رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و چهارم 

با مهدی سوار ماشین شدم و هنوز ده دقیقه نشد که از خونه دور شده بودم که غزل زنگ زد. جواب دادم:

ـ جانم عزیزم؟!

صدای نگرانش داخل گوشم پیچید:

ـ پیمان!

وقتی اسممو گفت، فهمیدم که یه اتفاقی افتاده، سرعتم و کم کردم و گفتم:

ـ چی شده غزل؟!

سریع پرسید:

ـ باور همراه تو اومد؟!

ترمز کردم. مهدی سراسیمه بهم نگاه کرد و از این‌طرف می‌پرسید:

ـ چی شده پیمان؟!

من با شنیدن اسم دخترم، مغزم یهو از کار افتاد، با تته پته پرسیدم:

ـ منظورت .... منظورت چیه غزل؟! مگه... مگه تو اتاقش نیست؟!

گفت:

ـ نه، اومدم بهش شب‌بخیر بگم دیدم که تختش خالیه! خدایا، این بچه این موقع شب کجا رفته؟!

سریع دور زدم و گفتم:

ـ به مهسان زنگ بزن، شاید با اون رفته باشه!

که همین لحظه مهدی گفت:

ـ مهسان و من بردم خونه پیمان، چیشده؟؟ باور طوریش شده؟

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 156
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: دخترم (جلد سوم دستامو ول نکن) ژانر: اجتماعی نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا  خلاصه: بعد از گذشت سال‌ها و اتفاقاتی که پیمان و غزل پشت

پارت اول امروز آخرین چهارشنبه ساله و هرچقدر به بابا اصرار کردم که نرم مدرسه، بهم گوش نکردن! اما بابایی بهم قول داد که زود میاد دنبالم تا بریم وسایل آتیش بازی رو با هم‌دیگه بگیریم، هر سال چهارشنبه

پارت شصت و سوم نارین با اطمینان گفت: ـ نه‌بابا، همه چیز آمادست. طوری از جریان اونجا می‌دونست، انگار چندین بار رفته بود. پرسیدم: ـ نارین تو واقعا اولین بارته که می‌خوای بری اونجا؟

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و پنجم

نفسم بند اومده بود. باور بدون این‌که به من یا غزل اطلاع بده، جایی نمی‌رفت!! با استرس تو جاده رانندگی می‌کردم، مهدی هم این بار نگران‌تر از من پرسید:

ـ پیمان با توام! بگو چی شده؟

آب دهانم رو قورت دادم و فرمون و توی دستم فشردن و گفتم:

ـ دختر... دخترم نیست!

مهدی گفت:

ـ یعنی چی نیست؟ آخرین بار با دوستش داشت بالن هوای می‌کرد!

بعد گفتن حرف مهدی، تازه چیزی که باور بهم گفت یادم اومد! گفته بود می‌خواد با دوستش بره سمت سواحل نارگیل و من بهش گفته بودم نه! از استرس کلافه شده بودم. اون موقع شب اون‌جا برای چی رفته بود؟؟ اونم بدون اینکه به من یا مادرش اطلاع بده! تو سکوت رانندگی می‌کردم و مهدی پرسید:

ـ پیمان می‌دونی کجا رفته؟!

با لحن تندی گفتم:

ـ آره! احتمالا رفته همون‌جایی که بهش گفتم نره! الان مشخص میشه.

ـ پیمان لطفا آروم باش!

دستی به ریشم کشیدم و دنده رو جابه‌جا کردم و گفتم:

ـ این دختر آخرش منو دیوانه می‌کنه!

مهدی آروم دستشو گذاشت رو شونه‌ام و سعی می‌کرد آرومم کنه و گفت:

ـ پیمان دختر جوونه! این چیزا طبیعیه... توروخدا یکاری نکن که بعداً خودت هم پشیمون بشی!

جواب مهدی رو ندادم. خیلی عصبانی بودم، دختر من هیچ‌وقت از این‌کارا نمی‌کرد و منو مادرش و تو نگرانی ول نمی‌کرد.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و ششم 

نزدیک ساحل نارگیل نگه داشتم و بدون خاموش کردن ماشین، ازش پیاده شدم و مهدی پشت سرم می‌دویید و می‌گفت:

ـ پیمان، آروم باش لطفاً! کجا داری میری؟؟

اصلا حرفاشون نمی‌شنیدم. یکسری الوات زیر صخره‌ها نشسته و در حال سیگار کشیدن بودن، هر چی دور و بر خودمو نگاه می‌کردم نمی‌دیدمش! با صدای بلند صداش زدم:

ـ باور...باور... کجایی دخترم؟!

اون سمت تاریک بود و به‌جز صدای موج دریا، هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید! ترس تو تک‌تک سلولای بدنم نفوذ کرده بود و بازم صدای دریا منو یاد اون اتفاق وحشتناک می‌نداخت!! مهدی رسید پیشم و ازم پرسید:

ـ ببینم، مطمئنی اومده اینجا؟!

گفتم:

ـ بهم گفته بود با اون رفیقش برای عکاسی میاد اینجا، منم بهش گفتم این موقع شب درست نیست دوتا دختر تنها بیان این سمت! 

مهدی گفت:

ـ به گوشیش زنگ زدی؟!

با این حرف مهدی، گوشیمو درآوردم و شمارشو گرفتم اما فقط صدای بوق ممتد بود که به گوشم می‌خورد و دست به کمر اون سمت ساحل راه می‌رفتم و می‌گفتم:

ـ جوابمو نمیده مهدی! اگه بلایی سرش اومده باشه...

مهدی با اطمینان حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ خیلی خب حالا توام! اینقدر شلوغش نکن پیمان، این دختر بچه جزیرست و...

این بار من با عصبانیت حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ مثل این‌که یادت رفته چند سال پیش کنار همین ساحل چه اتفاقی افتاد؟!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و هفتم

مهدی که سعی داشت منو آروم کنه، مچ دستام و گرفت و گفت:

ـ نه یادم نرفته پیمان ولی...

یهو از پشت سرش باور و دیدم که خیلی بی‌خیال با دوستش از فاصله یک متری با ما میومدن، مهدی و زدم کنار و با قدم‌های بلند و عصبانیت راه افتادم سمتش، تا منو دید، خیلی عادی  گفت:

ـ بابایی تو اینجا چیکار میکنی؟!

