رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و چهل و نهم

رو بهش گفتم:

- می‌دونی با چی می‌تونی جبران کنی؟

بعدش بهم نگاهی کرد که به کالیمبا اشاره کردم و گفتم:

- با یاد گرفتن ساز جدید؛ من به کمک دخترم توی رستوران و ساز زدنش احتیاج دارم.

سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد. غزل گفت:

- تازه کوهیار هم از دستت شاکیه؛ گفت در اسرع وقت بابت تمرین گیتار باید بری پیشش!

باور «اوف» بلندی کشید و گفت:

- پوستمو می‌کنه!

گفتم:

- بیخود می‌کنه!

بعدش سه تامون باهم خندیدیم. 

تا شب کنار هم بودیم؛ تا اینکه غزل گفت برای اینکه بره دوش بگیره می‌خواد به خونه بره. من هم گفتم من پیش باور می‌مونم. وقتی که رفت، باور همین‌طور بهم خیره شده بود. خندیدم و گفتم:

- چرا اینجوری نگاهم می‌کنی بابا؟

گفت:

- بابا من خیلی تشنمه!

دستی به سر و صورتم کشیدم و گفتم:

- دخترم، تا فردا طاقت بیار؛ هر طوری که هست با دکترت صحبت می‌کنم.

با ناله گفت:

- بدنمم خیلی درد می‌کنه.

نگاهش کردم و گفتم:

- بغلت کنم عین قبلنا؟

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 156
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: دخترم (جلد سوم دستامو ول نکن) ژانر: اجتماعی نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا  خلاصه: بعد از گذشت سال‌ها و اتفاقاتی که پیمان و غزل پشت

پارت اول امروز آخرین چهارشنبه ساله و هرچقدر به بابا اصرار کردم که نرم مدرسه، بهم گوش نکردن! اما بابایی بهم قول داد که زود میاد دنبالم تا بریم وسایل آتیش بازی رو با هم‌دیگه بگیریم، هر سال چهارشنبه

پارت شصت و سوم نارین با اطمینان گفت: ـ نه‌بابا، همه چیز آمادست. طوری از جریان اونجا می‌دونست، انگار چندین بار رفته بود. پرسیدم: ـ نارین تو واقعا اولین بارته که می‌خوای بری اونجا؟

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پنجاه 

با ذوق نگاهم کرد و گفت:

- منم عین بچگیا به ریشت دست بزنم؟

خندیدم و گفتم:

- باشه، برو اون طرف‌تر.

سریع روی تخت جابجا شد. من هم کفش‌هام رو درآوردم، کنارش دراز کشیدم و مثل بچگی‌هاش، محکم بغلش کردم. همون‌جوری که به ریشم دست می‌زد، صدام زد.

- بابا؟

- جانم؟

- برام یه چیزی بخون.

لبخندی زدم و گفتم:

- چی دوست داری برات بخونم؟

گفت:

- نمی‌دونم؛ هر چی خودت فکر می‌کنی که باعث می‌شه خوب بخوابم و این چیزایی که برام اتفاق افتاده رو حداقل یکمی کم‌رنگ می‌کنه.

یکم فکر کردم که یاد آهنگ معین افتادم؛ آروم زیر گوشش، شروع به خوندن کردم.

- ( چشماتو وا کن و ببین، ببین که بابا اومد

بابا با یک عروسک، خوشگل و زیبا اومده

چشماتو تو چشم بابا، یه بار باز و بسته کن

نظر به حال دل این، عاشق دل شکسته کن

چه شب‌هایی به شوق تو اومدم و خواب بودی

تو دست‌های عاشق من، همیشه کم یاب بودی، همیشه کم یاب بودی

این‌ها همش تقصیر ماست، تو که گناهی نداری

به جز به آغوش پدر، به جایی راهی نداری، به جایی راهی نداری

کبوتر دو برجم، الهی که فدات بشم

نذار که بیچاره‌ی اون گریه‌ی بی‌صدات شم، گریه‌ی بی‌صدات شم

من واسه‌ی تو دلواپسم، تو واسه‌ی عروسکات

من واسه‌ی تو می‌میرم، تو واسه‌ی بازیچه.هات

دل‌شادم از شادی تو، سرمستم از خنده‌ی تو

اما ته دل نگران، برای آینده‌ی تو

این‌ها همش تقصیر ماست، تو که گناهی نداری

به جز به آغوش پدر، به جایی راهی نداری، به جایی راهی نداری)

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پنجاه و یکم

همین‌جور که موهاش رو نوازش می‌کردم، دیدم که دیگه دستش رو روی صورتم حرکت نمیده. خودم رو یه مقدار خم کردم و دیدم که خوابیده.

نفس راحتی کشیدم و توی دلم خداروشکر کردم که بعد از این همه اتفاق باز هم کنار هم بودیم و تونستیم از پس این مشکل هم با کمک همدیگه عبور کنیم.

«سه روز بعد»

امروز زمان ملاقات بود و سرگرد احمدی بهم خبر داد که اون دختره نارین رو هم بالاخره دستگیر کردن. اما من رفتم تا با سمیر صحبت کنم تا بهش بگم ماجرا رو کاملاً اشتباه متوجه شده؛ که من قاتل خاله‌ش نیستم، خاله‌ش بخاطر عذاب وجدانی که نسبت به من داشت و بخاطر اینکه نتونست کنار بیاد، خودش رو کُشت.

پشت شیشه‌ی زندان منتظرش نشسته بودم که دیدم با چشم‌های پر از حرص اومد و نشست. بهش اشاره کردم تا گوشی رو برداره و اون هم با اکراه برداشت. یکم مکث کردم و گفتم:

- چی شد؟ خیال کردی توی الف بچه می‌تونی پیوند عمیقی که بین منو دخترم هستو پاره کنی و دخترمو نسبت بهم دلسرد کنی؟

پوزخندی زد و گفت:

- یه جورایی هم موفق شدم؛ دخترت...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

- دخترم از پس تمام بلاهایی که سرش آوردین، با کمک پدر و مادرش برومده و حالا خداروشکر حالش خوبه؛ اما تو تموم جوونیتو اینجا می‌گذرونی آقا سمیر! شاید من اشتباهی که نسبت به خودم بشه رو ببخشم؛ اما دخترم نقطه ضعف و خط قرمز منه و کسی که باعث آزارش شده باشه رو عمراً نمی‌بخشم!

با کلافگی نگاهم کرد و گفت:

- حوصله‌ی شنیدن حرفاتو راجع به دخترت ندارم. اگه کار دیگه‌ای...

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پنجاه و دوم

حرفش رو قطع کردم و با جدیت گفتم:

- دنیا بخاطر اینکه من جوابشو ندادم خودکشی نکرد و همه چیزو اشتباه فهمیدی! اومدم این‌جا تا بهت بگم حقیقت این ماجرا چی بود و تو بیخود از من کینه به دل گرفتی؛ دخترمو هم قاطی ماجرا کردی و جوونی خودتو تباه!

با تعجب بهم نگاه کرد که ادامه دادم و گفتم:

- قبل از این‌که من با غزل ازدواج کنم، از دنیا جدا شدم؛ بخاطر اینکه با پدرم بهم خیانت کرد.

یهو انگار صورتش گُر گرفت. پوزخندی زدم و گفتم:

- چی شد؟ فکر کردی خاله‌ت یه آدم معصومی بود که از طرف من ترک شده؟ اونم بی دلیل رفته زندان؟ نخیر، با یه باند مافیایی کار می‌کرد که آخرشم دستگیر شد. بعد مدت‌ها اومدش جزیره و فکر کرد می‌تونه احساسات قبل منو نسبت به خودش برگردونه؛ اما اون زمان تا به همین امروز قلب من مال غزل شده بود و فقط به عشق اون می‌کوبید. نه خاله‌ت و نه هیچ دختر دیگه‌ای نمی‌تونست این حس منو تغییر بده! خیلی ازم خواست که ببخشمش اما خیانت تنها چیزیه که بخشش هم برای مرد و هم برای یک زن، سخته! بخاطر عذاب وجدانی که نسبت به من داشت خودکشی کرد. آره، من جواب نامه‌هاشو نمی‌دادم؛ چون من دیگه یه مرد متاهلی بودم که زن داشتم و دخترم هم بدنیا اومده بود. غزل و باور باعث شدن تا به زندگیم برگردم و خوشبختی رو تجربه کنم. پس بیخودی دیگه نشین و خیال‌بافی نکن و مرگ خاله‌تو تقصیر من ننداز. هر کس مسئول زندگیه خودشه. دنیا وقتی که بهم خیانت کرد، منو برای همیشه از دست داد...

یکم مکث کردم و ادامه دادم:

- و چه خوب که از زندگیم بیرون رفت! باعث شد تا با دوست داشتنی ترین دختر زندگیم یعنی غزل آشنا بشم؛ بابت این موضوع یه تشکر واقعا بهش بدهکارم!

قیافه‌ش واقعا دیدنی بود؛ فکر نمی‌کرد پشت چیزهایی که توی سرش بافته بود، چنین واقعیتی وجود داشته باشه! همین‌جور توی سکوت بهم خیره شد. گفتم:

- ولی تو از قصد و بدون این‌که خبری از چیزی داشته باشی، دخترمو قاطی کثافت بازیت کردی! اگه از اولش میومدی پیش من، خودم حقیقتو بهت می‌گفتم؛ اما ترجیح دادی راه بدیو انتخاب کنی.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پنجاه و سوم 

نتونست دهنش رو باز کنه و حتی یه کلمه حرف بزنه؛ فقط با تته پته پرسید.

- خاله‌م... به تو خیانت کرد؟ از کجا بدونم دروغ نمیگی؟

پوزخندی زدم و گفتم:

- تو که هر کاری خواستی رو انجام دادی؛ چه لزومی داره بخوام خودمو برات تبرئه کنم و بهت دروغ بگم؟

یکم نگاهم کرد که گفتم:

- اون روانشناسی که من رو توی تهران ویزیت می‌کرد، بابت کاری که دنیا با زندگیم کرد، هنوزم هست و داره فعالیت می‌کنه. هر وقت از زندان آزاد شدی، می‌تونی بری پیشش و بخوای که پرونده منو بهت نشون بده و بگه که اون زمان، بخاطر اون خاله‌ت، چه عذابایی کشیدم!

از جام بلند شدم و گفتم:

- امیدوارم که خدا از تقصیرات جفتتون بگذره اما من بدی‌ای که در حقم کردینو هیچوقت نمی‌بخشم؛ دیگه هم جلوی مسیر من یا خانواده‌م سبز نشو!

بعدش با عصبانیت گوشی رو روی میز انداختم و از اون محیط خارج شدم. بالاخره واقعیت رو بهش گفتم و اون حس ندامت رو توی چشم‌هاش دیدم؛ اما دیگه دیر شده بود. خوشحالم که تونستم یه بار دیگه دخترم رو از این مخمصه نجات بدم. 

همین لحظه گوشیم زنگ خورد، باور بود. با شادی برداشتم و گفتم:

- جانم عزیزم؟

صدای شادش تو گوشی پیچید.

- بابایی کجایی پس؟

- دارم میام دخترم. وسایلتونو جمع و جور کردین؟

گفت:

- آره، فقط تو موندی که باید وسایلتو حاضر کنی. مادرجون اینا منتظرمونن!

ماشین رو سریع روشن کردم و گفتم:

- الانه که برسم!

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پنجاه و چهارم

«ساعت ۸ شب»

مهماندار هواپیما جایی که باید می‌نشستیم رو بهمون نشون داد. غزل گفت:

ـ پیمان تو کنار بشین که من سرمو بذارم رو شونه‌ت؛ تا برسیم یکم بخوابم، واقعا خسته شدم!

همین لحظه هم باور سریع اومد، کنارم ایستاد و گفت:

- نخیرم، من می‌خوام سرمو بذارم رو شونه‌ی بابام! امروز ناهارو که من درست کردم، ظرف‌ها رو هم من شستم؛ از تو خسته ترم مامان!

غزل هم مثل خودش گفت:

- مگه دختر این خونه نیستی؟ باید بهمون کمک کنی دیگه؛ بعدشم من می‌خوام رو شونه‌ی شوهرم بخوابم!

باور هم با لجبازی گفت:

ـ نخیر من می‌خوابم.

از بحثشون واقعا خندم می‌گرفت؛ دوتاشون عین همدیگه بودن و باور هر روز که بزرگ‌تر می‌شد، عادت و اخلاقش، حتی قیافه‌ش، بیشتر شبیه غزل می‌شد. و من برای جفتشون می‌مُردم؛ انقدر که دوستشون داشتم. غزل که دید دارم میخندم با عصبانیت گفت:

- برای چی می‌خندی پیمان؟ نمی‌خوای جواب دخترتو بدی؟

همین لحظه همه‌ی مسافران نشسته بودن و فقط ما وایستاده بودیم. مهماندار رو بهمون گفت:

- لطفاً بشینین، کمربنداتون هم ببندین!

سریع گفتم:

- چشم.

بعد رو به جفتشون گفتم:

- من وسط می‌شینم، شما دوتا هم سرتونو بذارین رو شونه‌های من؛ انقدرم باهم بحث نکنین!

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت آخر

غزل زیرلب با حالت شاکی گفت:

- همه‌ش تقصیره توئه که بچه‌تو انقدر لوس کردی!

باور هم با حالت شاکی گفت:

- لوسه بابامم...

بهش چشمکی زدم و رفتم وسط نشستم. جفتشون سرشون رو روی شونه‌هام گذاشتن. دست‌هاشون رو بوسیدم و بابت اینکه کنارم هستن، باری دیگه خدا رو از صمیم قلبم شکر کردم. 

صدای خلبان داخل هواپیما بلند شد.

- مسافرین عزیز پرواز ۵۶۷، به مقصد ساری، خیلی خوش اومدین. تا دقایقی دیگه جزیره کیش رو به مقصد ساری ترک می‌کنیم. از طرف تمامی خدمه‌ی پرواز، از انتخاب این شرکت هواپیمایی سپاسگزاریم و برای شما پروازی ایمن و دل‌پذیر آرزو می‌کنیم.

پایان

1405/2/25

«امیدوارم که از خواندن این رمان، لذت برده باشید»

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...