رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

هنوز گوشی توی دستم بود و به صفحه‌ی خاموشش هاج و واج خیره مونده بودم. اما حس بدی که آرتام توی وجودم کاشته بود، لحظه‌به‌لحظه بزرگ‌تر می‌شد. افکار ترسناک، بی‌وقفه توی سرم می‌چرخیدند و با هر کدوم از اون‌ها، قلبم از ترس بیشتر فرو می‌ریخت. بی‌اختیار، صدای مهمونی اطرافم محو و محو‌تر شد. خنده‌ها... موسیقی...

آدم‌ها... همه‌چیز انگار کیلومترها از من فاصله گرفته بود.

چون اون لحظه فقط یه اسم مدام توی ذهنم تکرار می‌شد. اونم کسی جز اسم دلربا نبود. با یادآوری چهره‌اش، بی‌اختیار این‌قدر گوشی رو توی مشتم فشردم که بند انگشت‌هایم سفید شدند.

نه... خواهش می‌کنم، نه... برای اولین بار بعد از سال‌ها، اضطراب واقعی رو دارم تجربه می‌کنم. اون‌ هم نه برای جون خودم؛ برای کسی که از خودم هم برام مهم‌تر بود. حس خفگی عجیبی گلوم رو گرفته بود؛ انگار دستی دور گردنم حلقه شده باشه و هر لحظه فشارش رو بیشتر می‌کنه... سعی کردم نفس عمیقی بکشم، اما نتونستم. چون مدام تصویر خنده‌هاش، نگاه‌های خاصش و خاطره‌هاش یکی‌یکی از جلوی چشم‌هام رد می‌شدن. دلم از این می‌سوخت که حتی نمی‌دونستم الان کجاست... حالش چطوره... یا اصلاً چه بلایی سرش اومده.

اما از یه چیز مطمئن بودم؛ خوب‌ می‌دونستم که الان دلربا حسابی ترسیده و همین فکر داشت دیوونه‌ام می‌کرد.

با این فکر فکم رو محکم روی هم فشار دادم. چون قلبم داشت دیوونه‌وار توی سینه‌ام می‌کوبید و درد عجیبی تموم وجودم رو فرا گرفته بود. همون لحظه، بالاخره حقیقتی رو فهمیدم که ماه‌ها از پذیرفتنش فرار می‌کردم. چون این فقط دلسوزی نبود. فقط احساس مسئولیت نبود. م... من دلربا رو دوست داشتم. اون هم بیشتر از چیزی که حاضر بودم بهش اعتراف کنم و حالا فکر اینکه شاید دیگه نتونم از اون محافظت کنم... داشت از درون تکه‌تکه‌ام می‌کرد.

بی‌اینکه چیزی به کسی بگم، پا تندی کردم و از میون جمعیت شلوغ عبور کردم. یکی صدام زد. اما جواب ندادم.

یکی از رفیق‌هام بازویم رو گرفت. اما من دستش رو محکم کنار زدم و فقط به سمت خروجی می‌رفتم. چون تنها چیزی که توی ذهنم تکرار می‌شد، این بود:

- لطفاً دوام بیار، دلربا...

همین تصور، نفس کشیدن رو برام سخت‌تر کرده بود. برای اولین بار احساس می‌کردم اگه اتفاقی برای دلربا بیفته، دیگه هیچ‌چیز توی این دنیا برام معنایی نداره. حاضر بودم هر بلایی سر خودم بیاد، فقط اون سالم باشه و دوباره لبخندش رو ببینم. چون آرتام آدمی نبود که فقط تهدید کنه؛ وقتی چیزی رو توی سرش می‌پرورونه، هیچ مرزی جلوش رو نمی‌گرفت. همین که دلربا توی دست‌های اون دیوونه بود، برای اینکه هزار فکر وحشتناک از سرنوشتش توی ذهنم شکل بگیره، برام کافی بود.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 113
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آوایِ دروغــــینِ مــــاه نویسنده: شکوفه فدیعمی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، هیجانی، انتقامی خلاصه: دلربا سوگندی خورده؛ سوگندی که به طرز فجیعی بوی خون می‌دهد.

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تا

مقدمه: برای اون، اشک نشونه‌ی ضعف نبود؛ بیشتر شبیه جوهری بود برای انتقامی که تو دلِ تاریکی می‌نوشت. با تنهاییش عهد بسته بود که هیچ زخمی رو بی‌جواب نذاره. می‌خندید ولی خنده‌هاش یه پوشش بود برای خال

ارسال شده در (ویرایش شده)

درِ ماشین رو محکم کوبیدم و پشت فرمون نشستم.

دست‌هام حسابی داشتند می‌لرزیدند. اما نه از ترس خودم... از ترسِ دلربا.

موتور ماشینم با غرش بلندی روشن شد و همون لحظه پام رو تا انتها روی گاز فشار دادم و راه افتادم. چراغ‌های شهر یکی‌یکی از کنارم می‌گذشتن، اما هیچ‌کدومشون رو نمی‌دیدم. چون تموم ذهنم فقط درگیر یه تصویر بود. چشم‌های اشک‌آلود دلربا... خدایا، این دختر رو به تو سپردم لطفا مواظبش باش. با این فکر ناگهان یاد حرف‌های آرتام افتادم و بی‌اراده فکم رو روی هم فشردم و زیر لب غریدم:

- لعنتی.

با حرص گوشی رو دوباره از کت جیبم در آوردم و شمار‌ی آرتام رو گرفتم. اما جواب نمی‌داد... دوباره تماس گرفتم.

باز هم جواب نداد. با جواب ندادنش ضربان قلبم هر لحظه تندتر می‌شد. با هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، بیشتر احساس می‌کردم دیر رسیدم؛ و همین برام دیوونه‌کننده بود. چند دقیقه بعد، نمای عمارت از دور نمایان شد. پام رو روی پدال گاز فشردم و به سمت اون خراب شده رفتم که ماشین رو هنوز کاملاً متوقف نکرده بودم که در رو سریع باز کردم و پایین پریدم که یکی از نگهبان‌ها با تعجب صدام زد.

- آقا آرش.

اما حتی لحظه‌ای هم مکث نکردم و بی‌توجه از کنارش گذشتم و قدم‌هام رو با شتاب بیشتری روی سنگفرش‌های عمارت می‌کوبیدم. به در عمارت که رسیدم درِ بزرگ و سنگین رو با شدت هل دادم و وارد شدم. گلی‌خانم وسط سالن ایستاده بود و مریم روی پله‌ها نشسته بود و گریه می‌کرد که با ورودم به سالن همه با تعجب نگام کردن، اما برای من هیچ‌کدومشون اهمیتی نداشتن. چون من فقط یه مقصد داشتم اون هم دیدن دلربا... با قدم‌های تند به سمت مریم و گلی‌خانم رفتم و گفتم:

- ش... شیوا کجاست؟!

مریم با حرفم اشک‌هاش رو با پشت دست پاک کرد و از جاش بلند شد و گفت:

- ا... اتاق تکین‌خانه.

با شنیدن حرفش، تند از پله‌ها بالا رفتم. اما هر قدمی که به انتهای راهرو نزدیک‌تر می‌شدم، خشمم شعله‌ورتر می‌شد.

بالاخره مقابل اتاق بابا ایستادم. در بسته بود. اما من می‌ترسیدم در رو باز کنم و با صحنه‌ی که دوست ندارم مواجه بشم. پس چند ثانیه فقط به در خیره موندم.

بی‌اراده نفس‌هام سنگین شدن و مشت‌هام بی‌اختیار باز شدن و دستم رو روی دستگیره در گذاشتم. اما قبل از اینکه اون رو پایین بکشم، صدایی از پشت سرم بلند شد.

