نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و بیست و چهارم نمیتونستم جایی برم! اگه هم میرفتم، سمیر اینها رو پخش میکرد و آبروی خودم و خانوادهم میرفت. من میدونستم که الکیه ولی کی میخواست حرف من رو باور کنه؟ حال و روزم رو نگاه؛ عین یه مرده متحرک شده بودم! آرومآروم اشک از روی گونههام سُر میخوردن. سمیر گفت: - حالا که متوجه اوضاع شدی، فکر کنم فهمیدی که نباید رو حرف من حرف بزنی! نگاهش کردم و گفتم: - تا کی میخوای اینجا نگهم داری؟ به هر حال که بابام میاد دنبالم! سمیر پوزخندی زد و گفت: ـ تا هر زمان که دلم بخواد؛ بعدشم نگران نباش، من از جانب تو با باباجونت حرف میزنم. این پسر به بابا چی گفته بود؟ خدایا چرا همه چی انقدر درهم شد و همه چی داره خرابتر میشه؟ میخوام برم بغل بابام و همه چی رو فراموش کنم اما نمیشد؛ من خودم نمیتونستم خودم رو ببخشم چه برسه به اونها! همیشه برای من یه بابا و مامان عالی بودن؛ اما من چی؟ واقعاً سرافکندهشون کردم. اگه برم پیششون هم، این اتفاقات رو چجوری براشون توضیح بدم و بگم که باهام بازی کردن و دست خودم نبوده؟ چجوری بگم بهترین رفیقم بهم نارو زده و بازیچهی دست یه پسر روانی شدم که فکر میکنه بابام باعث مرگ خالهش شده؟ نمیتونستم بذارم که بخاطر این اتفاقات، دوباره بابا و مامانم ناراحت بشن؛ پس مجبور بودم به حرف سمیر گوش بدم و فعلاً اینجا بمونم. همونجوری که میلرزیدم گفتم: - اگه بابام پیدام کرد چی؟ گفت: - پیدات هم بکنه، میدونی که نباید حرفی بزنه؛ وگرنه این چیزایی که دیدیو سر سی ثانیه کل جزیره میفهمه! به نفعته که همینجا بمونی و بیشتر از این مایهی خجالت خانوادهت نشی. گفتم: - چرا باهام اینکارو میکنی؟ مگه من چه بدیای در حقت کردم؟ روبروم نشست، توی چشمهام نگاه کرد و گفت: - تو نکردی اما بابات باعث... ویرایش شده 24 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و بیست و پنجم با عصبانیت حرفش رو قطع کردم و گفتم: - بابای من آزارش به یه مورچه هم نمیرسه! اینبار سمیر با عصبانیت مچ دستم رو محکم گرفت و گفت: - اینجوری فکر میکنی؟ بعدش من رو کشونکشون سمت اتاقی که درش بسته بود برد، کلید انداخت و در رو باز کرد. تقلا میکردم که دستم رو از دستش بیرون بکشم؛ اما فایدهای نداشت! من رو به داخل اتاق هل داد. از روی میز چندتا ورقه رو توی صورتم پرت کرد و با فریاد گفت: - اگه بابای تو کاری نکرده؛ اگه آزارش به مورچه هم نمیرسه، پس این نامهها چیه؟ چرا خالهی من مدام بهش نامه میفرستاده و جواب هیچکدومشو نمیگرفته؟ از بین ورقهها چشمم به یه عکس نصفه خورد که نیمی ازش پاره شده بود. اون عکس بابا بود که پشت پیانو نشسته بود و با لبخند داشت به دوربین نگاه میکرد. آخه خالهی سمیر چه ربطی به بابا داشت؟ من مطمئنم که تمام اینها یه دلیلی داره. عکس رو توی دستم گرفتم و گفتم: - تموم اینا یه توضیحی داره! تو چرا برای خودت بریدی و دوختی؟ شاید موضوع اون چیزی نیست که تو فکر میکنی! سمیر دوباره با عصبانیت گفت: ـ تو فقط میخوای از بابات دفاع کنی؛ اصلا ازت انتظار ندارم درک کنی. در هر صورت تا من عذاب کشیدن باباتو نبینم، تو رو ول نمیکنم باور؛ اینو تو مخت فرو کن! تا خواستم حرفی بزنم، یهو آیفون خونهش زنگ خورد. من و سمیر جفتمون متعجب شدیم که کیه! لابد نارین دوباره برگشته بود! من هم پشت سر سمیر، سمت سالن راه افتادم و دیدم که عمو مهدی، عمو کوهیار و بابا پشت آیفونن. از صمیم قلبم خوشحال شدم که بالاخره من رو پیدا کردن. سمیر مشتش رو به دیوار کوبید و گفت: - گندش بزنن! بعدش که لبخند توی صورتم رو دید، گفت: - اگه بخوای باهاشون بری، اون عکسا رو پخش میکنم باور؛ شنیدی چی گفتم؟ با ترس سرم رو به نشونهی تأیید تکون دادم. ویرایش شده 24 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و بیست و ششم «پیمان» خونه برام عین جهنم شده بود. مدام میرفتم تو اتاقش و لباسهاش رو بغل میکردم تا بلکه دلتنگیای که توی وجودم هست رو آروم کنم؛ اما نمیشد. مدام آرزو میکردم که سریعتر پیداش کنم، با عکسهاش صحبت میکردم و میگفتم که اگه برگرده دیگه ناراحتش نمیکنم. خیلی دلم براش تنگ شده بود و قلبم واقعاً از نبودنش درد میکرد. روی تختش دراز کشیدم. لباسش رو بغل کرده بودم که یک دفعه غزل در رو باز کرد. - پیمان! با استرس از روی تخت بلند شدم و گفتم: - چی شده غزل؟ گفت: - کوهیار اومده؛ میگه.. میگه جایی که باور اونجا میمونه رو پیدا کرده! با خوشحالی گفتم: - خداروشکر! دست غزل رپ گرفتم و باهم از پلهها پایین رفتیم. کوهیار پیش مهدی نشسته بود. وقتی دیدمش بدون هیچ سلام و علیکی، سوئیچ ماشین رو از روی میز برداشتم و گفتم: - بریم! مهدی گفت: - پیمان یکم آروم باش! گفتم: - دیگه نمیتونم بیشتر از این برای دیدن دخترم صبر کنم! غزل هم بعد از من پرسید. - کجا بود کوهیار؟ چجوری پیداش کردی؟ حالش خوبه؟ مهسان رفت سمت غزل و رو بهش گفت: - غزل آروم باش لطفاً! کوهیار داشت برامون تعریف میکرد! کوهیار کنار مهدی نشست، به من نگاه کرد و گفت: - حق با تو بود پیمان؛ اون دختره، همون خواهرزادهی مرجان، میدونست باور کجاست! گفتم: ـ میدونستم؛ به همتونم گفته بودم که این دختره یه کاسهای زیر نیم کاسهشه! به سن و سالش نگاه نکنین؛ اونم به هر حال زیر دست اون خالهش داره بزرگ میشه. مگه دستم بهش نرسه! کوهیار گفت: - ولی باور خونهی مرجان نبود پیمان! ویرایش شده 24 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و بیست و هفتم با تعجب پرسیدم. - کجا بود؟ کوهیار گفت: - نمیدونم اونجا خونهی کی بود؛ اما وقتی باور اون دختره رو از خونه بیرون انداخت، از توی کوچه دیدمش! دیگه نمیتونستم تحمل کنم و گفتم: - پاشین بریم! کوهیار و مهدی بلند شدن. غزل به سمتم اومد و گفت: - پیمان! چشمهاش پر از غم بود؛ مثل خود من. دستم رو گرفت و گفت: - بدون دخترمون برنگرد! دستهاش رو بوسیدم و گفتم: - نگران نباش؛ میارمش! سپس با سرعت سوار ماشین شدیم و سمت همون آدرسی که کوهیار گفته بود، رفتیم. چون مهدی بهش سپرده بود که این دختره، نارین، رو تعقیب کنه. حدس من هم درست بود و همه چیز زیر سر نارین بود. دم در خونه پیاده شدیم. نمیدونستم قراره با کی روبرو بشم. آیفون رو زدم و با مهدی و کوهیار رفتیم و وارد حیاط شدیم. بعد از دو دقیقه در خونه باز شد. همون پسره که جلوی در کافه دیده بودم و پشت بندش باور از خونه بیرون اومدن. وقتی باور رو دیدم اصلاً نشناختمش؛ دخترم توی این چند روز چقدر لاغر شده بود، چقدر صورتش پژمرده شده بود! برای چند دقیقه به هم نگاه کردیم. نتونستم طاقت بیارم و به سمتش دویدم؛ اون هم همینطور. محکم بغلش کردم. عین پر کاه سبک شده بود؛ چه بلایی سرش اومده بود؟ موهاش رو نوازش کردم و گفتم: - دخترم؟ حالت خوبه؟ مثل بید میلرزید؛ چی شده بود؟ با گریه دوباره توی بغلم پرید و حینی که ریشم رو نوازش میکرد، گفت: - بابایی من خیلی دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی زیاد! - منم همینطور دختر قشنگم! بذار نگات کنم؛ چت شده؟ چرا میلرزی؟ سردته؟ ویرایش شده 24 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و بیست و هشتم اما جوابم رو نمیداد و سرش رو پایین انداخته بود. ازش پرسیدم. - اگه دلت تنگ شده بود، چرا بهم همچین پیامایی میدادی عزیزم؟ چرا بهت زنگ میزدم، جواب نمیدادی؟ بازم چیزی نگفت. فقط اشک میریخت. اشک ریختنش بیشتر دلم رو آتیش میزد. اشکهاش رو پاک کردم و گفتم: - گریه نکن بابا! یهو چشمم به اون پسرهی الدنگ افتاد که پشت سرش ایستاده بود. با عصبانیت به سمتش رفتم و گفتم: - تو کی هستی؟ به چه جرئتی دختر منو اینجا نگه داشتی؟ یدونه محکم توی گوشش خوابوندم که پخش زمین شد؛ اما دلم خنک نشد. روی شکمش نشستم. محکم به صورتش میکوبیدم و میگفتم: - نکنه تو بچهی منو مجبور میکردی همچین پیامایی بده؟ باور به سمتم اومد. مدام التماس میکرد که ولش کنم، مهدی و کوهیار هم اومدن؛ اما من ولکن نبودم! تا اینکه باور با صدایی بلند گفت: - بابا کسی منو مجبور به کاری نکرده! با گفتن این جمله از حرکت ایستادم. به سمتش چرخیدم و با تته پته گفتم: - م... من... منظورت چیه؟! حرف چشمهاش و زبونش باهم فرق داشت. گفت: - بابا من... من میخوام اینجا باشم. نمیخوام برگردم خونه! زبونش اینو میگفت؛ اما چشمهاش خواهش میکرد که با خودم ببرمش. سعی کردم عصبانی نشم. گفتم: - بیا بابا... بریم با همدیگه تو خونه حرف میزنیم. ویرایش شده 24 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و بیست و نهم بازم با گریه گفت: - بابا لطفا برو! پیشونیم رو خاروندم و گفتم: - باور تو میدونی من تو رو اینجا نمیذارم. بیا بریم. تمام وجودش میلرزید؛ بچهی من چه بلایی سرش اومده بود؟ به سمتش رقتم که خودش رو عقب کشید و گفت: - دخترم... با عصبانیت رو بهم گفت: - بابا اینقدر باهام خوب رفتار نکن؛ من نمیام! نتونستم دیگه صبر کنم. رو به مهدی گفتم: - مهدی برو وسایلشو از داخل بیار! مهدی هم بی هیچ حرفی داخل خونه رفت. باور گفت: - بابا تو رو خدا... دستش رو گرفتم و گفتم: - بریم باور! مقاومت میکرد که نبرمش. یهو همونجوری که التماس میکرد، دیدم که پخش زمین شد و قلب من هم ایستاد. چه بلایی سر بچهم اومده بود؟ کوهیار سریع دوید و با استرس گفت: - چش شده پیمان؟ من همینجور مات و مبهوت بهش نگاه میکردم، شوکه شده بودم. کوهیار به صورتش میزد و رو بهم میگفت: - پیمان! پیمان، به خودت بیا؛ از بینیش داره خون میاد! داشت از دستم میرفت؛ خدایا خودت بهم رحم کن! زیر کمرش دست انداختم و بغلش کردم؛ طوری که عین یه جسم بیجان تو بغلم افتاده بود. خون تو رگهام خشک شده بود که دخترم و این مدلی دیدم! ویرایش شده 24 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و سیام مهدی و کوهیارم با استرس سراغ ماشین مهدی رفتن. مهدی پشت فرمون نشست. انگار لب و دهنم رو به هم منگنه زده بودن؛ نمیتونستم هیچی بگم و خیره به صورت دخترم بودم. زیر چشمهاش کاملا گود رفته بود. مهدی همینطور که با سرعت رانندگی میکرد، گفت: - پیمان، پیمان حواست به منه؟ سرشو بالا نگهدار! کوهیار دستمالی به دستم داد و با چشمهایی پر شده از اشک گفت: - بگیر خون دماغشو پاک کن! یهو انگار تونستم حرف بزنم. با لرزش صدام گفتم: - شماها چه مرگتونه؟ یه جوری رفتار میکنین انگار بچم مُرده؛ خودتونو جمع کنین! دخترم حالش خوب میشه؛ نمیذارم هیچ اتفاقی براش بیوفته! محکم بغلش کردم. سرش رو بوسیدم و همینجور که اشک میریختم، گفتم: - دخترم، صدای منو میشنوی بابا؟ چشماتو باز کن عزیزم... دست سردش رو محکم توی دستام گرفتم و گفتم: - نگاه کن، بابا اومده پیشت... چشماتو باز کن بابایی... اما دریغ از کوچیکترین عکس العملی! محکم تر توی بغلم تکونش دادم و با صدایی بلند، از عمق وجود فریاد زدم. - باورم، چشماتو باز کن بابایی! رو به مهدی گفتم: - مهدی سریعتر برو دیگه! چرا به این بیمارستان کوفتی نمیرسیم؟ دوباره زیر گوش دخترم گفتم: - طاقت بیار عزیزم؛ الان میرسیم! همین حین، مهدی توی حیاط بیمارستان پارک کرد. سریع در ماشین رو باز کردم، پیاده شدم و با صدایی بلند فریاد زدم. - کمک کنین؛ دکتر کجاست؟ ویرایش شده 24 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 10 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و سی و یکم همین لحظه پرستارها برانکاردی آوردن، دکتر هم سریع به سمت تخت اومد و ازم پرسید. - چه اتفاقی افتاده؟ همونطور که همزمان، همراه تخت میرفتم و نگاهم به دخترم بود، گفتم: - نمیدونم آقای دکتر! خیلی میلرزید؛ یهو هم غش کرد و خون دماغ شد! دکتر با چراغ کوچولوی تو دستش یه دور چشمهای باور رو باز و بسته کرد و ازم پرسید. - چند سالهشه؟ تا به حال سابقهی بیماری داشته؟ اشکهام و پاک کردم و گفتم: - چهارده سالشه. نه آقای دکتر، بچهم سالم بود تا قبل از این اتفاق! یکی از پرستاران گفت: - دکتر، بیمار فشار خونش خیلی پایینه؛ نبضشم کند میزنه! دکتر گفت: - احتمالا چیزی مصرف کرده! توی اتاقی بردنش. داشتم پشت سرش میرفتم که دکتر نگهم داشت و گفت: - شما لطفا همینجا منتظر بمونین! - اما آقای دکتر من باید پیش دخترم باشم. بگین بهم که چش شده! دکتر گفت: - لطفا منتظر باشید تا من بهتون اطلاع بدم. و دکتر هم وارد همون بخش شد و در رو پشت سرش بست. به دیوار پشت سرم تکیه دادم، آروم روی زمین خودم رو ول کردم و نشستم. خدایا، ازت خواهش میکنم دخترم چیزیش نشه؛ اگه میشه جون من رو بگیر اما دخترم سالم بمونه. خدایا، من جواب غزل رو چی بدم؟ بهش بگم رفتم دنبال دخترم و بچهم توی بغلم مثل یه جنازه بود؟ خدایا، خواهش میکنم بچهم رو بهم برگردون! همین لحظه کوهیار و مهدی اومدن پیشم، مهدی زیر بازوم رپ گرفت و بلندم کرد. گفت: - داداش تورو خدا با خودت اینجوری نکن! غزل اینا دارن میان بیمارستان. خواهش میکنم قوی باش! ویرایش شده 25 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 11 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و سی و دوم با گریه گفتم: - چی باید بهش بگم مهدی؟ کوهیار گفت: - پیمان، باور بچه قویه؛ خوب میشه، من مطمئنم! با تردید نگاهش کردم و پرسیدم. - خوب میشه مگه نه؟ کوهیار همینطور که اشکهاش رو پاک میکرد، گفت: - معلومه که آره، مثل پدرش قویه! همینطور که به دیوار مشت میکوبیدم، گفتم: - چه بلایی سر دخترم اومده؟ چرا؟ مهدی گفت: - بذار به هوش بیاد، میفهمیم. فکر کنم حدود نیم ساعتی گذشت که با سر و صدایی که تو بیمارستان ایجاد شد، فهمیدم که غزل و مهسان با همدیگه اومدن. غزل با صدای بلند میگفت: - بچه من کجاست؟ چرا کسی جواب نمیده؟ پرستاره، رو بهش گفت: - خانوم محترم، لطفاً آروم باشین! نزدیکش شدم و گفتم: - غزل تو رو خدا اینجوری نکن! همینطور که اشک میریخت، به قفسهی سینهم مشت میزد و میگفت: - مگه قرار نبود دخترمونو بیاری پیمان؟ پس بچهم اینجا چیکار داره؟ ویرایش شده 25 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 11 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و سی و سوم نمیتونستم چیزی بگم؛ اصلاً چی باید میگفتم؟ غزل فریاد زد. - حرف بزن پیمان! بهش نگاه کردم، دستهاش رو محکم گرفتم و گفتم: - خوب میشه عزیزم. غزل گوش بده به من؛ بهت قول میدم خوب میشه! محکم بغلش کردم و اجازه دادم خودش رو خالی کنه تا از بار ناراحتی قلبش کم بشه. اونم حالش بهتر از من نبود؛ به هر حال مادر بود، چند روزی هم بود که خبری از دخترمون نداشت و الان فهمیدم که دخترش روی تخت بیمارستانه. توی همین حین دکتر با پروندهای توی دستش از اتاق بیرون اومد و گفت: - قیم باور راد. مهدی و کوهیار به ما اشاره کردن. سریع خودمون رو به دکتر رسوندیم. قبل غزل، من پرسیدم. - آقای دکتر، دخترم چطوره؟ دکتر نگاهی به پروندهی توی دستش کرد و گفت: - خداروشکر الان خوبه، بعد از اینکه بهوش اومد، میبرنش بخش. بیمار یه شوک بزرگی رو پشت سر گذاشته. غزل با تته پته پرسید. - چ.. چه شوکی آقای دکتر؟ راجع به چی حرف میزنین؟ دکتر نگاهی به ما کرد و گفت: - بفرمایید بریم داخل اتاق صحبت کنیم. ویرایش شده 25 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 11 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و سی و چهارم وارد اتاق شدیم. غزل هم مثل من با ترس و لرز روی صندلی نشست. همین لحظه یکی در اتاق رو زد. پرستار با چندتا برگه توی دستش وارد شد و رو به دکتر گفت: - آقای دکتر، جواب آزمایش خون باور راد! دکتر هم از دستش گرفت و رو به ما گفت: - متأسفانه، توی خون دخترتون ماده مخدر هست و چون دوزش بالا بوده و با بدنش سازگار نبوده، باعث شده به بدنش شوک وارد بشه و خونریزی کنه. از شانس خوبش زود به بیمارستان رسوندینش وگرنه... کمی مکث کرد و ادامه داد. - وگرنه همین موضوع میتونست منجر به مرگش بشه! اصلا عقلم قبول نمیکرد؛ باور من چجوری میتونست ماده مخدر مصرف کرده باشه؟ اون حتی رو سیگار کشیدن من هم حساس بود! غزل و من با ترس و ناراحتی بهم نگاه کردیم. غزل پرسید. - دکتر... یعنی... یعنی چی ماده مخدر مصرف کرده؟ بچهی من... یعنی... باور اصلا اهل این حرفا نیست! دکتر گفت: - البته ماده مخدر نه به صورت طبیعی، بلکه از طریق قرصی که ورودش به کشور غیر قانونیه، وارد بدنش شده؛ اون هم به مقدار خیلی زیاد. هرچند مشخص نیست عمداً مصرف کرده یا غیرعمدی؛ وقتی بهوش اومد باید ازش بپرسین. زیرلب گفتم: - چطور یه چنین چیزی ممکنه؟ بعدش با صدای بلند گفتم: - حالا... ما... یعنی منو مادرش باید چیکار کنیم؟ ویرایش شده 25 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و سی و پنجم دکتر گفت: - من هم این رو دقیق نمیدونم؛ اما بهتره از یه روانپزشک کمک بگیرین! همچنین برای اینکه ماده رو از بدنش خارج کنیم، چند روزی باید تحت نظر باشه که این مدت شاید براش خیلی سخت بشه؛ چون بدنش به اون ماده عادت کرده. بهتره به عنوان پدر و مادرش، تو این شرایط کنارش باشین! غزل یهو زیر گریه زد. من دستش رو محکم گرفتم و گفتم: - تمام تلاشمون رو میکنیم. بعدش به غزل نگاه کردم و گفتم: - مگه نه عزیزم؟ غزل سرش رو به نشونهی مثبت تکون داد و ازم پرسید. - پیمان بچهم خوب میشه، مگه نه؟ لبخند تلخی بهش زدم و گفتم: - ما تا الان از پس چه ماجراهایی بر اومدم؛ اینم پشت سر میذاریم، من مطمئنم! از دکتر تشکر کردیم و به اون بخشی که دخترمون رو بردن، رفتیم. از بچهها هم بابت اینکه کنارمون بودن، تشکر کردیم؛ اما بهشون گفتیم که از اینجا به بعد رو خودمون سه نفری حل میکنیم. کنار تخت باور نشستیم و منتظر شدیم تا چشمهاش و باز کنه. «نارین» با عجله تمام وسایلم رو توی ساک گذاشتم و به خاله زنگ زدم. طبق معمول جواب نمیداد. حدود پنج باری زنگ زدم که آخرین بار بالاخره برداشت و با صدای خماری گفت: - چیه نارین؟ چرا انقدر زنگ میزنی؟ سریع گفتم: ، بالاخره گوشی رو جواب دادی! خاله، من خیلی سریع به پول احتیاج دارم! گفت: - پول برای چی میخوای؟ با کلافگی گفتم: - خاله من باید برگردم شهرمون، پول احتیاج دارم. رمز گاو صندوق چنده؟ خاله با ترس گفت: - ببینم، باز تو چه غلطی کردی؟ میخوای بری و کاسه و کوزهها سر من بشکنه؟ ویرایش شده 25 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و سی و ششم گفتم: - نه خاله، فقط باید یه مدت کوتاه از جزیره برم. خاله با عصبانیت گفت: - گورتو گم کن و دیگه برنگرد! رمز گاوصندوق هم پنج تا هفته. فقط تو این تایم که پیشم بودی، برام دردسر درست کردی. حتی نگفت دلم برات تنگ میشه. حتی نخواست بدونه چیکار کردم که اینقدر با اصرار دلم میخواد برم. نگفت ممنون که پیشم بودی و کثافت کاریهای منو دوستهام رو پشت سرم جمع میکردی. خیلی راحت قیدم رو زد و گفت گورم رو گم کنم. بغضم رو قورت دادم و گوشی رو قطع کردم. سر گاوصندوق رفتم، یه دسته اسکناس برداشتم و توی ساکم گذاشتم. باید هر چی سریعتر اینجا رو ترک میکردم . قبل اینکه باور حرفی بزنه و باباش سراغم بیاد، باید میرفتم. همهی اینها تقصیر اون پسرهی احمق بود. اگه تا این حد پیش نمیرفت، میتونستیم با چندتا عذرخواهی ساده و تعهد دادن سر و ته ماجرا رو هم بیاریم؛ اما متأسفانه سمیر قضیه رو خیلی خراب کرد. جای سیلی باور، هنوز روی صورتم میسوخت اما نتونستم بگم. نتونستم بهش بگم که دلم میخواست جای اون باشم و همچین پدر و مادری داشته باشم. خواستم اون رو پیش خانوادهش بد کنم اما پدر و مادرش همه جوره پشت دخترشون دراومدن و متأسفانه نقشهی من با شکست مواجه شد. حالا با احساسی غمگین و تلختر از قبل، باید قبل اینکه پلیس دستگیرم کنه، این جزیره رو ترک کنم. داشتم میرفتم که گوشیم زنگ خورد. سمیر بود. - به به نارین خانوم؛ چه خبرا؟ با تعجب و کمی عصبانیت گفتم: - ببینم تو احمقی؟ این همه خونسردیت برای چیه؟ نباید الان در حال جمع کردن جور و پلاست باشی؟ نشستی زنگ زدی و باهام احوالپرسی میکنی؟ سمیر گفت: - من از دست اون مرد و دخترش مثل ترسوها هیچ جا فرار نمیکنم. پای کاری که کردمم وایمیستم. همین که قیافهی اون مردو دیدم که اینجور با ترس و لرز بچهشو تو بغلش گرفت و مثل سگ میترسید که سر دخترش بلایی بیاد، دلم خنک شد. یعنی به هدفی که داشتم رسیدم. بعدشم تو فکر میکنی باباش بفهمه دخترش چه غلطی کرده، باهاش اینقدر با ملایمت برخورد میکنه؟ ویرایش شده 25 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و سی و هفتم خندیدم و گفتم: - سمیر، اون دفعه هم بهت گفتم؛ پدر و مادرش همه جوره پای بچهشون وایمیستن؛ خیلی دخترشونو دوست دارن. سمیر یکم مکث کرد و گفت: - باور حرفی نمیزنه؛ چون با یه عکس خیلی افتضاحی تهدیدش کردم. گفتم: - این باوری که من میشناسم؛ باباش یکم تحت فشارش بذاره همه چیزو میگه. و مطمئن باش اون زمان، باباش تا جفتمونو بدبخت نکنه ولکن ماجرا نیست! سمیر گفت: - من از هیچی نمیترسم. به هر حال خورده حساب با باباش دارم اونم هر وقت دیدمش بهش میگم. اصلاً برام مهم نیست که کجا میره و چیکار میکنه. با عصبانیت گفتم: - هر بلایی هم که سرمون اومده، بخاطر همین خودخواهی و جسارت بیجای توئه! ویرایش شده 25 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و سی و هشتم بعدش بدون اینکه منتظر جواب از سمتش بمونم، گوشی رو قطع کردم. باید هر چی سریعتر خودم رو به ساحل مارینا میرسوندم. با یه ناخدا صحبت کرده بودم و اون گفت در ازای همون مبلغ پولی که از گاوصندوق گرفتم، من رو از طریق راه دریا به بندرعباس میبره. اونجا هم بالاخره یه خاکی توی سرم میریختم. ولی ای کاش اینجوری نمیشد؛ کاش اینقدر زیاده روی نمیکردم و زندگیم رو به همین راحتی خراب نمیکردم. این هم نتیجه اعتماد بیجا به سمیر بود. اگه با راه حل خودم پیش میرفتم، قطعا کار به اینجاها نمیکشید. «پیمان» حدود دو ساعت بالای سر باور منتظر موندیم. پرستار بهمون گفت تا اثر داروی بیهوشی از بین بره، کمی طول میکشه. موهاش رو نوازش میکردم و به صورت لاغرش که مثل فرشتهها خوابیده بود، نگاه میکردم. غزل گفت: - پیمان؟ - جانم؟ - انگار همین دیروز بود که خبر بارداریم و بهت داده بودم، یادته؟ خندیدم و گفتم: - مگه میشه یادم بره؟ بهترین حس دنیا یعنی بابا شدن برای این دختر قشنگم. - کی اون روزا گذشت و بزرگ شد؟ - هنوزم بچهست غزل؛ الان باید بیشتر از قبل مواظبش باشیم. نمیدونی اون لحظه که منو دید و پرید تو بغلم، چجوری محکم گردنمو گرفته بود و میگفت بابا دلم برات تنگ شده ولی... یکم مکث کردم که غزل پرسید. - ولی چی؟ گفتم: - انگار از چیزی میترسید؛ چشماش داشت التماس میکرد که از اونجا ببرمش اما زبونش میگفت که بابا منو ول کن. غزل پرسید. - یعنی چه اتفاقی افتاده؟ ببینم تو آخر متوجه نشدی اون پسره کی بود؟ نوچی کردم و حرفی نزدم. غزل دوباره گفت: - یعنی تو میگی همه چی زیر سر... ویرایش شده 25 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 12 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و سی و نهم حرفش رو قطع کردم و با تاکید گفتم: - آره، من که گفتم همه چی زیر سر اون دخترهست. مطمئنم که پسره هم هر کی هست، نارین خوب میشناستش! یهو باور شروع کرد به سرفه کردن. من و غزل مثل فشنگ از جا پریدیم. دستم رو زیر گردنش گذاشتم و رو به غزل گفتم: - غزل پرستارو صدا کن! پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: - جانم بابایی، صدای منو میشنوی باور؟ دستم رو آروم فشار داد و همینجور که چشمهاش بسته بود، زیرلب آروم زمزمه کرد. - بابا... بابا... لطفاً نرو! محکم بغلش کردم و گفتم: ـ نمیرم دخترم! همینجام؛ پیشت! چشماتو باز کن بابا! یهو دیدم شروع کرد به اشک ریختن. همین لحظه پرستار و دکتر باهم اومدن. دکتر رو بهم گفت: - لطفا تشریف ببرید بیرون! باور گفت: - نه، لطفاً بابام نره! سریع گفتم: - آقای دکتر نمیشه همینجا بمونم؟ دکتر با جدیت گفت: - نه نمیشه، تشریف ببرید بیرون؛ صداتون میکنم. ویرایش شده 25 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 13 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و چهل بلند صداش زدم. - دخترم، منو مادرت دم در هستیم! دلم میخواست پیشش بمونم. حالش دلم رو ریشریش میکرد؛ اما دکتر برای اینکه معاینش کنه، متاسفانه اجازه نمیداد. بعد از پنج دقیقه دکتر بیرون اومد و رو به ما گفت: - علائم حیاتیش خداروشکر سرجاشه اما همونطور که گفتم برای خارج شدن سم از بدنش، چند روز باید تحت نظر باشه. بعلاوه اینکه اگه بدن درد داشت یا چیزی خواست، هیچی نباید بهش بدین. غزل پرسید. - چرا دکتر؟ مگه مشکلی هست؟ دکتر گفت: - چون اثر بیهوشی هنوز توی بدنشه؛ امکانش هست با خوردن مایعات یا غذا حالت تهوع بهش دست بده و بابت بدن درد هم متاسفانه چارهای نداره جز اینکه تحمل کنه! چیزی نمیتونیم بهش تزریق کنیم. با بغض گفتم: - نمیتونم ببینم دخترم درد میکشه، راه دیگهایی نداره؟ دکتر گفت: - این درد بخاطر اعتیادش به اون ماده مخدره؛ نهایتاً چند روز براش سخته و متاسفانه راه دیگهای نداره. بعدش دکتر رفت. قبل از اینکه غزل در رو باز کنه، رو بهش گفتم: - غزل؟ همینجور که اشک تو چشمهاش جمع شده بود، نگاهم کرد که گفتم: - خودتو جمع و جور کن؛ باید بدونه ما همه جوره پشتیشیم و قوی هستیم که بتونه این سختی رو پشت سر بذاره. ویرایش شده 25 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 13 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و چهل و یکم غزل دماغش رو بالا کشید و گفت: - میدونم پیمان؛ ولی سخته دخترمو تو این حال ببینم و نتونم کاری کنم. بغضم رو قورت دادم و گفتم: - غزل، فکر میکنی برای من سخت نیست؟ اما مجبوریم؛ باید قوی باشیم! بعدش غزل در رو باز کرد و وارد اتاق شدیم. باور سریع گفت: - بابا من کی مرخص میشم؟ گفتم: ـ دخترم، فعلاً حالت اونقدر خوب نشده؛ باید بیمارستان باشی. با استرس گفت: - ولی آخه من باید برم... غزل گفت: - تو هیچ جا نمیری باور؛ جای تو پیش خانوادته! شروع کرد به گریه کردن. یهو با عصبانیت فریاد زد. - اگه نذارین برم، دیگه آبرویی براتون تو جزیره نمیمونه! من و غزل به هم نگاه کردیم. با آرامش دستهاش رو گرفتم و گفتم: - دخترم، چی داری میگی؟ گریه نکن؛ اول آروم باش! از اول همه چیو برای من و مادرت تعریف کن. چی شده؟ مطمئن باش هر چی شده باشه، میتونی با پدر و مادرت درمیون بذاری! با ناچاری نگاهم کرد و همونطور که هق هق میکرد، گفت: - بابایی توروخدا بذار برم. چیزای بدی اتفاق افتاده که من دلم نمیخواد شما بفهمین و بیشتر از این ناراحت بشین. فقط... ویرایش شده 27 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 13 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و چهل و دوم یکم مکث کرد که پرسیدم. - فقط چی؟ نگاهم کرد و گفت: - فقط میتونم بگم حق با تو بود؛ کاش از اول به حرفت گوش داده بودم. الانم باید تاوان اشتباهمو پس بدم. نمیخوام شما بخاطر من آبرو... تن صدام رو یکم بالا بردم، حرفش رو قطع کردم و گفتم: - تو برای من مهمی باور؛ میفهمی؟ من دخترمو میخوام؛ اصلا هم مهم نیست مردم راجبمون چی فکر میکنن و چی میگن! لازم هم نیست تو خودتو سرزنش کنی؛ برای ما تعریف کن که چی شده بابا. من پدر اون کسی که اشک دخترمو درآورد، درمیارم. خودت میدونی من بخاطر یه اشک تو و مادرت دنیا رو آتیش میزنم. دستی به صورتم کشید و با لبخند گفت: - میدونم بابا! بعد به جفتمون نگاه کرد و گفت: - من خیلی خوش شانسم که از بین این همه آدم تو دنیا، شما پدر و مادر من شدین. واقعاً خداروشکر؛ اما کاش زودتر از اینا این موضوع رو میفهمیدم! این کاش... غزل کنارم، روی تختش نشست. اشکش رو پاک کرد و گفت: - دخترم خودتو هلاک کردی؛ ببین حالت هنوز خوب نشده و باید تحت نظر باشی! اینقدر