خیلی زیاد خودمو کنترل کردم که اون لحظه جلوی رفیقش عکس‌العملی بدی نشون ندم. فقط نفس عمیق می‌کشیدم و با خشم نگاش می‌کردم. مهدی سریع اومد پیش ما و رو به باور با لحن آرومی گفت:

ـ باور جون، این موقع شب اینجا چیکار می‌کنین؟ چرا به ما نگفتی؟

جلوی شومیزش و بست و تا خواست حرفی بزنه، دوستش پیش دستی کرد و گفت:

ـ به.خدا کار بدی نکردیم! فقط اومده بودیم برای پیجمون چندتا عکس بگیریم. همین!

مهدی گفت:

ـ عمو جون ولی...

دیگه طاقتم سر رسیده بود. مچ دست باور و گرفتم و با لحن تندی گفتم:

ـ می‌ریم خونه!

یه آیی گفت و بعد بهم نگاه کرد و گفت:

ـ بابا ولی نارین چی؟! 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و هشتم 

تمام تلاشم و کردم که آروم باشم. اصلا از این دختر و نگاه‌های شرارت بارش خوشم نمیومد. یه چیزی تو این بچه بود که واقعا منو آزار می‌داد، به باور نگاه کردم و طوری که با حرص دندونام و رو هم فشار می‌دادم گفتم:

ـ دوستت خودش می‌دونه چجوری بره خونش! راه بیفت باور!

مهدی هم پشت سرمون راه افتاد و قبل از این‌که باور دوباره چیزی بگه گفت:

ـ پیمان، اون دختره رو نمی‌خوای برسونی خونش؟!

باور با بغض دستش و از دستم کشید بیرون و گفت:

ـ منم همینو میگم عمو! ببین بابا چیکار کردی؟ حالا میره همه‌جا میگه باور بچه ننه است! من دیگه بزرگ شدم، خودم می‌تونم از خودم مراقبت کنم!

با صدای بلند فریاد زدم:

ـ تو هر چقدر هم که بزرگ بشی، باز بچه منی! کی بهت اجازه داد این وقت شب راه بیفتی بیای این سمت باور؟!

از صدای بلندم یهو یکه خورد و اشک از چشماش ریخت، مهدی دستم و گرفت و گفت:

ـ پیمان، خواهش می‌کنم آروم باش!

بعد رو به باور گفت:

ـ عمو جون تو هم برو تو ماشین بشین تا ما بیایم!

بعدشم با حالت لجبازی گفت:

ـ من با شما هیچ‌جا نمیام! با نارین میرم خونشون.

خونم به جوش اومد! رفتم سمتش و دوباره دستش و گرفتم و با عصبانیت گفتم:

ـ میای! خوبشم میای، راه بیفت!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و نهم

اما گوش نمی‌داد و دوباره رگ لجبازیش گل کرده بود! اونم با داد و بیدادش می‌گفت:

ـ بابا گفتم نمیام! دستامو ول کن!

بدون این‌که بهش گوش بدم، محکم گرفتمش بین دستام و رو به مهدی که با تعجب بهمون نگاه می‌کرد، گفتم:

ـ مهدی تو دوستش و برسون خونش! این موقع شب تنها برنگرده!

مهدی انگار زبونش و خورده بود و فقط سر تکون داد و دیگه چیزی نگفت. 

باور با صدای بلند جیغ میزد و گریه می‌کرد! تو اینجور وقتا حتی از یه بچه پنج ساله هم بچه‌تر می‌شد. اما هر چی که بود! هر چقدرم که داد و بیدادش می‌کرد، دلم نمی‌خواست از من دور بمونه، من پدرش بودم و قطعا خوبی بچمو می.خواستم. همین!

اینقدر با ناخناش به دستم چنگ زد که دستم زخم شد اما یک کلمه حرف نزدم. گریه‌اش بند دلمو پاره می‌کرد اما باید می‌فهمید که کارش اشتباه بوده! بدون اطلاع دادن به من یا مادرش نباید کاری رو سرخود انجام بده. تو ماشین با گریه جیغ میزد و می‌گفت:

ـ دلم نمی‌خواد با تو بیام خونه! تو رو نمی‌شناسمط بابایی مثل تو رو نمی‌خوام! آبرومو جلوی دوستم بردی.

و تو تمام این مدت، من حتی یه کلمه هم حرف نزدم و از حرف نزدن من بیشتر لجش می‌گرفت. جیغ میزد و می‌گفت:

ـ چرا هیچی نمیگی بابا؟! مگه چیکار کردم؟ رفتم فقط یه عکس.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی‌ام

با عصبانیتی که توی خودم خفه کرده بودم گفتم:

ـ می‌دونی من و مادرت این نیم ساعتی که نمی‌دوستیم کجایی چی کشیدیم؟ باور تو خودت می‌دونی تو بچگی سمت اون ساحل چه بلایی سر...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ اون یه اتفاق...

این‌بار با عصبانیت بیشتری گفتم:

ـ اتفاق ممکنه دوباره هم تکرار بشه! 

با تعجب و ناراحتی بهم نگاه می‌کرد و دیگه چیزی نگفت. رسیده بودم دم در خونه و ساعت نزدیک چهار صبح شده بود ولی برق‌های خونمون روشن بود! می‌دونستم غزل هم نتوانسته بخوابه و الان دلش هزار راه رفته! از دلم و از نگرانی خسته بودم. دلم می‌خواست دخترم هم درکم کنه! ناراحت شدنش و دیدن اشک‌هاش، آخرین چیزی بود که تو این دنیا می‌خواستم. دیدن چشمای پر شده‌اش دلمو واقعا آشوب می‌کرد. داشتم دستمو می‌بردم سمت صورتش که اشکاشو پاک کنم، سریع صورتش و کشید عقب و گفت:

ـ دیگه دوستت ندارم.

و کیفشو برداشت و سریع از ماشین پیاده شد. این حرفش، تمام خوشیه امشبم و از بین برد. من فقط نگرانش شده بودم. از این‌که چرا بدون اینوکه چیزی بهمون بگه، گذاشته و‌ رفته. شاید هم کمی تند برخورد کرده بودم! شاید واقعا نباید جلوی رفیقش اون عکس‌العمل و نشون می‌دادم. مطمئن بودم امشب بدون این‌که مثل شب‌های قبل دوباره بغلم نکنه و بوسم نکنه و با حالت قهر از من بخوابه، خوابم نمی‌بره. با صورت آویزون در ماشین و باز کردم و داشتم می‌رفتم داخل خونه که غزل سراسیمه در و باز کرد.

به صورت من نگاه کرد و گفت:

ـ پیمان چی شده؟ باور چرا اینجوری بود؟ کجا رفته بود این وقت شب؟

خودمو رو مبل ولو کردم و گفتم:

ـ رفته بود سمت ساحل نارگیل با رفیقش عکس بگیره.

 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و یکم

غزل اومد کنارم نشست و با حالت نگرانی پرسید:

ـ دعوا کردین؟ خب این وقت شب آخه تایم عکس گرفتنه؟ به خودم میگفت، فردا غروب...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ بهم گفت دیگه دوستم نداره غزل! بچم واسه اولین بار عین یه غریبه بهم نگاه می‌کرد.

غزل به پشتم دستی کشید و گفت:

ـ اونم لجبازه دیگه پیمان! از ته دلش که نگفته...باور کن فردا بیدار شه از ذهنش می‌ره...

اشک تو چشمام جمع شد و گفت:

ـ ولی من نمی‌تونم بذارم بچم با دلخوری از من، شبشو صبح کنه!

بلند شدم و داشتم می‌رفتم سمت اتاقش که غزل دستمو کشید و گفت:

ـ پیمان شاید خوابیده باشه!

گفتم:

ـ نه، فکر نکنم...زمانی که ناراحته به همین زودی خوابش نمی‌بره.

دوباره راه افتادم سمت اتاقش و آروم درو باز کردم و صداش زدم:

ـ دخترم؟؟ خوابیدی؟؟...بابایی؟؟

درو کامل باز کردن و نور راهرو به داخل اتاق تاریک خورد و دیدم زانوهاش تو شکمش جمع کرده و سرشم رو زانوهاشه و هندزفری تو گوششه.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و دوم 

همیشه وقتی ناراحت بود، با موسیقی آروم می‌شد دقیقا عین جوونیای خودم. از دست خودم عصبانی بودم، اگه امشب یا شب‌های دیگه دخترم با اون چشمای قشنگش بهم نگاه نمی‌کرد، از عذاب وجدان خوابم نمی‌برد!

بدون این‌که برق اتاق و روشن کنم، رفتم گوشه تختش نشستم و یدونه از گوشی‌های هندزفری رو از گوشش درآوردم، یهو سرشو از رو زانوش برداشت و خودشو کشید عقب، صورتش خیس از اشک بود! با هق‌هق بدون این‌که نگام کنه گفت:

ـ برو بیرون بابا! نمی‌خوام ببینمت.

با مهربونی موهاشو که پخش توی صورتش بود، گذاشتم پشت گوشش و گفتم:

ـ ولی من شب‌ها بدون این‌که دخترم بهم شب‌بخیر بگه، خوابم نمی‌بره!

بازم رفت عقب‌تر و تکیه داد به تخت و گفت:

ـ گفتم نمی‌خوام ببینمت بابا! بهت گفتم دیگه دوستت ندارم! کجای حرف منو نمی‌فهمی؟

چقدر بچه‌ها راحت میوتونستن این کلمات و به زبون بیارن! من اگه دخترم هزار کار هم انجام بده شاید عصبانی بشم اما تهش می‌دونم که اون جیگر گوشه‌ی منه و نمی‌تونم به همین راحتی قیدشو بزنم، با این‌که حرفاش دلمو آتیش می‌زد اما بی‌توجه به لجبازیش بازم رفتم کنارش صورتش و تو دستم گرفتم. خیلی سعی می‌کرد تا دستمو پس بزنه اما اجازه نمی‌دادم. گفتم:

ـ بابایی تو هر چی هم بگی باز من دوستت دارم. هر چقدر هم که بزرگ بشی، بازم همون باور کوچولوی منی. به‌خدا من دست خودم نیست! نمی‌تونم این نگرانی رو از خودم دور کنم. به‌خاطر این‌که ازت محافظت کنم، مجبورم ازت مراقبت کنم. چرا منو درک نمیکنی؟

زیرلب یه چیزی زمزمه کرد که نفهمیدم. ساکت شد و بازم گریه می‌کرد. گفتم:

ـ خب دختر من نمیاد بغل بابایی، باباییش بوسش کنه؟

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و سوم

با اخم بهم نگاه کرد که محکم گرفتمش تو بغلم و گفتم:

ـ دیگه بدون خبر از ما جایی نرو دخترم!

چیزی نگفت و سریع از بغلم اومد بیرون و روی تختش خوابید و گفت:

ـ شب‌بخیر! 

هنوز دلش باهام صاف نبود! می‌دونم چیکار کنم که حالش خوب بشه! فردا که شد، خودم از دلش در میارم. آروم پتو رو تا شونه‌اش کشیدم بالا و موهاش و بوسیدم و گفتم:

ـ شبت‌بخیر دخترم!

از دست خودم عصبانی بودم که ناراحتش کردم. باور هیچ‌وقت این مدلی باهام صحبت نمی‌کرد. منم طاقت اینو نداشتم باهام قهر بمونه! اون شب تا صبح خوابم نبرد و روی تخت فقط این پهلو اون پهلو شدم!

نزدیکای هفت صبح بازم نتونستم بی‌تفاوت باشم و راه افتادم سمت اتاقش. بازم پتو رو از تنش انداخته بود و عمیق خوابیده بود. دوباره پتو رو روی سرش کشیدم و چند دقیقه به صورتش خیره شدم و آروم زیرلب گفتم:

ـ امیدوارم یه روزی منو درک کنی دخترم.

