم رو زد.
- درست برخلاف جناب نامدار!
نگاهم ثابت روی چهره‌اش نشست؛ خشم نگاهم فروکش شد و آرامش تازه متوجه شد چه چیزی گفته!

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهلم»
نگاهم پایین افتاد و بیچاره هول شده گفت:
- حالا این رو بیخیال، چرا آراز گیر داده به موهات؟
باز بهش نگاه کردم؛ کاش انقدر اسم نامدار رو از زبون هرکسی نمیشنیدم!
- میگه سنت رو بالا برده، برای یه فرد مدل قشنگ نیست، چه‌میدونم!
مهربون لبخند زد.
- چرت میگه بابا! به این قشنگی، ولی آخه چرا یهو انقدر سفید شدن؟ ارثیه؟
ارث که بود اما، اتفاقات پنج سالِ گذشته هم توی این سفیدی بی‌تاثیر نبود! آرامش چه میدونست من توی این مدت چی کشیدم؟
بلااجبار لبخند زدم.
- آره ارثیه!
- ولی خیلی قشنگه! مخصوصا اینکه یه شاخه‌ی بزرگ جلوی موهات بیشتر سفید شده خیلی خاصه؛ کاش آراز خان انقدر گیر نمیداد، حیفه رنگش کنی.
تاره به تاره‌ی این موهای سفید شده، نشون دهنده‌ی روزهای سختم بود! معلوم بود که خودم هم میخواستم رنگ بشن.
- خودم دوست دارم، خسته‌ام کردن.
باز لبخند زد؛ آرامش حسابی از قبل مهربون تر شده بود! جالب بود که همه توی این پنج سال تاثیرات مثبت دیده بودن و من فقط منفی و منفی و منفی.
- خب اگر خودت دوست داری که هیچی؛ در هرصورت خوشگلی مهم همینه.
بالاخره لبخند واقعی روی لب‌هام نشست.
- قربونت برم!
متقابل لبخند زد و مشغول سیستم مقابلش شد؛ آراز گفته بود اگه کار دارم برم. و کار داشتم، کار خیلی مهمی هم داشتم؛ امروز آیدا بعد از موضوع مایا توی مهد تازه میخواست با ما صحبت کنه و راهکار بده! روز مهمی بود و داشتم از نگرانی پس میوفتادم.
فرصت رو از دست ندادم و با خداحافظی از آرامش و اطلاع دادن به توکلی، با برداشتن وسایلم از شرکت خارج شدم؛ نوبتِ آیدا برای حدود سه چهار ساعت بعد بود و تا اون موقع فرصت داشتم.
به خونه برگشتم و همراه با بچه‌ها مشغول خوردن ناهار شدیم؛ دونه‌های برنج عین سنگ از گلوم پایین میرفت و فکر اینکه قراره توی جلسمون با آیدا چه حرف‌هایی رد و بدل بشه، کمی آزار دهنده بود! حتی شاید کمی بیشتر از کمی.
دلهره‌ام غیرعادی بود؛ انگار که اولین جلسه‌ی تراپی با آیدا مقابلم بود! آیدا تراپیستِ چندین ماهه‌ی مایا بود و این اضطراب، چه دلیلی داشت؟
لیوان آب رو لاجرعه سر کشیدم تا غذا از گلوی سنگ شده‌ام پایین بره؛ مثل همیشه نگاه بچه‌ها نگران روی چهره‌ام نشست و من به سختی لقمه‌ی غذام رو قورت دادم.
مایا با ظرف تقریبا دست نخورده از پشت میز پایین پرید و حین اینکه سمت تلویزیون میرفت گفت:
- مامان من اشتها ندارم، ممنون.
بچه‌ها در جواب تشکرش «نوش جان» گفتن و من لال شده، حتی عین همیشه قدرت اعتراض هم نداشتم! اعتراض که چرا غذاش رو کامل نمیخوره و اینطور به معده‌اش آزار میرسونه؛ نمیدونم چرا اما دلهره‌ی لعنتی قدرت همه چیز رو ازم گرفته بود!
خودم هم از پشت میز بلند شدم و زیرلب تشکرکردم؛ روی کاناپه‌ی مقابل تلویزیون نشستم و به مایا و مانیتور مقابلش خیره شدم؛ نور تلویزیون توی صورتم خورد و من از شدت نگرانی از بابت حال مایا میخواستم باز به حالت تهوع بیوفتم!
حالم از ضعیف بودنم به هم میخورد؛ به ظاهر یک مادر بودم و در باطن، خودم نیاز به مادر داشتم تا ازم مراقبت کنم!
نمیخواستم این رو بپذیرم اما شاید حق با نامدار بود! شاید حالا وقت مادر و پدر شدنِ ما نبود، شاید آمادگیش رو نداشتیم!
کلافه پاهام رو توی دلم جمع کردم و به موهام چنگ زدم؛ پذیرش حرف‌های نامدار توی اون شب لعنتی سخت بود.
بوی قیمه‌ی اون شب کذایی توی سرم پیچید؛ توهم زده بودم!
بیشتر موهام رو چنگ زدم و لباس قرمزم با موزیک لایت و خستگی چشم‌های نامدار مقابل چشم‌هام تداعی شد… من هم اسکیزوفرنی گرفته بودم؟
حالت تهوع با تمام وجود سمتم حمله‌ور شد و با اولین عوق، دستم رو مقابل دهانم گرفتم و سمت توالت دوییدم!
حین عوق زدن به نامدار و عواقب کارهاش لعنت میفرستادم و بچه ها، به درب توالت ضربه میزدن.
با نفس نفس مقابل دهانم رو آب زدم و در رو باز کردم؛ صورت تقریبا خیس و موهای به هم ریخته و دهان بازم از حجم نفس نفس زدن‌ها، مقابل چشم‌های نگرانشون نقش بست و پیام اول از همه جلو اومد و بازوم رو گرفت!
- ویانا خوبی؟ این چه وضعیه؟
نگاهم سمت مایا رفت؛ دورتر از همه ایستاده بود و فقط بهم نگاه میکرد! به مادر ضعیفی که هیچوقت براش مادری نکرده بود.
بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و تظاهر کردم که خوبم، هرچند افتضاح بودم.
- خوبم پیام، یه لحظه حالت تهوع بهم دست داد!
نفس گفت:
- نکنه ویروس گرفتی؟
آره نفس جان؛ احتمالا پنج ساله که ویروس گرفتم و درست حین تداعی خاطرات و حال بدم، اینطور حالت تهوع دست از سرم برنمیداره.
شونه بالا انداختم و از میونشون رد شدم.
- نمیدونم، شاید.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهل و یکم»
همه سر جاشون برگشتن اما دیگه هیچ حرفی بین هیچ‌کس رد و بدل نشد! مثل همیشه من شروع کننده‌ی یه سکوت مسخره و سنگین بودم.
مایا رو آماده کردم و از خونه بیرون زدیم؛ وقت نوبتم با آیدا رسیده بود و حس میکردم کمی از دلهره‌ام همراه با محتویات معده‌ام توی چاه توالت رفته!
اما هنوز هم پشت فرمون پر از فکر و خیال بودم و چندین بار نزدیک بود با ماشین مقابلم برخورد کنم.
ماشین رو پارک کردم و همراه با مایا سمت بیمارستان رفتیم؛ با ضربه‌ی کوتاهی وارد اتاق آیدا شدیم و مثل همیشه، با لبخند پر مهرش سرشار از انرژی مثبت مقابلمون قرار گرفت.
گونه‌ی مایا رو بوسید و دست روی شونه‌ی منِ آواره گذاشت.
- همه چیز رو به راهه؟
مایا داشت بهم نگاه میکرد، میتونستم بگم نیست؟
سر تکون دادم و لبخندش عمق گرفت.
- خداروشکر.
پشت میزش نشست و من و مایا هم مقابلش.
- خب مایا جون، چه خبر؟ این چندروز رو خوب بودی؟ مهد نرفتی خوش گذشت؟
حرفش جنبه‌ی شوخی داشت و مایا هم عین خودش جواب داد:
- خیلی خوش گذشت!
آیدا خندید و من همچنان لال شده به مکالمه‌ی بینشون خیره بودم.
- خب خداروشکر! بگو ببینم، توی این چندروز راجع به چیزایی که برات گفتم فکر کردی؟
مایا سر تکون داد؛ از مکالمه‌ی بینشون بی خبر بودم و امیدوارم بودم که موضوع بدی نباشه.
- خب، نظرت چیه؟
نگاه مایا سمت من برگشت، لابد دلش نمیخواست من حرف‌هاش رو بشنوم!
- مایا، میخوای تنها حرف بزنی؟
مایا باز به آیدا نگاه کرد.
- شاید مامان ویا حرف‌هام رو دوست نداشته باشه!
آیدا خندید.
- اینجوری نگو عزیزم؛ تو هرچی بگی مامان ویا دوست داره و بخاطر تو تا جایی که بشه میپذیره، ولی اگه دوست داری تنها صحبت کنی مشکلی نداره.
مایا شک داشت اما گفت:
- اشکالی نداره خاله آیدا.
- پس خیلی خب، بفرما!
نگاه مایا باز روی من نشست؛ این بچه چرا انقدر از ری‌اکشن من میترسید؟ یعنی انقدر مادر افتضاحی بودم؟ خاک تو سرت ویانا!
- خاله آیدا شما گفتی یه لیست از چیز‌هایی که خوشحالم میکنه ولی تاحالا امتحانشون نکردم توی ذهنم بنویسم.
آیدا منتظر دست‌هاش رو توی هم قفل کرد و به مایا خیره موند.
- خب؟
- خاله من دوست دارم بابام رو ببینم! مامان ویا مدام میگه بابات توی فضا روی ماهه، ولی من باور نمیکنم! همه‌ی بچه‌های توی مهدکودک باباشون میاد دنبالشون ولی من همیشه باید منتظر میموندم تا داییم یا عمو پیام بیان سراغم!
حرف‌های مایا نفس رو توی سینه‌ام حبس کرد! نگاهم میخِ آیدا شد و اون بیچاره هم لبخند روی لبش خشک شد. 
مایا حقیقت تلخ رو با تمام زورش توی صورتم کوبیده بود؛ هرلحظه بیشتر مطمئن میشدم که برای مایا مادر افتضاحیم و حالا برای هزارمین بار این موضوع رو بهم یادآوری کرده بود!
- مایا جان عزیزم، راجع به موضوع پدرت قبلا باهم حرف زدیم درسته؟
آیدا با آرامش گفت و مایا خشمش بیشتر و بیشتر شد.
- خاله آیدا من خر نیستم! از من انتظار دارید باورکنم بابام یه فضانورده؟
چشم روی هم گذاشتم؛ اسمش رو معترض و عصبی صدا زدم.
 - مایا!
با اخم های کوچیکش سمتم برگشت.
- بله مامان؟ مگه غیر از اینه؟
اخم‌هام توی هم رفت و صدام رو بالا بردم.
- داد نزن مایا! با بزرگترت درست صحبت کن.
آیدا روی میزش کوبید و توجه هردوی ما سمتش جلب شد.
- ویانا جان آروم! بزار حرفش رو بزنه.
من اما پر حرص‌تر از این حرف ها بودم.
- چه حرفی آیدا؟ یه وجب بچه چی میفهمه از این چیزها؟ وقتی نمیخواد حرف مادرش رو قبول کنه و سر بزرگترش داد میزنه، باید تشویقش کنم؟ پنج ساله یه کلوم بهش میگم مایا تو پدرت پیشت نیست! اینکه بقیه پدر دادن دلیل نمیشه توهم داشته باشی.
لحن بلند اما بغض آلودِ مایا، قلبم رو به درد آورد.
- چرا دلیل نمیشه؟ چرا کل دنیا بابا دارن؟ دستشون رو میگیرن و میان مهد، باباهاشون دم در بوسشون میکنن و بچه ها با خنده وارد مهدکودک میشن، ولی من هیچوقت نخندیدم مامان ویا!
دست‌هام رو مقابل چشم‌هام گذاشتم؛ به ظاهر سرشار از خشم و حرص بودم اما از درون دوست داشتم بترکم! تا ابد اشک بریزم از بابت کلمه به کلمه‌ی حرف‌های مایا؛ واقعا هم یه وجب بچه نباید درکی از این موقعیت ها می‌داشت اما مایا دیگه بزرگ شده بود! مایا رسماً قدر یه آدم بزرگ درک میکرد و میفهمید؛ من این بچه رو پیر کرده بودم.
آیدا که حال و روز ما رو دید از پشت میز بلند شد و سمت من اومد؛ مچ دست هام رو گرفت و آروم گفت:
- ویانا آروم باش، التماست میکنم آروم باش؛ بخاطر دخترت!
نگاهم از پشت کف دست‌هام بالا اومد و با آیدا رو به رو شد؛ سرخی چشم‌هام نشون میداد چقدر تحت فشارم و آیدا هم خر نبود که این رو نفهمه!

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهل و دوم»
سینه‌ی مایا از حرص مدام بالا و پایین میشد و با اخم با پشت دست به چشم‌هاش دست میکشید! داشت اشک‌هاش رو پاک میکرد؟ خاک تو سرت ویانا، خاک تو سرت با مادری کردنت.
آیدا سمت مایا رفت و دست روی شونه‌اش گذاشت.
- مایا جون یه لحظه میری بیرون از اتاق عزیزم؟ برو روی صندلی‌های همین کنار بشین تا من دو دقیقه با مامانت صحبت کنم بعد صدات میکنم تا بیای، باشه؟
مایا بدون نگاه کردن به من سر تکون داد و از اتاق خارج شد؛ باید خر میبودم تا نفهمم پاهاش میلرزه و اشک‌هاش پایین میاد اما با اخم‌های درهمش سعی داره نشون بده که هیچ چیزی نیست! این دختر چقدر شبیه به نامدار بود.
به محض خروج مایا از اتاق، آیدا به حرف اومد.
- ویانا به نظرت این رفتار درسته؟ من دارم هرجلسه التماست میکنم با این بچه خوب برخورد کنی، اونوقت تو اینطور جلوش داد و هوار راه میندازی و باعث میشی گریه کنه؟
آیدا حسابی از دستم عصبی بود و حق هم داشت؛ لحنش آروم بود اما حسابی بهم فشار آورد! چون خودم هم میدونستم مادر افتضاحی هستم و آیدا این موضوع رو بیشتر داشت به روم میاورد.
لب‌هام رو روی هم فشردم و بالاخره ترکیدم! اشک‌هام روی گونه‌هام آوار شد و نگاه آیدا کمی رنگ ترحم گرفت.
- آیدا دارم روانی میشم! بخدا کم مونده تا خودم رو بکشم؛ من نمیخواستم گریه کنه! اصلا نمیخواستم چنین فکرهایی توی سرش بیاد، ولی خب چه غلطی کنم؟ وقتی نامدار اونطوری ازم خواست سقطش کنم، بنظرت حالا میپذیرتش؟ معلومه که نه! اصلا با اون اوضاع اگر هم بپذیره دو روز دیگه پشیمونه! رفتارش با مایا بد میشه و حال و روز مایا از اینی که الان هست هم افتضاح‌تر میشه، اونوقت من چه غلطی باید بکنم؟
آیدا از زیر شال انگشت‌هاش رو میون موهاش فرو برد؛ اون بیچاره رو هم کلافه کرده بودم.
- ویانا داری خیلی همه چیز رو سخت میگیری؛ نامدار طبق تعریفاتت چنین آدمی نیست! میری باهاش صحبت میکنی و ری‌اکشنش رو میبینی، اگر نخواد اصلا پیش مایا بیان نمیکنی چیزی رو! اونوقت باهم یه فکری میکنیم یه طوری مایا رو متقاعد میکنیم که پدری در کار نیست. ولی اینم درنظر بگیر که اگر نامدار مایا رو بپذیره روحیه‌ی مایا کاملا برمیگرده و به راحتی باعث بهبود بیماریش میشه!
سرم پایین افتاد و اشک‌هام باز روی گونه‌هام ریخت.