- می‌دونستم میای.

با شنیدن صدا چشم‌هام رو با حرص روی هم بستم چون این صدا، صدای آرتام بود. با همون خشم آروم به سمتش برگشتم که دیدم با ژست بی‌خیالی چند متر اون‌طرف‌تر ایستاده بود. دست‌هاش رو داخل جیب‌های شلوارش فرو کرده بود و از برق نگاهش معلوم بود که از دیدن عصبانیت من داشت لذت می‌برد و همون لحظه فهمیدم امشب، یکی از ما قراره عقب‌نشینی کنه.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگه نفهمیدم چطور خودم رو بهش رسوندم. فقط یادمه یقه‌ی آرتام رو محکم توی مشت‌هام گرفته بودم. اون‌قدر محکم گرفته بودمش که برای چند لحظه نفسش بند اومد. با چشم‌های به خون نشسته و پر از خشم نگاه تیزم رو توی چشم‌هاش گذاشتم و غریدم:

- چه بلایی سرش آوردی؟!

این‌قدر غرش صدام ترسناک بود که برای یه لحظه صدای خودمم برام ناآشنا شده بود. چون پر از خشم... پر از ترس... پر از نفرت بود. اما آرتام... لعنتی حتی یه ذره هم نترسیده بود. فقط خیلی خونسرد بهم زل زده بود. دقیقا با همون لبخند مسخره و اعصاب‌خردکنش. انگار از دیدن حال و روزم داشت لذت می‌برد. دستم رو محکم‌تر دور یقه‌ش فشار دادم و دوباره غریدم:

- جوابم رو بده لعنتی!

این بار لبخندش کم‌کم از روی لبش محو شد و برای اولین بار یه چیزی توی چشم‌هاش دیدم. کینه‌ی قدیمی... اون هم عمیق و زهرآگین... آرتام نگاهی به صورتم انداخت، پوزخند صداداری زد و با صدایی گرفته گفت:

- می‌دونی از چی متنفرم، آرش؟

با حرفش اخم کردم که اون ناگهان خندید. اما خنده‌ش تلخ بود و این برای من کمی تعجب‌آور بود.

- از این‌که همیشه همه‌چی برای تو بوده.

با حرفش فکم قفل شد و با خشم گفتم:

- مزخرف نگو.

آرتام با حرفم دوباره پوزخند زد و با لحن مسخره‌ای گفت:

- اینکه بابا همیشه تو رو انتخاب می‌کرد، مزخرفه؟! یا اینکه همیشه تو پسر خوب و عزیزکرده‌ش بودی؟!

با حرفش از حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و برای یه لحظه چشم‌هام رو باز و بسته کردم و گفتم:

- آخه کدوم توجه‌، آرتام؟! بابا که همش با تو وقت می‌گذروند. این حرف‌های عجیب غریبی که داری بهم می‌زنی یعنی چی اخه؟!

با این حرف راهرو برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت. اما نفس‌های هر دومون سنگین شده بود. آرتام نگاهی بهم کرد و سرش رو آورد جلو و آروم در گوشم زمزمه کرد و گفت:

- همش نمایش باباست... از هر ده تا حرفش، نه‌تاش درباره‌ی تو بود. تو جمع همش گوشه‌ی چشمش رو تو بود. فکر کردی من احمقم که این‌ها رو نبینم؟!

با این حرف آروم یقه‌اش رو ول کردم و دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم:

- لطفا واسه خودت سناریو نباف آرتام.

آرتام لبخند کجی زد و با هر دو دستش یقه‌ی پیرهنش رو درست کرد و گفت:

- سناریو اصلی که امشب خودم خیلی ویژه برات ساختم داداش جونم... واسه همین خواستم واسه یه‌بارم شده ببینم وقتی چیزی که برات از همه مهم‌تره رو از دست میدی، چه شکلی میشی.

با این حرف خون توی رگ‌هام به جوش اومد و بی‌اراده مشت‌هام از شدت عصبانیت لرزیدن. اما قبل از این‌که چیزی بگم، آرتام یهو بلند خندید. یه خنده‌ی کوتاه... اما تلخ... بعد این خنده ناگهان نگاه شیطانیش رفت سمت اتاق تکین‌خان و بعد دوباره نگاهم کرد و گفت:

- وقتت رو با من هدر نده.

با این حرف قلبم فرو ریخت که آرتام پوزخندی زد و گفت:

- برو دنبال کسی که این همه براش می‌جنگی. البته اگه هنوز دیر نشده باشه.

برای اولین بار، یه ترس واقعی توی وجودم پیچید و همون لحظه دیگه منتظر نموندم و با تموم توان به سمت اتاق بابا دویدم. چون تنها چیزی که مدام توی ذهنم تکرار می‌شد، فقط یه جمله بود:

- دلربا... طاقت بیار... من دارم میام.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

در رو با شدت باز کردم. صدای کوبیده شدنش توی اتاق حسابی پیچید. همه‌چیز برای چند لحظه متوقف شد. اولین چیزی که دیدم، دلربا بود که چند قدم اون‌طرف‌تر، روبه‌روی پدرم ایستاده بود. صورتش از اشک خیس بود و چشم‌هاش از شدت گریه سرخ و متورم شده بودن. پدرم با لباس خونگیِ ست، روبه‌روش ایستاده بود. یکی از ابروهاش رو از تعجب بالا داد. همین که نگاهم بهش افتاد، قلبم فشرده شد. اون هم با شنیدن باز شدن در سرش رو بلند کرد و به طرفم نگاه کرد. چند ثانیه فقط به هم زل زدیم. توی چشم‌هاش ترس موج می‌زد. ترسی که تا عمق وجودم رو آتیش زد. با دیدن ترس و غم نگاهش بی‌اراده دستم رو مشت کردم و بعد نگاه پر از خشمم روی پدرم نشست. با صدای لرزونی گفتم:

- بابا لطفا ازش فاصله بگیر.

با این حرف سکوت سنگینی همه‌جا رو گرفت. دلربا ناباورانه نگاهم می‌کرد. انگار باورش نمی‌شد واقعاً اومده باشم. پدرم آروم از به سمت من دو قدم برداشت و با خشم گفت:

- این چه طرز وارد شدن به اتاق خوابمه؟!

نگاه کوتاهی به صورت پدرم کردم و می‌خواستم حرفی بزنم که نگاهم دوباره به دلربا افتاد. چون تموم حواسم پیش دلربا بود. به رنگ پریده‌ی صورتش... به لرزش شونه‌هاش.

به اشک‌هایی که هنوز از چشم‌هایش بند نمی‌اومدن.

افکارم رو جمع کردم و یه قدم به سمتش برداشتم که همون لحظه، انگار آخرین ذره‌ی مقاومت دلربا هم از بین رفت. زانوهاش لرزید و نزدیک بود روی زمین بیفته که من با دیدن این صحنه قلبم فرو ریخت و بی‌معطلی خودم رو بهش رسوندم و قبل از اینکه زمین بخوره، توی بغلم گرفتمش. دست‌هاش از ترس یخ کرده بودن و تموم بدنش می‌لرزید. صدای گریه‌ی خفه‌ش کنار گوشم پیچید.

همون لحظه فهمیدم چقدر ترسیده... اون‌قدر که حتی دیگه توان ایستادن هم نداشت. دستم رو پشت سرش گذاشتم و آروم زمزمه کردم:

- تموم شد... من اینجام.