خودتو اذیت نکن؛ برای ما تعریف کن چی شده دخترم! باور، سرش رو پایین انداخت و گفت: - بخدا من از هیچی خبر نداشتم... من... همون شبی که بابا زنگ زد، میخواستم بهش بگم بیاد دنبالم؛ چون هرچقدرم ازتون دلخور بشم، باز دلم براتون خیلی تنگ میشه و طاقت ندارم ازتون دور باشم... گفتم: - من و مادرتم همینطور باور؛ تو خودت اینو خوب میدونی! گفت: - کاش زودتر میفهمیدم، کاش هیچوقت اون دختره، نارین، رو نمیشناختم... بعدش شروع کرد به تعریف کردن؛ از همونجایی که میخواست شب سال تحویل پیش نارین باشه تا رفیقش تنها نمونه. کسی که فکر میکرد دوست صمیمیشه؛ بدجوری بهش نارو زده بود. ویرایش شده 27 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 13 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و چهل و سوم اون هم از طریق پسری به اسم سمیر. از اینکه فکر میکرد اون شب، اون پسر بهش کمک میکنه؛ اما سعی کرد ارتباط من و دخترم رو قطع کنه و خواست با دادن قرصهای اعتیاد کننده کاری کنه که من بیشتر عذاب بکشم. از وضعیت باور سوء استفاده کرد، کنارش عکس ناجوری گرفت و تهدیدش کرد اگه خونهش رو ترک نکنه، این عکسها رو پخش میکنه و آبروش رو توی کل جزیره میبره. باور قسم میخورد که تمام این مدتی که اونجا بود، به خاطر مصرف اون قرص میخوابید؛ چون بدنش یاریش نمیکرد که بتونه سرحال باشه. تا اینکه اون روز حرفهای نارین و سمیر رو میشنوه و متوجه میشه پشت سرش چه نقشهای کشیدن. مابین تعریف کردنش، مدام دست و پاهاش رو دست میزد و با ناله میگفت: - بابا هم تشنمه و هم خیلی بدنم درد میکنه، حداقل یه مسکن بهم بدین؛ خواهش میکنم! این حالت عاجزانهش آتیشم میزد؛ اما چارهی دیگهای نبود و دکتر گفته بود، نباید چیزی بخوره و درد بدنش رو هم باید تحمل کنه. رو بهش گفتم: - دخترم، باید تحمل کنی! میدونم سخته؛ ولی طاقت بیار! به تخت پشت سرش تکیه داد و گفت: - آی! خیلی درد دارم! من و غزل جفتمون به هم نگاه کردیم؛و اینکه کاری از دستمون برنمیومد، بیشتر ناراحتمون میکرد. غزل برای اینکه حال و هواش رو عوض کنه، رو بهش گفت: - میدونی بعد از اینکه از اینجا مرخص شدی چیکار میکنیم؟ باور با تعجب بهش نگاه کرد و غزل گفت: - من و تو و پیمان، باهم دیگه میریم شمال تا یکم حال و هوا مون عوض شه. یادته چند ماه پیش میگفتی دلت هوس جنگل شمال رو کرده؟ با ذوق سرش رو تموم داد. غزل رو به من گفت: - بعد از اینکه باور مرخص شد، باهم میریم؛ مگه نه پیمان؟ سریع گفتم: - معلومه میریم. تازه سیزده بدر توی شمال کلی هم خوش میگذره! ویرایش شده 27 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 13 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و چهل و چهارم باور بهمون نگاه کرد. گفتم: - چی شده؟ اشکش رو پاک کرد و گفت: - هیچی بابا، دارم خداروشکر میکنم که شما دوتا رو دارم. ممنون که هیچوقت سرزنشم نکردین، باورم کردین و همیشه پشت من وایستادین. پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: - من از خدا ممنونم که همچین دختری بهم داده؛ دختری که از دیدنش سیر نمیشم. غزل یهو گفت: - اوه داره حسودیم میشه ها! من و باور جفتمون خندیدیم و باور گفت: - مامان، خودت میدونی بابا چقدر دوستت داره! با عشق به جفتشون نگاه کردم و گفتم: - دوتا دلیل برای زندگیم دارم که عاشقشونم. باور یهو گفت: - بابا، من باور نکردم اما سمیر چرا انقدر نسبت به تو کینه به دل گرفته؟ چرا میگه که تو باعث مرگ خالهش شدی! با تعجب پرسیدم. - من؟ خالهش کیه؟ باور گفت: - میگفت که خالهش خیلی دوستت داشته و بهت نامه مینوشت. وقتی از جانب تو ناامید شد، خودکشی کرد. یعنی خالهش تنها تکیه گاه سمیر بوده و بعد اون بردنش پرورشگاه. در اصل بخاطر همین منو اونجا نگه داشت که از تو انتقام بگیره! فکر کردم. همزمان من و غزل به هم نگاه کردیم و غزل گفت: ـ پیمان... این پسره... یعنی... گفتم: - خواهرزاده دنیاست! باور پرسید. - دنیا دیگه کیه؟ ویرایش شده 27 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 14 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و چهل و پنجم غزل رو بهش گفت: - قضیهش مفصله دخترم، بعدا بهت میگم. باور با ترس پرسید. - بابا تو... گفتم: - این پسره همه چیزو اشتباه فهمیده؛ هر وقت که رفتم ملاقاتش تو زندان، براش میگم که موضوع از چه قرار بوده. داشتم میرفتم که غزل پرسید. - کجا میری پیمان؟ گفتم: - اداره آگاهی، شاید اشتباهی که دیگران نسبت به خودم کردنو ببخشم؛ اما اگه باعث اشک دخترم بشن، اصلا نمیبخشم. باور لبخندی بهم زد و گفت: - مواظب باش بابا! به جفتشون نگاه کردم و گفتم: - منتظرم بمونین تا برگردم. از در بیمارستان بیرون رفتم. سریع خودم رو به آگاهی رسوندم و برای سرگرد احمدی، تمام قضایا رو توضیح دادم. سرگرد احمدی گفت: - گزارش وضعیت جسمانی دخترتون هم آوردین؟ گفتم: - همرام نیست ولی میتونم بیارم! سرگرد احمدی چند تا ورقه رو سمتم گرفت و گفت: - پایین این ورقهها رو لطفاً امضا کنین! رو بهش گفتم: - بعد از اینکه امضا کردم، نارین و سمیر دستگیر میشن درسته؟ ویرایش شده 27 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 14 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و چهل و ششم سرگرد احمدی گفت: - با توجه به چیزایی که تعریف کردین و مدارکی که ارائه دادین؛ بله، الان یه گروه میفرستم که برن دنبالشون. فقط اون گزارش هم لطفا بیارین تا ضمیمه پروندهشون بشه. - حتماً! با سرگرد احمدی خداحافظی کردم و سریع خودم رو به بیمارستان رسوندم تا اون گزارش رو ببرم و بهش بدم. تقریباً دو ساعت بعد، خود سرگرد احمدی باهام تماس گرفت: - الو آقای راد؟ با استرس از جام بلند شدم و گفتم: - سرگرد دستگیرشون کردین؟ سرگرد احمدی گفت: - پسره رو گرفتیم؛ ولی دختره متأسفانه داره از راه دریایی خارج میشه. هرچند قراره راهشون رو ببندیم و در اسرع وقت دختره هم بازداشت میشه! گفتم: - سرگرد، میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟ - بفرمایید؟ - میتونم قبل از اینکه سمیر به بازداشتگاه منتقل بشه، باهاش صحبت کنم؟ سرگرد احمدی گفت: - بخاطر پروسه اداری که داره طی میکنه، الان ممکن نیست آقای راد؛ اما وقتی منتقل شد، میتونین توی وقت ملاقات بیاین و باهاش صحبت کنین. - باشه خیلی ممنونم! ویرایش شده 27 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 14 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و چهل و هفتم میخواستم بهش بگم که زود قضاوت کرده و اصل ماجرا چیزه دیگهای بود. همین که قرار بود به سزای عملشون برسن، خیالم راحت شده بود کاری که با دخترم کردن، بیجواب نمیمونه. سمت خونه رفتم. عیدیای که قرار بود بهش بدم رو برداشتم و سمت بیمارستان راه افتادم. میدونستم الان چیزی که براش خریدم، بیشتر از هر زمان دیگهای بهش آرامش میده. در اتاق رو باز کردم و دیدم غزل و باور کنار هم نشستن و دارن عکسهای گالری گوشی غزل رو میبینن. باور با دیدن من، با همون بیحالیش گفت: - اومدی بابا! لبخندی بهش زدم و گفتم: - ببین برات چی آوردم! کادوش رو سمتش گرفتم. با تعجب نگاهش کرد و پرسید. - این چیه؟ گفتم: - عیدی امسالت بود، سال تحویل پیشمون نبودی وگرنه همون زمان بهت میدادمش. با ناراحتی سرش رو پایین انداخت. غزل رو بهش گفت: - الان دیگه وقت ناراحت شدن نیست؛ باز کن ببین بابا برات چی خریده! آروم کاغذ کادو رو باز کرد و از داخلش، کالیمبا رو بیرون آورد و با ذوق گفت: -وای بابا؛ همونیه که میخواستم! دوباره ذوق چشمهاش برگشته بود و بخاطرش واقعاً خدا رو شکر میکردم. غزل یهو دست به سینه ایستاد و گفت: - واقعاً که پیمان؛ همش به دخترت توجه کن! پس من چی؟ ویرایش شده 27 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 4,893 ارسال شده در 14 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) پارت صد و چهل و هشتم باور و من همزمان باهم خندیدیم. توی بغلم گرفتمش و گفتم: - من که خاک پای شما هستم همسر عزیزم! بعدش نگاهی به باور انداخت و با حالتی شاکی گفت: - آره میبینم؛ از وقتی این دخترهی لوس رو بدنیا آوردم، از توجهت به من خیلی کم شده! باور همونطور که میخندید گفت: - مامان! غزل نتونست بازیش رو ادامه بده؛ بالاخره با خندهی باور، زیر خنده زد، گونهی باور رو محکم بوسید و گفت: - آخیش، بالاخره تونستم بخندونمت؛ خیلی وقت بود صدای خندهی از ته دلت رو نشنیده بودم. من هم مثل غزل خوشحال بودم که بالاخره، دخترم داشت روحیه خودش رو پیدا میکرد؛ همچنین متوجه شد که پدر و مادرش همیشه صلاحش رو میخوان و در هر صورتی پشت بچهشون وایمیستن. تجربه بدی داشت و رکب بدی از رفیق صمیمیش خورد؛ اما فهمید بعضی اوقات، باید از دید پدر یا مادرش به موضوعات نگاه کنه. وقتی توی بغل غزل بود، دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: - بابا تو هم بیا؛ دوتاتونو محکم بغل کنم. دلم برای لحظههای سهتاییمون خیلی تنگ شده بود! من هم با خوشحالی توی بغل دخترم رفتم و صورتش رو بوسیدم. باور گفت: - به جفتتون یه معذرت خواهی بزرگ بدهکارم. ویرایش شده 27 مرداد توسط گیلاس 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده