ایلماه 205 ارسال شده در 27 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) نام رمان: بعد از جدایی نویسنده: زهرا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام، روانشناختی، عاشقانه خلاصه: نگین بعد از طلاقی که هنوز دلیل واقعیاش را نمیداند، برای حفظ حضانت و رابطهاش با پسرش، نویان، به هر راهی متوسل میشود. درست وقتی فاصلهی میان مادر و پسر بیشتر از همیشه شده، برنامهای به نام چکلیست کمال وارد زندگیشان میشود؛ برنامهای که قرار است نظم را به زندگی آشفتهی نگین برگرداند. اما وقتی زندگی کمکم طبق دستورالعمل پیش میرود، نگین باید بفهمد کمالی که برایش میسازند، واقعاً همان چیزی است که میخواهد؟ ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط ایلماه 9 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 4,330 ارسال شده در 27 تیر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) مقدمه: ما با دقت تمام، از خودمان مجسمههایی میسازیم که هیچکس نتواند شکافی در آنها بیابد. لایهی اول برای دنیاست، لایهی دوم برای کسانی که دوستشان داریم، و لایهی سوم... لایهی سوم، جایی است که ما در آن، تکهتکه شدهایم. اما آیا میتوان برای همیشه، در میانهی یک نمایشِ درخشان، پنهان ماند؟ ویرایش شده 21 مهر توسط ایلماه 8 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) باران بی وقفه بر شیشه بسته میکوفت. پنجره با پرده کرم رنگ ضخیم حتی صدای خیابان را هم خفه کرده بود. بخار چایی درون لیوان به هوا برخاسته بود و نگاه مرا به خودش میخ کرده بود. موبایل که جلوی دیدگانم قرار گرفت از هوس چایی که پس از دوساعت پیاده روی گریبانم را گرفته بود رها ساخت. خانم شفیعی اپلیکیشنی که دوساعت در موردش حرف میزد را باز کرده و گفت: - خب نگین جان، این هم همون اپی که به خاطرش صدات کردم بیرون بریم. گوشی را از دستش گرفتم و به چندتا گزینه ای که آنجا نوشته بود، خیره شدم . خانم شفیعی نگاهی پر معنا همراه با لبخندی که پس از دوماه اخم و تخم هر روز بر لبانش مینشاند سمتم پاشید. نگاهی به سمت نویان که با قهر رویش را سمت دیوار کرده بود انداختم و با لحنی که تردید در آن موج میزد گفتم: - مطمئنید که روی نویان تاثیر... نذاشت حرفم را کامل کنم و همانگونه که کش چادرش را میکشید رشته کلام را از دستم درآورد. - آره بابا مگه من قبل از اینکه خودم چیزی رو امتحان کنم چیزی بهت گفتم؟ سوالش را بی جواب گذاشتم و بلند شدم تا در همراهیش کردم. روسری را از سرم برداشتم و با بی حوصلگی بر روی جا حولهای آویزان کردم. نویان بر روی مبل خودش را جمع کرده بود و با خود آرام نق نق میکرد. نگاهش به من خورد که داشتم نگاهش میکردم چشمانش را بست و سرش را بر روی زانوهایش گذاشت. بهانه گیری پدرش را از صبح آغاز کرده بود و حالا چه کسی میخواست او را به پیش پدرش ببرد. به سمت آشپز خانه رفتم و مقابل سینک ایستادم. مایع را روی اسکاچ ریختم و شروع به شسستن ظرفها کردم. آخرین ظرف را در آبچکان گذاشتم و برای امتحان کردن برنامه پا به درون هال گذاشتم. گوشی را از روی میز برداشتم و درحالی که کنار نویان مینشستم گفتم. - میخوای به پدرت زنگ بزنم؟ دستش مقابلم بالا آمد. شماره پدرش را گرفتم و به دستش دادم. گوشم را به موبایل چسباندم تا متوجه شوم جواب بچهاش را چه میدهد. - الو دیگه چی میخوای؟ نویای با توئه، ایلیا و هانیه پیش منن، همین کافیه. صدایش سرد و طلبکار بود انگار به زور جواب تماس را دادهاست. هنوز هم پس از دو سال نمیدانستم دلیل دادخواست طلاقش چه بوده است من که به هر ساز او و خانواده اش رقصیدهام. - الو بابایی. صدای نویان بغض داشت و اینکه اینگونه که با پدرش حرف میزند و با من نه دلم را بیش از پیش میشکست. صدایش نرم و مهربان شد انگار فقط با من بد بود. - نویان بابا تویی؟ چقدر دلم برای صدات تنگ شده. دلش برای صدای فرزندش تنگ شده بود او که همین چندروز پیش پسرش را دیده بود و عطر تنش را به خورد ریه هایش داده بود، پس من چه کنم که بعد از روزی که فرزندانم را برد اجازه دیدنشان را از من سلب کرد. - بابا من و از اینجا ببر. صدای نویان رنگی از التماس داشت او هم مرا نمیخواست پس چه کسی من را میخواست؟ چه کسی؟ دستهایم را درهم تنیدم و دیگر نخواستم متوجه شوم که فقط با من به گونهای دیگر رفتار میکند، ولی انگار موبایل هم با من سر لج داشت که صدایش قطع و وصل شد و نویان برای بهتر شنیدن صدای پدرش تماس را روی اسپیکر گذاشت. نویان پس از مکثی ادامه مکالمه را از سر گرفت. - اینجا کسی من رو دوست نداره. گفت کسی دوستش ندارد؟ انگار زمین زیر پایم دهان باز کرد. پاهایمرا درون شکمم جنین وار جمع کردم و دستهایم به دور زانوهایم حلقه شد، انگار میخواستم خودم را جمع کنم و از این حقیقتِ تلخ، از این نفرتی که پسرِ خودم نثارم میکرد، پنهان شوم. سرم را بین زانوهایم پنهان کردم، انگار که بخواهم خودم را در پیلهای از جنسِ استخوان و پوست حبس کنم و از این حقیقتِ عریان که پسرِ خودم نثارم میکرد، پنهان شوم. انگشتانم به دورِ ساقِ پاهایم چنان چنگ انداخت که بندِ انگشتانم سفید شد. صدای آراز با موج خشم و کمی چاشنی فریاد در خانه پیچید - مگه مامان اذیتت میکنه؟ انگار فریادش آذرخش برقآسایی بود که مستقیم به سینهام خورد تمامِ استخوانهایم یخ زد. نه از ترسِ خشمِ آراز، بلکه از اینکه نویان، بدون هیچ تردیدی، تیر خلاص را به قلبم شلیک کردهبود. نکند بخواهد دادخواستی برای حضانت بچهام بدهد؟ نویان با همان بغض لعنتیای که جانم را به آتش میکشید جواب داد: - اصلا به من اهمیت نمیده من نمیتونم تحملش کنم همش بعضی چیزارو زور میکنه که انجام بدم. بغضِ نویان، مثل ویروسی نامرئی، در هوایِ خفقانآور اتاق پخش شد و مرا هم دچارش کرد. دیدم که چگونه اشکهایش روی گونههایش میلغزد، و ناخودآگاه، احساس کردم گرمایی تلخ، پشت پلکهایم جمعشده دستم را بلند کردم و گوشی را با زور از دستش به بیرون کشیدم تا پدرش را جری تر نکند. صدای گریهاش که بلند شد گفتم: - حالا که گفتی من زورت میکنم بلند شو کیفت رو بیار تا هم برنامه رو امتحان کنم و هم تو به درست برسی. صدایم لرزشی داشت که در هوای سرد هم محال بود اینگونه شود. ویرایش شده 11 آبان توسط ایلماه 6 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد (ویرایش شده) آستین لباسم رو روی چشمم کشیدم، با پایین آوردن دستم از برنامه تماس خارج شدم و وارد اپلکیشن چک لیست شدم پیامی از طرف پشتیبان روی صفحه اومد، کلیک کردم. «سلام، و سپاس از اعتماد شما به برنامهٔ «چکلیست کمال». ما در تیم پشتیبانی، هدفمان کمک به شما و کودکتان در مسیر رشد سالم و پایدار است. با فعالسازی گزینههای مرتبط، شما میتوانید بهتر نظارت کنید و در کنار آسانتر کردن زندگی روزمره، فرصت بیشتری برای لذت بردن از لحظات با فرزندتان داشته باشید. ما همیشه اینجا هستیم که در کنار شما باشیم و هر سوال یا نیاز دارید، با ما در ارتباط باشید.» به لیست بلندبالا نگاه کردم، خب مگه بچه میتونه آنقدر رو انجام بده. تا خواستم برنامه رو ببندم و حذفش کنم، صدای معلمش داخل گوشم پیچید. «خانم طراوت، وضع درسای نویان واقعا بد داخل مدرسه هم یا میخوابه یا همش داخل فکره، مگه داخل خونه نمیذارید بخوابه؟» با ذهنی پر از تردید صفحه رو پایین کشیدم. صدای باز شدن در اتاقش باعث شد موبایل رو پایین گذاشته و به صورت قرمزش نگاه کنم. چشماش رو مالوند. اخمی کردم و به ساعت که 11 صبح رو نشون میداد نگاه کردم. بلند شدم و به سمتش حرکت کردم، کیفش و که روی زمین میکشید رو ازش گرفتم و گفتم: - من زورت کردم بیدار بمونی؟ اشاره ای به حرف خودش کردم، نیم نگاهی به سمتم انداخت و گفت: - دیشب نکردی، پریشب که کردی. چشمهام از تعجب یکم درشت شد و گفتم: - پریشب که جای بابات بودی، من زورت کردم بری؟ من زورت میکنم؟ من حتی میذارم جای پدرت بری. با شنیدن این حرفم، نویان آهی کشید و به زمین نگاه کرد. انگار که حرفِ من، زخمی قدیمی رو داخل دلش دوباره باز کردهبود. چشماش دوباره پر از اشک شد، اما این بار با بغضی خفه، طوری که انگار میترسید گریهش رو ببینم. - نه صداش لرزون بود و به سختی میشنیدم چی میگه. - فقط… فقط وقتی بابا بود، همه چیز سرِ جاش بود. اون موقع… شما دو تا هم با هم خوب بودید. مکث کرد و دوباره چشماش رو مالید. - الان… الان همه چیز فرق کرده. منم… منم دیگه اونی نیستم که قبلا بودم. بغضِ داخل گلوش انگار سد بود. دستش رو جلو آورد و رویِ سرش کشید، انگار میخواست اون همه آشفتگی رو جمع و جور کنه. - همین الانشم… وقتی شما حرف میزنید، من فقط میخوام… صداش قطع شد. با دیدنِ این حالِش، قلبم فشرده شد. چقدر احساسِ تنهایی میکرد. چقدر به اون ثباتِ ساختارمند که اپلیکیشن ازش حرف میزد، نیاز داشت. شاید… شاید حق با اونا بود. شاید نظمِ بیرونی میتونست کمی از آشفتگیِ درونیش رو کم کنه. به سمتِ گوشیم برگشتم. لیستِ بلندبالایِ وظایفِ نویان هنوز رویِ صفحه بود. این بار، نه با انزجار، که با نوعی تسلیمِ ناگزیر بهش نگاه کردم. انگشتِ اشارهم رویِ گزینهٔ فعالسازیِ کامل لرزید، و بالاخره، با اکراه، لمسش کردم. ویرایش شده 20 آبان توسط ایلماه 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 14 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مهر (ویرایش شده) نفس عمیقی کشیدم و گوشی را روی کابینت رها کردم. صدای تیک ضعیف قفلشدن صفحه، در سکوت سنگین آشپزخانه مثل صدای افتادنِ یک وزنه روی سنگِ مرمر، در گوشم پیچید. نویان به اتاقش رفته بود و دیگر حتی صدایِ نقنقهایِ ریزش هم نمیآمد. این سکوت، از گریههایش ترسناکتر بود. به سمت یخچال رفتم، اما انگار هیچ اشتهایی برای هیچچیزی نداشتم. فقط میخواستم آن صدایِ سردِ آراز را از ذهنم پاک کنم؛ صدایِ مردی که روزگاری تنها تکیهگاهم بود و حالا مثلِ یک غریبهی طلبکار، از پشتِ خط برایم خط و نشان میکشید. هنوز یک دقیقه از فعال کردنِ چکلیست نگذشته بود که صدایِ کوتاه و تیزِ اعلانِ گوشی بلند شد. قلبم یک ضربان را جا انداخت. با قدمهایی که انگار روی خردهشیشه برمیداشتم، سمت گوشی رفتم. صفحه روشن شد؛ نوری آبیرنگ و سرد روی صورتم پاشید. «اولین وظیفه: ساعت ۱۱:۱۵ - تمرکزِ مطلق. فرزندتان باید به مدت ۲۰ دقیقه بدونِ هیچگونه حواسپرتی، دفترِ مشقش را باز کند. در صورتِ مقاومت، از روشِ تشویقِ تدریجی استفاده کنید. دستورالعمل در بخشِ پیوست موجود است.» لبهایم را به دندان گزیدم. تشویقِ تدریجی؟ مگر نویان موشِ آزمایشگاهی بود؟ نگاهی به اتاقش انداختم. او آنجا بود، گوشهی تختش مچاله شده و به نقطهای نامعلوم خیره بود. انگار منتظر بود کسی بیاید و برایش تصمیم بگیرد؛ کسی که دیگر من نبودم، انگار برنامهای بود که داشت جایِ مرا در زندگیِ پسرم میگرفت. به سمت اتاقش رفتم. قبل از اینکه دستم به دستگیره برسد، متوقف شدم. چقدر باید زور میگفتم؟ چقدر باید از آن مادرِ مهربانی که بودم، فاصله میگرفتم تا به این نظمِ ماشینی برسم؟ در را بازتر کردم. نویان حتی سرش را بلند نکرد. به نرمی، با صدایی که سعی میکردم نلرزد، گفتم: - نویان… عزیزم… وقتِ درسه. سکوتی مرگبار اتاق را فرا گرفت. نویان بالاخره سرش را چرخاند. چشمانش قرمز بود، اما نگاهش… نگاهش سردتر از همیشه بود. انگار منتظر بود من باز هم جملاتِ تکراریِ همیشگی را در مورد آراز بگویم. گوشی را توی دستم سفتتر فشردم. لرزشِ خفیفِ گوشی در دستم، انگار نبضِ یک موجودِ زنده بود که میخواست ارادهاش را بر من تحمیل کند. زمزمه کردم: - میدونم سخته… ولی باید انجامش بدیم. مگه خودت نگفتی همه چی باید سرِ جاش باشه؟ نویان نگاهش را به دستِ من، به گوشی، و بعد به چشمانم دوخت. انگار داشت جستجو میکرد؛ دنبالِ ردپایی از مادرِ قدیمیاش میگشت که حالا پشتِ درد پنهان شده بود. و این، دردناکتر از تمامِ دادگاههایی بود که در ذهنم برایِ خودم برگزار میکردم. ویرایش شده 10 آبان توسط ایلماه 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 15 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مهر (ویرایش شده) (آراز) تاریکی، تاریکی و بازم تاریکی. این کلمه، تنها کلمهای نیست که زندگی من رو توصیف میکنه. فیلتر سیگار رو به لبم نزدیک کردم تا باز هم سینهام رو با دود این زهرماری پر کنم، شاید برای چند ثانیه هم که شده، واقعیت روبهروم تار بشه. چشمهای هانیه، از لایِ در نیمهبازِ اتاقش میدرخشید. با دیدن نگاه ترسیدش، سیگار رو بیحوصله توی جاسیگاری کوبیدم و با بیمیلی خاموشش کردم. دستم رو به پارچهی زبر مبل فشار دادم و سعی کردم پاهای سستشدهم رو روی زمین صاف کنم. با هزار زور و زحمت ایستادم. اشارهای بهش کردم که بیاد سمتم، اما اون فقط در رو بیشتر به لولا نزدیک کرد و فاصلش رو با من بیشتر از همیشه کرد. اخمی عمیق روی پیشونیم نشست. لب از لب باز کردم: - هانیه بابا... چرا پیشم نمیای؟ صدام آروم بود، ولی اونقدر گرفته که انگار از ته یه چاه عمیق بلند میشد. اون تا الان این صدام رو نشنیده بود. چقدر بیفکر بودم که تمام مشکلات و خستگیهای لعنتیم رو همونجا، پشت در خونه جا نذاشته بودم و حالا، همهشون مثل یه آوار ریخته بودن روی سرم. صدای تیک بسته شدن در اتاقش، گرهی ابروهام رو کورتر کرد. قدم از قدم برداشتم که دنیا دور سرم چرخید. دیوار خیلی دور بود، انگار فاصله تا دیوار راهرو کیلومترها بود؛ دستم توی هوا معلق موند و نتونستم بگیرمش. به سمت عقب کشیده شدم؛ انگار من و جاذبه هم مثل گرهی ابروهام ناسازگار شده بودیم. با سر خوردم روی لبهی مبل سلطنتی. شقیقههام تیر میکشید؛ دستم رو گذاشتم روی سرم و با فشار انگشتهام سعی کردم جلوی انفجار مغزم رو بگیرم. - آراز؟ کی اومدی خونه؟ صدای نازنین از سمت اتاق هانیه اومد؛ خسته و خوابآلود. - همین الان. ایلیا خوابه؟ از اتاق اومد بیرون و آروم در رو پشت سرش بست. نور کمجان راهرو، سرخیِ چشماش رو بیشتر نشون میداد؛ انگار اون هم توی همین تاریکیِ مطلق غرق شده بود. - آره... فقط هانیه بیدار بود. صداش از صدای من هم گرفتهتر بود. کمی که سرگیجم کم و آروم شد، از جام بلند شدم تا برای خواب به سمت اتاقم حرکت کنم؛ اما حرف نازنین، پاهام رو به زمین میخ کرد. - امروز نگین اومده بود. با شنیدن اسمش، قلبم متلاطم شد؛ گویی طوفانی از احساسات، بندِ اسارت خودش رو پاره کرد و به بیرون پرتاب شده. یاد اون لحظه افتادم که پشت تلفن سرش داد زدم؛ کلافگی، مثل، مامان من و داخل بغل گرفت؛ چنان محکم که انگار تنها دنیایی هستم که نمیخواد از دست بده. - خب؟ دستش روی شانم نشست و لباس را داخل چنگِ گرهخوردهی دستاش زندانی کرد. - چرا نمیخوای نویان رو ازش بگیری؟ چرا نمیخوای اون طنابی که شما رو مجبور به دیدن هم میکنه، پاره کنی؟ طناب؟ هه... نویان نباشه که قلبم من و به بیچارگی میکشه و یادآور دلتنگیم برای نگاه و صدای نگین میشه. سرم رو از بالای شانم خم کردم و نگاهش کردم؛ به اون که انگار زیر سایهی سنگینِ تاریکیِ خانه قرار گرفته. گفتم: - چه بچم باشه، چه نباشه... من باز هم مجبور به دیدنش هستم. قدمهاش بیصدا بود؛ مثل پری که کف زمین میافته، نرم و با شکوه. لبهای خشک و ترکخوردش، مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشه، باز و بسته کرد تا چیزی بگه. صدای «آ» کوتاهی از بین لباش بیرون اومد، اما من قبلش، گفتم: - من خستم نازنین، میرم استراحت کنم. ویرایش شده 20 آبان توسط ایلماه 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 19 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مهر (ویرایش شده) پیش از آنکه در میان تاریکیِ اتاق محو شوم، با صدایی سرد و گرفته، گفتم: - فردا مامان مییاد، نمیخوام چیزی کم باشه. و پس از اتمامِ کلام، خود را در میان سیاهیِ اتاق، فرو بردم و در آن گرفتار شدم. یک دستم را زیر سرم پناه داده بودم و دستِ دیگرم، بر پیشانیِ ملتهبم که از هجومِ خیالات سنگینی میکرد گذاشتم؛ و چشمام، خیره مانده بود به سفیدی بیحد و مرز سقف اتاق، گویی در خلأ نگاه میکردم. صدای ضعیف در که از لولا جدا میشد، سکوت را شکست و مقصدِ نگاهِ من را تغییر داد. ایلیا بود؛ که با خمیازهای عمیق، راهیِ اتاق شد و همزمان با مالیدن چشماش، به سمتم آمد. منی که حالا نشسته بودم او را در آغوش کشیدم و روی پاهایم نشاندم. - مامان نازنین میگه بری بیرون، الان مامانجون میرسه. صدای خوابآلودهاش، لبخندی محو و لرزان بر لبانم نشاند. (نگین) هرچهقدر هم بچهام درسش ضعیف باشد، غیرمنطقی است که بخواهم از روش تکنولوژی برای کنترل و ترغیبش استفاده کنم. نمیدانستم چه کاری درست است. به نویان نگاه کردم. سرش در کتاب بود، ولی بهجای نوشتن مشقهایش، داشت صفحه ای از دفتر را خط خطی میکرد. دستم را جلو بردم تا موهایش را نوازش کنم، ولی سرش را برگرداند و اخمهای ظریفی که روی پیشانیاش نقش بسته بود را نشانم داد. دستم را پس کشیدم. مدادش را روی کاغذ رها کرد و بلند شد. حدس زدم شاید میخواهد کنارم بنشیند، ولی نه... موبایلم را برداشت، اما تا خواست با جمع کردن دفترهایش از پیشم برود، صدای زنگ موبایل بلند شد و او را، هرچند کم و هرچند به زور، چند دقیقهی دیگر پیشم نگه داشت. مادرم بود. تماس را وصل کردم و «الو»یی گفتم که صدای خسته، ولی ذوقزده و خوشحالش در گوشم پیچید. ـ الو، سلام نگینم. خوبی؟ لبخندی روی لبانم نشاند؛ البته نمیشد اسمش را لبخند گذاشت. ـ خوبم، دورت بگردم جانم؟ صدای همهمهی پشت خط، صدایش را ضعیفتر میکرد. انگشت دست چپم را داخل گوشم گذاشتم تا بهتر متوجه شم چی میگه. ـ امشب بیاید خونه، داره واسه خواهرت خواستگار میاد. نگاهم لحظهای به نویان خورد که با انگشتان دستش بازی میکرد. ـ به سلامتی... ولی چرا من بیام؟ مگه خواستگاری منه؟ تپق خندهای زد. ـ ببین عزیزم، من الان کار دارم. امشبم باید بیای که هم من نویان رو ببینم، هم اون مادربزرگش. دهانم باز ماند و چشمانم گرد شد. یعنی چه؟ مگر خواستگار نگار، از خانوادهی آراز است؟ لبهایم لرزید و صدای بوقهایی که نشان از قطع شدن تماس میداد، در گوشم به سوتهای کرکنندهای تبدیل شد. نگاهم به صفحهی گوشی بود، ولی ذهنم مدام آخرین جملهی مادرم را تحلیل و تکرار میکرد. فکرهایم منطقی نبود، اما هرچه به بچههایم مربوط باشد، مرا بیمنطقترین آدم دنیا میکند. نکند میخواهند نظر خانوادهام را جلب کنند تا بتوانند بچهام را از من بگیرند؟ نکند میخواهند با این کار، من و خانوادهام را مطمئن کنند که بچهام پیش خالهاش بزرگ میشود؟ اصلاً... اصلاً آراز خودش زن دارد. نازنین حتماً راضی نمیشود... ولی نازنین همیشه گوشبهفرمان آراز بوده. دلم میخواست سرم را بشکافم و تمام این فکرها را به بیرون پرتاب کنم. بیاختیار، اپلیکیشن چکلیست را باز کردم. طبق چیزی که خانم شفیعی گفته بود، پیشنهاد روز داشت، پیشنهاد امروز روی صفحه نقش بست: «پیشنهاد امروز: در رویدادهای خانوادگی شرکت کنید. حضور در جمع، به کاهش استرس کمک میکند.» نفسم در سینه حبس شد و... ویرایش شده 21 مهر توسط ایلماه 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 21 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر (ویرایش شده) عزیزانی که چک لیست رو میخونید با عرض پوزش باید بهتون بگم برنامه ریزیهای جدیدم برای این رمان باید یک جلد قبلی داشته باشه که الان در حال تایپ نصفش که تایپ شد اینجا تاپیکش رو ایجاد میکنم اونجا نگین زیاد نقش کلیدی نداره ولی گذشتش داخل اون جلد هست ویرایش شده 21 مهر توسط ایلماه 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 21 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر دستم بیاختیار سمت نویان رفت. سرش را بالا آورد؛ رد اخمهایش هنوز پاک نشده بود. لبهای کوچکش از هم جدا شد و دستِ لرزانش را میان انگشتانم گذاشت. ـ چرا داری میلرزی؟ صدای خودش هم میلرزید، ولی همین پرسشِ ساده، تمام هیاهوی درونم را آرام کرد. ـ بلند شو، باید بریم خونهی مامانی. نگاهش بیقرار روی چهرهام میچرخید؛ انگار در عین اینکه فاصلهاش را حفظ میکرد، نگران فروپاشی من بود. دلم گرم شد و تپش قلبم، که پس از شنیدن خبر مادرم به شماره افتاده بود، کندتر شد. شاید او هم نمیخواست مادرش را پس بزند و این سردی، تنها پوستهای برای پنهان کردن ترسهای خودش بود. دستش را فشردم و پیشانیاش را بوسیدم. بلند شدم و روی دو پا نشستم تا وسایلش را جمع کنم. مشقهایش را به حال خود رها کردم؛ امروز درس و مدرسه دیگر اولویت نبود. او را به سمت اتاق هدایت کردم. همانطور که راه میرفت، پرسید - فردا میای مدرسه؟ ایستادم. باید برای خودم مرخصی میگرفتم و نویان را هم نمیفرستادم. شاید وقت بیشتری که کنارش میگذراندم، فرصتی میشد برای دوباره نزدیک شدن به هم، وارد اتاق شدم؛ اول برای خودم لباسی انتخاب کردم و بعد، با وسواسی که آرامم میکرد، لباسهای او را پوشاندم. از خانه خارج شدیم. ریموت را زدم و به سمت ماشین که جلوی در خانه انتظارمان را میکشید، قدم تند کردیم. @آتناملازاده 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 21 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر در باز و نگار مقابلم قرار گرفت، نگاهی به من ننداخت و جایش با ذوق نویان را در آغوشش کشید و برای بهتر دیدنش شال گردنی را که دور صورتش پیچیده بودم را به پایین کشید و گونهاش را بوسید عقب تر که رفت وارد شدم و در را بستم با صدای بسته شدن در انگار که تازه متوجهام شده باشد دستم را گرفت و به داخل هال کشیدم مادر در آشپزخانه مشغول پاک کردن میوهها بود شال گردن را از دست نگار گرفتم و با مانتویی روی دسته مبل گذاشتم - حالا کی قراره بیان صدایم گرمتر بود درست مثل اهالی خانه نویان روی پای خالهاش نشست و شروع به حرف زدن با نگار کرد مادر بیرون آمد و روی زمین مقابلم نشست با وجود مبلها باز هم روی زمین سفت مینشست نگاهی به ساعت کرد و گفت - دوساعت دیگه میان و ۳ ساعت دیگه بالاخره از دست خواهرت راحت میشم تک خندهای کردم که صدای اعتراض نگار بعد خندهاش مثل شلیک تیر در خانه پیچید @آتناملازاده 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 21 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر (ویرایش شده) نویان از روی پای نگار بلند شد و سمت من آمد؛ انگار وقتی کسی غیر از من و او در اتاق بود، راحتتر میتوانست با من حرف بزند. زبان کوچکش را برای تر کردنِ لبش، روی لبهایش کشید و دستی میان موهایش برد؛ هر وقت کلافه میشد و میخواست چیزی بگوید اما بیرون آمدن کلمات برایش سخت بود، این کار را میکرد. دستش را که مدام میان موهایش حرکت میکرد، پایین آوردم و پرسیدم: - چیشده پسرم؟ انگشتانش را کشید و نگاهی به نگار انداخت. او همیشه با نگار راحتتر بود. سرش را جلو برد سمت نگار؛ نگار متوجه شد او چه میخواهد، پس گوشش را به لبهای او نزدیک کرد. اخم کوچکی میان ابروهای خواهرم جا خوش کرده بود که با هر لحظه که میگذشت، عمیقتر میشد. نگار با دور کردن سرش از نویان و بالا آوردن سرش، شروع به جویدن ناخنهایش کرد. نیمنگاهی به من انداخت، اما با دیدن چشمهای منتظرم، نگاهش را دزدید و نفس عمیقی کشید: - آبجی... کلمهای که بر زبان آورده بود، همزمان شد با گره خوردن انگشتانم به دور پایم، گفتم: - جانم؟ نویان چی گفت بهت؟ نگار دستی روی صورتش کشید؛ نه یک بار، بلکه چهار بار. - امروز مثل اینکه آرمینا رفته بوده مدرسه نویان... حرفش را نیمهتمام گذاشت. خواهر آراز چرا باید به مدرسهی نویان میرفت؟ آراز همان روزی که حقِ حضانت نویان را به من داده بود، قسم خورده بود که هیچکدام از خانوادهاش برای اذیت کردنِ من، قدم از قدم برنمیدارند. تمام حرفهای او دروغ بود؟ ناگهان، صدای زنگ موبایل مثل کشیدن ناخن روی تخته سیاه، سکوت را درید؛ صدا بلند نبود، اما تمام رشتههای ناگسستنی ذهنم را از هم گسست. مانتوی خود را کنار زدم؛ نام همسایهی روبهرویی روی صفحه خودنمایی میکرد. دکمهی سبز را به سمت بالا کشیدم. - الو، سلام. صدایش در میان افکار آشفتهام، مثل ویزویز زنبور بود. - سلام نگینجان، کجایی؟ گره انگشتانم را باز کردم و با نگاهی به مادرم که نگران چهرهام خیره بود، گفتم: - اومدم خونهی مامانم، چطور؟ صدای دیگری از پشت تلفن آمد که با عجله چیزی میگفت: - آخه یک مامور اومده، احضاریه داره! احضاریه؟ آخر کار خودش را کرد! آراز هیچوقت راست نگفت، هیچوقت! سعی کردم آب گلویم را فرو ببرم، اما انگار تکهای سنگ را به زور در حلقم جای داده باشند. خواستم نفسهای عمیقی بکشم تا آن فشارِ خفهکننده را از سینه بردارم، اما فقط باعث شد اولین قطرهی گرم، بیاختیار از گوشهی چشمم سرازیر شود. خواستم بلند شوم، اما پاهایم سست و لرزان شده بود؛ پس همانجا، در میان نگاههای خیرهی خانواده، زمینگیر شدم. @آتناملازاده ویرایش شده 21 مهر توسط ایلماه 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 26 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مهر (ویرایش شده) *** بلند شدم و نویان را که روی زمین با ریشههای فرش خودش را سرگرم کرده بود، خواستم به سمت بابا که روی مبلی نشسته بود و شبکههای تلویزیون را بالا و پایین میکرد ببرم که به من نگاه کرد و دستش را جای سوزش ناشی از اشکهای خشکشده گذاشت. دلم لرزید و لبخندی به روی چشمهای تخسش زدم، آرام برگرداندمش و با یک هل کوچک به جلو راندمش. بابا که متوجه شد، تلویزیون را خاموش و کنترل را روی میز کنار مبل گذاشت، دستش را باز کرده و نویان را داخل آغوش بزرگش جا کرد. به سمت آشپزخانه و مقصد نگار که ناخنهایش را میجوید و سرش با اخمی ظریف به سمت پایین بود، حرکت کردم. کنارش قرار گرفتم. با دیدن موبایلم که با قفل باز داخل دستش بود، ابروهایم بالا پرید و گفتم: - رمز گوشیم رو از کجا یاد گرفتی؟ تمام حواسش درون دنیای مجازی بود. نیمنگاهی به سمتم انداخت و خواست چیزی بگوید، ولی دهانش را باز نکرده بست. موبایل را داخل دستم گذاشت و با چشمهایش به صفحه اشاره کرد. صفحه چکلیست را باز کرده بود. منظورش برام گنگ بود و نگاهم مثل منظورش شد، گنگ و سوالی. سرم را برایش تکان دادم. چشمهایش را داخل حدقه چرخاند و گفت: - این چه برنامهای؟ آهایی گفتم و ادامه دادم: - مگه من هرچی برنامه نصب میکنم باید به تو بگم؟ مثلا داری شوهر میکنی. دستش را به اپن تکیه داد و سرش را خم کرد. - خب این الان چه ربطی داره، آبجی نگین؟ لپش را کشیدم. دستم را پس زد. لبخند زدم. - ربطش اینه که فضولی نکن. تو الان باید استرس اومدن خانواده داماد رو داشته باشی. کمرش را جایگزین دستش کرد و دستبهسینه چرخید. - مگه کی هستن که بخوام استرس داشته باشم، اونا باید استرس داشته باشن که من نظرم رو تغییر ندم. لبخندم محو و لبهایم مثل یک خط راست صاف شد و گفتم: - میخوای جواب مثبت بدی؟ جوابم را نداد و سرش را پایین انداخت، انگار از من خجالت میکشید. خواستم حرف دیگهای بزنم و از بحثی که خودم راه انداختم و حس میکردم با صحبت در این باره نگار را هم معذب میکنم، که صدای اعلان بلند شد. همزمان با نگاه من که به سمت گوشی کشانده شد، چشمهای نگار هم به موبایل خورد. صفحه را پایین کشیدم. ایرانسل بود. صدای زنگ در بلند شد و همزمان تپش قلب من هم بلندتر و تندتر شد. - اومدن. مادرم بود که این را میگفت. ترهای از موهای لختم را که از شال آبیرنگم بیرون آمده بود و روی شانهام پهن شده بود، دور انگشت اشارهام پیچیدم. قدمی برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم. شوق دیدن ایلیا و هانیه نمیگذاشت به انزجاری که داخل صورت مطهرهخانم که بعد از همسرش وارد شد موج میزد، اهمیتی بدهم. نازنین داخل شد و... ایلیا داخل آغوشش و سرش روی شانه نازنین بود. انگشت، دستهای بزرگ مردانهای را داخل گره انگشتهای کوچکش گرفته بود و هر چند ثانیه دوبار بوسهای رویش میکاشت. نازنین دستش را به سمت بیرون گرفت و دخترکم با مهر، دستهایش را قفل دستهای نازنین کرد. دستی دور کمرم و چانهای روی شانهام قرار گرفت و من را از خلسه تلخ جدا میکرد. صدای کفشهای ورنیش شنیده شد و... @آتناملازاده ویرایش شده 26 مهر توسط ایلماه 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 26 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مهر (ویرایش شده) (آراز) نگاهی به عقب انداختم تا از نشستن بچهها و بستن کمربندهایشان مطمئن شوم. برگشتم و سوییچ را چرخاندم. با بلند شدن صدای روشن شدن ماشین، کلاچ را گرفتم، دنده را روی یک گذاشتم و آرام راه افتادم. - مامان نگفت میخوایم کجا بریم؟ نازنین، در حالی که کمربندش را میبست، گفت: - نه. دست چپم را میان موهای آشفتهام کشیدم و با همان حرکت، آشفتهترشان کردم. کنار پارک ملی ایستادم. ماشین را خاموش نکردم و چشمهایم را دور گرداندم تا ماشین بابا را پیدا کنم که صدای بوقی بلند شد. آراد که پشت فرمان نشسته بود، نور پایین و نور بالا را زد. سوییچ را چرخاندم و ماشین را خاموش کردم. دستم را روی دستگیره کشیدم، در را باز کردم و پیاده شدم. در را بستم و خواستم از خیابان رد شوم. - کجا میری؟ سرم را کمی از پنجره داخل بردم و دستم را به لبهی در تکیه دادم. - برم ببینم کجا میخوایم بریم. نازنین کمی به سمتم خم شد و گفت: - دنبالشون میریم، متوجه میشیم دیگه. توجهی به حرفش نکردم و با نگاهی به دو طرف خیابانِ طویل، از بریدگی وسط خیابان رد شدم و کنار درِ سمت راننده ایستادم. رو به آراد گفتم: - کجا قراره بریم؟ قبل از اینکه فرصت حرف زدن کند، صدای مامان که پشت ماشین، کنار آرمینا نشسته بود، بلند شد و اجازهی جواب دادن را به آراز نداد. - نزدیکیم دیگه، برو سوار ماشینت شو، دنبالمون بیا تا بفهمی. وقتی مامان چیزی میگفت، نمیتوانستم روی حرفش چیزی بگویم؛ پس ناچار سری تکان دادم. - آراد، سمت گلفروشی برو. - گلفروشی چرا؟ گل برای چی میخواست؟ - مگه قراره بریم خواستگاری؟ سؤال آراد بیجواب ماند. برگشتم و به سمت ماشین حرکت کردم، روشنش کردم و پشت ماشین آراد به راه افتادم. جلوی گلفروشی متوقف شدیم. آرمینا پیاده شد. با نگاهم دنبالش کردم که در کمال تعجب، وارد قنادیِ کنار گلفروشی شد. با بیرون آمدنش از قنادی وارد شدنش به گل فروشی، صدای متعجب و سؤالگونهی نازنین را کنار گوشم شنیدم. - نکنه داریم میریم خواستگاری برای آراد؟ جوابی برای حرفش نداشتم؛ چون خودم از همهچیز بیخبر بودم. راه برایم آشنا بود؛ مخصوصاً کوچهای که داخلش پیچیدند. جلوی خانهای پارک کردند و من هیچوقت فکر نمیکردم بار دیگر، با خانوادهام مقابل این خانه بایستم. @آتناملازاده ویرایش شده 26 مهر توسط ایلماه 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 205 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) از ماشین پیاده شدم و با بهت به قیافه مصمم مامان نگاه کردم که چشماش داخل چشمام میخ شده بود؛ انگار میخواست سرم داد بزنه که آره، آره، ما الان اینجایم و تنها سؤال من ازش قطعاً این که برای چی با گل و شیرینی جلوی این خانه ایستادیم. آراد به پنجرهای که اتاق سابق نگین بود نگاه میکرد، ولی چرا به اونجا؟ آرمینا با گلبرگهای گل بازی میکرد، ولی نه گل طبیعی، بلکه مصنوعی و بابا برعکس مامان، مردد به من نگاه میکرد؛ انگار دلیل اینجا بودنمون رو میدونست و دلش مخالفت کردن میخواست که بیشک دلیل مخالفتش فقط و فقط منم، ولی از ترس مامانم حرفی نمیزنه. - ما اینجا هستیم، ولی به دو دلیل که هردوشون یک کار ما برای خواستگاری از نگین و نگار اینجا هستیم. لرزی داخل تنم نشست؛ انگار صاعقهای از درون جسمم رد شده و به قلبم آسیب میزنه. آب دهنم رو قورت دادم. - ولی ما... دستش رو جلوم گرفت و گفت: - ولی و اما و اگر نداریم. واسه آراز نگار رو خواستگاری میکنیم و واسه آراد نگین رو خواستگاری میکنیم. آراد دستش رو داخل موهاش برد و با لپهای باد کرده به آسمان نگاه میکرد. بابا سرش رو پایین انداخته بود و به سنگریزهها و ریزماسههای جلوش نگاه میکرد. وقتی اون نمیتونست مخالفت کنه، کاری از دست ما برنمیاومد؛ چون بابا از همون اول هم با ازدواج من و نگین مخالف بود. اون موقع من گوش ندادم و الان مامان که حتی به فکر من هم نبود که نمیتونم نگین رو کنار داداشم ببینم. صدای درینگ پیام از جیب شلوار آراد بلند شد. تازه به لباسهاش دقت کردم؛ کاملاً مناسب مراسم خواستگاری بود، رسمی و شیک. پس اونم خبر داشت و این رفتارهاش برای چیز دیگهای بود. موبایلش رو بیرون کشید و با دیدن پیام، کلافه کنارم اومد و با بغل گرفتن هانیه سرش رو خواست کنار گوشم بیاره که خودم رو کمی کنار کشیدم. تنها امیدم این بود که نگین قبول نکنه. مامان هنوز نگاهش روی من بود، ولی من دیگه نگاهش نمیکردم. انگار با این کار متوجه شد که از تصمیماتی که بدون توجه به نظر و علاقه ما میگیره دلخور شدم، پس روش رو برگردوند. - دیگه صلاح نمیبینم نازنین از دوتا نوههام نگهداری کنه و تنها کسی که بیچشمداشت و آزار دادنش ازشون مراقبت میکنه نگار هست. مکث کرد. دستی بازوم رو داخل چنگش گرفت. نازنین بود که با یک دستش دستم رو گرفته بود و با دست دیگه ایلیا رو به خودش چسبوند و نگاه پر از ترسش به هانیه بود. اون هم میدونست که نگار سر اونا شوخی نداره و جوابش مثبت، مامان ادامه داد: - نویان هم باید جلو چشم خودم بزرگ بشه. چارهای ندارم جز اینکه اون رو به عنوان عروس آرادم قبولش کنم. نگین هم به خاطر دیدن ایلیا و هانیه حتماً قبول میکنه. دست نازنین دور بازوم سفتتر شد. - آرمینا، گل و شیرینی رو دست نازنین بده. شل شدن دست نازنین رو حس کردم و چه چیزی میتونه براش بدتر از این باشه که خودش جلوتر باشه که بخواد از هووش خواستگاری کنه. بابا جلو رفت و دکمه آیفون رو فشار داد. صدای نرگس خانم باعث شد دستم رو دور ایلیا حلقه کنم و با گرفتن گل و شیرینی از دست نازنین، ایلیا رو به سمت آغوش نازنین هدایت کنم. - خوش آمدید، بفرمایید داخل. چقدر شوق داخل صداش جمع شده بود. در باز شد. (نگین) دست نگار رو فشار دادم. آراد وارد شد، ولی هنوز آراز داخل نیامده بود؛ پس یعنی میخوان نگار رو واسه آراد خواستگاری کنن، ولی چرا نازنین اینجا بود؟ هانیه دستش رو جدا کرد و به طرف بابا که داشت تعارف میکرد که بشینن دوید و بلند صداش زد. بابا که متوجهش شده بود، روی زانوهاش خم شد، دستش رو باز کرد و هانیه رو بغل کرد. ایلیا هنوز سرش روی شونههای نگین بود. حق داشت که اینجا بخواد غریبی کنه؛ باباش نذاشت بچم یک ماه جام باشه. ناخودآگاه به طرفش رفتم. کسی حرفی نزد. فقط هرچی من جلوتر میرفتم، نازنین به عقب قدم برمیداشت؛ انگار میترسید. چطور درکم نمیکرد؟ وقتی که خودش مادر حقیقی ایلیا نبود و نمیتونست ازش جدا بشه، اونوقت منی که مادرشم و هنوز عکسهای نوزادیش تنها چیزی که ازش داشتم و دارم رو مقابلم میذارم، باهاش حرف میزدم رو چطور میتونه جا کنه؟ به چند قدمیش رسیدم. چیزی نمونده بود که بچم رو از دست اون زن بکشم بیرون و داخل بغلم بگیرم؛ انقدر محکم که داخل وجودم حل بشه که صدای طاهره خانم بلند شد: - آرمینا، هانیه و ایلیا رو بیرون ببر. - نه. صدای محکم آراز بلند شد که روی حرف مادرش حرف میزد. برای اولین بار، گرد تعجب روی صورتم نشست. ایلیا رو از بغل زنش درآورد و به سمتم حرکت کرد. میخواست بذارتش داخل بغلم؟ یا... یا یخواستم با نزدیک کردن ایلیا سمتم، من رو مست تن بچم کنه و بعد با عقب کشیدنش، ترک دیگهای از وجودم رو که تا الان با تن نویان کم شده، بیشتر کنه؟ جلوم متوقف شد و پسرم رو مقابلم گرفت. دستهای لرزونم رو بالا آوردم و سفت دور جسمش حلقه کردم و به آغوشم فشردمش. اون لحظه حتی اون احضاریه هم برام اهمیتی نداشت. خم شدم و روی سرامیکهای سفت نشستم و با هر قطره اشکی که از روی گونههام میچکید و باعث نمناک شدن پوستم میشد، بوس میکردمش. - چرا باید موقعی که من و مادرش اینجا هستیم، بچههام جای دیگهای باشن؟ نویان، بابا. دست کوچکی روی صورتم نشست؛ انگار فرشتهای از جانب خدا مأمور شده بود که اشکهام رو پاک کنه، ولی نه، اون فرشته من بود؛ دختر من. روی مبل نشسته بودیم. طاهره خانم چشمای نافذش به من بود. خانه در سکوت فرو رفته بود؛ انگار نه انگار که مراسم خواستگاری داریوش خان، پدر آراز، به حرف آمد: - ما باز مزاحم این خانه شدیم برای دختر بردن؛ البته امیدوارم این بار تهش به جدایی ختم نشه. داشت به رابطه من و آراز اشاره میکرد که حتی من هم دلیل جداییمون رو نمیدونم. ایلیا بیقراریش زیاد شده بود. هردفعه خودش رو جلو میکشید که بره سمت نازنین. چون دیروقت، من زودتر میرم سر اصل مطلب. قشنگ از طرز برخوردش مشخص بود که راضی به وصلت، اونم با خانواده ما نیست. کلاً اخلاقش این بود؛ از آدما و جمع بودن خوشش نمیاومد. این رو منی که سه سال عروس این خانواده بودم میدونستم. مامان که از برخورد و لحن حرف زدن داریوش خوشش نیومده بود، داخل جاش جابهجا شد و خواست جوابی بده، ولی با اشارهای که بابا با چشماش کرد، منصرف شد. - ما میخواستیم که نگار رو... - من نگار رو میخوام. آراد وسط حرف باباش پریده بود. توجهی هم به نگاههای مامانش نمیکرد. تعجب داشت که طاهره خانم حرف نمیزد، تحقیر نمیکرد، بدگویی نمیکرد. ولی چرا نذاشت که باباش حرفش رو ادامه بده؟ مگه نمیخواستن نگار رو واسه آراد خواستگاری کنن؟ ایلیا رو پایین گذاشتم که به سمت نازنین دوید. سرم رو داخل گوش هانیه بردم و گفتم: - مامان جانم، میری گوشیم رو از روی کانتر بیاری؟ سرش رو تکون داد و بدون هیچ حرفی از روی پام بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. گوشیم رو ازش گرفتم و با گفتن با اجازهای از جام بلند شدم. به طرف اتاق سابقم رفتم و با باز کردن در و روشن کردن لامپ به موبایلم نگاه کردم. روی بیصدا بود و چند نفر زنگ زده بودن. زیر لب از دست تو نگاری زمزمه کردم و به صفحه تماسها رفتم. دستم رو روی اولین شماره ناشناس گذاشتم و به سمت راست کشیدم. تماس برقرار شد. موبایل کنار گوشم گذاشتم. تماس وصل شد؛ این رو از بوقهایی که قطع شدن متوجه شدم، ولی صدایی داخل گوشم نپیچید. گوشی رو فاصله دادم و به صفحش خیره شدم. تیره و خاموش بود. خواستم روشنش کنم، ولی روشن نشد. - اَه، لعنتی! شارژش تموم شده. نگاهم رو چرخوندم و دنبال شارژر گشتم. به سمت پاتختی رفتم. کشوهاش رو دونهدونه باز کردم، ولی شارژری داخلش نبود. - همه وسایلت اینجاست، فقط شارژرت نیست. آخه من چی بگم بهت، نگار؟ در کشوها رو بستم و دستم رو به کنارم زدم. چارهای نیست، باید از خودش بگیرم. چرخیدم، دستم روی دستگیره نشست، ولی قبل از باز کردن در به فاصله بین پاتختی و دیوار نگاه کردم. سیمی سفیدرنگ از همونجا بهم چشمک میزد. لبخندی روی لبهام نشوندم. خم شدم، کَلِگی رو به پریز وصل کردم و سیم رو به موبایل همونجا قرار دادم و روی تخت دونفرهای که کنار پاتختی بود نشستم. در گوشه اتاق بود و موقع ورود سمت راستش پاتختی و کنارش هم تخت دونفرهای بود که به سه گوشه دیوار خانه وصل بود. پنجره هم که اول داخل شدن به چشمت میخورد. در کل اتاقم خیلی کوچیک بود و تنها کسی که میتونست این جا سر کنه خود من بودم. شال رو از روی سرم برداشت و دراز کشیدم. چشمام رو بستم. زمزمه کردم: آخه چطور باز راضی به وصلت شدن وقتی که ممکنه این ازدواج هم به طلاق ختم بشه؟ نکنه با طلاق نگارم نشاطش رو از دست بده؟ نکنه آراد هم نگار رو از دیدن بچههاش منع کنه؟ وای، نگارم طاقت نمیاره. شک نداشتم طاقت نمیاره. صدای فریاد باعث شد چشمام رو تا آخر باز کنم. از جام بلند شدم و با آخرین سرعت به سمت در هجوم بردم و با باز کردنش خودم رو بیرون پرت کردم. نکنه اتفاقی برای بچههام افتاده باشه؟ - یعنی میخواید بگید تنها دلیلی که باعث شد بچه من رو مطلقه کنید تمکین نکردن؟ شما دیگه کی هستید که دارید دروغ میگید، اونم جلوی من؛ کسی که نگین رو تربیت کرد و میدونم تا آخرین توانش رو واسه خانه و شوهرش گذاشته. نفسنفس میزد. پشتبند حرف مامان، مطهره با هشداری که داخل لحنش موج میزد من رو بیش از پیش شوکه کرد. - آره، بچه تو نتونسته نیازهای پسر من رو برطرف کنه. پوزخندی زدم، درست مثل مامان. - اگه دلیلش این میبود که تو خودخواه نمیومدی واسه دختر دومم؛ چون هرچی ناشه، شعارتون واسه عروس گرفتن این بود؛ در صورتی خواستگاری از خانوادهای میریم که زنی که ازشون گرفته باشیم آدم باشه وگرنه که همشون لنگه همن. نفسی گرفت. - بعد الان چی شده که قانونی که خودت وضع کردی رو میپیچونی؟ تو حتی بلد نیستی احترام بذاری. پس مثل خودت باهات حرف میزنم؛ از خونه من گمشید بیرون، چون لیاقتی داخلون نمیبینم تا نگارم رو به دست تو بسپارم. - مامان. نگار بود که ملتمسانه صداش میکرد تا از موضعش پایین بیاد. - شعار مامان من اینه، شعار شمام اینه که به من زن نمیدید. آراد به حرف اومد. میخواستش، مشخص بود که خواهر من رو میخواد؛ درست برعکس برادرش. پس میشد به این رابطه امیدوار بود، ولی تهش که مجبور میشدن برن خانه خشایار خان. - ببین پسر جان، من الان دیگه نمیتونم با عقل خودم تصمیم بگیرم. آراز رو باور داشتم، ولی حالا که میبینم به دلیل تمکین نکردن بچم رو بیوه کردید، چطور میتونم نگار رو به شما بسپارم؟ اون برعکس نگین زود دل میبنده. من همینطوریشم داغون میشم وقتی میبینم نگین درگیر اینه که چطور نویان رو نگه داره که حالا با احضاریهای که شما فرستادید، همونم براش غیرممکنه. به چهره آراز نگاه کردم، ولی سرش پایین بود. مطهره خانم عصاش رو به زمین کوبید. - اینجا دیگه جای ما نیست. بلند شید بریم. - بابا، مطهره خانم. چهره نگار وارفته بود و چشمای نازنین داخلش برق خوشحالی بود، ولی من هنوز به دلیل طلاق فکر میکردم. از زنی مکار همهچیز برمیاومد، ولی من که واسه پسرش از چیزی دریغ نکردهبودم. *** دستمال دستم بود و مشغول گردگیری. از اون شب، نویان دیگه بهونهگیری نمیکرد. حس کردم فهمیده که نباید تحت فشار قرار بگیرم. برگه احضاریه جلوی چشمم بود، ولی روزی که رفتم دادگاه، گفتن اصلاً همچین احضاریهای برای هیچکس ارسال نشده. به بهونه بردن نویان خانه پدرش رفتم که آراز رو ببینم، ولی هیچکس خانه نبود. همسایهها هم گفته بودن فعلاً مسافرت رفتن. تلویزیون روشن بود، اما فقط نگاهش به تلویزیون بود، نه حواسش. دستمال رو روی طاقچه رها کردم و به سمتش رفتم. مقابلش زانو زدم و دستم رو روی پاهاش گذاشته. کمی تکون خورد و به چشمام نگاه کرد. - چیزی شده، عزیزم؟ دستش رو روی موهاش گذاشت و کمی تکان داد. این اخلاقش به اون رفته بود. - شما بخاطر من ازدواج نمیکنی؟ دلم برای لحن مظلومش غنج رفت. - چرا باید ازدواج کنم؟ بچم و دارم، خونم و دارم و کارم و دارم، مرد خونم و دارم. وقتی کلی چیز دارم، چه نیاز به فرد اضافه دارم؟ - ولی من میخوام با بابا زندگی کنم. چرا من نه؟ دلخور بودم. همیشه بابا بابا، یکدفعه لفظ مامان رو ازش نمیشنیدم. بلند شدم. میخواست من شوهر کنم، اونم با کسی که فقط خودم رو بخواد تا بتونه از پیشم بره. الان باید گریه میکردم؟ نه. به سمت کانتر رفتم، موبایلم رو برداشتم و با باز کرن صفحه سرد گفتم: - برو کیفت رو بیار. نباید از درست غافل بشم. قبل از اینکه به چکلیست رو بیارم، وارد روبیکا شدم و خانم شفیعی رو سرچ کردم. روش زدم و پیامی براش ارسال کردم. (سلام نیاز که باهاتون حرف بزنم. دو ساعت دیگه اگر تونستید بیاید خونم.) همون ثانیه تیک آبی دوتا شد و خوند؛ طوری که فکر کردم فقط منتظر پیام من بوده. (سلام عزیزم، حتماً میام.) با دیدن جواب، روی HOME زدم و بعد چکلیست رو باز کردم. برنامهای با واژهها و برنامهریزی فراوان برای تربیت هرچه بهتر فرزندتان. روی پیوست بکوبید. ضربهای زدم که چکلیست باز شد. انگشتم روش به سمت بالا لغزید. درس خواندن تمرین ریاضی ۱۰ دقیقه استراحت (دور کردن موبایل، حواستان باشد ذرهای نزدیک کودکتان نباشد تا حواسش به سمت بازی پرت نشود.) @ملیکا ملازاده ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط ایلماه 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری