شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 29 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد با حرص نگاهم رو از روی آرتام گرفتم و میخواستم به سمت آشپزخونه برم که صدای یکنواخت و بیحس آرتام ناگهان از پشت سرم بلند شد: - برام قهوه بیار. با حرفش بیاراده سرجام ایستادم و آروم به سمتش برگشتم و با چشمهای ریز شده نگاهش کردم. پسره رو ببین! انگار نه انگار چند دقیقه پیش مثل مجسمه از کنارم رد شد و حتی زحمت سلام کردن هم به خودش نداده بود. الان نشسته خیلی پرروپررو دستور هم میده. ناگهان با این حرف به خودم اومدم و زیر لب گفتم: - خب بایدم بده... اون آرتام ستوده بود. من کیم این وسط؟! دلربای فتحی خدمتکار این عمارت. با این فکر لبم رو از حرص گاز گرفتم. چون خیلی دوست داشتم در جواب لحن دستوری آرتام منم با لحن خشک و عصبی مثل خودش بگم: - چلاق که نیستی؟! خودت پاشو قهوهات رو درست کن. اما یه لعنت به شیطون درونم فرستادم و آروم گفتم: - چشم. آرتام درحالیکه توی گوشیش میچرخید. بدون اینکه نگاهش رو از گوشیش بگیره دوباره گفت: - منتظرم. با حرفش دندونهام رو روی هم فشار دادم و توی دلم هزار تا فحش نثارش کردم. بعد نفسم رو با عصبانیت بیرون دادم و زیر لب غر زدم: - کوفت بخوری الهی. با گفتن این حرف میخواستم به سمت آشپزخونه برم که صدای آرش اون هم با انرژی خاصی بلند شد. - سلام به همگی! با حرفش به سمتش برگشتم که با دیدنش قلبم بیاختیار شروع به تند تپیدن کرد. یه پیرهن خوشدوخت تیره پوشیده بود که یه دکمهی بالاش رو باز نگهداشته بود و یقهش درست و حسابی روی فرم افتاده بود. شلوار جذب و خوشاستایلش هم به تنش نشسته بود، جوری که آدم ناخودآگاه هی نگاهش میکرد و بازهم سیر نمیشد. موهاش رو هم مرتب بالا زده بود. نه خیلی رسمی، نه خیلی شلخته… دقیقاً همون مدلی که بیشتر از همیشه بهش میاومد. آرتام که تا اون لحظه مشغول بازی با گوشیش بود، با شنیدن صدای آرش با تعجب سرش رو بالا آورد و با دیدن آرش ناگهان سرجاش خشکش زد. اما آرش از آخرین پله که پایین اومد. با یه نگاه کوتاه، کل سالن رو چک کرد و بعد نگاه جذابش به من افتاد… با نگاهش بیاراده یه حس خجالت سراغم اومد و سریع نگاهم رو ازش دزدیدم... ولی فایده نداشت. چون صورت داغ شدهام همه چیز رو لو میداد که توی دلم چه خبر بود. آرتام که هنوز از دیدن آرش ماتش برده بود، آهسته گوشیش از دستش سر خورد و روی زمین افتاد. بعد با یه حالت متعجبی به آرش خیره شد. انگار خودش هم باورش نمیشد که آرش صحیح و سالم روبهروش ایستاده بود. آرش بیتفاوت، اما با یه اعتمادبهنفس عجیب، دستش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و آروم و بیصدا از کنارم رد شد و به سمت آرتام رفت. آرتام بالاخره به خودش اومد و با لحن شوکهای گفت: - خوبی؟! آرش یه نگاه سرد و کوتاه بهش انداخت و خیلی خونسرد جواب داد: - خوبم... البته شب سختی رو گذروندم اما به لطف گلیخانم الان حالم خیلی خوبه. با این حرف زیر چشمی به آرش نگاه میکردم و داشتم از تعجب میمردم... گلیخانم؟! ایجانم... داشت داستان خیالی میبافید تا من رو از خشم آرتام حفظ کنه... در تعجبم که چقدر این مرد متفاوتتر از برادرش بود. آرتام که هنوز داشت مثل آدم فضولی که چیزی رو کشف کرده، از بالا تا پایین آرش رو نگاه میکرد. گوشیش رو از روی زمین بلند کرد و بعد با یه لبخند کج و دستپاچگی گفت: - نه بابا… مگه چه شبی رو گذرونده بودی؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد آرش خیلی آروم روی مبل روبهروی آرتام نشست و بیحوصله دستی به ساعتش کشید. بعد با همون خونسردی عجیبی که داشت گفت: - چیز خاصی نبود... فقط حالم یکم بههم ریخته بود. ولی الان خداروشکر بهترم. آرتام با این حرف هنوز داشت با شک و چشمهای باریک شده نگاش میکرد. اینقدر خیره و دقیق که انگار میخواست از توی چشمهای آرش بفهمه دیشب دقیقاً چی گذشته... آرتام بعد از دریافت نکردن چیزی از چشمهای مرموز آرش، با لحن خاصی گفت: - عجیبه... آرش با حرف آرتام خیلی آروم ابروش رو بالا داد و گفت: - چی عجیبه؟! آرتام با این حرف چند ثانیه سکوت کرد. بعد با رفتاری که مغز رو به طرز شیکی رنده میزد به مبل تکیه داد و با لحن آرومی گفت: - اینکه بعد اون حال خراب... الان اینقدر سرپا و مرتبی. آرش با حرف آرتام پوزخند خیلی کمرنگی زد و بعد با لحن منظورداری گفت: - ناامیدت کردم؟! با حرفش ناخودآگاه نگاهم بین این دوتا برادر چرخید. فضای سالن به طرز افتضاحی سنگین شده بود. انگار هر دوشون داشتن زیر حرفهای به نظر عادیشون، به همدیگه حسابی زخم میزدن... دوباره نگاه کوتاهی به هردوشون کردم و میخواستم برم برای حضرت آقای آرتام قهوه با طعم زهرمار درست کنم. بیاراده گوشهی چشمم به آرتام افتاد. که با اضطراب پنهونی لبخند مصنوعی زد و خواست چیزی بگه که ناگهان صدای دویدن سریع یکی از نگهبانها از بیرون عمارت بلند شد. چند ثانیه بعد، آقا حسن نفسنفسزنون وارد سالن شد و با اضطراب گفت: - آقا... آقا تکین رسیدن! با حرفش همهچی برای یه لحظه متوقف شد. حتی نفس کشیدن برای من... بلاخره تکینخان بزرگی که از صبح منتظرش بودیم، سر رسید. آرتام و آرش با این حرف فوری از جاشون بلند شدن و با قدمهای بلندی به سمت در خروجی سالن رفتن. دخترها هم با شنیدن اومدن تکین خان... بدوبدو توی سالن اومدند و در کنار در خروجی سالن به صورت خط منظم ایستادیم تا به تکینخان خوشاومدگویی کنیم. از هیجان زیاد نفس عمیقی کشیدم تا آرامشم رو حفظ کنم، اما قلبم دیوونهوار توی سینم میکوبید. دستمالی که توی دستم بود رو از شدت اضطراب مچاله کرده بودم. ناگهان چشمم به پنجرهی بزرگ سالن افتاد. میخواستم برم ببینم اون بیرون چخبر بود اما از خشم گلیخانم میترسیدم چون اون امروز اصلا خوشاخلاق و مهربون نبود. فکر کنم اثرات ترس از آقا تکینخانه... با کنجکاوی منتظر ورود تکینخان به عمارت بودم که صدای بسته شدن درِ ماشینها اومد. بعد چند لحظه گذشت. ناگهان صدای باز شدن درِ اصلی و صدای کشیدهشدنِ لولاهای در سلطنتی بلند شد و اولین کسی که وارد شد... مردی که ردِ سالها تجربه و قدرت روی چهرهاش دیده شد. موهای کمپشت و جوگندمیاش با دقت به عقب شونه کرده بود و سبیل مرتبش به چهرهاش ابهتی خاص میداد. چند خط چروک عمیق روی پیشونی و گوشه چشمهاش نشسته بود، اما نه از سر ضعف؛ بلکه از سالها تجربه... اما حسابی خوشتیپ بود چون کتوشلوار گرونقیمت و خوشدوختش بینیاز از هر توضیحی، ثروت و جایگاهش رو به خوبی نشون میداد. ساعت لوکسی که روی مچ دستش به شدت برق میزد و انگشتر ظریف با سنگ مشکی اما ارزشمندش توجه هر کسی رو جلب میکرد. با این حال، چیزی که بیشتر از همه در نگاه اولم به چشمم اومد، چشمهای تیز و نافذش بود؛ چشمهایی که انگار عادت داشتن آدمها رو در چند ثانیه قضاوت کنن و هیچ جزئیاتی از نگاهش دور نمیموند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) مریم که کنارم ایستاده بود، ناخودآگاه لبش رو گاز گرفت و رنگ صورتش پرید. مشکوک به مریم نگاه کردم. این چش شده بود؟! چرا اینقدر از تکینخان میترسید؟! یع... یعنی تکینخان اینقدر وحشتناکی بود و من خبر نداشتم؟! خب یه پیرمرد شصتسالهاس دیگه هیولا که نیست؟! از دنیای افکار مزخرفم بیرون اومدم و زیر چشمی به تکین خان نگاه کردم. که آرتام با چهرهی که سعی میکرد مشتاق و خوشحال به نظر برسه، جلو رفت و خودش رو توی بغل تکینخان انداخت. - خوشاومدی بابا... نمیدونی توی این مدت چقدر دلتنگ شده بوده. با این حرف پیشونی تکینخان رو بوسید و دوباره بغلش کرد. تکینخان محکم به کمر آرتام ضربهای زد و با لحن بم و مردونهایی خندهی سنگینی کرد و گفت: - ممنون پسرم. ای آرتام خود شیرین... چه فیلم هندی راه برای خودت راه انداختی. با دیدن حرکت آرتام توی دلم پوزخندی بهش زدم که نگاهم سمت آرش رفت. تموم حواسم رو جمع کردم تا واکنش آرش رو ببینم، اما اون مثل همیشه، چهرهاش آروم بود. آرش قدمی به سمت تکینخان برداشت که تکینخان آرتام رو از آغوش خودش بیرون کشید و نگاهی به آرش کرد و گفت: - نمیخوای به پدرت سلام کنی؟! آرش با این حرف ناگهان قدم تندی کرد و خودش رو توی بغل تکینخان انداخت که تکینخان شونهی آرش رو بوسید و گفت: - خیلی دلتنگتون بودم پسرای عزیزم. آرتام با دیدن این صحنه، احساس کردم یه حسادتی درونش بیدار شده بود که با یه چشم بهم زدن اون رو نابود کرد. تا مبادا کسی متوجه بشه و مورد تمسخر قرار بگیره...خب حسودخان اینم پسرشه و از خون و گوشتشه... میخواستی بغل فقط سهم تو باشه؟! با این فکر نفسم رو با حرص بیرون دادم و دوباره بهشون نگاه کردم که دیدم آرش پدرش رو به سمت مبلها هدایت کرد. تکینخان با غرور نگاهی به اطراف انداخت. چشمش روی تابلو فرشِ نفیس و روی خدمتکارهایی که مثل مجسمه ایستاده بودند، چرخید. ناگهان نگاهش روی من ثابت موند. منم احساس سنگینی نگاهش رو حس کردم و خیلی احمقانه سرم رو کمی بالا گرفتم که با تکینخان چشم توی چشم شدم. تکینخان با دیدنم چند ثانیه مکث کرد. اما من قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. چون اون رو به خوبی نمیشناختم و برای یه لحظه ازش ترسیدم. سریع سرم رو پایین انداختم. تکین خان با دیدن حرکتم خیلی سرد سرش رو به سمت دیگری برگرداند. انگار که من وجود نداشتم. این بیتفاوتی، از توجه مستقیمش هم ترسناکتر بود. همگی روی مبلهای سلطنتی نشستند و شروع به صحبت کردن شدن که محدثه با قهوه ازشون پذیرایی کرد. من و مریم که داشتیم ظرفها رو برای ناهار روی میز غذاخوری میچیدیم. ناگهان مریم دستش کمی لرزید و ظرف از دستش روی زمین افتاد. که نگاهِ تندِ تکینخان لحظهای روی او چرخید. همین کافی بود تا رنگِ مریم مثل گچ سفید بشه... با اخم به سمتش رفتم و آروم گفتم: - چت شده تو دختر؟! مریم با لکنت و ترس شروع به جمع کردن ظرف از روی میز شد و گفت: - ه... هیچ. آرتام نگاه کوتاهی بهمون انداخت و سعی کرد فضا رو عوض کنه. با صدای بلندی رو به تکینخان کرد و گفت: - بابا... ناهار آماده است. بفرما سر میز. تکین خان سرش رو تکون داد و بعد با همون قدمهای استوار و آروم، به سمت میز غذاخوری حرکت کرد. پشت سرش آرتام و سپس آرش بلند شد... ویرایش شده 31 مرداد توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد تکینخان با قدمهای آروم و استوار به سمت میز غذاخوری رفت. بدون اینکه چیزی بگه، به صندلی مخصوص خودش در صدر میز نزدیک شد و روی اون نشست. با وقار دستش رو روی دستهی صندلی گذاشت و نگاهی کوتاه اما دقیقی به میز انداخت. میز بزرگ غذاخوری با انواع غذاهای مجلل و رنگارنگ چیده شده بود. ظرفهای نقرهای زیر نور لوستر میدرخشیدند و عطر غذاها در فضای سالن حسابی پیچیده بود. چون