- ببین ویا، من توی کل این مدتی که درمان مایا رو شروع کردم هشتاد درصد نتایجی که بهشون رسیدم مربوط میشن به نامدار! بخدا اگر نامدار برگرده و رفتارش خوب باشه و مایا رو کاملا بپذیره، در عرض کمتر از سه ماه بیماری مایا بهبود میشه! روحیه‌ی مایا مشخص میکنه که کی بیماری خوب بشه، و نامدار هم با ورودش تاثیر مستقیمی روی روحیه‌اش داره.
با لحن گرفته‌ام گفتم:
- آیدا من خودمم نمیتونم ورود دوباره‌ی نامدار رو بپذیرم، مایا که سهله!
مایا در اوج درماندگی لبخند زد.
- ویا، بخاطر دخترت!
بخاطر دخترم، بخاطر دخترم؛ من بخاطر مایا حاضربودم هرکاری بکنم! غیر از این بود؟ پس چرا انقدر سخت میگرفتمش؟ اگر نامدار همه چیز رو میپذیرفت شاید حتی یه خانواده‌ی عادی و قشنگ مثل بقیه‌ی خانواده ها باهم میساختیم! یه خانواده‌ی شاد و نرمال.
صدای جیغی از بیرون اومد و قلب توی سینه‌ام لرزید؛ دست روی قلبم گذاشتم و به در، و بعد به آیدا نگاه کردم.
- چیشد؟
آیدا هم کمی نگران شد.
- اینجا بیمارستانه! اینطور صداها زیاد میاد.
صداها کمی بیشتر شد و انگار، به اتاق ما نزدیک بودن، شاید همین مقابلِ در!
همچنان توی دلم آشوب بود اما خودم رو روی صندلی نگه میداشتم؛ صدای بلند مرد و دیالوگش برای کمک، تیر آخری بود تا از جا بلند شم!
- برانکارد بیارید! بیهوش شده و دماغش خونریزی داره، خیلی بچه‌ست!
سمت درب اتاق هجوم بردم و بازش کردم؛ بدن رها شده‌ی مایا مقابل در و ازدحام مردم اطرافش، باعث شد لحظه‌ای اکسیژن به مغزم نرسه و مثل همیشه مغزم تصمیم بگیره بیهوش بشه!
جلوی چشم‌های سیاهی رفت و چهارچوب در رو گرفتم؛ ویانا قوی باش، ویانا دخترت داره جلوی چشمت پرپر میشه، ویانا تو یه مادری!

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهل و سوم»
روی زانو افتادم و تن بیهوش شده‌ی کوچیکش رو روی پاهام گذاشتم؛ بی‌هوا مثل مرد کنارم، با فریاد کمک خواستم و اشک‌هام راه خودشون رو پیدا کردن!
- کمک کنید! تروخدا دکتر بیارید، بچم…
سرش رو توی بغل گرفتم و بدون توجه به خونی شدن لباسم، موهاش رو بوسیدم.
- مایا مامان، به خدا غلط کردم! گوه خوردم سرت داد زدم، باز کن چشم‌های قشنگت رو مایا…
روی صورتش دست کشیدم و بیشتر فریاد زدم:
- مایا باز کن چشم‌هات رو؛ دخترم ببین من و، ببین مامان و!
عین دیوونه‌ها آروم توی صورتش کوبیدم اما چشم‌هاش همچنان بسته بود و زیر بینیش خونی!
آیدا با نگرانی از پشت دست‌هام رو گرفت و سعی کرد آرومم کنه.
- ویانا آروم باش! ببین من رو، آروم باش! هیچی نیست حالش خوب میشه، تروخدا داد نزن ویانا نفس عمیق بکش.
من اما عین دیوونه‌ها مایا رو به خودم میفشردم و میگفتم:
- دخترِ مامان، باز کن چشم‌هات رو…
دور مایا شلوغ بود، خیلی شلوغ؛ چشم‌ها همه نگران بود برای کسی که نمیشناسن؛ از چشم‌های نگران گذر کردم، یک مشت غریبه! 
گذر کردم و گذر کردم… غریبه؟
نگاهم با دوجفت چشم نگرانی برخورد کرد که آنچنان هم غریبه نبودن! حتی، رنگ نگرانیشون با باقی چشم‌ها فرق داشت!
نفسم رفت و لال شدم! دیگه نه تنها فریاد نمیزدم، بلکه زمزمه وار هم چیزی نمیگفتم. لال شدم و مایا از آغوش محکمم کمی رها شد؛ نگاه خیس و مبهوتم روی کسی نشست که با نهایت بهت و نگرانی، به من و دخترکِ توی آغوشم نگاه میکرد!
نگاهش بین ما دونفر دو دو میخورد؛ من، و دختری که از خون خودش بود! از خون نامداری که مقابلم بین جمعیتِ نگران روی دوزانو نشسته بود…
***
ناخون‌هام از زیر شال روی سرم محکم توی پوست سرم فرو رفت؛ نگاهم روی سرامیک‌های سفید کف بیمارستان بود و اشک‌هام هر از گاهی کنار کفش‌هام روی زمین میچکیدند.
صدای دستگاه‌های بیمارستان لحظه‌ای از گوشم بیرون نمیرفت و این کلافگی انگار دست بردار نبود.
سرم رو بلند کردم و به مایا نگاه کردم؛ کمی اون‌طرف‌تر، سمت چپم روی تخت بیمارستان بیهوش بود و ماسک اکسیژن و سرم توی دستش داشت دیوونه‌ام میکرد!
گردنم چرخید و طرف مقابل رو نگاه کردم؛ نامدار تکیه داده به دیوار با چهره‌ی پریشون و مبهوت، و آیدایی که مقابلش مشغول صحبت کردن بود و شک نداشتم نامدار حتی یه کلمه‌ی حرف‌هاش هم متوجه نمیشه!
بالاخره چیزی که ازش میترسیدم سرم اومده بود؛ نامدار همه چیز رو فهمیده بود! همه چیز رو.
نگاهم باز پایین افتاد و انگشت‌هام میون پریشونی موهام فرو رفت؛ خون بینی مایا روی لباسم خشک میشد و دخترکم هنوز به هوش نیومده بود.
صدای قدم‌هایی سراسیمه و با عجله به سمتم اومد و اول از همه صدای نگران نفس توی گوشم پیچید.
- ویانا! چیشده؟
نگاه سرخم بالا اومد و با بچه‌ها رو به رو شدم؛ هومان و پیام و جاوید درکنار آیدا و نامدار ایستاده بودن و آهو و توفان به همراه نفس و سرور به سمت من می‌اومدن. بی‌جون از روی صندلی بلندشدم و در آغوش توفان فرو رفتم.
- خوبی دختر؟
احساساتم به مو بند بود و باز گریه رو از سر گرفته بودم.
- خوب نیستم، اصلا خوب نیستم!
از آغوشش بیرون اومدم و دست‌هام روی چشم‌هام قرارگرفتن.
- نمیتونم دیگه، خستم! خستم از تظاهر کردن…
دست‌سرور پشت کمرم نشست و با شک پرسید:
- نامدار… فهمید؟
دست‌هام پایین افتاد و نگاهم روی چهره‌ی پر اخم نامدار قفل شد.
- فهمید… همه چیز رو فهمید!
نگاهی بین بچه‌ها رد و بدل شد و من سعی کردم کمی بحث رو عوض کنم؛ به آهو نگاه کردم.
- آهو رو چرا با خودتون آوردین؟ نباید نگران بشه، خوب نیست برای بچه‌اش.
خودم که دوران بارداری افتضاحی داشتم، نمیخواستم آهو هم به درد من دچار بشه!
- این چه حرفیه ویا؟ من واسه‌ی شماها نگران نشم واسه‌ی کی بشم؟ 
بغلش کردم و شونه‌هام رو از پشت نوازش کرد. توفان گفت:
- جاوید و آهو لحظه‌ی آخر اومدن پیشمون، آیدا که زنگ زد قضیه رو گفت اصلا نفهمیدیم چطور اومدیم! جاوید بیچاره کل مسیر رو توی شوک بود.
