رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

abf918_26Screenshot-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%D

نام رمان: آوایِ دروغــــینِ مــــاه

نویسنده: شکوفه فدیعمی | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه، هیجانی، انتقامی

خلاصه:

دلربا سوگندی خورده؛ سوگندی که به طرز فجیعی بوی خون می‌دهد.

اما وقتی نقشه‌اش از مسیر خارج می‌شود، همه‌چیز پیچیده‌تر از آن می‌شود که فکرش را می‌کرد و این حادثه، آغازگر بازی تاریک و فراتر از حد تصور است.

چون صاحب بازی او را به اسارت می‌کشاند و مجبور به ورود بازی خطرناکی خواهد کرد.

بازی که قوانینش روشن نیست، مرز دشمن و ناجی در آن محو است و هر قدم می‌تواند آخرین قدم او باشد.

آرتام چه می‌خواهد؟

انتقام… یا چیزی خطرناک‌تر؟

اکنون دلربا باید انتخاب کند:

بقای خود، یا فرو رفتن در بازی‌ای که روحش را برای همیشه می‌بلعد.

  • لایک 4
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 102
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آوایِ دروغــــینِ مــــاه نویسنده: شکوفه فدیعمی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، هیجانی، انتقامی خلاصه: دلربا سوگندی خورده؛ سوگندی که به طرز فجیعی بوی خون می‌دهد.

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تا

مقدمه: برای اون، اشک نشونه‌ی ضعف نبود؛ بیشتر شبیه جوهری بود برای انتقامی که تو دلِ تاریکی می‌نوشت. با تنهاییش عهد بسته بود که هیچ زخمی رو بی‌جواب نذاره. می‌خندید ولی خنده‌هاش یه پوشش بود رو خالی‌

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

مقدمه:

برای اون، اشک نشونه‌ی ضعف نبود؛ بیشتر شبیه جوهری بود برای انتقامی که تو دلِ تاریکی می‌نوشت. با تنهاییش عهد بسته بود که هیچ زخمی رو بی‌جواب نذاره. می‌خندید ولی خنده‌هاش یه پوشش بود رو خالی‌های دلش تا کسی نفهمه تهِ چشم‌های سیاهش چه خبره... .

صدای تنهاییش همیشه مثل یه زمزمه‌ی سرد تو گوشش می‌پیچید و بهش می‌گفت: «این‌بار باید تو ضربه بزنی.» اما غم، مثل یه مهِ غلیظ دورش پیچیده بود و دیگه راه برگشتی براش نمی‌ذاشت. اون خوب می‌دونست تهِ این مسیر، نه عدالتی هست و نه آرامشی؛ فقط یه حقیقت مونده که باید با خونِ دل نوشته بشه.

 

 

***

 

با غم و ناراحتی روی فرش کهنه‌ی خونه ولو شدم.

خونه به طرز عجیبی بوی خاک و سکوت گرفته بود.

سکوتی که فقط صدای نفس‌های نامنظمم رو توی خودش گم کرده بود و این فضا بیش از اندازه برای من سنگین بود.

دستم رو روی گلوم گذاشتم‌، که بی‌اراده عکس داوود که روی میز کوچیک کنار پنجره گذاشته بودم به چشمم خورد.

همون عکسی که هر بار با دیدن لبخند مهربونش قلبم به طرز فجیعی فشرده می‌شد؛ چون لبخند و انرژی برادرانش برای من مثل یک زندگی رنگی زیبا بود. اما از وقتی رفت، انگار همه‌ی رنگ‌های دنیا برام سیاه شدن.

آخ، باور نمی‌کنم که از داوودم، داداشی من، پناهگاه زندگی من، همه‌کس من؛ فقط یه قاب‌ عکس مونده باشه.

با این فکر بی‌اراده هق زدم و گریه کردم. خدایا بعد از رفتن داوود من چیکار کنم؟! چطور بدون داوود زندگی کنم و نفس بکشم؟!

خدایا، من که از قبل تنها بودم و از دار دنیا فقط همین یه برادر رو داشتم. پس چرا اون‌هم از من گرفتی و تنها‌ترم کردی؟

چراهای زیادی توی سرم درحال چرخش بودن. بی‌اراده پیرهن داوودم رو با دست‌های بی‌جونم، محکم فشار دادم و زجه زدم.

- نباید این‌قدر زود از پیش من می‌رفتی داداشی.

اشک پشت اشک می‌ریختم، حس می‌کردم دنیا برام به پایان رسیده بود و این‌ چه‌قدر برای من تلخ و کشنده بود.

هق‌هق بی‌صدام سکوت خونه رو به طرز تلخی شکسته بود که ناگهان نگاه پر از غمم به یه شعله‌ی سیاه و سرشار از انتقام تغییر کرد.

از روی فشار و عصبانیت دستم رو مشت کردم و محکم روی زمین کوبیدم. با چشم‌های که از خشم و گریه، قرمز شده بودن به چشم‌های داوود توی قاب‌ عکس خیره شدم و با صدایی که از شدتِ بغض اما پر از بوی تهدید می‌لرزید گفتم:

- راحت نمی‌ذارم… نمی‌… نمی‌ذارم کسی که تو رو از من گرفته، توی این دنیا راحت زندگی کنه.

بی‌اراده با این‌ حرف گلوم از فشار بغض سنگینم درد گرفت، اما باز روی خودم مسلط شدم و در ادامه گفتم:

- به خدا قسم داوود، به همین قطره‌های اشکم قسم، جوری زندگیشون رو براشون جهنم می‌کنم که هرروز آرزوی مرگ کنن.

با این حرف نفس عمیقی کشیدم و اشک‌های روی گونه‌هام رو با پشت دستم پاک کردم. سعی کردم لرزش دست‌هام رو کنترل کنم.

اما حس تلخ انتقام هم‌چنان در وجودم می‌جوشید. دیگه وقت ضعیف بودن و گریه‌زاری نبود، وقت یه گوشه نشستن و بغل کردن افسردگی هم نبود. الان وقت گرفتن انتقام خون برادرم بود؛ چون اون هیچ‌وقت دوست نداشت من رو این‌طور شکست‌خورده ببینه.

با این فکر آهی کشیدم و اراده‌ای که نمی‌دونم چطور از اعماق وجودم بیرون کشیده بودم. با بدنی لرزون از زمین به سختی بلند شدم.

حس می‌کنم استخون‌های بدنم هنوز درد می‌کنه، اما درد بدنم در برابر آتش انتقامی که درون قلبم شعله‌ور بود، هیچ بود.

چشم‌هام رو با غم، باز و بسته کردم که نگاهم به فضای خونه افتاد؛ درب و داغون... .

یه خونه‌ی هفتاد متری قدیمی دو خوابه با دیوارهای ترک خورده به رنگ کرمی و آشپزخونه‌ی درب داغون. این بود زندگی من و برادرم، چه روزهایی رو گشنگی و بی‌پولی کشیدیم اما به هر حال با داشتن هم خوش‌حال بودیم. گاهی صدای خنده‌هامون تا آسمون و گاهی صدای دعواهامون تا خونه‌ی همسایه بغلیمون می‌رسید. جالب این‌جاست همسایه بغلی ما یه پیرزن تنها زندگی می‌کرد. برادرم از سر مهربونی خیلی هواش رو داشت. چشم‌هام شاهد بودن که این پیرزن با شنیدن مرگ برادرم چقدر گریه کرد و شکسته شد. انگار که پسر خودش فوت کرده بود.

با این فکر دوباره نگاهی به خونه‌ی بدون داوود کردم. سکوت خونه خیلی ذهنم رو به‌هم ریخته بود اما سکوت من رو نمی‌شکست. چون سکوتی شده بود که من باید اون رو با فریاد انتقام پر می‌کردم و خواهم کرد.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

با بی‌حالی از جام بلند شدم و به سمت دسشویی رفتم.

بعد از شستن دست و صورتم به طرف اتاق خواب کوچیکم برگشتم. در همین لحظه چشمم به آینه‌ی ترک‌خورده‌ی اتاق‌خوابم افتاد. برای لحظه‌ای خودم رو در اون دیدم.

من دلربا، بیست و چهار سالمه و دیپلم علوم‌ انسانی دارم. به دلیل شرایط سخت زندگیم به دانشگاه نرفتم و مجبور شدم از سن کم شروع به کار کردن کنم.

دختری قدبلند بودم با موهای خرمایی بلند تا گودی کمرم... .

پوست سفید مایل به گندمی و اندام توپری داشتم که همیشه مورد حسادت دوست‌هام قرار می‌گرفت.

چشم‌هام کپی برابر اصل با چشم‌های مادرم، عسلی بود. ابروهای کشیده‌ای داشتم که الان به‌ خاطر فوت برادرم کمی رشد کرده بودن. نظم ابروهام حسابی به‌هم ریخته بود. بینی‌ام کمی گوشتی بود و لب‌هام غنچه‌ای بودن. طوری که هرکس می‌دید فکر می‌کرد لب‌هام رو ژل زده‌‌ام، ولی افسوس من کجا و این عمل‌های زیبایی کجا؟!

هیچ‌کس باور نمی‌کرد من پاکانه توسط خدا نقاشی شده بودم.

آه... خسته‌ام از فکر مزخرف مردم که همیشه طرف مقابل رو بدون شناخت، مورد قضاوت قرار میدن.

آخه من نه پولش رو و نه روحیه‌اش رو داشتم که به‌ فکر این‌جور چیزها باشم؛ چون به دلیل شرایط سخت زندگیم، همیشه یه خستگی کوچیکی تو صورتم بی‌داد می‌کرد.

این خستگی به دلیل این بود که من در خانواده‌ی چهار نفره‌‌ای زندگی می‌‌کردم که به‌ دلیل تنگ‌دست بودن خانواده‌ام، قید دانشگاه رو زده بودم. از همون سن کم شروع به گارسونی در رستوران سنتی کرده بودم. پدرم کارگری ساده و مادرم خیاط بود. زندگی سختی داشتیم اما به هرحال خوشحال بودیم، چون هم‌دیگه رو داشتیم. به دلیل اون تصادف لعنتی، من بهترین افراد زندگیم رو در سن هفده سالگی از دست دادم. از این دنیا فقط برادر بزرگترم یعنی داوود برام مونده بود که اون هم بی‌رحمانه توسط رئیس تاجر تهران کشته شد.

به دختری با چشم‌های قرمز از گریه و خشم، چهره‌ی رنگ‌پریده و موهای بلندش رو که با آشفتگی بالا سرش محکم بسته بود... لبخند تلخی زدم. دلربای هفته‌ی پیش کجا و الان کجا؟!

چقدر حال و روزم ترحم انگیز بود. با نگاهی پر از غم، شروع مرتب کردن خودم شدم. انگار داشتم زرهی از جنس اراده و نفرت به تن می‌کردم، چون دختری رو توی آینه دیدم که از نبود برادرش حسابی شکسته شده بود و بی‌رحمانه پناهگاه امنش رو به زور ازش گرفته بودند.

لباس‌هام رو با یه پیرهن و شلوار خانگی به رنگ مشکی ساده عوض کردم. با بی‌حوصلگی دوباره موهای نامرتبم رو باز کردم و با کش‌مو محکم دم اسبی بستم. سعی کردم آرامش ظاهری رو به صورتم برگردونم. آرامشی که زیر اون، طوفانی از خشم و کینه در انتظار بود.

هر حرکتم هدفی داشت. هر نفس کشیدنم یه آتش انتقام بود؛ چون من دیگه اون دختر شکننده‌ی دیروز نبودم. حالا تبدیل به کسی شده بودم که برای عزیزش، حتی اگر لازم باشه تا پای جون می‌ایسته و تاوان پس می‌گیره.

من آماده بودم تا نقشه شوم و بی‌رحمانه رو اجرا کنم؛ چون لیاقت داوود بی‌گناه مرگ نبود. زندگی بود. داوودی که بعد از مرگ پدر و مادرمون، کلی برام زحمت کشید و مثل یک پدر دلسوز پشتم ایستاد و مثل یک مادر، لقمه برام درست می‌کرد و به دستم می‌داد؛ ولی حالا کجاست؟! زیر خاک سرد.

با این فکر دوباره اشک‌هام به چشم‌هام هجوم آورد و بی‌اراده زیر گریه زدم.

- من چطوری نبودنت رو می‌تونم تحمل کنم داداشی؟!

از دلتنگی قلبم تند می‌زد و غم از چشم‌هام می‌بارید. اما ناگهان صدای قلبم بلند شد که با قدرت می‌گفت:

- نه‌نه الان وقت گریه کردن نیست دلربا، وقت نابود کردن اون لعنتیه که برادرت رو ازت گرفت.

با این حرف اشک‌هام رو با پشت دست پاک کردم و گوشیم رو برداشتم.

انگشت‌هام بی‌اراده روی صفحه‌ی سرد گوشی کند شدن و به سختی شماره‌ی "یوسف" رو پیدا کردند. یوسف، رفیق صمیمی و همکار داوود در اون عمارت بود؛ کسی که همیشه در کنار داوود فعالیت می‌کرد و مثل یک برادر کنارش بود. هر دو همیشه با پرحرفی زیاد از دنیایی حرف می‌زدن که من هیچ‌وقت از اون سر در نمی‌آوردم. همیشه فکر می‌کردم این‌ها فقط حرف‌ و خیال‌پردازی‌های داوود و یوسف هستش و من همیشه به شوخی بهشون می‌گفتم:

- اثرات فیلم اکشنی که می‌بینید هستش. واقعا مغز جفتتون تاب برداشته.

یوسف و داوود همیشه با حرفم می‌خندیدند و گستاخانه جوابم رو می‌دادن.