دلربا با شنیدن حرفم مشت‌های لرزونش رو به لباسم چنگ زد. انگار می‌ترسید دوباره تنها بمونه. همین صحنه کافی بود تا یه چیزی توی وجودم بشکنه. سرم رو بلند کردم و مستقیم به پدرم نگاه کردم. این بار نه ترسی داشتم، نه تردیدی فقط خیلی محکم گفتم:

- هیچ‌کس حق نداره بهش آسیب برسونه.

دوباره سکوت، اتاق رو پر کرد که پدرم بهت زده نگاهم کرد و زمزمه‌وار گفت:

- آرش!

با این حرف سکوت سنگینی اتاق رو گرفته بود. دلربا که هنوز توی بغلم بود. حس می‌کردم لرزش بدنش حتی از روی لباس‌هاش هم قابل حس کردنه. پدرم با دیدن این صحنه با اخم جدی معروفش همونی که سال‌ها باعث می‌شد همه در برابرش ساکت بشن نگاهم کرد و با صدای بم پر از خشمش بلند داد زد و گفت:

- تو زیادی گستاخ شدی، آرش.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سکوت سنگینی اتاق رو گرفته بود ولی پدر هنوز با اخم نگاهم می‌کرد.

از اون اخم‌های آشنایی که سال‌ها باعث می‌شد همه ساکت بشن. پدر دندون‌هاش رو محکم روی هم فشار داد و چند قدم به سمتم جلو اومد و گفت:

- مادر نزاییده کسی بخواد با من این‌طوری حرف بزنه.

صدای بمش حسابی توی اتاق پیچید که پدر در ادامه گفت:

- تو زیادی گستاخ شدی، آرش.

با این حرف بی‌اراده فکم منقبض شد، اما عقب نکشیدم چون این بار نمی‌تونستم. به‌خصوص بعد از دیدن دلربا که مظلومانه پشت سرم ایستاده بود؛ بدتر از همه وقتی چشم‌های اشک‌آلودش رو دیدم. پدر با عصبانیت نگاهی به سرتاپام کرد و گفت:

- فکر کردی چون پسر منی می‌تونی هر طور دلت خواست با من رفتار کنی؟!

با این حرفش برای چند لحظه سکوت کردم. قلبم محکم توی سینه‌ام می‌کوبید. اون‌قدر محکم که دردش رو توی سینه‌‌ام حس می‌کردم. لب‌هام رو تر کردم و بعد آروم با لحنی پر از التماس در حالی که دلربا محکم بغل گرفته بودم، گفتم:

- فقط همین یه بار، بابا...

با حرفم اخم‌های پدر عمیق‌تر شد و غرید:

- چی؟!

با حرفش نفسم رو با حرص بیرون دادم. احساس می‌کردم گفتن اون جمله از هر جنگی برام سخت‌تره... اما بالاخره دل به دریا زدم و با گلوی خشک‌شده‌ام رو قورت دادم. گفتن این یه کلمه برام از هر جنگی سخت‌تر بود. 

- خواهش می‌کنم بابا.

با این حرف نگاه پدر روی صورتم ثابت موند. من هم به چشم‌هاش با خواهش و دل‌فشردگی خیره شدم و گفتم:

- من این دختر رو دوست دارم بابا.

با گفتن این جمله انگار زمان متوقف شد.

دلربا با ناباوری بهم خیره شده بود. حتی خودم هم بعد از گفتن اون جمله احساس عجیبی گرفتم. انگار رازی که مدت‌ها توی قلبم زندانی بود، بالاخره آزاد شده بود. پدر با شنیدن حرفم چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد پوزخند کوتاهی زد و گفت:

- دوستش داری؟!

صدای تمسخر توی لحنش بود. اما من نگاه کوتاهی بین دلربا و پدر انداختم و بدون این‌که سرم رو پایین بندازم محکم گفتم:

- آره... بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم.

با این حرف نگاه پدر آروم‌آروم تغییر کرد. عصبانیت هنوز توی چشم‌هاش بود، اما چیز دیگه‌ای هم دیده می‌شد مثل تعجب یا شاید هم تردید... نمی‌دونم... پدر چند لحظه به من خیره موند. بعد نگاهش به سمت دلربا رفت و به صورت خیس از اشکش نگاه کرد و بعد دوباره به سمت من برگشت. نفسی عمیق کشید. انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت.

بالاخره با کلافگی دستش رو روی پیشونیش کشید زیر لب زمزمه کرد:

- لعنتی.

برای اولین بار بود که صدای خستگی توی لحن پدرم شنیدم و من چیزی نگفتم و فقط منتظر موندم. چند ثانیه بعد پدر چشم‌هاش رو بست و سرش رو تکون داد و گفت:

- تو همیشه دردسر من بودی، آرش.

با این حرف با وجود اضطراب شدیدی که داشتم، قلبم کمی امیدوار شد که پدر دوباره نگاهم کرد. اما این بار نه مثل یه رئیس... نه مثل یه مرد قدرتمند... بلکه مثل پدری که پسرش رو می‌شناسه. پدری که برای اولین بار ترس رو توی چشم‌های پسرش دیده بود.

پدر دوباره نگاه کوتاهی به دلربا کرد و آه بلندی کشید و پشت رو به من کرد و به سمت پنجره‌ی اتاقش رفت و گفت:

- ببرش.

با این حرف برای یه لحظه نفسم بند اومد.

- بابا.

پدر این صداش رو بلند کرد و با خشم گفت:

- گفتم ببرش.

دوباره صدای خشنش برگشته بود، اما این بار پشتش اون خشم قبلی نبود.

فقط خستگی بود و شاید کمی دلسوزی. نگاهم برای چند ثانیه روی قامت تنومندش موند. بعد آروم سرم رو پایین آوردم و زیر لب گفتم:

- ممنونم.

اما پدر جوابی بهم نداد. فقط کنار پنجره ایستاد و بی‌این‌که به سمت من برگرده، نگاهش رو به بیرون دوخت. انگار نمی‌خواست کسی سنگینی نگاهش رو ببینه. من هم دست دلربا رو محکم‌تر توی دستم فشردم و بی‌صدا دلربا رو از روی زمین بلند کردم و باهم از اتاق بیرون اومدیم. پشت سرمون، درِ اتاق آروم بسته شد؛ اما برای اولین بار حس کردم بین من و پدر، دری باز شده که سال‌ها بسته بود.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی از اتاق بیرون اومدیم، هنوز دست دلربا توی دستم بود. نه... در واقع اون محکم به دستم چسبیده بود. انگار می‌ترسید اگه رهاش کنه، همه‌چیز دوباره تکرار بشه... من هم با دیدن این صحنه آهی کشیدم و دلربا رو به اتاق خوابم بردم. وقتی در اتاقم بسته شد، بالاخره نفس راحتی کشیدم؛ اون‌قدر عمیق که صداش توی اتاق پیچید. اما دلربا نه... هنوز رنگ به صورتش برنگشته بود. هنوز شونه‌هاش می‌لرزیدن. هنوز اشک‌هاش بند نیومده بودن. به سمتش برگشتم و آروم بازو‌هاش رو گرفتم و گفتم:

- دلربا.

اما دلربا انگار صدام رو نمی‌شنید و فقط به گوشه‌ای از اتاق خیره شده بود. چشم‌هاش پر از وحشت بودن. مثل کسی که هنوز از یه کابوس بیرون نیومده... کمی صورتم رو نزدیک صورتش کردم و گفتم:

- تموم شد.

همین که این جمله رو گفتم، ناگهان اشک‌هاش شدیدتر شدن و لب پایینش لرزید. بعد با صدایی شکسته گفت:

- نه.

با شنیدن این حرف بی‌اختیار قلبم فشرده شد و برای اینکه آرومش کنم دوباره تکرار کردم و گفتم:

- دلربا...