هر چیزی رو درست سر جای خودش قرار داده بودیم. همین که تکینخان حرفی نزد یعنی همه چی عالی بود. بازم خدا رو شکر... آرتام بلافاصله در سمت راست تکینخان نشست. لبخند مطمئنی روی لبش داشت و هر از گاهی زیرچشمی به پدرش نگاه میکرد؛ انگار منتظر فرصتی بود تا خودش رو بیشتر به اون نزدیک کنه. اما آرش سمت چپ تکینخان نشسته بود. برخلاف آرتام، ساکت و خونسرد به نظر میرسید. آستین پیرهنش رو کمی بالا زد و بیحرف مشغول مرتب کردن قاشق و چنگالش شد، اما از نگاه دقیقش معلوم بود که حواسش به همهچیز هست. با آنالیز کردن اطرافم خیلی آروم کنار میز ایستادم و سعی کردم مثل لیلا سرم فقط به کار خودم باشه... ظرفِ برنج رو برداشتم و آروم کنار تکینخان ایستادم تا براش غذا بکشم. دستم رو جلو بردم و ملاقه رو داخل ظرف فرو کردم که همون لحظه حس کردم یه چیزی درست نیست. چون نگاه سنگینی رو روی دستم حس کرده بودم. ناخودآگاه چشمم بالا رفت که با دیدن صحنهی روبهروم ناگهان قلبم به تند تپیدن کرد. چون در کمال ناباوری تکینخان رو دیدم که به جای غذا، به دستم خیره شده بود... به مچ ظریفم که از زیر آستین لباس خدمتکاری بیرون مونده بود. با دستپاچگی سریع چشمم رو از تکینخان دزدیدم و سعی کردم وانمود کنم چیزی متوجه نشدم، اما نگاهش هنوز روی دستم بود. اینقدر سنگین داشت به دستم نگاه میکرد که انگار داشت چیزی رو توی ذهنش مرور میکرد. ولی خب چه چیزی رو توی ذهنش مرور میکرد؟! خدا میدونه... نکنه فکرهای شیطانی راجب من داشت؟! نه بابا، تکینخان بزرگ بیاد به یه خدمتکار نگاه کنه؟! توی دلم بیاراده به خودم پوزخند تلخی زدم، چون خوب میدونستم با این فکر داشتم خودم رو گول میزدم. با این فکر بیاراده ملاقه توی دستم کمی لرزید. تکینخان که متوجه لرزش دستم شد. خیلی آروم ابروش بالا رفت و بدون اینکه نگاهش رو از دستم برداره، خیلی آروم گفت: - چند وقته اینجا کار میکنی؟! صدای تکینخان اینقدر بم و سنگین بود که بیاراده گلوم خشک شد. - ح... حدود یک ماه آقا. تکینخان با این حرفم چند ثانیه سکوت کرد. بعد نگاهش از دستم بالا اومد و روی صورتم نشست. برای اولین بار از نزدیک توی چشمهاش نگاه کردم. چشمهایی سرد، نافذ و ترسناکی داشت اما خیلی جالب بودن. چون چشمهاش دقیقا هم رنگ چشمهای آرش بود. اما نمیدونم چرا؟! هر وقت به چشمهای آرش نگاه میکردم ناخوداگاه حس آرامش سراسر وجودم رو میگرفت. اما چشمهای تکینخان زیادی مبهم و خاص بودن... جوری بودن که میتونستن آدم رو وادار کنن هر رازی رو بیچون و چرا اعتراف کنن. - اسم؟! با حرفش آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - ش... شیوا. اسمم رو که گفتم، نگاهش برای لحظهای تغییر کرد. خیلی کوتاه... خیلی نامحسوس... اما من دیدم. اون تغیر توی صورتش رو دیدم. تکینخان با حرفم آروم روی صندلیش تکیه داد و همچنان نگاهم کرد. بعد گوشهی لبش آروم تکون خورد و گفت: - برای یه خدمتکار... دستهای خیلی ظریفی داری شیواخانم. چی گفت؟! دستهای ظریف؟! یعنی منظورش چی بود؟! مگه دست خدمتکارها باید چه شکلی باشه؟! نکنه داشت بهم طعنه میزد؟! قلبم دیوونهوار به سینهام میکوبید. نه... نه دلربا، زیادی فکر نکن. شاید فقط یه حرف معمولی بود. اما هرچی بیشتر به چشمهای سرد تکینخان نگاه میکردم، بیشتر مطمئن میشدم که این مرد هیچ حرفی رو بیدلیل نمیزنه. انگار پشت هر کلمهاش یه معنی پنهونی وجود داشت. با این حرف دستم رو سریع پشت لباسم مخفی کردم. چون احساس میکردم زیر اون نگاه ترسناکش هیچ راه فراری جز قایم کردن دست سفید لعنتیم نداشتم. با اتمام کارمون با بدنی لرزون کنار مریم و لیلا اما کمی با فاصله از میز ایستادم. نگاه ریزی به مریم کردم که دیدم باز رنگش پریده بود و جرئت نمیکرد حتی سرش رو بالا بیاره. من هم سرم رو پایین انداختم و زیر چشمی به آرش نگاه کردم که دیدم آرش اخم ریزی کرده بود و بیصدا پدرش رو نگاه میکرد. اما تکینخان انگار متوجه هیچکدومشون نبود. چون هنوز چشمهاش روی من بود... روی من خاک بر سر بدشانس... خدای من؟! این نگاه لعنتیش روی من چه معنی داشت؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 1 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور تکینخان هنوز هم انگار هیچکدوم از آدمهای دور میز براش مهم نبودن… نگاهش هنوز که هنوز روی من قفل شده بود. بعد ناگهان گوشهی لبش کمی بالا رفت. نه از اون لبخندهای واقعی… بیشتر شبیه یه پوزخند سرد و نصفهنیمه بود. همونجوری که آدم رو هم عصبی میکنه هم نمیفهمی قراره بخنده یا نابودت کنه. اصلا حس خوبی به این نگاه و این لبخند مرموزش نداشتم. خدایا... خودم رو به خودت سپردم. خواهش میکنم حواست به من باشه... چند ثانیه سکوت سنگینی روی میز حاکم شد و من سریع نگاهم رو پایین انداختم که آرتام بهم اشاره کرد که براش سوپ بکشم. من هم با قدمهای آروم دوباره به سمت میز رفتم. سعی کردم با آرامش ساختگی به کشیدن سوپ مشغول بشم، اما حس میکردم هنوز نگاه تکینخان روی منه... دیگه این دفعه جرئت نداشتم دوباره سرم رو بالا بگیرم و باهاش چشم توی چشم بشم. اما در همین لحظه، نگاه کوتاهی به آرش انداختم که دیدم فکش سفت شده بود. اینقدر سفت که رگ کنار شقیقهاش معلوم شده بود و قاشقی که توی دستش بود، برای لحظهای بین انگشتهاش متوقف شد. واضح بود از چیزی خوشش نیومده بود. شاید از نگاه طولانی پدرش به من... شاید از حرفی که تکینخان بهم زده بود... یا شاید از هر دو...اما مثل همیشه خودش رو کنترل کرده بود. بیاراده با دیدن عصبانیتش توی دلم عروسی شد. یعنی من براش مهم بودم که از نگاههای پدرش به من کلافه شده بود؟! با این فکر ناخوداگاه ته دلم برای اخمی که روی ابروهاش مهمون شده بود ضعف رفت... آرش خیلی آروم لیوان آبش رو از روی میز برداشت و جرعهای کمی ازش نوشید. بعد با خونسردی ساختگی به تکینخان نگاه کرد و گفت: ـ بابا... غذاتون سرد میشه. تکینخان با این حرف نگاهش رو به آرومی از من گرفت و به آرش خیره شد و چند ثانیه بدون هیچ حرفی به هم نگاه کردند. سکوتی که برای بقیه عادی بود، اما برای من پر از تنش و ترس بود. دیگه از نگاه کردن بهشون دست کشیدم و کاسه رو که پر از سوپ کرده بودم رو جلوی آرتام گذاشتم درست همون موقع، نگاهم به صورت آرتام افتاد. برخلاف آرش، نه عصبی بود و نه ناراحت، برعکس... در کمال ناباوری گوشهی لبش بالا رفته بود و یه لبخند باریک و مرموز روی صورتش نشسته بود. انگار از چیزی داشت لذت میبرد. چون با هیجان داشت به واکنش آرش رو نگاه میکرد و از دیدن عصبانیت پنهونش حسابی خوشش اومده بود. آرتام قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و با لحنی بیخیال گفت: ـ راست میگه بابا... بهتره زود غذامون رو بخوریم تا بعدا حسابی گپ بزنیم. با تموم کردن کارم دوباره کنار مریم ایستادم. اما خیلی مشکوک داشتم به چهرهی آرتام نگاه میکردم. چون برق شیطنت عجیبی توی چشمهاش بود. انگار دلش میخواست این تنش بیشتر بشه. انگار منتظر بود یکی از کنترل خارج بشه... آرش با این حرف نگاه کوتاه و سردی به برادرش انداخت. نگاهش فقط چند لحظه طول کشید، اما کافی بود تا لبخند آرتام عمیقتر بشه... و من همون لحظه فهمیدم... اینجا فقط من از تکینخان نمیترسیدم. بلکه بین این دو برادر، چیزی وجود داشت که خیلی خطرناکتر از ترس بود و اون هم چیزی جز رقابت و حسادت خطرناکی بینشون پیش نبود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 4 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور فضای سنگین و عجیبی بینشون حاکم بود و این سنگینی داشت اعصاب من رو خطخطی میکرد. چون هم حس استرس داشتم و هم ترس... تکینخان بعد از اتمام غذاش بدون اینکه حرفی بزنه از جاش بلند شد. همزمان آرش هم با پاک کردن دهنش با دستمال مخصوص... از جاش بلند شد و همراه پدرش به سمت اتاق هاشون رفتند که کمی استراحت کنند. آرتام با دیدن این منظره پوزخند کمرنگی زد و اون هم با حرص دهنش رو با دستمال پاک کرد و از جاش بلند شد. چون گفته بود بعد از غذا کمی باهم گپ بزنند اما تکینخان بدون اهمیت دادن به حرفش همراه با آرش از پلهها بالا رفت. جالب اینجا بود وقتی از کنارم رد شد. برای لحظهای کوتاه نگاهش روی من افتاد. فقط برای یه لحظه... اما همین یه لحظه کافی بود تا دوباره قلبم از ترس تندتر بزنه... چون ته نگاهش یه هیولای ترسناکی بود که داشت بهم یه چیزی رو هشدار میداد. با دستپاچگی سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و وانمود کردم مشغول جمع کردن ظرفها هستم. لیلا با دیدن استرسم زیر چشمی نگاهم کرد و دیسهای بزرگ رو برداشت و جلوتر از من به سمت آشپزخونه رفت. آرتام هم وقتی بیمحلی من رو دید سری برای من تکون و با قدمهای سنگینی به سمت پلهها رفت. ای خدا... این سرتکون دادنش هم ترسناک بود. چون خوب میدونستم معنی این حرکتش چی بوده... یعنی برات دارم. نفسم رو با درموندگی بیرون دادم و زیر لب زمزمه کردم و گفتم: - خدا آخر عاقبت من رو با این خانواده بهخیر کنه. وقتی آخرین ظرف رو هم جمع کردم، احساس کردم دیگه رمقی برای ایستادن ندارم. خستگی، استرس و تموم اتفاقات امروز حسابی روی شونههام سنگینی میکرد. آروم ظرفها رو روی سینک ظرفشویی گذاشتم و یه خسته نباشید به محدثه و مریم، گلیخانم گفتم و با خستگی از آشپزخونه بیرون اومدم و وارد راهروی باریک عمارت شدم. فقط میخواستم به اتاقم برم، در رو ببندم و چند دقیقهای از نگاههای ترسناک این خانواده فرار کنم. اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که ناگهان سرجام متوقف شدم. چند متر اونطرفتر... کنار یکی از تابلوهای بزرگ و قدیمی راهرو... لیلا ایستاده بود. وا... اینکهچند لحظه پیش با من داشت ظرفها رو جمع میکرد. اینجا چیکار داشت؟! اول فکر کردم داره گردگیری میکنه یا چیزی رو مرتب میکنه. اما وقتی دقیقتر نگاهش کردم، فهمیدم رفتار عجیبی داره. لیلا با اضطراب مدام به دو طرف راهرو نگاه میکرد. بعد خیلی سریع دستش رو پشت قاب تابلوی کنار اتاق مریم برد و چیزی رو ازش بیرون کشید. چیزی کوچک... تقریباً شبیه یه کلید نقرهایی کوچیک... با دیدن این صحنه قلبم ناخودآگاه تند زد. لیلا اینقدر غرق کارش بود که هنوز متوجه حضور من نشده بود. اون کلید چی بود که پشت تابلو قایمش کرده بود؟! ناگهان جرقهی توی سرم زده شد. نکنه کلید اتاق مخفی آرتام باشه؟! یعنی پشت این تابلو قایمش کرده بود؟! ای دخترهی مرموز... واقعا آدم باید ازت بترسه. خوب شیطون درونت رو پشت صورت مظلومت قایم کرده بودی. با این فکر ابرویی بالا پروندم و به سمت رفتم که لیلا همزمان با تموم کردن کارش به سمت من برگشت که با دیدن من رنگ صورتش در کسری از ثانیه پرید. انگار وسط انجام کاری ممنوعه گیر افتاده باشه. بیاراده دستش رو فوراً مشت کرد تا من نبینم... با دست بهش اشاره کردم و گفتم: - اینجا چیکار میکنی؟! لحنم بهقدری جدی شده بود که اون برای یه لحظه از من ترسید و با بدنی لرزون پشتش رو به سمت تابلو کرد و با حرکت اون یکی دستش بهم فهموند که تابلو کج شده بود و من درستش کردم. با چشمهای باریک شده نگاهش کردم و سریع لبخند نمایشی بهش زدم و سرم رو آروم براش تکون دادم و دستم رو به علامت کارت عالیه نشونش دادم. نباید بهم شک میکرد که من از چیزی بوی برده باشم. چون لیلا چشم و گوش آرتام بود. لیلا با دیدن حرکت دستم نفس راحتی کشید و لبخند هولهولکی بهم زد و زودی از کنارم رد شد و رفت... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 6 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور با دیدنش قلبم هنوز تند میزد و نگاهم ناخودآگاه به سمت تابلو برگشت. دیگه نمیتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم. انگار یه چیزی ته ذهنم هی فشار میآورد که باید بفهمم پشت اون در بسته چی قایم شده. تصمیمم رو همون لحظه گرفتم؛ باید وارد اون اتاق مخفی آرتام میشدم. هرچقدر هم خطرناک به نظر میرسید، دیگه عقبنشینی برام معنی نداشت. جالبتر از همه اینکه این بار انگار شانس باهام یار بود… چون جای کلیدها رو دیده بودم. همون لحظه فهمیدم کارم برای ورود به اون اتاق لعنتی خیلی راحتتر از چیزی شده که فکر میکردم. چند ثانیه همونجا خشکم زده بود. بعد آروم نفس کشیدم و سعی کردم خودم رو جمعوجور کنم. نباید لو میرفتم که چیزی دیدم. مخصوصاً جلوی لیلا… و حتی جلوی دخترهای که معلوم نبودند طرف کی هستن. با این فکر آروم به سمت اتاقم راه افتادم، ولی ذهنم اصلا ولکن این ماجرا نبود. اون کلید… اون حرکت سریعش… اون نگاه ترسیدهش… همهش مثل تیکههای پازل افتاده بود توی سرم ولی تصویر کامل نمیشد. با ذهنی مشغول جلوی در اتاقم رسیدم. دستم به سمت دستگیرهی در رفت، اما قبل از اینکه بازش کنم، یه صدای آروم از پشت سرم اومد: - چیه تو فکری؟! با شنیدن این حرف ناگهان سرجام یخ کردم و آروم به سمت صدا برگشتم. با دیدن گلیخانم ابروی از روی تعجب بالا دادم. گلیخانم با چشمهای باریک نگاهم میکرد. ولی این بار یه چیزی توی نگاهش فرق داشت… انگار دقیقتر از همیشه داشت من رو میخوند. با ترس آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم عادی باشم: - نه یکم خستم... الان هم داشتم میرفتم اتاقم. گلیخانم با حرفم ابروش رو خیلی کم بالا داد و بعد یه لبخند نصفهنیمهی بهم زد، از اون لبخندهایی که آدم نمیفهمه شوخیه یا تهدید... - اینروزها زیادی زود خسته میشی شیواخانم! با این حرف قلبم دوباره پایین ریخت. انگار دقیقاً فهمیده بود من توی چه حالیم... دستم رو محکم بهم قفل کردم و با صدای لرزون به دروغ گفتم: - نه چون عادت ماهیانه هستم یکم بهم ریختم همین. گلیخانم با حرفم چند ثانیه سکوت کرد. از اون سکوت لعنتی که آدم رو از داخل میخورد. بعد با نگاه مشکوکی یه قدم به سمتم اومد و گفت: - این خستگی از امروز نیست… از چند وقته. با حرفش بیاراده گلوم خشک شد. نگاهم رو با استرس پایین انداختم که چشم توی چشمش نشم و آروم گفتم: - چیز خاصی نیست گلیخانم. گلیخانم با حرفم لبهاش رو آروم تر کرد و قبل از اینکه ادامه بده، صدای پلهها اومد. تکینخان یا آرش بودن، معلوم نبود. اما گلیخانم یه لحظه سرش رو به سمت صدا چرخوند… بعد دوباره به سمت من برگشت و با لحن جدی گفت: - این خونه بیشتر از چیزی که فکر میکنی راز داره… ولی کنجکاوی بعضیها، زودتر از همه کار دستشون میده. بعد بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، از کنارم رد شد. بیاراده با حرفش شونههام سنگین شدند. سریع در اتاقم رو باز کردم و داخل رفتم… اما حتی وقتی در رو بستم، حس نگاهش هنوز روی پوستم بود. با درموندگی روی تخت نشستم و سرم رو با دوتا دست گرفتم.. نمیدونم چرا؟! ولی مغزم ساکت نمیشد. اون کلید… لیلا… و حرف گلیخانم… یه چیزی این وسط درست نیست و بدترش این بود که حس میکردم من، دقیقاً وسطش گیر افتادم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 7 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 شهریور *** صبح روز بعد، نور کمرنگ آفتاب از پنجرههای بزرگ عمارت داخل میریخت و فضای داخل رو حسابی روشن کرده بود. برخلاف دیشب که ذهنم پر از فکر و استرس بود، صبح رو با صدای رفتوآمد خدمتکارها شروع کردم. وقتی پایین رفتم، تقریباً همه توی آشپزخونه بودن. لیلا روی صندلی نشسته بود و بیحوصله داشت با قاشق داخل فنجونش رو هم میزد. مریم و محدثه هم مشغول خوردن صبحونه بودن و صدای حرف زدنشون حسابی فضای آشپزخونه رو پر کرده بود. سلام آرومی بهشون کردم و میخواستم روی صندلی روبهروی لیلا بشینم که نگاهم ناخودآگاه از پنجره بزرگ کنار میز به سمت باغ کشیده شد. آرش توی باغ مشغول ورزش کردن بود. یه تیشرت ورزشی مشکی تنش بود و با تمرکز بین مسیر سنگفرششدهی باغ میدوید. تیشرت جذبش روی تنش خیلی قشنگ نشسته بود و عضلات بازو و سرشونههاش رو بیشتر نشون میداد. موهاش از عرق خیس شده بود و چند تار مو به طرز نازی روی پیشونیش ریخته بود. قطرههای عرق از کنار صورتش پایین میاومدن و معلوم بود حسابی تمرین کرده. با هر قدمی که برمیداشت، عضلات پاها و ساعدش زیر پوستش مشخص میشدن و نفسهای عمیقش نشون میداد حسابی روی دویدنش تمرکز کرده بود. چون هر چند ثانیه یه بار هم میایستاد و حرکات کششی انجام میداد. محدثه با دیدنم با خنده شیطونی رد نگاهم رو دنبال کرد و گفت: - نمیشه این بشر ورزش نکنه؟! آخه با هر بار ورزش کردنش دل ما رو بیاراده آب میکنه.. مریم با حرف محدثه لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت: - آره والله، ولی خب آقا آرش دیگه... اگه یه روز ورزش نکنه فکر کنم مریض میشه. با این حرف چپچپ اما به طور نامحسوس نگاهشون کردم که محدثه گفت: - اون که همیشه برای ورزش به باشگاه میرفتش. امروز چه عجب توی عمارت ورزش میکنه؟! مریم با حرفش شونهی بالا انداخت و گفت: - عشقیه دیگه... دلش میخواد اینجا ورزش میکنه. نخواد هم نمیکنه. محدثه با حرف مریم آهی کشید و گفت: - دنیای پولدارهاس دیگه... لامصب چه خوب هم ورزش میکنه. مریم مشتی به بازوش زد و گفت: - من موندم تو بیشتر حواست به ورزششه یا خودِ ورزشکاره! محدثه با این حرف با لحن کشش و بامزهی گفت: - هر دو. با این حرف هر دو زیر خنده زدنده که من با کلافگی لبهام رو تر کردم و رو به محدثه کردم و گفتم: - صبحونه براشون آماده کنیم؟! مریم با حرفم نگاهی بهم انداخت و درحالیکه گوجهها رو میشستت گفت: - تکینخان و آقا آرتام صبحونه رو بیرون میخورن... فقط آقا آرش بعد از ورزشش باید براش صبحونه ببریم. با شنیدن اسم آرتام ناخودآگاه ذهنم دوباره سمت اون کلید و اتاق مخفی رفت. انگار حتی وقتی خودش اینجا نبود هم نمیتونستم از فکرش بیرون بیام. با این فکر تیکه نونی از روی میز برداشتم و توی دهنم گذاشتم که یهو جرقهی توی ذهنم خورد. با این فکر سریع از جام بلند شدم. یه سینی از کابینت برداشتم و چند حوله تمیز داخلش گذاشتم. بعد یه بطری آب خنک از یخچال برداشتم و کنار حوله قرار دادم. گلیخانم ناگهان وارد آشپزخونه شد و با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت: - کجا میری؟! با حرفش لبخندی نمایشی زدم و گفت: - برای آقا آرش میبرم. شاید بعد از ورزششون حوله و آب بخواد. بعد بدون اینکه منتظر حرف دیگهای از جانب گلیخانم بمونم. سریع از آشپزخونه خارج شدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 9 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور (ویرایش شده) هوای خنک صبح خیلی دلبرانه روی صورتم نشست و عطر گلهای باغ همهجا حسابی پیچیده بود. سینی رو محکم توی دستم گرفتم و از پلههای سنگی پایین رفتم. آرش اون طرف باغ بین مسیرهای سنگفرششده میدوید. با هر قدمی که برمیداشت، تیشرت مشکی خیس از عرقش به تنش میچسبید و موهای نمدارش روی پیشونیش میریخت. چند لحظه مردد ایستادم اما بعد به سمتش راه افتادم. صدای کفشهام روی سنگفرش باعث شد سرش رو کمی بچرخونه. هنوز در حال دویدن بود که متوجه حضورم شد. نگاه کوتاهی بهم انداخت اما چیزی نگفت و به دویدنش ادامه داد. وقتی به چند قدمیاش رسیدم، آرش کمکم سرعتش رو کم کرد. نفسهای عمیقش توی سکوت باغ شنیده میشد. دستهاش رو روی کمرش گذاشت و درحالیکه نفسنفس میزد، مستقیم سمتم اومد. چند تار موی خیس روی پیشونیش افتاده بود و قطرههای عرق از کنار شقیقههاش پایین میاومد. همین که مقابلم ایستاد، نگاهی به سینی توی دستم انداخت و بعد ابرویی بالا انداخت و گفت: - صبح بخیر. با حرفش لبخندی زدم و آروم در جوابش گفتم: - صبح شما هم بخیر. با حرفم بیاراده نگاهش روی سینی توی دستم نشست و با کنجکاوی گفت: - اینها چیه؟! درحالیکه لبخندم رو روی صورتم حفظ میکردم. سینی رو کمی بالا آوردم و گفتم: - آب و حوله... گفتم شاید بعد از ورزش لازم داشته باشین. با این حرف چند لحظه نگاهم کرد. بعد با یه لبخند کمرنگ جلوم اومد و حوله رو برداشت. - ممنون. آرش با دستهای قویش حوله رو روی صورتش کشید و موهای خیسش رو عقب داد. چند قطره عرق از کنار شقیقهاش پایین اومد که سریع پاکشون کرد. بعد با نگاه معنیداری به سینی توی دستم خیره شد. - چه جالب... نمیدونستم بعد از ورزش، سرویس اختصاصی هم دارم. با حرفش بیاراده چشمهام گرد شدن. - سرویس اختصاصی؟! با حرفم آرش لبخندش پررنگتر شد و گفت: - آره. چون تا جایی که یادمه هیچوقت ندیدم برای بقیه حوله و آب ببری. با حرفش لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم خونسرد باشم. - خب... بقیه وسط باغ نمیدوئن که از تشنگی غش کنن. آرش با حرفم ناگهان بلند خندید و گفت: - یعنی انقدر بد به نظر میرسیدم؟! با حرفش چشمهام رو با ناز چرخوندم و گفتم: - یکم. آرش با حرفش با همون لبخند بزرگ روی لبهاش گفت: - فقط یکم؟! با حرفش سرم رو تکون دادم که آرش با لحن کنایه آمیزی بطری آب رو باز کرد و گفت: - پس خیلی ممنون که نجاتم دادی دلربا خانم. با حرفش من هم پرور در جوابش گفتم: - خواهش میکنم. با این حرف یه لحظه سکوت سنگینی بینمون افتاد. نسیم ملایمی بین شاخههای درختها میپیچید و صدای پرندهها از دور شنیده میشد. ویرایش شده 10 شهریور توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 9 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور (ویرایش شده) آرش بعد از اینکه قلپی از آب خورد. خیلی آروم بطری آب رو پایین آورد و با نگاهی مشکوکی گفت: - ولی یه چیزی... با حرفش سوالی نگاهش کردم و گفتم: - چی؟! آرش با بطری به دست به سمت من اشاره کرد و گفت: - حس میکنم دلیل اصلی اومدنت فقط آب و حوله نبوده. با این حرف قلبم یه ضرب جا افتاد. منظورش از این حرف چی بود؟! - یعنی چی؟! آرش با این حرف کمی نزدیکم شد و با انگشت اشارهاش به بینیام آروم ضربهی زد و گفت: - من بودم... درسته؟! با حرفش مات و مبهوت نگاهش کردم. از نظر خودم که حدسش درست از آب در اومده بود؛ اما اگه به روش میآوردم، این پسر تا آخر عمرش دست از سرم برنمیداشت و سوارم میشد. برای همین با اخم ساختگی نگاهش کردم و گفتم: - چه اعتماد به نفسی! آرش با حرفم ناخوداگاه گوشه لبش بالا رفت و بطری آب رو توی دستش چرخوند و گفت: - اعتماد به نفس نیست... تجربهست. با حرفش پوزخندی زدم و گفتم: - واقعاً؟! آرش با این حرف دستی لای موهای خیسش کرد و گفت: - آره. مثلاً الان مطمئنم که داری سعی میکنی خونسرد به نظر برسی. با این حرف بیاراده چشمهام رو ریز کردم. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - مطمئنی اشتباه نمیکنی؟! آرش یه قدم نزدیکترم شد و با لبخند شیطونی نگاهم کرد و گفت: - نه... چون هر وقت عصبی میشی، ابروت خیلی بانمک این شکلی بالا میره. با این حرف ناخودآگاه دستم رو به صورتم کشیدم. همین باعث شد خندهاش بلندتر بشه. - دیدی؟! گفتم که شناخت آدمها تخصصمه. جللالخالق... این داشت من رو کله صبحی مسخره میکرد؟! چه خوب هم حرکات من رو حفظ کرده بود مرتیکهی تیز... با این حرف دندونهام رو روی هم فشار دادم و غریدم: - نه آقا آرش... کاملا در اشتباهید. چون فضولی تخصص اصلیتونه. آرش با این حرف دوباره حوله رو به صورتش کشید و با لحن پر از خندهی گفت: - نه دخترجون... لطفا اسم قشنگتری براش انتخاب کن. - مثلا چی؟! آرش با همون خندهی توی صورتش گفت: - دقت بالا! با این حرف با حرص نگاهش کردم که بیاراده آرش نگاهش مستقیم توی چشمهام نشست. برای چند ثانیه هیچکدوممون حرفی نزدیم. من هم کمکم آروم شدم و محو چشمهای نافذش شدم. اما آرش نگاه خیرهی من رو که دید. برای اینکه خودش فضا رو عوض کرد باشه... آروم گفت: - حالا که اینجایی، میشه یه سؤال ازت بپرسم؟! با حرفش سرم رو آروم تکون دادم و گفتم: - بپرس. آرش با حرفم نگاه جذابی بهم انداخت و گفت: - وقتی داشتی از پنجره نگام میکردی، داشتی ورزشم رو میدیدی یا منتظر بودی زمین بخورم؟! با این حرف برای یه لحظه خشکم زد و با تتهپته گفتم: - من... من اصلاً نگاهت نمیکردم! آرش با حرفم خندهی کوتاهی کرد و گفت: - آره، معلومه. با حرفش سینی رو محکم توی دستهام جا به جا کردم و گفتم: - آقا آرش باور کنید. آرش بدون اهمیت دادن به انکار کردنم خیلی مردونه بهم چشمکی زد و گفت: ـ پیشنهاد میکنم که دفعهی بعد مخفیانهتر نگاهم کنی. قبل از اینکه فرصتی برای جواب دادن پیدا کنم، با خنده از کنارم رد شد و دوباره به سمت مسیر دویدن رفت؛ درحالیکه من همونجا ایستاده بودم. از شدت حرص و خجالت دلم میخواست بطری آبی که ازش خورده بود رو مستقیم به سمتش پرت کنم... ویرایش شده 10 شهریور توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 9 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور (ویرایش شده) با حرص نفس عمیقی کشیدم و سینی رو محکمتر توی دستم گرفتم. مرتیکهی پررو! هم چشمک میزنه، هم متلک بهم میندازه... بعدش هم خیلی خونسرد به ورزش کردنش ادامه داد؛ انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشت من رو سر کار میذاشت. با حرص نفسم رو بیرون دادم و بدون اینکه حتی یه بار دیگه پشت سرم رو نگاه کنم، راه عمارت رو در پیش گرفتم. هرچی بیشتر به حرفهاش فکر میکردم، بیشتر حرصم میگرفت. « پیشنهاد میکنم دفعهی بعد مخفیانهتر نگاهم کنی!» خدایا... یکی این اعتماد به نفسش رو جمع کنه! چقدر به خودش میبالید این بشر... با اخم وارد آشپزخونه شدم و سینی رو روی کابینت محکم گذاشتم. هنوز دو قدم برنداشته بودم که مریم با لبخند مرموزی نگاهم کرد و گفت: - اِ... برگشتی؟! با حرفش نگاه سردی بهش انداختم و با جدیت گفتم: - خب آره که برگشتم! مریم نگاه معنیداری به صورتم انداخت و گفت: - عجیبه... . با حرفش ابرویی از تعجب بالا پروندم و گفتم: - چیش عجیبه دقیقا؟! محدثه قبل از اینکه مریم چیزی بگه، پقی زیر خنده زد و گفت: - ما فکر کردیم دیگه به آشپزخونه برنمیگردی! با این حرف با اخم نگاشون کردم و گفتم: - منظورتون چیه؟! مریم خیلی مظلوم شونهای بالا انداخت و گفت: - هیچی... فقط فکر کردیم آقا آرش بعد از آب و حوله، شاید درخواست چای، قهوه، آبمیوه و یه صبحونهی کامل هم داشته باشن. محدثه خندهاش گرفت و در ادامهی حرف مریم با لحن مسخرهی گفت: - یا مثلاً ازت درخواست کنه بالا سرش وایسی و بادش بزنی. گلی خانم با این حرف اخمی کرد و با تشر رو به محدثه کرد و گفت: - محدثه! اما محدثه و مریم هر دو با صدای بلند خندیدن. با حرص دست به سینه شدم و گفتم: - شما دوتا زیادی بیکارین. مریم با خنده جلو اومد و با شیطنت چشمهاش رو ریز کرد و گفت: - باشه ما بیکاریم... ولی اول بهمون بگو چرا لپات اینقدر قرمز شده؟! ناخودآگاه دستم روی صورتم نشست. واقعا لپام قرمزه شده بودن؟! برای اینکه جلوشون ضایع بازی در نیارم. خیلی بیخیال گفتم: - گرممه! مریم با حرفم نگاه منظورداری بهم انداخت و گفت: - توی این هوای خنک؟! سرم رو آروم تکون دادم و گفتم: - آره! مریم پوزخند صداداری بهم زد و گفت: - از باغ اومدی یا از سونا؟! این بار محدثه با حرف مریم رسماً از خنده خم شد. منم که دیدم هرچی توضیح بدم بدتر میشه، یه سیب از روی میز برداشتم و سمتش پرت کردم. محدثه با جیغ کوتاهی سیب رو گرفت و گفت: - اوه اوه... پس اوضاع از چیزی که فکر میکردیم جدیتره! مریم هم با خنده سر تکون داد و گفت: - معلومه آقا آرش اون بیرون فقط ورزش نکرده... یه نفر رو هم حسابی عصبی کرده! با این حرف دندونهام رو روی هم فشار دادم و زیر لب غریدم: - یه کلمهی دیگه بگین، بخدا هر دوتون رو زندهزنده خفه میکنم. همین باعث شد هر دو دوباره از خنده منفجر بشم و من با کلافگی چشمهام رو بستم. این صبح هنوز تموم نشده بود و من از همین الان خسته شده بودم. ویرایش شده 10 شهریور توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 10 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور با وجود شوخیها و خندههای مریم و محدثه، خیلی زود همه دوباره مشغول کار شدیم. بوی پیاز داغ و ادویه تموم آشپزخونه رو پر کرده بود و هرکسی سرگرم انجام کاری بود. من هم کنار گلی خانم مشغول خرد کردن سبزیها بودم و هر از گاهی حواسم به قابلمههای روی گاز میرفت. مریم سالاد درست میکرد و محدثه هم مدام بین آشپزخونه و انبار رفت و آمد میکرد. کمکم صدای خندهها خوابید و همه غرق کار شدیم. همون موقع صدای باز شدن محکم درِ ورودی عمارت توی فضا پیچید. همه ناخودآگاه سرمون رو بلند کردیم. چند ثانیه بعد، آرتام با قدمهای بلند وارد سالن شد. اما چیزی توی چهرهاش فرق داشت. اخم عمیقی روی صورتش نشسته بود و فکش اونقدر محکم قفل شده بود که رگ کنار گردنش کاملاً مشخص بود. حتی به کسی سلام نکرد چون نگاهش حسابی سرد و خشمگین بود. فقط مستقیم از وسط سالن رد شد و از پلهها بالا رفت. صدای قدمهای سنگینش روی پلهها پیچید و چند لحظه بعد درِ اتاقش با شدت محکمی بسته شد... تق! سکوت عجیبی آشپزخونه رو گرفت. با ترس هم دیگه رو نگاه کردیم که محدثه اولین نفری بود که آروم گفت: - وای... باز چی شده؟! گلی خانم نگران از آشپزخونه بیرون اومد و به سمت پلهها نگاه کرد، گفت: - خدا کنه اتفاق بدی نیفتاده باشه. من هم با کنجکاوی به گلی خانم نگاه کردم و غرق فکر شدم. چون رفتارش اصلاً عادی نبود. در تموم مدتی که اینجا بودم، خوب میدونستم خشم آرتام چه معنی داشت. میتونست با این خشم چه بلاهای ترسناکی سر طرف مقابل بیاره... و الان آرتام دقیقا چی بود؟! بمب ساعتی خطرناک...انگار به زور خودش رو نگه داشته بود که چیزی رو خرد نکنه. مریم با استرس آب دهنش رو قورت داد و زیر لب گفت: - امیدوارم کسی سر راهش قرار نگیره... وگرنه کارش ساختس. من با حرف مریم بیاختیار چشمهام رو باریک کردم و توی فکر فرو رفتم. یه چیزی درست نبود. حسی عجیب ته دلم افتاده بود. حسی که مدام بهم میگفت اتفاقی افتاده و من باید بفهمم چیشده... تا بتونم به آرش کمک کنم و اون رو از حرص و طمع آرتام نجات بدم. بدون اینکه متوجه بشم چیکار میکنم، چاقو رو روی میز گذاشتم که گلی خانم متعجب نگاهم کرد و گفت: - چیشده دخترم؟! با این حرف چند لحظه مردد نگاهش کردم. اما در آخر گفتم: - عام... یه خورده سردرد دارم برم یه قرصی چیزی بخورم. محدثه با حرفم به سمتم برگشت و با نگرانی گفت: - حالت خوبه؟! با این حرف نگاه کوتاهی بهش انداختم و به دروغ گفتم: - قرص بخورم خوب میشم. محدثه با مهربونی به سمتم اومد و بازوم رو گرفت و گفت: - برو من به کارت ادامه میدم. با حرفش لبخندی از تشکر بهش زدم و دستهام رو سریع شستم و از آشپزخونه بیرون زدم. با دقت سالن رو چک کردم دیدم خبری نیست و سریع به سمت پلهها رفتم. هرچی از پلهها بالاتر میرفتم... حس بدی که توی دلم افتاده بود بیشتر میشد. چند قدم جلو رفتم و مقابل اتاق آرتام ایستادم. ناگهان صدای شکستن چیزی از داخل اتاق بلند شد. صدایی تیز و وحشتناک... انگار یک گلدون یا لیوان با تموم قدرت به دیوار کوبیده شده باشه. بیاراده از ترس یه قدم عقب پریدم. دستم رو روی قلبم گذاشتم چون قلبم محکم توی سینه میکوبید. درست چند ثانیه بعد، صدای خفه و خشمگین آرتام از پشت در شنیده شد: - نمیتونم آروم باشم مامان...! با این حرف ناگهان نفسم بند اومد. مامان؟! مگه به دستور تکینخان، آرتام حق ارتباط با مادرش رو ازش نگرفته بود؟! پس چطوری الان داره تلفنی باهاش حرف میزنه؟! آرتام با خشم دستش رو مشت کرد و محکم به پیشونیش کوبید. این اولین باری بود که آرتام رو اینقدر از کنترل خارج شده میدیدم و چقدر برای من وحشتناک بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 14 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 شهریور (ویرایش شده) صدا از پشت در هنوز میاومد. من همونجا خشکم زده بود که آرتام با صدای گرفته و پر از خشمی در ادامهی مکالمه با مادرش گفت: - مامان… میدونی بابا امروز من رو از جلسه بیرون کرد! جلوی همه حسابی تحقیرم کرد. میفهمی این یعنی چی؟! آرتام با این حرف مکث کوتاهی کرد. معلوم نیست مامان جونش در جوابش این حرفش چی تحویلش داد که آرتام کمی آروم گرفت. اما همچنان نفسهاش از حرص و خشم حسابی سنگین بودن، بعد با لحنی که بیشتر شبیه تهدید بود ادامه داد: - ولی تمومه… من این رو تلافی میکنم. کاری میکنم که بابا کل ثروتش رو بدون دادن یه قرون به اون بچه گدا تحویل من بده... بهت قول میدم همهچی رو ازش بگیرم. آرتام با این حرف دستی لای