در اون لحظه داوودم چقدر معصوم بود. با یادآوری شیطنت‌های داوود، دوباره دلم آتیش گرفت.

حالا در این لحظه حس می‌کنم تنها راه من برای رسیدن به آرامش، فقط گرفتن حق داوود و ورود من به همون دنیای پیچیده مبهم هست.

با لرزشی که سعی کردم قایمش کنم، تماس رو با یوسف برقرار کردم. صدای بوق خوردن گوشی، سکوت اتاق رو مثل ضربان قلبم شکست. بالاخره صدای گرفته و خسته‌ی یوسف در گوشی پیچید:

- الو؟

 

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

صداش آروم بود اما بوی غم می‌داد. می‌دونستم از دست دادن داوود براش خیلی سنگین بود؛ چون رفاقتشون خیلی قشنگ بود. با این فکر نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایی محکم و قاطعی از خودم داشته باشم. صدایی که نشون بده دیگه اون دختر ضعیف و گریون چند دقیقه پیش نیستم.

- یوسف... منم دلربا.

یوسف با شنیدن صدام، مکث کوتاهی کرد و با نگرانی گفت:

- دلربا تویی، اتفاقی افتاده؟!

با این حرف ناگهان یاد نگرانی‌های همیشگی داوودم افتادم. بی‌اراده چشم‌هام پر از اشک شد و با صدای لرزونی گفتم:

- می‌دونی داوودم رو چطور بی‌رحمانه از من گرفتن یوسف؟!

با این حرف سکوت سنگینی بینمون حکم‌فرما شد. می‌دونستم یوسف هم از رفتن داوود ضربه‌ی بدی خورده، اما حالا حرف من، تلخی واقعیت رو براش صدبرابر کرد. یوسف با صدای پر از غمی در جوابم گفت:

- متأسفم… خیلی متأسفم. نمی‌دونم چی بگم.

با حرف یوسف لرزش صدام رو به زور کنترل کردم و گفتم:

- نیازی نیست چیزی بگی.

صدام آروم اما همین‌قدر قاطع بود.

- یوسف، می‌خوام کنارم باشی و کمکم کنی.

یوسف با شنیدن حرفم جا خورد و با تعجب گفت:

- چه کمکی دلربا؟!

لب‌هام رو تر کردم و نفس توی سینه‌ام رو با قدرت بیرون دادم و گفتم:

- می‌خوام کمکم کنی تا انتقام داوود رو از اون آدم‌های عوضی بگیرم. نمی‌خوام خون برادر بی‌گناهم همین‌جور الکی پایمال بشه.

یوسف با شنیدن حرف‌هام مکث طولانی کرد و گفت:

- خیلی خطرناکه دلربا، تو به عنوان یه دختر نمی‌تونی نزدیک همچین آدم‌های بی‌رحمی بشی، چون...

با این حرف به تندی وسط حرفش پریدم و گفتم:

- از پسشون بر میام یوسف، تو اصلا نگران من نشو. چون فقط یه چیز می‌خوام بفهمم. این‌که چرا و به چه دلیل این بلا رو سر داداش بیچاره‌ی من آوردن؟! من باید بفهمم کی پشت این ماجرا بوده و مهم‌تر از همه، باید کار کسی که داوود رو تموم کرد رو تموم کنم.

یوسف با شنیدن حرف‌هام سکوت سنگینی کرد، انگار داشت باورش رو با درخواست من می‌سنجید.

- تو… مطمئنی؟ اون دنیا جای تو نیست. بازم میگم اونا خطرناک‌تر از اون چیزی که تو فکر می‌کنی هستن.

- هیچ خطری از اون‌چه که من الان حس می‌کنم برای من ترسناک‌تر نیست. من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. حالا بگو تو کمکم می‌کنی یوسف؟

سکوت دوباره برقرار شد، اما این بار، سکوت انتظار بود. انتظار برای تصمیمی که می‌تونست مسیر زندگی من رو برای همیشه تغییر بده.

- باشه دلربا... ولی قبلش باید حضوری پیشت بیام و باهات سر یه مسائل مهم صحبت کنم.

با حرف یوسف لبخند تلخی از خوش‌حالی زدم و گفتم:

- ممنونم... شب منتظرتم.

با قطع شدن تماس، از جام بلند شدم و به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم که مثل همیشه خواب بود. با کلافگی صفحه‌ی گوشیم رو روشن کردم و به ساعت نگاه کردم.

ساعت هفده و نیم دقیقه بود. کمی وقت داشتم یه چرتی بزنم تا کمی کنار یوسف سرحال باشم. با بی‌حالی به سمت تشک قدیمی‌ام رفتم و خودم رو روی اون رها کردم. چشم‌هام رو به آرومی بستم که از شدت خستگی و بی‌حالی سریع خوابم برد.

با صدای زنگ خونه بیدار شدم و یادم افتاد که امشب یوسف میاد. با دست محکم به سرم زدم و فوری یه مانتو و شال سرسری رو پوشیدم، با عجله به سمت در رفتم و در رو باز کردم.

- خوش اومدی.

یوسف هم سن‌ و سال داوودم بود، هر دو فقط سی‌سال سن داشتند. یوسف مردی قدبلند و کمی چاق بود؛ ولی در کل قیافه‌ی بانمکی داشت. اما امشب قیافه‌اش عجیب فرق کرده بود... ته ریش بلند، موهای ژولیده و چشم‌های ریزش گود افتاده بودن. کل وصف حالش مثل من غم بود و غم.

- ممنون.

با سکوت خاصی وارد خونه شد و مستقیم روی مبل‌های زرد رنگ قدیمی ما نشست. من‌ هم می‌خواستم براش یه فنجون چایی درست کنم که یوسف به تندی گفت:

- دلربا... چیزی نمی‌خورم، فقط خواهش می‌کنم بیا یکم صحبت کنیم چون باید برگردم سر پستم.

یوسف نگهبان کارخونه‌ی ستودها بود و از کم‌کاری کردن می‌ترسید، می‌ترسید سرنوشتش مثل داوود بشه؛ چون ستودها خیلی سخت‌گیر و بی‌رحم بودن.

با حرفش به آرومی روبه‌روش نشستم که یوسف گفت:

- دلربا تو مطمئنی از انجام این کار؟!

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با حرف یوسف آروم چشم‌هام رو باز و بسته کردم و گفتم:

- آره، مطمئنم.

صدام برعکس ظاهر محکمم، بی‌اراده لرز خفیفی گرفت.

یوسف با حرفم بی‌قرارانه روی مبل جا‌به‌جا شد. انگشت‌های درشتش رو توی هم قفل کرد. سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد.

- یوسف؟

یوسف ناگهان با حرفم با لحنی عصبی بهم توپید و گفت:

- مگه ندیدی نتیجه‌ی زندگی داوود رو؟! به خودت بیا دختر.

با این حرف سرم رو پایین انداختم و لب پایینم رو گاز گرفتم. اسم داوود کافی بود تا کل جونم تیر بکشه.

- دیدم… برای همینه که دیگه نمی‌خوام مثل اون، بی‌صدا زیر فشار زور له بشم.

یوسف با کلافگی انگشت‌های دستش رو لای موهاش فرو کرد. نگاهش روی صورتم ثابت موند، چشم‌هاش خسته و گود رفته بود.

- ولی تو تنها نیستی دلربا. حداقل بذار من یه فکری، یه کمکی، یه کاری…

به تندی حرفش رو بریدم و گفتم:

- تو همین الانش هم زیر نگاه ستودهایی. اگر بفهمن تو در جریان کاری هستی که من می‌خوام انجامش بدم، بهت رحم نمی‌کنن.

با این حرف نگاه غمگینی به چهره‌ی یوسف انداختم و در ادامه گفتم:

- نمی‌خوام تو رو هم به خطر بندازم.

چونه‌ی کشیده‌ی یوسف لرزید. انگار می‌خواست چیزی بگه اما می‌ترسید.

- دلربا، من...

می‌خواست حرفش رو کامل کنه که نمی‌دونم چی‌ شد حرفش رو خورد.

- بگو یوسف چی‌ شده؟!

یوسف با این حرفم کمی خجالت‌زده نگاهم کرد و گفت:

- من بهت علاقه دارم.

با این حرف نفسم رو با فشار بیرون دادم و توی دلم گفتم:

- همین رو کم داشتم.

با چهره‌ای جدی، نگاه مصممی بهش انداختم و گفتم:

- یوسف، الان وقت این حرف‌ها نیست. من الان باید تمرکزم رو روی نقشه‌ام بذارم. اگه یه لحظه حواسم پرت بشه، همه‌چی از بین می‌ره.

یوسف ابروهاش رو درهم کشید و آهی کشید و گفت:

- ولی من نمی‌تونم این حس رو نادیده بگیرم دلربا. هر بار که می‌بینمت بی‌اراده دلم می‌لرزه.

با این حرف لحظه‌ای سکوت کردم.

عجب گیری افتادم من، آخه الان وقت عاشق شدن بود؟! نمی‌تونستم دلش رو بشکنم؛ چون تنها کسی که می‌تونست تو این نقشه کمکم کنه قطعا فقط یوسف بود‌. با این فکر نفس عمیقی کشیدم و با لحنی نرم‌تری گفتم:

- می‌فهمم، اما الان عشق بزرگ‌ترین نقطه ضعف منه، بذار بعد از این‌که همه‌چی تموم شد، درموردش دوباره حرف بزنیم. باشه یوسف جان؟

یوسف با حرفم سری تکون داد و گفت:

- باشه.

فضا سنگین‌تر از قبل شد، صدای نفس هر دومون در سکوت خونه می‌پیچید. خوب می‌دونستم تنها چیزی که بینمون باقی مونده، فقط وعده‌‌ی دروغین بین عشق و وظیفه بود.

من رو ببخش یوسف که بخاطر خواسته‌‌ام، وعده‌ی دروغین عشق رو بهت دادم... مجبور بودم. اون‌هم بخاطر داوودم.

یوسف آروم از جاش بلند شد و گفت:

- من الان باید چیکار کنم؟

با این حرف من‌هم از جام بلند شدم و گفتم:

- من رو به ستوده‌ها نزدیک کن.

یوسف با حرفم سرش رو به معنی تأیید تکان داد. کمی انگار داشت با خودش می‌جنگید ولی بعد آروم گفت:

- نزدیک کردنت به ستوده‌ها ساده نیست. اون‌ها به هرکسی اعتماد نمی‌کنن.

با این حرف نگاهش روی صورتم قفل کرد. انگار دنبال نشونه‌ای از تردید بود؛ اما من پرروتر از این حرف‌ها بودم. پس دست‌به‌سینه ایستادم و با لحنی محکم گفتم:

- برای همین از تو خواستم. تو تنها کسی هستی که می‌تونی درها رو برام باز کنی.

یوسف با حرفم مکثی کرد، بعد آهسته نفسش رو بیرون داد و گفت:

- باشه… ولی یه چیز رو بدون دلربا. وقتی وارد دنیای ستوده‌ها بشی، دیگه راه برگشتی نداری.

با حرفش من هم سریع و بدون فکر کردن در جوابش گفتم:

- من راه برگشت نمی‌خوام.

با این حرف چیزی توی نگاه یوسف شکست، اما پشت لبخند تلخش قایمش کرد.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- دلربا، چون اصرار کردی باید حقیقت رو هم مثل تیغ نشونت بدم.

با این حرف چشم‌هاش رو از روی صورتم پایین آورد و لب‌هاش رو تر کرد و گفت:

- آرش ستوده… مردِ ستوده‌ای که هیچ‌وقت ستوده نمونده. همه میگن می‌فهمه، همه میگن کمک می‌کنه، حق رو می‌گیره. اما وقتی یکی وارد دنیای ستوده‌ها میشه… تازه می‌فهمه حق‌کشی یعنی چی؟!

با حرف‌های یوسف بی‌اراده گلوم خشک شد.

یوسف با دیدنم پوزخند کم‌رنگی زد. با نوک انگشت، حلقه‌‌ای روی میز رو کشید و گفت:

- مثل کسی که روی برگه‌ی حکم، امضا رو تمرین می‌کنه. یعنی آدم‌ها رو با لبخند، با دعوت و با جمله‌های شیرین میخره. بعد که دستت رو گرفت، خیلی خوب بهت یادآوری می‌کنه که اختیار از اول مالِ تو نبوده.

یوسف با این حرف کمی رو به من خم شد و در ادامه گفت:

- و نخواهد بود.

چشم توی چشم‌های یوسف گذاشتم و گفتم:

- بازم ازشون بگو.

یوسف با حرفم سری تکون داد و گفت:

- مرد خیلی هوس‌بازیه و دنبالِ شکارِ بی‌صداست، ولی باید بدونی که اون دنبال شکار دخترهای خاصه نه معمولی مثل تو.

بعد از حرف آخر یوسف، اتاق انگار کمی سردتر شد.

- دلربا، من در رو برات باز می‌کنم ولی وقتی واردش بشی؛ ممکنه با درهای زیادی مواجه بشی؛ چون بعضی درها فقط با کلید جسارت باز می‌شن.

با حرف یوسف سری تکون دادم و گفتم:

- نگران نباش من جسارتش رو دارم؛ ولی خوب چطور نزدیکشون بشم؟

یوسف با حرفم به مبل تکیه داد و گفت:

- مراسم بالماسکه نزدیکه.

با این حرف، با هیجان ابرو بالا پروندم گفتم:

- خوب کی؟!

یوسف با حرفم شونه‌‌ای بالا انداخت و گفت:

- نمی‌دونم.

با حرفش مثل لاستیک پنچر شدم که یوسف در ادامه گفت:

- دقیقش رو خود آرش ستوده نگفته. یا گفته و ما نفهمیدیم؛ ولی نشونه‌ها معلومه‌‌ دیگه.

یوسف با این حرف دستی به ته ریشش کشید و در ادامه گفت:

- دعوت‌نامه‌هایی که هنوز مهر نخورده،

ماسک‌هایی خاصی که توی انبارها جابه‌جا میشن و رفت‌ و آمدهایی که از ساعتِ مشخص رد می‌شن، بی‌دلیل و بی‌حساب... انگار دارن تدارک یه مراسم بزرگی رو انجام میدن.

نگاهش دوباره به صورتم ثابت شد.

- فقط یه چیز رو خیلی خوب بدون دلربا، قراره وسطِ اون بازی بین اون آدم‌های خطرناک، با لبخندِ واقعی‌ات کنارشون وایسی و نقش بازی کنی؛ اما امان از روزی که خطا کنی و متوجه‌ات بشن.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با حرف یوسف با استرس دست‌هام رو بهم قفل کردم و گفتم:

- خیالت راحت باشه یوسف، حواسم هست. ولی خب این مراسم کِی برگزار میشه؟

یوسف با حرفم دندون‌هاش رو روی هم سایید و گفت:

- من هم دقیق نمی‌دونم؛ اما می‌دونم که آخر این ماهه.

با استرس سرم رو تکون دادم که یوسف در ادامه گفت:

- تا اخر ماه فکر کن دلربا، اگر نیای یعنی ترکِ بازی رو انتخاب کردی و من رو قطعا خوشحال می‌کنه؛ چون نمی‌خوام بهت آسیب وارد بشه.

سکوت دوباره برگشت. این‌بار سکوت سنگین‌تر بود؛ چون فهمیدم هر جمله‌ای که شنیدم، پشتش یه درِ بسته و پر از راز‌های عجیب و غریبی نشسته. نفسم رو با استرس بیرون دادم و برای این‌که یوسف با حرف‌هاش من رو از رفتن منصرف نکنه گفتم:

- یعنی من باید ماسک رو از اول آماده کنم، یا باید بدون ماسک برم؟!

یوسف با حرفم لبخندی با ته‌مزه‌ی احترام زد و گفت:

-با این سادگیت می‌خوای مقابل ستودها وایستی؟!

خاک برسرم، چه سوتی احمقانه‌ای جلوش دادم. با حرفش خنده‌ی الکی کردم و گفتم:

- شوخی کردم.

اما یوسف باور نکرد و سنگین نگاهم کرد و بدون اهمیت دادن به سوتیم گفت:

- خب اگه به آرش ستوده نزدیک شدی‌، می‌خوای چیکار کنی؟!

با حرف یوسف سکوت کردم. یعنی قصد ندارم چیزی از هدفم بگم. یوسف منظور سکوتم رو که متوجه شده بود، آهی سر داد و گفت:

- اوکی دختر، برای مراسم منتظر تماسم باش.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

دوباره رژلب قرمز آتشین رو روی لب‌هام کشیدم، چون این رنگ به اندازه‌ی کافی به معنی اعلان جنگ بود.

اما نمی‌دونم چرا درونم یه استرس و ترس ریزی بود. اون‌قدری بود که رژلب رو روی میز آرایشی داغونم با لرزش گذاشتم.

نفس عمیقی کشیدم و به خودم توی آیینه نگاه کردم.

تقریبا آرایشم تکمیل شده بود؛ چون خط‌چشم دنباله‌دار و سایه‌ی دودی‌ام، عمیق‌تر از همیشه به‌ نظر می‌رسیدن. کمی عقب‌تر رفتم تا خودم رو توی آینه‌ی کوچیکم بهتر ببینم.

لباس مشکی که یوسف برام خریده بوده، حسابی روی تنم نشسته بود. لباس ساده‌ای بود اما خیلی جلب‌ توجه می‌کرد و منم همین رو می‌خواستم.

بالا تنه‌ی لباسم یقه هفت ظریفی داشت به همراه آستین‌های تنگ تا روی مچ دست و از پایین مدل ماهی چسبونی که از عقب کمی دنباله داشت.

لباس قشنگی بود. الحق که یوسف سلیقه‌ی قشنگی داشت؛ چون با هر حرکتم، پایین لباسم موج کمی می‌گرفت. این‌بار نگاهی به گوشواره‌هام انداختم. گوشواره‌های بلندی که با هر تکون سرم، برقش چند برابر می‌شد.

از تیپ امشبم خیلی راضی بودم و یه‌ جورایی حس می‌کردم خاص شدم.

اما به قول یوسف، دخترای خوشگل همیشه دور آرش ستوده مثل پروانه در حال چرخش هستن. مهم اینه، کی بتونه اون رو رام خودش بکنه. با این فکر آهی سر دادم و زیر لبم آروم زمزمه کردم:

- تو می‌تونی دلربا.

با این حرف نگاهم روی جعبه‌ی مخملی کوچیکی که روی میز بود، ثابت موند.

به آرومی در جعبه رو باز کردم. با دیدن ماسک مشکی طرح گربه‌ای چشم‌هام برق زد.

بدون زرق و برق، بدون طرح، فقط چند خط ظریف نقره‌ای کنار چشم‌هام بود.

سری از رضایت تکون دادم، چون به‌ نظرم هم قشنگ بود و هم خاص، چیزی که نه جلب توجه کنه، نه توی جمع گم بشه.

انگشت شصتم رو روی لبه‌ی ماسک کشیدم که ناگهان یاد آخرین پیام یوسف افتادم که عصر فرستاده بود:

- امشب ساعت ده، با ماشین تیبا رنگ مشکی میام دنبالت.

با یادآوری پیام یوسف با استرس گوشه‌ی ناخنم رو جویدم، بعد سریع دستم رو پس کشیدم و زیر لب با حرص به خودم گفتم:

- بسه دیگه دلربا‌، شبیه آدمی بشو که می‌دونه داره چیکار می‌کنه. نه مثل آدم‌های ترسو و احمق...

با حرص موهام رو از پشت، شل ولی حساب‌شده جمع کردم؛ چند تار لجباز از کنار شقیقه‌هام بیرون زدم؛ چون صورتم رو نرم‌تر می‌کردن.

امشب می‌خواستم یه‌ جور ظاهری داشته باشم که هم بی‌دفاع به‌ نظر برسه، هم خطرناک. چیزی بین این دوتا تقریبا...

صدای ویبره‌ی گوشی، سکوت اتاق سردم رو شکست.

یوسف بود:

- رسیدم.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با دیدن پیام، گوشی رو قفل کردم و نفسی عمیق کشیدم. بعد ماسک و کیف کوچیک مشکی‌ام رو از روی میز آرایشم برداشتم و چراغ اتاق رو خاموش کردم و از اتاقم بیرون زدم. هنگام باز کردن در، یه لحظه دستگیره زیر انگشت‌هام لیز شد و بی‌اراده قلبم شروع به تند کوبیدن کرد.

- دلربا… برای امشب خواهش می‌کنم قوی باش، اون‌هم فقط به خاطر داوود بی‌گناهت.

با این فکر بی‌اراده حس قدرت درونم تزریق شد. با قدم‌های محکم از پله‌ها پایین اومدم، صدای کفش پاشنه‌بلندم روی سنگ‌ها می‌پیچید. هر قدم برام یادآوری می‌کرد که چقدر دارم از زندگی قبلیم فاصله می‌گیرم.

از خونه‌ که بیرون زدم با دیدن چراغ‌های ماشین یوسف که روبه‌روی خونه پارک بود و روشن شدند. جلوی لباسم رو کمی بالا گرفتم و به سمت ماشین رفتم.

در ماشین رو باز کردم و عقب نشستم که جلب‌ توجه نکنم. اما با دیدن یوسف ابرویی از روی تعجب بالا پروندم.

به‌به چه کرده آقا یوسف!

کت و شلوار تیره و پیراهن مشکی ساده پوشیده بود و بوی عطر یوسف و چرم صندلی‌ها، فضا‌ی ماشین رو پر کرده بود. چهره‌‌ی یوسف جدی‌تر از همیشه بود، اما یه لبخند محو گوشه‌ی لبش نشسته بود.

- بالاخره آماده شدی، خانم بازیگر؟!

با این حرف سعی کردم لبخند بزنم، اما چیزی بین لبخند و مکث شد:

- فکر کنم.

اما حرفم رو کامل نکردم. با صدای بلند و جدی‌تری سریع حرفم رو اصلاح کردم و گفتم:

- آره. آماده‌ام.

یوسف با حرفم به سمتم برگشت و نگاه کوتاهی به سر تا پام انداخت؛ نه از روی هوس بلکه از روی ارزیابی. بعد رفته‌ رفته ابروهاش از هم باز شد.

- زیبا شدی.

با این حرف ناگهان چشمش روی ماسکی که توی دستم بود افتاد. مکث کوتاهی کرد و گفت:

- فقط یادت نره دلربا، پشت این چیزی که توی دستاته، تنها چیزی که تو رو نجات میده، نقشه‌‌ات هست نه ظاهر قشنگت.

با حرفش سری تکون دادم که ماشین آروم به حرکت افتاد.

- الان که وارد مهمونی میشی این‌قدر دختر خوشگل زیاده که دهنت باز می‌مونه، اما دختری برنده‌ میشه که بلده چطور خودش رو تو چشم همه خاص نشون بده.

با حرفش پوزخندی زدم و گفتم:

- خبر دارم که به خاطر دو قرون پول چطور خودشون رو حراج می‌کنن.

یوسف با حرفم سری از تأسف تکون داد و گفت:

- حالا دیگه.

با حرفش به سمت پنجره‌ی ماشین برگشتم.

چراغ‌های شهر یکی‌یکی از کنار نگاهم رد می‌شدن. دستم روی ماسک بود و انگشت‌هام بی‌اختیار روی سطح صافش ضربه گرفته بودن.

- امشب، باید طوری باشی که انگار از همون جنسشونی؛ بی‌خیال، خوش‌گذرون، بی‌هدف. در حالی که توی ذهنت، داری خط‌ به‌ خط نقشه می‌کشی. می‌فهمی چی میگم؟!

بعد یوسف با این حرف انگشت اشاره‌اش رو بالا آورد و هشدارانه گفت:

- یعنی لبخندت واقعی و نگاهت حساب‌شده باشه. مهم‌تر از همه مغزت باید همیشه آماده‌ی فرار باشه.

با حرف یوسف سری تکون دادم و گفتم:

- باشه.

ماشین کم‌کم از شلوغی شهر دور شد. خیابان‌ها خلوت‌تر، ویلاها بزرگ‌تر شدن.

یوسف با سر به عمارت بزرگ رو به رو اشاره کرد و گفت:

- اون‌جاست.

با حرفش نگاهی به سمت عمارت کردم که با دیدنش دهنم نیمه‌باز موند.

عمارت ستوده‌ها مثل یه تکه‌ی جدا از این دنیا می‌درخشید. نور طلایی، موسیقی خفه‌ای که از دور به گوش می‌رسید و ماشین‌های خارجی که یکی‌یکی وارد محوطه می‌شدن.

با دیدن این صحنه ناخودآگاه نفسم رو توی سینه‌ام حبس کردم.

- ماسکت رو بزن دلربا.

با حرفش با دست‌های لرزون، ماسک رو به صورتم زدم و بند ماسک رو از پشت محکم بستم که یوسف در ادامه گفت:

- از این لحظه به بعد اسم و دنیای دلربا رو بیرون در میذاری و توی این عمارت اسمت رو هرچی که دوست داری میزاری؛ فقط یه چیز رو هیچ‌وقت یادت نره دلربا.

با حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- به خاطر داوود تموم تلاشم رو می‌کنم که موفق بشم.

یوسف با حرفم سری تکون داد و کارت ورود VIP مراسم رو بهم داد. من‌هم از دستش گرفتم که یوسف ماشین رو وارد محوطه‌ی ویلا کرد. چراغ‌ها، نگهبان‌های کت‌و‌شلواری، درهای بزرگ، صدای خنده‌های بلند و موسیقی بالماسکه‌ای که توی هوا می‌رقصید.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یوسف ماشین رو دقیقا مقابل پله‌های ورودی متوقف کرد.

با شنیدن صدای موسیقی، قلبم بی‌اراده فشرده شد. چقدر آدم‌ها بی‌رحم شدن. کشتن یه آدم براشون مثل یه سر بریدن مرغ شده بود. همین‌قدر معمولی، بی‌صدا، بدون احساس.

با این فکر لباسم رو از فشار بغض گلوم توی دستم مچاله کردم و توی دلم گفتم:

- آخ، داوود بیچاره‌ی من.

با این فکر می‌خواستم از ماشین پیاده بشم که یوسف گفت:

- من نمی‌دونم قراره چی‌کار بکنی. فقط می‌تونم بگم مواظب خودت باش.

با حرف یوسف نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. با ناز جلوی لباسم رو گرفتم و به سمت در ورودی رفتم.

خوب می‌دونستم تو این جمع هرکی بهم لبخند می‌زنه اصلا دوستم نیست و هرکی نگاه عمیق بهم بندازه، قصدش عشق و عاشقی و ازدواج نیست.

من دلربا‌ی فتحی‌ام، قرار نیست شکار بشم؛ چون من خود شکارچی‌ام.

با این فکر به سمت در ورودی سالن رفتم که صدای پچ‌پچ، خنده‌ها و موسیقی بالماسکه، به گوشم رسید.

می‌خواستم وارد سالن بشم که ناگهان دوتا نگهبان هیکل‌گنده جلوم سبز شدن.