دلربا با چشم‌های پر از اشکش نگاهی به صورتم کرد و با لب‌های لرزونی دوباره گفت:

- نه... تموم نشده.

دلربا با زدن این جمله دوباره زیر گریه زد. اون‌قدر شدید که نفسش بین گریه‌هاش گم شد. با دیدن گریه‌های بی‌قرارش آروم روی لبه‌ی تختم نشوندمش. اما هنوز تموم بدنش می‌لرزید. دست‌هاش رو دور خودش حلقه کرده بود. انگار می‌خواست خودش رو از دنیا قایم کنه. برای چند لحظه فقط با غم نگاهش کردم، چون دیدن حالش بدجور

عذابم می‌داد. آروم کنارش نشستم. نه خیلی نزدیک... فقط اون‌قدر که بدونه تنها نیست. آروم زیر لب گفتم:

- دلربا... میشه به من نگاه کنی؟

دلربا با شنیدن حرفم، همچنان سرش پایین بود. اشک‌هاش یکی پس از دیگری روی دست‌هاش می‌ریختن.

- دلربا؟

با این حرف دلربا این بار آروم سرش رو بلند کرد و با چشم‌های سرخ شده از گریه و نگاهی شکسته بهم انداخت... نگاهی که تا عمق وجود آدم نفوذ می‌کرد. آروم با لب‌های لرزونش زمزمه کرد و گفت:

- خیلی ترسیده بودم.

همین چهار کلمه کافی بود تا قلبم بشکنه. چون برای اولین بار اعتراف کرده بود. برای اولین بار پشت اون همه لجاجت و مقاومت، ترسش رو نشون داده بود. با حرفش سرم رو آروم تکون دادم و گفتم:

- می‌دونم.

و واقعاً هم می‌دونستم... نه همه‌ی دردش رو... اما می‌فهمیدم که امشب براش چقدر سنگین بوده. دلربا درحالی‌که اشک تازه‌ای از گوشه‌ی چشمش پایین افتاده بود گفت:

- فکر کردم هیچ‌کس نمیاد.

با این جمله نفسم گرفت و برای چند لحظه نتونستم جوابش رو بدم. بعد خیلی آروم گفتم:

- من میومدم.

دلربا با این حرف به چشم‌هام نگاه کرد که من در ادامه گفتم:

- حتی اگه همه‌ی اون آدم‌های عمارت جلوم می‌ایستادن... باز هم میومدم.

دلربا با حرفم گریه‌اش قطع نشد. اما برای اولین بار از وقتی وارد اتاق شده بودیم، ترس توی نگاهش کمی کمتر شده بود و این کمی خیال من رو راحت می‌کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاه دلربا گاهی به در اتاق می‌افتاد؛ انگار هنوز ته دلش می‌ترسید کسی وارد بشه و همه‌چیز از نو شروع بشه. کمی بهش نزدیک شدم و آروم دست سردش رو گرفتم و گفتم:

- دلربا.

با این حرف دستم رو آروم روی موهاش گذاشتم و چند تار موی بهم ریخته رو از کنار صورتش کنار زدم و زمزمه‌وار گفتم:

- دیگه بسه...

دلربا با حرفم دوباره لبش لرزید و آروم گفت:

- نمی‌تونم...

صداش از شدت گریه گرفته بود. اما من آهسته گفتم:

- می‌دونم.

با گفتن این حرف برای چند لحظه فقط نگاش کردم. بعد خیلی آروم کمکش کردم دراز بکشه... دلربا هیچ مقاومتی نکرد. فقط خسته بود... خیلی خسته. پتو رو تا روی شونه‌هاش کشیدم اما هنوز دست‌هاش کمی می‌لرزیدن. برای همین دستش رو بین دست‌هام گرفتم و گفتم:

- بهم نگاه کن.

دلربا مثل بچه‌ی حرف گوش کن آروم نگاهم کرد. اون نگاه شکسته قلبم رو به درد آورد. به صورتش لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم:

- من اینجام، اصلا نترس.

با این حرف اشک تازه‌ای از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد و زمزمه کرد:

- می‌ترسم...

با این حرف دوباره موهاش رو نوازش کردم و با خنده‌‌ای که می‌خواستم از اون حال و هوا بیرونش بیارم گفتم:

- از چی آخه دختر؟!

دلربا با حرفم چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

- از اینکه دوباره تنها بشم.

بی‌اراده با حرفش قلبم فشرده شد.

اون لحظه دلم می‌خواست تموم ترس‌های دنیا رو ازش بگیرم اما نمی‌تونستم. فقط آروم گفتم:

- به من نگاه کن، دلربا...

چشم‌هاش دوباره به چشم‌هام گره خورد.

- مگه میشه من باشم و تو تنها باشی؟!

با گفتن این حرف گونه‌ی سرخ و خیس از اشکش رو نوازش کردم و در ادامه گفتم:

- مگه میشه من نفس بکشم و بذارم اتفاقی برات بیفته؟

با این حرف دوباره اشک‌هاش جاری شدن. اما این بار فرق داشت. توی نگاهش فقط ترس نبود. یه ذره آرامش هم پیدا شده بود. این‌بار انگشت‌هام رو لابه‌لای موهاش کشیدم و زمزمه کردم:

- تو لازم نیست امشب قوی باشی. لازم نیست بجنگی. لازم نیست وانمود کنی حالت خوبه... فقط استراحت کن... همین.

با این حرف خم شدم و خیلی آروم پیشونیش رو بوسیدم و بعد زمزمه کردم:

- هر وقت بترسی، اسمم رو صدا بزن. هر وقت ناراحت شدی، اسمم رو صدا بزن. حتی اگه یه روز فکر کردی همه‌ی دنیا علیه توئه... باز هم اسمم رو صدا بزن. چون من هیچ جا نمی‌رم، دلربا... هیچ جا.

و برای اولین بار از وقتی وارد اتاقم شده بود، دلربا با آرامشی کم‌رنگ چشم‌هاش رو بست و اجازه داد خستگی سنگین اون شب، آروم‌آروم از روی شونه‌هاش برداشته بشه و خودش رو به آرامش شب و حضور مردی که به او اعتماد داشت سپرد و به آغوش خواب رفت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اتاق غرق سکوت شده بود. فقط صدای آروم نفس‌های دلربا شنیده می‌شد. بعد از اون همه گریه... بعد از اون همه ترس... بعد از اون همه فشار... بالاخره خوابش برده بود.

چراغ خواب نور ملایمی روی صورتش انداخته بود و بی‌اختیار نگاهم روی صورتش موند. روی مژه‌های بلندش... گونه‌هایی که هنوز رد اشک روشون پیدا بود. موهایی که روی بالش پخش شده بودن. با دیدن این همه زیبایی نفسم رو آروم بیرون دادم و دستم رو روی صورتم کشیدم و سرم رو به پشتی تخت تکیه دادم. نمی‌دونم چرا... اما خسته بودم. حتی خوابم نمی‌برد.

آخه چطور می‌تونستم بخوابم وقتی اون کنارمه‌. برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس می‌کردم مهم‌ترین آدم زندگیم رو پیدا کردم و این چقدر برای من شیرین بود. بی‌اختیار با فکر لبخند تلخی روی لبم نشست.

آروم و طوری که خودش نشنوه، زمزمه کردم:

- هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم عاشق بشم...

نگاهم دوباره به صورتش برگشت و در ادامه گفتم:

- اونم این شکلی...

