شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد آرش سرش رو به سمت صدا بلند کرد و داد زد: - نه خوب نیستیم... کمک کنین سریع بیرون بیایم. ناگهان در آسانسور به صورت کامل باز شد و دو نفر از کارکنای ساختمون سریع به ما نزدیک شدن. آرش با دقت من رو بلند کرد و من رو به خودش چسبوند تا نیفتم. اما من سرم هنوز سنگین بود و حس میکردم دستهاش امنترین جا روی زمین بود. وقتی از آسانسور بیرون اومدیم و هوای آزاد توی صورتم خورد، اولین نفس واقعی رو که کشیدم انگار جون گرفتم و چشمهام بیاراده کمی باز شدند. - تموم شد دختر. آرش با این حرف آروم و شاید حتی بیاختیار پیشونیش رو روی موهام گذاشت. *** وقتی چشمهام باز شد، چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام... نور زرد و کمرمق بالای سرم میلرزید و دیوارهای خاکستری دورم، بیشتر شبیه اتاق نگهبانی یا فضای تاسیسات بود. گلوم خشک و سرم سنگین بود. انگار هنوز بخشی از اون ترس و بیحالی توی بدنم گیر کرده بود. خواستم بلند شم، اما دستم یهو لرزید و دوباره روی تخت باریک زیرم افتادم. همون لحظه صدای آرش بلند شد. - تکون نخور… هنوز ضعیفی. سرم رو به سختی به سمت صداش چرخوندم که آرش رو کنار در با ژست خاصی ایستاده بود دیدم. یه دستش روی بیسیم بود و نگاهش مرتب بین من و راهرو جابهجا میشد. معلوم بود ذهنش هنوز درگیر ماجرای آسانسوره، اما سعی میکرد خودش رو کنترل کنه. با بیحالی سرفهی آرومی کردم و با صدای خیلی کم گفتم: - من… کجام؟! آرش با دیدنم نفس کوتاهی کشید و گفت: - اتاق نگهبانی طبقهی همکف. بیرون نمیتونستم تو رو همونطور بیحال نگه دارم. مجبور شدم بیارمت اینجا چون امنتر بود. با حرفش چشمهام رو بستم و دوباره باز کردم. که آرش با این حرف به سمتم اومد و با همون ژست خاصش گفت: - ولی ترسیدی... اونهم خیلی. با حرفش سعی کردم بشینم که آرش زیر بازوم رو گرفت و توی نشستن کمکم کرد و گفت: - اگه حس میکنی حالت داره دوباره بد میشه، بههم بگو سریع ببرمت بیمارستان؟! با حرفش سری به معنی نه تکون دادم و گفتم: - نه... ممنون خوبم. راستی آسانسور… چی شد؟! صدام هنوز میلرزید. آرش با این حرف نگاهش رو از من دزدید و به سمت کامپیوتر روی میز چوبی رفت و درحالیکه چیزی رو بررسی میکرد گفت: - گیر کرده بود. انگار سیستم برقش نوسان داشته.... بچهها دارن بررسی میکنن. این جمله باعث شد نگاهم به صورتش ثابت بمونه. برای اولین بار، خستگی و نگرانی رو واضح توی چهرهش دیدم. دیگه خبری از اون آرش عصبیِ، مغرور و سرد قبل نبود. انگار خودش هم از چیزی که دیده بود، حسابی جا خورده بود. با خجالت سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: - من نمیخواستم دردسر برات درست کنم. آرش با حرفم فوری سرش رو بالا آورد و با تعجب گفت: - تو دردسر درست نکردی که! اون آسانسور خراب بود. این رو محکم گفت که ناگهان یکی از کارکنای ساختمونی مرد با نگرانی وارد اتاق شد و گفت: - حالش بهتر شد؟! دکتر رو خبر کنیم؟! آرش سری به معنی نه تکون داد و گفت: - فعلاً نه. فقط آب بیارین. مرده هم با حرف آرش سریع چشمی گفت و رفت. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد مرده که رفت، چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. فقط صدای فن کوچیک گوشهی اتاق میاومد که ویز ویز میکرد. بعد از چند دقیقه مرده با لیوان آبی به سمت آرش اومد و گفت: - بفرمایید. آرش زیر لب تشکری کرد و با قدمهای آروم به سمتم اومد. منهم با تشکر لیوان رو از دستش گرفتم و با تشنگی سریع لیوان رو به دهنم نزدیک کردم. آرش با دیدنم ابروی بالا پروند و گفت: - آروم بخور… هول نکن. اما بیاختیار لیوان توی دستم یه ذره لرزید. آرش که متوجه لرزش دستم شد. آروم به سمتم اومد و خودش دستم رو گرفت که ثابت بمونه. آب که از گلوم پایین رفت، انگار مغزم یه کم روشنتر شد. آرش با کلافگی انگشتهای دستش رو لای موهاش گذاشت و گفت: - بهتر شدی؟! با حرفش سری تکون دادم و گفتم: - آره، ولی میشه برگردیم عمارت؟! آرش با حرفم نگاهی بههم انداخت و گفت: - باشه. با این حرف به سمتم اومد و میخواست توی بلند شدن زیر بازوم رو بگیره که من خودم رو عقب کشیدم و گفتم: - میتونم راه برم… لازم نیست دوباره بغلم کنی. آرش با این حرف یه گوشه لبش بیاراده بالا رفت و گفت: - مطمئنی؟! چون من مشکلی ندارم دوباره بغلت کنم. با این حرف چشم غرهی ریزی براش رفتم و از جام به آرومی بلند شدم. آروم و با احتیاط از اتاق نگهبانی بیرون زدیم که بیاراده هوای خنک عصر توی صورتم خورد. یه لحظه وایسادم و نفس عمیقی کشیدم که آرش سریع به سمتم برگشت و گفت: - سرگیجه گرفتی؟! با این حرف نگاهش کردم و آروم گفتم: - نهنه... خوبم. با این حرف دوباره با قدمهای آروم پشت سرش راه افتادم. که آرش جلوی ساختمون بلندی، ماشین مشکی مدل بالاش رو پارک کرده بود. در شاگرد رو برام باز کرد و با همون لحن جدی همیشگیش گفت: - سوار شو خانم بیحال. با این حرف بیاختیار لبخندی روی لبم نشست و آروم داخل ماشینش نشستم. آرش عینک آفتابیش رو به چشمهاش زد. ناگهان به سمتم اومد و کمی روی من خم شد و کمربندم رو بست. بعد خودش هم دور زد و پشت فرمون نشست. ماشین که روشن شد، سکوت کوتاهی بینمون افتاد. یعنی فقط صدای موتور ماشین و نفسهای آروم من بود. بیاراده یه عذاب وجدان سنگینی سراغم اومد. امروز با چشمهای خودم شاهد بودم که آرش چقدر هوام رو داشت. چقدر نگرانم بود، ولی من چی؟! من لعنتی هفتههاست که دارم یواشکی توی غذاهاش دارو میریختم و خیلی راحت با جونش داشتم بازی میکردم. با بغض سرم رو روی شیشهی ماشین گذاشتم و به بیرون نگاه کردم. شهر داشت از جلوی چشمهام رد میشد. ولی انگار هیچ کدوم از اینها رو نمیدیدم. خدایا، خودت کمکم کن. این بازی رو چطوری تموم کنم؟! چطور میتونم خودم و آرش رو از دستهای آرتام نجات بدم؟! بیاراده قطره اشکی دور از چشم آرش از گوشهی چشمم سرازیر شد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد ماشین بعد از یه مسیر نسبتاً طولانی جلوی درِ آهنی و بلند عمارت ایستاد. نگهبان با دیدن ماشین آرش سریع در رو باز کرد و ماشین آروم وارد حیاط سنگفرششده شد. چراغهای زرد عمارت روشن بود و نورش روی نمای سفید و ستونهای بلندش افتاده بود. ماشین که خاموش شد، آرش اول پیاده شد بعد با سر به نگهبان اشاره کرد. نگهبان هم پاتندی سمت من اومد. در رو برام باز کرد. تا پام رو بیرون گذاشتم احساس کردم زمین زیر پام یه لحظه لرزید، اما خودم رو به زور نگه داشتم. با قدمهای آروم به سمت در ورودی عمارت شدم که گلی خانم در رو باز کرد و با دیدن آقا آرش کمی خم شد و گفت: - خوش اومدی آقا آرش. آرش با حرفش سری تکون داد و گفت: - شیوا خانم رو ببر توی اتاقش... امشب کار نمیکنه. بعد بدون اینکه نگاهم کنه در ادامه گفت: - امشب فقط استراحت میکنه. با حرفش سرم رو بالا آوردم با اعتراض گفتم: - من حالم خوبه، لازم نیس... آرش با حرفم با اخم به سمتم برگشت و با همون نگاه جدی و اخمآلودش گفت: - گفتم امشب استراحت میکنی. با حرفش دیگه دهنم رو بستم و نفس کوتاهی کشیدم. دیگه چیزی نگفتم. آرش با گفتن این حرف با قدمهای بلند و محکم به سمت پلههای بالا رفت. گلی خانم هم زیر بازوم رو گرفت و من رو به سمت اتاقم برد. لباس راحتی تنم کرد و آروم روی تخت من رو خوابوند و گفت: - خدا بد نده... شنیدم چه اتفاقی برات افتاده. با حرفش لبخند بیحالی زدم و گفتم: - ممنون گلی خانم. گلی خانم با لحن مادرانهی نزدیکم شد و گفت: - امشب به محدثه میگم کنارت بخوابه، خدای نکرده یدفعه حالت بد نشه. با حرفش سری تکون دادم و دوباره تشکری زیر لب کردم. گلی خانم لبخندی بههم زد و از اتاقم بیرون رفت. با خستگی چشمهام رو روی هم بستم و توی فکر فرو رفتم. آرش نمیدونست همین دستهایی که امروز توی دستهاش بودند. چه خیانت بزرگی بهش کردن. بیاراده دستهام رو مشت کردم و زیر لب با بغض زمزمه کردم: - تا کی میتونم به این بازی کثیف ادامه بدم؟! تا کی میتونم هر شب با این عذاب وجدان بخوابم؟! و بدتر از همه… اگه یه روز آرش بفهمه باهاش چی کار کردم چی؟! ناگهان صدای شکستن بغضم توی اتاق پیچید؛ اونقدر آروم که فقط خودم و خدای خودم شنیدیمش... با همون چشمهای اشکی دستم بیاختیار به سمت کیفم که روی میز کنار تخت افتاده بود رفت و گوشیم رو از توش در آوردم. آروم روشنش کردم که با دیدن پیام از آرتام، دستهام شروع به لرزیدن کرد. با انگشتم پیام رو آروم باز کردم که دیدم تایپ کرده بود. - امشب بیا اتاقم. با خوندن این پیام بیاراده نفس توی سینم حبس شد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد (ویرایش شده) خب امشب قرار بود محدثه کنارم بخوابه، من دقیقاً با چه منطقی میتونستم بیام پیشت؟! با حرص دندونهام رو روی هم فشار دادم و تند تایپ کردم: - شرمنده، امشب نمیتونم بیام. محدثه قراره کنارم بخوابه. پیام رو فرستادم و منتظر موندم. هنوز پنج دقیقه هم نگذشته بود که آرتام در جوابم نوشت: - شب منتظرتم. با دیدن پیامش بیاراده چشمهام گرد شد. جانم؟! این چرا کلاً حرف آدم حالیش نمیشه؟! یعنی واقعاً نفهمیده با وجود محدثه من چطوری باید گموگور شم و بیام پیشش؟! با حرص گوشی رو پرت کردم روی عسلی کنار تخت و زیر لب غریدم: - مرتیکهی نفهمِ اعصابخوردکن. بعد با کلی دلخوری روی تخت ولو شدم و چشمهام رو آروم بستم. محدثه که بعد از اون همه بدوبدو، جمعوجور کردن شام، شستن ظرفها و کمک به دخترا بالاخره پیداش شد. با حال زار و کوفته وارد اتاقم شد؛ انقدر خسته که انگار کل روز کوه کنده بود. تشکش رو کنار تختم انداخت و نفسنفسزنون گفت: - آخیش… تموم شد بالاخره. محدثه با این حرف هنوز که نفسنفس میزد. روی تشکش ولو شد و دستش رو روی پیشونیش گذاشت. - آخ... امروز دهنم مورد عنایت قرار گرفت. با این حرفش یه لبخند کمرنگی زدم، ولی توی دلم هنوز از پیامِ آرتام داشتم حرص میخوردم. نگاهی بهش انداختم و با لحن مهربونی گفتم: - میخوای بیای خودت رو تخت بخوابی؟! محدثه بدون ذرهی تکون خوردن با بیحالی گفت: - نه عشقم نیازی نیست. با این حرفش سری تکون دادم و دوباره گوشی رو از روی میز عسلی برداشتم. یه نگاه به صفحهش انداختم، شاید پشیمون شده باشه و قرار امشب رو کنسل کنه، ولی انگار نه انگار، هیچی به هیچی! باز اون دو تا کلمهش بیاختیار توی سرم پیچید: - شب منتظرتم. شب منتظرتمِ زهرمار… حناق بگیرى الهی، آدم یه ذره فهم و شعور داشته باشه بد نیست! محدثه با دیدنم که با اخم داشتم به صفحهی گوشیم نگاه میکردم، سرش رو به طرفم برگردوند و با شیطنتِ خستهای گفت: - راستی؟! گیر کردن توی آسانسور اونهم با مردی مثل آقا آرش چه حسی برات داشت؟! با حرفش بیاراده دلم ضعف رفت... نمیدونم چرا ولی این همه نزدیک شدن به آرش یه حس خوبی توی دلم کاشت. با این فکر یهو به خودم اومدم و توی دلم به خودم توپیدم. - چت شده دختر؟! به دعای که برآورده نمیشه داری آمین میگی؟! اون هنوز نفهمیده تو خواهر همون مردی هستی که به دوست دخترش تعرض کرده... و اگه روزی بفهمه معلوم نیست هم چه بلای قراره سرت بیاره. با این فکر زودی خودم رو جمع کردم و با لحن معمولی اما آروم گفتم: - هیچی... فقط کلی ترسیدم. محدثه با حرفم دهنش رو کج کرد و گفت: - همین؟! یعنی اتفاق خاصی بینتون نیفتاد؟! ابروهام رو به معنی نه بالا دادم که محدثه غرغرکنان به بالشش مشتی زد و گفت: - تف به این شانس. پس اون عشقبازیهای توی فیلمها همش کشک بودن؟! هعی… نه بارونی، نه آهنگ هندی، نه سلمانخانی که با موهای بادخورده از راه برسه! چه زندگی بیسکانسی داریم ما… . ویرایش شده 17 مرداد توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد (ویرایش شده) با حرفش چپچپ نگاهش کردم که اونهم با دهن کجی نگاهم کرد و گفت: - ها چیه؟! مگه دروغ میگم؟! ابروی بالا پروندم و با همون نگاه چپچپم گفتم: - میشه بگی سلمانخان توی آسانسور ستودهها چیکار میکنه؟! با این حرف ناگهان هر دو پقی زیر خنده زدیم. که من با دست بهش اشاره کردم و گفتم: - یعنی توروحت محدثه... دقیقا قیمه رو ریختی تو ماستا هااا. محدثه با حرفم از خنده شکمش رو گرفت که من ناگهان جرقهی توی ذهنم زد. الان که فضا بین من و محدثه صمیمی شد. بد نیست درمورد آدمهای این عمارت ازش بپرسم و اطلاعات کسب کنم. با این فکر به سمتش کمی خم شدم و دستهام رو زیر چونهام گذاشتم و آهسته گفتم: - میگم تو چند سال توی این عمارت کار میکنی؟! محدثه بعد تموم کردن خندهاش، اشک گوشهی چشمش رو با انگشتش پاک کرد. یه لحظه مکث کرد، بعد ابروهاش بالا داد و گفت: - چطور مگه؟! شونههام رو با بیخیالی بالا انداختم و گفتم: - همینطوری کنجکاوم فقط. محدثه با حرفم دستش رو زیر سرش گذاشت و گفت: - من و مریم باهم توی این عمارت استخدام شدیم. حدودا یکسال نیمی میشه... اما گلیخانم قدیمیترین خدمتکار این عمارته. با حرفش سری تکون دادم و گفتم: - پس لیلا چی؟! کی استخدامش کرده؟! محدثه با حرفم لبهاش رو کج کرد و گفت: - حدودا پنجماهی میشه. اونهم از طریق گلیخانم استخدام شد. با حرفش کمی بهش خیره شدم و بعد لبهام رو با اضطراب تر کردم و گفتم: - خب تو آقا آرش رو چهجوری آدمی میبینی؟! محدثه با حرفم ابروی بالا پروند و گفت: - آقا آرش؟! با حرفش سرم رو به معنی آره تکون دادم و گفتم: - آره. اخلاقش چطوریه؟! یعنی با بقیه چهجوریه؟! محدثه با حرفم کمی خودش رو جمعوجور کرد، انگار میخواست دقیق جوابم رو بده. - آقا آرش… سرده. خیلی سرد. از اون آدمهاست که کمتر حرف میزنه، ولی وقتی حرف میزنه، همه بهش گوش میدن. و اینهم بگم که اخمهاش همیشه توی همه ولی بدجنس نیست. فقط… خیلی سخت میشه ازش سر درآورد. حرفش که تموم شد، ناخودآگاه نگاهم سمت در رفت که محدثه در ادامه گفت: - ولی بهنظر خودم آقا آرش نسبت به بقیه، خیلی جدیتر و سختگیرتره. انگار همهچی باید طبق قانون خودش پیش بره. اما یه چیز عجیب داره… . با این حرف با کنجکاوی بهش خیره شدم و پرسیدم: - چی؟! محدثه با این حرف کمی مکث کرد و بعد آروم گفت: - یهجورایی میفهمی پشت اون خشکی، یه دریای بزرگی پنهونه. یعنی من حس میکنم که آقا آرش اگه کسی رو انتخاب کنه یا دوست داشته باشه، براش حسابی میجنگه. ولی این رو هیچوقت مستقیم بهت نشون نمیده. ویرایش شده 17 مرداد توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد با این بخش حرفش یه لرز ریز به دلم افتاد. محدثه بعد این حرف یه نفس پر حرص عمیقی کشید و گفت: - حالا آرتام... آخ آخ از دستش. اون که کاملا یه فاز دیگهست. با شنیدن اسمش، بیاراده بدنم سفت شد. واقعا هم یه فاز دیگهاس... اصلا این دو برادر از زمین تا آسمون باهم فرق میکردند. - آرتام برعکسِ آقا آرشه. از اون آدمهاییه که ظاهرش میخنده، ولی معلوم نیست تهِ دلش چی میگذره. خیلی راحت حرف میزنه، خیلی راحت هم آدم رو گیج میکنه. با حرف محدثه بیاختیار ساکت موندم. که اون کمی به سمتم خم شد و آروم گفت: - راستش… من به آقا آرتام اصلا اعتماد ندارم. با این حرف نفسم رو آروم بیرون دادم و گفتم: - چرا؟! محدثه با حرفم به موهاش دستی زد و گفت: - چون از اون آدمهاییه که زیادی مطمئن به نظر میرسه و این از نظر من اصلا خوب نیست. حق با محدثه بود... آرتام زیادی ترسناک بود. با این حرف سکوت سنگینی بینمون افتاد. بیاراده نگاهم به دستهام که روی پتو رو چنگ زده بودن افتاد. همهچی توی ذهنم قاطی شده بود؛ آرشِ سرد و سختگیر، آرتامِ مرموز و خونسرد و من هم حسابی وسط این بازی خطرناک گیر کرده بودم... بازی که کارگردانش کسی نبود جز آرتام. با این فکر آهی زیر لب کشیدم و گفتم: - بهنظرت چرا این دوتا برادر انقدر متفاوتن؟! محدثه با این حرف لبخند شیطونی زد و گفت: - من میدونم چرا. با این حرف با هیجان به سمتش خم شدم و گفتم: - خب چرا؟! محدثه با این حرف چهارزانو روی تشکش نشست. گوشهی لبش رو با استرس گاز گرفت و گفت: - به شرطی میگم که حتما باید بین خودمون باشه؟! چون از زیرزبون گلیخانم با بدبختی بیرون کشیدم. با حرفش سری به معنی باشه تکون دادم و کنجکاو نگاهش کردم. محدثه یه نگاه کوتاهی بههم کرد و یه نفس عمیقی کشید. انگار داشت بین گفتن و نگفتن با خودش کلنجار میرفت. بعد آرومتر از قبل گفت: - ببین… منهم اولش باورم نمیشد. ولی داستان از اون جایی شروع شد که نجماخانوم زن رسمی تکینخان بودش و همه چی خیلی قشنگ و مرتب سر جاش بود. آرتام و آریانا هم که عزیز دردونههاشون بودن. ولی خب… دل تکینخان که یه جا بند نشد. با این حرف یه لحظه مکث کرد، انگار داشت جملههاش رو میچید. منهم بهش خیره شده بودم و همانا منتظر ادامهی شنیدن حرفهاش بودم. - اون موقعها یه دختر جوون واسه کارهای عمارت آورده بودن. گلیخانم میگه خیلی آروم و سر به زیر بود. اما به طرز وحشتناکی دلبر و ناز بود. اسمش هم فکر کنم ریحانه بود. تکینخان روزهای اول خیلی هواش رو داشته بود، بعد کمکم همه دنیای تکینخان شد. محدثه با این حرف دستش رو به طور چرخشی رو هوا حرکت داد و گفت: - میگن شبهایی که نجما خانوم فکر میکرد آقا رفته مشغول کار... در واقع سمت اتاقهای پشت عمارت پیش ریحانهجونش میرفته. با این حرف ابروهام رو با تعجب بالا دادم و گفتم: - یعنی هیچکی نفهمید؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد محدثه با حرفم پوزخند تلخی زد و گفت: - تو اون خونه؟! همه فهمیدن... فقط کسی جرئت نداشت چیزی بگه. تا اینکه شکم ریحانهخانم بالا اومد و همه فهمیدند. بعد از این حرف صداش رو پایینتر آورد و گفت: - نجما خانوم که فهمید، قیامت به پا شد. گلیخانم میگه اون شب نجماخانم اینقدر داد زد که نزدیک بود حنجرهاش پاره بشه؛ ولی تکینخان اصلا کوتاه نیومد. گفت بچه، بچهی منه. هر کی مشکلی داره، در عمارت بازه بسلامت. با این حرف نزدیک بود دوتا شاخ بالای سرم ظاهر بشه. عجب داستانی داشتند این ستودهها. این تکینخان عجب اشتهای بالایی داشت. آخه با دونفر همزمان؟! ببین این دیگه چه حرفهایه... لبهام رو با کنجکاوی تر کردم و گفتم: - بعدش چی شد؟! محدثه با حرفم آهی کشید و گفت: - برای ریحانهخانم بیچاره خونه جدا نگرفت. یه اتاق کوچیک ته باغ بهش داد. همونجا هم آرش رو به دنیا آورد و بعد سر زایمان فوت کرد. با این حرف بیاراده بغض توی گلوم نشست. پس آرش هم مثل من بچگی سختی داشت. - آقا آرتام از همون بچگی باهاش سر ناسازگاری داشت. هر چی باشه، حس میکرد یه نفر اومده سهمش رو نصف کنه. اما آریانا… اون کمی فرق داشت. گاهی میرفت یواشکی با آقا آرش بازی میکرد. ولی نجماخانم نمیذاشت زیاد نزدیکش بشن. با حرفش لبم رو دوباره تر کردم و آروم گفتم: - پس آقا آرش با این وجود همه مخالف چطور تونست توی این عمارت بزرگ یشه؟! محدثه با حرفم سری تکون داد و گفت: - به سختی دیگه… ولی نه مثل آقا آرتام. همیشه یه قدم عقبتر. نه کاملاً پذیرفته، نه کاملاً طرد شده. تکینخان از نظر مالی هواش رو داشت، ولی از نظر اسم و رسم؟! نه خیلی... یعنی انگار میخواست هم داشته باشهش، هم نداشته باشهش. با این حرف چند ثانیه سکوت بینمون ایجاد شد. بعد محدثه با نگاهی که تهش هزار تا حرف بود گفت: - هعی... این عمارت هنوزم زیر بار اون قصه قدیمی خم شده. با حرفش سری از ناراحتی تکون دادم و گفتم: - خب آرش چطور تونست با این همه سختی کنار بیاد؟! - خب نجماخانم دیگه نتونست این وضعیت رو تحمل کنه. یه روز صبح، چمدونش رو بست، آریانا رو برداشت و به آمریکا رفت. اینجا بود که قضیه یه جور دیگه دهنم رو باز نگه داشت. سرنوشت غمانگیز ریحانهخانم، تنهایی آرش و خشم نجماخانم… چقدر دردناک بود. با غم چشمهام رو با دست مالوندم و گفتم: - حالم گرفته شد. محدثه با حرفم آهی کشید و گفت: - حالا دیگه قضیه خیلی پیچیده شده بود. تکینخان با دو تا بچه مونده بود. یکی از زن رسمیش و یکی از خدمتکارش که فوت کرده