از آغوش آهو بیرون اومدم؛ حق هم داشت بیچاره. با این وضعیت جاوید خدا میدونست نامدار در چه حالیه. کم مونده بود از شدت شوک بیهوش بشه!
نگاهم باز سمتشون رفت؛ پیام اخمو گوشه‌ای ایستاده بود و هومان با نامدار صحبت میکرد؛ نامداری که با خشم و بهت میون حرف هومان میپرید و هومان، سعی داشت مدام آرومش کنه. آیدا گاهی میونشون حرف میزد و جاوید هم از کنجکاوی روی پا بند نبود! 
بی طاقت سمت ما اومد و اول از همه به من گفت:
- بلا به دور ویانا خانوم.
سر تکون دادم و کوتاه لبخند زدم.
- ممنون جاوید. ببخشید شما رو هم نگران کردم!
نگاهش پایین افتاد.
- این چه حرفیه؟
آهو معترض گفت:
- نگو اینجوری ویا! از این حرف‌ها داشتیم ما؟
با همون لبخند کم، نگاه من هم پایین افتاد و سکوت بینمون باز شروع شد؛ نگاه جاوید روی من و حال و روزم پر از علامت سوال بود و حق هم داشت! جاوید آخرین بار ویانای پنج سال پیش رو دیده بود؛ ویانایی که هیچوقت از حال خوب خودش نمیگذشت و خنده از روی لبش کنار نمی‌رفت؛ ویانای حالا اما پر بود از حال بد و پریشونی.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پارت چهل و چهارم»
میون بیهوشی ناله‌ای آروم از سوی مایای رها شده روی تخت شنیده شد و من به سمتش پرواز کردم. اخم داشت و پلک‌هاش میلرزید اما چشم‌هاش همچنان بسته بود.
- مایا، خوبی مامان؟
صدام عین پلک‌های مایا میلرزید؛ با نهایت نگرانی و دست‌های لرزونم دست روی گونه‌های یخ زده‌اش کشیدم و میون پلک‌هاش کمی از هم باز شد؛ قلبم برای سرخی چشم‌هاش پر زد و مایا باز از پشت ماسک اکسیژن ناله کرد. 
- مامان…
سرش رو بوسیدم.
- جونم مامان؟
بچه‌ها سمتون اومدن و آیدا دست روی موهای مایا کشید.
- مایا جون خوبی عزیزم؟ سرت درد نمیکنه؟
در نهایت گیجی به نشونه‌ی منفی سر تکون داد و من به عقب نگاه کردم؛ همه دور تخت مایا جمع شده بودن و نامدار، همچنان مقابل ورودی بخش ایستاده بود! قدمی جلو نیومده بود و اخم و بهت نگاهش همچنان پابرجا بود.
نگاه پریشونم با نگاه پریشون‌ترش برخورد کرد و قلبم توی سینه لرزید؛ نگاهش… پشیمون بود؟ کدوم پیشمونی؟ مگه پشیمونی توی این موقعیت فایده‌ای هم داشت؟
لحظات کذایی برای هزارمین بار توی سرم تداعی شد؛ نامداری که با فریاد و نهایت نارضایتی ازم میخواست مایا رو سقط کنم، حالا دقیقا همین آدمی بود که چند قدمی خودم و بچه‌‌‌م ایستاده بود! بچه‌م… بچه‌ش، بچمون!
نگران بچه‌ای‌ بود که سال‌ها قبل درخواست سقطش رو داشت و حالا با فاصله‌ای کم ازش روی تخت دراز کشیده بود!
نگاه نامدار لحظه‌ای از من جدا نمیشد و من در نهایت تسلیم نگاهش شدم و باز به مایا خیره شدم؛ قلبم داشت از حلقم بیرون میزد، این چه وضعیتی بود؟
نگاه بچه‌ها سمت ما بود و در سکوت فقط همدیگه رو نگاه میکردن؛ معذب بودم، ترحمشون رو احساس میکردم، لعنت بهت نامدار! لعنت بهت.
پس از ساعت‌ها دلواپسی بالاخره مایا کمی بهتر شد و از بیمارستان مرخص شد؛ هومان رفت تا کارهای ترخیصش رو انجام بده و من مایا رو روی تخت نشوندم و موهاش رو بوسیدم؛ جای ماسک اکسیژن دور لب‌هاش مونده بود و با چشم‌های بسته و چهره‌ی بی‌حالش به تن من تکیه داده بود.
روی موهای لخت تیره‌اش دست کشیدم؛ نگرانش بودم، خیلی نگران! از تموم کرده‌هام پشیمون بودم؛ تموم حرف‌ها و کارهایی که باعث این حال و روز مایا شده بودن.
شاید من تنها مقصرِ این داستان نبودم، اما قطعا اگر خیلی جاها بهتر عمل میکردم حالا مادر بهتری برای دخترم بودم!
مایا همراه با بچه‌ها از بیمارستان خارج شد و من کمی دیرتر رفتم تا قبلش با آیدا کوتاه صحبت کنم؛ مثل همیشه کلمه به کلمه‌ی حرف‌های آیدا سرشار از انرژی و امید بود و کمی آرومم میکرد؛ سعی داشت بهم بفهمونه اوضاع اونقدر هم بد نیست! حتی میگفت که شاید شرایط خوبی پیش اومده تا مایا رو با پدرش رو به رو کنی، اما این موضوع من رو نگران‌تر میکرد.
با خستگی و مثل همیشه بی‌انرژی از اتاقش بیرون زدم و در نهایت بدشانسی، با نامدار رو در رو شدم! توی این موقعیت، نامدار قطعا آخرین نفری بود که میخواستم ببینمش. جون توی تنم نبود؛ حوصله‌ی توضیح نداشتم، حالِ حرف زدن راجع به چنین موضوع مهمی رو نداشتم. اینکه بخوام نامدار رو قانع کنم، دیوونه‌ام میکرد و قطعا باعث خشم و بالا رفتن تن صدام میشد.
درست مقابلم به دیوار تکیه داده بود و برای رفتن به سمت درب خروجی بیمارستان، مجبور بودم از مقابلش رد بشم. 
نگاهم رو گرفتم و راهم رو سمت در کج کردم و همونطور که انتظار میرفت، اسمم رو صدا زد! پاهام ناخودآگاه از حرکت ایستاد اما نگاهم سمتش نرفت.
قبل از اینکه جوابی از سوی من بشنوه ادامه داد:
- چرا…
انتظار داشتم در ادامه بشنوم «چرا سقطش نکردی؟» اما حرفش باعث شد بیقرار بهش نگاه کنم.
- چرا رفتی؟
نفسم محکم از سینه خارج شد؛ انقدر توی این مدت ضعیف شده بودم که احتمال میدادم هرلحظه از حال برم! مخصوصا حالا که بیمارستان داشت دور سرم میچرخید.
- اگه… اگه میدونستم اخرین باری که اومدی شرکت و استعفا دادی، بچه رو هنوز سقط نکردی، نمیزاشتم بری ویانا!
میون نفس نفس‌های محکمم گرفته گفتم:
- چرا گذاشتی برم؟
کلافه به پیشونیش دست کشید؛ خشم داشت، مبهوت بود، دوست داشت همین وسط فریاد بزنه اما نمیتونست! از طرفی هم نمیخواست حالا بعد این همه سال مقابلم داد و بیداد کنه.
- لعنتی بهم گفتی بچه رو سقط کردم! گفتی سقطش کردم و بلافاصله بعدش بدون اینکه فرصتی بدی من فکرکنم اومدی استعفا بدی که کلاً از ایران بری! مغزم قفل بود، نمیفهمیدم؛ هنوز درک نکرده بودم بارداریت رو چه برسه به سقط و رفتنت از پیشم!
بی‌حرف دلگیر از کنارش گذر کردم و از بیمارستان بیرون زدم؛ متوجه شدم که پشت سرم روانه شد و بیرون از بیمارستان، مقابل درب ورودی بازوم رو چسبید! سریع عقب کشیدم.
- ولم کن نامدار! دست به من نزن.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهل و پنجم»
قدمی عقب رفت و من خشمگین توی صورتش گفتم:
- بس کن این چرندیات رو! من خامِت نمیشم، هرکاری کنی دیگه قرارنیست چیزی تغییر کنه نامدار! همون موقع که با داد و فریاد تو یه شبِ رمانتیک و پر از عشق ازم خواستی بچمون رو سقط کنم باید به این چیزها فکرمیکردی! همون موقعی که من و با بچه‌ی توی شکمم بیرون از خونه رها کردی باید فکرش رو میکردی.
بیقرار بین حرفم پرید:
- بیرون از خونه رهات نکردم ویانا، خاک تو سرِ منِ بی‌غیرت اگه تورو با بچه‌ی توی شکمت از خونه‌ام بیرون کرده باشم!
سمتش هجوم بردم و به سینه‌اش کوبیدم؛ داشتم تمام خشم این پنج سال رو سرش خالی میکردم!
- پس خاک تو سرت! واقعا خاک تو سرت؛ چرا میگی نکردم؟ چرا همون شب که با اون حال و روز از خونه‌ات با یه چمدون بیرون زدم نگفتی نرو؟ چرا حتی نخواستی صحبت کنیم راجع بهش؟ نامدار، این بچه دشمنِ ما نبود! بچه‌ی من و تو بود، میفهمی این رو؟
لال شده بهم نگاه کرد؛ نگاهش نشون میداد چقدر پریشون و پشیمونه.
- اصلا گوربابای صحبت کردن، صحبت هم نمیکردی؛ ولی نمیذاشتی نصفه شب از خونه بزنم بیرون برم توی خیابون بخوابم! میگفتی بیا بکپ همینجا راجع به اون بچه‌ام هیچی نگو، ولی نرو! میگفتی…
نذاشت حرفم رو ادامه بدم؛ باز میون حرفم پرید:
- کدوم خیابون؟ یعنی چی وسط خیابون خوابیدی؟
از خشم بلند بلند نفس میکشیدم؛ نگاهم مثل قبل‌ها جسور بود و داشتم زبون باز میکردم.
- انقدر پناه نداشتم که مجبور شدم شب توی ماشین وسط خیابون بخوابم! توی اون لحظه نه تو، نه دوست‌هام، هیچکدوم حس امنیت بهم نمیدادین! بخاطر چی؟ بخاطر این بچه‌ی معصومی که الان بینمونه و هیچ آزاری نداره؟ ارزشش رو داشت نامدار؟ هنوزم فکر میکنی مایا قرار بود با حضورش به زندگیت گند بزنه؟
شرمنده نگاهش پایین افتاد؛ همچنان اخم داشت و من میخواستم تموم گذشته‌ی این پنج سال کذایی رو توی صورتش بکوبم.
- فعلا اونی که به زندگی ما گند زده تویی نامدار! حالا که از زندگیمون رفتی دیگه برنگرد! خواهش میکنم ازت، برنگرد.
بهم نگاه کرد؛ قلبم داشت آتیش میگرفت، قلبم هنوز دوستش داشت! ولی مغزم اجازه نمیداد دیگه به نامدار اطمینان کنم. نباید خودخواهی میکردم! حالا فقط من توی این زندگی نبودم، مهم‌تر از من مایا بود که با حضور نامدار میتونست حالش بدتر از الان هم بشه!
ازش دور شدم و سمت ماشین بچه‌ها رفتم؛ تکیه داده به ماشین به ما نگاه میکردن و به محض رسیدن من سوار شدن.
نگاه هومان همچنان جدی و پر از غم به نامداری بود که مقابل در ایستاده بود و به زمین نگاه میکرد؛ نمیدونستم درسته یا نه، اما کمی از حرف‌هام پشیمون بودم!
شاید کمی زیاده روی کرده بودم، شاید هم نه؛ ولی حرف‌های آخرم حالش رو بد کرده بود! فکرش رو درگیر کرده بود.
نامدار اون روز توی کافه برام گفته بود که از کارش پشیمون شده و بعدش حتی تا ترکیه هم اومده تا پیدام کنه، اما اون شب کذایی با تموم جزئیاتش توی ذهن من حک شده بود! نمیتونستم نامدار رو ببخشم؛ باعث و بانی حال بد مایا رو نامدار میدونستم.
سرم رو به پنجره‌ی ماشین هومان تکیه دادم و ماشین به حرکت در اومد؛ مایا روی صندلی‌های پشت خوابیده بود و من کمی فرصت داشتم تا در نبود مایا غمم رو بیرون بریزم.
بی‌صدا اشک ریختم و اشک ریختم؛ هومان متوجه همه چیز بود اما کلمه‌ای حرف نمیزد. ازش ممنون بودم! درکم میکرد و خوشحال بودم که میون این همه سختی و بدبختی دارمش.‌
***
دست‌های خیسم رو با حوله‌ی آویزون شده‌ی بالای کابینت خشک کردم و موهام رو عقب فرستادم؛ سرور آخرین ظرف رو آب کشید و شیر آب رو بست.
از آشپزخونه خارج شدیم؛ مایا پر سر و صدا مشغول تلویزیون دیدن بود و بچه‌ها حرف میزدن و گاهی بلند میخندیدن. آهو پر ذوق از بچه‌اش صحبت میکرد و به شکمِ برآمده نشده‌اش دست میکشید؛ جاوید با نهایت ذوق حرف‌هاش رو تایید میکرد و مدام صورت و موهای آهو رو میبوسید.
بی‌حرف توی جمعشون نشستم و هومان دست دور شونه‌ام انداخت؛ توفان با شوق گفت:
- داریم با نفس تاریخ و مکان عروسی رو مشخص میکنیم! به زودی اطلاع میدیم بهتون.
صدای سوت و جیغ ها بالا رفت و نفس و توفان بیشتر ذوق کردن؛ به شادیشون لبخند زدم، چقدر این لحظات برام شیرین بود! هرچند خودم اصلا توی موقعیت خوبی نبودم اما شادی اطرافیانم ته دلم رو گرم میکرد.
سرور دست‌هاش رو به هم کوبید و پرهیجان توی جاش جا به جا شد.
- حالا چی بپوشیم؟ وای چرا انقدر یهویی! من الان استرس گرفتم، هیچی ندارم بپوشم که.
بچه‌ها بهش خندیدن و مایا از پشت تلویزیون بلند شد.
- چیشده؟ مامان ویا منم لباس جدید میخوام!
معترض به سرور نگاه کردم.
- ساکت باش سرور!
سمت مایا برگشتم؛ خستگی و پریشونی هنوز توی چهره‌اش عیان بود.
- عروسی عمو توفان و خاله نفسه؛ تو که لباس داری مامان، اگه واست تنگ شده بودن میریم میخریم.
دست به سینه لب‌هاش رو قنچه کرد.
- من لباس جدید میخوام! اگه منظورت اون لباس های بچگونه‌ی رنگی رنگیه اصلا مامان! فکرشم نکن.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهل و ششم»
نیم وجب بچه نه تنها من رو، بلکه کل جمع رو لال کرد! باز سمت تلویزیون برگشت و من میون سکوت سنگین جمع باز به سرور تشر زدم:
- تو این وضعیت فقط لباس خریدنمون کم بود!
خندون شونه بالا انداخت و پیام از جا بلند شد.
- بیخیال بچه‌ها، من برم یکم میوه بخرم یه امشب رو دورهم جمعیم دیگه تا بالا اومدن شکم آهو از این شب‌ها پیش نمیاد.
همه به کنایه‌ی پیام خندیدیم و من هم از روی مبل بلند شدم.
- من میرم پیام، هم یه قدمی میزنم هم یه هوایی به سر و کله‌ام میخوره.
- مطمئنی؟
با اطمینان سر تکون دادم.
- آره.
سوییچ ماشینش رو از جیب شلوار راحتیش بیرون آورد و سمتم گرفت.
- خیلی خب، ولی پیاده نرو؛ اذیت میشی اون همه میوه رو پیاده بیاری تا خونه.
- ولی میوه فروشی نزدیکه! منم میخوام یکم قدم بزنم؛ دوتا پلاستیک میوه سنگینی آنچنانی نداره.
سوییچ رو توی جیبش گذاشت.
- اذیت نمیشی؟
سر بالا انداختم و بعد از پوشیدن سوییشرت مشکی پیام، با انداختن کلاهش روی سرم از خونه خارج شدم.
میوه فروشی بزرگ و مجهزی دو سه تا کوچه اون طرف‌تر بود و توی این هوای متعادل هم بدم نمیومد کمی قدم بزنم و با خودم خلوت کنم؛ دلم برای پاکت به پاکت سیگارهام لک زد! بخاطر مایا سال‌ها بود که سیگار رو کنار گذاشته بودم و دیگه ولعی برای کشیدنشون نداشتم.
دغدغه‌هام اونقدر بزرگ شده بودن که با سیگار دود نمیشدن؛ فقط برای بچه‌ام ضرر داشت و نمی‌ارزید. مایا همین حالا هم به مقدار کافی به هم ریخته بود!
طولی نکشید که از خم کوچه گذر کردم و به میوه فروشی رسیدم؛ افکارم رو پس زدم و وارد شدم.
- سلام خسته نباشید.
مرد جوون با لباس‌های گرم و کاپشن پف پفیش از کنارم گذر کرد و پشت صندوق رفت تا سفارش‌های مشتری رو حساب کنه.
- درود خانوم، خوش اومدین.
سر تکون دادم و جلو رفتم؛ بی‌حوصله نایلونی از کنار سبدها برداشتم و سیب‌های زرد و قرمز رو بی‌اشتها بالا و پایین کردم.
- آقا سیب سبز ندارید؟
مرد فروشنده بهم نگاه کرد.
- الان فصلش نیست، ولی سیب زردهای آخر مغازه خیلی شیرین و خوشمزه‌ترن! میتونید از اونا بردارید.
- ممنون.
بیخیالِ سیب‌های دورنگ شدم و از سیب زرد‌های سفت‌ترِ آخر مغازه برداشتم؛ مشغول جدا کردن سیب‌های بهتر بودم که با شنیدن صدای آشنایی گوش‌هام تیز شد!
- واسه‌ی عیادت مریض چه میوه‌ای بگیرم خوبه؟
کمی سمت صدا مایل شدم؛ اشتباه نمیکردم، خودش بود!
فروشنده در جواب گفت:
- خدا بد نده داداش! موز و آناناس دارم، کمپوت هم اگه خواستی آخر مغازه توی یخچاله.
آخر مغازه نه! تروخدا آخر مغازه نه! وحشت زده پلاستیک سیب‌هارو توی دست گرفتم و با جلو کشیدن کلاه سوییشرتم سعی کردم از قسمت آخر مغازه دور بشم.
خندید و صدای خندونش توی گوشم پیچید، کاش زود میرفت!
- قربونت برم، والا نمیدونستم چی بخرم گفتم بیام از شما بپرسم بهتر میدونی.
دست‌های لعنتش رو از زیر کلاه میدیدم که مشغول نایلون برداشتن بود؛ گیج شده سعی کردم از اون لاین جدا بشم اما قبل از اینکه به نتیجه برسم، نایلون سیب‌های زرد از دستم رها شد و اکثرش مقابل پاهای نامدار پخش شدن!
لبم رو محکم گاز گرفتم و به خودم لعنت فرستادم؛ انقدر گیج نباش ویانا! لعنت بهت دختر. اصلا کاش خود پیام برای خرید میوه اقدام کرده بود.
نگاهش بالا اومد و روی من نشست؛ تقریبا با وجود کلاه بزرگ روی صورتم شناختی نداشت و نشست تا سیب‌های جلوی پاش رو جمع کنه!
هول کرده خم شدم و سیب‌هارو دونه دونه توی نایلون انداختم؛ دست‌هام میلرزیدن و سیب ها گاهی از دستم رها میشدن! دست‌های نامدار از حرکت افتادن، متوجهم شده بود؟
- ویانا!
بالاخره سرم رو بالا بردم و بهش نگاه کردم! میخ چشم‌هام بود و هردو زانو زده وسط میوه فروشی مشغول سیب جمع کردن بودیم! عجب دیدار عاشقانه‌ای.
مرد میوه فروش سکوت و تمرکز بینمون رو به هم زد؛ کنار ما نشست و باقی سیب‌هارو از روی زمین برداشت.
- اشکال نداره خانوم، پیش میاد.
معذب آب دهانم رو قورت دادم و نگاهم رو به نایلون سیب‌ها دادم؛ نامدار هنوز من رو نگاه میکردم.
- ببخشید، بزارید خودم جمع کنم.
نامدار بی‌حواس سیب‌های توی دستش رو توی نایلونم گذاشت و مرد هم نایلون رو به دستم داد.
- خواهش میکنم خواهرم این چه حرفیه؛ بفرمایید.
- خیلی ممنونم.
نایلون رو از دستش گرفتم و سریع از نامدار دور شدم؛ سمت دیگه‌ی مغازه رفتم و نایلونی چنگ زدم؛ پرتقال‌های نارنجی رنگ رو بی‌حواس و بدون دقت توش انداختم و صدای نامدار رو از فاصله‌ی نزدیک شنیدم.
- خوبی ویانا؟ مایا… خوبه؟
بهش نگاه کردم؛ اخم داشت و غم داشت! قلبم آتیش گرفت؛ نه ویا، خر نشو! ریلکس باش، نزار احساساتت بهت غلبه   کنن.
- خوبم، اونم خوبه.
سر تکون داد و دسته‌های موز رو زیر و رو کرد.
-خداروشکر.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهل و هفتم»
با خیال اینکه دو دسته موزش رو انتخاب کرده، دستم سمت سبد موزها رفت و برخورد ناگهانی انگشت‌هامون با هم، باعث شد عین برق گرفته‌ها دستم رو محکم عقب بکشم!
نگاهم توی نگاهش قفل شد و اون زودتر از من به خودش اومد؛ دستش رو عقب کشید و با چشم به سبد موزها اشاره کرد.
- بردار.
مضطرب و بی‌دقت برخلاف نامدار، بدون نگاهی به موزها دسته‌ای برداشتم و توی نایلون سیب‌ها انداختم.
- جاوید و آهو امشب خونه‌ی شما دعوتن؟
باز بهش نگاه کردم؛ چرا انقدر حرف میزد که من مجبور بشم مدام به چشم‌هاش خیره بشم؟
- آره؛ شام رو پیشمون هستن.
- به سلامتی.
سر تکون دادم و با عقب کشیدنم نامدار دسته‌‌ی دیگه‌ای موز برداشت.
- خدا بد نده!
حرف ناگهانیم باعث شد نامدار سریع بهم نگاه کنه! خودم هم به تعجب افتادم، چه برسه به نامدار!
- چطور؟
- داشتی میگفتی عیادت…
متوجه صحبتم شد و میون حرفم پرید:
- آها آره؛ ممنونم، سلامت باشی. مامانم تصادف کرده، درست همون روزی که تو توی بیمارستان بیهوش شدی؛ من هنوز درست و حسابی نرفتم عیادتش، دیگه امشب یکم سرم خلوت‌تر شد گفتم ببینمش.
نگران شدم.
- الان حالش خوبه؟
سر تکون داد و آناناس بزرگی رو از سبد برداشت.
- آره، خیلی بهتره؛ پای چپش شکسته و مچ دستش دررفته، ولی در کل تصادف سختی بوده! دوستش که همراهش بوده وضعیتش بدتره.
چهره‌ام درهم رفت.
_ نگرانش شدم، کاش منم میتونستم بیام عیادت؛ بازم بلا به دور!
اینبار با لبخند سر تکون داد و من مشغول برداشتن سیب زمینی‌ها شدم؛ دلم سیب زمینی سرخ کرده میخواست!
- اگر تصادف سختی نبود توی اون حال تو رو ول نمیکردم و انقدر ناگهانی نمیرفتم! وایسا ویانا، بزار من بردارم دست‌هات خاکی میشن…
جلو اومد و بی‌توجه به منِ مبهوت، با ضربان قلبِ بسیار بالام مشغول برداشتن سیب زمینی‌ها شد؛ اون سیب زمینی‌های درشت رو جدا میکرد و توی نایلون میزاشت و من نفس زنون خیره به نیم‌رخ مردونه‌اش، با تار‌های سفید میون ته‌ریش‌هاش در گذشته‌ام غرق شده بودم! ای کاش نامدار قبل از اون قضیه انقدر برای من خوب نبود؛ ای کاش انقدر خوب نبود و من میتونستم کمی ازش متنفر باشم.
- برمیدارم خودم!
نایلون سیب زمینی هارو به دستم داد.
- برداشتم برات! کافیه؟
سر تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.
- کافیه ممنون؛ لازم نبود!
گوشه‌ی لبش بالا رفت و نایلون‌های میوه‌اش رو توی یه دست گرفت.
- این چه حرفیه ویانا! ماشین داری؟
سر تکون دادم.
- خونه همینجاست.
- سنگینه اینا! نمیتونی پیاده بری که؛ وایسا تا من کمپوت بردارم میرسونمت.
- نامدار…
بی‌توجه به من سمت یخچال رفت و با دوتا کمپوت برگشت.
- اعتراض نکن، بریم حساب کنیم.
مثل زن و شوهرها برخورد میکرد! لعنتی جوری حرف میزد که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده؛ مخصوصا بعد از اون حرف‌هایی که مقابل بیمارستان بهش زدم!
سمت صندوق رفتم و میوه‌هارو حساب کردیم؛ ریلکس و بدون هیچ احساس معذبی با فاصله‌ی کمی از من با فروشنده صحبت میکرد و جوری برخورد میکرد که داشتم شک میکردم به اتفاقات اخیرمون! آیا نامدار متوجه حضور مایا توی زندگیش شده بود؟ آیا این همون نامداری بود که اون روز توی بیمارستان عین مرغ بال و پر کنده بالا و پایین میپرید؟ پس حالا چرا انقدر مقابل من ریلکس برخورد میکرد؟
نامدار سریع تمام میوه هارو توی دست‌هاش گرفت و به من اجازه نداد چیزی رو بردارم! سمت ماشین رفتیم و با چشم به جیب شلوار مردونه‌اش اشاره کرد.
- سوییچ رو از توی جیبم بردار، برو جلو صندوق رو باز کن! دست‌هام پُره، نمیتونم خودم.
خشک شده بهش خیره موندم! خب لعنتی پلاستیک هارو یه لحظه بزار روی زمین، چرا من رو آزار میدی؟
نامدار از رو نمیرفت! ناچار با دست‌های لرزون سوییچ رو از جیب شلوارش بیرون آوردم و این فاصله‌ی کم رسماً جونم رو گرفت! صندوق رو باز کردم و نامدار پلاستیک‌های زیادِ میوه رو توی صندوق قرار داد.
توی ماشین منتظرش نشستم و طولی نکشید که پشت فرمون قرار گرفت؛ ریلکس و بدون هیچ اضطرابی برخلاف من، ماشین رو روشن کرد و سمت خونه‌ راه افتاد!
خداروشکر میکردم که فاصله کمه و قرار نیست مدت زمان زیادی رو درکنار نامدار انقدر معذب سپری کنم. کلاه سوییشرت روی شونه‌هام افتاده بود و با موهای رها شده‌ام بازی میکردم؛ نگاه نامدار مدام سمت من میومد و من لحظه‌ای از بیرونِ ماشین چشم نمیگرفتم! دلهره و اضطراب نصفه جونم کرده بود، چرا از این سه کوچه‌ی لعنتی گذر نمیکردیم؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهل و هشتم»
بالاخره مقابل خونه ماشین از حرکت ایستاد و من بی‌طاقت از ماشین پایین پریدم؛ نامدار سمت صندوق رفت و من آیفون خونه رو زدم و به محض پاسخ دادن توفان گفتم:
- بیاین میوه هارو ببرید داخل، یکم حجم زیاده.
دلم نمیخواست نامدار به هر بهونه‌ای پا به خونه بزاره! اما نامدار پرروتر از این حرف‌ها بود، نبود؟
پلاستیک‌های میوه‌ی من و از صندوق بیرون کشید و با ساعدش صندوق عقب رو بست.
- من میبردم داخل! چرا به بچه‌ها زحمت دادی؟
مبهوت بهش نگاه کردم و توفان و پیام از خونه بیرون اومدن؛ نگاهشون متعجب بین ما رد و بدل شد و نامدار ریلکس جلو رفت.
- سلام بچه‌ها، من میبرم داخل شما زحمت نکشید.
پیام با نیم نگاهی به من جواب نامدار رو داد و سعی کرد کیسه‌هارو از دستش بگیره.
- سلام داداش، بده به من. میبرم توو، تو خودت رو اذیت نکن.
نامدار اما مقاومت کرد؛ با نایلون‌های میوه توی دستش سمت درب باز حیاط رفت.
- این چه حرفیه! من میبرم.
از کنار منِ خشک شده گذر کرد و وارد حیاط خونه شد.
- یاالله! سلام به همگی.
کم مونده بود از تعجب شاخ در بیارم! توفان بلند خندید و به بازوم ضربه زد.
- چخبره اینجا؟ آشتی ماشتی کردید؟
مبهوت نگاهم رو بین پیام و توفان چرخوندم.
- زر نزن چه آشتی‌ای؟
بچه‌ها بی‌حرف پشت سر نامدار وارد خونه شدن و من هم بلااجبار پشت سرشون روانه شدم؛ همگی توی حیاط سرسبز و بزرگ خونه نشسته بودن و با دیدن نامدار و البته من در کنارش، متعجب بلند شدن و به نامدار سلام کردن!
کلافه سمت هومان رفتم و آروم پرسیدم:
- مایا کجاست؟
به داخل خونه اشاره کرد.
- داره تلویزیون میبینه… ویا اینجا چه خبره؟
اشاره‌اش به نامدار و صمیمیت بی‌سابقه‌اش بود؛ حقیقتش خودم هم نمیدونستم اینجا چه خبره!
- نمیدونم هومان، نمیدونم؛ تروخدا به یه بهونه‌ای از خونه بیرونش کنید!
چشم‌هاش گرد شد.
- مگه میشه چنین چیزی عزیزِ من؟
کم مونده بود دیوونه بشم! با حرص نفسم رو بیرون فرستادم و به موهام دست کشیدم؛ بچه‌ها خندون به من نگاه میکردن و من عین برج زهرمار جواب نگاهشون رو میدادم.
توفان پلاستیک‌های میوه رو از دستش گرفت تا داخل خونه ببره و به یکی از صندلی‌های خالی میز اشاره کرد.
- بشین نامدار، راحت باش.
نامدار پرروتر از همیشه درکنار بچه‌ها نشست و من با حرص به توفان نگاه کردم؛ همه دست به دستِ هم داده بودن من رو حرصی کنن؟
بلااجبار توی جمعشون نشستم و توفان کمی بعد با ظرف میوه‌های شسته شده وارد جمع شد.
- هنر دست ویانا خانوم، بخورید نوش جونتون. تقریبا همه‌ی میوه‌ها لک دارن.
همه خندیدن و من همچنان پرحرص به توفان نگاه میکردم؛ نگاه نامدار کمی خندون روی چهره‌ام بود، این آدم عمداً قصد داشت من رو حرصی کنه؟
درب خونه باز شد و قامت کوچیک مایا نمایان شد؛ لحظه‌ای از اضطراب نتونستم نفس بکشم، باید چیکار میکردم؟
با نیم نگاهی به نامدار سمت من اومد و از پایین میز دستش رو سمت ظرف بزرگ میوه ها دراز کرد.
- مامان یه موز بهم بده.
نفس توی سینه‌ام حبس بود؛ نگاهم روی نامداری بود که پر حسرت و اخمو به مایا نگاه میکرد. قلبم گرفت… ای کاش اونطور گند نمیزنی نامدار، اونوقت درکنار هم تبدیل به یه خانواده‌ی واقعی و قشنگ میشدیم!
نامدار قبل از منِ بهت زده، دست دراز کرد و موزی برداشت.
- بیا من برات خُرد کنم.
مایا بی‌مخالفت میز رو دور زد و کنار نامدار ایستاد؛ اگر کمی دیگه به صحنه‌ی مقابلم خیره میموندم، قطعا بیهوش میشدم! نامدار جداً آدم ریلکسی بود؛ بلد بود خوب خودش رو جمع و جور کنه! چطور انقدر ریلکس کنار مایا نشسته بود و براش موز تیکه میکرد؟
نگاهم رو ازشون گرفتم و با لحن گرفته‌ای گفتم:
- سلام کردی مامان؟
مایا خیره به چهره‌ی نامدار که عمیقاً شبیه به خودش بود جدی گفت:
- سلام!
خوشحال بودم که لفظ «عمو» از دهانش خارج نمیشد؛ نامدار میون درد لبخندی زد و بشقاب موزهای تیکه شده رو به دست‌های کوچیکش داد.
- سلام عزیزم؛ نوش جونت.
- ممنونم!
کمی دور شد و گوشه‌ای روی چمن‌ها چهارزانو نشست و مشغول خوردن تیکه تیکه‌ی موز‌هاش شد؛ سکوت سنگین میون جمع داشت حالم رو بد میکرد! کم مونده بود بیهوش بشم، خیلی کم مونده بود.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهل و نهم»
توفان مثل همیشه تلاش کرد بحث رو سریع عوض کنه:
- نامدار قبل از اینکه بیای داشتیم راجع به تاریخ و مکان عروسی خودم و نفس صحبت میکردیم! نظر تو چیه؟
توفان باز کاری کرد که عین برق گرفته‌ها بهش نگاه کنم! لال شو مَرد، تروخدا لال شو؛ کاری نکن که مجبور بشی نامدار هم دعوت کنی!
نامدار کمی از فضای غم و اخم دور شد و لبخند زد.
- مبارکه! تبریک میگم؛ خوشبخت بشید نفس خانوم.
نفس مهربون لبخندی زد.
- ممنونم لطف دارید.
توفان گفت:
- ویانا که رفت میوه فروشی داشتیم راجع به کیش صحبت میکردیم؛ نفس اونجا رو دوست داره، عروسی توی کشتی هم به نظرم خیلی رویاییه!
نامدار کمی خندید:
- ببینید خودتون چطور دوست دارید؛ وگرنه هرطور باشه قشنگه، مهم اینه که همدیگه رو دوست دارید و درکنار هم خوشبخت میشید! وگرنه فرقی نداره عروسی توی کاخ باشه یا کشتی.
نگاهش مستقیم روی من بود؛ لبخندش کم شده بود و قلبم داشت می‌ایستاد! من اصلا نمیتونستم این حجم از هیجان و تحمل کنم.
توفان جواب داد:
- دمت گرم بخدا! خیلی قشنگ گفتی.
بی‌مقدمه ادامه داد:
- توام بیا داداش! اصلا همون کشتی تو کیش به عشقِ نفس خانوم، حله؟ تاریخ رو برات میفرستم، قدمت رو چشمم!
اینبار نزدیک بود به توفان حمله‌ور بشم! مرتیکه‌ی جوگیر. عین جن‌زده ها بهش نگاه کردم و نامدار با نیم‌نگاهی به من خندون جواب داد.
- بتونم حتما میام، چشم؛ ولی…
توفان بی‌توجه به من شونه بالا انداخت.
- ولی چی؟ ولی نداره که.
نگاهش همچنان روی من بود؛ شک داشت و نمیخواست با حضورش من یا مایا رو معذب کنه.
- تاریخش رو بهم اطلاع بده، کار‌های شرکت رو بتونم اوکی کنم در اولین فرصت اونجام!
دیگه نتونستم طاقت بیارم؛ حجم استرس بالا بود و باز داشتم به حالت تهوع می‌افتادم!
با معذرت خواهی کوتاهی سریعاً از جمع خارج شدم و سمت توالت پرواز کردم. با دست‌های لرزونم در رو قفل کردم و بی‌فکر، شیر آب رو باز کردم و بدون گرم کردنش آب یخ رو توی صورتم پاشیدم! داشتم دیوونه میشدم؛ حضور همزمان نامدار و مایا توی یه مکان دور از ذهن بود، نمیتونستم تحملش کنم!
عوق زدم و هیچ چیز بالا نیومد؛ باز توی صورتم آب پاشیدم، لعنت بهت نامدار! کاش میرفت.
نفس زنون آب رو بستم و از آینه‌ی مقابلم به چهره‌ی پریشون و خیس شده‌ام نگاه کردم؛ نفس نفس میزدم و همچنان حالت تهوع داشتم اما محتویات معده‌ام ذره‌ای از جاشون تکون نمیخوردن.
درب توالت رو باز کردم و با آستین سوییشرتم کمی از خیسی صورتم رو خشک کردم.
در توالت رو بستم؛ نامدار با فاصله‌‌ای کم از توالت ایستاده بود و با دست‌های توی جیبش به دسته‌ی کاناپه تکیه داده بود؛ اخم داشت اما نه زیاد! سعی داشت خودش رو خیلی خوب نشون بده، ولی من کور نبودم. میون مو و ته‌ریش‌هاش سفید شده بودن! نامدار از پنج سال قبل خیلی پخته تر شده بود، خیلی.
دو قدم جلو رفتم، به حرف اومد:
- خوبی؟
سر تکون دادم و به پارکت های کف زمین خیره شدم؛ ناخواسته اخم کردم، ادامه داد:
- داشتی عوق میزدی…
عصبی بهش نگاه کردم.
- نترس! حامله نیستم.
یکه خورد! انتظارش رو نداشت؛ از کنارش گذر کردم و اسمم رو صدا زد.
- ویانا!
درجا ایستادم؛ به آرومی سمتش برگشتم. خشم داشتم، اون هم خیلی زیاد!
حواسم بود که بچه‌ها سرگرمن و صدای صحبت‌هاشون تا داخل خونه میومد، مایا هم توی حیاط مشغول بود و کمی فرصت برای بیرون ریختن خودم داشتم.
- چیشده که فکر کردی میتونی به این راحتی توی جمعمون بگی و بخندی؟ طوری رفتار کنی که انگار هیچی نشده؟ واسه‌ی مایا موز تیکه تیکه کنی و تو روش لبخند بزنی! یادت رفته؟ این همون بچه‌ایه که میخواستی کشته بشه!
اخمش بیشتر شد؛ برخلاف من آروم گفت:
- ویانا تموم کن اون موضوع رو! من گوه خوردم، خوبه؟ معلوم نیست پشیمونم؟ دیگه چطور خودم رو به در و دیوار بزنم که بفهمی غلط کردم؟
جلوتر رفتم و انگشت اشاره‌ام رو توی سینه‌اش کوبیدم؛ همچنان آروم بود و فقط با اخم بهم نگاه میکرد.
- همون روز جلوی بیمارستان بهت گفتم از زندگیمون برو! پشیمونیت به دردمون نمیخوره نامدار؛ حالا که بچه‌ات به این حال و روز افتاده و تو این سن درگیر چنین بیماری سختیه، حالا که جلوی موهای من اینطور یک‌جا سفید شده، حالا که پنج سال زندگیم فقط زجر کشیدم، حالا که بچه‌ام یه لبخند رو لبش نمیاد، پشیمونیِ تو هیچکدوم از دردامون رو دوا نمیکنه! گفتم برو، چرا نرفتی؟ چرا جوری برگشتی که انگار هیچکدوم از این اتفاق‌ها نیوفتاده؟
میدونستم آیدا موضوع بیماری مایا رو باهاش در میون گذاشته؛ اخم‌هاش درهم رفت و نگاهش گرفته‌تر شد؛ حالا دیگه آروم نبود.
- من فقط سعی کردم خوب برخورد کنم! سعی کردم برای بچم اگر پدر خوبی نیستم، حداقل یه انسان خوب باشم! یه غریبه‌ی خوب؛ سعی کردم شانسم رو امتحان کنم، بالاخره هر آدمی تو زندگی لایق یه شانس دوباره هست ویانا!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...