خنده‌‌ی کوتاه و بی‌صدایی کردم و سرم رو آروم تکون دادم. انگار هنوزم باورش برام سخت بود. نگاه کوتاهی بهش کردم و گفتم:

- از بین این همه آدم... چرا تو؟

چشم‌هام برای چند لحظه روی صورت خوابیده‌اش ثابت موند. بعد آهسته ادامه دادم:

- زندگی واقعاً عجیبه... همیشه فکر می‌کردم عشق فقط توی کتاب‌ها قشنگه... فقط توی داستان‌ها اتفاق میفته و برای آدم‌های خوش‌شانس دیگه... اما نه برای من. اما تو...

دست‌هام رو در هم قفل کردم. قلبم با آرامش عجیبی می‌زد.

- تو همه‌چی رو به هم ریختی دلربا.

اولین بار که دیدمت اصلاً قرار نبود مهم بشی. قرار نبود هر روز بهت فکر کنم. قرار نبود حالت این‌قدر برام مهم بشه.

قرار نبود با گریه‌ات دلم آتیش بگیره.

اما شد... همه‌ش شد.

نگاهم روی لبخند کم‌رنگی که توی خواب رو لبش نشسته بود موند و دلم عجیب لرزید. کمی به سمتش خم شدم و زمزمه‌وار گفتم:

- می‌دونی چیه دلربا؟

صدای خودم از همیشه عجیب‌تر شده بود.

- معصومیت تو من رو عاشق نکرد...

فقط چشمات نبود. فقط لبخندت نبود. فقط زیباییت نبود.

با زدن این حرف کمی مکث کردم و سرم رو کمی خم‌تر کردم و در ادامه گفتم:

- چیزی که من رو عاشقت کرد، این بود که با وجود همه‌ی سختی‌هایی که کشیدی و همه‌ی رنج‌هایی که تحمل کردی، هنوز قلبت زنده مونده. هنوز مهربونی توی وجودت هست. وقتی می‌خندی، دلم می‌خواد دنیا همون لحظه متوقف بشه.

بی‌اختیار لبخندم عمیق‌تر شد.

- و این خیلی خاصه برام دختر. خیلی بیشتر از چیزی که خودت فکر می‌کنی.

با گفتن این حرف چند لحظه ساکت شدم و فقط نگاهش کردم. انگار می‌ترسیدم پلک بزنم و این صحنه از بین بره. بعد خیلی آهسته گفتم:

- شاید دنیا هزار دلیل داشته باشه که ما نباید کنار هم باشیم... شاید همه‌چی علیه ما باشه... شاید راهی که پیش رومونه سخت‌تر از چیزیه که تصور می‌کنیم... اما یه چیز رو مطمئنم.

نگاهم روی چهره‌ی سفید و آرومش ثابت موند و در ادامه گفتم:

- هر روزی که کنار تو باشم، ارزش جنگیدن داره... هر روزش و هر ثانیه‌ش.

بعد دستم بی‌اختیار روی موهای پریشونش کشیدم و در حالی که نگاه از چهره‌‌ی خوابیده‌اش برنمی‌داشتم، زیر لب زمزمه کردم:

- بخواب دلربا... امشب فقط بخواب...

من بیدار می‌مونم.

***

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«دلربا»

 

پلک‌هام آروم تکون خوردن. اولش نفهمیدم کجام... چند ثانیه فقط به سقف خیره موندم تا کم‌کم اتفاق‌های دیشب یادم اومد. خواستم تکون بخورم که ناگهان نفسم بند اومد. صورت آرش... فقط چند سانتی‌متر با صورتم فاصله داشت. سرش به لبه‌ی تخت تکیه داده بود و همون‌طور نشسته خوابش برده بود. انگار تموم شب بیدار مونده بود و آخرش بی‌اختیار همون‌جا خوابش برده بود.

با دیدنش فقط چند لحظه نگاش کردم اما قلبم بی‌اختیار یه ضربه‌ی محکم به سینه‌ام زد. لامصب حتی توی خواب هم اخم کمرنگ روی پیشونیش مونده بود، اما صورتش برخلاف همیشه آروم بود... یه آرامشی که تا حالا ازش ندیده بودم. حس عجیبی ته دلم پیچید. اون‌قدر نزدیک بود که حتی گرمای نفس‌هاش رو هم حس می‌کردم. بی‌اراده زیر لب با خودم زمزمه کردم و گفتم:

- داری چیکار می‌کنی، دلربا؟!

داشتم خودم به خودم نهیب زدم تا غرق آرامش عجیبش نشم... لب‌هام رو روی هم فشار دادم و به خودم توپیدم و گفتم:

- بهش خیره نشو لعنتی.

با دستپاچگی نگاهم رو ازش گرفتم و خیلی آروم، طوری که بیدارش نکنم، از روی تخت بلند شدم. یه نگاه به ساعت انداختم. پنج صبح بود. هنوز هوا کامل روشن نشده بود و نور کم‌رنگ سحر از لای پرده‌ها خودش رو به اتاق رسونده بود. آروم نفسم رو بیرون دادم و بی‌صدا از اتاق خارج شدم. راهرو غرق سکوت بود. همه‌جا اون‌قدر ساکت بود که فقط صدای قدم‌های آرومم به گوش می‌رسید. دست‌هام رو دور خودم حلقه کردم و چند قدم جلو رفتم.

همون موقع نگاهم بی‌اختیار به انتهای راهرو افتاد.

درِ مخفی... همون دری که از اولین روز ذهنم رو درگیر خودش کرده بود. چند لحظه همون‌جا ایستادم. نمی‌دونستم چرا، اما انگار یه نیروی نامرئی من رو به سمتش می‌کشید. لب‌هام رو روی هم فشار دادم و زیر لب با خودم گفتم:

- نه... به تو ربطی نداره دلربا.

اما چشم‌هام از روی در برداشته نمی‌شدند. کنجکاوی مثل خوره به جونم افتاده بود. آخر اون در... دقیقاً چی پشتش پنهون شده بود؟! اصلا با دیدن این در چرا انقدر دلم شور می‌زنه؟! انگار پشت این در، یه اتفاق خوابیده... اتفاقی که یا همه‌چیز رو می‌سازه... یا همه‌چیز رو از من می‌گیره.

همون لحظه صدای آروم باز شدن یه در باعث شد خشکم بزنه. با وحشت سرم رو برگردوندم. از پشت همون درِ مخفی... آرتام بیرون اومد. با دیدنش چشم‌هام از تعجب گرد شدن.

- آرتام...؟!

نفسم توی سینه‌م حبس شد. بی‌اختیار یه قدم عقب رفتم و خودم رو پشت دیوار کنار راهرو قایم کردم. قلبم اون‌قدر محکم به سینه‌م می‌کوبید که مطمئن بودم هر لحظه صداش رو می‌شنوه. آرتام، بی‌خبر از حضور من، درِ مخفی رو آروم بست و شروع به قفل کردن در اتاق شد. با دیدنش ترس عجیبی به دلم نشست. باز اون... اونجا چیکار می‌کرد؟! هزار تا سؤال مثل رگبار توی سرم می‌چرخید. چند ثانیه همون‌جا خشکم زده بود و فقط به درِ بسته خیره موندم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند ثانیه مردد موندم. نمی‌دونستم خودم رو نشون بدم یا نه... اما وقتی دیدم داشت از پله‌ها پایین می‌رفت، یه تصمیم آنی گرفتم. چون کنار دیوار، یه گلدون سنگیِ تزیینی بود. با دست‌‌هایی که از شدت ترس می‌لرزیدن، ناخودآگاه گلدون رو برداشتم. همین که آرتام ا کنار دیوار رد شد، از پشت دیوار بیرون اومدم و با تموم توان، گلدون رو به سمت سرش کوبیدم. ضربه باعث شد تعادلش رو از دست بده اما چشم‌هاش با ناباوری به سمتم چرخید و با دیدنم چشم‌هاش از حدقه بیرون زد. لب‌هاش رو به آرومی تکون داد؛ انگار می‌خواست چیزی بگه، اما فرصت نکرد.