موهاش کشید و گفت: - تو نگران نباش مامان… زود تمومش میکنم، بعدش میام پیشت… قول میدم. با این حرف قلبم توی سینهام داشت دیوونهوار میکوبید. از حرفهای آرتام هم ترس داشتم، هم شوک... یعنی میخواست چیکار کنه؟! نکنه بلای سر آرش بیاره؟! با فکر خودم بیاراده پوزخندی به خودم زدم. آرش من؟! چت شده دلربا؟! به همین زودی دلت رو به آرش ستوده باختی؟! بیاراده با این فکر زیر لب زمزمه کردم: - باختم... بدجور باختم. آرتام که در حال صحبت با مادرش بود. ناگهان نگاهش به سمت در اتاقش برگشت و من چون غرق افکار مزخرفم بودم. بیاراده دست و پام رو گم کردم. قبل از اینکه حتی فرصت کنم برگردم، یه دست قوی اما محکم جلوی دهنم اومد و من رو سریع به عقب کشید. با ترس چشمهام بیاراده گرد شدن. خواستم جیغ بزنم ولی صدام توی گلوم خفه شد. یه بدن پشت سرم من رو محکم به خودش فشرد و همون لحظه یه صدای آشنا خیلی آروم کنار گوشم بلند شد: - ساکت… منم… آرشم. با این حرف قلبم یه لحظه وایستاد… بعد دوباره با شدت برگشت. با شنیدن حرفش سریع به سمتش برگشتم و چشمهام رو ریز کردم. با ترس و ناباوری نگاهش کردم. واقعا آرش بود. آرش با اخم و با اشارهی سرش بهم فهموند که آروم باشم و حرفی نزنم. منم به حرفش عمل کردم و سکوت کردم که اون من رو کمی بیشتر به خودش نزدیک کرد. ناگهان همون لحظه از داخل اتاق، آرتام با عصبانیت تلفن رو قطع کرد و صدای قدمهاش سمت در اومد. آرش به تندی من رو پشت دیوار کناری کشید و هر دومون نفسهامون توی سینههامون حبس شده بود. آرش سریع دستش رو روی دهنم گذاشت، ولی نگاهش جدیتر و جذابتر از همیشه بود. فاصلهی بینمون خیلی کم بود… اینقدر کم که حتی صدای نفسهامون هم قاطی هم میشد. چقدر این نزدیکی برای من دلنشین بود. آرش هنوز حواسش به راهرو و آرتام بود، اما من نمیتونستم اون حس عجیب و دلنشینی که از نزدیکیش گرفته بودم رو نادیده بگیرم. قلبم بیقرار توی سینهم میکوبید و ذهنم حسابی درگیر شده بود. آروم آب دهنم رو قورت دادم، دستهام رو روی دستش گذاشتم و آهسته از روی دهنم کنار زدم و گفتم: - آرش... من یه چیزی شنیدم. ویرایش شده 18 شهریور توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 18 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور (ویرایش شده) آرتام با قدمهای سنگینی از پلهها پایین رفت که آرش با دیدن این صحنه نفس توی سینهاش رو با صدا بیرون داد. اما من با این همه نزدیکی لبهام تر کردم و خواستم دهن باز کنم و موضوع رو براش تعریف کنم که بیاراده حرفم خوردم. انگار خودمم هنوز مطمئن نبودم باید این موضوع رو بهش بگم یا نه... ولی خب رابطهی این دو برادر فقط در ظاهر خوب بود. اما در باطن زیادی خطرناک بود. پس دلم رو به دریا زدم و گفتم: - آرتام… داشت با مادرش تلفنی حرف میزد. با این حرف چشمهای آرش برای یه لحظه ریز شدن و اخمهاش شدیدا توی هم رفت. - مطمئنی؟! با این حرف سرم رو آروم تکون دادم و گفتم: - خودش گفت… مامان نگرانم نباش… بعدشم درباره جلسه و انتقامش صحبت کرد اونم با عصبانیت شدید. آرش یا این حرف چند ثانیه ساکت موند. انگار توی ذهنش داشت تکهها رو کنار هم میچید. بعد از کمی فکر کردن خیلی کوتاه و جدی چشمهاش رو روی هم فشار داد و با حرص گفت: - پس هنوز که هنوزه داره پشت پرده یه کارهای میکنه. با این حرف نگاهش رو توی چشمهام گذاشت که من هم گستاخانه بهش خیره شدم ولی هیچ حرفی نزدم... آرش هم با دیدن سکوتم، فقط بهم نگاه کرد. اما این بار طولانیتر از قبل... من هم آروم نفس عمیقی کشیدم و به تکتک اعضای صورتش خیره شدم. اما نگاه آرش از نظر من فقط نگاه سادهای نبود… انگار پشت این نگاه و سکوتش، هزاران حرف ناگفته پنهون شده بود. برق عجیبی توی چشمهاش میدرخشید؛ نگاه عمیق و گیراش که هر لحظه بیشتر من رو توی خودش غرق میکرد. برای چند ثانیه، صدای اطرافمون محو شد و تنها چیزی که حس میکردم، تپش بیامون قلبم بود. نمیدونستم چرا، اما زیر سنگینی این نگاه نافذش... حسابی داشت نفس من رو میگرفت. نمیدونم چی توی نگاهم خوند که نفسش رو آروم بیرون داد. ناگهان نگاهش از چشمهام پایینتر رفت… یه لحظه نگاه طولانی به لبهام انداخت. بعد دوباره به سمت چشمهام برگشت و همون لحظه، بدون اینکه خودش هم انگار تصمیمی گرفته باشه، خیلی آروم صورتش رو جلو آورد. اینقدر نزدیک شد که دیگه هیچ فاصلهای بینمون حس نمیشد. اما حال من عجیب بود... انگار که مثل مجسمهی بیجون سرجام خشکم زده بود. چون حتی فرصت عقب رفتن رو هم نداشتم. اما آرش درست همون لحظه، انگار وسط حرکت مکث کوتاهی کرد و یهویی این نزدیکی رو شکست. با گرمی وجودش بیاراده تموم وجودم رو سست کرد. اما ته قلبم از این نزدیکی خوشحال بود. توی تموم لحظات زندگیم اینقدر این حس قشنگ رو از نزدیک تجربه نکرده بودم... بیاختیار دستم رو روی سینهی قویش گذاشتم و چشمهام رو آروم بستم. بیاختیار خودم رو به آرامش این لحظه سپردم که ناگهان تصویر چهرهی داوود جلوی چشمهام نمایان شد. چون گرمای حضورش درسته برای من آرامشبخش بود ولی از این طرف هم داشت تموم فکر و ذکرم رو به هم میریخت. درست همون لحظه، انگار صدایی از اعماق ذهنم بلند شد. صدایی که نمیذاشت فراموش کنم آرش چه کسی رو به خاطر برادرم از دست داده بود... و داوود چه بلایی سر دوست دخترش آورده بود. با این فکر بیاراده بغضی توی گلوم نشست و چشمهام پر از اشک شدن... چون تموم وجودم پر از غم شده بود و از ادامه دادن این نزدیکی دست کشیدم. آرش که هیچ همکاری از سمت من دریافت نکرد به آرومی چشمهاش رو باز کرد. با دیدن اشکهام برای چند ثانیه مات موند. انگار اشکهام بدتر از هر ضربهای بهش برخورد کرده باشه. با لبهای لرزون و چشمهای پر از اشکم بهش خیره شدم و گفتم: - من رو ببخش آرش. صدام از شدت بغض میلرزید. اما با قدرت در ادامه گفتم: - نمیدونم چرا؟! هر بار که بهت نزدیک میشم... یه عذاب وجدان سنگینی من رو خفم میکنه. با این حرف چشمهای آرش برای لحظهای بسته شد. فکش منقبض شد و نفس سنگینی بیرون داد و گفت: - دلربا. ویرایش شده 18 شهریور توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 18 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور (ویرایش شده) اسمم رو طوری به زبون آورد که انگار خودش هم داشت با دردش میجنگید. چون با صدای آرومی در ادامه گفت: - لطفا این حرف رو نزن. با حرف آرش اشک دیگهای از گوشه چشمم پایین لغزید. با لبهای لرزونی گفتم: - اگه بخاطر انتقام داری من رو عاشق خودت میکنی و بعد ترکم بکنی... من مشکلی ندارم. حق داری از من متنفر باشی. حتی حق داری دق دلیت رو سر من خالی کنی آرش. با این حرف آرش ناگهان مستقیم توی چشمهام نگاه کرد و با تعجب گفت: - هیچوقت همچین چیزی نگو دلربا. صداش محکم بود، اما پشت اون صلابت، خستگی عجیبی موج میزد. چند لحظه نگاهم کرد، بعد خیلی آروم دستی به بازوم کشید و زیر لب گفت: - هیچوقت همچین چیزی نگو دختر. با این حرف اشک از گوشه چشمم پایین لغزید و گفتم: - ولی... آرش حرف من رو سریع قطع کرد و اجازه نداد حرفم رو تموم کنم. بعد با لحن محکمی گفت: - فکر میکنی اگه میخواستم ازت انتقام بگیرم، این همه مدت باهات خوب تا میکردم؟! صداش جدی بود، اما پشت اون جدیت، حس عجیبی موج میزد. - فکر میکنی هر بار که بهت نگاه میکنم، دارم نقش بازی میکنم؟! با این حرف سرم رو پایین انداختم، اما آرش به بازوم کمی فشار آورد و در ادامه گفت: - من از خیلی چیزها عصبانیام، دلربا... از گذشته، از آرتام، از اتفاقهایی که افتاده، از آدمهایی که زندگی بقیه رو نابود کردن... اما از تو نه. با شنیدن حرفش، بغضم سنگینتر شد. به سختی بغض لعنتیم رو قورت دادم و گفتم: - ولی من خواهر همون آدمم... آرش با این حرف بدون اجازه دادن به اینکه حرفم رو کامل کنم گفت: - تو اون نیستی دلربا... لطفا بیخودی گناه آدمها رو به دوش خودت نکش. با این حرف بیاراده چشمهام پر از اشک شدن. - اما آرش! هر بار که به چشمهات نگاه میکنم، یادم میاد برادرم در حقت چه کار بدی کرده. آرش با این حرف برای چند لحظهی سکوت عجیبی کرد. اما نگاهش رو از من نگرفت. انگار میخواست چیزی بگه، اما کلمهها براش سخت بودن. آخر سر نفس عمیقی کشید و آروم گفت: - فکر نکن درد من از توئه، دلربا... درد من اینه که هر چی بیشتر بهت نزدیک میشم، بیشتر میفهمم نمیتونم ازت فاصله بگیرم. با این حرف قلبم با شدت توی سینهم کوبید. زمزمهوار گفتم: - آرش. آرش با شنیدن اسمش از زبون من، لبخند تلخ و کوتاهی زد و نگاهش رو برای چند ثانیه از من گرفت و گفت: - و همین من رو حسابی میترسونه. با این حرف بغضم سنگینتر شد. اما به زور نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - چرا؟! آرش به آرومی دستهام رو گرفت و دوباره نگاهم کرد. این بار نگاهش اونقدر صادق و بیدفاع بود که نتونستم ازش فرار کنم. - چون برای اولین بار بعد از مدتها... یه نفر رو پیدا کردم که نمیخوام از دستش بدم. با این حرف حس کردم قلبم از تپش افتاد. دوباره اسمش رو صدا زدم و گفتم: - آرش. آرش با حرفم لبخند مردونهایی زد و سرش رو به نشونهی سکوت تکون داد. - آره دلربا... من از تو خوشم اومده. با این حرف نفس توی سینهم حبس شد که آرش بدون گرفتن نگاهش از من و آروم ادامه داد و گفت: - نه فقط به خاطر زیباییت... نه به خاطر اینکه کنار تو حالم خوبه... با این حرف مکث کوتاهی کرد و در ادامه گفت: - تو بعضی از اخلاقهات، بعضی از رفتارات... من مهربونی مادرم رو توشون میبینم. همون آرامشی که سالهاست گمش کرده بودم. با این حرف بیاراده اشک از گوشهی چشمم پایین اومد. آرش در ادامهی حرفش لبخند کمرنگی زد و دستی به گونهی من کشید و گفت: - اما دلیل موندنم فقط این نیست. دلیلش خودتی، دلربا... قلبی که با وجود تموم زخمهاش هنوز مهربونه. دختری که با وجود همه دردهایی که کشیده هنوز برای بقیه دل میسوزونه. با این حرف دوباره بغضم شکست و اشکم روی گونهم لغزید. آرش با نگاهش اشکم رو دنبال کرد و دست اشکم رو پاک کرد و آروم گفت: - پس دیگه هیچوقت نگو دارم ازت انتقام میگیرم. چون اگه قرار بود انتقامی وجود داشته باشه، خیلی قبلتر از اینها اتفاق میافتاد. با این حرف چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم. برای اولین بار بعد از مدتها، سکوت بینمون آزاردهنده نبود. گرم بود... آرام بود و عجیب شبیه شروع چیزی بود که هر دومون مدتها ازش فرار کرده بودیم. *** ویرایش شده 18 شهریور توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 19 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور شب آرومآروم روی عمارت سایه انداخته بود. انگار همهچیز زیر پتوی تیره و سنگینی پنهون شده بود و نور زرد لوستر بالای میز غذاخوری گرمی