بعدش به این فکر کردم که خوش‌حالش کنم. راه افتادم سمت آشپزخونه و دست به‌کار شدم و صبحانه‌ایی که دوست داشت رو براش درست کردم و تو یه سینی قشنگ چیدم. حدود یک‌ساعت بعد غزل بیدار شد و با خنده گفت:

ـ اووو! نگاه کن که آقا پیمان چه کرده! آفرین. این سحرخیزیه شما رو مدیون چی هستیم؟

گفتم:

ـ غزل دیشب اصلا نتونستم بخوابم!

یدونه زیتون از طرف برداشت و گفت:

ـ متوجه شدم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و چهارم

نفس عمیقی کشیدم و مشغول خوردن کردن گوجه و خیار شدم و گفتم:

ـ خیلی دلشم شکوندم غزل! برق چشمای بچم خوابید.

غزل دستی به موهام کشید و گفت:

ـ پیمان چرا اینقدر خودتو اذیت می‌کنی؟! به من نگاه کن!

نگاش کردم که گفت:

ـ پیمان تو بهترین بابایی هستی من توی زندگیم دیدم! پدری که همیشه پشت دخترش بوده و همیشه براش تکیه گاه و امن بوده.

گفتم:

ـ اما من خیلی عصبانی...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ اونم از رو دوست داشتنه! باور الان تو سن نوجوانی هست و متوجه نمیشه اما یه روزی می‌فهمه پیمان! 

بغضم و قورت دادم و گفتم:

ـ امیدوارم.

روی اپن نشست و گفت:

ـ فقط باید حواست باشه که تو یکسری از موقعیتا بتونی خودتو کنترل کنی و با شیوه درست راهنماییش کنی! که دخترمون بدونه که علاوه بر پدر، یه رفیق همراشه. 

تا خواستم جوابشو بدم که دیدم دخترم با صورت پف کرده از اتاق اومده بیرون! غزل دویید و رفت سمتش و سرش و بوسید و گفت:

ـ دختر خوشگلم بیدار شده! بیا ببین بابا پیمان برای دخترش چیکار کرده!

باور نگاهی بهم کرد و بهش لبخندی زدم و گفتم:

ـ صحبت‌بخیر عزیزم!

سرشو انداخت پایین و آروم گفت:

ـ صبح بخیر.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و پنجم

غزل بهم نگاه کرد و بهم اشاره کرد تا چیزی نگم! یکم سکوت بینمون حاکم شد تا غزل دستاش و بهم زد و گفت:

ـ خب بریم سر میز!

صندلی رو براش کشید عقب و باور نشست و منم وسایلا رو گذاشتم رو میز. قبل از نشستن رو صندلی کناریش، دستشو بوسیدم و گفتم:

ـ خوب خوابیدی دخترم؟!

سرشو تکون داد اما چیزی نگفت! غزل چایی رو توی لیوانامون ریخت و رو به باور گفت:

ـ دخترم بابات ازت سوال پرسید! 

نگاش کرد و با حالت بی‌حوصله گفت:

ـ بله خوب خوابیدم. عالی بود. حالا اگه اجازه بدین می‌تونم برم خونه دوستم؟!

غزل که مشخص بود از دست رفتارهای باور عصبانی شده، لحن صداشو جدی‌تر کرد و گفت:

ـ نخیر! غذاتو می‌خوری و بعدش هرجا خواستی میری.

باور که انتظار همچین برخوردی رو از مادرش نداشت گفت:

ـ اما مامان...

غزل چنگالش توی خیار روبروش فرو کرد و با چشم‌غره رو بهش گفت:

ـ همین که گفتم باور! صبحانتو بخور!

دلم برای صورت غمگینش سوخت. یه سرفه کردم و دستام و توی هم قفل کردم و گفتم:

ـ برو دخترم!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و ششم

بعد گفتن این جمله من، جفتشون به صورت کاملا متعجب بهم خیره شدن! باور نگاهم کرد، چشماش پر از علامت سوال بود، با همون لحن پر از تعجب گفت:

ـ برم؟!

با لبخند نگاش کردم و گفتم:

ـ آره عزیزم برو!

غزل با همون لحن جدی رو به من گفت:

ـ پیمان تو داری...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ بعدا باهم حرف می‌زنیم غزل.

غزل نفسشو با عصبانیت داد بیرون و دست به سینه نشست و به باور زل زد! باور سریع صندلی رو کشید عقب و با خوشحالی گفت:

ـ باز زود برمی‌گردم! 

بعدش دویید و رفت تو اتاقش! غزل با صدای آروم اما همون‌جور عصبانی رو بهم گفت:

ـ پیمان تو می‌فهمی داری چیکار می‌کنی؟؟! به‌جای اینکه بهش بفهمونی کارش اشتباه بوده، تازه با لبخند بهش میگی که بره خونه دوستش؟!

دستمو گذاشتم جلوی پیشونیم و گفتم:

ـ با عصبانیت فقط اونو بیشتر از خودمون دور می‌کنیم غزل! 

غزل گفت:

ـ اگه بازم تکرار کرد چی؟! 

بیرون اومدن باور از اتاقش، باعث شد سوال غزل بی‌جواب بمونه، به من نگاه کرد و با لبخند کمی گفت:

ـ زود برمی‌گردم بابا!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و هفتم

لبخندی از روی عشق به دخترم زدم و رفت. بعد رفتنش از پشت پنجره به راه رفتنش خیره شدم. بعضی اوقات احساس می‌کنم که واقعا حق با غزله و اینقدر وابستگی خوب نیست و باعث اذیت شدن خودم میشه اما دست خودم نیست، انگار این بچه نیمه‌ایی از وجودمه که تحت هر شرایطی بیشتر از خودم نگرانشم! 

( باور )

همه چیز تا جشن چهارشنبه سوری تو جزیره عالی پیش رفته بود. کنار کسایی که دوستشون داشتم بودم. زدیم و رقصیدیم و مثل هر سال از رو آتیش پریدیم، بالن آرزوها با مامان و بابا هوا کردیم و خلاصه که همه چیز فوق العاده بود. کنار شنتیا داشتم گیتار می‌زدم. از نگاه‌هاش خندم گرفت و رو بهش گفتم:

ـ خیلی خب حالا! این آهنگ و زیاد بلد نیستم، بعدش که یاد گرفتم می‌بینی چقدر خوب می‌زنم!