چون بدنش شل شد و روی زمین افتاد. راهرو دوباره توی سکوت فرو رفت و نفسم به طرز عجیبی بند اومده بود. گلدون از بین لای انگشت‌هام سر خورد و با صدای خفه‌ای روی شکم آرتام افتاد. اما من فقط با وحشت بهش خیره موندم و زیر لب گفتم:

ـ یا... یا خدا...

با ترس دستم رو جلوی دهنم گرفتم.

ـ من... من چیکار کردم...؟!

با این جمله چند بار نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودم رو آروم کنم. نه... الان وقت ترسیدن نبود. فقط استفاده از این فرصت طلایی بود. با پشت دست، عرق پیشونیم رو پاک کردم که نگاهم به برقِ کلید اتاق افتاد.

کلیدی که موقع افتادن آرتام از جیبش بیرون افتاده بود.

چند لحظه فقط بهش خیره موندم. تو فکر فرو رفتم. یعنی... کلید همون دره؟! با تردید خم شدم و کلید رو برداشتم. فلز سردش بین انگشت‌هام، لرزش دستم رو بیشتر می‌کرد و بی‌اراده نگاهم یه لحظه روی آرتام افتاد که بی‌حرکت روی زمین افتاده بود. ناگهان لبم رو گاز گرفتم و زیر لب گفتم:

ـ فقط... فقط چند دقیقه...

بعد آروم به سمت درِ مخفی راه افتادم. پاهام اون‌قدر می‌لرزیدن که حس می‌کردم هر لحظه ممکنه زمین بخورم.

وقتی مقابل در رسیدم، دوباره پشت سرم رو نگاه کردم.

راهرو هنوز توی سکوت فرو رفته بود و آرتام پخش زمین شده بود. کلید رو با احتیاط داخل قفل گذاشتم.

چرخوندنش سخت بود اما بالاخره باز شد. تق... صدای باز شدن قفل توی سکوت خونه پیچید و قلبم تندتر از قبل شروع به تپیدن کرد. دستم رو روی دستگیره گذاشتم اما قبلش چند ثانیه مکث کردم. نمی‌دونستم پشت این در قراره با چی روبه‌رو بشم. نفسم رو حبس کردم و دستگیره رو آروم پایین کشیدم که در با صدای خفیفی باز شد. بوی نم و هوای سرد از داخل به صورتم خورد. باتردید، قدم لرزونم رو اتاق داخل گذاشتم و چشم‌هام رو توی تاریکی چرخوندم، در رو پشت سرم به آرومی بستم. چشم‌هام کم‌کم به تاریکی عادت کرد. اما خبری از اون چیزی که توی ذهنم ساخته بودم، نبود. نه زنجیری... نه اسلحه‌ای... نه هیچ چیز ترسناک و عجیبی... فقط یه اتاق معمولی بود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرد... ساکت... و با نوری خیلی کم... یه میز چوبی گوشه‌ی اتاق قرار داشت. چند قفسه‌ی فلزی، یه صندلی و چند تا کارتن هم روی زمین دیده می‌شد. با تعجب دور تا دور اتاق رو نگاه کردم و آروم زمزمه کردم:

- یعنی... فقط همین؟

با این حرف بی‌اراده اخم‌هام توی هم رفت. این همه مخفی‌کاری برای یه اتاق معمولی؟! خواستم برگردم که نگاهم به گوشه‌ی اتاق افتاد. یه گاوصندوق فلزیِ بزرگ بود. با دیدنش قدم‌هام ناخودآگاه به سمتش کشیده شد.

روبه‌روش ایستادم و دستم رو روی بدنه‌ی سردش کشیدم و توی دلم گفتم:

- یعنی چی می‌تونه توی این گاوصندوق پنهون شده باشه؟! 

با این فکر نگاهم به دسته‌کلیدی افتاد که هنوز توی دستم بود. چند تا کلید بهش وصل بود. یکی از کلیدها از بقیه کوچیک‌تر بود. با تردید همون رو برداشتم.

- نکنه...

با خوشحالی کلید رو داخل قفل گاوصندوق فرو کردم که صدای تق باز شدن گاو صندوق بلند شد. با دیدن این صحنه چشم‌هام از تعجب گرد شدن و زیر لب گفتم:

- وای خدای من...

دستم رو روی درِ فلزی گذاشتم و آروم بازش کردم. برخلاف تصورم، داخلش نه طلا بود، نه پول و نه هیچ چیز باارزش دیگه‌ای، فقط چند تا پوشه‌ی قطور، چند پاکت مهر و موم‌شده و دسته‌ای مدارک، با نظم کنار هم چیده شده بودن. یکی از پوشه‌ها رو برداشتم. روی جلدش فقط یه اسم نوشته شده بود. با تردید بازش کردم که با دیدن چند برگه‌ی رسمی، کپی شناسنامه، قراردادها و اسناد مختلف با استزس لب‌هام رو تر کردم. اما هر صفحه‌ای که ورق می‌زدم، اخم‌هام بیشتر توی هم می‌رفت.

- اینا... اینا دیگه چیه؟!

قلبم دوباره به تپش افتاد. انگار این مدارک فقط چند تا برگه‌ی معمولی نبودن... حس می‌کردم پشت تک‌تک اون‌ها یه راز بزرگ پنهون شده؛ رازی که دلیل وجود این اتاق مخفی و این همه پنهان‌کاری رو توضیح می‌داد. یکی‌یکی برگه‌ها رو ورق زدم. قرارداد... اسناد ملکی...

رسیدهای بانکی... نامه‌های رسمی... هیچی ازشون سر درنمی‌آوردم. هر صفحه رو که ورق می‌زدم، بیشتر مطمئن می‌شدم این مدارک فقط برای مخفی کردن پول یا املاک نیست. انگار پشت همه‌شون یه راز خوابیده بود. خواستم پوشه رو ببندم که آخرین برگه توجهم رو جلب کرد.

کاغذش با بقیه فرق داشت. بالاش لوگوی یه آزمایشگاه معتبر چاپ شده بود. اخم کردم و آروم زیر لب گفتم:

- آزمایش...؟

برگه رو کامل بیرون کشیدم. چشمم روی عنوانش ثابت موند. آزمایش DNA (تعیین نسبت ژنتیکی). با دیدن این صحنه قلبم یه لحظه از تپش افتاد. نفسم رو حبس کردم و خط‌های پایین رو یکی‌یکی خوندم. اسم اول...

تکین‌خان... اسم دوم... آرتام... با خوندن خط‌های برگه با ناباوری پلک زدم.

- یعنی چی...؟

نگاهم با عجله روی نتیجه‌ی آزمایش دوید. چند ثانیه طول کشید تا معنی جمله رو بفهمم. اما وقتی فهمیدم... احساس کردم زمین زیر پام خالی شد. با دست‌های لرزون دوباره همون خط رو خوندم.

«بر اساس بررسی نشانگرهای ژنتیکی، احتمال وجود رابطه‌ی پدر و فرزندی بین افراد مورد آزمایش رد می‌شود.»

پایین برگه با حروف درشت نوشته شده بود:

عدم تطابق ژنتیکی: ۹۹/۹۹٪

  

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگه از بین لای انگشت‌هام سر خورد و روی زمین افتاد.

- نه...

با این حرف نفسم برای یه لحظه بالا نیومد.

- یعنی... یعنی تکین‌خان... پدر آرتام نیست...؟

چشم‌هام از شدت شوک گرد شده بود. انگار توی یه چشم به هم زدن، تموم چیزهایی که تا امروز درباره‌ی این خانواده می‌دونستم، جلوی چشمم فرو ریخت. با دست‌های لرزون خم شدم، برگه رو از روی زمین برداشتم و دوباره به اسم‌ها خیره شدم. شاید اشتباه می‌دیدم...

شاید این آزمایش اصلاً مربوط به یه نفر دیگه بود...

اما نه... اسم‌ها واضح و بی‌رحم جلوی چشمم ایستاده بودن. تکین‌خان... آرتام... با خوندن دوباره‌ی برگه، ضربان قلبم اون‌قدر شدید شده بود که صداش توی گوشم می‌پیچید.

- پس... اگه تکین‌خان پدر آرتام نیست.

آروم سرم رو بالا آوردم و به تاریکی اتاق خیره شدم و آروم گفتم:

- پس پدر واقعی آرتام کیه؟

با این حرف سرمای عجیبی زیر پوستم دوید. دست‌هام از شدت لرزش یخ کرده بود. چند بار پشت سر هم نتیجه‌ی آزمایش رو خوندم. نه... اشتباه نمی‌کردم. همون جمله...

همون اسم‌ها... برگه رو محکم روی سینه‌م فشار دادم و چند قدم عقب رفتم که بی‌اختیار سرم گیج رفت.

- یعنی... یعنی آرتام پسر تکین‌خان نیست...؟

صدای خودم هم برام غریبه شده بود. هزار تا فکر مثل طوفان توی سرم چرخید.

«یعنی... مادر آرتام به تکین‌خان خیانت کرده؟»

با ناباوری این فکر سرم رو تکون دادم و در ادامه آروم با خودم گفتم:

- یا... نکنه اصلاً یه ماجرای وحشتناک‌تر پشت این قضیه پنهونه؟

با این فکر نفسم بند اومده بود. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم:

- خدایا...

چشم‌هام رو بستم، اما تصویر اون برگه از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت. نه... اگه تکین‌خان از این موضوع خبر داشت... اگه می‌دونست آرتام پسر خودش نیست...

محال بود سال‌ها سکوت کنه و بچه‌ی مرد دیگه‌ای رو بدون هیچ واکنشی بزرگ کنه. مگه می‌شد آخه...؟

پس... یعنی از همه‌چی بی‌خبر بوده؟ همین فکر، ترس عجیبی به جونم انداخت. اگه یه روز حقیقت رو می‌فهمید... اگه این راز فاش می‌شد... چه بلایی سر این خانواده می‌اومد؟ قلبم چنان به قفسه‌ی سینه‌م می‌کوبید که انگار هر لحظه ممکن بود از جا کنده بشه. بی‌اراده نگاهم بین برگه‌ها می‌چرخید. حس می‌کردم این فقط نوک کوه یخه... این آزمایش جواب یه سؤال رو داده بود...

اما ده‌ها سؤال وحشتناک‌تر ساخته بود.

- نه... یه چیزی این وسط درست نیست...

با دست‌های لرزون دوباره داخل گاوصندوق رو گشتم.

دیگه مطمئن بودم... حتماً یه مدرک دیگه هم وجود داشت؛ مدرکی که توضیح بده چرا این آزمایش سال‌ها توی یه اتاق مخفی پنهون شده... و مهم‌تر از اون، چرا آرتام اجازه نداده هیچ‌کس از وجودش باخبر بشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستم رو محکم دور برگه حلقه زدم و نفس‌نفس‌زنان از کنار گاوصندوق فاصله گرفتم. دیگه نباید یه ثانیه هم اون‌جا می‌موندم. فقط باید از اون اتاق لعنتی بیرون می‌رفتم... با قدم‌های لرزون خودم رو به در رسوندم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم و آروم چرخوندم.

تق... در با یه صدای خفه‌ باز شد. همین که پام رو بیرون گذاشتم، خشکم زد. نفسم توی سینه‌م‌ حبس شد چون آرتام درست روبه‌روم ایستاده بود. سرش کمی پایین بود و یه دستش رو روی شقیقه‌ش فشار می‌داد؛ انگار سردرد وحشتناکی گرفته بود. چند تار مو روی پیشونیش ریخته بود و نفس‌های عمیقش سکوت راهرو رو سنگین‌تر می‌کرد. انگار حضورم رو حس کرده بود چون آروم سرش رو بالا آورد... نگاه یخ‌زده‌ش رو مستقیم توی چشم‌هام قفل کرد که ناگهان قلبم فرو ریخت و بی‌اختیار یه قدم عقب رفتم.

ـ آ... آرتام...

قبل از اینکه حتی بتونم چیزی بگم، صدای تقِ کفش پاشنه‌بلند توی راهرو پیچید.

سرم رو به سمت صدای کفش‌ها چرخوندم که در کمال ناباوری لیلا از پشت سر آرتام بیرون اومد. به همراه لبخند کج و ترسناکی که روی لب‌هاش نشسته بود؛ همون لبخند زهرآگینی که تن آدم رو می‌لرزوند. خیلی نرم نگاهش روی برگه‌ی مچاله‌شده‌ی توی دستم افتاد... بعد آروم چشم‌هاش رو به آرتام دوخت و گفت:

ـ گفتم که... یه روز فضولیش کار دستش می‌ده.

با این جمله بی‌اراده اشک توی چشم‌هام جمع شد و برگه رو پشت کمرم پنهون کردم و با صدایی لرزون گفتم:

ـ من... من فقط...

آرتام با نگاه پر از حرص و خشمی یه قدم جلو اومد. اون‌قدر نزدیک که نفس‌های سنگینش به صورتم می‌خورد و نگاهش روی دستم ثابت موند... روی همون برگه‌ای که سعی می‌کردم قایمش کنم. بعد با صدایی آروم... اما ترسناک، گفت:

ـ زیادی دونستن...

بعد از این حرف کمی مکث کرد و در ادامه گفت:

ـ اصلاً خوب نیست...

با گفتن این جمله نفسم بند اومد. اما آرتام لبخند خیلی کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر فریادی وحشت داشت. بعد خیلی آروم، طوری که مو به تنم سیخ شد، زمزمه کرد:

ـ و زنده موندنت هم... دیگه جایز نیست.

با شنیدن این حرف تموم بدنم یخ کرد و برگه‌ها آروم از بین انگشت‌هام سر خوردن... و روی زمین افتادن. آرتام با دیدن ترسم حتی پلک هم نزد. فقط با همون نگاه یخ‌زده و بی‌احساسش بهم خیره مونده بود. اما من نفسم به شماره افتاده بود و دیگه راه فراری نمی‌دیدم.

با ترس یه قدم عقب رفتم... اما همون لحظه لیلا با سرعت به سمتم اومد و گفت:

ـ دیگه دیر شده، دلربا...

قبل از اینکه فرصت واکنشی داشته باشم، دستش بالا اومد و یه دستمال سفید رو محکم روی بینی و دهنم فشرد.

ـ مـ... نه...!

با وحشت دست‌هاش رو گرفتم و سعی کردم کنارش بزنم، اما انگار تموم جونم یه‌دفعه خالی شده بود. چند بار تقلا کردم. دست و پام بی‌هدف تکون می‌خورد، اما هر لحظه ضعیف‌تر از قبل می‌شدم. تصویر آرتام روبه‌روم تار شد.

فقط ایستاده بود... بی‌هیچ واکنشی. اما صدای لیلا از دور و مبهم توی گوشم پیچید.