دلنشینی به فضا داده بود، اما از نظر من تهِ این گرمی بیشتر شبیه آرامشی ظاهری و نمایشی بود تا یه حس واقعی... مثل همیشه میز غذاخوری پر از غذاهای خوشعطر و وسوسهانگیز پر شده بود. قورمهسبزی و برنج؛ غذای موردعلاقهی تکینخان... اما امشب حالوهوای میز کمی فرق داشت. فقط آرتام و تکینخان سر میز نشسته بودن. آرش به مهمونی رفته بود و نبودنش خلأ عجیبی توی عمارت ایجاد کرده بود؛ انگار بخشی از صداها و زندگی عمارت همراه او رفته باشند. قورمهسبزی وسط میز قرار داشت و بخارش هنوز بالا میرفت. حسابی عطرش تموم سالن رو پر کرده بود. همون غذای همیشگی، همون برنج و خورشت آشنا... اما حس میکنم امشب حتی مزههای این غذاها هم رنگ دیگهایی به خودشون گرفته بودن. کنار میز ایستاده بودم و حواسم به ظرفها و پذیرایی بود. نبودن آرش بیش از چیزی که فکر میکردم به چشم میاومد. با دیدن جای خالیش آهی سر کشیدم و یاد نزدیکی صبحمون افتادم... چقدر برای من آرامشبخش و شیرین بود. غرق در رویاهای دخترونهام بودم که آرتام با همون خونسردی همیشگیش نگاه کوتاهی به من انداخت و لیوانش رو کمی جلو کشید و گفت: - شیوا خانم... برام یه لیوان آب بریز. با حرفش ناگهان به خودم اومدم و سریع جلو رفتم و توی لیوان مخصوص خودش آب ریختم. برای لحظهای حس کردم نگاهش بیشتر از حد معمول روی صورتم موند. هنوز کاملاً عقب نکشیده بودم که صدای تکینخان بلند شد: - امشب عمارت خیلی آرومه... با حرف تکین خان زیر چشمی به چهرهیاش نگاه کردم که دیدم لحنش عادی بود، اما نگاهش نه... تکین خان با زدن این حرف آروم نگاهش به سمت صورت من نشست. سنگینی نگاهش مستقیم روی من ثابت موند. انگار چیزی رو داشت توی ذهنش سبکسنگین میکرد. با نگاهش بیاراده هول شدم و دستم برای لحظهای توی هوا معلق موند و بعد لیوان رو جلوش گذاشتم. آرتام خیلی آروم لیوان رو از روی میز برداشت و جرعهای نوشید و آروم گفت: - به نظر من آروم نیست... فقط بعضیها زیادی حواس آدم رو پرت میکنن. وقتی کارم رو تموم کردم، سر جای خودم ایستادم و سرم رو پایین انداختم. چند ثانیه سکوت بینشون نشست. بعد آرتام نگاه کوتاهی به من انداخت و گوشهی لبش بالا رفت و با لحن منظوردار و بدجنسی گفت: - بعضی آدمها هم انگار خبر ندارن چه تأثیر خفنی دارن روی اطرافشون میذارن. با این حرف قلبم بیاختیار تند زد. منظور آرتام از این حرفها چی بود؟! نگاهم ناخودآگاه سمت آرتام رفت… بعد سریع نگاهم رو ازش گرفتم. چون ذهنم حسابی روی جملهاش و کلمه به کلمهاش گیر کرده بود. انگار داشت چیزی رو میگفت که مستقیم به من مربوط میشد، ولی من جرأت نمیکردم بفهممش... تکینخان با این حرف قاشقش رو آهسته روی بشقاب گذاشت و گفت: - منظورت چیه؟! آرتام شونهای بالا انداخت و گلوش رو صاف کرد و گفت: - هیچی... فقط میگم بعضیها حضورشون بیشتر از حد معمول داره جلب توجه میکنه. بعد با همون لبخند مرموزش ادامه داد و گفت: - مخصوصاً وقتی یه نفر اینقدر متفاوت باشه که نتونی راحت از کنارش رد بشی. با این حرف نگاه تکین خان ناخودآگاه سمت من اومد. چهرهاش خونسرد بود، اما نگاهش نه... برای چند لحظه نگاه سنگینش روی صورتم موند؛ نگاهی عمیق و متفکر که باعث شد بیاختیار از روی معذبی نگاهی بهش انداختم و بعد سریع نگاهم رو ازش دزدیدم. آرتام انگار از سکوت ایجادشده داشت حسابی لذت میبرد. لقمهی زهرمارش رو بلعید و خواست دهن باز کنه که تکین خان اخمی کرد و گفت: - آداب سرِ سفره رو فراموش کردی؟! تکینخان با زدن این حرف، فکش برای لحظهای منقبض شد و سپس در ادامه گفت: - یادت نره پسرم... سفره جای حرفهای بیموقع نیست. آرتام لبخند کمرنگی پر حرصی زد، اما این بار کمتر شوخی درش بود. - سفره که جای حرف نیست. ولی متاسفانه بعضی حرفها خودشون سر سفره گفته میشن. تکینخان با این حرف آروم به صندلیش تکیه داد، اما صداش همچنان سرد و کنترلشده بود. - کافیه آرتام. آرتام با این حرف یه لحظه ساکت شد، بعد یه لبخند از روی اجبار زد و گفت: - اوکی. آرتام دیگه چیزی نگفت. فقط قاشقش رو کنار گذاشت و عقب نشست. سکوت دوباره روی میز افتاد اما سنگینتر از قبل... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 20 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور (ویرایش شده) صدای برخورد آروم قاشق با بشقابها تنها چیزی بود که توی سالن شنیده میشد. حتی خود آرتام هم انگار متوجه این فضای عجیب شده بود و که بدون حرف اضافهی دیگه شامش رو کوفت کرد. من هم سعی میکردم حواسم رو به کارم بدم، اما حقیقت این بود که ذهنم هنوز درگیر حرفهای آرتام مرموز بود. منظورش دقیقاً چی بود؟! واقعاً داشت دربارهی من حرف میزد؟! یا فقط میخواست اعصاب تکینخان رو به هم بریزه؟! با کلافگی نگاهم رو پایین نگه داشتم که همون موقع تکینخان دستمال کنار بشقابش رو برداشت و بعد از پاک کردن گوشهی لبش، بدون اینکه مستقیم به کسی نگاه کنه گفت: - فردا صبح یه جلسهی مهم دارم. آرتام که انگار حوصلهاش سر رفته بود، به صندلی تکیه کرد و گفت: - خب؟ تکینخان نگاه عمیقی به آرتام انداخت و با لحنی معنیدار گفت: - پس امشب ترجیح میدم آرامش عمارت حفظ بشه. آرتام با این حرف پوزخند کوتاهی زد و گفت: - یعنی من عامل بیآرامیام؟ تکینخان با این حرف لبهاش رو تر کرد و گفت: - خودت بهتر میدونی منظوری که دارم چیه. بعد از این حرف برای چند ثانیه نگاهشون توی هم قفل شد. یه جور کشمکش خاموش بینشون جریان داشت؛ انگار هیچکدوم حاضر نبودن عقبنشینی کنن. من که احساس معذب بودن میکردم، آروم جلو رفتم تا ظرف خورشت رو بردارم. اما درست همون لحظه، دستم به دستهی ظرف گیر کرد و ظرف کمی لغزید. - آخ! قبل از اینکه ظرف از دستم رها بشه، یه دست محکم از سمت چپم اون رو گرفت. با ترس سرم رو بالا آوردم. تکین خان بود. دستش روی دستهی ظرف قرار گرفته بود و فاصلهمون از همیشه کمتر شده بود. - مواظب باش دخترم. صداش آروم بود، اما نگاهش نه... برای چند لحظه فقط به هم خیره شدیم. بیاراده قلبم تند زد. نمیدونستم چرا، اما ته نگاهش حسی عجیب به من میداد. حسی که باعث میشد ناخودآگاه محتاط باشم. انگار غریزهام مدام بهم هشدار میداد که فاصلهم رو باهاش حفظ کنم. سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و ظرف رو ازش گرفتم و گفتم: - م... ممنونم. تکین خان با این حرف لبخند مهربونی زد و گفت: - خواهش میکنم. اما قبل از اینکه بتونم عقب برم، صدای سرد آرتام بینمون نشست. - شیوا خانم؟! بیاختیار صاف ایستادم و گفتم: - بله آقا آرتام؟! آرتام نگاهش روی صورتم ثابت موند و گفت: - به بقیه بگو میز رو جمع کنن و تو هم برو برامون قهوه درست کن. با حرفش سرم رو تکون دادم و گفتم: - چشم. آرتام که گوشهی لبش رو با دستمال پاک میکرد، در ادامه گفت: - حالا به بقیه بگو میز رو جمع کنن و تو هم برو برامون قهوه درست کن. با حرفش با کلافگی توی دلم آهی کشیدم. مریم از وقتی تکینخان اومده بود، مدام خودش رو از جلوی چشمش کنار میکشید و به بهونههای مختلف ناپدید میشد. محدثه هم از صبح سرما خورده بود و حال خوشی نداشت. فقط لیلا مونده بود که اونم توی آشپزخونه سرش حسابی شلوغ بود. نمیدونستم چرا، اما حس عجیبی داشتم. انگار حرف آرتام فقط دربارهی جمع کردن سفره نبود. در مورد چیه خدا میدونه... وقتی حرفش تموم شد، ناخودآگاه نگاهم سمت تکینخان رفت تا واکنشش رو ببینم. تکینخان چیزی نگفت. فقط خیلی نامحسوس گوشهی لبش بالا رفت؛ لبخندی کوتاه که به همون سرعت محو شد و جاش رو به همون چهرهی خونسرد همیشگی داد. - قهوهی من تلخ باشه. با صدای تکینخان به خودم اومدم و سریع گفتم: - چشم آقا. ویرایش شده 20 شهریور توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 20 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور (ویرایش شده) بعد از جمع کردن بساط شام کنار قهوهسازی که آرومآروم صدا میداد و بوی تلخ و گرم قهوه فضای آشپزخونه رو پر کرده بود ایستادم. سینی رو آماده کردم و دو فنجون روی اون چیدم. دستم برای لحظهای مکث کرد. چرا اینقدر دلم شور میزنه؟! با استرس سینی رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم. راهروی طبقهی همکف ساکتتر از همیشه بود. نور زرد دیوارکوبها روی فرشهای تیره افتاده بود و فضای عمارت رو عجیب سنگین کرده بود. وقتی به اتاق استراحت رسیدم، چند بار آروم به در زدم. - بفرمایید. صدای تکینخان بود. دستم برای لحظهای روی دستگیره خشک شد. اما نفس عمیقی کشید و در رو باز کردم و وارد شدم. اتاق نیمهتاریک بود. فقط چراغ کنار مبل روشن بود و نور ملایمی روی فضا انداخته بود. تکینخان روی یکی از مبلها نشسته بود و مشغول نگاه کردن به چند برگه بود. اما چیزی که باعث شد ابروهام بالا بره، نبودن آرتام بود. ناخودآگاه اطراف رو نگاه کردم. هیچ خبری ازش نبود. تکینخان بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: - دنبال کسی میگردی؟ با حرفش جا خوردم و سریع نگاهم رو از اطراف گرفتم و گفتم: - ن... نه آقا. این بار تکینخان با حرفم سرش رو کامل بالا آورد. نگاهش روی صورتم موند. نه برای چند ثانیه... بلکه بیشتر. بیاختیار با نگاهش معذب شدم و سینی رو محکمتر توی دستم گرفتم. نمیدونستم چرا، اما هر بار که این پیرمرد اینطور نگاهم میکرد، حس میکردم انگار دنبال خوندن چیزی پشت چهرهم میگرده. تکینخان نگاهش رو از صورتم پایینتر برد و بعد روی صورتم نشست. با قدمهای لرزون به سمتش رفتم و به سمتش خم شدم و سینی رو جلوش گرفتم. تکین خان هم با همون جذبه فنجون قهوه رو برداشت و جرعهی کوتاهی ازش نوشید و گفت: - اوم... طعمش حرف نداره. با حرفش سرم رو پایین انداختم و گفتم: - نوش جان آقا. خواستم عقب برم و از اتاق خارج بشم که صداش دوباره متوقفم کرد. - شیوا خانم؟! با حرفش به سمتش آروم برگشتم و گفتم: - بله آقا. تکینخان فنجون رو روی میز گذاشت و به پشتی مبل تکیه داد و لبخند کم رنگی زد. سپس گفت: - گلی خانم رو بگو بیاد پیشم. با حرفش برای لحظهای جا خوردم. چه یهویی! - الان آقا؟! تکین خان یا حرفم سری تکون داد و گفت: - بله. همین الان. لحنش آروم بود، اما اونقدر قاطع که جایی برای سؤال باقی نمیذاشت. سرم رو پایین انداختم و گفتم: - چشم آقا. سینی رو با دو دستهام محکم گرفتم و به سمت در رفتم. اما درست قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، حس کردم نگاه سنگینش هنوز روی من مونده. نگاهی که تا بسته شدن در پشت سرم، از روی شونههام کنار نرفت و همین باعث شد حس ناخوشایندی زیر پوستم بخزه و من نمیدونستم این نگاهها قراره به کجا ختم بشه. ویرایش شده 20 شهریور توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 21 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور (ویرایش