بود. از اون طرف زن اولش که دخترش رو برداشت و رفت یه قاره دیگه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد با ناراحتی دستم رو دوباره زیر چونم گذاشتم و گفتم: - آخی. محدثه دستهاش رو بههم کوبید و با هیجان در ادامه و گفت: - بعدِ رفتنِ نجماخانم، تکینخان با لحنی سرد و بیرحم رو به آرتام کرد و گفت: «دیگه نبینم حرفی از مادرت بزنی. هیچ تماسی هم حق نداری باهاش بگیری. اون دیگه توی زندگی ما جایی نداره. از حالا به بعد فقط تمرکزت باید روی عمارت، شرکت و آیندهی خودت باشه؛ فهمیدی؟! این رو گلیخانم با گوشهای خودش شنید. با این حرف با تعجب بهش خیره شدم و گفتم: - یعنی آقا آرتام رو مجبور کرد با مادرش قطع رابطه کنه؟! محدثه با حرفم سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: - آره... آقا آرتام خیلی به پدرش وابسته بود، مجبور شد گوش کنه. ولی گلیخانم میگه آرتام بیچاره همیشه دلش پیش مادرش و خواهرش بود. این داستان مثل یه گره کور بود که هر چی بیشتر محدثه بازش میکرد، پیچیدهتر میشد. تکینخان با این کارش، عملاً پایههای خانواده رو از بیخ سست کرده بود. با این فکر با کنجکاوی به سمت محدثه خم شدم و پرسیدم: - بعد از اون ماجرا، دیگه هیچ خبری از نجماخانم نشد؟! محدثه با حرفم سرش رو به معنی نه آروم تکون داد و گفت: - نه… انگار اونها هم پی زندگی خودشون رفتن. ولی خب… کی میدونه؟! شاید دلشون هنوز توی این خونه باشه. وقتی ریحانهخانم فوت کرد و نجماخانم هم رفت، آقا آرش دیگه واقعاً تنها شد. تکینخان هم که سرش فقط توی کار خودش و پولش بود. اون موقع آرش نوجوون بود، ولی خب، از همون اول هم معلوم بود که آقا آرتام قراره مرد این عمارت بشه. - ولی الان رابطشون خوبه که. تا اونجایی که من دارم میبینم. محدثه با حرفم سرش رو پایین انداخت و گفت: - بدک نیست... ولی هیچوقت اون حس برادری واقعی بینشون شکل نگرفت. همیشه یه دیوار نامرئی بینشون بود. آرتام خودش رو وارث اصلی میدونست ولی از طرفی هم دلش برای تنهایی آرش میسوخت. آرش هم همیشه یه جور حسرت دلتنگی توی چشمهاش بود. با این حرف از ناراحتی کمی قلبم فشرده شد. واقعاً گذشتهی دردناکی داشتند. انگار هیچکدوم از این بچهها، اون عشقی که باید از پدرشون می گرفتن رو نگرفتن. محدثه بعد زدن این حرف روی تشکش ولو شد و با غم گفت: - میدونی… گلیخانم یهبار گفت، آقا آرش فقط توی سن پونزدهسالگی بود که از دلتنگی مادرش حسابی گریه کرد. تک و تنها روی پلههای سنگی جلوی حوض خیلی بیصدا اشک میریخت. از اون روز به بعد دیگه هیچکس اشک آقا آرش رو ندید. با شنیدن این حرف، بغض گلوم رو گرفت... بیاراده قطره اشکی از چشمم لغزید. آرش به اندازهی کافی سختی کشیده بود. من داشتم این وسط چه بلای سرش میآوردم؟! هدف آرتام از انجام این کار چیه؟! نکنه میخواد برادرش رو نابود کنه تا خودش همه ارث رو بالا بکشه؟! با این فکر مثل جت سرجام نشستم و زیر لب گفتم: - نکنه واقعا همینطور باشه؟! با ترس به سمت محدثه برگشتم و گفتم: - آقا آرش بیماری خاصی هم داره؟! مثلا با خودش حرف بزنه یا ظرف بشکونه و از این رفتارهای عجیب و غریب. محدثه با حرفم ابروی بالا پروند و گفت: - خوبی شیوا؟! آقا آرش مرد سردی و تنهای هست اما دیوونه که نیست. با این حرف برای یه لحظه نفسم بند اومد. پس حدسم درست از آب در اومد. آرتام میخواد به وسیلهی من، آرش رو دیوونه کنه تا تموم ثروت رو بالا بکشه. ای آرتام مرموز... همینطور که محدثه کمکم خوابش برد و نفسهاش آروم توی سکوت اتاق گم شد، منهم با ذهنی مشغول به سقف اتاق خیره شده بودم. با دونستن نیت واقعی آرتام، الان باید چیکار میکردم؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد چند ساعت گذشت. اما با این فکر و خیالهای عجیب توی سرم مگه خواب به چشمم اومد؟! آروم روی تخت نیمخیز شدم. گوشیم رو با دست گرفتم و ساعت رو چک کردم. ساعت دو و نیمِ نیمهشب رو نشون میداد. یه نگاه به محدثه انداختم که با خستگی رو شکمش خوابیده بود؛ نفسهای منظمش با صدای آروم کولر قاطی شده بود. اما من… ذرهای خواب به چشمم نیومد. فکر آرتام مثل خار تیز توی مغزم گیر کرده بود. اگه حدسم درست از آب در بیاد، هر ثانیه موندنم و سکوت کردنم میتونست به قیمت نابودی آرش تموم بشه. با این فکر آروم از جام بلند شدم. طوری پا روی فرش گذاشتم که حتی صدای نفس خودم هم در نیومد. شال نازکی روی سرم انداختم و در اتاق رو خیلی آروم باز کردم. راهرو عمارت در تاریکی عمیقی غرق بود، فقط نور ضعیف چراغهای دیواری مثل خطی باریک روی زمین افتاده بود. با احتیاط از اتاق بیرون زدم و پلهها رو بالا رفتم. قلبم از استرس اینقدر تند میزد که هر آن ممکن بود صداش توی سکوت عمارت بپیچه. آرومآروم پلهها رو بالا رفتم و هنوز به بالای پلهها نرسیده بودم که صدای بسته شدن یکی از درهای اتاق رو شنیدم. با احتیاط سر جام ایستادم و بیاراده نفسم رو توی سینم حبس کردم. به تندی پشت دیوار قایم شدم و یواشکی به اتاقهای سمت راست راهرو نگاه کردم. اتاق آخری رو دیدم که لیلا با جعبهی کوچیکی به دست از اون اتاق بیرون اومد. با دیدنش بیاختیار چشمهام گرد شدند. این همون اتاق مخفی آرتام نیست؟! چند بار پشت سر هم پلک زدم و با دقت نگاه کردم که دیدم. آخه این وقتشب توی اتاق مخفی آرتام چیکار داشت؟! خب وظیفت تمیزکاری بوده درست... اما ساعت دو و نیم شب آخه؟! با دیدن این صحنه بیاراده خون توی رگهام یخ زد. لیلا در اتاق رو آروم پشت سرش بست و چند لحظه ایستاد. انگار داشت گوش میداد ببینه کسی بیداره یا نه... ولی من حتی جرئت نداشتم پلک بزنم. فقط نگاهم روی اون جعبهی کوچیک توی دستهاش قفل شده بود. جعبهای که هیچجوره شبیه وسایل نظافت نبود… بیشتر شبیه چیزی بود که باید قایمش میکرد. لیلا یه نگاه سریع به دو طرف راهرو انداخت و بعد شروع کرد به قدم برداشتن کرد. هر قدمی که برمیداشت صدای تقتق آروم کفشهاش توی سکوت عمارت مثل پتک توی سرم میخورد. با دیدنش زودی از پلهها پایین اومدم و توی اتاق استراحت که زیر پلهها بود سریع قایم شدم. لای در رو آروم باز کردم که دیدم با استرس و ترس... با همون جعبه به دست از عمارت بیرون زد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد با دیدن این صحنه جرئت کردم و دوباره نفس عمیقی بکشم. قلبم داشت از ترس توی قفسهی سینم بیرون میزد. با استرس زیر لب گفتم: - این دیگه چی بود؟! با ترس دستم رو روی قلبم گذاشتم و دوباره بیرون رو چک کردم. با دیدن سالن خلوت، پاتندی از اتاق بیرون زدم و به سمت پلهها رفتم. بیاراده نگاهم به سمت اتاق مخفی رفت. یه حس بد مثل مار سیاه دور قلبم پیچیده بود. یه حسی که بههم میگفت توی اون جعبه قرار نیست چیز خوبی باشه. از این فکر پاهام میلرزیدند، ولی کنجکاوی و ترس مثل دو تا دست نامرئی به سمت جلو هلم میدادند. بیاراده قدم اول رو برداشتم... بعد دومی و بعد سومی... هرچی به اون اتاق نزدیکتر میشدم، هوا برای من سنگینتر میشد. انگار راهرو نفس میکشید و من وسط سینهش گیر کرده بودم. اگه پشت اون در چیزی باشه که بهتره ندونم... چی؟! اگه چیز ترسناکی باشه و من بترسم چی؟! نکنه چیزی نیست و من دارم الکی بزرگش میکنم. اما لیلا این وقت شب توی اون اتاق چیکار داشت؟! با ترس روبهروی در ایستادم و دستم رو به سمت دستگیرهی سرد در جلو بردم. دستگیرهی یخزده رو گرفتم و خیلی آروم پایین آوردمش که یه تقِ خشک توی گوشم پیچید. بیاختیار نفسم رو توی سینم حبس کردم و بیشتر به دستگیرهی در فشار آوردم، ولی در حتی یه میلیمتر هم تکون نخورد. بخشکی شانس... در قفل بود. چند بار دیگه هم دستگیره رو تکون دادم، اینبار محکمتر، ولی فایدهای نداشت. در مثل دیوار سفت و بیرحم جلوی روم وایساده بود. زیر لب با حرص و ناامیدی غریدم: - لعنتی… قفله! یه قدم عقب رفتم و به در خیره شدم. حس بدی که از اول به جونم افتاده بود، حالا بدتر شده بود؛ انگار در قفل شده داشت به درموندگیم میخندید. با دست راستم محکم موهام رو عقب زدم و یه نفس لرزون کشیدم. پس لیلا این ساعت اینجا چی کار داشته…؟! پشت در قفل شده چه چیزی پنهون شده؟! جوابش رو که پیدا نکردم، دلم بیشتر خالی شد. با استرس نگاهی به راهرو انداختم. دیدم همهچی ساکت بود؛ اینقدر ساکت که صدای تپش قلبم توی گوشم بیاراده میپیچید. دیگه موندن جلوی اون در لعنتی رو جایز ندونستم. فقط داشت اعصابم رو خرد میکرد. چون هم ترسیده بودم، هم از کنجکاوی کلافه شده بودم. آروم از اون اتاق پر از رمز و راز دور شدم و زیر لب گفتم: - ولش کن… هرچی بود، بعدا معلوم میشه. قدمهای بیجون و سنگینم رو به سمت اتاق آرتام برداشتم. اما دیگه از اون اتاق و اون در بسته فقط یه حس بد توی دلم مونده بود که ول هم نمیکرد، چون کنجکاوی مثل خوره به جونم افتاده بود. با به نتیجه نرسیدن از افکار مزخرفم... آخرش با بیحوصلگی و ناامیدانه به سمت اتاقخواب آرتام رفتم. به امید اینکه شاید اونجا یه جوابی برای سوالهای توی سرم پیدا میکردم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 20 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد (ویرایش شده) دو تق آروم به در اتاقش زدم که با شنیدن صدای بیا تو... آب دهنم رو با استرس قورت دادم و داخل اتاقخوابش شدم. با کنجکاوی نگاهی به دور تا دور اتاق کردم که با دیدن دکوراسیون شیک اتاقش، بیاراده ابروی بالا پروندم. اتاقش دقیقاً همونطوری بود که انتظارش رو داشتم؛ سرد، منظم و در عین حال بهشدت لوکس... ترکیب رنگ طوسی، فضا رو مدرنتر از چیزی که فکر میکردم نشون میداد. دیوار روبهرو تموماً کتابخونه بود، اما نه از اون کتابخونههای شلوغ و درهم؛ کتابها با وسواس خاصی چیده شده بودند. آرتام پشت میز کار بزرگ و سنگیاش نشسته بود. هنوز سرش پایین بود و با تمرکز به لپتاپ مقابلش خیره شده بود. صدای تقتق انگشتهاش روی کیبورد... سکوت سنگین اتاق رو حسابی شکسته