ـ گفتم که... فضولی آخرش همین می‌شه.

اما بدنم کاملا بی‌حس شده بود و پلک‌هام سنگین شده بود. نفس کشیدن برام سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد.

خواستم اسم آرتام رو صدا بزنم... اما حتی صدام هم از گلوم بیرون نیومد و راهرو به طرز عجیبی دور سرم می‌چرخید. پا‌هام دیگه تحمل وزنم رو نداشت. آخرین چیزی که دیدم، نگاه سرد آرتام بود که بدون کوچک‌ترین احساسی بهم خیره شده بود. بعد... همه‌چی... توی تاریکی مطلق فرو رفت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

چند لحظه... یا شاید چند ساعت بعد... نمی‌دونستم چقدر گذشته بود. اولین چیزی که حس کردم، درد وحشتناک سرم بود؛ انگار یکی با پتک به شقیقه‌هام کوبیده بود. ناله‌ی خفه‌ای از گلوم بیرون اومد و سعی کردم پلک‌هام رو باز کنم. همه‌جا تار بود. چند بار پشت سر هم پلک زدم تا بالاخره تصویرها آروم‌آروم واضح شدن. یه لامپ زرد و کم‌نور از سقف آویزون بود و نور لرزونش روی دیوارهای سنگی می‌افتاد. بوی نم و رطوبت نفس کشیدن رو سخت کرده بود. اخمی کردم و خواستم دستم رو روی سرم بذارم که یهو خشکم زد. دستم تکون نمی‌خورد...

با وحشت به پایین نگاه کردم. هر دو دستم با طناب محکم به دسته‌های یه صندلی فلزی بسته شده بود. به خودم با چشم‌های گرد شده نگاهی انداختم و زیر لب با خودم زمزمه کردم و گفتم:

ـ نه...

با هجوم افکار ترسناک ناگهان نفسم برید. با استرس پا‌هام رو تکون دادم که اون‌ها هم بسته بودن. ترس مثل موجی توی تموم بدنم دوید.

ـ خدایا...

چند بار با تموم زورم دست‌هام رو کشیدم، اما طناب فقط بیشتر مچ‌هام رو می‌برید. با دیدن این صحنه ناخودآگاه اشک توی چشم‌هام جمع شد. با لب‌های لرزونی گفتم:

- من کجام...؟!

نگاهم با اضطراب دور اتاق چرخید. یه اتاق بزرگ و سرد...

دیوارهای سنگی... یه درِ آهنی زنگ‌زده و سکوتی که از هر صدایی ترسناک‌تر بود. قلبم از این فضا دیوونه‌وار توی سینه‌م می‌کوبید. همون لحظه همه‌چیز یادم اومد...

برگه‌ی آزمایش... آرتام... لیلا... دستمال سفید... بی‌اختیار نفس توی سینه‌م حبس شد.

ـ نه... نه این غیرممکنه... یعنی آرتام من رو دزدیده؟!

با این فکر با تموم توانم داد زدم:

ـ کمک...! یکی کمکم کنه...!

صدام توی زیرزمین پیچید و دوباره به خودم برگشت.

اما هیچ‌کس جوابم رو نداد. بی‌اراده اشک‌هام روی گونه‌هام سر خورد. برای چندمین بار سعی کردم طناب‌ها رو باز کنم، اما فایده‌ای نداشت. همون لحظه... صدای چرخیدن کلید توی قفل، سکوت زیرزمین رو شکست.

تق... تق... تق... با شنیدن این صدا نفسم توی سینه‌م حبس شد و با چشم‌های پر از ترس نگاهم رو با وحشت روی درِ آهنی قفل شده گذاشتم که در با صدای گوش‌خراشی باز شد. نور راهرو داخل اتاق ریخت و سایه‌ی بلند مردی روی زمین افتاد. سایه چند قدم جلو اومد.

همین که نور روی صورتش افتاد، قلبم از تپش ایستاد و اون سایه کسی نبود جز آرتام... با همون صورت بی‌احساس و نگاه سردش وارد اتاق شد. درِ آهنی رو پشت سرش بست و صدای قفل شدنش مثل پتک توی سرم پیچید. تق... کلید رو آروم توی جیبش گذاشت و چند لحظه فقط نگاهم کرد. انگار از دیدن ترس توی چشم‌هام لذت می‌برد. با دیدن نگاهش بی‌اراده نفس‌هام سنگین شد.

ـ چرا...؟!

صدام اون‌قدر ضعیف بود که خودمم به زور شنیدمش.

ـ چرا این کارو کردی؟

آرتام بدون اینکه جواب بده، چند قدم جلو اومد و درست مقابلم ایستاد. من هم سرم رو بالا گرفتم و با بغض گفتم:

ـ آرتام ولم کن... خواهش می‌کنم... من به کسی چیزی نمی‌گم.

با این حرف چشم‌هاش چند ثانیه روی صورتم موند.

بعد با خونسردی گفت:

ـ اگه قرار بود با خواهش کردن چیزی عوض بشه، الان اینجا نبودی که.

با این حرف اشک از گوشه‌ی چشمم پایین اومد و با صدای لرزونی گفتم:

ـ من فقط... اون برگه رو دیدم...

قبل از اینکه حرفم تموم بشه، اخم عمیقی روی صورتش نشست.

ـ دقیقاً همین اشتباهت بود.

با شنیدن حرفش گلوم خشک شد. اما تموم توانم رو جمع کردم و به زور گفتم:

ـ اون آزمایش... حقیقت داشت... مگه نه؟

آرتام با شنیدن حرفم برای اولین بار سکوت کرد. سکوتی که از هر جوابی ترسناک‌تر بود. با دیدن سکوتش نفسم تندتر شد.

ـ آرتام... تو واقعاً...

هنوز جمله‌م کامل نشده بود که با صدایی محکم گفت:

ـ ادامه‌ش رو نگو.

لحنش اون‌قدر قاطع بود که بی‌اختیار ساکت شدم. آرتام خم شد، برگه‌ی آزمایش مچاله‌شده رو از روی میز کنار دیوار برداشت و چند لحظه بهش خیره موند.

بعد، بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:

ـ بعضی حقیقت‌ها... باید همون‌جایی دفن بشن که پیداشون کردی.

با حرفش بی‌اراده دلم فرو ریخت. اما خودم رو نباختم و با قدرت کاذب گفتم:

ـ تو نمی‌تونی من رو تا آخر عمر اینجا نگه داری که...

آرتام با حرفم لبخند محوی روی لب‌هاش نشست و با لحن مسخره‌‌ای گفت:

ـ مطمئنی؟

با وحشت به چشم‌هاش خیره شدم و گفتم:

- آرش دنبالم می‌گرده... تکین‌خان هم می‌فهمه... همه دنبالم می‌گردن.

آرتام این بار مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد و شونه‌‌ای از روی بی‌خیالی بالا انداخت و گفت:

ـ بذار بگردن.

بعد برگشت، دستش رو روی دستگیره‌ی در گذاشت و قبل از اینکه بیرون بره، فقط یه جمله گفت:

ـ از این لحظه... این زیرزمین، تموم دنیای توئه... و حالا حالا‌ها هم از اینجا نمی‌ری، دخترجون.

آرتام با این حرف به سمت درِ آهنی رفت و در رو باز کرد و از اتاق خارج شد. در رو هم آروم پشت سرش بست‌.

باز صدای چرخیدن قفل دوباره توی اتاق پیچید و من، با قلبی که از ترس دیوونه‌وار توی سینه‌م می‌کوبید، فقط به درِ آهنی خیره موندم... با امیدی که هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد، امیدی که هنوز کاملاً از بین نرفته بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...