شده) با تموم کردن کارم... در رو پشت سرم بستم و بالاخره نفس راحتی کشیدم. انگار از وقتی از اتاق استراحت تکینخان بیرون اومده بودم، یه حس عجیب ولکنم نبود. نگاهش... اون نگاه سنگین و طولانی هنوز توی ذهنم مونده بود و هرچی سعی میکردم فراموشش کنم، نمیشد. آروم روی تخت نشستم و کف دستم رو روی پیشونیم کشیدم. - خدایا... این عمارت یه روز منو دیوونه میکنه. با این حرف چشمهام رو آروم روی هم بستم تا چند دقیقه استراحت کنم، اما بیفایده بود. چون ذهنم دوباره سمت نگاه و حرفهای مرموز آرتام رفت. نمیدونم چرا اما حس بدی داشتم به این موضوع... همون حس مبهم و آزاردهندهای که نمیذاشت ذهنم آروم بگیره و باعث میشد مدام بدترین احتمالها رو تصور کنم. با حرص چشمهام رو باز کردم و بالش کنارم رو بغل گرفتم و زیر لب زمزمه کردم. - آه... بیخودی بد به دلت راه نده. با این حرفها داشتم خودم رو دلداری میدادم و آروم میکردم. اما هرچی بیشتر سعی میکردم، بیشتر یادش میافتادم. درست همون موقع صدای باز شدن در اتاق باعث شد از جام بپرم. گلیخانم و پشت سرش مریم وارد اتاقم شدن... وا؟! یه در زدنی... یه اجازه گرفتنی... انگار اتاق من یکی از سالنهای عمومی عمارت بود که هرکی هر وقت دلش خواست میتونست تشریففرما بشه. واقعاً مسخره بود... نگاه سوالیم بین اون دوتا چرخید. مریم یه لبخند مشکوک روی لبهاش داشت؛ از اون لبخندهایی که هر وقت میزد، معمولاً بعدش یکی بدبخت میشد و متأسفانه اون یکی اغلب من بودم. اما گلیخانم برعکس، اونقدر جدی بود که انگار اومده حکم اعدامم رو ابلاغ کنه. همین باعث شد دلشورهم دو برابر بشه. خدایا... وقتی مریم میخنده باید بترسم. وقتی گلیخانم جدیه هم باید بترسم. وقتی هردوشون باهم میان که دیگه فاتحه... پس دقیقاً توی چه شرایطی نباید بترسم؟ نگاهم بین اون دوتا چرخید و همون لحظه فهمیدم یه خبری هست. قبل از اینکه چیزی بپرسم، مریم دو تا کاور بزرگ لباس رو بالا گرفت و با هیجان گفت: - خب بالاخره پیدات کردیم! با حرفش بیاراده ابروهام بالا رفت و گفتم: - چی شده؟! مریم با حرفم خندهای کرد و لباسها رو روی تخت انداخت و گفت: - امشب باید بهت برسیم خانم شیوا! با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: - برسین؟! یعنی چی؟! این بار گلیخانم جلو اومد. توی دستش یه جعبه لوازم آرایش بود. - بله. وقت زیادی نداریم. با حرفش از روی تخت با تعجب بلند شدم و گفتم: - برای چی وقت ندارین؟! یکی برای من توضیح بده اینجا چهخبره؟! با این حرف مریم و گلیخانم نگاهی به هم انداختن. بعد مریم با همون لبخند مرموزش گفت: - چون قراره امشب یه شب به یادموندنی برات رقم زده بشه. با این حرف چند لحظه فقط پلک زدم. بعد اخمی کردم و گفتم: - مریم واضح حرف بزن! مریم با حرفم خندید و زیپ یکی از کاورها رو پایین کشید. پارچهی ظریف و درخشان لباس زیر نور اتاق برق خاصی زد. - تکینخان دستور دادن آمادهات کنیم. با شنیدن اسم تکینخان دلشوره دوباره برگشت. - آمادهام کنین برای چی؟! اما این بار گلیخانم اخمی کرد و جواب داد: - هرچی لازم باشه، سر وقتش میفهمی. فعلاً بشین. بعد با لحنی قاطع ادامه داد: - امشب باید بینقص باشی. نمیدونستم چرا... اما همین جمله کافی بود تا قلبم دوباره تندتر از قبل شروع به تپیدن کنه. ویرایش شده 21 شهریور توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 21 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور چند ثانیه فقط به لباسها خیره موندم. انگار مغزم قفل کرده بود روی جملهی «بینقص باشی». - من... نمیخوام. صدام اول آروم بود، ولی توی همون لحظه خودش هم لرزید. مریم یه لحظه لبخندش جمع شد، اما چیزی نگفت. نگاهش رفت سمت گلیخانم... گلیخانم هم با دیدن حرفم جلوتر اومد. این بار دیگه خبری از اون نرمش همیشگی نبود. - شیوا خانم، بحث خواستن یا نخواستن نیست. با حرفش لبم رو گاز گرفتم و بعد سریع وسط حرفش پریدم و گفتم: - چرا هست! من حتی نمیدونم قراره چی بشه! با این حرف قدمم رو عقب کشیدم و در ادامه گفتم: - من نمیام... من نمیخوام توی هیچ مهمونی یا هرچی که هست شرکت کنم! صدای خودم توی اتاق پیچید و برای اولین بار حس کردم واقعاً دارم میترسم. مریم یه قدم جلو اومد، اما صداش این بار آرومتر بود. - شیوا... آروم باش و لطفا با ما همکاری کن. ولی گلیخانم با خشونت حرفش رو برید و گفت: - کافیه. همین یک کلمه... نه بلند بود، نه داد. ولی انقدر سنگین بود که انگار هوا رو هم برید. بیاراده سر جام خشکم زد. اما گلیخانم مستقیم نگاهم کرد و گفت: - تکینخان دستور داده. اسم اون پیرمرد که اومد، قلبم یه لحظه فرو ریخت. یع... یعنی تکین خان من رو برای امشب... با این فکر اشک توی چشمهام جمع شد و با لبهای لرزونی گفتم: - من... من دستور نمیگیرم برای اینکه مثل یه عروسک آماده بشم! با این حرف صدام شکست و اشکهام پایین لغزیدند. حس حرص، ترس، گیجی... همه با هم توی وجودم قاطی شده بودن. - من یه آدمم! با زدن این حرف سکوت سنگینی توی اتاق افتاد. برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد. فقط صدای نفسهام بود که تند شده بود. مریم لبش رو گاز گرفت، انگار خودش هم معذب شده باشه. اما گلیخانم حتی پلک هم نزد. - شیوا خانم، گریه رو بذار برای بعد. اون جمله بیشتر از هر چیزی لرزوندم. چون بعدش یک قدم نزدیکترم شد و گفت: - امشب این اتفاق میافته. چه همکاری کنی، چه نکنی. تکین خان خواهان تو شده و این هم بگم که تو با مریم هیچ فرقی نداری دختر. پارسال مریم... امسال تو... تموم. با این حرف چشمهام گرد شدن و با تعجب زمزمه کردم: - یعنی چی...؟! گلی خانم با حرفم اخمش شدیدتر شد و گفت: - یعنی امشب خودت رو تمام و کمال تقدیم تکین خان میکنی... شیرفهم شدی؟! با این حرف یه دفعه قلبم از کار افتاد. حس میکنم رنگ از صورتم پرید. با چشم های پر از اشک به گلی خانم نگاه کردم و گفتم: - اگه قراره سرنوشت آدمها رو اینطوری بستهبندی کنین، پس این اسمش زندگی نیست… اسمش معاملهست. با این حرفم هر دو سکوت کردن. یعنی حرف و نظرت هیچ ارزشی برای ما نداره. ناگهان اتاق یه دفعه کوچیکتر به نظر رسید و نور چراغ انگار سردتر شده بود. من چند قدم عقب رفتم و پشت پام به تختم خورد. - نه... نه این درست نیست. توروخدا گلی خانم این کار رو با من نکن. صدام پایین اومده بود اما شکستهتر... گلیخانم با همون اخمش کاور لباس رو برداشت و خیلی آروم گذاشت روی تخت و با جدیت گفت: - وقت زیادی نداریم. بعد نگاهش رو دوباره روی من قفل کرد. - بهتره خودت با ما همکاری کنی، شیوا. اون «بهتره» تهدید نبود. ولی بدتر از تهدید بود... چون یعنی راه دیگهای هم هست و من قطعا از اون راه میترسیدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 21 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور اشکهام بیوقفه پایین میاومدن، ولی انگار بدنم دیگه باهام نبود. حس میکردم از درون خالی شدم. گلیخانم یه نفس عمیق کشید، معلوم بود دیگه حوصله نداره. چون با اخم شدیدی گفت: - دیگه بسه… وقت نداریم. صداش تیز شده بود. وقتی به سمتم اومد، ناخودآگاه عقب رفتم. - نه… خواهش میکنم… من نمیخوام. ولی انگار اصلاً کسی نمیشنید. مریم آرومتر نزدیکم اومد، دستش رو جلو آورد. - شیوا… لطفا مخالفت نکن چون چارهی جز قبول کردن نداری. همین جملهاش بدجوری داغ دلم رو روشن کرد. با غم زیر گریه زدم که گلی خانم با بیرحمی دستم رو محکم گرفت و من رو داخل حموم فرستاد. لباسهام رو از تنم کند و من رو زیر دوش فرستاد و گفت: - خوب خودت رو بشور دختر. با این حرف با غم و اشک نگاهش کردم که اون بدون اهمیت دادن به حالم از حموم ییرون رفت ولی در رو پشت سرش نیمه باز گذاشت. دوش آب آروم روم میریخت… نه سردیش رو حس میکردم، نه گرمیش رو... فقط اشکهام قاطی آب میشدن و میرفتن. دستم رو گذاشته بودم به دیوار که نیفتم که بیاراده از بیرون صدا میاومد. صدای مریم بود که با نگرانی میگفت: - گلی خانم یکم باهاش با ملایمت رفتار کن. گناه داره. و بعد صدای خشک گلیخانم بلند شد که در جوابش گفت: - وقت نداریم مریم… وقت نداریم! یه لحظه در حموم باز شد. مریم سرش رو داخل آورد. نگاهی بهم انداخت و رفت. هه... میترسید بلای سر خودم بیارم. که ایکاش بیارم. اما با وجود این دو نگهبان مگه میتونستم؟! با غم به آینه زل زده بودم… به دختری که دیگه خودشم نمیشناختش... بعد از تموم کردن حموم... همه چی تند و بیرحم شد. انگار زمان عجله داشت و من جا مونده بودم. موهام رو خشک کردن… مرتب کردن… یا بهتر بگم کشیدن و سر و سامون دادنم. اما من فقط نشسته بودم و هیچی نمیگفتم. فقط توی آینه خودم رو نگاه میکردم. چشمهام از گریه پف کرده بود… صورتم رنگ نداشت… لبهام میلرزید. بعد لباس مجلسی رو تنم کردن که خیلی سرد بود. اولش مخالفت کردم و التماسشون رو کردم. اما گلیخانم دیگه از التماس و گریهزاریهای من کلافه شده بود و محکم داد زد: - بس کن! مریم همین الان بپوشونش! مریم با ترس سریع لباس رو تنم کرد. وقتی تموم شد، روی صندلی آرایشی نشستم و مریم آرایشم کرد. من هیچ حرفی دیگهایی نزدم یه جورایی خاموش شده بودم. گلیخانم یه نگاه بهم انداخت و گفت: - خوبه… حداقل ظاهرش دراومد. با زدن این حرف فوری از اتاق بیرون زد. و من موندم، آینه و دختری که حتی نمیدونست دیگه باید برای چی گریه کنه… فقط یه جمله هی توی سرم میچرخید: - من یه آدمم. ولی اینجا انگار آدم بودن مهم نبود… فقط آماده کردن مهم بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 26 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور در اتاق با صدای آرومی باز شد. اما من سرم رو بلند نکردم. حتی حوصله نداشتم ببینم کی اومده... فقط از توی آینه، سایهی قدبلندی رو دیدم که وارد اتاقم شد. اون هم کسی جز آرتام نبود. با دیدنش قلبم بیاختیار توی سینهم لرزید. مریم که کنارم ایستاده بود، با دیدن آرتام سریع سرجاش صاف شد. آرتام بدون اینکه حتی یه کلمه به مریم بگه، فقط با یه حرکت کوتاه سرش رو به سمت در اشاره کرد. همین... نه اسم مریم رو صدا زد، نه توضیحی داد. اصلا به خودش زحمت نداد. اما مریم مثل همیشه منظورش رو خوب فهمید و اول با تردید نگاهی به من کرد، بعد نگاه کوتاهی به آرتام انداخت و آروم گفت: - من بیرون منتظر میمونم. با گفتن این حرف خیلی آروم از اتاق خارج شد. همین که در بسته شد، سکوت سنگینی همه جا رو گرفت. بیاراده نفسم توی سینهم گیر کرد. با ترس از توی آینه نگاهش کردم. که خیلی ریلکس کنار در ایستاده بود و دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشته بود و با همون نگاه سرد و سنگین بهم زل زده بود. نگاهی که باعث میشد تموم بدنم یخ بزنه. چند ثانیه گذشت. چند ثانیهی لعنتی و طولانی... بعد آروم لبخند کجی گوشهی لبش نشست. همون لبخندی که بیشتر از هر فریادی تحقیرم میکرد. چند قدم به سمتم اومد و نگاهش رو از سر تا پام چرخوند. انگار داشت نتیجهی کاری رو تماشا میکرد که خودش باعثش شده بود و من خوب میفهمیدم. همهی این اتفاقها... همهی این اشکها... همهی این اجبارها... آتیشی که زندگیم رو سوزونده بود. زیر سر اون بود. آرتام بیشتر نزدیکم شد و باعث شد کفشهاش روی زمین صدای آرومی ایجاد کنند. آرتام خیلی آروم پشت سرم ایستاد و از توی آینه مستقیم توی چشمهام نگاه کرد. من با دیدن این همه بیرحمی اشک تازهای از گوشهی چشمم پایین افتاد. اما اون با دیدن حالم حتی ذرهای ناراحت به نظر نمیرسید. برعکس... انگار از دیدن حال بدم داشت حسابی لذت میبرد. چون لبخندش عمیقتر شد و سرش رو کمی کج کرد و با لحنی آروم اما آزاردهندهی گفت: - چرا گریه میکنی دختر؟ با حرفش گلوم سوخت. اما جوابی ندادم. دیگه چیزی برای گفتن نداشتم. آرتام با دیدن سکوتم چند لحظه نگاهم کرد. بعد خم شد و دستش رو روی دستهی صندلیم گذاشت. اونقدر نزدیک که نفسم بند اومد. و با همون نگاه بدجنس و تحقیرآمیز نزدیک گوشم زمزمه کرد: - عاشق این حال و روزت شدم دلربا... مطیع و آروم و بیچاره. درست همون چیزی که باید باشی. با حرفش قلبم از درد فشرده شد. اما فقط از سنگینی حرفش مشتهام رو گره کردم. چون میدونستم اگه حرفی بزنم. ممکن بود جلوش بشکنم و تموم دردهایی رو که توی سینهام خفه کرده بودم، بیرون بریزم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 26 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور نگاه آرتام از صورتم جدا نمیشد. لبخند کجی روی لبش بود؛ همون لبخندی که همیشه قبل از گفتن یه چیز دردناک ظاهر میشد. از گوشم کمی فاصله گرفت و آهی کشید و گفت: - میدونی مشکل تو چی بود، دلربا؟ با این حرف سرم رو پایین انداختم، اما اون در ادامه گفت: - اینکه فکر کردی من نمیفهمم. با حرفش سریع سرم رو بالا آوردم و ابروهام با تعجب بالا دادم که آرتام با دیدن واکنشم دست به سینه شد و با حالت مسخرهایی گفت: - فکر کردی نفهمیدم با آرش در ارتباطی و چطور از پشت به من خنجر زدی؟ فکر کردی ندیدم چطور بهم نزدیک شدید؟ با حرفش نفسم بند اومد. قلبم محکم توی سینه کوبید. آرتام با دیدن حالتم پوزخندی زد و گفت: - اما من همه چیز رو دیدم. با این حرف اشک توی چشمهام جمع شد و به زور دهن باز کردم و گفتم: - دورغه... همچین چیزی نیست! آرتام با حرفم لبخندش عمیقتر شد و در ادامه گفت: - کاش دروغ بود. بعد خم شد و با صدایی آروم اما خطرناک نزدیک گوشم ادامه داد و گفت: - از همون روز فهمیدم که داری پشت سر من بازی میکنی. با این حرف دستم بیاراده روی دستهی صندلی لرزید و میخواستم از جام بلند بشم که آرتام هر دو دستهاش محکم روی شونهام گذاشت و گفت: - بشین. با ترس دستهام رو به نشونهی مخالفت بالا آوردم و گفتم: - م... من هیچ کاری نکردم. آرتام با حرفم اخمی کرد و گفت: - ساکت! صدای بلندش باعث شد از جا بپرم و چند ثانیه بهم خیره شدیم. من با ترس اما اون با اخم... بعد خیلی سرد گفت: - برای همین تصمیم گرفتم مجازاتت کنم. با این حرف احساس کردم خون از صورتم رفت. - چی؟! آرتام لبخند ترسناکی زد و سرش رو کج کرد و گفت: - هر آدمی بهای انتخابهاش رو باید بده، دلربا خانم. با حرفش بیاراده اشک توی چشمهام جمع شد و با لبهای لرزونی گفتم: - خدا ازت نگذره. با حرفم آرتام برای اولین بار خندید. اما خندهش هیچ گرمایی نداشت. با لحن بیخیالی گفت: - خب نگذره... مهم نیست. با زدن این حرف صاف ایستاد و به سمت در برگشت. اما قبل از اینکه خارج بشه، مکث کوتاهی کرد. به سمت من برگشت و نگاهش رو برای آخرین بار روی صورتم کرد و گفت: - تازه اولشه دلربا... از این به بعد میفهمی بازی با من چه قیمتی سنگینی برات داره. با این حرف پوزخند ترسناکی زد و در اتاق رو باز کرد و رفت. من موندم و سکوت و ترسی که برای اولین بار از اشکهام هم سنگینتر شده بود. نمیدونستم باید از خودش بترسم یا از حرفهایی که قبل از رفتن بهم زده بود. اما یه چیز رو خوب میدونستم؛ از لحظهای که اون پوزخند لعنتی روی لبهاش نشست، یعنی اینبار همه چی فرق میکنه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 26 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور چند ثانیه بعد از رفتن آرتام، انگار تموم نیروی بدنم از بین رفت و بهت زده به در خیره مونده بودم. نه میتونستم نفس بکشم، نه فکر کنم. فقط مدام حرفهاش توی سرم تکرار میشد. «تازه اولشه...» «تازه اولشه...» «تازه اولشه...» یه دفعه بغضی که تا اون لحظه نگهش داشته بودم ترکید. اشکها با شدت روی صورتم سرازیر شدن. از روی صندلی بلند شدم و دستم رو روی گوشهام گذاشتم و سرم رو تکون دادم و گفتم: - نه... نه... نه. نفسم بریده بریده شده بود. احساس میکردم دیوارهای اتاق دارن دورم تنگتر میشن. چند قدم نامتعادل برداشتم. - نمیخوام... خدایا نمیخوام. صدای گریهم تموم اتاق رو پر کرده بود. همون موقع مریم با عجله وارد اتاق شد. تا من رو اون حال دید، رنگش پرید. - شیوا! آروم باش... خواهش میکنم آروم باش! اما انگار صداش رو نمیشنیدم. فقط گریه میکردم. بیاراده دستم رو به سینهم گرفته بودم و با نفسهای تند سعی میکردم هوا بکشم. مریم وحشتزده نزدیکم شد و با التماس گفت: - شیوا... نگام کن... خواهش میکنم. دستش رو روی شونهم گذاشت. اما من بیاختیار عقب کشیدم و گفتم: - ولم کن... ولم کن مریم. اشکها اجازه نمیدادن چیزی ببینم. مریم حسابی درمونده شده بود و یه لحظه به در نگاه کرد و با صدای لرزونی گفت: - یکی بیاد کمک کنه! گلی خانم! چند ثانیه بعد گلیخانم با عجله وارد اتاق شد. اول به من نگاه کرد و بعد به مریم... بعد با اخم غلیظی گفت: - باز چه خبره؟ مریم با نگرانی در حالی که سعی میکرد آرومم کنه، جواب داد: - حالش اصلاً خوب نیست گلی خانم. گلیخانم چند قدم جلو اومد و نگاه کوتاهی بهم کرد. من هنوز گریه میکردم و زیر لب التماس میکردم که ولم کنن. چشمهای گلیخانم برای لحظهای تنگ شد. بعد با صدایی خشکی گفت: - بسه. اما گریهم قطع نشد. برعکس... هقهقهام شدیدتر شدن که مریم دوباره گفت: - گلیخانم آروم نمیشه این. گلی خانم با یه دست محکم صورتم رو گرفت و گفت: - گفتم بسه! صدای محکم گلی خانم باعث شد اتاق برای چند لحظه در سکوت فرو بره. من از ترس خشکم زده بود. اشکهام هنوز پایین میاومدن اما صدایی ازم درنمیاومد. گلیخانم با دیدن سکوتم نفس عمیقی کشید. بعد رو به مریم گفت: - به صورتش برس. با این گریهها قیافهش رو به هم ریخته. مریم با این حرف مردد نگاهم کرد. اما در نهایت آروم اشکهام رو با دست پاک کرد و دوباره روی صندلی آرایشی من رو نشوند. و من با چشمهای خیس و قلبی شکسته، فقط به آینه خیره موندم. به دختری که هر لحظه بیشتر حس میکرد خودش رو گم کرده. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
شکوفه فدیعمی 136 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر (ویرایش شده) «آرش» مهمونی شلوغ بود. صدای موزیک، خندهی آدمها و نورهای رنگی همه جا رو پر کرده بود، اما من حوصلهی هیچکدومشون رو اصلا نداشتم. لیوان نوشیدنی که توی دستم بود رو نزدیک لبهام کردم که ناگهان گوشیم توی جیب کتم لرزید. با بیحوصلگی از توی جیب کتم در آوردم که با دیدن اسم آرتام ابرویم رو از روی بیحوصلگی بالا انداختم و تماسش رو رد کردم. چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد. این بار اخم عمیقی کردم و دوباره رد تماس کردم. اما برای بار سوم که زنگ زد. قلبم یه جوری شد. چون آرتام آدمی نبود که بیدلیل سه بار پشت سر هم تماس بگیره. پس اینبار تماس رو جواب دادم و گوشهی سالن رفتم گفتم: - چی میخوای؟! چند لحظه سکوت بود. بعد صدای آرومش توی گوشی پیچید. همون صدایی که هر وقت خیلی آروم میشد، خطرناکتر به نظر میرسید. - خوش میگذره داداش کوچولوی عزیزم؟! با حرفش بیاراده فکم منقبض شد و گفتم: - حرفت رو بزن. آرتام با حرفم خندهی کوتاهی کرد و گفت: - عصبانی نباش آرش... فقط خواستم بدونم امشبت چطور داره میگذره؟! با حرفش دندونهام رو از حرص روی هم فشار دادم و غریدم: - آرتام. آرتام با شنیدن صدام ناگهان خندید و گفت: - میدونی... بعضی آدمها فکر میکنن میتونن از من چیزی رو پنهون کنن ولی افسوس که هیچوقت نمیتونن. با حرفش ناگهان گوشهام تیز شدن و با لحن پر از سوال گفتم: - منظورت چیه؟! آرتام با حرفم دوباره خندید و گفت: - منظوری ندارم پسر. اما من خوب میدونستم داشت. خوب هم داشت. چون بعد از چند ثانیه ادامه داد و گفت: - فقط جالبه که بعضیها حاضرن برای کمک کردن به آدم اشتباه، همه چیزشون رو از دست بدن. با این حرف بیاراده قلبم محکم توی سینهم کوبید. چون اسم یه نفر مدام گوشهی ذهنم پرسه میزد، اما حاضر نبودم بهش فکر کنم. نمیخواستم حتی احتمال بدم که آرتام ممکنه دربارهی اون حرف بزنه. پس بیاختیار اخمی کردم و گفتم: - داری دربارهی کی حرف میزنی، آرتام؟ آرتام این بار سکوتش طولانی شد. انگار از پشت خط لبخند بدجنسی داشت میزد چون بعدش آروم گفت: - تو خوب میدونی که دارم دربارهی کی حرف میزنم. با این حرف دستم دور گوشی محکم شد و غریدم: - آرتام حرفش رو هم نزن. آرتام با حرفم پوزخند صداداری زد و گفت: - میدونی بدترین قسمت ماجرا چیه؟ با این حرف از بس عصبی شده بودم صدای موزیک مهمونی کمکم از گوشم محو میشد که آرتام در ادامه گفت: - اینکه بعضی آدمها حتی نمیفهمن وارد چه بازی خطرناکی شدن. با این حرف نفسم سنگین شد و گفتم: - متوجه حرفهات نمیشم آرتام؟ هر چی میخوای بگی رک و راست بهم بگو چون من... آرتام یهو وسط حرفم پرید و گفت: - دلربا. با شنیدن اسمش انگار خون توی رگهام یخ زد. چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم. بعد آرتام خیلی آروم گفت: - امشب براش شب سختیه. با عصبانیت و بدون کنترل کردن خودم صدام رو بالا بردم و گفتم: - بهش دست نزن. برای اولین بار بود که صدای خودم رو اینقدر عصبی میشنیدم. اما اون در برابر عصبانیتم فقط خندید و خندید. خندهای که اعصابم رو حسابی به هم ریخت. - دیر شده آرش... من زنگ زدم که بدونی بعضی انتخابها تاوان سنگینی دارن. با حرفش دستم رو لای موهام گذاشتم و گفتم: - یعنی چی لعنتی؟! داری چه غلطی میکنی آرتام؟! اما آرتام بدون جواب دادن به سوالم تماس رو قطع کرد و من همینطوری وسط اون مهمونی لعنتی خشکم زده بود. برای اولین بار حس بدی به جونم افتاده بود. از اون حسهایی که میفهمی یه اتفاق وحشتناک در راهه و شاید دیگه برای متوقف کردنش دیر شده باشه... ویرایش شده 2 مهر توسط شکوفه فدیعمی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری