رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

هنوز گوشی توی دستم بود و به صفحه‌ی خاموشش هاج و واج خیره مونده بودم. اما حس بدی که آرتام توی وجودم کاشته بود، لحظه‌به‌لحظه بزرگ‌تر می‌شد. افکار ترسناک، بی‌وقفه توی سرم می‌چرخیدند و با هر کدوم از اون‌ها، قلبم از ترس بیشتر فرو می‌ریخت. بی‌اختیار، صدای مهمونی اطرافم محو و محو‌تر شد. خنده‌ها... موسیقی...

آدم‌ها... همه‌چیز انگار کیلومترها از من فاصله گرفته بود.

چون اون لحظه فقط یه اسم مدام توی ذهنم تکرار می‌شد. اونم کسی جز اسم دلربا نبود. با یادآوری چهره‌اش، بی‌اختیار این‌قدر گوشی رو توی مشتم فشردم که بند انگشت‌هایم سفید شدند.

نه... خواهش می‌کنم، نه... برای اولین بار بعد از سال‌ها، اضطراب واقعی رو دارم تجربه می‌کنم. اون‌ هم نه برای جون خودم؛ برای کسی که از خودم هم برام مهم‌تر بود. حس خفگی عجیبی گلوم رو گرفته بود؛ انگار دستی دور گردنم حلقه شده باشه و هر لحظه فشارش رو بیشتر می‌کنه... سعی کردم نفس عمیقی بکشم، اما نتونستم. چون مدام تصویر خنده‌هاش، نگاه‌های خاصش و خاطره‌هاش یکی‌یکی از جلوی چشم‌هام رد می‌شدن. دلم از این می‌سوخت که حتی نمی‌دونستم الان کجاست... حالش چطوره... یا اصلاً چه بلایی سرش اومده.

اما از یه چیز مطمئن بودم؛ خوب‌ می‌دونستم که الان دلربا حسابی ترسیده و همین فکر داشت دیوونه‌ام می‌کرد.

با این فکر فکم رو محکم روی هم فشار دادم. چون قلبم داشت دیوونه‌وار توی سینه‌ام می‌کوبید و درد عجیبی تموم وجودم رو فرا گرفته بود. همون لحظه، بالاخره حقیقتی رو فهمیدم که ماه‌ها از پذیرفتنش فرار می‌کردم. چون این فقط دلسوزی نبود. فقط احساس مسئولیت نبود. م... من دلربا رو دوست داشتم. اون هم بیشتر از چیزی که حاضر بودم بهش اعتراف کنم و حالا فکر اینکه شاید دیگه نتونم از اون محافظت کنم... داشت از درون تکه‌تکه‌ام می‌کرد.

بی‌اینکه چیزی به کسی بگم، پا تندی کردم و از میون جمعیت شلوغ عبور کردم. یکی صدام زد. اما جواب ندادم.

یکی از رفیق‌هام بازویم رو گرفت. اما من دستش رو محکم کنار زدم و فقط به سمت خروجی می‌رفتم. چون تنها چیزی که توی ذهنم تکرار می‌شد، این بود:

- لطفاً دوام بیار، دلربا...

همین تصور، نفس کشیدن رو برام سخت‌تر کرده بود. برای اولین بار احساس می‌کردم اگه اتفاقی برای دلربا بیفته، دیگه هیچ‌چیز توی این دنیا برام معنایی نداره. حاضر بودم هر بلایی سر خودم بیاد، فقط اون سالم باشه و دوباره لبخندش رو ببینم. چون آرتام آدمی نبود که فقط تهدید کنه؛ وقتی چیزی رو توی سرش می‌پرورونه، هیچ مرزی جلوش رو نمی‌گرفت. همین که دلربا توی دست‌های اون دیوونه بود، برای اینکه هزار فکر وحشتناک از سرنوشتش توی ذهنم شکل بگیره، برام کافی بود.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 102
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آوایِ دروغــــینِ مــــاه نویسنده: شکوفه فدیعمی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، هیجانی، انتقامی خلاصه: دلربا سوگندی خورده؛ سوگندی که به طرز فجیعی بوی خون می‌دهد.

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تا

مقدمه: برای اون، اشک نشونه‌ی ضعف نبود؛ بیشتر شبیه جوهری بود برای انتقامی که تو دلِ تاریکی می‌نوشت. با تنهاییش عهد بسته بود که هیچ زخمی رو بی‌جواب نذاره. می‌خندید ولی خنده‌هاش یه پوشش بود رو خالی‌

ارسال شده در (ویرایش شده)

درِ ماشین رو محکم کوبیدم و پشت فرمون نشستم.

دست‌هام حسابی داشتند می‌لرزیدند. اما نه از ترس خودم... از ترسِ دلربا.

موتور ماشینم با غرش بلندی روشن شد و همون لحظه پام رو تا انتها روی گاز فشار دادم و راه افتادم. چراغ‌های شهر یکی‌یکی از کنارم می‌گذشتن، اما هیچ‌کدومشون رو نمی‌دیدم. چون تموم ذهنم فقط درگیر یه تصویر بود. چشم‌های اشک‌آلود دلربا... خدایا، این دختر رو به تو سپردم لطفا مواظبش باش. با این فکر ناگهان یاد حرف‌های آرتام افتادم و بی‌اراده فکم رو روی هم فشردم و زیر لب غریدم:

- لعنتی.

با حرص گوشی رو دوباره از کت جیبم در آوردم و شمار‌ی آرتام رو گرفتم. اما جواب نمی‌داد... دوباره تماس گرفتم.

باز هم جواب نداد. با جواب ندادنش ضربان قلبم هر لحظه تندتر می‌شد. با هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، بیشتر احساس می‌کردم دیر رسیدم؛ و همین برام دیوونه‌کننده بود. چند دقیقه بعد، نمای عمارت از دور نمایان شد. پام رو روی پدال گاز فشردم و به سمت اون خراب شده رفتم که ماشین رو هنوز کاملاً متوقف نکرده بودم که در رو سریع باز کردم و پایین پریدم که یکی از نگهبان‌ها با تعجب صدام زد.

- آقا آرش.

اما حتی لحظه‌ای هم مکث نکردم و بی‌توجه از کنارش گذشتم و قدم‌هام رو با شتاب بیشتری روی سنگفرش‌های عمارت می‌کوبیدم. به در عمارت که رسیدم درِ بزرگ و سنگین رو با شدت هل دادم و وارد شدم. گلی‌خانم وسط سالن ایستاده بود و مریم روی پله‌ها نشسته بود و گریه می‌کرد که با ورودم به سالن همه با تعجب نگام کردن، اما برای من هیچ‌کدومشون اهمیتی نداشتن. چون من فقط یه مقصد داشتم اون هم دیدن دلربا... با قدم‌های تند به سمت مریم و گلی‌خانم رفتم و گفتم:

- ش... شیوا کجاست؟!

مریم با حرفم اشک‌هاش رو با پشت دست پاک کرد و از جاش بلند شد و گفت:

- ا... اتاق تکین‌خانه.

با شنیدن حرفش، تند از پله‌ها بالا رفتم. اما هر قدمی که به انتهای راهرو نزدیک‌تر می‌شدم، خشمم شعله‌ورتر می‌شد.

بالاخره مقابل اتاق بابا ایستادم. در بسته بود. اما من می‌ترسیدم در رو باز کنم و با صحنه‌ی که دوست ندارم مواجه بشم. پس چند ثانیه فقط به در خیره موندم.

بی‌اراده نفس‌هام سنگین شدن و مشت‌هام بی‌اختیار باز شدن و دستم رو روی دستگیره در گذاشتم. اما قبل از اینکه اون رو پایین بکشم، صدایی از پشت سرم بلند شد.

- می‌دونستم میای.

با شنیدن صدا چشم‌هام رو با حرص روی هم بستم چون این صدا، صدای آرتام بود. با همون خشم آروم به سمتش برگشتم که دیدم با ژست بی‌خیالی چند متر اون‌طرف‌تر ایستاده بود. دست‌هاش رو داخل جیب‌های شلوارش فرو کرده بود و از برق نگاهش معلوم بود که از دیدن عصبانیت من داشت لذت می‌برد و همون لحظه فهمیدم امشب، یکی از ما قراره عقب‌نشینی کنه.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگه نفهمیدم چطور خودم رو بهش رسوندم. فقط یادمه یقه‌ی آرتام رو محکم توی مشت‌هام گرفته بودم. اون‌قدر محکم گرفته بودمش که برای چند لحظه نفسش بند اومد. با چشم‌های به خون نشسته و پر از خشم نگاه تیزم رو توی چشم‌هاش گذاشتم و غریدم:

- چه بلایی سرش آوردی؟!

این‌قدر غرش صدام ترسناک بود که برای یه لحظه صدای خودمم برام ناآشنا شده بود. چون پر از خشم... پر از ترس... پر از نفرت بود. اما آرتام... لعنتی حتی یه ذره هم نترسیده بود. فقط خیلی خونسرد بهم زل زده بود. دقیقا با همون لبخند مسخره و اعصاب‌خردکنش. انگار از دیدن حال و روزم داشت لذت می‌برد. دستم رو محکم‌تر دور یقه‌ش فشار دادم و دوباره غریدم:

- جوابم رو بده لعنتی!

این بار لبخندش کم‌کم از روی لبش محو شد و برای اولین بار یه چیزی توی چشم‌هاش دیدم. کینه‌ی قدیمی... اون هم عمیق و زهرآگین... آرتام نگاهی به صورتم انداخت، پوزخند صداداری زد و با صدایی گرفته گفت:

- می‌دونی از چی متنفرم، آرش؟

با حرفش اخم کردم که اون ناگهان خندید. اما خنده‌ش تلخ بود و این برای من کمی تعجب‌آور بود.

- از این‌که همیشه همه‌چی برای تو بوده.

با حرفش فکم قفل شد و با خشم گفتم:

- مزخرف نگو.

آرتام با حرفم دوباره پوزخند زد و با لحن مسخره‌ای گفت:

- اینکه بابا همیشه تو رو انتخاب می‌کرد، مزخرفه؟! یا اینکه همیشه تو پسر خوب و عزیزکرده‌ش بودی؟!

با حرفش از حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و برای یه لحظه چشم‌هام رو باز و بسته کردم و گفتم:

- آخه کدوم توجه‌، آرتام؟! بابا که همش با تو وقت می‌گذروند. این حرف‌های عجیب غریبی که داری بهم می‌زنی یعنی چی اخه؟!

با این حرف راهرو برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت. اما نفس‌های هر دومون سنگین شده بود. آرتام نگاهی بهم کرد و سرش رو آورد جلو و آروم در گوشم زمزمه کرد و گفت:

- همش نمایش باباست... از هر ده تا حرفش، نه‌تاش درباره‌ی تو بود. تو جمع همش گوشه‌ی چشمش رو تو بود. فکر کردی من احمقم که این‌ها رو نبینم؟!

با این حرف آروم یقه‌اش رو ول کردم و دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم:

- لطفا واسه خودت سناریو نباف آرتام.

آرتام لبخند کجی زد و با هر دو دستش یقه‌ی پیرهنش رو درست کرد و گفت:

- سناریو اصلی که امشب خودم خیلی ویژه برات ساختم داداش جونم... واسه همین خواستم واسه یه‌بارم شده ببینم وقتی چیزی که برات از همه مهم‌تره رو از دست میدی، چه شکلی میشی.

با این حرف خون توی رگ‌هام به جوش اومد و بی‌اراده مشت‌هام از شدت عصبانیت لرزیدن. اما قبل از این‌که چیزی بگم، آرتام یهو بلند خندید. یه خنده‌ی کوتاه... اما تلخ... بعد این خنده ناگهان نگاه شیطانیش رفت سمت اتاق تکین‌خان و بعد دوباره نگاهم کرد و گفت:

- وقتت رو با من هدر نده.

با این حرف قلبم فرو ریخت که آرتام پوزخندی زد و گفت:

- برو دنبال کسی که این همه براش می‌جنگی. البته اگه هنوز دیر نشده باشه.

برای اولین بار، یه ترس واقعی توی وجودم پیچید و همون لحظه دیگه منتظر نموندم و با تموم توان به سمت اتاق بابا دویدم. چون تنها چیزی که مدام توی ذهنم تکرار می‌شد، فقط یه جمله بود:

- دلربا... طاقت بیار... من دارم میام.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...