شنتیا گفت:

ـ دیوونه‌ایی دختر؟! من در تعجبم که تو چجوری اینقدر سریع نُتا رو یاد میگیری و به این سرعت می‌تونی رو گیتار پیادشون کنی!! الحق که استعدادت تو موسیقی به پدرت رفته! 

به بابا که گوشه حیاط مشغول کمک کردن به مامان بود نگاه کردم و گفتم:

ـ همین‌طوره! 

بعدش بلند شدم و رفتم کنارش نشستم و گفتم:

ـ تو همیشه از یاد گرفتن موسیقی فرار کردی. می‌خوای بهت یاد بدم؟!

شنتیا با ترس به بابا پیمان نگاه کرد و سریع از کنارم بلند شد و با تته پته گفت:

ـ نه نه باور! امشب نه، باشه یه دفعه دیگه!

داشتم از خنده می‌مردم! هنوزم عین بچگیاش از بابام می‌ترسید. هر وقت که پیش هم بودیم، بابا میومد و گوششو می‌کشید، ولی اینا هیچ‌کدوم از ته دلش نبود واقعا.

تو همین حین نارین و خالش و دیدم که اومدن سمت من. گیتار و به میله تاب تکیه دادم و رفتم سمتش و باهاش احوال‌پرسی کردم. 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و هشتم 

خالش یه آرایش غلیظی کرده بود و یه لباس تقریبا نامناسبی تنش بود! رو به نارین گفتم:

ـ بالن آرزوها با خالت هوا کردی؟!

پوزخندی زد و گفت:

ـ خالم به این چیزا اعتقاد نداره.

خالش هم خیلی عادی رو بهش گفت:

ـ نارین من دارم میرم پیش رفیقام! هر وقت کارت تموم شد، کلید که داری درسته؟

نارین با ناراحتی سرشو تکون داد و خالش گفت:

ـ بعدش برگرد خونه.

و بدون این‌که منتظر حرفی از سمت نارین باشه، راه افتاد و رفت پیش چندتا کرد نشست. نارین گفت:

ـ میبینی باور؟! به.خاطر همین میگم قدر خانوادتو بدون!

خواستم بهش دلداری بدم و گفتم:

ـ اینجوری نگو! اونم خیلی دوستت دار...

حرفم و قطع کرد و گفت:

ـ نداره. اون فقط خودشو دوست داره.

خیلی وضعیت ناراحت کننده‌ایی بود و سعی کردم روحیشو عوض کنم. با مشت زدم به شونه‌اشو گفتم:

ـ بابا امشب جشنه! بیا یه کاری کنیم که بهمون خوش بگذره!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سی و نهم

نارین رو بهم گفت:

ـ خیلی خب، بریم چندتا عکس با همدیگه بگیریم؟

با تعجب پرسیدم:

ـ این موقع شب؟!

گوشیش و درآورد و یکسری از مدل عکس‌های گروه جدید کره‌ایی کنار ساحل و نشون داد و گفت:

ـ نگاه کن باور؛ خیلی قشنگن! دلم می‌خواد برای پیج خودمم از این عکسا داشته باشم.

مردد بودم! ساعت از یک هم گذشته بود. اون سمت ساحل خیلی خلوت بود. اما خودمم خیلی بدم نمیومد که از این مدل عکسا داشته باشم چون خودمم طرفدار این گروه بودم. نارین که ساکت بودن منو دید، گفت:

ـ البته شاید خانوادت اجازه ندن که این وقت شب...

نمی‌خواستم که جلوش کم بیارم! پدر و مادر من مثل خانواده‌های دیگه نبودن و به خواسته‌ام احترام می‌ذاشتن. سریع حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ نه بابا!! بریم اتفاقا، بابا پیمان و مامانم اصلا اینجوری نیستن، اتفاقا خیلیم پایه‌ان.

نارین یجوری نگام کرد و گفت:

ـ مطمئنی؟ اونم بعد اتفاقی که تو هشت سالگی برات افتاد؟!

لحنم و جدی کردم و گفتم:

ـ اون فقط یه اتفاق بود و بابامم اینو فهمید! اونو ما دیگه خیلی وقته پشت سر گذاشتیم.

نارین شونشو داد بالا و چیزی نگفت.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهلم 

اما من تو دل خودمم می‌دونستم اگه به بابا بگم اجازه نمیده این وقت شب، دوتاییمون تنها بریم اون سمت و برای من کلی دلیل میاره که اون وقت شب اونجا خطرناکه ولی من نمی‌خواستم تحت هیچ شرایطی جلوی نارین کم بیارم، بنابراین بهش گفتم منتظر بمونه تا برم پیش بابا. قیافمو کلی مظلوم کردم و رفتم پیشش، حسابی درگیر کار کردن بود. با ناز صداش زدم:

ـ بابایی یه چیزی بگم نه نمیگی؟

بابا همون‌طور که مشغول کار کردن بود، گفت:

ـ تا چی باشه!

گفتم:

ـ میشه منو نارین بریم سمت ساحل نارگیل و عکس بگیریم؟!

بابا با تعجب برگشت سمتم و گفت:

ـ این موقع شب؟!

حالت مظلومانه‌ایی به خودم گرفتم و گفتم:

ـ خب بابا مگه چی میشه که...

یهو حرفم و قاطعانه قطع کرد و گفت:

ـ نه!

بعدشم سینی آش و برداشت و رفت سمت جمعیت تا پخش کنه. 

من واقعا دلم نمی‌خواست حق با نارین باشه، حالا که اینجوری شد، اتفاقا باید می‌رفتم و بابا واسه اولین بار می‌دید که بزرگ شدم و دیگه قرار نیست که برام اتفاقی پیش بیاد. 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و یکم

سریعا برگشتم سمت نارین و از جاش بلند شد و با کنجکاوی پرسید:

ـ چی شد؟!

خیلی عادی لبخند زدم و گفتم:

ـ همون‌طور که بهت گفتم! بابام چیزی نگفت و فقط بهم گفت که زود برگردیم.

نارین هم با شادی گفت:

ـ پس بزن بریم...

به‌ دور از چشم بابا و مامان با نارین رفتیم سمت ساحل. خداییش هم خلوت بود و کمی می‌ترسیدم اما سعی می‌کردم جلوی نارین اصلا به روی خودم نیارم. رفتیم سمت صخره‌ها و نارین رو بهم گفت:

ـ باور بیا بالا دیگه چقدر دست دست می‌کنی!!

موهامو که باد تو صورتم پخش و پلا می‌کرد، پشت گوشم گذاشتم و گفتم: 

ـ نارین اینقدر نزدیک نرو میفتی! بیا پایین تر!

یه اوفی کرد و گفت:

ـ باور شلوغش کردیا! باید دریا تو پس زمینه عکس بیفته یا نه! دستت و بده به من، نترس!

با این.که راضی نبودم ولی دستشو گرفتم و رفتم روی تخته سنگ وایستادم. فاصلمون تا پایین خیلی زیاد بود. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:

ـ خب گوشیتو بده تا ازت عکس بگیرم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و دوم

بعد مثل اون گروه با دستاش ژست گرفت و منم از ترس تندتند پشت هم ازش عکس می‌گرفتم اما یکم که گذشت انگار بی‌خیالیه نارین به منم اثر کرد و یکم ریلکس تر شدم. فهمیدم که تمام این ترس و دلهره به‌خاطر حرفای بابا بود و این‌که همش بهم می‌گفت بدون اون حق ندارم زیاد نزدیک به دریا بشم! واقعا اونقدرام ترس نداره. نارین عکساشو دید و مدام می‌گفت:

ـ وای باور!! چقدر خوب عکس گرفتی! حتما میذارمشون پروفایلم...

بعد این‌که عکساشو دید رو بهم گفت:

ـ ببینم تو هم می.خوای عکس بگیری یا بازم می‌ترسی و میخوای که برگردیم؟

گفتم:

ـ نه اتفاقا!! اولش یکم ترسیدم ولی فهمیدم که کاملا بی‌خود و بی‌جهته. از منم عکس بگیر.

بعدش نارین یه مدل دیگه از اون عکسای هنریشون و نشون داد که باید پشت به دوربین وایمیستادم و با پخش و پلا شدن موهام توسط باد ساحل، نارین ازم عکس می‌گرفت. منم سعی کردم به درستی اجراش کنم، از اونجایی که مادرم هم عکاس بود و همیشه همراهش بودم، تو گرفتن ژست واقعا خبره بودم. 

ساحل کاملا آروم بود و فقط صدای خوردن موج آب شنیده می‌شد. رو به نارین بدون این‌که برگردم سمتش و ژستم و خراب کنم، گفتم:

ـ داری می‌گیری نارین؟؟

دیدم که حرفی نمیزنه، دوباره رو بهش گفتم:

ـ ببین اگه داری می‌گیری، سه دو یک بگو که بعدش ژستم و عوض کنم.

اما بازم صدایی نشنیدم!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و سوم

داشتم برمیگشتم سمتش که یهو صدایی بابا رو شنیدم! نارین سریع گفت:

ـ صدای پدرته باور!؟ 

گفتم:

ـ آره.

نارین با ترس گوشیو گذاشت تو کیفش و گفت:

ـ پس بدو بریم.

مچ دستشو گرفتم و گفتم:

ـ کجا؟! اول عکسای منو بگیر بعدش باهم بریم.

نارین با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ دختر تو دیوونه شدی؟! مگه صدای فریاد پدرتو نمیشنوی؟

خیلی عادی گفتم:

ـ چیزی نمیشه! تو عکس بگیر ازم.داز همون ژستی که اول وایستاده بودم.

نارین با این‌که راضی نبود اما برای این‌که سریع‌تر از این موقعیت خلاص بشه، گوشیشو درآورد و بلافاصله پشت سر هم چندتا عکس گرفت و گفت:

ـ خب بسه باور! حالا بیا بریم تا پدرت پوستمونو نکنده!

گفتم:

ـ آروم باش بابا! چیزی نمیشه، الان مطمئنم بابا منو ببینه خیالش راحت میشه. من که دخترشم اینقدر استرس ندارم، تو چرا اینقدر نگرانی؟!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و چهارم

نارین گفت:

ـ باور با این تن صدا که داره صدات میزنه، به‌نظرت عادی برخورد میکنه؟!

از رو تخته سنگ اومدم پایین و گفتم:

ـ خیلی خب بیا بریم تا خودت ببینی که بابام چیزی بهم نمیگه!

رفتیم همون سمتی که وایستاده بودن. بابا و عمو مهدی رو دیدم که سراسیمه به اطرافشون نگاه می‌کردن و اسم ما رو صدا می‌زدند. وقتی به بابا نگاه می‌کردم، فهمیدم که حق با نارین بوده و خیلی عصبانی شده اما امیدوارم که حداقل منو جلوی نارین ضایع نکنه! 

تقریبا رسیده بودم پیششون و جلوی لباسم و بستم و رو به بابا گفتم:

ـ بابا تو اینجا چیکار میکنی؟!

بابا انگار خون جلوی چشماشو گرفته بود، جلوی نارین کلی سرم داد زد. گفت که نارین خودش باید بره خونش و مچ دستم و محکم گرفت و منو کشون کشون به سمت ماشین می‌برد. خیلی عصبانی شدم. بابامو واقعا دیگه نمی‌شناختم! چطور ممکنه همچین مرد مهربون و با درکی، اینقدر خون جلو چشماشو گرفته باشه که به حرف دخترش اصلا گوش نکنه! جلوی عمو مهدی و نارین آبرومو برد! چیزی که بیشتر از همیشه آزارم می‌داد، این بود که مدام اون اتفاقی که توی هشت سالگیم افتاد و تو سرم می‌کوبید. نمی‌دونم تا کجا می‌خواست این اتفاق و پیش بکشه؟؟! من عاشق دریا و ساحل بودم و بابا به زور می‌خواست منو از اونجا دور کنه. تهش به همون اندازه که سرم داد می‌کشید، منم از دستش عصبانی شدم و گفتم:

ـ دیگه دوستت ندارم!

بعدش کیفمو برداشتم و از تو ماشین پیاده شدم. با بغضی که داشت خفم می‌کرد، راه افتادم سمت خونه. در و با عصبانیت باز کردم. مامان غزل رو مبل نشسته بود و با دیدن من از جاش بلند شد و گفت:

ـ باور تو کجا بودی؟!