نگهبان اولی نگاهی به سر تاپام کرد و گفت:

- خانم کارت دعوتتون.

با این حرف کارت VIP رو جلوی نگهبان گرفتم که نگهبان دوباره گفت:

- گوشی همراهتون رو هم تحویل بدید.

با این حرف لبم رو بی‌اختیار گاز گرفتم.

چی؟! من با چه رویی گوشی مدل پایینم رو تحویل این‌ها بدم؟!

- خانم گوشیتون؟!

با این حرف با خجالت به سرعت گوشیم رو از کیفم در آوردم. بدون چشم توی چشم گذاشتن با نگهبان گوشیم رو به سمتش گرفتم. نگهبان با دیدن گوشیم پوزخند بزرگی زد و با یه نگاه سریع به همکارش، در بزرگ رو برای من باز کردن.

وقتی داخل سالن قدم گذاشتم. ناگهان دنیام عوض شد.

با تعجب و دهن باز دور تا دور سالن رو با چشم چک کردم.

سقف بلند با لوسترهای عظیم، نور گرم، رقص، زن‌ها با لباس‌های براق و فانتزی، مردها با کت‌ و شلوارهای گرون‌قیمت بودند. بوی عطرهایی که هرکدوم چند میلیون فقط قیمت داشتن.

همه‌چیز این‌قدر تجملاتی بود که چند ثانیه‌ای گیج‌ شدم.

با گیجی چند قدم به سمت جلو برداشتم که نگاه چند نفر روی من، نه از روی شناخت بلکه از کنجکاوی روی من نشست.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من که از دنیاشون نبودم پس با خیال راحت لبخند کوچیکی زدم و خواستم به سمت گوشه‌‌ی سالن برم که ناگهان صدای زنی از کنارم بلند شد.

- تازه واردی... نه؟!

با این حرف با تعجب به سمت صدا برگشتم. زنی با ماسک نقره‌ای رو دیدم. لبخند کج پرعشوه و لباس بلند براق به رنگ قرمز که روی زمین کشیده می‌شد، کنارم ایستاده بود. با دیدنش ابرو بالا پروندم و نگاهی به لیوان کریستالیش که توی دستش بود، انداختم و گفتم:

- نه همیشه میام.

زنه با حرفم خنده‌ی بلندی سر داد و با لحنی که حرف من رو باور نکرده بود گفت:

- جوجه کوچولو، مراقب خودت باش عزیزم.

بعد بازوم رو گرفت و به مهمون‌ها اشاره کرد و گفت:

- این‌جا همه‌شون نقاب روی صورتشونه.

بعد در ادامه‌ی حرفش، سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:

- اما بترس از کسایی که پشت نقابشون هم نقاب دارن.

با گوشه چشمم نگاهش کردم و لبخند ساختگی زدم، اما قبل از این‌که جواب زن رو بدم، صدای اعلام ورود یه شخص مهم در سالن پیچید.

یه مرد قد بلند و سفید پوست وارد سالن شد. کت و شلوار مشکی براق پوشیده بود و یکم لاغر به نظر می‌رسید. موهای بالا زده و ماسک مشکی براق به صورتش زده بود.

نگاه همه برای چند لحظه به اون مرد برگشت.

زن با لحن بامزه‌ قلپی از نوشیدنی‌اش خورد و زیر لب گفت:

- اوه... ستاره‌ی امشب بلاخره سررسید.

با حرفش قلبم شروع به تند تپیدن کرد و رو به زن کردم، با کنجکاوی گفتم:

- کیه این ستاره‌ی شب؟!

زنه با حرفم چشم‌هاش رو با بی‌حوصلگی چرخوند و گفت:

- همونی که تو حتی لایق شنیدنِ اسمش هم نیستی. پس زیاد خودت رو درگیرش نکن؛ ستاره‌ها هیچ‌وقت برای آدم‌کوچولوهایی مثل تو نوری ندارن، فقط تو رو می‌سوزونن.

با حرفش از حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم. منظورش این بود که لقمه‌ی بزرگتر از دهنم بر ندارم.

چشم خانم جلف، برنمی‌دارم، با حرص جلوی لباسم رو گرفتم و با قدم‌های تند از اون زنه رومخ دور شدم.

کنار میز پایه بلند، بدون صندلی ایستادم و حبه انگوری از کاسه‌ی میوه‌‌ی روی میز برداشتم و توی دهنم گذاشتم.

می‌مردی بگی کیه؟! اخه من چطور می‌تونم آرش ستوده رو پیدا کنم، اون‌ هم بین این همه جمعیت؟!

حرف یوسف یادم اومد. گفته بود آرش ستوده کنار گوشش اول اسمش AR رو تتو کرده. با این نشونه می‌تونم پیداش کنم.

خب آخه چطوری برم دنبالش بگردم؟!

با حرص نفسم رو بیرون دادم و یه حبه انگور دیگه‌ داخل دهنم گذاشتم.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند ثانیه فقط ایستادم و به جمع نگاه کردم.

سالن شلوغ بود و همه ماسک‌های عجیب و غریبی به صورتشون زده بودن. پیدا کردن آرش سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.

یه مرد با پیرهن سفید که کل دکمه‌های پیرهنش باز بود به همراه ماسک سفید شیکی به صورتش زده بود.

حس کردم خیلی بی‌هدف راه می‌ره اما بد نیست کنار گوشش رو چک کنم شاید خود آرش ستوده در بیاد.

چون یوسف گفته بود اون مرد خیلی هوس‌باز و بی‌خیالیه.‌‌..

پس با دقت از خوردن انگور دست کشیدم و به کنار گوش اون مرد نگاه کرد که با ناامیدی بزرگی مواجه شدم؛ هیچ تتو نبود.

زیر لب آهی کشیدم که ناگهان صدای آهنگ زیاد شد و من‌ هم از همین فرصت استفاده کردم.

آروم‌تر از قبل قدم برداشتم و سعی کردم از لابه‌لای جمع رقاص رد بشم و کنار یک ستون بزرگی ایستادم. دوباره شروع به چک کردن گوش‌ها کردم. این بار یه نفر درست روبه‌روم ایستاده بود.

همون مرد ستاره‌ی شبی که اون زن رو مخ با ورودش لب و لوچه‌اش آویزون شد.

مرد ستاره‌ی شب با ژست شیک، دستش رو دور کمر یه زنه مثل باربی با لباس کوتاه صورتی حلقه کرده بود. جالب این‌جاست سه مرد‌ با ظاهر بوی شدید ثروت و نوشیدنی به دست، دورش حلقه زده بودن و هرهر و کرکر بلندی راه انداخته بودند.

حس شیشمم میگه که این خود آرش ستوده‌‌اس، با این حس عجیبم، خیره نگاهش کردم و از دور می‌خواستم ببینم کنار گوشش آیا تتو هم وجود داره؟! که اون مرد سنگینی نگاهم رو حس کرد و ناگهان نگاهش رو توی نگاهم قفل کرد.

با چشم توی چشم شدنمون بی‌اراده ضربان قلبم بالا رفت و کل تنم شروع به لرزیدن کرد.

دلربای احمق، با این ترس می‌خوای انتقام برادرت رو بگیری؟!

برای آروم کردن خودم نفس عمیقی کشیدم که ناگهان چشمم به تتوی AR کنار گوش یه مرد خورد.

خدای من، یعنی پیداش کردم؟!

با چشم، مردی که صاحب تتوی AR بود رو دنبال کردم که با دیدن ظاهرش، ابرو بالا پروندم.

یه مرد قد بلند با هیکل ورزشکاری اما خوش‌فرم، به همراه کت و شلوار ساده‌ی طوسی مایل به تیره و پیرهن مشکی پوشیده بود که هیکل ورزیده‌اش رو دو‌ برابر جذاب‌تر کرده بود‌.

این‌بار نگاهم رو از هیکلش برداشتم و به صورتش قفل کردم.

موهای بالا زده‌ی حالت‌دار و یه ماسک طوسی نصف و نیمه تا بینی‌اش، به صورتش زده‌ بود که فک و ته ریش خوش‌فرمش رو حسابی به نمایش گذاشته بود.

پس آرش ستوده تویی؟!

با نفرت نگاهش کردم که بی‌اراده یاد صورت مهربون داوودم افتادم.

الهی خواهرت برات بمیره، چطور دلشون اومد به زندگی مرد جوون معصومی مثل تو پایان بدن؟!

با چشم‌های پر از اشک اما با شعله‌های نفرت بهش خیره شدم.

مرد ستاره‌ی شب از اون جمع سه نفره دست کشید و به سمت آرش ستوده اومد.

مرده ستاره‌ی شب لیوان نوشیدنی‌اش رو به سمت آرش برد که آرش پوزخند بزرگی زد و لیوانش رو به لیوان اون مرد زد.

هه... چه خوش‌خیال بودند.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با دیدنشون از روی حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و نگاهی به اطراف کردم.

با دیدن چاقوی تیز میوه‌خوری، پوزخندی زدم و به سمت میز رفتم.

نامحسوس چاقو رو برداشتم و توی آستین لباسم قایم کرد که ناگهان یکی از پشت صدام زد. من از ترس به خودم لرزیدم و با چشم‌های گرد به سمت صدا برگشتم:

- افتخار رقص رو به من می‌دید، خانم زیبا؟!

با دیدن یه پسر کم سن با تیپ جلف حال بهم زنش، چپ‌چپ نگاهش کردم، گفتم:

- نه افتخار نمی‌دم.

پسر جلف با اون ماسک ترسناکش گردنش رو کج کرد و گفت:

- اوی‌اوی، می‌تونم بپرسم چرا؟!

با حرص نگاهش کردم و گفتم:

- چون از جنابعالی خوشم نیومد.

پسره با حرفم دو تا دست‌هاش رو بهم کوبید و گفت:

- فهمیدم‌. گلوت پیش اون بالا بالاها گیر کرده، ولی از من به تو نصیحت خانم زیبا.

با این حرف صورتش رو نزدیک صورتم کرد و گفت:

- این‌جور مردها محل سگ که هیچ، محل خر هم بهت نمی‌دن.

با حرفش دوباره چپ‌چپ نگاهش کردم که پسره با گفتن حرفش از من دور شد.

حالا کی گفته من می‌خوام بهم محل سگ یا خر بدن؟!

عجب هااا؟! روانی بود این بشر...

دوباره با چشم، دنبال آرش ستوده گشتم که دیدم با قدم‌های بلند به سمت پله‌ها‌ی طبقه‌ی بالا رفت.

فرصت خوبی بود، برای گیر انداختن موش توی تله...

با قدم‌های آروم به سمت پله‌ها رفتم، با دیدن آرش که وارد اتاقی شد، لبخند پیروزمندانه‌ی زدم و پشت در ایستادم.

راهرو نیمه تاریک و خلوت بود. همه درگیر رقص و نوشیدنی در طبقه پایین بودند.

نفسم رو با استرس بیرون دادم و می‌خواستم وارد اتاق بشم که صدای مکالمه تلفنی آرش به گوشم خورد.

- تو غلط می‌کنی سامان؟! چطور تونستی بدون خبر دادن به من همچین غلطی رو بکنی؟!

بعد از این حرف ناگهان با داد گفت:

- خفه‌شو.

و با عصبانیت گوشی رو به سمت دیوار پرت کرد که گوشی هزار تیکه شد.

بدون اهمیت دادن به عصبانیتش در اتاق رو آروم باز کردم و وارد اتاق شدم که آرش با شنیدن باز شدن در با سرعت به سمتم برگشت.

در اتاق رو پشت سرم بستم و چشم توی چشم آرش ستوده گذاشتم.

الان وقت انتقام و حسابرسی بود.

آرش با دیدنم سوالی نگام کرد و گفت:

- فرمایش؟!

با ناز جلوی لباسم رو گرفتم و به سمتش قدم برداشتم. روبه‌روی صورتش قرار گرفتم که بی‌اراده غرق رنگ چشم‌های طوسیش شدم. نمی‌دونم چرا؟! اما ته چشم‌هاش حس شروری و بدی رو به‌هم انتقال نداد.

لب‌هام رو بی‌اراده تر کردم که نگاه آرش به سمت‌ لب‌هام افتاد. بعد مسیر نگاهش رو عوض کرد و توی چشم‌هام خیره شد. باید خودم رو کنترل می‌کردم که فریب نگاه مسحورش نشم. نفس عمیقی کشیدم.

حس‌های مزخرفم رو از سرم دور کردم.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- ببخشید اتاق اشتباهی اومدم.

با این حرف ازش فاصله گرفتم و پشتم رو بهش کردم، یهو از پشت محکم دستم رو گرفت‌.

- چه جالب، که اتاق اشتباهی اومدی آره؟!

نمی‌دونم چرا اما از بم صداش لحظه‌‌ای ترسیدم. نکنه از پسش بر‌نیام؟! نفس عمیقی کشیدم و روی خودم مسلط شدم.

با قدرت به سمتش برگشتم و صورتم رو این‌بار خیلی زیاد به صورتش نزدیک کردم و گفتم:

- شاید هم از آدم اشتباهی خوشم اومده.

با این حرف لبخند کج و پرعشوه‌‌ای زدم که آرش نگاه نافذی به چشم‌هام انداخت و گفت:

- از شهامتی که داری خوشم اومده، ولی این‌ها به کنار دخترخانم.

با این حرف چونه‌ی صورتم رو با دستش گرفت و گفت:

- بگو ببینم کی هستی و برای چی اومدی توی این اتاق؟!

چشم توی چشم آرش گذاشتم و با لحن خاصی گفتم:

- شاید باورم نکنی، اما تا دیدمت ازت خوشم اومد. تا چشم بهم زدم خودم رو توی این اتاق و در کنار تو دیدم.

آرش با این حرف خنده‌ی مردونه‌ای کرد. ناگهان دستش دور کمرم حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند.

کنار گوشم با لحن خاصی گفت:

- اسمت چیه؟!

حالا وقتش بود.

من‌ هم دستی که توش چاقو رو توی آستینم قایم کرده بودم رو پشت کمرش گذاشتم و اون یکی دستم رو روی سینه‌اش گذاشتم.

قلبم از هیجان و ترس تند‌تند می‌زد، اما به خودم مسلط شدم و با لبخند کج ناز می‌خواستم اسم واقعی خودم رو بگم. یهو به خودم اومدم و گفتم:

- شیوا.

آرش با شنیدن اسم مستعارم، من رو بیشتر به خودش فشار داد. اما این‌بار نه خندید و نه پوزخندی زد.

فقط بی‌صدا و خنثی به صورتم نگاه کرد. نگاهش به من حسابی مشکوک بود. من‌ هم فرصت رو طلایی دونستم و ناگهان چاقو رو از آستینم بیرون کشیدم. غافلگیرانه محکم توی سینه‌ی راستش فرو کردم.

آرش با حرکت ناگهانیم سرجاش خشکش زد.

با تعجب به جای چاقو که توی سینه‌اش فرو کرده بودم، نگاه کرد که ناگهان صورتش از شدت درد قرمز شد.

اما چون مرد قوی‌ای بود، کم نیاورد و محکم گلوم رو گرفت و فشار داد.

از لای دندون‌های کلید شد‌‌ه‌اش غرید:

- تو کی هستی؟!

با فشار دستش به مرز خفگی رسیده بودم و محکم به دست‌هاش ضربه می‌زدم.

اما اون از درد زخم سینه‌اش کم‌کم فشار دستش کم شد و روی زمین افتاد.

با ول کردن گلوم، شروع به سرفه کردم. چون حسابی نفس کم آورده بودم. خدا به دادم رسید از درد زخمش، دست از سر من برداشت.

اگه ول نمی‌کرد که قطعا من رو اون‌ور دنیا پشت‌سر برادر عزیزم می‌فرستاد.

آرش با ضربه‌ی من، روی زمین پخش شده بود و با صورتی قرمز و رگ گردن متورم شده‌، ماسک صورتش رو گوشه‌ی اتاق پرت کرد و باز تکرار کرد و گفت:

- ت... تو کی هستی لعنتی؟!

با حرفش پوزخندی زدم و گفتم:

- آره، آرش ستوده تا همین جا بود. الان مثل برادر بیچاره‌ام این‌قدر از درد به خودت بپیچ تا جون بدی‌.

آرش با حرفم چشم‌هاش از تعجب بیرون زدن و با درد گفت:

- آر...ش؟!

با این حرف بهش نزدیک شدم و با خشم گفتم:

- آره لعنتی، خود تو... برادرم داوود رو از من گرفتی و من رو تک و تنها کردی.

با این حرف زیر گریه زدم و با چشم‌های پر از اشک گفتم:

- یتیم بودم، یتیم‌ترم کردی‌. خدا لعنتت کنه.

با این حرفم آرش با درد زخم سینه‌اش، سرش رو به زور به سمتم بلند کرد و گفت:

- من این‌... کار رو نکردم.

با حرفش عصبی شدم و داد زدم:

- کردی، خودت کردی لعنتی.

آرش با حرفم چشم‌هاش رو روی هم بست و با بی‌حالی گفت:

- من آ‌‌... رتام ستوده‌ام. برا...در آرش.

با این حرف ناگهان سرجام خشکم زد.

چی؟! آرتام ستوده؟! من... من چی‌ کار کردم؟!

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اتاق سکوت وحشتناکی به خود گرفته بود.

- نه… نه، داری دروغ میگی! داری بازی می‌کنی تا زنده بمونی!

با این حرفم، هیچ جوابی ازش دریافت نکردم.

با ترس به سمتش رفتم و می‌خواستم کاری کنم تا جلوی خون‌ریزی رو بگیرم، اما پاهام سست شدن. خدای من! کمکم کن؛ چون توی وضعیت بدی قرار گرفتم.

آرتام چشم‌هاش رو کمی باز کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت.

با دیدن نگاه معصومش دلم بی‌اختیار به آتیش کشیده شد. نگاه چند دقیقه قبلش که پر از غرور و شک بود کجا؟! و نگاه بی‌حال و خونین الانش کجاست؟!

آرتام با دیدنم سعی کرد حرفی بزنه، اما تنها چیزی که از گلوش خارج شد، ناله‌ای خفه‌ از درد بود. بعد سرش رو با بی‌حالی دوباره روی زمین انداخت.

با دیدن این صحنه ترس تموم وجودم رو گرفته بود. من فقط می‌خواستم انتقام داوود رو بگیرم، نه این‌که یه بی‌گناه رو به کشتن بدم.

اگه آرتام می‌مرد، من هم قاتلِ یک بی‌گناه می‌شدم و هیچ فرقی با آرش پیدا نمی‌کردم دیگه!

صدای نفس‌های بریده‌ی آرتام، حسابی من رو به وحشت انداخته بود. با دیدن پخش شدن خونش روی فرش گرون قیمتشون، با ترس به خودم لرزیدم.

با همون لرزش بدنم چاقو رو به سمت زمین پرت کردم و با عجله به سمتش رفتم، سعی کردم جلوی خون‌ریزی رو بگیرم، اما دست‌هام چنان می‌لرزیدن که قادر به انجام هیچ کاری نبودم.

با درموندگی زیر گریه زدم و با زار صداش زدم:

- آرتام؟! آرتام، صدام رو می‌شنوی؟ تورو‌خدا نمیر… من… من اشتباه کردم.

با حرفم دوباره گریه‌ام شدت گرفت که ناگهان صدای ضربه به در اتاق بلند شد. با شنیدن صدا با وحشت به سمت در نگاه کردم.

بدبخت شدم!

یه نگاه به در و یه نگاه به آرتام انداختم.

دیگه فرصتی نبود. اگه گیر می‌افتادم قطعا به حسابم می‌رسیدن؛ چون به مهم‌ترین شخص امشب یعنی به آرش ستوده چاقو زده بودم. پس با لرز از جام بلند شدم و به سمت در رفتم، در رو باز کردم.

زنی با موهای مشکی و چشم‌های نگران رو دیدم.

این زن دیگه کی بود؟! قبل از این‌که بتونم چیزی بگم، نگاهش سریع به سمت آرتام که روی زمین افتاده بود، کشیده شد.

با دیدن این صحنه چشم‌هاش گرد شدند و جیغ کوتاهی کشید.

- آرتام! چی شده؟!

زنه با تعجب به سمت آرتام دوید، اما من، با ترس و استرس به دیوار اتاق چسبیدم.

زنه که حالا کنار آرتام زانو زده بود، شال دور شونه‌هاش رو در آورد و روی زخم آرتام گذاشت.

ناگهان با خشم نگاهش رو به سمت من چرخوند که من برای یه لحظه از نگاهش ترسیدم. توی چشم‌هاش ترکیبی از خشم و نگرانی موج می‌زد.

- تو… تو این کا رو کردی؟!

قبل از این‌که بتونم جوابی بدم، جلوی لباسم رو گرفتم و پا به فرار گذاشتم.

خدای من! من چیکار کردم؟! چه‌قدر احمق بودم و خودم خبر نداشتم.

با ترس فقط می‌دویدم، اما وقتی به طبقه پایین رسیدم چون چراغ‌ها خاموش بودن و همگی در‌حال رقص بودن. خون روی دست‌هام زیادی توی چشم نبودن.

دست‌هام رو با لباسم قایم کردم و به سمت در خروجی زدم دویدم که خدا رو شکر نگهبان‌ها حواسشون پرت صحبت بود؛ اما با خروج پرسرعت من از سالن، توجهشون رو بی‌اراده جلب کردم که یکیشون محکم داد زد:

- خانم؟!

ولی من بدون اهمیت دادن به دادش، با سرعت از عمارت بیرون زدم.

با یادآوری آرتام که روی زمین از درد به خودش می‌پیچید، دوباره توی چشم‌هام اشک جمع شد و زیر گریه زدم.

با همون لباس مجلسیم دستم رو برای اولین تاکسی بلند کردم و سوار تاکسی شدم.

- آقا فقط برو.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با حرص ماسک مسخره‌ی صورتم رو در آوردم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم.

- دخترم بیا این روسری خانمم رو بنداز روی خودت.

با حرف راننده‌ی تاکسی که یه مرد میانسالی بود، به سمتش نگاه کردم و روسری رو از دستش به طور نامحسوس کشیدم تا خون روی دست‌هام رو نبینه؛ چون فقط دستی که توش چاقو رو گرفته بودم، کمی خونی بود. اما اون یکی دستم در حد چند لکه بود.

با غم روسری رو روی خودم انداختم و آدرس خونم رو بهش دادم که این وقت‌ شب الکی دور خودمون نچرخیم.

با دادن آدرس، سرم رو با غم روی شیشه‌ی ماشین تکیه دادم.

چراغ‌های خیابون از شیشه‌ی ماشین عبور می‌کردن و صورت پر از اشکم رو روشن می‌کرد.

ذهنم خیلی آشفته بود. نمی‌دونم آرتام زنده می‌مونه یا نه!

با اون زخم عمیقی که من احمق روی سینه‌اش کاشته بودم... فکر نکنم زنده بمونه.

با این فکر از ترس و نگرانی زیر گریه زدم، چون من… من در آستانه‌ی فروپاشی بودم و خودم خبر نداشتم.

راننده تاکسی با دیدن گریه‌هام، با چهره‌‌‌ای خسته، نگاهی به من انداخت و گفت:

- خانم، حالتون خوبه؟! رنگتون پریده.

با حرفش سرم رو آروم تکون دادم و گفتم:

- بله… خوبم.

راننده‌ی تاکسی با حرفم سرش رو تکون داد و گفت:

- دخترم نمی‌دونم مشکلت چیه، اما هر چی بوده فقط باید بسپاریش به اون بالا سری.

با حرفش با چشم‌های گریون به آسمون تاریک نگاه کردم.

خدایا... ازت خواهش می‌کنم که هیچ بلایی سر آرتام ستوده نیاد.

تو رو به بزرگیت قسمت میدم، حالش رو خوب نگه‌دار؛ چون خودت می‌دونی اگه چیزیش بشه من از عذاب‌ و وجدان قطعا می‌مردم.

با درد چشم‌هام رو بستم. حس می‌کردم در گردابی از ترس و پشیمونی غرق شده بودم و توی مسیر آینده‌ی نامعلومی قرار گرفته بودم.

ولی تنها چیزی که خوب می‌دونستم این بود که زندگیم دیگه از این به بعد، هرگز مثل قبل نمیشه و نخواهد شد.

ماشین با لرزش کمی از روی یه دست‌انداز رد شد و من رو از افکار ترسناکم بیرون کشید.

چشم‌هام رو به آرومی باز کردم و خودم رو جلوی در خونه‌ام دیدم.

راننده کرایه رو اعلام کرد، اما من هیچ پولی نداشتم!

صورتم از شرمندگی داغ شد و با تته‌پته گفتم:

- ببخشید… من.

با خجالت حرفم رو خوردم.

راننده که انگار متوجه بدبختی من شد، با خستگی دستش رو تکان داد و گفت:

- اشکال نداره دخترم. برو به آمون خدا.

با حرفش سریع تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم، به سمت پله‌های کوتاه ورودی دویدم. کلید خونه رو که زیر گلدون گذاشته بودم برداشتم و با دست لرزونم در خونه‌ام رو باز کردم که در باز شد و با بی‌حالی به داخل هجوم آوردم.

به محض بسته شدن در، دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و چسبیدم به در سرد چوبی خونه‌ام و از ته دلم زار زدم. گریه‌ای از اعماق وجودم... از ترس، از گناه، از پشیمانی. اشک‌ها بی‌وقفه روی گونه‌هام سرازیر می‌شدن.

- آرتام… آرتام.

اسمش رو با هق‌هق صدا می‌زدم.

- من چیکار کردم… غلط کردم… خدایا.

روی زمین سرد سر خوردم و نشستم. زانوهام رو محکم بغل کردم و سرم رو روشون گذاشتم. دیگه نه تنها لکه‌های خون روی دست‌هام که تمام وجودم از گناه و ترس آلوده شده بود. تصویر صورت رنگ‌ پریده‌ی آرتام، زخم عمیقی که خودم روی سینه‌اش گذاشته بودم، مدام توی ذهنم تکرار می‌شد.

اگه بمیره چی؟!

یع... یعنی من باید برم زندان؟!

نکنه اعدام بشم؟!

اگه آرش بود اصلا برام مهم نبود، اما گناه این مرد چی بود که من رفتم زدمش؟!

دوباره زار زدم. زار از ترس آینده‌ای که حالا دیگه از نظر من سیاه و تاریک‌تر از هر شبی شده بود.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

سه هفته گذشت.

سه هفته‌ای که هر روزش برای من به اندازه‌ی یه سال طول کشید.

سه هفته‌ای که در سکوتِ و ترس فقط منتظر نشستم.

منتظر یوسف که از همون شب مهمونی غیبش زده بود.

هر لحظه منتظر خبر مرگ آرتام ستوده بودم. اما با جا گذاشتن گوشیم توی مهمونی، از همه‌ی خبر‌ها عقب موندم.

حتی شماره‌ی یوسف رو حفظ نبودم که بهش زنگ بزنم و حالش رو بپرسم. هم از حال خودش و هم از حال آرتام...

توی این سه هفته حسابی توهمی شده بودم. چون هر بار که صدای زنگِ در می‌اومد قلب بی‌چاره‌ی من بی‌اختیار فرو می‌ریخت. چون تصورِ اومدنِ پلیس، یا شاید خودِ آرتام، یا حتی کسی که خبرِ بدی رو بیاره، دیوونه‌ام می‌کرد.

اما سکوت بود و سکوت... سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی، روح و ذهنم رو فشار می‌داد.

عذاب وجدان مثل خوره به جونم افتاده بود. حتی خواب رو هم از چشم‌هام گرفته بود.

نمی‌دونستم اصلا یوسف کجاست؟!

چرا خبری ازش نیست؟! معمولا توی این مواقع حتما بهم سر میزد؛ اما نیست که نیست... با کلافگی سرم رو با دو دست گرفتم. احساس می‌کردم در باتلاقی از اشتباهات خودم فرو رفتم و هرچی بیشتر دست و پا بزنم، عمیق‌تر غرق میشم. زندگیم دیگه نه متعلق به خودم بود و نه حتی قابلِ پیش‌بینی.

ساعت بیست و دو دقیقه‌ی شب بود. خسته از روزی پر از اضطراب، با بی‌حالی روی مبل لم داده بودم و با بی‌حوصلگی کانال‌های تلویزیون رو عوض می‌کردم. ناگهان صدای کوبیده شدن شدید در به گوشم رسید.

بی‌اراده ضربان قلبم تند شد. کی می‌تونست توی این وقت شب به خونه‌ی من بیاد؟!

با تردید به سمت در رفتم و دست‌گیره رو چرخوندم و در رو کمی باز کردم. پیرزن همسایه‌مون که چادر سفید با گل‌های آبی پوشیده بود رو دیدم. با لبخند بزرگ به همراه یه قابلمه‌ی داغ در دست‌های ضعیفش گرفته بود. با دیدن حالش لبخند غمگینی بهش زدم و گفتم:

- چرا زحمت کشیدی حاج‌خانم؟!

-زحمت چیه دخترم؟! دیدم چراغ روشنه، گفتم شاید یه غذای گرم لازم داشته باشی. خودم قیمه بار گذاشته بودم گفتم که حتما باید برات بیارم.

بوی قیمه‌ی خونگی حاج‌خانم بی‌اراده توی هوا پیچید.

آخ که چه عطر و بویی داشت این قیمه...

سینی غذا رو رو از دستش گرفتم و گفتم:

- وای چقدر لطف کردید. خیلی

خیلی ممنونم ازتون.

حاج خانم دستی به بازوم کشبد و با لحن مهربونی گفت:

- پوست و استخون شدی دخترم‌. حتما بخور که از پا نیوفتی.

با حرفش بغض شدیدی کردم که حاج خانم در ادامه گفت:

- هر وقت خواستی حرف بزنی بهم بگو. باشه دخترم.

سرم رو به معنی تایید تکون دادم.

حاج خانم با گفتن چند حرف دیگه با من خداحافظی کرد و رفت. با حالی پر از غم در رو بستم و سینی غذا رو روی اپن گذاشتم.

با بوی غدا نمی‌دونم چرا ضعف کردم؟! نون رو با دست‌هام بریدم، توی قیمه فرو کردم و می‌خواستم داخل دهنم بزارم که در خونه دوباره به صدا در اومد.

از دست تو حاج خانم... بزار دو لقمه بخورم بعد بیا پیگیر کاسه و سینی‌ات باش.

با کلافگی لقمه رو توی سینی گذاشتم و به سمت در رفتم و با لبخند ساختگی در رو باز کردم که با دیدن شخص مقابلم، بی‌اراده دستم از روی دستگیره‌ی در سر خورد و پایین افتاد.

 

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با دیدن آرتام شوکه شدم.

آرتام زنده بود؟!

نگاهی از سر تا پا بهش انداختم، با دیدن هیکل ورزیده‌اش بی‌اختیار آب دهنم رو قورت دادم.

پیرهن و شلوار سورمه‌ای شیکی پوشیده بود و آستین‌های پیرهنش رو هم با دقت بالا زده بود. در کنارش یه ساعت مچی گرون‌قیمتی به دستش زده بود که خیلی برق می‌زد. کفش‌های براق مشکی، استایلش رو کامل‌تر می‌کرد.

بی‌اختیار ضربان قلبم بالا رفت، چون دیدنش از نزدیک برای من یه چیز دیگه‌ای بود. اون ماسک مسخره و فضای پر استرسِ مراسم اون‌ شب، باعث شده بود اصلاً چهره‌اش رو درست و حسابی نبینم؛ اما حالا همه‌چیز یک‌دفعه، یه‌ جا رو‌به‌رویم ایستاده بود.

موهای حالت‌دارش رو بالا زده بود؛ صورت مردونه‌اش با ته‌ریش کم و لب‌های قلوه‌ایش جذابیتش رو دو برابر کرده بود.

اما نمی‌دونم چرا، رنگ چشم‌هاش این‌قدر برای من خاص بودن.

چشم‌هاش به رنگ طوسی بودن، کمی درشت، با مژه‌هایی که به اندازه‌ی کافی بلند بودن. واقعاً چشم‌هاش برای خودشون خدایی بودن.

دهن باز کردم و می‌خواستم حرفی بزنم اما چیزی به ذهنم نرسید. آرتام با دیدن قیافه‌ی متعجبم لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود زد و گفت:

- تموم شد؟!

با حرفش ناگهان به خودم اومدم و با گیجی گفتم:

- چی؟!

آرتام با بی‌حوصلگی نگاهی به صورتم کرد و گفت:

- نمی‌خوای تعارف کنی بیام تو؟!

با حرفش لبم رو از خجالت گاز گرفتم و در رو کامل براش باز کردم و گفتم:

- ببخشید... بفرمایید تو.

آرتام بشکنی توی هوا زد و با لحن مغرورانه‌‌ای گفت:

- آفرین... حالا شدی دختر خوب.

آرتام با زدن این حرف، با قدم‌های آروم وارد خونه شد. نگاه بی‌تفاوتی به خونه‌ی درب و داغونم کرد، اما هیچ واکنشی توی صورتش نشون داد. خیلی آروم روی مبل زرد رنگم نشست‌.

استرس تموم وجودم رو گرفته بود. نمی‌دونستم چیکار کنم؟! چایی بیارم براش یعنی؟!

زرشک، آرتام ستوده که همش با قهوه و کاپوچینو و ... سر و کار داره. بیاد چایی خاک‌برسر من رو بخوره؟!

با درموندگی به سمتش رفتم و می‌خواستم دهن باز کنم و حرفی بزنم که خودش زودتر از من دست به کار شد و گفت:

- ممنون، هیچی نمی‌خورم. فقط بی‌زحمت یه لیوان آب برای من بیاری کافیه.

با حرفش سریع به سمت آشپزخونه رفتم و قشنگ‌ترین لیوانم رو براش انتخاب کردم. از پارچ آب که توی یخچال بود. لیوان رو پر از آب خنک کردم و به سمت آرتام بردم.

آرتام خیلی محترم و با ادب لیوان رو از دست من گرفت و روی میز گذاشت.

با استرس دوتا دست‌هام رو بهم قفل کردم که آرتام نگاهی به‌هم کرد و با دست روی مبل اشاره کرد و گفت:

- بشین. ‌می‌خوام باهات صحبت کنم.

با حرفش روی مبل روبه‌رویش نشستم و آب دهنم رو با استرس قورت دادم.

یعنی برای چی اومده بود؟!

می‌خواد باهام دعوا کنه؟! نه بابا... با این ظاهر آرومش فکر نکنم.

پس برای چی پا شده تا خونه‌ی من اومده؟!

نکنه می‌خواد با دست‌های خودش من رو بندازه زندان؟!

با این فکر‌های مزخرفم، نفس عمیقی کشیدم.

آروم باش دلربا... نباید جلوش باخت بدی. درسته توی دلت غوغایی از ترس و استرسه، اما ظاهرت باید مثل دریا آروم باشه.

با آرامش دورغین، چشم توی چشم‌های طوسی رنگ آرتام گذاشتم که در کمال تعجب دیدم نگاه اون‌هم به سمت صورتم بود. داشت حسابی من رو آنالیزم می‌کرد.

از نگاه نافذش خجالت کشیدم. سرم رو پایین انداختم و گفتم:

- بابت اتفاق اون شب خیلی ناراحت و متاسفم. من نمی‌خواستم به شما آسیبی برسونم آخه من...

با این حرفم آرتام ناگهان شروع به باز کردن دکمه‌های پیرهنش کرد. با دیدن این حرکتش با تعجب نگاهش کردم.

این چش شد یهو؟!

چرا داره دکمه‌های پیرهنش رو باز می‌کنه؟!

بی‌اختیار ضربان قلبم بالا رفت و با چشم‌های پر از ترس و تعجب نگاهش کردم.

 

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرتام ناگهان پیرهن سمت راستش رو کنار زد و من با دیدن بخیه‌های سینه‌اش، چشم‌هام رو از درد روی هم بستم و با لحن ناراحت‌کننده‌‌ای گفتم:

- متاسفم.

آرتام با دیدن صورتم پوزخند صداداری بهم زد و گفت:

- اما تو به‌هم آسیب رسوندی، شیوا... عاعا ببخشید. دلربا خانم.

با این حرف با شرمندگی نگاهم رو به قالی قدیمیم دادم که آرتام در ادامه با لحن تندی گفت:

- قشنگ به دسته گلی که روی سینه‌ام کاشتی نگاه کن و بگو. برای چی و به چه دلیل این‌کار رو کردی؟!

با حرف آرتام، لبم رو محکم گاز گرفتم که آرتام با لحن تندتر از قبل گفت:

- روزه‌ی سکوت گرفتی؟! اون‌ شب خوب بلد بودی برای من بلبل زبونی کنی، پس الان چی‌شد؟! موش زبونت رو خورده؟!

با حرفش ناگهان خونم به جوش اومد. برادر بی‌رحمش‌ داداش معصوم من رو به قتل رسونده. الان برادر دیگه‌اش پررو پررو نشسته و داره از من حساب پس می‌گیره.

خودم رو جمع کردم و نگاهم رو با جدیت توی نگاهش گذاشتم و گفتم:

- اون شب برات بلبل زبونی نکردم. فقط حقیقت رو برات روشن کردم آقای ستوده.

آرتام با حرفم پوزخندی زد. شروع به بستن دکمه‌های پیرهنش کرد و با لحن مسخره‌‌ کننده‌‌ای گفت:

- عه؟! حقیقت؟! میشه بگی کدوم حقیقت؟!

با این حرفش بی‌اختیار گیج نگاهش کردم و سکوت کردم. وا؟! چرا سعی داره با کلمات بازی کنه؟!

آرتام حق به جانب نگاهم کرد و گفت:

- یالا... منتظرم دوباره حقیقت رو برای روشن کنی دلربا خانم.

با این حرف پا روی پا انداخت و به مبل تکیه داد و گفت:

- خب می‌شنوم؟!

با تعحب نگاهش کردم. یعنی خبر نداره یا داره خودش رو به کوچه علی چپ می‌زنه؟!

رفتار و حرف زدن آرتام حسابی روی مخم بود. شیطونه میگه بزنم لت و پارش کنم مرتیکه‌ی رو مخ. با حرص اخمی کردم بهش کردم و گفتم:

- این‌که برادرت آرش...

آرتام به سرعت دستش رو به معنی بسه بالا آورد و گفت:

- دلربای فتحی که برای انتقام خون برادرش اومده توی مهمونی VIP ما و می‌خواسته آرش ستوده رو به قتل برسونه تا روح برادر معصومش رو به آرامش ابدی برسونه... درسته؟!

مات و مبهوت نگاهش کردم که آرتام کوبنده گفت:

- درسته؟!

با حرفش بی‌اراده اشک توی چشم‌هام جمع شد و با لب‌های لرزونی گفتم:

- آخه آدم چقدر می‌تونه عوضی و بی‌رحم باشه؟!

آرتام با حرفم لبخند کجی زد و گفت:

- یعنی آدم بی‌گناه این داستان فقط برادر عزیزت بود و من و برادرم شارلاتانیم. درست فهمیدم؟!

با این حرفش سیم‌های مخم بی‌اراده اتصالی پیدا کردند و با داد گفتم:

- اون مگه باهاتون چی‌کار کرده که حقش مردن بود. هان؟!

آرتام خنثی نگاهم کرد که من در ادامه گفتم:

- به چه دلیل اصلا؟! چرا داداش من رو کشتید؟! چرا؟! چرا؟!

چرای آخر رو با داد گفتم که آرتام دستش رو به معنی آروم باش بالا آورد و گفت:

- آروم باش دختر.

دیگه خونم به جوش اومده بود. بدون کنترل روی رفتارم، از جام بلند شدم و با عصبانیت داد زدم:

- چطور می‌تونم آروم باشم وقتی داداشم رو پرپر کردید و به زور رو زیر خاک سرد فرستادینش؟!

با این حرف ناگهان زیر گریه زدم و صورتم رو با دوتا دست‌هام قایم کردم.

دست خودم نبود. جلوی آرتام هق می‌زدم و گریه می‌کردم، چون دلتنگ داوودم بودم اون‌هم خیلی زیاد.

آرتام با دیدن گریه‌هام، از جاش بلند شد. من رو روی مبل نشوند و نفس عمیقی از کلافگی کشید. با لحنی جدی گفت:

- نمی‌تونم دلیلش رو بگم، چون دوست ندارم لحظه‌ی آخری تصویر بدی از برادرت داشته باشی.