بود. آرتام بدون توجه به حضورم که انگار نه انگار کسی وارد اتاقش شده، دستی به ته ریشش کشید و به صفحهی لپتاپش خیره شد. چند لحظه همونجا دم در ایستادم. حس میکردم پاهام انگار به زمین چسبیده بودند. حس میکردم نبض گردنم با هر حرکت انگشتهاش تندتر میزد. بالاخره آرتام بیاینکه نگاهش رو از صفحهی لعنتیش برداره، با همون لحن خشک و نافذش گفت: - نمیخوای بیای جلو یا ترجیح میدی همونجا بمونی و به بررسی دکوراسیون من ادامه بدی؟! صداش مثل پتک توی سرم خورد. هول شدم و سریع قدمی به سمت جلو برداشتم که بیاراده صدای برخورد کفشهام با پارکت اتاق، بیش از حد بلند به گوشم رسید. به نزدیکی میزش که رسیدم، با استرس ایستادم. میدونستم پشت این ملاقات شبونهاش یه درخواست بزرگی از من به همراه داشت. بالاخره آرتام سرش رو بلند کرد. اون چشمهای سرد و نافذش رو مستقیم توی چشمهای من قفل کرد: - خوشگذشت؟! عشق بازی توی آسانسور شرکتمون رو میگم. با این حرف دستم رو از عصبانیت مشت کردم. چقدر یه آدم میتونست اینقدر کثیف و منحرف باشه؟! چپچپ نگاهش کردم و گفتم: - عشق بازی؟! منظورتون از این حرف چیه؟! آرتام با دیدن نگاهم اخمی کرد و ناگهان با خشم به سمتم حمله کرد. بدون هیچ رحمی فکم رو با انگشتهاش محکم فشار داد و غرید: - فکر کردی من احمقم؟! یا شاید هم زیادی خودت رو زرنگ فرض کردی؟! فکر کردی من دوربینهای امنیتی اون آسانسور رو نمیبینم؟! فکر کردی این بازیهای کثیفِ شما از چشم من پنهون میمونه؟! آرتام با حرکتی تند، فکم رو ول کرد و با عصبانیت من رو به سمت عقب هل داد. با تعجب بهش خیره شدم. خدای من... چرا اینقدر عصبیه این بشر؟! با چندشی فکم رو لمس کردم. انگار لمسش برام مثل یه لکهی ننگ بود. ویرایش شده 20 مرداد توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد با ترس سعی کردم لرزش صدام رو کنترل کنم، آروم گفتم: - توی حریم خصوصی دیگران دخالت کردید و به تنهای برداشت منفیتون رو از این قضیه کردید. حالا اومدید بدون هیچ رحمی یقهی من رو میگیرید؟! با این حرف دو تا دستهام رو به سمت صورتش گرفتم و گفتم: - آقا آرتام به همون خدای که میپرستی قسم میخورم. اون چیزی که دیدید، حتی ذرهای از اون چیزی که فکر میکنید نیست! آرتام با حرفم خندهی پرحرص کوتاهی کرد که حسابی بوی تمسخر میداد. اینبار با قدمهای آروم اما تهدیدآمیزی به سمتم اومد. قد بلندش و هیکلی که زیر پیرهن سبز رنگش خودنمایی میکرد، باعث میشد احساس خفگی کنم. وقتی درست روبهروم ایستاد بیاراده فاصلهمون به قدری کم شد که گرمای تنش رو حس میکردم. با صدایی که حالا آرومتر اما خطرناکتر از قبل شده بود، زمزمه کرد: - حریم خصوصی؟ توی شرکت من؟ برای منی که تموم زندگیم روی همین اطلاعات میچرخه، چیزی به اسم حریم خصوصی وجود نداره. حالا هم بهتره وقتم رو با بحثهای بیهوده تلف نکنی. یا همین الان حقیقت رو میگی که چه ارتباطی با آرش داری که اینقدر امروز تحویلت گرفت. یا کاری میکنم که آرزو کنی کاش هیچوقت اون روز پات رو توی آسانسور شرکت من نمیذاشتی. با تعجب بهش خیره شدم و توی دلم گفتم: - شرکت من؟! آها... پس حدسم درست از آب در اومد. آقا آرتام با گردن کلفتی و زور روی کل ثروت پدرش مسلط شده و هیچکس رو به خصوص برادرش رو اصلا آدم حساب نمیکرد. با این فکر ناگهان نفس کشیدن برام سخت شد. منهم دست کمی از آرتام نداشتم که! داشتم توی این مسیر به خوبی کمکش میکردم. ولی من مجبور بودم... آرتام منتظر جواب از من بود، جوابی که میدونستم مسیر زندگیم رو عوض میکنه. با دستهایی که حالا به وضوح میلرزیدند، به چشمهای بیرحمش خیره شدم و گفتم: - باور کنید. م... من هیچ ارتباطی با آقا آرش ن... ندارم. آرتام با حرفم از حرص دندونهاش رو روی هم فشار داد و گفت: - با من بازی نکن دلربا که خیلی گرون برات تموم میشه. فشار حرفهاش مثل طناب کلفتی دور گلوم پیچیده شد. میدونستم اگه سکوت یا دروغی بگم که اون از قبل حقیقتش رو میدونه به طرز شیکی... کارم رو تموم میکنه. آرتام کسی نبود که به بازی گرفته بشه؛ چون از اون دسته آدمهای بود که برای رسیدن به هدفش، مهرههای مزاحم رو نه فقط کنار میزنه، بلکه خرد و خمیرشون هم میکنه. باید هر طوری بشه تلاش کنم اعتمادش رو جلب کنم و خیالش رو از سمت خودم راحت کنم. اما چجوری؟! عکسهای که از پروندهی آرش گرفتم رو بهش نشون بدم؟! نهنه با اون کمکی که امروز بههم کرد. نمیتونم از پشت بهش خنجر بزنم. بدو دلربا فکر کن... اون مغزت عتیقهات رو سریع به کار بنداز. با کمی فکر کردن ناگهان توی ذهنم جرقهی روشن شد. ایول خودشه... با ترس آب دهنم رو قورت دادم و با اعتماد به نفسی که نمیدونم از کجا آوردمش گفتم: - آقا آرش از رازی خبر داره که شما سعی دارید سالها از همه مخفیش کنی. رازی که اگه فاش بشه، نه فقط اون شرکتی که داری بهش میبالی، بلکه کل اعتبارت رو زیر سوال میبره. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد آرتام با حرفم به سمتم برگشت و کمی سرش رو کج کرد. نگاهش دیگه فقط عصبانی نبود؛ حالا کنجکاوی خطرناکی در اون موج میزد. آرتام یه قدم دیگه به سمتم اومد. با لحنی که حالا سردی مرگباری ازش میبارید، گفت: - ادعای بزرگیه... بازی خطرناکی رو شروع کردی دختر. حالا که اینقدر شجاع شدی که من رو تهدید میکنی، باید بدونی که اگه نتونی این راز رو ثابت کنی، دیگه آسانسور شرکت من آخرین جایی نیست که توش بتونی نفس بکشی. با این حرف دستش رو بالا آورد و بیاینکه لمسم کنه، انگشتش رو به آرومی کنار صورتم گرفت؛ حرکتی که بیشتر به یک تهدید شبیه بود تا نوازش... . - باید بههم بگی... این رازی که فکر میکنی میتونه من رو باهاش زمین بزنه، دقیقاً چیه؟! و یادت باشه، آخرین فرصتت برای زنده موندن، همین جملاتیه که الان قراره بههم بگی. با حرفش قلبم به شدت توی سینم تپید. یا خدا... من خودم رو توی چه بازی وارد کردم؟! چطور الان جمعش کنم؟! بازی که میتونست همون چیزی باشه که من رو خیلی راحت به نابودی بکشونه. بیاراده عرق کردم و برای اینکه جلوش نلرزم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - نمیدونم قبل از وارد شدن به اتاقش... من حرفاشون رو ناخواسته شنیدم که به زیر دستش میگفت، آرتام هیچ غلطی نمیتونه بکنه چون اونوقت من وارد عمل میشم و رازش رو جلوی همه فاش میکنم. آرتام با این حرف ناگهان رنگش پرید. با کلافگی به عقب قدم برداشت و دستش رو روی پیشونیش گذاشت. اما من با تعجب به واکنش عجیبش خیره شدم. آرتام چه رازی داشت که اینقدر از فاش شدنش میترسید؟! آرتام با حرفم سکوت سنگینی کرد. بعد پاتندی به سمت کشوی میزش رفت و شیشه شیشه کوچیکی ازش در آورد. بعد به سمتم اومد و شیشه رو به طرفم گرفت و گفت: - این داروی خیلی قویه... روزی سه بار از این دارو بهش میدی. در طول این دو هفته باید سریع اثرش رو روی آرش ببینم. با حرفش سرجام خشکم زد. آرتام داشت چیکار میکرد؟! میخواد برادرش رو به کشتن بده؟! با تعجب نگاهی به چهرهی سنگی آرتام انداختم. اما هیچ ردی از تردید یا پشیمونی توی چشمهاش نبود؛ فقط سردی بود و یه قاطعیتِ ترسناک... بیاراده دستهام رو مشت کردم تا روی ترسم مسلط بشم. پس مجبورم نقش براش بازی کنم تا بهش نشون بدم که مطیعش هستم. شیشه کوچیک رو با دستهای لرزونم از دستش گرفتم که یه لحظه حس کردم تیکهی از جهنم رو توی مشتم گرفته بودم. بیاراده دستهام لرزیدند. اما سعی کردم با پنهون کردن دستهام زیر آستین لباسم، خونسردیم رو حفظ کنم. پس نفسم رو توی سینم حبس کردم و پرسیدم: - آقا آرتام… دارید چیکار میکنید؟! اصلا از این دارو مطمئن هستی؟! برادرتون الان وضعیتش خیلی پایداره، اگه این دوزِ زیاد باعث… آرتام با این حرف با قدمهای بلندی به سمتم اومد و با لحن تهدیدآمیزی وسط حرفم پرید و گفت: - نپرس! فقط انجامش بده دلربا. توی این دو هفته، تنها کاری که باید بکنی اینه که این دارو رو بهش بدی و هیچوقت از من نپرسی توی اون شیشه چیه. اگه میخوای خودت و آیندهات تباه نشه، بهتره همینطور پیش بری. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد با ترس سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم که آرتام پشتش رو به من کرد و گفت: - کارم باهات تموم شد... برو بیرون. با حرفش زیر لب شببخیری گفتم و از اتاق نحسش بیرون زدم. با ترس به نقطهی کوری خیره شدم. دلم نمیاد به آرش همچین داروی بدم. اما تهدیدهای آرتام رو چیکار میکردم؟! اگه دارو رو بهش ندم، آرتام زود متوجه این موضوع میشد. چون اثرات این دارو اینبار خاص و متفاوتتر بود. خدایا... من چیکار کنم؟! از اینور آرتامی که برای این ثروت حسابی دندون تیز کرده بود. از اینور آرشی که از نیت پلید برادرش بیخبر بود. با کلافگی شقیقههام رو ماساژ دادم و زیر لب زمزمه کردم: - باید چیکار بکنم؟! *** سه روز گذشت. این سه روز برام مثل سه قرن گذشت؛ انگار توی یه قفس گیر افتاده بودم که هر لحظه تنگتر میشد. چشمهای آرتام رو میدیدم که مثل عقاب حرکاتم رو زیر نظر داشت و منتظر بود ببینه بالاخره اون داروی لعنتی رو توی غذاهای آرش میریزم یا نه... امروز صبح، وقتی فنجون قهوهی آرش و آرتام رو توی سینی گذاشتم، دستهام چنان میلرزیدند که صدای برخورد قاشق به لبهی فنجونها توی آشپزخونه پیچید. شیشهکوچیکی که توی جیبم گذاشته بودم رو دور از چشم محدثه و لیلا که مشغول آشپزی بودن رو در آورد و به سرعت توی فنجون سمت راست که متعلق به آرش بود ریختم. با انجام کارم زودی سینی رو بلند کردم و با پاهای سست به سمت باغ رفتم. که دیدم آرش و آرتام روی صندلی چوبی نشسته بودند و غرق صحبت کردن بودند. آرتام مرموزانه معلوم نبود چی برای آرش تعریف میکرد که صدای خندههای آرش بلند شده بود. چقدر دل آرش به برادرش گرم بود، بیخبر از اینکه همون آدم داره براش گور میکنه. با پاهای لرزونی به سمتشون رفتم و با فاصلهی کمی ازشون ایستادم. با ترس نگاهی به فنجون قهوه انداختم. انگار داشت بهم دهنکجی میکرد. آرش توی این خونه تنها کسی بود که باهام بداخلاقی نکرد. اما آرتام تنها کسی بود که وقتی توی آسانسور گیر کرده بودم، حسابی من رو تحقیر کرد، اما آرش با یه نگاهش بهم آرامش واقعی رو داد. عذاب وجدان مثل خوره به جونم افتاده بود. چطور میتونستم این کار رو بکنم؟! به خاطر ترس از آرتام، زندگی یه آدم بیگناه رو نابود کنم؟! بیاراده چشمهام پر از اشک شد. نمیتونم... نمیتونم... آرتام وقتی حضور من رو حس کرد. به سمت برگشت و گفت: - چرا ماتت برده دختر؟! قهوههارو بیار دیگه. با این حرف آب ذهنم رو با استرس قورت دادم. به سمتشون رفتم و سینی قهوه رو اول به سمت آرتام گرفتم. با چشم ابرو بهش اشاره کردم فنجون سمت چپ رو ببره. آرتام هم که زرنگتر از این حرفها بود. همون فنجونی رو که من بهش اشاره کرده بودم برد. بعد به سمت آرش چرخید که آرش تشکری زیر لب کرد و فنجون قهوه رو از روی سینی بلند کرد. که یهو انگار دنیا دور سرم چرخید. کنترل دستهام رو از دست دادم. قبل از اینکه آرش بتونه فنجونش رو کامل از روی سینی برادره... سینی رو کج کردم. ناگهان صدای شکستن فنجون چینی توی باغ منفجر شد. قهوه تلخ روی لباسهای آرش پخش شد و لکهی تیرهای روی لباسهاش درست کرد که انگار داشت تموم آرزوهام رو میبلعید. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد آرش با تعجب به لکهی قهوهی لباسش نگاه کرد و بعد چشمهاش روی صورتم نشست. با دیدن این صحنه بیاراده رنگ از صورتم پرید. حس میکردم اگه یکم دیگه اینجا وایسم، همونجا نقش زمین میشدم. لبم رو بیاختیار گاز گرفتم و با صدای لرزونی گفتم: - وای… ببخشید… من… من حواسم نبود. با این حرفم آرتام یه لحظه نگاهم کرد. اما چه نگاهی؟! قیافهاش از همیشه ترسناکتر شده بود. ابروهای در هم کشیدهاش، فک سفتش و اما نگاهش... نگاهش طوری بود که انگار همین الان میخواد من رو تیکهتیکه کنه و خامخام من رو بخوره. میدونستم بعدا هم همین کار رو با من انجام میده، چون با اینکارم حسابی طوفان اصلی رو شروع کرده بودم. آرتام با نگاه منظورداری از روی صندلیش بلند شد و با لحنی ترسناکی گفت: - چی کار کردی؟! آرش با این حرف نگاهی به آرتام کرد و گفت: - آرتام بیخیال... چیزی نشده که! اما من بدون توجه به حرف آرش، با ترس نگاهی به آرتام کردم و با صدای لرزونی گفتم: - من… من نمیدونم چطور ر... ریخت. آرتام با این حرفم یه خندهی کوتاه و بیروحی کرد. بعد دستی به ته ریشش کشید و با لحن پر تعجبی گفت: - ریخت؟! یعنی چی ریخت؟! با این حرف نگاه ترسیدهام رو ازش دزدیدم و سریع به زمین دوختم. خاک برسرت محدثه با این شخصیتشناسی که از این دو برادر کردی... آخه آرش کجاش عصبی بود؟! عصبی و وحشی واقعی تنها کسی جز آرتام نبود. آب دهنم رو به زور قورت دادم چون خب میدونستم منظور حرف آرتام چی بود. آرش به سمت آرتام رفت و یکی با دست آروم به سینهاش زد. با لحن آرومی و خونسردی گفت: - عیبی نداره یه لباسه دیگه! بعد از این حرف آرش به سمتم اومد و با دست به سمت در عمارت اشاره کرد و گفت: - برو داخل و به مریمخانم بگو بیاد اینجا رو تمیز کنه. با این حرف میخواستم سرم رو بلند کنم و به چشمهاش خیره بشم، اما یه حسی به اسم شرمندگی جلوم ظاهر شد و دیگه نتونستم باهاش چشم تو چشم بشم. فقط با بغض سنگینم اون هم با بدبختی آروم لب زدم و گفتم: - چ... چشم. سرم رو با شرمندگی پایین انداختم و به سمت در ورودی عمارت رفتم. اما دلم آتیش بود و دوست داشتم از ته دلم داد بزنم و بگم: حالم داره از برادر عوضیت... از اون دارویی که توی قهوهات ریختم... از خودم... از اینکه دارم کمکم تبدیل به یه آدم بدی میشم... بهم میخوره. پا تندی به سمت اتاقم رفتم و تا رسیدم. محکم در رو بستم و از پشت بهش تکیه دادم. دستهام همچنان میلرزیدند و اشکهام پشت سرهم پایین میاومدن. با صدای خفهای زیر لب زمزمه کردم: - من نمیتونم… نمیتونم این کارو بکنم… میدونستم با ریختن قهوهی امروز، کار من تموم نشد. چون آرتام تا اینکار رو براش انجام ندم اصلا دستبردار من نبود. با احساس گناه سنگینم، دستم رو روی دهنم گذاشتم و هقهقم رو توی گلوم خفه کردم. ناگهان صدای تقتق در اتاقم بلند شد. با شنیدن صدا از ترس سر جام خشکم زد. چون صدای آرتام پشت در بود. با شنیدن صدای عصبیش تموم بدنم از ترس یخ زد. چون صداش مثل پتک روی سرم کوبیده شد. اما خب میدونستم هر چه پشت در معطلش بکنم این جونوور وحشیتر میشد. پس در اتاق رو با دستهای لرزون باز کردم و آرتام با همون نگاه نافذش دقیقا مثل شیر زخمی وارد اتاقم شد. در رو پشت سرش محکم بست. من از ترس یه قدم به سمت عقب رفتم. دیگه هیچ رحمی توی چشمهاش نبود، فقط یه جور خشم سرد و کنترلشده توی چشمهاش بود. با همون نگاه وحشیش به سمتم اومد و دست چپم رو محکم گرفت. با فشار دستش آخ آرومی زیر لب گفتم اما کور و کر شده بود. با این فشاری که داشت به دستم میداد به احتمال زیاد قصد داره امروز استخونهام رو خرد کنه. - فکر کردی با کجکاری میتونی من رو گول بزنی؟! فکر کردی با ریختن قهوه روی لباس آرش، قضیه رو تموم کردی؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد با حرفش جیکم هم در نیومد. اما آرتام محکمتر از قبل دستم رو فشار داد که صورتم از درد مچاله شد. - این تازه اولشه دلربا... من بهت گفتم امروز باید چیکار کنی و تو باید همون کار رو هم میکردی... اما نکردی، فقط به جاش همه چی رو برای خودت سختتر کردی. با صورت گریون سعی بر این داشتم دستم رو از دست قویش جدا کنم. اما بیفایده بود. - من… من نمیتونم آقا آرتام آخه... آرتام با خشم وسط حرفم پرید و غرید گفت: - خفهشو... یعنی چی نمیتونی؟! مگه عواقب سرپیچی از حرفهام رو فراموش کردی؟! با حرفش اشکهام تندتر سرازیر شدند. "عواقب" کلمهای بود که همیشه در پسِ گوشهی ذهنم سنگینی میکرد. کلمهای که بوی زندان، از دست دادن همه چیز و تنهایی محض رو بهم میداد. آرتام که اشکهام رو دید احساس میکنم کلافه شد. چون محکم من رو به سمت عقب هل داد و گفت: - به درد نخور. با این حرف با دستهاش صورتش رو محکم مالید که ناگهان صدای زنگ گوشیش بلند شد. آرتام با حرص گوشیش رو از جیب شلوارش در آورد و تماس رو برقرار کرد که ایکاش نمیکرد. - الو؟! - چی؟! نمیدونم چی به آرتام از پشت گوشی گفتند که ناگهان رنگ از صورتش پرید. - مگه قرار نبود دو هفته دیگه ایران بیاد؟! پس چیشد اینقدر سریع نظرش عوض شد؟! آرتام دستش رو محکم مشت کرد و به پیشونیش زد و زیر لب گفت: - لعنتی مزاحم. بعد با حرص لبهاش رو تر کرد و گفت: - چه ساعتی فردا میرسه ایران؟! آرتام با این حرف به آرومی سرش رو تکون داد. از طرف خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد. با تعجب به آرتام خیره شده بودم. فردا چه کسی قرار بود بیاد؟! آرتام بعد از چند دقیقهی سکوت سنگینش، به سمت من اومد و با لحنی پر از تهدیدی گفت: - این آخرین فرصتته دلربا. امشب باید این دارو رو به خورد آرش بدی. هرطور که شده، توی نوشیدنیاش حلش میکنی. اگر تا فردا صبح آرش این رو نخورده باشه، نه تنها عواقبی که گفتم رو تجربه میکنی، بلکه کاری میکنم که آرزو کنی کاش هیچوقت به دنیا نیومده بودی. آرتام با این حرف نگاهش رو مثل تیغ روی صورتم چرخوند و بدون اینکه منتظر جوابی از من بمونه، از اتاقم با قدمهای سنگینی بیرون رفت. در که بسته شد، نفس حبس شدم رو با هقهق بیرون دادم. دلربا بهخاطر آیندهات...بهخاطر خودت... مجبوری انجامش بدی. ساعتها به کندی گذشت. وقتی صدای گلیخانم برای آماده کردن شام بلند شد، بیاراده دستوپاهام لرزیدند. با هزار مکافات، نصف محتویات شیشه رو توی لیوان نوشابه که برای آرش آماده شده بود، خالی کردم. دستهام اینقدر میلرزیدند که ترسیدم کسی متوجهام بشه. با چیدن بساط شام قورمه سبزی با سالاد خاص اون هم به کمک مریم و لیلا و محدثه... حسابی مشغول گذاشتن دیسهای برنج روی میز بودیم که من سریع لیوان نوشابه رو جای که آرش میشینه گذاشتم. زمان شام، آرش با همون سکوت همیشگی پشت میز نشست. اما آرتام با همون اخم ترسناکش در صدر میز نشست و مثل عقاب، تکتک حرکات من رو زیر نظر داشت. آرش نگاهی به میز کرد و رو به گلیخانم و من کرد و گفت: - بهبه چه کردید امروز! با حرفش سرم رو پایین انداختم که گلیخانم با مهربونی گفت: - نوشجونتون آقا آرش. آرتام با این حرف نگاه پر اکراهی به سمت ما کرد و شروع به کوفت کردن شد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد ساعت از نیمه شب گذشته بود. سکوت سنگینی توی عمارت حاکم شده بود. اما دل من مثل سیر و سرکه میجوشید. قاشق و چنگالها رو با وسواس خاصی توی ماشین ظرفشویی چیدم، ولی ذهنم همش پیش لیوان نوشابه میرفت. یعنی آرش نوشابه رو سر کشید؟! خب الان حالش چطوره؟! اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟! همونطور که داشتم با ذهنی مشغول، ظرف گرون قیمت رو با دستمال خشک میکردم. ناگهان دستی روی شونهام نشست. با ترس جیغِ بنفشی کشیدم و قلبم تا دهنم اومد. با چشمهای گرد شده به پشت سرم برگشتم که با دیدن محدثه اون هم با چشمهای نیمهباز و قیافهای که انگار تازه از جنگ جهانی برگشته زیر لب فحش زیر دیپلمی بهش دادم و گفتم: - یا حضرت پنجتن... سکتهام دادی دختر! محدثه با حرفم خمیازهی بلندی کشید که دهنش تا بناگوشش باز شد. - آخه دلربا، تو مگه جغدی؟! ساعت از دوازده گذشته، اینقدر داری با این ظرفها ور میری که انگار داری طلای خالص رو ساب میزنی. برو بگیر بخواب دیگه! قیافهات شبیه اون زامبیهای توی فیلمها شده که دنبال مغز میگردن. به اجبار لبخندی ساختگی بهش زدم و گفتم: - نه… فقط… فقط خوابم نمیبرد. گفتم ظرفها رو تمیز کنم که صبح راحتتر باشیم. محدثه با حرفم خندهی بیحالی کرد و به سمت کابینتها رفت و یه لیوان سادهی برداشت. بعد با قدمهای کوتاهی به سمت یخچال رفت و از