بدون این‌که نگاش کنم و جواب سوالش و بدم، رفتم تو اتاقم و محکم در و بستم. بابام خیلی دلمو شکونده بود و از این ناراحتم که هنوزم باهام مثل بچه‌ها برخورد می‌کنه! نمی‌خواد بفهمه که من دیگه بزرگ شدم و خودم می‌تونم از خودم مراقبت کنم. دنیا برام اندازه یه قفس کرده و فقط تو اون قفس اجازه دارم بگردم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و پنجم

از بابا همچین انتظاری نداشتم. دلم نمی‌خواست حق با نارین باشه!! گوشیمو گرفتم و هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و شروع به گوش کردن آهنگایی کردم که زمان ناراحتیم آرومم می‌کرد! بابا انگار پشیمون شده بود و اومد تو اتاق از تو دلم دربیاره اما من به همین راحتیا قانع نمی‌شدم. باید هر جوری شده بود بهش ثابت می‌کردم که بزرگ شدم و می‌تونم از پس خودم بربیام. با این‌که دوسش داشتم و اون حرف رو از روی عصبانیت بهش زدم، ولی دیگه دلم نمی‌خواست تو قفسی که اون برام تشکیل داده، باشم. 

باید فردا برم پیش نارین و یجورایی این قضیه رو جمعش کنم و بگم که بابام دلش از جای دیگه پُر بود و سر ما خالی کرد. 

فردا صبح دیدم که بابا داره برامون صبحانه آماده می‌کنه. اوصولا اینکارو زمانی انجام می‌داد که خیلی ناراحتم کرده بود و می‌خواست از دلم دربیاره، اما این‌بار دلم به همین راحتی صاف نمی‌شد تا بهش ثابت کنم که من اون دختربچه سابق نیستم و دیگه بزرگ شدم و قرار نیست برام اتفاقی بیفته. 

رفتم سر میز صبحانه نشستم اما واقعا اونقدری دلم شکسته بود که اصلا اشتها به غذا نداشتم. سریعا می‌خواستم از خونه برم بیرون و یکم نفس بکشم. مامان طبق معمول با رفتارش می‌خواست بهم ثابت کنه که کارم اشتباه بوده اما بابا واقعا رفتارش نسبت به دیشب فرق کرده بود. از چشماش می‌خوندم که پشیمون شده و می‌خواد دلمو بدست بیاره! سعی کردم کمی نرم‌تر برخورد کنم. برخلاف مامان، بابا اجازه داد که برم خونه نارین و قبل رفتن رو بهش لبخندی زدم و گفتم:

ـ زود برمی‌گردم! 

بابا هم با ناراحتی بهم لبخندی زد و از خونه اومدم بیرون. همون‌طور که کفشمو می‌پوشیدم، زیرلب گفتم:

ـ بهت ثابت می‌کنم که دیگه بچه نیستم بابا! من کار اشتباهی نمی‌کنم.

کلاه کپمو گذاشتم و رفتم سمت خونه نارین اینا.

( نارین )

از وقتی که اومدم جزیره به این دختر غبطه می‌خوردم. عشق بین خودش و پدرش پیمان بین تمام همکلاسی‌ها پیچیده بود. تنها دختر خوشبخت جزیره که باباش اینقدر دوسش داره و به‌خاطرش همه کار می‌کنه. واقعا دنیا عادلانه نیست!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و ششم

عادلانه نیست که این دختربچه لوس یه همچین پدری داشته باشه و من نه پدر داشته باشم و نه مادر و مجبورا باید پیش خالم زندگی کنم و گندکاریاشو جمع کنم. اگه من اسمم نارینه یجوری داغشو به دل خانوادش می‌ذارم که باباش ببینه شخصیت اصلیه بچه‌اش چه شکلیه و اینقدر لی‌لی به لالاش نذاره. کاش به‌جای باور، من دختر خانوادشون بودم و بابا و مامانم اینجوری هوامو داشتن! وقتی از مدرسه تعطیل میشدم، بابام عین پیمان بغلم می‌کرد و اینجور با عشق نگام میکرد. به‌خاطر من با تمام معلما دعوا می‌کرد. برای انتخابای بچه‌اش ارزش قائل بود. خلاصه که تمام مدرسه دوست داشتن جای باور باشن اما به‌نظرم این دختر اصلا لیاقت همچین پدری رو نداشت! منم می‌دونم که چجوری باید این دختر و از چشم باباش بندازم!! به همین بهونه از اولین سالی که وارد مدرسه شدم، بهش نزدیک شدم و سعی کردم باهاش بیشتر از بقیه صمیمی بشم. اونم به‌خاطر حس ترحم بود یا واقعا از من خوشش اومده بود، باهام صمیمی شد و تو مدرسه شدیم بغل دستیه هم، تقریبا همه تفریحاتمون باهم بود ولی حس می‌کردم باباش به.خاطر وجود خالم و کارایی که تو کل جزیره کرده بود و یجورایی پخش شده بود، دلش نمی‌خواست که باور باهام بپلکه. اینو من از چشماش می‌فهمیدم. طبیعتا حق داشت و نگران دخترش بود اما باور تا اونجایی که من شناختمش، لجبازتر از این حرفا بود که به پدرش گوش بده!

روز چهارشنبه سوری تو جزیره، از این‌که باباش اومد تو مدرسه و اینجور جواب معلم ریاضی رو داد و دخترش و از مدرسه برد، حسادتم و بیشتر تحریک کرد! از پنجره کلاس میدیدمشون که چطور دست دخترشو گرفته و اونو سوار ماشین می‌کنه و با عشق به حرفای دخترش گوش میده. تصمیم گرفتم اون تراژدی که قبلاً برای باور تو هشت سالگی اتفاق افتاده بود و دوباره رقم بزنم. این دختر باید برای همیشه از زندگی این مادر و پدر بیرون می‌رفت تا بلکه روزی من بتونم جاشو بگیرم و پدرش منو هم عین دختر خودش دوست داشته باشه. 

می‌دونستم که پدرش اجازه نمیده دخترش نصفه شب تو ساحل بلکه اما من باور و به بهونه عکس گرفتن، می‌بردمش اونجا و اونو از بالای بلندترین صخره نزدیک ساحل، پرت می‌کردم تو آب و اون برای همیشه حذف می‌شد. بهترین کار همین بود. 

طبق حدسیاتم هم پدرش اجازه نداد تا بیاد سمت ساحل اما همون‌طور که گفتم برای این‌که باور جلوی من کم نیاره، لجبازی کرد و بدون اجازه پدرش با من راه افتاد که بریم سمت ساحل.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و هفتم

موقعی که خواست عکس بگیره، تمام جسارتمو توی خودم کامل کردم تا کاری که مدت‌ها منتظرش بودم رو انجام بدم. اما موقعی که پشت به من ایستاده بود، یکسری چیزا مانعم می‌شد! مثل فکر کردن به بعد از این اتفاق و این‌که باید چجوری جواب پس بدم؟! باید یه کار دیگه می‌کردم، تا باور جوری از چشم باباش بیفته که خوده پدرش اونو از زندگیش حذف کنه! همین لحظه صدای پدرش اومد که با عصبانیت صداش میزد! به زور ازش خواستم که بریم چون خوده من به شخصه از عکس‌العمل پدرش خیلی می‌ترسیدم اما این دختر لجباز، فقط می‌خواست جلوی من کم نیاره ولی من بچه نبودم و کاملا متوجه این موضوع بودم. 

از چشمای پدرش نگرانی موج میزد و مشخص بود که واسه دخترش بی‌نهایت نگرانش شده و من فقط تو دلم حسرت می‌خوردم که ای کاش من جای باور بودم و تمام این نگرانی‌ها برای من بود. واقعا که این دختر لیاقت این خانواده رو نداشت. خواستم به پدرش سلام کنم اما اونقدر درگیر دخترش بود که اصلا منو نمی‌دید. تمام تلاشم و می‌کنم که باباش بفهمه دخترش اونجوری که فکر می‌کنه نیست و اصلا لیاقت این همه مهربونی رو نداره. 

بعد این‌که رفتم خونه، هنوز خاله نیومده بود و مطمئنا با یکی از همون دوستاش رفت به یه پارتی شبونه تو جزیره و بازم بار جمع کردن ظرفا و وسایل خونه رو دوش من افتاده. خالم وقتی همسن و سال من بود، عاشق یه پسری میشه و علی رغم مخالفتای خانواده باهاش فرار می‌کنه اما طبق معمول پسر قالش میذاره و وقتی برمی‌گرده پیش خانواده، پدرش تو صورتش تف میندازه و بهش میگه که اونو از فرزندی رد کرده و دیگه اینجا نیاد، خالمم انگار از اون روز به طور کل زندگیش تغییر می‌کنه و به سمت چیزایی که نباید کشیده میشه. با آدمای ناباب رفیق شد و به طور کل خودشو گم کرد. وقتی خانوادمو از دست دادم، من رفتم پیشش تا برای من یه پشت و پناه باشه ولی بهم گفت نمی‌تونه از پس خرج و مخارج من بربیاد و من با اصرار ازش خواستم که خودم هم تو زمان‌هایی که مدرسه نمیرم، کار می‌کنم و خرج خودمو در میارم و با این‌که خیلی راضی نبود اما دلش به حال من سوخت و قبول کرد.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و هشتم

بعد از چند ماه با یه شیخ عرب که تو جزیره زندگی می‌کرد و خیلیم پولدار بود به صورت کوتاه مدت صیغه کرد و اینجور شد که ما برای زندگی اومدیم جزیره. خالم از تایمی که از خانوادش طرد شد، خیلی زود مستقل شد و تحت هیچ شرایطی تسلیم نمی‌شدم و حتی اگه تو شرایط سخت هم بود، تمام تلاششو می‌کرد تا وضعیت و درست کنه و زندگیمون رو روال بیفته. از همون تایم آشناییش با شیخ عرب، یجورایی زندگی خودش و منو تو جزیره تضمین کرده بود و از همین طریق به زندگیش ادامه داد اما هر از گاهی خیلی زود خودشو غرق خوشی‌های زود گذر می‌کرد و باعث می‌شد که گند بزنه تو تک‌تک چیزایی که براشون تلاش کرده بود. مثل این‌که پارسال بخاطر اینکه سود زیاد از حسابداری هتلی که توسط کار می‌کرد، برداشت. باعث شد که مدیر هتل بفهمه و از کار بی‌کار بشه و تا یه مدت با حقوقی کمی که من از کافه درمیوردم، اداره می‌کردیم،

تا این‌که خالم تو پارک برفی جزیره مشغول به کار شد و خداروشکر هنوز که هنوزه مشکلی پیش نیورده. می‌دونستم یکی از دلایلی که پیمان نمیذاره با دخترش زیاد بگردم، به‌خاطر وجود خالمه چون جزیره کوچکی بود و حرفا خیلی زود بین مردم پخش می‌شد. و یجورایی اسم خالم خیلی بد در رفته بود و طبیعتا این موضوع دامن‌گیر منم شد، اما من مثل خالم نبودم. نمی‌خواستم باشم! من از کل دنیا فقط یه پدر مثل پیمان می.خواستم... یه مادری مثل غزل که اینجور هوای بچشو داشته باشه اما دنیا گشت و به یه بی‌لیاقتی به اسم باور، این پدر و مادر و داد. ولی من از روزی که دیدمش، با خودم قسم خوردم که روزی کاری می‌کنم که همین خانواده هم بفهمن دخترشون هیچی نیست و طردش کنن. اول از همه هم باید رو باور کار می‌کردم و تمام سعیم و می‌کردم تا باعث بشم از خانوادش دور بشه. تا جایی که مدام خطا کنه و نتونه جمعش کنه! مطمئنم که اون موقع پیمان حتی دیگه اسمشم نمیاره!

( باور )

ـ کیه؟

گفتم:

ـ نارین منم در و باز کن.

نارین درو باز کرد و منم سریع رفتم خونشون. تو ذهنم داشتم می‌گشتم که چی بگم تا قضیه دیشب و ضایع شدنم و بتونم جمع کنم، همین لحظه نارین در ورودی و باز کرد و گفت:

ـ بیا تو !

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...