با چشم‌های خیس از اشک نگاهش کردم و گفتم:

- یعنی چی؟!

- یعنی نمی‌تونم بهت بگم.

با تعجب اشک‌هام رو با پشت دست پاک کردم و گفتم:

- چرا؟!

 

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرتام با دیدن اشک‌هام چند ثانیه مکث کرد. انگار کلمات روی زبونش سنگین‌تر از قبل شده بودند.

- چون اگه بگم دیگه نمی‌تونی مثل قبل به برادرت فکر کنی. می‌دونم الان اون رو توی ذهنت به اسطوره تبدیل کردی.

با این حرف، با چشم‌های خیس و متعجب به آرتام نگاه کردم و گفتم:

- منظورت چیه؟!

آرتام با حرفم لبش رو به دندون گرفت. بعد با حالت کلافگی دستش رو لای موهاش گذاشت و گفت:

- برادری که هی سنگش رو به سینه‌ات می‌زدی، می‌دونی با ما چیکار کرده؟!

با حرفش مات و مبهوت نگاهش کردم که آرتام در ادامه‌ی حرفش به سمت من کمی خم شد و چشم‌هاش رو برای یه لحظه از خشم درشت کرد. از لای دندون‌هاش کلید شده‌اش غرید:

- برادرت یه متجاوزگره منحرفه.

با این حرف بی‌اراده سر جام خشکم زد.

چی؟!

داوود من، نفس من، یه متجاوزگر منحرف بود؟!

الان توقع داره حرفش رو باور کنم؟!

با حرف آرتام ناگهان خنده‌ی عصبی سر دادم و بعد با لحن عصبی گفتم:

- این‌قدر پست و حقیر شدی که کارت به تهمت زدن به پسر بی‌گناه رسیده؟!

آرتام با حرفم سری از تأسف تکون داد و گفت:

- می‌دونستم حرفم رو باور نمی‌کنی.

آرتام با این حرف گوشیش رو از جیبش در آورد. بعد از چند دقیقه‌ی کوتاه، فیلمی رو پلی کرد و به سمت من گرفت و گفت:

- خب به این فیلم نگاه کن. این فیلم توسط دوربین‌های امنیتی ویلای شمالمون گرفته شده.

با چشم‌های متعجب بهش نگاه کردم که آرتام با ابروهاش به گوشیش اشاره کرد و گفت:

- بگیر ببین دختر.

با دست‌های لرزون، گوشی رو از دست‌‌های آرتام به آرومی گرفتم و با ترس نگاهم رو روی صفحه‌ی گوشی انداختم.

دختری خوشگل، پیرهن و شلوار جین

پوشیده و موهای بلوندش رو دم‌اسبی بسته بود. توی آشپزخونه داشت برای خودش نوشیدنی می‌ریخت که ناگهان داوود با قدم‌های نامتعادل سر میرسه و شروه به آزار و اذیت کردن دختره میشه و...

در اینجا آرتام گوشی رو از دست‌هام می‌قاپه و میگه:

- ادامش رو دیگه درست نیست ببینی دختر.

با دیدن این فیلم انگار دنیا روی سرم خراب شد.

داداش من؟! داوود من؟! همچین آدمی از آب در اومد؟!

داوودی که آزارش به مورچه هم نمی‌رسید، چطور تونست به دختری که هم‌سن سال منه رحم نکنه؟!

با چشم‌های پر از اشک به نقطه‌ی کور خیره شده بودم.

شرمندگی رو می‌تونستم با تک‌تک سلول‌های بدنم احساسش کنم.

تو چیکار کردی داوود؟! با خودت و زندگیت و آینده‌ات چیکار کردی؟!

با لب‌های لرزون بدون چشم توی چشم گذاشتن با آرتام گفتم:

- من... من یه جور دیگه این ماجرا رو تصور کرده بودم. من خبر ندا...

آرتام با حرفم سری تکون داد. حرفم رو برید و گفت:

- می‌دونم دختر.

اشک‌هام روی گونه‌هام بی‌اختیار ریزش کردن. صورتم رو با دست‌هام با قایم کردم و زیر گریه زدم.

آرتام با دیدن حال بدم و شرمندگیم نفس عمیقی کشید و با لحن ناراحت‌کننده‌ی گفت:

- دوست دختر آرش بود، رفته بودن شمال که حال و هواشون عوض بشه؛ اما آرش براش کار پیش میاد و مجبور میشه ویلا رو ترک کنه. 

با شنیدن حرف‌هاش بیشتر دلم آتیشی می‌شد؛ اما آرتام برای اینکه حقیقت رو کامل برای من روشن کنه در ادامه گفت:

- و آرش وقتی به ویلا می‌رسه با دیدن اون صحنه‌ی دل‌خراش، کار برادرت رو با یه تیر تموم می‌کنه.

با حرفش فقط گریه می‌کردم. حسابی دلم شکسته بود... از داوود... از این زندگی نکبت‌واری که داشتم.

اشک‌هام رو با دست‌های لرزونم پاک کردم و گفتم:

- حال دختره... چ... چطوره؟!

آرتام لب‌هاش رو تر کرد و گفت:

- برادرت به‌جور بهش آسیب جسمی و روحی وارد کرده. آرش برای عوض کردن حال روحیه‌اش اون رو مسافرته خارج از کشور فرستاد.

با این حرف با چشم‌های پر از اشک و شرمندگی به آرتام نگاه کردم و گفتم:

- متأسفم.

ویرایش شده توسط شکوفه فدیعمی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرتام چند لحظه فقط نگاهم کرد. انگار بین دلسوزی و چیزی که تهِ چشم‌هاش برق می‌زد مردد بود. بعد آهی کشید و آروم گفت:

- متأسف بودن چیزی رو عوض نمی‌کنه.

سرم پایین بود که با حرفش، سوالی نگاش کردم و گفتم:

- پس چی کار کنم؟! بگو چی کار کنم که یه ذره از این کثافت‌کاری داداشم جبران بشه.

آرتام با حرفم پوزخند کم‌رنگی زد. بی‌اراده برق خوشحالی توی چشم‌هاش نشست.

نمی‌دونم چرا؟! اما حس خوبی به این برق نگاه نداشتم.

آرتام انگار که با حرف‌هام بهش انرژی تزریق کرده بودم. ناگهان تکیه‌اش رو از روی مبل برداشت و به سمت من خم شد. اون‌قدر نزدیک که بوی عطر تلخش توی نفس‌هام نشست.

- جبران داره… اما اصلا برات آسون نیست دختر.

با چشم‌های خیس اما متعجب نگاش کردم.

یعنی چی؟! مگه چه کاری بود که این‌قدر برای من سخته؟! 

چشم توی چشم‌های طوسیش گذاشتم و با لحن کوبنده گفتم:

- هر کاری باشه انجام می‌دم.

آرتام با این حرف، لبخند کجی گوشه‌ی لبش نشست. همون لبخندی که نمی‌تونستم بخونمش و خیلی برای من مبهم بود.

بعد ابروی بالا پروند و با نگاه‌ پر از حرف گفت:

- مطمئنی؟

بدون مکث کردن، سرم رو تکون دادم که آرتام با هیجان دست‌هاش رو به‌هم کوبید و گفت:

- خیلی‌خوب پس شروع می‌کنیم.

با حرفش لیوان آبی که جلوش بود رو برداشتم و ازش قلپی خوردم. بعد با کنجکاوی نگاهش کردم که آرتام لب‌هاش تر کرد و گفت:

- می‌خوام یه مدتی برای من کار کنی.

با حرفش ابروی بالا پروندم و گفتم:

- مثلا چه کاری؟!

- می‌خوام که به عنوان خدمتکار اون‌هم موقتی بیایی عمارتمون مشغول به کار بشی.

با حرفش با حیرت نگاهش کردم.

جانم؟!

بیام توی عمارت ستوده‌ها و مثل بدبخت‌ها کلفتیشون رو بکنم؟!

زرشک... با حرفش لبخند کج کم‌رنگی گوشه‌ی لبم نشست که آرتام با حرف بعدیش دقیقا تیر رو مستقیم وسط افکارم پرت کرد.

- ظاهرت خدمتکاره اما در اصل کار اصلی تو یه چیز دیگه‌اس.

یعنی چی؟! ظاهرم خدمتکاره اما خدمتکار نیستم. پس قراره توی اون عمارت چه غلطی بکنم؟! 

نکنه نقشه‌های منفی درموردم توی سرش کشیده باشه و من خبر ندارم؟!

 با تعجب دستم رو سوالی تکون دادم و گفتم:

- خب کار اصلی من توی اون عمارت چیه؟!

آرتام نگاهی به‌هم کرد. کمی مکث کرد و گفت:

- باید به طور پنهانی دارو توی غذاها و نوشیدنی‌های برادرم آرش بریزی. 

با این حرف نزدیک بود دوتا شاخ بالا سرم در بیاد.

من جبران کردن رو این‌جور توی ذهنم خلاصه کرده بودم که از دلشون در بیارم یا توی کاری کمکشون کنم. نه این‌که برم توی غذای پسر مردم دارو بریزم. اون‌هم چه دارویی؟!... خدا می‌دونه‌.

با دهن باز نگاهش کردم و می‌خواستم حرفی بزنم که آرتام وسط حرفم پرید و گفت:

- می‌دونم کلی سوال توی سرت داره می‌چرخه؛ اما شرمنده... نمی‌تونم بهشون جواب بدم‌.

با حرفش ابروی بالا پروندم و بهش خیره شدم.

یعنی چی که نمی‌تونه به‌هم بگه؟!

من رو واقعا احمق فرض کرده این یارو؟! با چشم بسته براش کار کنم و هیچی نپرسم؟! مگه میشه آخه؟!

با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم:

- آقا آرتام واقعا حالتوت خوبه؟! تو کت من نمی‌ره که برم دارو بریزم توی غذای برادرتون ولی ندونم چرا و به چه دلیل. این میشه بنظرتون؟!

آرتام با لحن بیخیالی دست رو به دسته‌ی مبل تکیه داد و گفت:

- بنظرم من که میشه.

از حرص دندون‌هام رو محکم روی هم ساییدم و گفتم:

- تا دلیلش رو به‌هم نگید من هیچ‌کاری رو براتون انجام نمی‌دم.

آرتام با حرفم پفی کشید و گفت:

- اوکی... چرا زود از کوره در می‌ری دختر؟! بشین سر جات تا بهت بگم به چه دلیل این کار رو می‌کنی.

با حرفش روی مبل نشستم و منتظرانه بهش نگاه کردم که آرتام گفت:

- برادرم بیماری اسکیزوفرنی داره.

سوالی نگاهش کردم و گفتم:

- اسکیزوفرنی؟!

آرتام با حرفم سرش رو تکون داد و گفت:

- آره... برادرم همیشه احساس می‌کنه کسی داره دنبالش می‌کنه. صداهایی می‌شنوه که بقیه نمی‌شنون. گه گاهی حتی به اطرافیانش هم بدبین می‌شه.

با این حرف با کلافگی چشم‌هام رو محکم با دستم مالوندم و گفتم:

- خب؟!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرتام با دیدن کلافگیم نگاه نافذی به‌هم انداخت و گفت:

- گاهی وقت‌ها فکر می‌کنه غذاش سمیه و اون غذا رو یا می‌ریزه یا نمی‌خوره؛ حتی گاهی با خودش هم حرف می‌زنه‌.

با حرف آرتام بی‌اراده استرس تموم بدنم رو فرا گرفت. آخه من رو چه به آدم مریض روحی؟!

فکر نکنم بتونم از پس همچین آدمی بر بیام. آخه من برای انتقام گرفتن مثل احمق‌ها رفتم برادر طرف رو زدم‌. الان بیام از یه آدمی که سر و تهش معلوم نیست مواظبت کنم؟!

با استرس نفسم رو از دهنم بیرون دادم و گفتم:

- شرمنده من واقعا نمی‌تونم... یعنی نمی‌تونم انجامش بدم. 

آرتام با حرفم پوزخند صداداری زد و از جاش بلند شد و دست‌هاش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و گفت:

- ببین دخترخوب، جواب نه و نمی‌تونم تا حالا وارد دایره‌ی لغات آرتام ستوده وارد نشده و نخواهد شد‌.

با این حرف انگشتش رو به نشونه‌ی تهدید به سمتم بلند کرد و گفت:

- یا انجامش می‌دی یا باید انجامش بدی.

با این حرف، اخمی کردم و از جام بلند شدم و روبه روش ایستادم.

من کی زیر بار حرف زور رفتم که این بار دومم باشه؟!

حالم داشت از رفتار زورگورانه‌اش به‌هم می‌خوره. چشم توی چشم‌های طوسی رنگ آرتام گذاشتم و بدون ترس گفتم:

- آخه از بین این همه دختر چرا من؟!

آرتام با حرفم لبخند مسخره‌ی زد و گفت:

- چون تو دختر خوبی هستی و می‌دونم رازم رو تا ابد پیش خودت نگه می‌داری.

با این حرف با تعجب نگاهش کردم و در جواب لبخندش من‌هم لبخند مسخره‌تر از اون زدم و گفتم:

-عه؟! اگه انجامش ندم مثلا چی میشه؟!

آرتام با حرفم پوزخند صدا داری زد و با آرامش چند قدم نزدیکم شد. دهنش رو نزدیک گوشم کرد و با لحن ترسناکی گفت:

- شاهد عینی و چاقوی که من رو باهاش زدی. هنوز اثر انگشت خوشگلت روش مونده دلربا خانم.

بعد دستش رو مثل هواپیما جلوی چشم‌هام نمایشی حرکت داد و گفت:

- بعد هم تو رو هم اون یوسفی که بهت توی این نقشه کمک کرده رو می‌ندازم زندان که راحت آب خنک بخورید.

با این حرف بی‌اراده سرجام خشکم زد. خاک عالم برسرم... به کل فراموش کرده بودم مسئله‌ی چاقو رو. آخه دختره‌ی احمق چطور تونستی مدرک به این مهمی رو جا بذاری؟!

با حرصی شدن از خنگ بازی‌های خودم، دست‌هام رو پنهونی مشت کردم‌.

که آرتام با همون لحن ترسناکش این‌بار صورتش رو نزدیک صورتم کرد. نگاهش برای یه لحظه‌ی کوتاه بین چشم‌هام و لب‌هام چرخید و آروم گفت:

- این هم می‌دونستی آرش قصد داره شکایت رو رسانه‌ای کنه. اگه این اتفاق بیفته، اسم خانوادتون برای همیشه نابود میشه. حتی اگه داوود مرده باشه، لکه‌اش هیچ‌وقت پاک نمی‌شه.

با شنیدن کلمه‌ی رسانه‌ای بی‌اختیار دلم فرو ریخت. نه‌نه من دیگه تحمل این یکی کار رو نداشتم. آخ... لعنت به این زندگی که من داشتم. لعنت بهت داوود که من رو گیر این آدم‌های عوضی و بی‌رحم انداختی.

با خشم، چشم توی چشم آرتام گذاشتم و با لب‌های لرزونی گفتم: 

- می‌تونی جلوی برادرت رو بگیری؟!

آرتام با حرفم چند ثانیه مکث کرد. بعد گفت:

- می‌تونم قانعش کنم که قضیه همون‌جا تموم بشه. بدون دادگاه، بدون رسانه، بدون کش دادن ماجرا.

با حرفش نفس حبس‌شده‌ام رو بیرون دادم.

که آرتام نگاه شیطانی به‌هم انداخت و گفت:

- البته اگه قبول نکنی. باید منتظر همچین عواقب ترسناکی هم باشی دلربا خانم.

قلبم از ترس فرو ریخت. حس می‌کردم بین دو تا پرتگاه ایستادم. یه طرف زندگیم و آینده‌ی که در حال نابودی بود. طرف دیگه، اعتماد کردن به مردیه که نمی‌دونستم نجات‌دهنده‌‌ی منه یا شکارچی.

- چقدر… طول می‌کشه؟

آرتام با حرفم شونه‌ی بالا انداخت و گفت:

- بستگی به خودت داره.

چند لحظه سکوت بینمون کش اومد. بعد با دست پیشونیم رو فشار دادم و با کلافگی آروم گفتم:

- باشه… قبول می‌کنم.

با این حرف ناگهان چیزی شبیه به پیروزی توی نگاهش برق زد.

لبخند کجی زد و از من دو قدم فاصله گرفت و گفت:

- آفرین دختر... تصمیم عاقلانه‌ای گرفتی.

با این حرف با اکراه نگاهم رو ازش گرفتم و توی فکر فرو رفتم.

من‌هم دارم کار داوود رو تکرار می‌کردم.

شاید هم اشتباه بزرگ‌تری از داوود باشه… فقط شکلشون فرق داشت.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

 

یک هفته از اومدن آرتام گذشته بود. هنوز بوی تلخ عطرش و لحن تهدیدآمیزش دور سرم می‌چرخید و نمی‌ذاشت درست حسابی نفس بکشم.

اما من قبول کرده بودم.

اون‌هم نه از روی رضایت، نه از روی انسانیت، نه حتی از روی دلسوزی.

قبول کرده بودم چون بدجور گیر افتاده بودم و دیگه راهی برای فرار هم نداشتم.

زندگیم، آبروی خانواده‌ام و حتی زندگی یوسف بیچاره، همش توی دست‌های آرتام ستوده بود.

با حرص از افکار مزخرفم روی تخت نشستم و صورتم رو بین دست‌هام گرفتم و از لای دندون‌هام غریدم:

- گند زدی دلربا، بدجور هم گند زدی.

با یاد‌آوری حرف‌های آرتام و تهدید‌های ترسناکش از حرص و عصبانیت دست‌هام رو بی‌اراده مشت کردم.

دلم می‌خواست جیغ بکشم، چیزی رو بشکنم یا از همین پنجره فرار کنم و دیگه هیچ‌وقت برنگردم؛ اما واقعیت مثل طناب دور گردنم پیچیده بود.

با درموندگی از روی تخت بلند شدم و جلوی آینه‌‌ی اتاق ایستادم.

دختر رنگ‌پریده‌ای توی آینه نگاهم می‌کرد؛ با چشم‌هایی خسته، لب‌هایی خشک و موهایی که از شدت کلافگی نامرتب روی شونه‌هاش ریخته بود.

با دیدن این دختر با ظاهر شکسته‌، پوزخند تلخی بهش زدم، چون خوب می‌دونستم صاحب این تصویر توی آینه کسی جز من احمق نبود.

چه‌قدر حال و روزم ترحم انگیز بود. نزدیک آینه شدم و با دقت به صورتم خیره شدم.

آخ دلربا... آخ... تو قراره از یه مرد مریض مراقبت کنی؟! تو؟!

با این فکر لبخند کم رنگی روی لبم نشست و به خودم گفتم:

- معلوم نیست توی اون عمارت خراب شده چی در انتظارمه؟!

با این حرف زیر لب آهی کشیدم که ناگهان زنگ خونم به صدا در اومد.

با تعجب ابروی بالا پروندم و به سمت گوشیم رفتم، ساعت رو چک کردم.

ساعت شانزده و نیم دقیقه بود. کی بود این وقت روز؟!

پا تندی کردم و به سمت در رفتم و در رو آروم باز کردم.

زنی حدوداً سی و ساله با قد متوسط، پوست برنزه به همراه کت و شلوار زرشکی رنگ مرتب شده رو دیدم.

با تعجب نگاش کردم و با صدایی آرومی گفتم:

- بفرمایید؟!

زنه لبخند کم‌رنگی به‌هم زد و گفت:

- من مهری خانم دستیار شخصی آقا آرتام هستم. اومدم نکات مهم رو قبل از رفتن به عمارت براتون بگم.

با این حرف با گیجی چند لحظه فقط نگاش کردم.

بعد ناگهان به خودم اومدم و لبخند پر از استرسی زدم و گفتم:

- آها بله بفرمایید.

در رو کامل باز کردم که مهری خانم با قدم‌های آروم وارد خونه شد.

نگاهی به دور تا دور خونه‌ام انداخت بعد به سمتم من برگشت و گفت:

- کارتون رو از همین امشب شروع می‌کنید دلربا خانم.

با این حرف ناگهان سرجام خشکم زد و با تعجب گفتم:

- یعنی از همین امشب باید برم توی عمارت و...

مهری خانم با بی‌حوصگلی سری تکون داد و حرفم رو برید گفت:

- دستور آقا آرتامه. الان هم برید اول حاضر شید و لباستون رو جمع کنید. بعد حرف می‌زنیم.

با این حرف سری تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم و شروع به جمع کردن لباس‌های کهنه‌ام توی چمدون کوچیکم شدم.

بعد یه مانتو و شلوار سبز رنگ ساده پوشیدم و و موهام رو با کش‌مو بستم. از اتاقم بیرون زدم که مهری نگاه چپ‌چپی به‌ سر تا پام انداخت.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدون اهمیت دادن به نگاه مهری خانم، با بی‌بیخیالی روی مبل نشستم و گفتم:

- خب می‌شنوم مهری خانم؟!

مهری خانم نفسش رو با حرص بیرون داد.

حس می‌کنم از من همچین زیادی خوشش نیومد.

خب نیاد... به درک والله. همین کم مونده این زن کج‌کوله از من خوشش بیاد.

مهری خانم دوباره نگاهی به‌هم کرد و لب‌هاش رو تر کرد و گفت:

- آقا آرتام گفتند قوانینی هستند که باید حتما رعایتشون کنید. مخصوصاً موقع مراقبت از آقا آرش.

با حرفش سری تکون دادم و گفتم:

- بله اطلاع دارم که آقا آرش از بیماری اسکیزوفرنی رنج می‌برن.

مهری با حرفم لحظه‌ای مکث کرد، بعد با سری که به نشونه‌ی تأیید تکون می‌داد، در ادامه گفت:

- بله خانم. ولی لطفاً هیچ‌وقت جلوی خودشون این کلمه رو به زبون نیارید. آقا آرتام خیلی تاکید کردن.

با حرفش به تندی دست‌هام رو بالا آوردم و گفتم:

- نه‌نه خیالتون راحت باشه.

مهری خانم با حرفم دهن کجی کرد و نگاهش رو سمت پنجره‌ی کوچیکم گرفت، سپس دوباره نگاهش رو روی من ثابت کرد و گفت:

- آقا آرش بیشتر وقت‌ها آرومن؛ حتی مؤدب؛ ولی بعضی وقت‌ها... مخصوصاً شب‌ها، ممکنه صداهایی بشنوه، یا با کسی حرف بزنه که اصلا وجود واقعی نداره.

با این حرف چشم‌هام از حدقه بیرون زدن و با ترس گوشه‌ی مانتوم رو با دست مچاله کردم. مهری خانم بدون اهمیت دادن به ترسم در ادامه گفت:

- اون موقع فقط کافیه در اتاقشون رو قفل کنید و به هیچ عنوان نزدیکش نشید، حتی اگه صداش گریه یا التماس بود.

مهری خانم نگاه گیجم رو که دید و پی برد که چقدر ترسیده بودم، چون این‌بار آهسته‌تر گفت:

- اون موقع‌ها خودشون نیستند دلربا خانم.

با این حرف بی‌اراده قلبم فرو ریخت و از تعجب دهنم باز موند؛ اما کلمه‌ای برای وصف حالم پیدا نکردم.

- هر روز ساعت هفت صبح باید براش آب پرتقال بیارید، بعدش صبحونه‌ی مخصوص خودشون.

ولی مراقب باشید چیزی دوروبرش نباشه که بشه بهتون آسیب زد. تیغ، آینه شکسته، سیم برق خام و چاقو میوه خوری و...

با دقت به حرف‌هاش گوش می‌دادم، اما ذهنم آین‌قدر درهم ریخته بود که هر جمله مهری خانم مثل صدای زنگ هشدار به گوشم می‌رسید.

- یه دفترچه روی میز کوچیک کنار تختون قرار می‌زاریم.

هر چیزی دیدید. حتی چیزهای کوچیک مثل لرزش دست، بی‌خوابی یا عصبانیت ناگهانی، کار و رفتار مشکوکش رو باید توی اون دفترچه بنویسید؛ چون آقا آرتام هر شب اون دفترچه رو نگاه می‌کنن.

اسم آرتام که اومد، بی‌اختیار دلم فشرده شد.

تصویر نگاه سرد و صدای قاطعش دوباره مثل سایه روی ذهنم افتاد. مهری خانم لحظه‌ای سکوت کرد، بعد با لحنی جدی‌تر اضافه کرد:

- حتی وقتی با تلفن حرف می‌زنه هم باید یواشکی به حرف‌هاشون گوش بدی. هیچ‌کدوم از کارهاش نباید از قلمت بیفتن. متوجه شدید خانم دلربا؟!

با حرفش سری تکون دادم و گفتم:

- بله مهری خانم.

با این حرف، ناگهان انگشتش رو روی لبش گذاشت و گفت:

- یه چیز دیگه هم هست خانم.

بعد از گفتن این حرف مهری خانم ساکت شد.

از تردیدش به‌قدری کنجکاو شدم که به جلو خم شدم و گفتم:

- چی؟!

مهری خانم بی‌اراده لبش رو گاز گرفت و آهی کشید.

- هر کاری بکنید، اما هیچ‌وقت نذارید بهتون نزدیک بشه.

هیچ‌وقت دلربا خانم… چون اون موقع ممکنه از شما خوشش بیاد و عاشق شما بشه.

یعنی در کل بگم خیلی خشک و جدی باید باهاشون رفتار کنید.

حرفش مثل تکه‌ی یخ توی سینه‌ام نشست.

برای لحظه‌ای فقط بهش خیره موندم، بعد آروم پرسیدم:

- و اگه خوشش اومد و نزدیکم شد چی؟!

مهری با حرفم چشم‌هاش رو به زمین دوخت و گفت:

- اون موقع باید دعا کنید آقا آرتام نزدیکتون باشه و به دادتون برسه.

با این حرف تموم بدنم شروع به لرزش کرد.

یا خدا... من قرار از چه آدم خطرناکی مراقبت کنم؟!

الان چیکار کنم؟! چه خاکی توی این سرم باید بریزم.

با ترس و استرس شروع به کندن پوست لبم شدم که مهری خانم با لحن آرامش‌بخشی گفت:

- دلربا خانم نیازی نیست بترسید.

فقط دوز دارو‌ها رو با دستور آقا آرتام باید بهشون بدید. کم و زیادش خودشون به وقتش بهتون میگه. این رو بدون اگه دختر خوب و حرف گوش کنی باشی. حال آقا آرش براتون بی‌خطر میشه.

با ترس سرم رو به نشونه تایید تکون دادم که مهری در ادامه گفت:

- فقط آقا آرتام تاکید کردن با کارکنان عمارت اصلا نباید صمیمی بشی و هیچ بوی از کارتون نبرن.

با گیجی نگاهش کردم و گفتم:

- یعنی چی؟!

مهری خانم با حرفم چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:

- یعنی کسی نباید بفهمه شما به آقا آرش دارو می‌دید. به هیچ‌عنوان نباید کسی متوجهتون بشه.

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...