پارچ آب برای خودش آب ریخت و به آرومی نوشید. با اتمام کارش همونطور که با چشمهای نیمهبسته به سمت خروجی آشپزخونه میرفت، زیر لب غر زد: - آره، کاملاً مشخصه از وسواسِ تمیزیه! پاهات که داره از خستگی سابیده میشه، بازوهات هم که داره میلرزه. بابا برو بخواب! این ظرفها تا صبح فرار نمیکنن، تازه اگر هم فرار کنن، خداروشکر کن که دیگه ظرفی نیست که بشوری. با حرفش لبخندی زدم و دست به کمر شدم و گفتم: - چشم... تموم شدن میرم میخوابم. محدثه بدون جواب دادن به من با خوابالودگی برای من با دست بایبای کرد و از آشپزخونه بیرون رفت. با استرس دستهام رو روی میز کار سنگی گذاشتم و پیشونیم رو بهش تکیه دادم. هنوز صدای حرفهای آرتام توی سرم اکو میشد: - اگه تا فردا صبح آرش نخورده باشه... با این فکر با بغض سرم بلند کردم و زیر لب زمزمه کردم. - من به درک... اما امشب زندگی آرش توی دستهای من بود. نصف شیشه دارو صددرصد یه بلای سر آرش میآورد. از فکر خودم ترسیدم و با اضطراب به سمت پلهها راه افتادم. ولی هر قدمی که برمیداشتم، انگار روی لبهی پرتگاه بودم. از پلهها بالا رفتم و به در اتاق آرش که رسیدم ناگهان با دیدن صحنهی روبهروم ایستادم. درِ اتاق آرتام که چند متر اونطرفتر بود، با صدای تقهی خفیفی باز شد. انگار آرتام هم بیدار بود. نفسم رو حبس کردم و بدون اینکه برگردم به سمت پلهها... به تندی خودم رو به سرعت وارد اتاق مهمان کنار اتاق آرش کردم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) شانس آوردم در قفل نبود... وگرنه کارم ساخته بود. پشت در ایستاده بودم و با استرس دستهام رو بهم قفل کرده بودم. که با شنیدن صدای مبهمی از راهرو، چشمهام بیاراده گرد شدند. صدایی بیشتر شبیه به افتادن یه جسم سنگین روی زمین… یا صدای شکستن یه گلدون، یا شاید… صدای افتادنِ کسی بودش. با این حدسیات ترسناکم تموم تنم بی اختیار یخ کرد. یعنی اون صدای چی بود؟! نکنه دارو بهش اثر کرده باشه؟! یا… بدتر از اون نکنه بلای دیگهای سرش اومده باشه؟! کنجکاوی مثل چی به جونم افتاده بود. دستگیرهی در رو آروم باز کردم که راهرو رو درخاموشیِ مطلق دیدم. سرم رو آروم و خیلی کم از در بیرون آوردم و به سمت اتاق آرش نگاه کردم. با دیدن هیکل ظریف زنونه که لباس خونگی پوشیده بود و موهای بلندش رو دور شونههاش باز کرده بود. نفس توی سینهام حبس شد و بیاراده پاهام به زمین میخکوب شدند. چون این هیکل ظریف متعلق به لیلا بود. اما چرا در اتاق آرش رو باز کرده بود و داخل رو نگاه میکرد؟! لیلا در اصل کی بود؟! دوباره چشمهام رو باز و بسته کردم که مبادا اشتباه کرده باشم اما هیچی عوض نشد. لیلا با همون کلافگی دستش رو توی موهاش فرو برد و با کسی پشت گوشی، اون هم با صدای خیلی آروم و پچپچواری حرف میزد. - حله جناب... تا صبح دارو روی سیستم مغزی برادرتون اثر میکنه. با شنیدن این حرف محکم دستم رو روی دهنم گذاشتم. چی؟! لیلا حرف زد؟! مگه کر و لال نبود؟! ب...بعدش چرا میخواستند سیستم مغزی آرش رو بهم بریزن؟! نکنه اون چیزی که توی نوشابهی آرش ریخته بودم، فقط یه داروی ساده نبود؟! نکنه آرتام قصد داشت آرش رو به کما ببره یا… خدا نکنه… بکشتش؟! ولی ته دلم میگفت اینکه آرتام قصد داره آرش رو دیونه و بدردنخور جلوه بده تا ثابت کنه کسی جز خودش، لیاقت این همه ثروت رو نداره... لیلا همونطور که با گوشی حرف میزد ناگهان نیمچرخی به سمت من زد. من هم سریع خودم رو وارد اتاق کردم. قلبم اینقدر محکم به قفسهی سینهام میکوبید که هر آن ممکن بود از دهنم بیرون بپره. واقعا کلافه شدم... آرتام و لیلا همدست بودن؟! یعنی توی این همه مدت لیلا من رو زیر نظر گذاشته بود؟! و جالبتر از همه اینکه نه کر و نه لال از آب در اومد. دوباره با احتیاط بیرون رو چک کردم که دیدم خبری از لیلا نبود. با نگرانی و پاهای سست به سمت در اتاق آرش رفتم چون در اتاقش نیمهباز بود. لای در رو آروم هل دادم و واردش شدم. اتاقش به طرز غمانگیزی در تاریکی مطلق فرو رفته بود، آرش روی تخت افتاده بود. کنارش تختش گلدون کوچیکی روی زمین به هزار تیکه تبدیل شده بود. آرش دستهاش از لبهی تخت آویزون شده بود و سرش به طرز عجیبی به سمتِ مخالفِ در کج شده بود. سکوت اتاق، از سکوتِ قبرستون هم سنگینتر بود. با دیدن این صحنه سرجام خشکم زد. - آ... آرش؟! صداش زدم اما جوابی نیومد. دوباره با صدایی که حالا لرزونتر شده بود. صداش کردم: - آرش؟! بازم سکوت... ترس مثل یه مار سمی توی وجودم پیچید. چند قدم جلوتر رفتم. دستم رو دراز کردم تا شونهاش رو تکون بدم، اما تا انگشتهام به پارچهی لباسش رسید، حس کردم گرمای بدنش غیرعادیِ… خیلی داغ بود! نهنه... یه بلای سری این پسر آوردم که تکون نمی خوره. خدا لعنتم کنه... خدا لعنت کنه روزی که بهفکر انتقام گرفتن افتادم. چشمهام بیاراده پر از اشک شدند و قطره اشکی به طور لجبازانهی از گوشهی چشمم مستقیم روی گونهی آرش افتاد. ناگهان دستِ سنگینی دور مچم پیچید. جیغ خفهای کشیدم و خواستم عقب بکشم، اما آرش با قدرتی که اصلاً انتظارش رو نداشتم، من رو به سمت خودش کشید. من رو روی تخت پرت کرد و با حرکت سریعی روی من خیمه زد. با دستهای قویش دستهام رو محکم بالای سرم گرفت. بعد با اون صدای جذابش که خیلی نزدیک گوشم بود. آروم گفت: - تو اینجا چیکار میکنی شیوا؟! آرش صداش خشدار و گنگ بود، انگار از ته چاه میاومد. اما من نمیدونم چم شده بود؟! اصلا نمیتونم دهن باز کنم و حرف بزنم. آرش که صحیح و سالمه... پس چرا خودش رو به موش مردگی زده بود؟! یع... یعنی دارو روش اثر نکرده؟! اصلا اینجا چخبره؟! ویرایش شده 24 مرداد توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) گرمای نفسهاش بیهوا به صورتم میخورد. عجیب بود؛ انگار داغیِ نفسهاش با حرارت غیرعادی بدنش یکی شده بود. تبِ بدنش انگار از تبِ فهمیدنِ همهی رازهای من هم بیشتر بود. - چرا اینجایی؟! آرش این حرف رو زد و همونطور که ابروهاش کمی درهم رفته بود، منتظر نگاهم کرد. نه تهدیدی توی صداش بود، نه نگرانی… فقط یه سؤالِ سرد که انگار جوابش رو از قبل میدونست. - من… من داشتم رد میشدم که یهو دیدم در اتاقتون باز بود و... حرفم نصفه موند. نگاهم رو با خجالت از چشمهای نافذش گرفتم. آرش نگاهی به صورتم انداخت. از اون نگاههایی که خر خودتی رو نشون میداد. ناگهان با حرفم پوزخند صداداری زد. پوزخندی که بیشتر از غرور، بوی درد میداد. - فکر کردی من مردم؟! یا شاید… فکر کردی دارو روی من اثر نکرده؟! با شنیدن حرفش چشمهام از تعجب گرد شد. قلبم یه لحظه از تپش افتاد و بعد با شدت بیشتری شروع به کوبیدن کرد. چی؟! آرش از این جریان با خبر بود؟! اما آخه از کجا و کی؟! بیاراده سرمای تیز اتاق لجبازانه توی ستون فقراتم پیچید؛ انگار تمومِ نقشههایی که برای مخفی نگه داشتنِ این حقیقت چیده بودم، در عرض چند ثانیه در مقابل چشمهای سرد آرش دود شد و به هوا رفت. نگاه آرش هنوز روی صورتم قفل بود. حتی پلک هم نمیزد. اون سکوتِ سنگین بینمون از خودِ حرفهاش هم ترسناکتر شده بود. کمی به صورتم خیره شده. بعد با لحنی که از نیشِ مار هم بدتر بود، گفت: - آرتام هیچ غلطی نمیتونه بکنه. مخصوصاً وقتی من حواسم هست. آرش با این حرف با خشم از روی من بلند شد. با قدمهای تند به سمت در اتاق رفت و در اتاق رو قفل کرد... صدای چرخیدن قفل توی سکوت اتاق مثل تیر توی سرم نشست. درحالیکه پشتش به من بود، شونههاش رو بالا و پایین کرد و یه نفس عمیق کشید. - چرا فکر کردی من اینقدر احمقم که نفهمم توی لیوانم چی ریختی؟! از ترس خودم رو جمع کردم و روی لبهی تختش نشستم. انگشتهام رو توی هم فشار دادم که لرزش دستهام معلوم نشه، ولی اصلا فایده نداشت. صدای دلم توی گوشم میپیچید. خدای من… یعنی آرش از همهچی خبر داشت؟! یعنی میدونه من کیام؟! با گلوی خشک و صدای لرزونی گفتم: - من… من فقط میخواستم آروم بگیرید. فکر کردم اگه بخوابید، اوضاع… آرش با حرفم به سمتم برگشت و ناگهان خندید. خندهای کوتاه، خشک و بیروح... خندهای که بیشتر شبیه تمسخرِ خودش بود تا من... آرش بعد از اینکه خندید، دستش رو به سمتم گرفت و گفت: - آروم بگیرم؟! تو عملاً داشتی زندهبهگورم میکردی دختر. با این حرف کمی مکث کرد و چشمهاش رو برای لحظهی روی هم بست. اما وقتی دوباره چشمهاش رو باز کرد، برقی توشون دیدم که بیاختیار بند دلم رو پاره میکرد. اون برق چیزی جز غم نبود. با دیدن غم نگاهش بغض سنگینی توی گلوم نشست. با چشمهای پر از اشک از جام بلند شدم و به سمت آرش رفتم. محکم روبهروش ایستادم و با خشم به صورتش نگاه کردم و گفتم: - فکر کردی من از انجام این کار خیلی راضیم؟! یا فکر کردی بهخاطر پول اینجام؟! با این حرف اشکهام بیاجازه سرازیر شدن. برای اینکه بیشتر از این جلوش نشکنم... سرم رو پایین انداختم و به یقهی پیرهنش خیره شدم. ولی هنوز میتونستم سنگینی نگاهش رو روی صورتم حس کنم. آرش با دیدن اشکهام یه لحظه ساکت موند. بعد خیلی آروم، با لحنی که خستگی توش موج میزد، گفت: - پس بگو… بگو چرا اینجایی؟! وقتی خوب میدونی تهِ این بازی که برادرم آرتام داره رهبریش رو میکنه، مرگِ یکی از ماست. ویرایش شده 24 مرداد توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) با حرفش سکوت سنگینی کردم. چون نمیدونستم آرش از کل قضیهی من با خبر بود یا از نصفش... میترسیدم حرفی بزنم و همه چی رو خراب کنم. پس سکوت رو جایز دونستم و دهنم رو بستم. اما نزدیکی بینمون جوری بود که انگار دیوارهای اتاق یه قدم بهم نزدیکتر میشدند و اکسیژن رو از هوا میگرفتند. با اضطراب نفس عمیقی کشیدم که آرش دستش رو بالا آورد و چونهام رو گرفت و با فشاری که بهش وارد کرد، مجبورم کرد سرم رو بالا بگیرم و مستقیم به چشمهای سرد و نافذش خیره بشم. - میدونی بدترین قسمت ماجرا کجا بود؟! آرش با این حرف مکثی کرد. بعد لبخند تلخ و کجی گوشهی لبش نشست. لبخندش طوری بود که انگار حرارتش مستقیم روی پوستم مینشست و صورتم رو به آتش کشید. - اینکه با وجودِ تمومِ منطقم، دلم میخواد اون معصومیتی که توی چشمهات میبینم رو باور کنم. دلم میخواد واقعاً همونطوری باشی که نشون میدی؛ نه یه مهرهی بازیِ کثیف برای آرتام. با این حرف بیاراده قلبم توی سینهام به تپش افتاد. با تموم توانِ باقیموندهام، دستش رو محکم پس زدم و یه قدم عقب رفتم. با همون صدای که از شدت بغض به گلوی لعنتیم چنگ میزد، محکم گفتم: - من مهرهی هیچکس نیستم! اگه میخواستم بازیچهی آرتام بشم، سه روز پیش دهنت رو با همون داروی لعنتی میبستم تا برای همیشه خاموش بشی… اما نکردم، آرش! نکردم چون… به اینجا که رسیدم سکوت کردم، چون کلماتم پشتِ دیوارهی اشکهام گیر کرده بودند. با خجالت سرم رو پایین انداختم که نگاهم بیاختیار روی تتوی ساعدش قفل شد که زیر نورِ نیمهجونِ آباژور، ترسناکتر و تیرهتر از همیشه به نظر میرسید. آرش فاصله رو شکست و به سمتم خم شد. اینقدر نزدیک که گرمای نفسهای نامنظمش رو روی پوستم حس میکردم. این ابهتِ سرد و ترسناکِ چند لحظهی پیش، حالا انگار زیر پوستِ این نزدیکی، جاش رو به نیازی عجیب و گیجکنندهی داده بود. با صدایی که حالا فقط یه زمزمهی بم بود، نگاهی به صورتم کرد و گفت: - چون چی؟! با این حرف چشمهام رو محکم روی هم بستم. خدای من... چرا من در برابر این بشر اینقدر بیدفاع میشدم؟! چرا بدنم توی این فاصلهی به شدت کم، دستور فرار نمیداد؟! آرش صورتش رو نزدیک گوشم آورد که بی اراده سرمای لبهاش رو در فاصله میلیمتری گوشم حس کردم. - نکنه از دیدنِ زجر کشیدنم لذت نمیبری؟! یا شاید… حرفش تموم نشده، با دستِ آزادش مچم رو محکم و قاطع گرفت. با یه حرکتِ سریع، من رو توی حریمِ خودش کشید. با این حرکت ناگهانیش نفس توی سینم حبس شد. این نزدیکی داشت زیادی هوش از سرم میبرد. چون داشت وابستگی رو مثل سم توی رگهام پخش میکرد و این واقعا برای من ترسناک بود. دستهای مشت شدم رو روی سینهاش گذاشتم تا مانع پیشرویش بشم، اما بدنم انگار از کنترلِ خودم خارج شده بود. آرش توی چشمهام خیره شد و با صدایی که این بار رنگِ التماس داشت، گفت: - اگه بگی داری برای نجاتِ من میجنگی، قسم میخورم همین امشب از این خونه فراریت بدم. حتی اگه مجبور بشم تمومِ آدمها و مدارکی که آرتام ازت داره رو با دستهای خودم تیکهتیکه کنم. لبهام از شدت استرس میلرزیدند. با لبهای نیمه باز نگاهی بهش انداختم و با صدای لرزونی گفتم: - م... من تحملِ زجر کشیدنت رو ندارم آرش… با اینکه از سمتِ برادرت کلی تهدید شدم، اما… نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. نمیتونم شاهدِ درد کشیدنت بشم. ویرایش شده 24 مرداد توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد آرش با قدمهای آرومی نزدیکم شد. حس کردم قلبم داره توی سینم دیونهوار میکوبه. دستهای گرمش رو به آرومی روی بازوهام گذاشت و فشار ریزی بهشون وارد کرد. بی اختیار چشمهام رو بستم و وارد رویای دخترونهام شدم. لمس بازوهام توسط دستهای گرم آرش... مثل یه موج گرما توی وجودم پخش شد. آخ، که چقدر این حس برای من دلنشین بود. با این کار، سرم رو به آرومی بالا آوردم و چشمهای خیسم رو باز کردم و به زور تونستم توی چشمهای نافذش اونهم باشرمندگی و خجالت نگاه کنم. توی نگاهش چیزی شبیه به همدردی و درک توشون موج میزد، نه خشم و کینه و نفرت... اما به هر حال یه حس آرامشبخشی رو بهم منتقل کرده بود که برای من یه دنیا بود. - گریه نکن دلربا. صداش نرم و آروم بود، انگار تموم وجودم رو میخواست توی آغوشش بگیره و من رو آروم کنه. اما من با این حرفش ناگهان شدت گریهام بیشتر شد و شونههام شروع به لرزیدن کرد. چون توقع بیاحترامی و خشم وحشتناکی از آرش داشتم اما با دیدن این همه آرامش و خونسردی از سمت آرش واقعا برام دردناک بود. آرش با دیدن اشکهام کلافه شد و دستی به ته ریشش کشید که با شدت گرفتن گریهام، نگران نگاهم کرد و با یه دست من رو محکم توی بغلش کشید. منم بی معطلی سرم رو روی سینهاش گذاشتم و دستهای لرزونم رو آروم دور کمرش از پشت حلقه کردم... هق زدم. - هیس دلربا... تو گناهی نداری دختر! نه تو، نه حتی دوستدختر من. همهی اینها فقط تقصیر داووده، یعنی تقصیر برادرت. با شنیدن اسم داوود بیاراده هقهقهام بیشتر شد و با صدای لرزونی بدون اینکه سرم رو از سینهاش بلند کنم گفتم: - میدونم… برادرم واقعا به دوستدخترتون آسیب زده. من حاضرم برای جبران کارش هر کاری که بهم بگی رو انجام بدم. فقط میخوام این عذاب وجدان رو از خودم دور کنم. آرش با این حرف مکثی کرد و موهای نرم و شلاقیم رو آروم نوازش کرد. بعد نفس عمیقی کشید و من رو از بغلش بیرون کشید و توی چشمهای من خیره شد. ابروی بالا پروند و گفت: - هر کاری؟! با حرفش آروم پلک زدم و با تموم وجودم سری تکون دادم و با قاطعیت حرفش رو تکرار کردم و گفتم: - هر کاری. آرش با حرفم لبخند جذابی زد بعد با انگشت شصتش اشکهام رو آروم پاک کرد و گفت: - پس آروم بگیر دلربا. آرش با زدن این حرف چند قدم از من فاصله گرفت. بعد دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برد، به سمت پنجرهی اتاقش رفت و کمی توی فکر فرو رفت. بعد از چند دقیقه فکر کردن آروم به سمتم برگشت و با همون ژست خاصش گفت: - پدرم فردا از آمریکا به ایران میاد و تقریبا سه روز اینجا میمونه... خودت خوب میدونی آرتام فقط میخواد من رو جلوی پدرم مریض و به درد نخور جلوه بده. تا خودش مالک همهی ثروت بشه و برای انجام این کار، تا الان بدون ترس دست به هر کار خطرناکی زده و از این به بعد هم خواهد زد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد آرش با این حرف مکثی کرد و دوباره به چشمهام خیره شد و در ادامه گفت: - دلربا، بدجور به کمکت نیاز دارم. باید یه جوری نقشههای آرتام رو نقش بر آب کنیم و نذاریم به اون چیزی که دلش میخواد برسه. ما دو تا برادریم، حقمون اینه که ثروت رو نصفنصف بین خودمون تقسیمش کنیم، نه اینکه حق یکی ضایع بشه و اون یکی کل ثروت رو بالا بکشه در کل بگم من خواهان عدالت هستم... الان پایهی من هستی توی این مسیر کنارم باشی؟! با حرفش آب دهنم رو قورت دادم و کمی توی فکر فرو رفتم. من که راه دیگهای برام نمونده بود. چطور میتونم با آدمی مثل آرتام که بویی از معرفت و انسانیت نبرده بمونم و باهاش همکاری کنم؟! از اون طرف، آرش… انگار تازه دارم میشناسمش. این حس عجیبی که توی دلم جوونه زده، این تپشهایی که وقتی اسمش میاد بیشتر میشه رو من چطور میتونم توی خودم سرکوبشون کنم؟! من که توی این دنیا به جز خودم کسی رو ندارم؛ هیچکس رو... حالا که فرصتی پیش اومده کنار مردی باشم که میشه به شونههاش تکیه کرد، مردی که بودنش به آدم امنیت میده، چرا باید احمق باشم و پسش بزنم؟! شاید این بهترین گزینه و بزرگترین شانسِ زندگیِ من از آب در بیاد... شاید بین من و آرش جرقهی عشق روشن شد. با این فکر ناگهان دلم ضعف کرد. آره… پس همین کار رو میکنم. این اولین تصمیمی بود که از سر دلم گرفتم. اگه میخواستم به حرف عقلم گوش بدم، که دیگه اصلاً جای بحثی نبود؛ عقلم همون اول کار، با اون لحن قاطع و خشکش، مدام توی گوشم میخوند که... - بابا آرش برادر آرتامه، یادت نرفته که؟! اینها از یه خون هستن، از یه ریشهان… و صد تا هشدار دیگه میداد که تهِ همهشون این بود که آخرش دلم میشکنه و قراره دوباره با یه مشت خاطرهی تلخ تنها بمونم. ولی اینبار… اینبار انگار دلم یه جور دیگه میتپید. انگار از اون همه محاسبه و تحلیل خسته شده بودم. تصمیم گرفتم این ریسک رو بکنم، حتی اگه عقلم فکر کنه دارم اشتباهترین کار دنیا رو انجام میدم. چون گاهی آدم دلش میخواد فقط یه بار، فقط یه بار بیپروا باشه. حتی اگه بدونه ممکنه تهش به دیوار بخوره، باز هم ترجیح میده حداقلِ خودش باشه، نه بردهیِ ترسهای منطقیِ ذهنش... حالا هم میشینم و فقط نگاه میکنم تا ببینم این راهی که از سرِ دلم شروع کردم، آخرش به کجا میرسه؛ هر چی هم که بشه، حداقل این بار پای انتخابِ قلب خودم وایسادم. - موافقم. آرش با حرفم چند قدم به سمتم اومد و دستی به لبش کشید و گفت: - این بازی خطرناکیه دلربا. اگه واردش بشی، دیگه راه برگشتی نداری. آرتام بیرحمتر از اونیه که فکرش رو میکنی. میتونی توی این مسیر کنارم باشی و مقابل برادرم بایستی؟! با حرفش سرم رو به نشونهی تأیید بالا و پایین کردم؛ قطره اشکی که روی گونهام مونده بود، با یه حرکت دستم پاک کردم و گفتم: - برای جبران کارهای داوود من با جون و دل، حاضرم انجامش بدم. نمیخوام بیشتر از این شاهد تباه شدن زندگی آدمهای بیگناه بشم. آرش با حرفم نفسی عمیق کشید و به نقطهی کوری خیره شد. گویی سنگینیِ باری که روی دوشش بود، با شنیدن حرف من کمی سبکتر شد. نمیدونم آرش به چی فکر کرد که ناگهان لبخند تلخی روی لبهاش نشست؛ لبخندی که بیشتر شبیه به یه دردِ کهنه بود تا پیروزی... شاید هم برعکس. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) - پس باید به خوبی چشمهات رو باز کنی. از این لحظه به بعد، تو دیگه فقط یه شاهد نیستی؛ تو جاسوس منی توی این عمارت... هر حرکتی، هر مکالمهای، هر چیزی که حتی به نظرت بیاهمیت میاد… باید به من خبر بدی. حرفش رو که شنیدم، تندتند سرم رو تکون دادم که یهو یه دلشورهی بزرگی به جونم افتاد… نکنه آرتام همه چی رو بفهمه؟! با ترس به آرش نگاه کردم و گفتم: - چشم… ولی آرش، اگه آرتام بفهمه… اگه بفهمه دارم علیهش کار میکنم، تیکه پارهم میکنه. آرش با این حرف نگاه خاصی بهم انداخت. نگاهی به معنی این که نگران هیچی نباشم و خودم رو بهش بسپارم... آرش با نگاه جذابی دستش رو پشت سرم برد و برای لحظهای کوتاه، در یه حرکت سریع و غافلگیرکننده، پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد. بیاراده گرمای نفسهاش روی صورتم پخش شد. با این حرکت برای یه لحظه قلبم از کار افتاد. - تا وقتی من هستم، نمیذارم آب از آب تکون بخوره. ولی تو باید بهم قول بدی دلربا… قول بدی که تو این بازی، پای من وایمیستی. تحمل این همه نزدیکی رو نداشتم و بیاراده با حرفش چشمهام رو آروم بستم که بیاختیار بوی عطر تلخش وارد ریههایم شد. میدونستم با این قول دادنم، دارم وارد طوفانی میشم که ممکن بود خاکسترم کنه، اما راهی جز این هم برای من نبود. - قول میدم. آرش با حرفم از من عقب کشید و نگاهش دوباره سرد و جدی شد؛ انگار اون لحظهی کوتاه و صمیمیت، فقط یه لحظه بود. - پس از همین امشب شروع میکنیم. برگرد اتاقت و طوری رفتار کن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. چون کوچکترین شکِ آرتام، همهچیز رو خراب میکنه. با حرفش سری تکون دادم و گفتم: - حواسم جمعه... خیالت راحت باشه. آرش با حرفم لبهاش رو تر کرد و با لحن سنگینی گفت: - من فردا برای آرتام سوپرایز کوچولوی دارم و کاری میکنم که بهت شک نکنه بابت دارو ریختن توی غذای من. با حرفش نفس عمیقی کشیدم و سری تکون دادم و گفتم: - باشه، پس من دیگه برمیگردم اتاقم که کسی به نبودنم شک نکنه. آرش با این حرف سری از تایید تکون داد و نگاهی به ساعت مچیش کرد. ابروی از تعجب بالا پروند و گفت: - اوه... خیلی حرف زدیم! با حرفش لبخندی زدم و شببخیر آرومی زیر لب گفتم و به سمت در رفتم که آرش ناگهان صدام زد و گفت: - دلربا؟! با این حرف به سمتش برگشتم و سوالی نگاهش کردم که آرش دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشت و با ژست مردونهای گفت: - مواظب خودت باش. با حرفش لبخندی زدم و گفتم: - توم همینطور. *** ویرایش شده 26 مرداد توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 27 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مرداد ساعت از هفت صبح گذشته بود. کلِ عمارت بیدار شده بود و داشت جون میگرفت. همه با نظم سرِ کارِ خودشون بودن و با جون و دل کار میکردن. چون امروز روزِ استراحت کردن نبود، روزِ جون کندنه... آخه خبر رسیده بود که تکینخانِ بزرگ یعنی پدرِ آرش و آرتام، قراره حوالیه ساعت یازده و نیمِ به عمارت برسه. اما همین خبر کافی بود که همه حسابی خودشون رو جمع و جور کنن و به جونِ کار بیفتن. لامصب انگار منتظرِ یه گنجِ بزرگ بودن نه یه پیرمرد شصتساله... از خدمتکارهایِ پایین بگیر تا آشپزهای جدید و باغبونها، همه داشتن تلاش میکردن که عمارت و همه چی رو حسابی برق بندازن تا وقتی تکینخان بیاد، همه چیز عالی باشه... چون همه مثلِ مور و ملخ از اینور به اونور میدویدن. انگار نه انگار که صبحِ زود بود! یکی داشت توی باغ با عجله جارو میکشید، مریمخانم داشت سالن رو گردگیری میکرد، گلیخانم هم داشت با نگرانی ساعت رو نگاه میکرد که چقدر دیگه مونده بود تا تکینخان بزرگ سر برسه. باغبونِ پیری هم که همیشه توی باغ چرت میزد، امروز عینِ جن زدهها داشت گل میچید که دمِ در و توی حیاط رو قشنگتر کنه. خلاصه، همه داشتن از ترسِ آبرو ریزی، خودشون رو میکشتن که تکینخان عزیز، احساسِ راحتی کنه و چیزی کم و کسر نباشه! چون خیلی حساس و سختگیر بود. حالا اینها به کنار... برای تکینخان بزرگ یه سرآشپز مخصوصی هم از صبح آورده بودن. اونهم چی؟! عرقریزون درگیر درست کردن قورمهسبزی و قیمه و کوفته قلقلی بود. بوی غذا حسابی توی هم قاطی شده بود. معلوم بود که میخوان سفره رو برای تکینخان پر از غذاهایِ آنچنانی بکنن... مگه معدهی یه مرد شصتساله چقدر میتونه غذاهای رنگی رو تحمل کنه؟! بابا بیچاره شاید چربی یا دیابتی چیزی داشته باشه آخه؟! با این فکر پوزخندی به خودم زدم و گفتم: - شاید هم از شدت خوشبختی و راحتی زیاد هیچ مرضی نگرفته باشه... من الان دارم جوش چی رو میخورم؟! با بیحالی دست از افکار مزخرفم کشیدم و با دستمال و عطر، سالن اصلی رو شروع به برق انداختن شدم. چون گلیخانم سفارش کرده بود باید همه جا از تمیزی بدرخشه... درحالی تمیز کاری بودم که دیدم لیلا اونورتر حسابی داشت میز کوچیکی که روش مجسمه عتیقهای بود رو تمیز میکرد. با دیدنش چشمهام رو باریک کردم و بهش خیره شدم. آیآی لیلای مرموز... چه بازیگر ماهری از آب در اومدی تو دختر! ولی بلاخره گیرت میاندازم و میفهمم که توی اون اتاق مخفی اون وقتشب چیکار میکردی. لیلا که نگاه سنگینم رو حس کرد. ناگهان سرش رو بالا آورد و با دیدنم لبخندی زد و سریع به سمت آشپزخونه رفت. که برای من لبخند میزنی دخترهی مرموز؟! دارم برات... یک ساعت گذشت. دستهام از بس گلدون و تابلوها رو برق انداخته بودن، خسته شده بودن، ولی مغزم یه لحظه هم آروم نمیگرفت. هر بار که اسم تکینخان توی عمارت میپیچید، یه لرز ریزی به جونم میافتاد. نمیدونستم این مرد چه جور آدمیه، فقط میدونستم اومدنش یعنی یه روز شلوغ و پر استرسی بودش، اونهم از اون مدلی که تا شب آدم جونی براش نمیمونه. اما نمیدونم چرا حس میکنم هیچکس واقعاً از اومدنش خوشحال نیست. همین اسم تکینخان کافی بود تا لبخند از لب خیلیها بپره و اضطراب جاش رو بگیره... خدمتکارها با چهرههای گرفته و چشمهای نگران، بدون اینکه حرف زیادی بزنن، از این طرف به اون طرف میرفتند. صدای قدمها تندتر از همیشه بود، اما پشت اون تندی، یه خستگی و دلنگرونی میریخت. بعد از اتمام کارم با خستگی به سمت اتاقم رفتم تا یکم سر و وضعم رو درست کنم. اما با یادآوری نزدیکی دیشبی که با آرش داشتم بیاراده تپش قلبم بالا رفت... بیاراده دستم رو روی قلبم گذاشتم و لبخند کمرنگی زدم. نمیدونم چرا، کنار آرش بودن یه حس قشنگی رو بهم تزریق میکرد. با شنیدن صدای برخورد کردن ظرفی از سالن... ناگهان به خودم اومدم و از افکار دخترونهام بیرون اومدم و به مسیرم ادامه دادم که با رد شدن از اتاقهای استراحتمون ناگهان صدای گریه کردن مریم رو شنیدم که با ناله میگفت: - باز این پیر خرفت اومد… خدا میدونه این دفعه دیگه میخواد به کدوم یکی از ما گیر بده. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 27 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مرداد (ویرایش شده) با این حرف کنار در اتاق مریم ایستادم و یواشکی بهشون نگاه کردم. که دیدم محدثه کمر مریم رو با دست خیلی مهربونانه نوازش میکرد. انگار میخواست بهش دلگرمی و امید بده. بعد با لحن آرومی گفت: - چت شده مریم؟! تو الان باید خیلی خوشحال باشی چون حس شیشمم میگه ایندفعه قرعه به اسم یکی دیگه میفته... مریم با حرف محدثه اشکهاش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت: - یعنی… واقعا ممکنه این دفعه نوبت یکی دیگه باشه؟! محدثه لبخند معناداری به مریم زد و گفت: - آره عشقم... نگران نباش. با حرفشون دیگه موندن رو جایز ندونستم و به سمت اتاقم رفتم. تا وارد اتاقم شدم روی تختم نشستم و غرق فکر کردن شدم. این دو نفر دقیقا در مورد چی داشتند صحبت میکردن؟! از اشکهای مریم معلوم بود موضوع سادهی نبودش... ولی منظورشون از قرعه به اسم یکی دیگه بیفته و ممکنه نوبت یکی دیگه باشه چیه؟! از گیجی دستی به پیشونیم زدم و زیر لب گفتم: - هر چی هست... خدا بخیر کنه. با این حرف سریع از روی تخت بلند شدم و به سمت آیینه رفتم که دیدم موهام مثل همیشه مرتب بودش فقط صورتم کمی بیروح بود. با دیدن خودم زیر لب آروم زمزمه کردم و گفتم: - نه… اینجوری که نمیشه. همونجا جلوی آیینه نشستم و شروع کردم به رسیدگی به قیافهی مثل میت خودم... اول صورتم رو لایهی خیلی نازک پنکیک زدم تا خستگی از صورتم بپره. بعد یه رژگونهی ملایم صورتی روی گونههام نشوندَم که با اینکارم صورتم حسابی جون گرفت. چشمهام رو با یه خط چشم ساده ولی تمیز کشیدم و یه ریمل سبک هم زدم که نگاهم بازتر بشه. آخرش هم یه رژ لب صورتی خوشرنگی ولی خیلی کم به لبهام زدم تا جلب توجه نکنم. بعد از اتمام کارم وقتی از جلوی آیینه بلند شدم، یه لحظه خودم هم از دیدن خودم توی آیینه جا خوردم. خیلی سرحالتر و مرتبتر از قبل به نظر میرسیدم. لبخند رضایتمندی به خودم زدم و زیر لب گفتم: - آفرین دختر… همین خوبه. یه لحظه دستهام رو بهم قفل کردم و وارد رویای دخترونهام شدم. کاشکی میشد یه لباس مجلسی صورتی میپوشیدم و با ناز جلوی آرش میرفتم و مثل پرنسسها جلوش یه چرخ میزدم. اما حیف که نمیشه... اصلا آرش علاقهی که من بهش دارم رو اون هم نسبت به من داره؟! با این فکر بیاراده غم عالم به دلم نشست. نکنه هیچ حسی به من نداشته باشه؟! نکنه من توهم الکی زده باشم؟! ولی خب رفتارش که این رو نشون نمیده؟! با این فکر غم رو از خودم دور کردم و لبخند امیدواری زدم و گفتم: - خداجونم... میشه من و آرش رو قسمت هم کنی؟! نمیدونم چطوری... ولی ما رو هرجور شده بهم وصل کن. چون من میخوام طمع خوشبختی رو حداقل برای یه بار هم که شده بچشم. بابت مستجاب شدن دعام، زیر لب آمینی گفتم و از اتاقم بیرون زدم. به سمت سالن اصلی رفتم که با دیدن آرتام، بیاراده ابروی بالا پروندم و زیر لب زمزمهوار گفتم: - اوهلالا. آرتام با همون اخم کمرنگش از پلهها پایین اومد؛ اما نه اون آرتام همیشگی که همیشه ساده و معمولی میگشت. این بار کاملاً سرحال و مرتب تیپ زده بود. یه تک پوش آستین کوتاه به رنگ کرمی تنش بود که بهش خیلی میاومد. شلوار تیرهی خوشفرمی پوشیده بود که استایلش رو خیلی شیکتر کرده بود. کفشهاش هم تمیز و هماهنگ با لباسش بود. موهاش رو هم مرتب و حالتدار بالا زده بود. حتی تهریشش هم حسابی تمیز کرده بود. خلاصه... از اون مدل تیپهایی که آدم رو مجبور میکنه دوباره نگاهش کنه. آرتام به پایین پلهها که رسید یه نگاه سردی بهم انداخت و بدون سلام کردن به سمت مبلهای سلطنتی سالن رفت و با ژست خاصی روی مبل نشست. با این رفتار رو مخیش، چپچپ نگاهش کردم و توی دلم گفتم: - به من سلام کنی چیزی ازت کم میشه؟! مردتیکهی بیشعور... ویرایش شده 27 مرداد توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری