سـانـاز 2,353 ارسال شده در 28 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) «درود به نویسندگان خوش ذوق نودهشتیا» امیدوارم که همیشه قلمتون زیبا و واژههاتون دلنشین باشه. این تاپیک برای یاریرسانی به شما ایجاد شده، تا فرصتی برای سنجش آثارتون باشه. هدف اصلی این تاپیک، نقدهای هفتگی، برای تحت نقد قرار گرفتن تاپیکهای رمانی جدید شماست. 📝 ملاکهایی که قراره مورد انتقاد قرار بگیرن، عبارتند از: • نثر و زبان: ~ شخصیت پردازی راوی ~ مونولوگهای راوی • شخصیت پردازی: ~ باور پذیری شخصیتها ~ دیالوگهای شخصیتها ~ رشد و تحول شخصیتها • فضاسازی: ~ حواس پنجگانه در توصیفات فضا ~ مکان و زمان در توصیفات فضا ~ هماهنگی ژانرها در توصیفات فضا • پیرنگ و خلاقیت: ~ آشنایی با پیرنگ ~ پردازش به عناصر پیرنگ • ویراستاری: ~ لحن ~ جملهبندی ~ علائم نگارشی اگر نیاز به مورد سنجش قرار گرفتن اثر خودتون، بدون جبههگیری، هستین؛ همین حالا بدون ارسال هیچگونه اسپم در این تاپیک، درخواست خودتون رو در نمایه من ثبت کنین. 🟥توجه کنین که رمان شما باید بین ۱۰ تا ۳۰ پارت باشه. نقد آثار شما، هر شنبه، در این تایپک قرار خواهد گرفت و نویسنده نیز تگ خواهد شد. با آرزوی درخشش شما در عرصهی نویسندگی، دوستدار شما: @گیلاس ویرایش شده 8 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 2 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 29 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر (ویرایش شده) «نثر و زبان» هر روایتی در این دوران کلیشهست؛ چرا که بسیاری از ایدهها نوشته شدهاند. برای اینکه بتوانیم کلیشهها را دور بزنیم و اثرمان را به صورتی نو و زنده روایت کنیم، باید به ساخت راویهایی جدید روی بیاوریم. هر اثر ما میتواند راویای داشته باشد که فقط حاضر در اثر ماست. چرا راویها فقط اول شخص مفردند؟ چرا راویها فقط سوم شخص مفردند؟ چرا راویها فقط دانای کل هستند؟ برای داشتن راوی متمایز با آثار دیگران چه باید کرد؟ 🍀 از راوی یک شخصیت بسازیم. راوی میتواند یک احساس باشد؛ حس خوب یا بد بودنش نیز اهمیت ندارد اما جملاتش باید در چهارچوب همان حس پیش برود. راوی میتواند جبههگیر باشد و بین شخصیتها سویگیری کند یا نه، بیطرف باشد و بین هیچ شخصیت قهرمان و ضدقهرمانی تفاوت نبیند. راوی میتواند یک نیروی معنوی باشد؛ از روزگار گرفته تا سرنوشت و حیات و مرگ. راوی میتواند شیء باشد؛ از گردبند آویخته به گردن شخصیت گرفته تا دوربینهای مدار بستهی یک مکان. راوی میتواند انسان باشد؛ از شخصیت قهرمان اثر گرفته تا شخصیتی فرعی که اثر را روایت میکند. و این هنر نویسنده است که راویاش را خلاقانه بسازد تا به وسیلهاش هم روایتش را به صورتی نو بیان کند و هم دل از مخاطبان ببرد. 🍀 پس از ساختن شخصیت راوی، زمان به لحن و مونولوگهای او میرسد. راوی باید نوع بیان مختص شخصیت خود را داشته باشد و از ابتدا تا انتهای اثر آن چهارچوب را حفظ کند. و در صورتی میتواند از چهارچوب خود خارج شود که دچار رشد و تحول شده باشد؛ چرا که او نیز یک شخصیت است. راوی باید نشان دهد؛ بدون اینکه توضیح دهد. باید پیشبینی کند؛ بدون اینکه لو بدهد، خواننده را برای اتفاق بعدی آماده کند. باید قضاوت کند؛ اما این قضاوت باید از جنس شخصیت خود راوی باشد، نه نویسنده. گاهی نیز باید سکوت کند تا قصه را شخصیتها پیش ببرند و او فقط به روایت بپردازد. ویرایش شده 30 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 29 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر (ویرایش شده) «شخصیت پردازی» یک واژه به تنهایی کلیشهست اما زمانی که واژههای متفاوت کنار هم قرار میگیرند، توانایی ساخت جملهای جدید و بکر را دارند. اگر هر خصوصیت ظاهری و باطنی هر انسان را واژه در نظر بگیریم؛ با جملهای با عنوان شخصیت روبرو میشویم. هر انسان یکتاست؛ هم در ظاهر و هم در باطن که یکتایی شخصیت او باعث به وجود آمدن داستان بیهمتای زندگیاش میشود. ما برای روایت هر زندگینامهای به ساخت شخصیتهایی متمایز از آثار دیگران نیاز داریم؛ چرا که شخصیتها باید امضای ما در اثر باشند. و اما سوال این است؛ چه مواردی به ما کمک میکند تا در این ملاک موفق باشیم؟ 🍀شخصیتها را بینقص خلق نکنیم. انسان در دنیای خارج از داستان مجموعهای از خوبیها و بدیهاست؛ پس در دنیای داستان هم باید چنین باشد. با استفاده از نتایج تست شخصیتشناسی MBTI و الهام گرفتن از روی انسانهای واقعی، میتوان شخصیتهایی باورپذیرتر ساخت. در رابطه با خصوصیات ظاهری، همهی انسانها شبیه به هم هستند و فقط نقضها و برتریهایی نسبت به دیگران دارند که آنها را متمایز میکند. پس علاوه بر اعضای صورت و بدن، باید ویژگیهایی جسمانی-فیزیکی خاص به هر یک ببخشیم تا شخصیتهایی واقعی خلق کنیم. در رابطه با خصوصیات باطنی، همهی انسانها به یک اندازه از صفات درونی برخوردارند اما هر یک، فقط با یکی از صفات یا مجموعهای از صفات شناخته میشوند. یک شخصیت واقعی، همیشه براساس صفات غالب بر خود رفتار میکند. پس برای ساخت یک شخصیت، ما به صفت یا صفاتی نیاز داریم که بیانکنندهی ساختهی ما باشند تا در همان چهارچوب حرکت کنیم و افکار و احساساتش را به شیوهی خودش بیان کنیم. حفظ این موارد، موجب باور پذیری شخصیتها در اثرمان خواهد بود. 🍀 شخصیتها باید به شیوهی خودشان صحبت کنند و دیالوگ بگویند. پس از ساخت ویژگیهای صوتی-فیزیکی برای حنجرهی هر شخصیت، باید بر اساس خصوصیات باطنی او، دیالوگها را بنویسیم. شخصیتها باید در نحوهی سخن گفتن، لحن سخن گفتن و در لغات از هم متمایز باشند. افزودن تکیه کلام بر کلام شخصیتها، میمیکهای صورت و کنش و واکنشهای بدنی پیش از دیالوگ گفتن یا پس از دیالوگ گفتن، گفتههای شخصیت را از حالت مصنوعی خارج میسازد و به کلامش روح و جان میبخشد. 🍀 در واقعیت، انسان منعطف است؛ یعنی قابل تغییر میباشد. این تغییرات بر اساس شرایطی گوناگون اتفاق میافتند؛ یا به صورت تدریجی یا به صورت ناگهانی. در حقیقت ما مینویسیم تا زندگینامهی شخصیتهایی را به زبان بیاوریم و به عنوان نویسنده موظف هستیم تا شخصیتها را واقعی منسجم کنیم. برای این عمل، میبایست هر شخصیت را بر اساس خلق و خوی خودش، در طی شرایط و اتفاقات درون اثرمان، تحت تغییرات محسوس یا نامحسوس قرار دهیم. و این را بدانیم که همهی شخصیتها میتوانند تغییراتی مثبت، منفی و یا خنثی داشته باشند؛ حتی شخصیتهای اصلی که به عنوان قهرمان اثر ما شناخته میشوند. ویرایش شده 29 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 6 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 1 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مرداد (ویرایش شده) «فضاسازی» هر اثری، در واقع مجموعه خاطراتی از زندگینامهی شخصیت یا شخصیتهایی است که از طریق راوی روایت میشود. یکی از وظایف راوی در روایت، ساختن فضاهای صحنههای اثر میباشد که به نوشتهها جان میبخشد. فضاهای روایت در واقعیت پیشزمینههایی هستند که باید ساخته شوند تا شخصیتها بتوانند در آن حاضر شوند. روایتها بدون فضاسازی ناقص هستند و در این صورت، راوی فقط گزارشگری خواهد بود که مونولوگهایی به زبان میآورد تا دیالوگهای شخصیتها را گزاره میکند. برای ارتقای این ملاک در آثارمان باید به نکات زیر توجه کنیم. 🍀 اثر میبایست قابل دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن و لمس کردن باشد. • راوی باید فضا را ببیند و دیدههایش را از آن بنویسد؛ برای مثال ردیف به ردیف درختان درون باغ. • راوی باید فضا را بشنوند و شنیدههایش را از آن بنویسد؛ برای مثال صدای تکان خوردنهای آرام شاخ و برگهای درختان باغ بر اثر باد. • راوی باید فضا را بو کند و رایحهی برخاسته از آن را بنویسد؛ برای مثال رایحهی خوشبوی شکوفههای گیلاس باغ. • راوی باید فضا را بچشد و طعم چشیده از آن را بنویسد؛ برای مثال طعم شیرین گیلاسهای رسیدهی باغ • راوی باید فضا را لمس کند و حسش را از آن را بنویسد؛ برای مثال لطافت و نرمی گلبرگهای شکوفهی روی درختان. فضاسازی از طریق حواس پنجگانه میبایست ذرهذره به روایتهای راوی تزریق شود تا مخاطب فرصت کند، فضای صحنه را بسازد، خود را درونش منسجم کند تا بتواند ببیند، بشنود، بچشد، ببوید و بلمسد؛ پس باید به این امر دقت کنیم تا فضای ساخته را با احساسات پنجگانهی به مخاطب منتقل کنیم. همچنین باید به این توجه داشت که در فضاسازی، ما حتماً به همهی حواس پنجگانه نیاز نداریم و این صحنه میباشد که موارد مورد نیاز را تعیین میکند؛ گاهی با یک حس فضا به صورت کامل توصیف میشود و گاهی به هر پنج احساس نیازمند خواهیم بود. و مورد آخر این است که راوی میتواند این احساسات را از طریق مونولوگهایش به مخاطب انتقال دهد و یا همگی را در دیالوگهای شخصیتها بگنجاند. 🍀 برای هر صحنه در طول هر اثر، میبایست مکان و زمان برای مخاطب آشکار باشد؛ چرا که فضاها در مختصاتهایی از مکانها و بازههای از زمانها شکل میگیرند. در مرحلهی اول، مکان غالب بر کل اثر باید لحاظ شود؛ • اثر در چه مختصاتی از کرهی زمین یا گیتی روایت میشود؟ • اثر در چه بازهی زمانی، در آن مختصات روایت میشود؟ برای بیان این دو مورد، از روشهای گوناگونی میتوان بهره برد. در آثار تاریخی، بهتر است مکان و زمان در مونولوگهای آغازین اثر به تحریر دربیاید و از همان ابتدا سرنخهای مورد نیاز را به مخاطب بدهد. • در آثار امروزی، راوی میتواند از طریق شخصیتها، مکان و زمان را نشان بدهد؛ از طریق عناوین و ظاهر شخصیتها، مختصات مکانی روایت را و از طریق سبک زندگی و لحن دیالوگهای شخصیتها، بازهی زمانی روایت را. برای مشخص شدن مکان و زمان غالب روایت در ابتدای اثر، نه باید زیاده گویی کرد و نه کم گویی؛ در واقع به صورت مقدماتی و چکیدهوارانه بیان شود و مابقیاش به مرور به روایت تزریق شود. از آنجایی که هر اثر رمانی یا داستانی، مجموعههایی از صحنههای متصل به هم هستند، علاوه بر بیان مختصات و بازهی غالب، میبایست مکان و زمان هر صحنه نیز از طریق راوی یا شخصیتهای موجود وصف شود. مکان و زمان هر صحنه نیز، باید در روایت از طریق یک کلمه، یک جمله، چند کلمه و یا چند جمله به صحنهی پیشین پیوند بخورد تا پرش ناگهانی مکان و زمان به صحنهی بعد، منطقی به نظر برسد و دنباله را به هم نزند. 🍀 حین ساختن شخصیت راوی، باید به ژانرهای انتخابی اثر توجه کرد. لحن راوی در روایت، باید به گونهای باشد که در چهارچوبها ژانرها حرکت کند و از آن خارج نشود. در توصیفات فضاها از طریق راوی، باید هماهنگی بین ژانرهای انتخابی برقرار باشد؛ • برای مثال راوی نمیتواند در ژانر تراژدی فضا را با لحنی طنز توصیف کند، راوی نمیتواند در ژانر ترسناک فضا را عاشقانه توصیف کند، راوی نمیتواند در ژانر جنایی فضا را درام توصیف کند و... همهی توصیفات از فضاها باید دیدهای، شنیدهای، چشیدهای، بوییدهای و لمسیدهای از صحنههای روایت باشند که همرنگ با، همصوت با، همطعم با، همبو با و هملمس با ژانرهای برگزیده انتخاب شوند؛ در غیر این صورت، هماهنگی بین فضاسازی و ژانر برقرار نخواهد شد. ویرایش شده 1 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 6 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 2 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد «پیرنگ و خلاقیت» امروزه روز، اکثریت ایدهها نوشته شدهاند و ممکن است پردازش دوباره به آن ایدهها، کلیشهها را به وجود بیاورد. اما نویسندگی بر مبنای خلاقیت میتواند همهی کلیشهها را از بین ببرد؛ چرا که خلاقیت، قدرت نامحدود هر انسان میباشد. جمجمه، ستون فقرات، دندهها و مابقی استخوانبندی آناتومی انسان برای قوت داشتن به مادههای مغذی کلسیم، فسفر، منیزیم، روی، مس، منگنز، ویتامین و پروتئین نیاز دارد؛ دقیقا مانند رابطهی پیرنگ و خلاقیت. پیرنگ همان استخوانبندیهای اثرمان میباشد و مادههای مغذی همان خلاقیت ما. پیرنگ بدون خلاقیت دقیقا به مثل استخوانهای ترکخورده، شکسته، بیاستوار و بیقوت در بدنی ضعیف و ناتوان خواهد بود؛ اما چطور میتوانیم خلاقیت را در روایت و پیرنگمان داشته باشیم و کلیشهها را شکست دهیم؟ 🍀 خودمان باشیم و به سبک تصورات خود، ساختار روایتمان را محکم و استوار بسازیم؛ بدون تقلید از دیگران و بدون استفاده از فرمولها و تکنیک دیگران. پس باید پیرنگ را بشناسیم تا بتوانیم ساختاری قدرتمند و خلاقانهای خلق کنیم. پیرنگ متشکل از شروع، ناپایداری، گسترش، تعلیق، نقاط اوج، گره گشایی و پایان میباشد که: • شروع: نخستین نقطه از بازهی زمانی اثر • نقاط اوج: نقاط بحرانی از بازهی زمانی اثر • پایان: آخرین نقطه از بازهی زمانی اثر از آنجایی که پیرنگ مانند یک نمودار خطی میباشد؛ بهتر است نخست، آغاز، نقاط اوج و پایان آن را به صورت نقطهگذاری شده مشخص کنیم. این عمل به ما کمک میکند تا بتوانیم با اطمینان خاطر به چهار مورد دیگر بپردازیم. • ناپایداری: گِرهافکنی و برَ هم زنندهی تعادل در واقع، ناپایداری دقیقا همان دلیل یا دلایلی است که در زندگی شخصیتهای روایت میافتد و روایت را میسازد. و این خود نویسنده است که باید طبق ایدهاش، گرهها را به موقع ایجاد کرده و تعادل را بر هم بزند. • تعلیق: نفس حبس شدهی مخاطبان اثر تعلیق همان منتظر نگه داشتن مخاطب برای رخداد اتفاقی در روایت میباشد. تعلیقهای موجود در روایت میتوانند کوتاه باشند یا بلند؛ برای مثال حقیقتی که دیر یا زود برملا میشود، رویدادی که دیر یا زود اتفاق میافتد و... • گرهگشایی: بازگشت تعادل به به روایت عنصر گرهگشایی در پیرنگ، اشاره به نقطه یا نقاطی از روایت دارد که در آن بالاخره تنشها فروکش میکنند و گرهها یا باز میشوند و یا نه، بسته میمانند. این نظر شخصی نویسنده است که گرهها را باز کند یا بسته نگه دارد؛ در هر صورت به نحوی مختص به خود و ایدهاش، با از بین بردن کشمکشها، تعادل را ایجاد میکند. گرهگشایی باید منطقی باشد. 🍀 چگونه در نوشتن پیرنگ خلاق باشیم؟ ابتدا باید عناصر آن را به صورت ساده و مختصر بنویسیم. سپس از قوهی تخیل شخصی خود کمک بگیریم تا بتوانیم خلاقیت را به هر یک تزریق کنیم. برای هر بخش از خود سوال کنیم و به پاسخش خوب بیاندیشیم. - به این ایده چه شروعی بدم تا برای مخاطب تازگی داشته باشه؟ شروعم مثبت باشه؟ خنثی باشه؟ منفی باشه؟ با چه سِیر (شیبی) پیش بره؟ - اگر مثبت بود؛ اوج بگیره؟ یکنواخت پیش بره؟ یا سیری نزولی داشته باشه؟ (آغاز با حادثهای خوب) - اگر خنثی بود؛ اوج بگیره؟ یکنواخت پیش بره؟ یا سیری نزولی داشته باشه؟ (آغاز بدون حادثه) - اگر منفی باشه؛ اوج بگیره؟ یکنواخت پیش بره؟ یا سیری نزولی داشته باشه؟ (آغاز با حادثهای بد) - و... پس از انتخاب نوع شروع و بخشیدن سِیر مورد نظر به آن، باید ناپایداری را در دل آن به روایت درآورد. در واقع در نقطهی شروع، ما باید برای گِرهافکنی و بَرهم زدن تعادل، مقدمه چینی کنیم. بهترین سوالهایی که میتوانیم در این بخش از خود، برای ارتقای پیرنگ نوشته شده بپرسیم: - به این ایده چه ناپایداریهایی رو ببخشم تا برای مخاطب تازگی داشته باشه؟ - گرهها رو با هم ایجاد کنم تا تعادل رو در یک نقطه و صورت کامل به هم بزنم؟ - گرهها رو تدریجی به روایت اضافه کنم تا تعادل رو ذرهذره و در چند نقطه از بین ببرم؟ - و... ناپایداریها که ایجاد شدند؛ زمانِ به تفکر فرو رفتن برای ایجاد تعلیق از راه میرسد. ایجاد تعلیق در جهت برانگیختن حس کنجکاوی مخاطب، برای دانستن اینکه گرهها چه زمانی و به چه صورت گشایش مییابند، تنشها و کشمکشها چه زمانی و به چه صورت فروکش میکنند و تعادل چه زمانی و به چه صورت به روایت بازمیگردد، میباشد. سوالهایی که میتوانیم برای این عنصر و ارتقایش از خود بپرسیم: - به این ایده، چه تعلیقهایی ببخشم تا برای مخاطب تازگی داشته باشه؟ - چطوری بدون این که قابل حدس باشم، حس کنجکاوی مخاطب رو تا زمان گرهگشایی حفظ کنم؟ - و... اما باید به این توجه داشته باشیم که تعلیقها باید در دل عنصر گسترش حضور پیدا کنند. گسترش، همان زنجیرهی رویدادهایی است که شخصیت را از نقطهی ناپایداری تا نقاط اوج میبرد؛ جایی که مخاطب شاهد تلاشها، اشتباهات، یادگیریها و تغییرات شخصیت میشود. اگر تعلیق در این بخش نباشد، خواننده از میانهی داستان خسته میشود، چون دیگر انگیزهای برای ادامه دادن ندارد. تعلیق در گسترش یعنی: در هر مرحله از پیشرفت داستان، یک سوال بیپاسخ یا یک انتظار نفسگیر وجود داشته باشد که خواننده را به جلو بکشاند. سوالهایی که میتوان برای این عنصر، از خود پرسید: - به این ایده چه شاخ و برگهایی بدم تا برای مخاطب تازگی داشته باشه؟ - آیا شخصیتها در این مسیر، تغییر میکنن؟ - آیا گسترش من بیجهت طولانی شده یا برعکس، خیلی سریع از ناپایداری به نقطهی اوج رسیده؟ - آیا کشمکشها به اندازهی کافی متنوع هستن یا تکراری شدن؟ - آیا میتونم خطی فرعی اضافه کنم که به غنیتر شدن گسترش کمک کنه؟ - آیا میتونم توی میانهی راه، یک رویداد غیرمنتظره اضافه کنم که مسیر داستان رو عوض کنه؟ - و... و این هنر و خلاقیت نویسنده است که چگونه ابتدا، پیرنگ اثرش را برای خودش تکمیل کند تا بتواند با اطمینان کامل و بیوقفه نوشتنش را آغاز کرده و به آن بپردازد. لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد (ویرایش شده) «ویراستاری» بر خلاف ملاکهای پیشین که در باطن روایت اثر میگذارند، ویراستاری درست، ظاهر اثر را آراسته میکند. برای آرایش ظاهر اثر؛ به لحن روان و یکدست، جملهبندیهای صحیح و رعایت علائم نگارشی نیازمندیم. 🍀در ملاک ویراستاری، منظور از لحن، همان نوع نثر و زمان افعال جملات است. نویسنده میتواند برای روایتش از لحنهای ادبی، نیمهادبی و یا عامیانه بهره ببرد اما نمیتواند برای مونولوگهایش همهی این موارد را اجرا کند. چرا که پرش لحن نباید در هیچ نقطه از اثر وجود داشته باشد. لحن ادبی: جملات بلند و آراسته، کلمات کهن و شاعرانه، ساختار رسمی و گاهی پیچیده. لحن نیمهادبی: جملات متوسط، کلمات روزمره اما نه عامیانه، ساختار ساده اما محکم. لحن عامیانه: جملات کوتاه، کلمات گفتاری، ساختار نزدیک به مکالمه، گاهی ناقص. نویسنده باید یکی را انتخاب کند و تا آخر وفادار بماند. علاوه بر نبود پرش بین لحنهای ادبی، نیمهادبی و عامیانه، کلمات و اصطلاحات به کار رفته در نوشتن جملات نیز، میبایست متناسب و در تعادل با لحن انتخابی باشند. اگر لحن ادبی انتخاب کردهای: - نمیتونی وسط روایت بگی «یهو دید»، «زد زیر گریه»، «رفت تو دلش». - باید بگویی «ناگهان»، «گریهاش گرفت»، «در دلش اندیشید». اگر لحن عامیانه انتخاب کردهای: - نمیتونی بگی «بدینسان»، «متعاقباً»، «چنانچه». - باید بگی «این جوری»، «بعدش»، «اگه». این هماهنگی، به اثر انسجام میبخشد. خواننده حس میکند یک نفر دارد حرف میزند، نه چند نفر. زمان افعال مونولوگها نیز نباید در طول روایت دستخوش تغییرات شود. اگر راوی در زمان گذشته روایت میکند، نمیتواند ناگهان به حال بپرد، مگر اینکه پیرنگ موجب استثنا قائل شدن شود. تغییر زمان فعل بیدلیل، خواننده را گیج میکند. اگر راوی گذشته میگوید، تا آخر گذشته بگوید. اگر حال میگوید، تا آخر حال بگوید. مگر آنکه شکستن این قاعده، خودش یک تکنیک باشد و در خدمت داستان. 🍀در ملاک ویراستاری، جملهبندی به معنای چیدمان کلمات و عبارات در کنار هم برای رسیدن به یک ریتم و انسجام است. یک جملهی درست، عناصر اصلی خود را دارد. اما مهمتر از حضور این عناصر، طول جمله، نوع ساختار، و هماهنگی آن با لحن انتخابی است. جملات کوتاه، معمولاً حداکثر ده تا دوازده کلمه دارند و یک گزاره ساده را بیان میکنند. این جملات، شتاب، هیجان، تعلیق و ضرب را به متن میدهند. جملات متوسط، پانزده تا بیست کلمه هستند و میتوانند دو گزاره یا یک گزاره با چند قید و متمم داشته باشند. این جملات، روایت آرام، توضیح، و حرکت منطقی را ممکن میکنند. جملات بلند، بیش از بیست و پنج کلمه دارند، با چند گزاره و ویرگولهای متعدد. این جملات، نفسگیری، توصیف شاعرانه، و فضاسازی عمیق را به همراه میآورند. اگر همهی جملات کوتاه باشند، متن تند و تند میشود و خواننده خسته میشود. اگر همه بلند باشند، نفسگیری متن میافتد و خواننده گم میشود. تنوع، کلید جملهبندی خوب است. در لحن ادبی، جملات اغلب بلند و نفسگیر هستند. افعال به صورت کامل نوشته میشوند، مانند «میرفت»، «میگفت»، «نمیتوانست». از شکستن کلمات و کوتاهسازی مثل «نمیدونم» یا «میخوام» پرهیز میشود. ویرگولها زیادند اما سر جای خود قرار دارند. در لحن نیمهادبی، جملات ترکیبی از کوتاه و متوسط هستند. افعال معمولاً کامل میآیند، اما گاهی شکستگی جزئی دارند. از شکستنهای شدید مثل «میرم» یا «میخوام» پرهیز میشود، اما متن به اندازهی لحن ادبی، رسمی و آراسته نیست. در لحن عامیانه، جملات اغلب کوتاه و بریدهبریده هستند. افعال شکسته میشوند: «نمیدونم»، «میخوام»، «نمیتونم»، «رفتم»، «گفتمش». فعلها گاهی بدون شناسه میآیند، مثل «هرچی بود گفتم، خودش فهمید». این لحن، نزدیک به گفتار و محاوره است. در نثر فارسی، قاعدهی غالب این است که فعل در انتهای جمله بیاید. جابهجایی آن باید هدفمند باشد، مثلاً برای تأکید یا ایجاد ریتم. همچنین نهاد و فعل باید نزدیک به هم قرار بگیرند؛ اگر فاصله بگیرند، جمله سنگین میشود. شکستن فعلها در نثر ادبی ممنوع است، در نیمهادبی محدود، و در عامیانه رایج. جملات ناقص در نثر ادبی خطا محسوب میشوند، اما در نثر عامیانه گاهی برای ایجاد حس گفتار استفاده میشوند. تنوع در بلندی و کوتاهی جملات، باعث حفظ انرژی خواننده میشود. نویسنده باید بداند چه زمانی جمله را ببرد و چه زمانی بکشد. جملهبندی خوب، یعنی جمله نفس میکشد، نفس خواننده را بند نمیآورد، و هماهنگ است با لحنی که نویسنده انتخاب کرده است. در نوشتار رسمی و ادبی، «را» همواره به صورت کامل نوشته میشود: «کتاب را خواندم»، «دستش را گرفتم». اما در گفتار عامیانه و در برخی متون با لحن محاورهای، «را» به «رو» تبدیل میشود: «کتاب رو خوندم»، «دستش رو گرفتم». در نثر ادبی، شکستن «را» به «رو» یک خطای ویراستاری محسوب میشود و لحن متن را از حالت رسمی و شاعرانه خارج میکند. در نثر نیمهادبی، استفاده از «رو» بستگی به نزدیکی متن به گفتار دارد و به تصمیم نویسنده برمیگردد. در نثر عامیانه، «رو» نه تنها اشتباه نیست، که طبیعی و ضروری است. مشکل زمانی پیش میآید که نویسنده لحن ادبی را انتخاب کرده، اما ناخواسته از «رو» استفاده میکند. این ناهماهنگی، پرش لحن محسوب میشود و خواننده را از فضای داستان خارج میکند. قانون ساده است: اگر لحنت ادبی است، «را» بنویس، نه «رو». اگر عامیانه است، «رو» اشکالی ندارد. اما هیچوقت در یک متن، گاهی «را» و گاهی «رو» به کار نبر. همچنین استفاده از «و» به جای «را» یا «رو» بزرگترین اشتباه در بخش ویراستاری میباشد. 🍀 در ملاک ویراستاری، علائم نگارشی حکم چراغهای راهنمایی متن را دارند؛ بدون آنها خواننده نمیداند کجا بایستد، کجا نفس بکشد، کجا سوال بپرسد، کجا تعجب کند و... • نقطه (.) پایان جمله است. جملات کامل و مستقل را از هم جدا میکند. در انتهای جملههای خبری و امری غیرتعجبی میآید. وقتی خواننده به نقطه میرسد، نفس میکشد. • ویرگول (،) مکث کوتاه است. درون جمله، اجزای غیراصلی را از اصلی جدا میکند؛ قیدها، عبارتهای معترضه، و شمارشها را از هم متمایز میکند. ویرگول به جمله ریتم میدهد. نبود آن، جمله را شتابزده و گیجکننده میکند. زیادی آن، جمله را لکنتدار و خستهکننده. • نقطهویرگول (؛) مکثی میان ویرگول و نقطه است. جملات کوتاه مرتبطی را که خودشان جملهی مستقلی نیستند، به هم وصل میکند. همچنین در فهرستهایی که خودشان ویرگول دارند، برای جلوگیری از تداخل به کار میرود. • دو نقطه (:) پیش از توضیح، فهرست، یا نقل قول غیرمستقیم میآید. خواننده را برای شنیدن ادامه آماده میکند. • علامت سوال (؟) پایان جملهی پرسشی است. خواننده را به تعلیق دعوت میکند. نباید در جملههای خبری یا تعجبی استفاده شود. • علامت تعجب (!) پایان جملهی هیجانی، امری، دعایی، یا حاکی از شگفتی است. استفاده از آن باید به اندازه باشد؛ زیادی آن، متن را شتابزده و مبتذل میکند. • گیومه (« ») در انجمن، برای نشانهگذاری دیالوگ از خط تیره استفاده میشود؛ پس نیاز به گیومه در دیالوگ نیست. اما گیومه در جاهای دیگر به کار میرود: برای نقل قول مستقیم از منابع دیگر، برای کلمات یا عبارتهایی که در معنای غیرمعمول به کار رفتهاند، برای اشاره به یک کلمه به عنوان خودِ کلمه، و برای نشان دادن طعنه یا کنایه. • خط تیره (-) در انجمن، خط تیره نشانهی شروع دیالوگ است. هر بار که شخصیت عوض میشود، خط تیره میآید و سپس متن دیالوگ نوشته میشود. خط تیره باید از متن دیالوگ فاصله داشته باشد (یک فاصله). در پایان دیالوگ، اگر راوی بعد از آن توضیحی دارد، دیالوگ با نقطه، علامت سوال، علامت تعجب یا سه نقطه تمام میشود و سپس توضیح راوی میآید. • سه نقطه (...) برای نشان دادن تردید، مکث، ناتمام ماندن جمله، یا حذف عمدی بخشی از متن به کار میرود. ادب ویراستاری این است که سه نقطه بیشتر از سه تا نباشد (نه پنج تا یا هفت تا) و سرجایش کم استفاده شود، نه زیاد. زیادی آن، متن را شُل و بیریتم میکند. • پرانتز () برای توضیح اضافی، مثال، اشاره به منبع، یا بیان یک مطلب فرعی (مثل متن آهنگ) در میان جمله به کار میرود. در متون ادبی، استفاده از پرانتز کمتر از متون علمی و رسمی است و گاهی با خط تیره جایگزین میشود. «با تشکر از دیپسیک بابت کامل کردن ملاک ویراستاری» ویرایش شده 5 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 8 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) «با درود و عرض ادب خدمت نویسندهی خوشقلم انجمن» @Shahrokh پیش از شروع برای خوندن این پیشنهادنامه، لطفا ملاکهای نوشته شده رو مطالعه کنین؛ چرا که من بر اساس اونها نظرات و پیشنهاداتم رو مینویسم. همچنین لازم به ذکره این رو بگم؛ قرار نیست همهی گفتههای من رو قبول داشته باشین و هیچ اشکالی هم بر این بابت وارد نیست، هرچیزی کمک کننده بود رو بپذیرین و بابت هرچیزی که آزردتون شکایت کنین. • پیش از ملاکها 🍀 عنوان انتخابی شما عنوانی زیباست اما نظرتون با عقیدهی من چیه؟ داستان شما مثل محور زمانه، محوری که از گذشته شروع شده و احتمالاً به زمان حالِ خودش میرسه. این سیر گذران زمان و خاطرات هستش که ایدهی شما رو به وجود آورده و به روایتش پرداخته. و اولین پیشنهاد من به شما، گنجوندن مفهوم زمان و خاطرات توی اسم انتخابی شما برای اثرتون هست. مثلا چیزی شبیه به: یلداهایی نزد یلدا، یلداهایی با یلدا، یلداهایی در کنار یلدا، یلداهایی در یاد یلدا و... در نهایت این هنر شماست که در صورت تمایل برای تعویض، بخواین به چه نحوی زمان و خاطرات رو به عنوانتون تزریق کنین. 🍀 از خلاصهای که نوشتین ذوقزده شدم؛ چرا که چکیدهای از مورد علاقههام بود. به عنوان مخاطبی ساده، این نوع روابط رو که از دوستی تغییر مسیر میدن رو بیشتر از هر نوع رابطهی دیگهای دوست دارم. و پیشنهاد من برای این بخش؛ یک سری تغییرات داخل جملات شماست. محتوای خلاصهی شما میتونست با حس و حالی ویژهتر بیان بشه. فرض کنین میخواین نوشتهتون رو به یک سریال تبدیل کنین. خلاصه شما میتونه تیتراژ آغازین این سریال باشه؟ پیشنهاد من اینه که خلاصه رو از حالت گزارشگری خارج کنین و چکیدهی روایتتون رو عاشقانه و با حس و حالی نوستالژی به تحریر دربیارین. برای تاثیرگذاری بیشتر به نام محله، زمان روایت و... میتونین با لحنی که قدیمها رو فریاد بکشه اشاره کنین. و میتونین این اشارات رو با کلمه، یا زنجیرهای از کلمات و یا اصطلاحات منطبق بر پیرنگ خودتون بنویسین. 🍀 مقدمه هم زیباست و به خوبی تونسته نقطهی عطف عاشق و معشوق رو به تحریر دربیاره؛ چشمان سیاه یلدا و یلداهای هر سال با او. سوال اینه؛ اثر شما رو راوی، دانای کل، روایت میکنه، پس چرا مقدمهی شما از زبان اول شخصه؟ پیشنهادم اینه که همین مقدمه رو حفظ کنین و اون رو به یکی از نامههای عاشقانهی عاشق و معشوق تبدیل کنین؛ با لحنی عامیانه و صمیمی. پیشنهاد دوم اینه که یک سری جملات رو متفاوتتر بنویسین، انگار که دارین به یه خاطرهی تکراری و دلانگیز اشاره میکنین؛ برای مثال: غرق در دریای سیاهی دو چشمون قشنگت؛ هر سال، توی هر یلدا و همراه خودت، یلدا، انار عشق شکوندم. • نثر و زبان 🍀 برخلاف چهارچوبهایی که جاهای دیگه برای نثر و زبان در نظر گرفتن، من این ملاک را کاملاً برای راوی در نظر گرفتم. اگر ملاک رو مطالعه نکردین لطفا بخونین تا پیشنهادم قابل درک باشه. ~ یکی از پیشنهادات من برای این بخش گوش سپردن به موسیقیهای قدیمی دهه ۵۰ و دهه ۶۰ هست؛ اما چرا؟ اگر دقت کرده باشین موسیقیهای نوستالژی لحن و لغات خاصِ دوران خودشون رو دارن و چقدر خوب میشه که شما از اون واژهها و از اون لحنها استفاده کنین تا شخصیت راوی روایتتون رو بسازین. مثلا: - غم میون چشمون سیاه یلدا لونه کرد. (با توجه به یکی از آهنگهای قدیمی این رو نوشتم.) انقدری آهنگ نوستالژی با ژانرهای مختلف موجود هستن تا بتونن لحن راوی شما رو برای توصیفِ همهی احساسات، افکار و اتقاقات بسازن. ~ پیشنهاد دیگهی من برای راوی اینه که جبهه گیر نباشه. تا جایی که من متوجه شدم؛ این روایت، روایت یلدا، علی و محمود هست. و چه تعلیقی بهتر از این که مخاطب رو کنجکاو نگه دارین که بین علی و محمود چه کسی برای یلدا بهتره، یلدا به کدوم علاقه داره، یلدا وصالش با کدوم اتفاق خواهد افتاد؟ هرچند این دلیل بر این نمیشه که احساسات یلدا رو سرکوب کنین و ننویسین؛ در واقع پیشنهاد من اینه که تا لحظهی اعتراف و... مستقیم اشاره نکنین که یلدا کدوم شخص رو دوست داره، در واقع نشون بدین؛ نشون دادن با کنش و واکنشها. ~ پیشنهاد بعدی، نحوهی مخاطب قرار دادن شخصیتهای محلهست. از اونجایی که راوی دانای کل محسوب میشه؛ بهتره همهی شخصیتها رو به اسم توی مونولوگها بیاره. یعنی خاله منیر و بابا و... بهتره تبدیل بشن به: - فلانشخص، مادر علی، - فلانشخص، پدر یلدار و... پس از یکبار نشون دادن که این شخص چه نسبتی با شخصیتهای اصلی داره، با اسم خودش توی مونولوگها نقشپردازی کنه. • شخصیت پردازی 🍀 خب به بخش موردعلاقهی من رسیدیم. اثر شما یک محله رو روایت میکنه؛ پس شخصیتهای بیشماری رو توی خودش جای داده. پیشنهادهایی که برای این بخشتون دارم این موارد هستن: ~ اگه مثلث عشقی دارین (که تا اینجا داشتین) سه شخصیت رو اصلی در نظر بگیرین و شخصیتهاشون رو طبق ملاکی که نوشتم دقیق و جزئی خلق کنین. شخصیتهای دیگه که فرعی به حساب میان رو تنها با یک صفت و یک عادت رفتاری توصیف کنین. و هر زمان که اون شخصیت قراره دیالوگی به زبون بیاره یا حرکتی رو به عمل، اون صفت و عادت رو به لحن گفته و نوع عملش تزریق کنین. به نظر من برای چنین اثر پر از شخصیتی، این کار بهتون کمک میکنه تا شخصیتها با نسبتی بهتر در حافظهی مخاطبینتون ماندگار بشن. شما برای شخصیتهای اصلی این پیشنهادم رو عملی کردین و شناخت خوبی از هر سهشون به ما تقدیم، اما اعمالش برای شخصیتهای فرعی و متمایز نشون دادن هرکدوم هم به ارتقای شما توی ملاک شخصیت پردازی منجر میشه. • فضاسازی 🍀 فضای ایجاد شدهی اثر شما بسیار جذابه، اما در واقع فضایی که توی ذهن شما ساخته شده؛ چرا که راوی اثرتون در نقاطی نتونسته فضای صحنه رو توی ذهن مخاطب تصویر سازی کنه و این به دلیل پرشهای مکانی و زمانی شماست. پرشهای پارت به پارت شما از صحنهای به صحنهی دیگه موجب شده که رشته نخ مکانها و زمانها از دست مخاطبین خارج شده و فضاها ناقص تصویر سازی بشن. دو پیشنهاد برای ارتقای فضاسازیهای شما دارم و از اونجایی که به بخش پیرنگ و خلاقیت هم مرتبط میشه، در اون بخش بهشون اشاره میکنم. • پیرنگ و خلاقیت 🍀 در ابتدای نوشتههام علاقهم به ایدهتون رو اثبات کردم؛ اما دوباره هم به زبون میارم: من واقعاً به چنین داستانهایی که رفاقتهای نوستالژی رو تجربه میکنن، کمکم به عشق تغییر مسیر میدن و وصالِ حال حاضر هم براشون اتفاق میافته علاقمندم. ایده شما دوست داشتنیه و سبک شما قابل احترام؛ اما برای این ایدهی پر از شخصیت و اتفاق، پرشهای زمانی و مکانی نتیجهای مطلوب رو منعکس نمیکنه. اما هرچیزی چارهای داره؛ ولی آیا شما اهل ریسک هستین؟ آیا میتونین به عقب برگردین و از لحظهی نخست و به شکلی متفاوت به این ایده بپردازین؟ من پیشنهاداتم رو بیان میکنم و این تصمیم با شماست که به نوع پردازشتون فکر کنین و در صورت تمایل تغییرات مورد نظرتون رو اعمال. ~ پیشنهاد من خاطرهبازیه! اگر این اثر رو به یک مجموعهی سه بخشی که داخل یک فصل جمع میشه تبدیل کنین میتونین در هر بخش به یکی از دورههای سنی شخصیتهای اصلیتون بپردازین. کودکی، نوجوانی، جوانی؛ از اولین لحظهی ملاقات تا آخرین لحظهی وصال یا ناکامی. در این صورت سیر رشد اخلاقی، رفتاری، احساسی و فیزیکی شخصیتها برای مخاطب قابل دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن و لمس کردن خواهد بود. همچنین این نوع پردازش به شما کمک میکنه که حتی سیر تغییرات محله و جامعه که عناصرش فرهنگ و اقتصاد و ... هستن نیز در صورت نیاز داخل اثرتون قابل مشاهده باشن. از اونجایی که به پیرنگ شما کاملاً آگاه نیستم، نمیتونم دقیقا اعلام کنم که توی پیشنهادم، بخش کودکی به صورت خاطرهای بیان بشن یا هم بخش کودکی و هم بخش نوجوانی. (این پیشنهاد در جهت رفع مشکلات پرشهای مکانی و زمانی بود) ~ مورد دیگهای که هم به فضاسازی و هم پیرنگ شما ارتباط داشت نقطهی شروع شما بود. طبق ملاک فضاسازی: «در آثار تاریخی (و نوستالژی)، بهتر است مکان و زمان در مونولوگهای آغازین اثر به تحریر دربیاید و از همان ابتدا سرنخهای مورد نیاز را به مخاطب بدهد.» منظور از مکان و زمان در اثر شما، همون محلهی شما و تاریخ روایت هست. سوالهایی که بهتره بهش پاسخ بدین و پاسخهاشون رو تبدیل به مونولوگهایی آغازین پارت اول کنین تا اون سرنخ مورد نظر به دست مخاطب برسه؛ چرا که «محله» مهمترین و پررنگترین فضاییه که در اثر شما وجود داره و شخصیتها و زندگیشون رو به هم پیوند میزنه. - چه سالی؟ کدوم کشور؟ کدوم شهر؟ کدوم محله؟ با چه اهالیای؟ داستان چه کسانی؟ پاسخ این سوالها و کنار هم چیدنشون برای ساخت جملات مونولوگهای آغازین آدرس دقیقی از مکان و زمان اصلی روایت شما رو به مخاطب میده. ~ خودتون هم قبول دارین که در حال خاطره بازی هستین؟ اما پیشنهاد من فقط مرتبشون کرد و به سه بازه تبدیل؛ تا زمانها و مکانها توی هم گره نخورن. شما برای خاطره بازی، میتونین هر پارت، مکان و زمان رو با پرسیدن سوالهایی از قبیل چیزهایی که بیان کردم (البته متفاوتتر) بنویسین. برای مثال: - پارت اول: اون قدیمندیمها، حول و حوش سال ۱۳۷۰، توی تهرون درندشت، محلهی «فلان»، با اهالیای «بهمان»، یه خونهای وجود داشت با دری سبز رنگ. (و سپس میتونین یلدا رو که داخل اون خونه زندگی میکنه، معرفی کنین و لحظهی آشنایی اون با شخصیتهای اصلی؛ علی و محمود رو بنویسین.) - پارت دوم: سال ۱۳۷۳، روز چهارشنبهسوری، از باغِ «فلان»، بچههای محلهی «فلان» به دنبال هیزم بودن. (که صد البته فضاسازی هم مابین همهی این جملات یا بعدشون نیازه؛ که اگر ملاک فضاسازی رو بخونین، میتونین بهشون تزریق کنین.) • ویراستاری 🍀 خب برای این بخش ~ پیشنهاد من به شما مطالعهی ملاک ویراستاریه. شما در پارتهای بسیاری از اثرتون پاراگراف نداشتین و این مورد رو رعایت نکرده بودین که لطفا این تقسیمبندی رو برای اون پارتها انجام بدین تا ظاهر اثرتون به زیبایی باطنش برسه. ~ همچنین هر از چندگاهی شاهد پرش لحن بودیم. لحن انتخابی شما عامیانه و محاورهایه که باید کلمات و افعال به صورت شکسته نوشته شن؛ اما در برخی نقاط این رو رعایت نکرده بودین. با مطالعهی مجدد میشه این مشکل ریز رو از بین برد. ~ از «و»ها نترسین. در بسیاری از جملات شما، شاهد «،»هایی بودم که به جای «و» توی جایگاهش نشسته بودن. بهتره بدونیم که دو کلمه یا دو جمله با «و» به هم ربط و عطف پیدا میکنن. همچنین سه کلمه یا بیشتر و سه جمله یا بیشتر با «،» و «و»: - « کلمه» و «کلمه» - «جمله» و «جمله» - «کلمه»، «کلمه» و «کلمه» - «جمله»، «جمله» و «جمله» سخن پایانی: «م. م. ر» عزیزم، من واقعا از خوندن این ایده لذت بردم و حتی با اعمال نشدن پیشنهادات هم با ذوق و هیجان روایتتون رو دنبال میکنم. در طول این نوشتهها هم به جز در ملاک ویراستاری، به هیچعنوان، نه دنبال نقطهی ضعف بودم، نه نقطهی قوت و نه امتیاز دادن. فقط لحظاتی دیدگاههای خودم رو به صورت پیشنهاد براتون نوشتم تا بدونین که اگر من نویسنده این نوع ایده بودم چه میکردم؛ تا شاید کمکی کوچیک بهتون کرده باشم. خوشحال میشم که پس از این پیشنهادنامه، توی نمایه هم رو دیدار کنیم تا رضایت و شکایتتون رو به هر بخش بدونم. با آرزوی درخشش شما، بانو «م.م.ر» پ.ن: از محمود خوشم میاومد و ترکیبش با یلدا رو بسیار خفن میدیدم تا اینکه این حرکت آخر رو زد. (ایش•_•ایش) ویرایش شده 8 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) با درود و عرض ادب خدمت نویسندهی خوشقلم انجمن» @سایان پیش از شروع برای خوندن این پیشنهادنامه، لطفا ملاکهای نوشته شده رو مطالعه کنین؛ چرا که من بر اساس اونها نظرات و پیشنهاداتم رو مینویسم. همچنین لازم به ذکره این رو بگم؛ قرار نیست همهی گفتههای من رو قبول داشته باشین و هیچ اشکالی هم بر این بابت وارد نیست، هرچیزی کمک کننده بود رو بپذیرین و بابت هرچیزی که آزردتون شکایت کنین. • پیش از ملاکها: 🍀 قبلترها راجع به عنوان، خلاصه و مقدمهت کلی با هم حرف زدیم. عنوانت زیباست، خلاصهت زیباست، مقدمهت زیباست اما به نظر من روی مقدمه (به صورت کامل) و توی خلاصه (به صورت یک گروه اسمی) یه بار دیگه تمرکز کن. توی عنوانت ماه رو داری، ترک رو داری؛ چی میشه اگه توی مقدمهت کامل به ماه و ترکهاش بپردازی و توی خلاصهت هم یه اشارهای کوتاه و کامل بهشون داشته باشی؟ 🍀 مقدمه: «مهتاب، ماهی که تاب نیاورد و ترک خورد.» ادامهش رو هم میتونی عینا نوشتههای داخل مقدمهت رو بیاری اما طوری که با ماه و ترک و نور و... تناسب داشته باشه. در صورت تمایل برای تغییر مقدمه میتونیم با همکاری هم تغییراتی توش ایجاد کنیم تا کلمات و اصطلاحات مرتبط بهش تزریق بشن. 🍀خلاصه: اما آیا حق انتخابش، با سقط پنهانی فرزندش، کامل میشد یا در پشت این «ترکهای ماه»، نور، پنهانی درحال آمدن بود تا بر زندگیاش بتابد؟ (البته توی این بخش هم کاملا میتونی تناسب رو از ابتدا تا انتها با کلمات و اصطلاحات مدنظر تطبیق بدی، کافیه یکم نجوم رو مطالعه کنی یا از دیپسیک کمک بگیری.) پ.ن: همین الانش هم واکنش من به این دو بخش «آتیش» هست و چیزهایی که گفتم صرفا پیشنهادی بودن برای تطبیق دادن ۱۰۰ درصدی عنوان و خلاصه و مقدمه و ایده. • نثر و زبان 🍀 از اونجایی که راوی اثر، شخصیت اصلی رمانه و من به ایده و الهام گرفته شدنش از واقعیت آگاهم هیچ پیشنهاد بزرگی برای این بخش ندارم. بارداری و مادر شدن یه پروسهست که فقط خودِ اون زن میتونه به بهترین حالت ممکن توصیفش کنه و میدونم که قراره به قابل لمسترین حالت ممکن به تحریرش دربیاری. فقط یه نکته و پیشنهاد ریز رو از ملاکها یادآوری میکنم: ~ مهتاب یه انسان عادیه؛ مثل من و تو. نه بهترینه، نه بدترین و قرار هم نیست به بهترین یا بدترین تبدیل بشه. همیشه خودش رو بنویس؛ جوری که هست، با همهی قوتها و ضعفهاش. به خودت نگاه کن؛ شخصیتت بعد از بارداری تغییر کرده؟ نه؛ تو فقط دیدگاهت رو تغییر دادی و آیندهت رو جوری چیدی تا با وجود مهسان کوچولو وفق داده بشه. مهتاب رو هم همینطوری پیش ببر. • پیرنگ. خلاقیت. فضاسازی. شخصیتپردازی 🍀 خب ایدهت الهام ۹۰ درصد گرفته شده از واقعیته و پردازش الانت برای این ساختار مناسبه. فضاسازی و توصیفاتت هم عالی و قابل لمسن اما پرشهای زمانی و مکانی بسیاری دیده میشه که با یه حرکت میتونی علاوه بر خنثی کردنشون به یه مورد برجسته تبدیلشون کنی. ~ پیشنهاد اولم پررنگتر کردن مهتاب درونه. مهتاب درون در واقع میتونه یه شخصیت غیرفیزیکی باشه. کسی که نقش نفس اماره و وجدان رو بازی کنه و دیالوگهاش با علائم نگارشی دیگهای به تحریر درمیان مثل این علامت: • ~ پیشنهاد دوم عذابهاییه که میتونه مهتاب درون رو هدایت کنه؛ یا به سوی در نقش اماره ظاهر شدن یا به سوی در نقش وجدان ظاهر شدن. به چه شکل؟ خواب و توهم! در کدام بخشها؟ بین دو صحنه که پرش وجود داره! به چه صورت؟ - زمانهایی که صحنهها در روز جابجا میشن میتونه توهم ببینه؛ منظور از توهم دیدن، غرق شدن توی ضمیر ناخوادگاه و متصور شدن چیزهاییه که فکر میکنه اون نطفه یا جنین باعث نابودی یا اتفاق افتادنش میشه. - زمانهایی که صحنهها بین شب و روز جابجا میشن میتونه کابوس ببینه؛ کابوس چیزهایی که فکر میکنه اون نطفه باعث نابودی یا اتفاق افتادنش میشه. - و نقطه جذاب میدونی کجا اتفاق میافته؟ توهمها و کابوسهاش کمکم تبدیل به رویاهایی شیرین میشن و این نشون دهندهی چیه؟ نشون دهندهی تکامل روحی، روانی، احساسی و منطقی مهتاب خواهد بود. یا میشه گفت سطح تنفر ماه رو ترک میده و از درونش عنصر عشق آزاد میشه و این رو مخاطب به نحو احسنت تجربه میکنه. ~ در رابطه با ملاک شخصیتپردازی؛ چون شخصیتهای اصلی مهتاب و پارسا هستن و از اونجایی که از روی شخصیتهای واقعی الهام گرفته شدن، من هیچ سخنی راجع بهشون ندارم و فقط کشش و کشمکشهای بینشون رو دنبال میکنم. و خب طرفدار مهتابم و توی پارتها در حال فحاشی پارسا بودم که چرا کمی برای این ماه ترکخورده زمان کافی نگذاشته و به دردهای روحی، روانی، عاطفی و جسمانیش رسیدگی نکرده. • ویراستاری 🍀 بگم امان از ویراستاری یا زوده؟ از ابتدا رمانت رو شروع کردم به خوندن و با پارت اولت مواجه شدم. زن، یا ماضی بنویس یا مضارع، چرا توی زمانت پرش ایجاد کردی؟! پس از اینکه پارت اولت رو ویرایش کردی و زمان افعال رو به ماضی بازگردانی کردی، به نکتهی دیگه توجه کن. ~ بنظرت کدوم منطقی تره؟ اینکه زمان افعالت رو بپرونی و ظاهر و گاهاً معنای جمله رو خراب کنی، یا فعل قبلی رو تغییر بدی تا این اتفاق نیفته؟ ~ «حملهور میشوند و باعث شده» این جمله توی پارت اولت حضور داشت. در قدم اول بیا به ماضی تبدیلش کنیم: ~ حملهور شدند و باعث شده (موجب شده یا موجب شدند بهتره) حضور حملهور شدن مهمتره یا موجب شدن؟ قطعا موجب شدن؛ چرا که حملهور شدن رو میتونی به راحتی تغییر بدی و همون بار معنایی رو داشته باشه. ~ یورش آورده و موجب شدند که حالا بیا جملهی کاملت رو بیاریم و به یه نکته دیگه بپردازیم. ~ افکار پریشان، مانند همیشه به مغزم حملهور میشوند و باعث شده سرم را محکم میان دستهایم بگیرم و بر اتفاقی افتاده بگریم. من شخصاً تلاش میکنم که توی یه بند چند جملهای از «و» فقط یک بار استفاده کنم، مگر مواردی که استثنا قائل بشم و برای موزون کردن و آهنگین کردن جمله، ازش بهره ببرم. هرچند این بند تو میتونه با یه ویرگول، یه مکث کوتاه و یه تغییرات ریز توی افعال نجات پیدا کنه. ~ افکار پریشان، به مثل همیشه به مغزم یورش آورده و موجب شدند، سرم را محکم میان دستهایم گرفته و برای اتفاق افتاده بگریم. 🍒 دوباره پارت اول: ~ از اعماق وجودم اشکهایم چکیدند. درسته که گاهی با تغییر دادن جایگاه اجزای جمله میتونیم به خروجیای جذاب دست پیدا کنیم اما گاهی بالعکس عمل میکنه و از جذابیتش میکاهه. این جملهت این چنین نجات پیدا میکنه: ~ اشکهایم، از اعماق وجودم چکیدند. 🍒 نکتهی کلی: ~ بانو، لحن تو ادبیه پس میتونی به راحتی از حالت جمع کلمات استفاده کنی. دستهایم، «دستانم»، چشمهایش، «چشمانش»، ظرفها، «ظروف» و... و بهتره که همیشه در طول رمان از یه نوعش بهره ببری تا یکدستی ایجاد بشه. توصیهم استفاده از حالت «» و دلیلش رو نمیدونم؛ شاید بخاطر اینه که وقتی به زبون میارمشون، خوشآواتر بیان میشن و جملات ادبی رو زیباتر میکنن. 🍒 نکتهای دیگر: دو واژه یا دو جمله میتونن یه فضا رو بسازن. ~ او در یک گوشه، دوغ را با نعنا ترکیب میکرد و من در این گوشه، درحال تزئین برنج و خورشت بودم. حالا بیا یه تغییر کوچیک داخل جملهت ایجاد کنیم. ~ گوشهای، در کنجی از آشپزخانه، او داشت کمی نعنا به دوغ میافزود و من در گوشهای دیگر، در کنج دیگر، داشتم برنج و خورشت را تزیین میکردم. با جملهی دوم فضای قرارگیری مهتاب و پارسا دقیقتر بیان شد و به تصورات کمک کرد؛ همچنین مشکلات نگارشی اعم از علامات و جمله بندی هم درست شدند. 🍒 نکتهای دیگر: ~ افعال انقدر تکرار بشن تا جمله آهنگین بشه یا حتی یکبار هم تکرار براشون رقم نخوره. شد، نشد، بود، نبود، هست، نیست و... جزو افعالی هستن که میتونن همراه با افعال دیگه بیان و این اتفاق رو رقم بزنن و اگه توی جمله اتفاق افتادنش غیر ممکنه پس طوری بنویسش که تکرار نشن. ~ غذا خورده شد، ظرفها جمع شد و در ماشین ظرفشویی قرار گرفت؛ تلویزیون همچنان روشن ماند و من روی یک مبل، پاهایم را جمع کرده، در اکسپلور چرخ میزدم و پارسا، روی یک مبل دیگر. خب... ~ غذا را که خوردیم، او ظروف را جمع کرد و من همگی را داخل ماشین ظرفشویی گذاشتم. سپس سنگینی غذا موجب شد مقابل تلوزیونِ همچنان روشن، به استراحت و هضم بپردازیم؛ من روی مبل، با پاهایی جمع شده و مشغول اکسپلورگردی و پارسا روی مبلی دیگر، لم داده و خیره به صفحهی تلوزیون. بدون هیچ تکرار فعلی این جمله از آب دراومد. 🍒 موردی دیگر: ~ با چرخاندن نیقلم، خط میزدم و به تحریر درمیآوردم و کلمات را در هم میآویختم. یه جاهایی میشه احساسات رو از طریق علائم نگارشی به واژهها و جملات تزریق کرد. ~ پی در پی و مکرر؛ وحشیانه پوست لبم را جویدم، نیقلم را چرخاندم، نوک قلم را روی کاغذ فشردم، با خشونت خط زدم و واژهها را به تحریر درآوردم. کدوم جمله تونست کلافگی، خشم و مابقی احساسات لحظهای مهتاب رو به مخاطب منتقل کنه؟ «،» و مابقی علامات، قدرتمندن، اگر بخوای ازشون به درستی استفاده کنی. 🍀 خب بانو، نوشتن رو اینجا متوقف میکنم. هرچند میشه راجع به ویراستاری بیشتر سخن گفت که این عمل باید پارت به پارت صورت بگیره؛ پس ادامهی این دیدار ما توی سوپر اپلیشکین روبیکا خواهد بود. هر شب یه پارتت رو میخونیم، دقیق مشکلات ویراستاریش رو بررسی میکنیم و زحمت میکشی و ویرایششون میکنی. به عنوان خالهی مهسان دوست دارم نوشتهای که الهام گرفته شده از مادرش و خودش هست، ظاهرش به زیبایی مهسان کوچولوی آینده باشه. حرف آخر؛ چون خودت و مهسان رو دوست میدارم از خوندن این اثر همیشه لذت میبرم و منتظر پایان شادش، هم توی واقعیت و هم توی رمان هستم. پ.ن: هرچند پایان این رمان و فارغ شدن مهتاب واقعی، جلد جدیدی رو پیش روی اونها میذاره که به نظرم حتی جذابتر خواهند بود. جلد اول: جنین، جلد دوم: نوزادی، جلد سوم: کودکی، جلد چهارم: نوجوانی، جلد پنجم: جوانی. قشنگ میتونی زندگی خودت و مهسان و شوهرت رو به تحریر دربیاری و به آلبومی از خاطرات پر از نقشواژه تبدیلشون کنی. ویرایش شده 16 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری