نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 19 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و چهارم اولش اصلا ازش خوشم نیومد ولی راستش خیلی وایب بدی هم نمیگرفتم بههرحال بهم کمک کرده بود. سریع خودمو کشیدم عقب و پرسیدم: ـ تو دیگه کی هستی؟! با یه لحن خیلی مهربونی دستش و سمتم دراز کرد و گفت: ـ اسمم سمیره. تازه اومدم جزیره، دیدم حالت بد شد و دوستت داره کمک میخواد نتونستم نسبت بهت بیتفاوت باشم دختر خوشگل. مدل حرف زدنش منو یاد بابا مینداخت. بعد که دید همینجور بهش زل زدم بازومو گرفت و گفت: ـ بذار بهت کمک کنم بلند شی! بعدش رو به نارین گفت: ـ تو هم کمکش کن! نارین هم اومد اون سمت بازومو گرفت و با کمکشون بلند شدم. گفتم: ـ نگید که لحظه سال نو رو از دست دادم! سمیر بهم نگاه کرد و گفت: ـ متاسفانه که سال نو شد. نارین گفت: ـ اگه حالت بهتره جشن شروع شده! میتونیم بریم بقیه جشن و با خیال راحت بگذرونیم ولی تو دیگه چیزی نخور باشه؟! پشت بندش سمیر هم قبل اینکه در کافه رو باز کنه گفت: ـ رفیقت راست میگه! مثل اینکه تازه واردی اینجاها خیلی بهتر نمیسازه. نمیخواستم که ازشون چیزی کمتر داشته باشم. حالا درسته که نوشیدنیش حالمو بهم زد و بهم نساخت اما دلیل بر این نمیشد که تسلیم بشم و جلوشون کم بیارم. دلم نمیخواست یه پسره تازه وارد راجبم این مدلی فکر کنه و طرز فکرش راجبم این باشه که پاستوریزهام! ویرایش شده 30 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 20 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و پنجم بنابراین با اعتماد بنفس کامل گفتم: ـ نخیرم! چون معدم خالی بود، یهو حالم بد شد. نارین پرسید: ـ یعنی میخوای همزمان ادامه بدی؟ گفتم: ـ آره مگه چیه؟! نارین گفت: ـ هیچی بابا! آروم باش. میگم بگیم این پسره هم بیاد پیشمون. بنده خدا تنها بود و خیلی کمک کرد بهمون. راستش ازش بدم نمیومد ولی خب نارین حق داشت بهمون کمک کرده بود. میتونست کاملا بیتفاوت از کنار این موضوع رد بشه، بنابراین گفتم: ـ باشه. نارین رو به سمیر گفت: ـ میگما سمیر! سمیر قبل از اینکه در کافه رو باز کنه، برگشت و نگاش کرد. نارین گفت: ـ اگه تنهایی و دوست داری بیا رو میز ما بشین. بقیه جشن رو باهم بگذرونیم. سمیر با لبخند بهمون نگاه کرد و گفت: ـ باعث افتخاره. بعدش رفتیم داخل. خدمهها در حال پخش کردن برشهای کیک بودن. رو به نارین پرسیدم: ـ نارین کیفم کجاست؟ نارین نگاهی به میز انداخت و گفت: ـ همونجا روی صندلیه. قبل از اینکه سمیر و نارین بیان سمت میز، دوییدم سمتش کیفم و گوشی رو درآوردم. همون جوری که حدس زده بودم، بابا حدود شش بار بهم زنگ زده بود. باید یجورایی دست به سرش میکردم تا بتونم با دوستام وقت بگذرونم. ویرایش شده 30 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 20 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و ششم سریع گوشیو درآوردم و رفتم سمت راهروی کافه و شماره بابا رو گرفتم. یه بوق نخورده جواب داد، صداش پر از نگرانی بود و قبل اینکه من چیزی بگم گفت: ـ باور هیچ معلومه کجایی تو؟! سعی کردم در دستشویی رو محکم ببندم تا صدای بچهها پشت تلفن نره. گفتم: ـ بابا من و نارین اومدیم یکی از کافههای جزیره که برای سال نو برنامه داشتن. بابا گفت: ـ چی؟! ببینم تو مگه به من نگفتی رفیقت خونه تنهاست و میخوای پیش اون باشی؟؟؟ با بیحوصلگی گفتم: ـ خب بابا برناممون عوض شد چیکار کنم؟ گفت: ـ سال هم که نو شده! نمیخوای برگردی خونه؟ اصلا کدوم کافه رفتین که بعد سال نو هم برنامه داره؟ میدونستم الان اگه اسم کافه رو بیارم، میاد اینجا و آبروم جلو بچهها میره. بنابراین ترجیح دادم که چیزی نگم. بابا که دید ساکت شدم گفت: ـ باور صدای منو میشنوی دخترم؟ چرا جواب نمیدی؟ الکی گفتم: ـ الو... الو بابا؟ صدات خیلی قطع و وصل میشه... بعدشم سریع گوشیو قطع کردم. و صورتمو با شیرآب شستم و تو آینه به خودم نگاه کردم. به خودم نهیب زدم که همهچیز به خوبی پیش میره و هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته! آروم در دستشویی و باز کردم و رفتم پیش بچهها. سمیر با دیدنم دست تکون داد و زیر گوشم گفت: ـ کجا رفته بودی دختر خوشگل؟ ویرایش شده 30 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 20 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و هفتم چون صدای موزیک خیلی بلند بود، مجبور بودم زیر گوشش صحبت کنم. گفتم: ـ باید یه تلفن میزدم. نارین از اون سمت بهم گفت: ـ همهچی مرتبه باور؟ سرمو به نشونه تأیید تکون دادم که نارین آروم تو گوشم گفت: ـ ببینم بابات که نمیدونه ما اینجاییم باور؟! سریع گفتم: ـ نه بابا نمیدونه، خیالت راحت. دوباره مشغول آهنگ خوندن شدیم و واقعا تو جمعشون بهم خوش گذشت. انگار یه سفر یک روزه با مسئولیت خودم و بدون هیچ نگرانی رفته بودم. سمیر هر از گاهی بهم نگاه میکرد و حالمو میپرسید و یسری از آهنگارو برام میخوند. حرکاتش واقعا به دلم مینشست و با اینکه اولش برام حس خوبی نداشت اما طرز نگاهش و رفتارش باعث شد تا بهش اعتماد کنم. یه نیم ساعت گذشته که سمیر یکی از خدمهها رو صدا زد و گفت: ـ دو تا نوشیدنی بیارین لطفاً. سریع و با حالت تشر رو بهش گفتم: ـ پس من چی؟ سمیر با تعجب نگام کرد اما با روی خوش گفت: ـ دختر خوب تازه حالت یکم بهتر شد، بهنظرم واسه امشب دیگه اینقدر زیاده روی نکن! تا قبل اینکه من چیزی بگم، نارین گفت: ـ راستش نظر منم همینه باور! اما من نمیخواستم کم بیارم و رو به گارسون گفتم: ـ لطفا نوشیدنیها رو سه تا بکنین. ویرایش شده 30 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و هشتم بعد این حجم از اطمینان و کم نیوردنم جلوی بقیه، سمیر و نارین هم جرئت نکردن چیزی بگن! سمیر برامون از خاطرات بچگیش تعریف میکرد. خاطراتی که خیلی خنده دار بودن و باعث شد از چشمام اشک بیاد. واقعا حال دلم و بعد مدتها خوب کرده بود و به لطفش این اتفاقات تلخ اخیر رو فراموش کرده بودم. همینجور در حال خوردن نوشیدنی بودم که اتفاقی ناگوار افتاد! اصلا به چشمام اعتماد نداشتم. چند دور پشت هم پلک زدم تا ببینم درست میبینم یا نه! اما توهم نبود و بابا در کافه رو باز کرده بود و مقابل میز ما وایستاده بود. چند دقیقه بهم خیره شد! از جام بلند شدم و آب دهنم و قورت دادم و با تته پته گفتم: ـ با... بابا! نمیدونستم چجوری باید این شرایط رو براش توضیح بدم! اصلا چی باید میگفتم؟! بابا دوتا دستاشو مشت کرده بود و صورتش از حجم عصبانیت قرمز شده بود. با چشمام ازش خواهش میکردم که آبرو ریزی نکنه! نارین با دیدن بابا از جاش بلند شد و اونم با استرس شالشو کشید روی سرش و گفت: ـ سلام آقای راد! ولی بابا فقط با حرص بهم نگاه میکرد و اصلا جواب نارین و نداد. خلاصه که سکوتش و بعد یکجا شکست و دستاشو محکم کوبید روی میز که باعث شد دوتا لیوان بیفته پایین و بشکنه و همین سر و صدا موجب این شد که توجه میزهای دیگه بهمون جلب بشه! بابا با صدای بلند فریاد زد: ـ باور تو اینجا چیکار میکنی؟ اینجا اصلا مناسب سن تو هست؟! نکنه... حرفش و قطع کردم و سریع از پشت میز رفتم کنارش و دستش و گرفتم به آرومی گفتم: ـ بابا لطفا! همه دارن بهمون نگاه میکنن! اما بابا بازم با عصبانیت گفت: ـ خب نگاه کنن! اینا چیه رو میزتون؟ از کی سرخود اینکارا رو انجام میدی؟ بغض گلومو فشرد. نگاههای خیره آدمای اطراف از جلو چشمام کنار نمیرفت. دستشو گرفتم و گفتم: ـ بابا لطفاً! ویرایش شده 30 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و نهم سمیر از پشت میز بلند شد و اومد پیشمون و سعی داشت بابا رو آروم کنه و گفت: ـ آقا لطفاً آروم باشین! اتفاق خاصی... بابا بدون اینکه بذاره جمله سمیر تموم بشه، یقهاشو گرفت و گفت: ـ تو دیگه کی هستی؟! به چه حقی کنار دختره من میشینی؟! دستمو جلوی دهنم گذاشتم و گفتم: ـ بابا؟ بابا داری چیکار میکنی؟ سمیر دوسته منه! بدون اینکه به حرفم توجه کنه، مچ دستم و محکم گرفت و گفت: ـ بدو بیا! میریم خونه! منو کشون کشون دنبال خودش کشید و من نمیدونم چجوری باید این حرکت بابامو برای دوستام ترجیح کنم و آبروی رفته شده رو جبران کنم. ( پیمان ) از غروب دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. اولین بار بود که دخترم ازم دور بود اونم درست روز سال تحویل. یکساعت دیگه سال نو میشد و با اینکه سه باره که بهش زنگ زدم اما جوابم و نداد. غزل داشت شمعهای روی سفره هفت سین و روشن میکرد و همزمان بهم گفت: ـ بازم جواب نداد پیمان؟! دستی به سر و روم کشیدم و گفتم: ـ حتما نمیشنوه یا سایلنته گوشیش! غزل گفت: ـ این خودسر بازیاش همش تقصیره توعه پیمان! ویرایش شده 30 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 21 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد نگاهش کردم و گفتم: - میگی که چیکار کنم غزل؟ اگه باهاش جور دیگه رفتار کنم، بیشتر ازم دور میشه. غزل اومد، کنارم نشست و گفت: - پیمان آدمای خوبی دور و برش نیستن! با ناراحتی گفتم: - خودم اینو میدونم. غزل دستش رو روی زانوم گذاشت و گفت: - پس سعی کن مثل گذشته براش توضیح بدی! اون هنوزم همون دختر کوچولوییه که به حرف بابا پیمانش گوش میده. نگاهش کردم و گفتم: - واقعاً بنظرت اینطوریه؟ غزل با اطمینان گفت: - پس چی فکر کردی؟ همیشه قهرمان اول زندگیه هر دختری پدرشه پیمان! همین لحظه صدای توپ اومد و آهنگ سال نو از تلویزیون پخش شد! گونهش رو بوسیدم و گفتم: - پس من میرم دنبال دخترم! غزل هم گونهم رو بوسید و با خنده گفت: - سال نوی تو هم مبارک عزیزم. سوئیچ رو برداشتم و با خنده گفتم: - بقیه بوس و بغلا باشه وقتی دخترمم اومد. فعلا عزیزم! - مراقب باش! ویرایش شده 17 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و یکم با غزل خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم تا دنبال باور برم. کادوی سال تحویلش رو هم توی اتاقش گذاشته بودم که بیاد ببینه و خوشحال بشه. ماشین و روشن کردم تا به سمت خونه رفیقش برونم. بعد از پنج دقیقه رسیدم و از ماشین پیاده شدم. چند بار زنگ در رو زدم اما کسی در و باز نکرد. دوباره اون دلشورهی عجیب و غریب به سراغم اومده بود. با نگرانی به پنجرهها نگاه کردم و دیدم که چراغهای خونه خاموشن. یعنی این دوتا بچه کجا رفته بودن؟ دوباره بهش زنگ زدم؛ اما باز هم جواب نداد. با نگرانی چندین بار بهش زنگ زدم. دخترم هیچوقت بهم دروغ نمیگفت؛ یعنی باز هم جایی رفته بود و بهم نگفته بود؟ عصبانیت و نگرانی تنها احساسات زندهی درونم بودن و حرفهای غزل مدام توی ذهنم تکرار میشد. - «این خودسربازیاش همش تقصیر توئه پیمان!» شاید نباید میذاشتم خودش تصمیم بگیره و باید مثل همیشه ازش محافظت میکردم. از طرفی هم دلم بهم نهیب میزد که اینقدر زود بیخودی قضاوت نکنم. نمیدونم که چه اتفاقی افتاده؛ شاید رفیقش یا خودش حالشون بد شده باشه و شاید هم پیش مهسان رفته باشه. با این فکر سریع شماره مهسان رو گرفتم؛ مهسان طبق معمول با ذوق گوشی و برداشت و گفت: - یوهو! سال نوی تو و رفیق خوشگلم مبارک. ایشالا کنار هم و همراه با باور جونم با خوشی زندگی کنین. سریع گفتم: - ممنونم مرسی، میگم مهسان یه سوال؟ مهسان گفت: - شوهرم هنوز خونه نیومده پیمان جون؛ اینقدر که کار رو سرش ریختی. بنده خدا شب سال نو رو هم مجبور شد از پشت تلفن بهم تبریک بگه! گفتم: - راجع به باوره! مهسان با نگرانی پرسید. - باور چیزیش شده؟ - میخواستم بپرسم که بهت زنگ نزده امروز؟ - نه، مگه خونه نیستش؟ ویرایش شده 17 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 22 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و دوم نگرانیم شدت گرفت؛ پس مهسا هم ازش خبری نداشت. سریع بهش گفتم: - من بعداً بهت میزنم. و بدون اینکه منتظر جوابش باشم، گوشی رو قطع کردم. حالا باید چیکار کنم؟ واقعا سردرگم بودم. اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟ نباید بهش اجازه میدادم بره؛ حق با غزل بود. این جملات مدام توی ذهنم مرور میشدن. با سرعت خودم رو به رستوران رسوندم. توی این زمانهایی که فکرم کار نمیکرد؛ مهدی تنها کسی بود که میتونست بهم کمک کنه. با عجله پلهها رو رفتم بالا و از دم در برای مهدی دست تکون دادم. مهدی که مشغول صحبت کردن با گروه بود، با دیدن قیافهی من خودش فهمید که یه اتفاقی افتاده؛ سریع به سمتم اومد و پرسید. - چی شده پیمان؟ حالت خوبه؟ همونجوری که نفسنفس میزدم، گفتم: - مهدی.. بچم.. بچم گم شده! چهرهی مهدی هم به نگرانی تغییر پیدا کرد و پرسید. - منظورت چیه؟ مگه خونه دوستش نرفته بود؟ - الان رفتم اونجا...نبود...هیچکس تو اون خونه نیست. مهدی شونههام رو توی دستاش گرفت و گفت: - خیلی خب پیمان، آروم باش! پیداشون میکنیم. - من اصلا فکرم به جایی قد نمیده. همه رستورانا و جاهای اینجا موقع سال تحویل تعطیلن. کجا میتونن رفته باشن؟ ببینم نکنه بلایی سرشون اومده باشه؟ - بابا اینقدر نفوس بد نزن پیمان! - نباید بهش اجازه میدادم. حق با غزل بود؛ تقصیره خودمه. اون دختر آخر دختر منم ازم دور میکنه! مهدی نفس عمیقی کشید و گفت: - به کوهیار زنگ زدی؟ ویرایش شده 17 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و سوم سریع گفتم: - نه زنگ نزدم. مهدی گفت: - پس تو به کوهیار زنگ بزن و ازش بپرس؛ منم زنگ بزنم و از چند نفر دیگه خبر بگیرم. سریع شماره کوهیار رو گرفتم و همینطور که از رستوران خارج میشدم، بدون سلام گفتم: - الو کوهیار، باور پیش توئه؟ کوهیار یکم مکث کرد و گفت: - سلام استاد؛ چی شده؟ یکم تن صدام رفت بالا و گفتم: - بگو پیش توئه؟ کوهیار که متوجه جدیت اوضاع شده بود گفت: - نه پیش من نیست پیمان، چیزی شده؟ با ناراحتی سرم رو به فرمون ماشین تکیه دادم و گفتم: - بچم گم شده؛ پیداش نمیکنم. جواب تلفنارو نمیده و نمیدونم کجا رفته! کوهیار گفت: - خیلی خب پیمان آروم باش! آخرین بار بهت گفت که کجا میره؟ گفتم: - میخواست بره خونه دوستش! گفت: - ببینم از خالش پرسیدی؟ ویرایش شده 17 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 23 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و چهارم با مکث گفتم: - نه! کوهیار گفت: - خالش الان تو قسمت پارک برفی مشغوله؛ اما پاتوقش کافههای سمت غرب جزیرست. با ترس گفتم: - کافههای سمت غرب؟ اما اونجا.. اونجا اصلا.. کوهیار حرفم رو قطع کرد و گفت: - آره میدونم اونجا اصلا مناسب سنشون نیست؛ ولی گفتم چون خواهرزادهش مدام باهاشه، اون سمتا رو بشناسه و رفته باشن اونجا! همین لحظه مهدی سوار ماشین شد و من گفتم: - باشه، ممنون کوهیار! مهدی گفت: - پیمان به چند نفر سپردم اگه خبری ازش شد، بهم زنگ بزنن. تو چیزی دستگیرت شد؟ با ناراحتی ماشین رو روشن کردم و گفتم: - کوهیار میگه پاتوق خاله اون دختره سمت غرب جزیرست. اونجا هم که.. ادامه حرفم رو مهدی زد و گفت: - اونجا هم که به جز کافه زد و دو سه تا خرابهی دیگهای که اسمشونو کافه گذاشتن، چیزه دیگهای نیست! ویرایش شده 17 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 24 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و پنجم آب دهنم رو با استرس قورت دادم و بدون هیچ حرفی به اون سمت راه افتادم. توی راه، مهدی کلی نصیحتم میکرد که وقتی پیداش کردیم، آروم باشم و تند برخورد نکنم؛ اما من ته دلم داشتم به این فکر میکردم که چه اشتباهی توی زندگیم کردم که دخترم تمام کارهاش رو ازم پنهون میکنه و دیگه مثل قدیم باهام صحبت نمیکنه. واقعا به این فکر میکردم دوستای ناباب، میتونن بهترین بچهها رو از راه بدر کنن و برای اینکه این موضوع رو بهش بفهمونم، دیگه نمیدونستم که چجوری باید باهاش صحبت کنم! اولین جایی که سر زدیم کافه زد بود؛ اصولاً تمام دختر و پسرهای جوونی که وضعیتشون مشخص بود، اونجا جمع میشدن و بدون هیچ محدودیت و بدون توجه به یکسری از قوانین، چیزهایی که مناسب سن هر کسی نبود، براشون سرو میشد. توی کافه زد، برنامههای عجیب و غریب، مخصوص نوجوونها برگزار میشد و اصلاً فضاش برای دخترهای همسن و سال باور مناسب نبود؛ چون میدونستم که چجوری تحت تأثیر این فضاها قرار میگیرن. با ترس و لرز توی دلم از خدا خواستم که دخترم اینجا نباشه؛ از صمیم قلبم میخواستم قبل ورودم به کافه، غزل بهم زنگ بزنه و بگه که باور به خونه برگشته و یا اینکه خودش بهم زنگ بزنه. توی همین افکار بودم که گوشیم زنگ خورد؛ دیدم که خودشه. ماشین رو زدم بغل و بدون هیچ معطلی جواب دادم. - باور هیچ معلومه کجایی تو؟ صدای موزیک بلندی از پشت گوشی میومد. باور گفت: - بابا، من و نارین اومدیم یکی از کافههای جزیره که برای سال نو برنامه داشتن. یکم امیدوار شدم که حداقل راستش رو گفت؛ اما به روی خودم نیوردم و گفتم: - چی؟ ببینم تو مگه به من نگفتی رفیقت خونه تنهاست و میخوای پیش اون باشی؟ با بیحوصلگی جواب داد. - خب بابا برناممون عوض شد، چیکار کنم؟ چرا دخترم اینجوری شده بود؟ قبلاً بابت هر کار اشتباهش عذرخواهی میکرد و توضیح میداد؛ اما امشب حتی اشتباه خودش رو گردن هم نمیگرفت. نمیدونم شاید بخاطر اقتضای سنش باشه. با عصبانیت گفتم: - سال هم که نو شده! نمیخوای برگردی خونه؟ اصلا کدوم کافه رفتین که بعد سال نو هم برنامه داره؟ ویرایش شده 17 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 24 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و ششم باور یکم مکث کرد، بعدش گفت که آنتن نمیده و گوشی رو قطع کرد. پس همونجایی بود که ازش میترسیدم. ماشین رو خاموش کردم. داشتم پیاده میشدم که مهدی هم پیاده شد و گفت: - پیمان یه لحظه.. در ماشین رو محکم بستم و سرم رو برای یک لحظه به سقف ماشین تکیه دادم. مهدی اومد، پیشم ایستاد و گفت؛ - پیمان ازت خواهش میکنم خونسردی خودتو حفظ کن؛ باور دختر حساسیه! با بغض گفتم: - نمیدونم دیگه باید چیکار کنم؟ به غزل چی باید بگم؟ دخترم چرا اینکارا رو باهامون میکنه؟ مهدی دستش رو روی شونهم گذاشت و با لحنی دلسوزانه گفت: - پیمان بخاطر سنشه؛ اون الان تو کنجکاو ترین حالت ممکنش قرار داره و دلش میخواد از همه چیز سر دربیاره. و یادت هم باشه که مهمترین چیز اینه که جلو دوستاش خوردش نکنی پیمان؛ اینکار اونو بیشتر ازت دور میکنه. با ناچاری گفتم: - پس باید چیکار کنم مهدی؟ اجازه بدم تا دخترم بیشتر ازم دور بشه؟ مهدی گفت: - شاید باید بذاری تجربه کنه تا خودش متوجه اتفاقات دور و برش بشه و بفهمه که داره راه رو اشتباه میره. ویرایش شده 17 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 25 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و هفتم اما من نمیتونستم ببینم که دخترم با پای خودش توی چاه میفته و من نمیتونم کمکش کنم. بنابراین قبل راه افتادنم سمت کافه رو به مهدی گفتم: ـ نمیتونم بذارم دخترم هر چیزی که به ضررشه و بعدا باعث ناراحتیش میشه رو تجربه کنه مهدی! بعد، بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از جانبش باشم، سمت کافه راه افتادم و در رو باز کردم. فضا تاریک بود و با نورهای رنگی، هر از گاهی قیافهی دختر و پسرها معلوم میشد. همهجا پر از دود سیگار و قلیون بود و دخترهای جوون همسن و سال باور، اونجا خیلی زیاد بودن. موزیک تندی هم توسط دیجی داشت پخش میشد. با چشمهام دنبال باور میگشتم. این کافه جزو جاهایی بود که شهردار جزیره به علت رعایت نکردن قوانین و نپرداختن مالیات، میخواست پلمپش کنه؛ اما صاحبش با کلی پارتی بازی و قلدری کردن، این حکم رو از روی کافهش برداشت. چشمهام بین اون بچهها فقط در پی دخترم بود تا اینکه ته سالن، بین یه پسر و یه دختر که همون دوستش بود، دیدم. نزدیکتر رفتم. نگاهش که به نگاهم گره خورد، دیگه نتونستم آروم باشم. اول دوستش بلند شد و مظلومانه باهام سلام کرد؛ ولی جوابش رو ندادم. میدونستم تمام این چیزها از زیر سر این دختر بلند میشه؛ وگرنه باور اصلا اینجاها رو نمیشناسه و مسیرش اصلا به این سمتها نمیخوره. با دیدن من خیلی تعجب کرد، شاید فکرش رو نمیکرد که پیداش کنم؛ اما من دخترم رو اینجور جاها ول نمیکنم. بازم نتونستم بیتفاوت باشم و با عصبانیت از اونجا بیرون آوردمش. خصوصاً اینکه کنار پسر غریبهای نشسته بود که اصلا برام آشنا نبود و مدام بین حرف من و باور میپرید و دخالت میکرد. مچ دستش رو گرفتم و به سمت ماشین اومدم. با گریه مچ دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت: - بابا چرا اینکارو میکنی؟ چرا همه جا آبرومو میبری؟ با عصبانیت گفتم: - باور تو اینجور جاها چیکار داری؟ از کی تا حالا بهم دروغ میگی؟ بهم نزدیک شد و گفت: - چون میدونستم اگه بهت راستشو بگم، اینکارا رو میکنی و نمیذاری که با بچهها برم. ویرایش شده 17 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 25 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و هشتم با حرص گفتم: - معلومه که اجازه نمیدادم. راه بیفت! سعی داشت دستش رو از دستم بیرون بکشه؛ اما قدرت من بیشتر بود. مهدی با دیدن من و باور، با نگرانی به سمتمون اومد و رو به من گفت: - پیمان؟ چه خبر شده؟ باور با گریه گفت: - عمو نمیخوام باهاش بیام. لطفاً منو از دستش نجات بده! آبرومو جلوی دوستام بُرد. نگاهش کردم و گفتم: - آبروتو بُردم، هان؟ اون کی بود که کنارش نشسته بودی؟ دوباره میپرسم؛ به چه جرئتی بهم دروغ میگی؟ مگه نگفتی میخوای خونه دوستت باش؟ اینجا کجاست باور؟ تن صدام هر لحظه بالاتر میرفت. مهدی دو ور شونههام رو توی دستش گرفته بود و مدام میگفت: - پیمان لطفاً آروم باش! باور گریه میکرد و دوتا دستاش رو محکم روی گوشهاش گرفته بود. - بسه، نمیخوام بشنوم؛ نمیخوام! مهدی رو هل دادم، مقابل باور ایستادم و گفتم: - تو چی میخوای باور؟ واضح بهم بگو! میخوای من و مادرتو با همدیگه سکته بدی؟ دستش رو از روی گوشهاش برداشت و بهم نگاه کرد. دونههای اشک از چشمهاش میریخت و من داشتم برای این حالتش پرپر میشدم؛ اما نمیتونستم بیتفاوت باشم. باور گفت: - میخوام که دست از سرم بردارین! بابا نمیخوام هر جا میرم تو رو ببینم! فهمیدی؟ نمیخوام! ویرایش شده 17 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 25 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و نهم حرفهاش خشمم رو بیشتر میکرد؛ از اینکه هم مقصر بود و هم طلبکار! دستهام رو بالا بردم و خواستم توی صورتش فرود بیارم؛ اما مهدی جلوم رو گرفت. هیچوقت تا حالا مقابل دخترم این مدلی رفتار نکرده بودم؛ چون تا به حال اینقدر هم اشتباه رفتار نکرده بود. با تعجب و خشم بهم نگاه میکرد. مهدی، آروم زیر گوشم میگفت: - پیمان داری چیکار میکنی؟ به خودت بیا لطفاً! همونجوری که بهش خیره بودم، گفتم: - برو تو ماشین بشین! همین الان! همینطور بهم نگاه میکرد و ساکت بود. مهدی رو به کنار هل دادم، دوباره تن صدام رو بالا بردم و گفتم: - ببینم مگه با تو نیستم؟ بهت میگم برو تو ماشین! همین لحظه در کافه باز شد و اون پسره که نمیدونم کی بود، با اون دختره نارین، از کافه بیرون اومدن و به ما خیره شدن. باور بالاخره لب باز کرد و گفت: - ازت متنفرم بابا! کاش من واقعا توی دریا، تو هشت سالگی غرق شده بودم و این روی تو رو نمیدیدم. صداش زدم. - باور! اما دیگه مجال نداد و با سرعت دوید و از اونجا دور شد. اون منطقه هم برق خاصی نداشت و برای همین هم رو به مهدی گفتم: - زود باش سوار شو! اما ماشین هم انگار باهام لج کرده بود و روشن نمیشد. روی فرمون کوبیدم و بلند گفتم: - لعنتی! مهدی که حالم رو دید، گفت: - پیمان، پیاده شو من بشینم پشت فرمون! ویرایش شده 18 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 26 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) پارت نود بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم. تنها حرفی که زدم، این بود. - مهدی سریعتر بریم، پیداش کنم! مهدی هم گفت: - باشه پیمان، آروم باش! بعد از چندبار استارت زدن، ماشین بالاخره روشن شد. مهدی با سرعت حرکت کرد؛ اما هر چقدر که میرفتیم، نمیدیدمش. کجا رفته بود؟ انگار زمین دهن باز کرده و باور زیر زمین رفته بود. مهدی گفت: - تو این پنج دقیقه، این بچه کجا رفته؟ اشکم درومد و گفتم: - خدایا منو با چی داری امتحان میکنی؟ چرا؟ مهدی گفت: - پیمان لطفا خودتو کنترل کن! خواهش میکنم! سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. چشمهام رو بستم و گفتم: - سالی که نکوست، از بهارش پیداست! مهدی ندیدی داشت چجوری حرف میزد؟ چطور خودمو کنترل کنم؟ مهدی گفت: - میدونم حق با توئه؛ اما اون داره از دید خودش میبینه پیمان! هوفی کشیدم. با استرس از پشت شیشه ماشین دنبالش میگشتم و میگفتم: - کجا رفته مهدی؟ من دارم از استرس میمیرم. مهدی گفت: - الان دو ساعته دارم خیابون اصلیو میگردم. به غزل زنگ بزن، شاید رفته باشه خونه! گفتم: - اون لجبازتر از این حرفاست مهدی! آخرین جایی که ممکنه رفته باشه خونهست. ویرایش شده 18 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 26 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) پارت نود و یکم مهدی زیر لب گفت: - پس با این حساب خونه دوستش هم نمیره. گفتم: - مهدی اگه پیداش نشد، میریم پیش پلیس! مهدی گفت: - صبر کن پیمان؛ سریع سناریوی بد تو ذهنت میچینی! بذار به مهسان زنگ بزنم، ببینم خونه ما نرفته باشه. مهدی به مهسان زنگ زد و بعد اینکه فهمیدیم به خونشون نرفته، طبق پیشنهادش اول به ساحل رفتیم و اونجا رو گشتیم. بعد به سمت رستوران راه افتادیم؛ اما نبود که نبود. گوشیش رو هم خاموش کرده بود. «باور» بابام تموم باورهای من رو نسبت به خودش خراب کرد. حمله کردن به کافه یعنی چی؟ آخه مگه من بچهم؟ نمیدونم اگه میفهمید اون چیزهای سرو شده تو کافه رو خوردم، چجوری باهام رفتار میکرد؟ امشب واسه اولین بار جلوی عمو مهدی، خواست دست روم بلند کنه؛ دست روی دختر یکی یدونهش! آخه مگه من چیکار کرده بودم؟ خواستم فقط یکم آزاد باشم و بهم اعتماد کنه؛ اما اون بازم ترجیح داد من رو جلوی بقیه کوچیک کنه و ازم حساب پس بگیره. دیگه به هیچ عنوان به اون خونه برنمیگردم. خیلی از دست بابا شاکیام؛ هم شاکیام، هم ناراحت و تا اطلاع ثانوی دلم نمیخواد ببینمش. بعد از اینکه از کافه دور شدم، اینقدر با سرعت دوییدم که باعث شد زمین بخورم و چون شلوارم هم زاپدار بود، زانوم خیلی خون اومد و درد گرفت. به زور خودم رو سمت تخته سنگی که کنار جدول جاده اصلی بود، رسوندم و پشتش مخفی شدم. خب باید چیکار میکردم؟ کجا میرفتم؟ یه جا باید باشه که بابا پیدام نکنه. خونه نارین نمیشد، شنتیا هم که اینقدر از بابام میترسید، مطمئناً پیشش سوتی میداد. یه سمیر باقی میموند که اونقدرها هم این پسر و نمیشناختم؛ ولی چارهی دیگهای نداشتم! ویرایش شده 18 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 26 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) پارت نود و دوم سعی کردم به تک تک جملاتی که ذهنم بهم میگه، بیتفاوت باشم و حرف قلبم رو گوش بدم. واقعیت این بود که توی این چند ساعتی که شناخته بودمش، واقعا تونست اعتمادم رو جلب کنه و ازش بدی ندیدم. زخم زانوم واقعا میسوخت و به کمک احتیاج داشتم. به جای اینکه کنار پدر و مادرم باشم، ترجیح دادم روز اول عید و با نبودنم تنبیهشون کنم. به سختی داشتم از جام بلند میشدم که یهو صدایی ماشین شنیدم. نیمخیز شدم و از پشت تخته سنگ دیدم که ماشینمون در حال رد شدنه و بابا با حالت داغون رو صندلیه شاگرد نشسته و به اطراف خیره شده. برای یه لحظه، حالش نگرانم کرد؛ اما قلبم سریعا جای نگرانی رو به عصبانیت داد و تمام حرکات این دو سه روزه به یادم اومد. سرجام نشستم تا من رو نبینن. وقتی که مطمئن شدم رفتن، گوشیم رو درآوردم و شماره نارین رو گرفتم. نارین بعد از دو بوق جواب داد. - الو باور؟ کجا رفتی؟ گفتم: - نارین من شارژ گوشیم داره تموم میشه. سمت خیابون اصلی، پشت تخته سنگ نشستم. بیاین اینجا. نارین با تعجب پرسید. - بیایم؟ گفتم: - آره، منظورم اینه که به سمیر هم بگو بیاد. به کمک احتیاج دارم. - خیلی خب باشه، از جات جم نخور! پنج دقیقهای اونجا نشستم و منتظر شدم تا نارین و سمیر بهم برسن. توی این مدت هم از توی گالری گوشیم در حال نگاه کردن عکسهای قدیمی با بابا شدم. چقدر حالمون اون روزها خوب بود؛ اما الان رو نگاه! با بغض به عکسها و خوشحالیای که اون روزها داشتم خیره شدم که توی همین حین گوشیم خاموش شد. داشتم از جام بلند میشدم که صدای نارین و شنیدم. - باور، کجایی؟ ویرایش شده 18 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 27 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) پارت نود و سوم بلند گفتم: - اینجام بچهها! بچهها با شنیدن صدای من، تا پشت تخته سنگ دویدن. نارین با حالت نگرانی کنارم نشست، به زانوم نگاه کرد و پرسید. - باور چه اتفاقی افتاد؟ نکنه بابات... حرفش رو قطع کردم و گفتم: - نه؛ داشتم از دستش فرار میکردم پام گیر کرد و زمین خوردم. سمیر بهم نگاهی کرد و با مهربونی گفت: - حواست کجا بود دختر خوشگل؟ راستش خوب بود که حواسش بهم بود؛ اما دلم نمیخواست اینقدر زود باهام احساس صمیمیت کنه. همینم مونده بود که این بهم بگه دختر خوشگل! من فقط دختر خوشگل بابامم! با این فکر دوباره یاد این افتادم که چقدر دلم برای بابا تنگ شده؛ اما بینهایت از دستش عصبانی بودم و باید متوجه میشد که کارش اشتباه بود. سمیر دید که توی فکر رفتم؛ پس یه بشکنی جلوی چشمهام زد و گفت: - کجا غرق شدی؟ رو بهشون گفتم: - چیزی ندارین زانومو ببندم؟ سمیر بدون هیچ معطلی لچک دور دستش رو درآورد و محکم دور زانوم بست. باید همین لحظه بهش میگفتم اما اگه قبول نمیکرد چی؟ اون موقع مجبوراً به خونه برمیگشتم. رو به سمیر گفتم: - سمیر یه سوالی ازت داشتم؟ نگاهم کرد و گفت: - بپرس! گفتم: - تو اینجا تنها زندگی میکنی؟ یهو نگاهم کرد. انگار هم سمیر و هم نارین از سوالم جا خورده بودن. من هم طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم: - هوا برت نداره. چون با بابام قهرم، نمیخوام فعلاً برم خونه؛ بخاطر همین گفتم. ویرایش شده 18 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 27 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) پارت نود و چهارم قبل از اینکه سمیر چیزی بگه، نارین گفت: - چرا پیش من نمیمونی باور؟ گفتم: - خونه شما اولین جاییه که بابام میاد اونجا؛ اونجا نمیشه. سمیر بعدش رو به نارین گفت: - اشکالی نداره؛ پیش من میمونه. منم که تنها زندگی میکنم، یکی از اتاقام میشه مال باور. از جام به سختی بلند شدم و گفتم: - فقط تا زمانی که یکم فکر کنم. سمیر زیر بازوم رو گرفت و گفت: - مشکلی نیست. نارین پرسید: - الان چجوری میخوایم برگردیم؟ سمیر گفت: - زنگ میزنم یکی از دوستام بیاد دنبالمون. همین لحظه گوشیم ویبره رفت. سمیر دست توی جیبش کرد که گفتم: - گوشی منه. نارین گفت: - باور، نمیخوای جواب بدی؟ الان پدرت کل جزیره رو خبردار میکنه. اگه جواب ندی شاید پیش پلیس هم بره. سمیر یهو با خنده گفت: - یه موقع برام دردسر درست نشه؟ با ناراحتی گفتم: - نگران نباش؛ وقتی رسیدیم بهش پیام میدم. ویرایش شده 18 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 27 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) پارت نود و پنجم سمیر به رفیقش زنگ زد و گفت که سریع دنبالمون بیاد. بعد از اینکه قطع کرد، ازم پرسید. - احتیاجی هست بریم بیمارستان؟ گفتم: - نه، اگه جعبه کمکهای اولیه داری، خودم حلش میکنم. سمیر سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. بعد از پنج دقیقه رفیقش رسید. توی ماشین سمیر گفت: - ولی خوشگذرونیمون نصفه موندا! تازه بچهها قرار بود بیان وسط برقصن. نارین تایید کرد و گفت: - آره، حالا اشکالی نداره. میمونه واسه یه زمان دیگه. سمیر بهم گفت: - ولی باور، پدرت هم واقعا آدم عصبی... نذاشتم حرفش رو تموم کنه؛ با عصبانیت وسط حرفش پریدم و گفتم: - سمیر فراموش نکن داری راجب بابام صحبت میکنیا! شاید من از دستش عصبانی باشم؛ اما کسی حق نداره پشت سرش، پیش من حرفی بزنه، فهمیدین؟ سمیر که انگار ترسیده بود، دوتا دستهاش رو برد بالا و گفت: - باشه بابا، ترمز بزن! الحق که راسته میگن دخترا بابایین. این همه جر و بحث و این همه داستان، تهش واسه اینه که یه روز با بابات... از اینکه داشت زیادی توی مسائلی که بهش ربطی نداشت دخالت میکرد، حوصلهم سر رفته بود. برای همین وسط جملهش گفتم: - سمیر اگه قراره این موضوع رو کش بدی... دستهاش رو جلوی دهنش گذاشت و گفت: - باشه باور، دیگه چیزی نمیگم. ویرایش شده 18 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 28 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) پارت نود و ششم با اینکه از دست بابام دلخور بودم؛ اما دلم نمیخواست کسی حتی کوچکترین حرفی بهش بزنه. مدام هم به گوشیم زنگ میزدن؛ یا خودش یا عمو مهدی. مطمئنم تا الان کلی نگرانم شده؛ اما ترجیح دادم گوشی رو سایلنت کنم. خونهی سمیر سمت فرودگاه بود؛ برای همین سمیر اول از رفیقش خواست که نارین و پیاده کنه و بعد ما رو برسونه. در کل مسیر سمیر و نارین داشتن راجب چیزهای جور واجور حرف میزدن. اما من فقط حواسم پی رفتار بابا بود؛ از اینکه چرا بهم اعتماد نمیکرد و بابتش کلی قلبم شکسته بود. ساعت تقریبا دو شب بود که به خونهی سمیر رسیدیم. بهم گفته بود تنها زندگی میکنه. یه خونهی کوچیک ته یه کوچه بود و حیاط چندانی نداشت. کلید انداخت و گفت: - بفرمایید داخل دختر خوشگل! ببخشید دیگه در حد شما نیست. لبخندی زدم و وارد خونهش شدم؛ یکم بهم ریخته بود. سریع از پشت سرم درومد، لباسهای روی مبل رو جمع کرد و گفت: - ببخشید نمیدونستم مهمون دارم وگرنه خونه رو مرتب میکردم. گفتم: - سخت نگیر سمیر؛ من سر زده اومدم. کمی به خونه نگاه کردم و گفتم: - بیزحمت اون جعبهی کمکهای اولیه رو میاری؟ به آشپزخونه رفت و گفت: - آره حتما! تا نشستم، دیدم که نارین بهم زنگ میزنه؛ سریع جواب دادم. نارین صداش عجیب میاومد؛ انگار ترسیده بود. - الو باور؟ - نارین چیزی شده؟ - میخواستم بهت بگم که... یهو از پشت خط، صدای بابا رو شنیدم. - الو دخترم؟ چرا اینکارا رو باهام میکنی؟ کجا رفتی؟ ویرایش شده 18 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 28 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) پارت نود و هفتم بغضم گرفته بود. میدونستم پشیمونه؛ اما قلب من هم شکسته بود. تا کی میخواست باهام عین بچهها رفتار کنه؟ کِی میخواست اون اتفاق هشت سالگیم رو فراموش کنه و به این باور برسه که قرار نیست اتفاقی برام پیش بیاد؟ با این افکار، ناخودآگاه اشک روی گونههام سرازیر شد؛ اما نتونستم حرفی بزنم. بابا ادامه داد و گفت: - بابایی؟ میشنوی صدای منو؟ بگو کجایی، خودم بیام دنبالت. باهم حرف میزنیم. ببینم مگه خودت همیشه نمیگفتی مشکلی نیست که منو تو نتونیم باهم حل کنیم؟ بغضم رو قورت دادم و گفتم: - بابا من دیگه بچه نیستم. کی میخوای این موضوع رو بفهمی؟ - میدونم دخترم! ولی... حرفش رو قطع کردم و گفتم: - ولی و اما و اگر نداره. من حالم خوبه، همونطورم که گفتم نمیخوام فعلا ببینمت بابا! اگه یه ذره برای حرفم ارزش قائلی، به خواستهم احترام بذار! هیچ کدوم از حرفهام از ته دل نبود و بیشترش از روی عصبانیت بود. بابا مکثی طولانی کرد و گفت: - یعنی... یعنی میخوای روز اول عید منو مادرتو تنها بذاری؟ شاید اگه الان پیشم بود نمیتونستم طاقت بیارم و توی بغلش میپریدم؛ اما میدونستم اگه الان تسلیم بشم، باز هم همون رفتارش و تکرار میکنه. برای همین برای اولین بار، بر خلاف میل درونیم گفتم: - آره، یکم هممون تنها باشیم و فکر کنیم. - دخترم میدونم که باهات تند برخورد کردم اما لطفاً... دوباره حرفش رو قطع کردم و گفتم: - بابا خواهش میکنم دست از سرم بردار! ویرایش شده 18 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 28 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) پارت نود و هشتم بابا دیگه چیزی نگفت؛ اما انگار نه من و نه اون، هیچکدوم دلمون نمیخواست که قطع کنیم. بعد از چند دقیقه سکوت، بابا که دلخوری از صداش مشخص بود، گفت: - باشه دخترم، ولی بدون که من هیچوقت تنهات نمیذارم. همین لحظه سمیر با جعبهی کمکهای اولیه اومد و کنارم نشست. گفتم: - خداحافظ بابا! و بدون اینکه منتظر باشم، گوشی رو قطع کردم. بعدش با صدای بلند، هقهقی که توی خودم خفه کرده بودم رو آزاد کردم. سمیر با تعجب بهم نگاه کرد، بعدش دستی به پشتم کشید و گفت: - خیلی خب باور! اینقدر ناراحتی نداره که. بنظرم کار درستی کردی. رفتارش جلوی ما و حتی داخل کافه باهات خوب نبود. تو دیگه خودت یه دختر عاقل و بالغی. اشکهای چشمم رو با دستهام پاک کردم و گفتم: - خیلی حالم بده! دلم میخواد این حس ناراحتیو از توی دلم چنگ بزنم و بکشمش بیرون! سمیر دلسوزانه بهم نگاه کرد و گفت: - میفهمم چی میگی! میخوای یه قرص آرامبخش بهت بدم، امشب قشنگ خوابت ببره؟ خیلی خسته شدی. توی مرحلهای نبودم که مخالفت کنم. بعلاوه اینکه، دوست داشتم زودتر بخوابم تا امروزِ لعنتی بالاخره تموم بشه. گفتم: - باشه بده! سمیر گفت: - بذار زانوتو پانسمان کنم، بعدش برات میارمش. - مرسی سمیر. ویرایش شده 18 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده