رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نود و نهم

وقتی سمیر در حال پانسمان زخمم بود، ازش پرسیدم.

- خانوادت جزیره زندگی نمی‌کنن؟

یهو از حالت صورتش حس کردم که انگار ناراحت شده. سریع گفتم:

- البته از روی کنجکاوی می‌پرسم. اگه دوست نداری جواب نده.

گفت:

- من خانوادمو وقتی بچه بودم، از دست دادم. پیش خالم بزرگ شدم.

گفتم:

- خیلی متاسفم! جاشون تو بهشت باشه. خوبه که حداقل خاله داری.

پوزخندی زد و گفت:

- دیگه ندارمش!

با تعجب پرسیدم:

- منظورت چیه؟

نگاهش از اون حالت مهربونی به خشم تغییر کرد یا شاید هم من این‌جوری احساس می‌کردم. همین‌جور با خشم بهم زل زده بود. دستم رو جلوی چشم‌هاش تکون دادم و گفتم:

- سمیر؟ چیزی شده؟ سوالمو فراموش کن؛ بیخیال!

سمیر جعبه‌ی کمک‌های اولیه رو جمع کرد و گفت:

- یه آدم عوضی باعث شد که خالم خودکشی کنه!

چقدر زندگیش پر از اتفاقات بد و وحشتناک بود! ترجیح دادم که بیشتر از این توی زندگیش کنجکاوی نکنم؛ چون حس می‌کردم از سوال‌هام هم کلافه شده و روش نمی‌شه که بهم بگه. سمیر گفت:

- میخوای بخوابی الان؟

نفسم رو بیرون دادم و گفتم:

- الان هزار تا فکر و خیال میاد تو سرم. اون قرصو بهم بده که بتونم راحت بخوابم.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 156
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: دخترم (جلد سوم دستامو ول نکن) ژانر: اجتماعی نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا  خلاصه: بعد از گذشت سال‌ها و اتفاقاتی که پیمان و غزل پشت

پارت اول امروز آخرین چهارشنبه ساله و هرچقدر به بابا اصرار کردم که نرم مدرسه، بهم گوش نکردن! اما بابایی بهم قول داد که زود میاد دنبالم تا بریم وسایل آتیش بازی رو با هم‌دیگه بگیریم، هر سال چهارشنبه

پارت شصت و سوم نارین با اطمینان گفت: ـ نه‌بابا، همه چیز آمادست. طوری از جریان اونجا می‌دونست، انگار چندین بار رفته بود. پرسیدم: ـ نارین تو واقعا اولین بارته که می‌خوای بری اونجا؟

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد

سمیر سرش رو تکون داد و به سمت آشپزخونه رفت. برای گوشیم پیامک اومد؛ حدس می‌زدم بابا باشه اما مامان بود که پیام داده بود.

- «دخترم می‌دونی بابات چقدر امشب ناراحت شد؟ اصلا کار خوبی نکردی. می‌دونم خودت متوجه اشتباهاتت می‌شی و بعدش ازش عذرخواهی می‌کنی. فقط اینو بهم بگو که حالت خوبه؟ توی جزیره‌ای؟»

چیزی ننوشتم؛ ولی می‌دونستم که حق با اونه! و اگه کوچیکترین حرفی می‌زدم، پیدام می‌کردن. می‌خواستم یکم تنها باشم و فکر کنم. خواسته‌ی زیادی نبود واقعاً! 

همین لحظه سمیر با یه لیوان آب و یه ورق قرص به سمتم اومد و گفت:

- بیا، این آرامبخشه خیلی قویه! هر موقع احساس ناراحتی یا نگرانی اومد سراغت، اینو بخور. سه سوته خوابت می‌بره و بعدش سرحال می‌شی.

به ورق قرص نگاه کردم و گفتم:

- خیلی ممنونم. امشب واقعا خیلی به زحمت انداختمت سمیر؛ امیدوارم بتونم یه روزی برات جبران کنم.

با چشم غره نگاهم کرد و گفت:

- دیگه از این حرفا نزنیا! ما برای رفیقامون جونمونم می‌دیم.

خیلی واقعی این حرف‌ها رو میزد و من هم باور کردم. قرص رو خوردم و رو بهش گفتم:

- کجا می‌تونم بخوابم؟

گفت:

- اول بذار یه چیزی برات بیارم بخوری؛ معده‌ت خالی بود، امکانش هست قرصه اذیتت کنه.

بلند شدم و گفتم:

- نه گرسنه‌م نیست؛ می‌خوام استراحت کنم.

گفت:

- برو اتاق آخر توی راهرو. لحاف و تشک هم داخل کمد هست؛ می‌تونی برداری. چیزی هم لازم داشتی، صدام کن.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و یکم

با حالت تشکر نگاهش کردم و گفتم:

- شبت بخیر!

- شب تو هم بخیر دختر خوشگل!

باورم نمی‌شد؛ اما انگار هم پلکم سنگین شده بود و هم تپش قلبم آروم‌تر شده بود. واقعا انگار قرصش خیلی قوی و خوب بود؛ چون قبل از رسیدن به بالشت، خوابم برد.

«سمیر»

این‌قدر این دختر شبیه پدرش بود که هر لحظه دلم می‌خواست خرخره‌ش رو بگیرم و خفه‌ش کنم. تنها چیزی که باعث آرامشم می‌شد، انتقام گرفتن از این خانواده بود.

من و نارین نقشمون رو چیده بودیم و قضیه یه طوری جور شد که دیگه احتیاجی به قدم‌های بعدی نبود؛ چون پیمان راد، جلوی ما خیلی بد با دخترش رفتار کرد و این‌جوری که من تو این چند ساعت این دختره، باور، رو شناخته بودم، به همین راحتی پدرش رو نمی‌بخشید.

بعد از اینکه باور از سمت کافه دور شد، رو به نارین گفتم:

- حالا تکلیف چیه؟

نارین یه سیگار از تو کیفش درآورد، یه پک بهش زد و گفت:

- مشخص نیست؟

گفتم:

- یعنی الان به جای این‌که بره خونه‌ش، میاد خونه تو؟

نارین نگاهم کرد و گفت:

- نه، میاد خونه تو!

با تعجب تمام نگاش کردم و گفتم:

- چی؟

نارین گفت:

- اگه من باورو می‌شناسم که به تو زنگ می‌زنه و میاد پیش تو؛ چون می‌دونه اگه بیاد خونه من، باباش زودی پیداش می‌کنه!

با حرص گفتم:

- عمرا! نقشه کنسله. همینم مونده که دختر اون مردو ببرم خونه‌م. ذاتاً تو کافه هم به زور خودمو کنترل کردم که تو دماغش یه مشت نزنم.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و دوم

داشتم از کافه بیرون می‌رفتم، نارین سریع دستم رو گرفت و گفت:

- سمیر، مسخره بازی درنیار! تا این‌جای کار اومدیم. نمی‌تونی پشیمون بشی!

با عصبانیت سرش فریاد زدم. 

- چرا باید به دختر اون مرد کمک کنم؟

نارین نگاهم کرد و با جدیت گفت:

- مگه هدفت ضربه زدن به پیمان راد نیست؟

مکث کردم که ادامه داد و گفت:

- با اینکار، باور و بیشتر ازش دور می‌کنی! وقتی هم که از پدرش دور بشه، راحت‌تر تو چنگت میوفته. 

یکم فکر کردم؛ حق با اون بود. پوزخندی زدم و گفتم:

- درسته، می‌تونم کاری کنم که خوده دخترش عین خاله‌م خودکشی کنه! باباشم تا آخر عمرش بخاطر عذاب وجدان نتونه خودشو ببخشه! آفرین دختر؛ مُخت خوب کار می‌کنه!

نارین خندید، ته مونده‌ی سیگار رو انداخت، محکم لهش کرد و گفت:

- ما اینیم دیگه!

پیشونیم رو خاروندم و گفتم:

- حالا این دختره کجا ممکنه رفته باشه؟

جمله‌م تموم نشده بود که گوشی نارین زنگ خورد، رو به من با لبخند گفت:

- خودشه!

بعدشم با یه لحن نگران جوابش رو داد و جوری وانمود کرد که انگار بخاطر این‌که بی‌خبر رفته، کلی ناراحت شده. بعد از حرف زدنش رو به من گفت:

- بریم، منتظر مائه. 

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و سوم

بهش نگاه کردم که پرسید.

- باز چیه؟

خندیدم و گفتم:

- تو دست شیطون هم از پشت بستی دختر!

گفت:

- بیا بریم؛ الان وقت این حرفا نیست.

توب راه بهم گفت:

- اگه باور بابت اومدن به خونه تو حرفی زد، قبول کن. یه چند روزی میمونه اونجا. تو هم تا می‌تونی مغزشو شستشو بده تا دیدش نسبت به پدرش حسابی بد بشه.

گفتم:

- سعی خودمو می‌کنم. اما اگه بخواد با تو بیاد چی؟

نارین با اطمینان گفت:

- با من نمیاد چون می‌دونه اولین جایی که پدرش می‌گرده، اونجاست.

حرفش رو تایید کردم که پرسید.

- حالا چجوری می‌خوای اونجا نگهش داری؟

پوزخندی زدم و گفتم:

- یه برنامه‌ای براش دارم؛ عالی. حتی اگه بخواد بره هم نمی‌تونه. با پای خودش میاد خونه من و مجبور می‌شه تا زمانی که من دلم می‌خواد، اونجا بمونه! 

نارین یه دفعه ایستاد و رو بهم گفت:

- بلایی که سرش نمیاری؟

چشم غره‌ای نثارش کردم و گفتم:

- تو دیگه به اونش کاری نداشته باش! 

بعدش هم برای اینکه بحث رو عوض کنم، گفتم:

- پس این دختره کجا رفته؟

نارین گفت:

- باید همینجاها باشه، گفت سمت جاده اصلی پشت تخته سنگ نشسته.

- خب بهش زنگ بزن! 

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و چهارم

نارین گفت:

- زنگ زدم، گوشیش خاموشه.

بعدش نارین شروع به صدا زدن کرد.

- باور... باور کجایی؟

باور از پشت تخته سنگ نزدیک جاده نیم خیز شد و گفت:

- این‌جام!

نارین همین لحظه آروم بهم گفت:

- چیزایی که بهت گفتمو فراموش نکن!

بعدش دوباره نقش بازی کردن رو جلوی باور شروع کرد. طوری براش احساس نگرانی می‌کرد، انگار واقعا رفیق صمیمی‌ش بود و برای حالش نگران شده.

من هم کم و بیش سعی می‌کردم مثل نارین رفتار کنم؛ اما به پای اون نمی‌رسیدم. نمی‌تونستم باور کنم اما تک‌تک حرفایی که نارین زد، درست از آب درومد و باور ازم خواست تا بیاد و خونه‌ی من بمونه. من هم که منتظر همچین موقعیتی بودم، قبول کردم.

جوری از پیمان راد انتقامم رو می‌گرفتم که تا جون داره، بعضی از اتفاقات از ذهنش پاک نشه؛ این‌ها تازه روزهای خوبش بودن!

تمام چیزهایی که نارین گفت درست بود اما یه چیزی رو اشتباه می‌کرد؛ علاقه‌ای که این دختر به پدرش داشت، توصیف نشدنی بود!

حتی با وجود دلخور بودن و ناراحتی‌ش، اجازه نمی‌داد که من پشت سرش حرف بزنم؛ بنابراین بد کردن پدرش توی چشم اون، همچین کار ساده‌ای نبود.

توی ماشین عرفان تا زمانی که به خونه برسیم، گوشیش مدام زنگ خورد و مطمئنا خانوادش بودن.

خیلی حرصم می‌گرفت؛ از این‌که پدرش باعث مرگ خاله‌ی من شد و حالا این دختر، پدر و مادری داشت که اینجور نگرانش باشن! اما حسرت دخترشون رو به دلشون می‌ذارم و نمی‌ذارم این قضیه به خوبی و خوشی تموم شه.

وقتی وارد خونه شدیم، از قیافش مشخص بود که خیلی پکره. از همین الانش تو چشم‌هاش میدیدم که دلش برای پدرش تنگ شده؛ اما مدام زیر گوشش می‌خوندم، از پدرش بد می‌گفتم تا بتونم تحت تأثیر قرارش بدم.

پدرش ولکن نبود؛ دوباره زنگ زد و به هر نحوی بود باهاش حرف زد. از توی آشپزخونه صدای باور و می‌شنیدم. هر لحظه امکان داشت پشیمون بشه اما این اجازه رو بهش نمی‌دادم.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پنجم

بهش گفتم که کار اشتباهی نکرده؛ اما مثل ابر بهاری برای پدرش گریه می‌کرد. از طرفی هم مدام راجع به زندگی من کنجکاوی می‌کرد.

من هم به زور جلوی خودم رو گرفتم که حقیقت رو توی صورتش فریاد نزنم. به زور خودم رو کنترل کردم که نگم پدرت باعث مرگ خاله‌م، تنها آدم زندگیم شده‌‌‌.

اون هم که دید مایل نیستم راجع بهش حرفی بزنم، دیگه چیزی نپرسید. موقع خوابیدن، وقتش بود که نقشه‌ای رو که براش داشتم رو اجرا کنم.

به بهانه‌ی قرص آرام‌بخش، یه قرص دست ساز بهش دادم که هم آدم رو بعد مدتی از مصرفش منگ می‌کرد و هم بعد از گذشت یه زمانی لرزش دست و پا رو به همراه داشت؛ چون ماده‌ی اصلی موادش کوکائین بود.

زمانی که خیلی بابت مرگ خاله‌م، حالم بد بود، این رو یکی از بچه‌‌های پرورشگاه بهم داده بود که خوشبختانه بعد از یه زمانی مدیر پرورشگاه متوجه حالات اخلاقیم شد و قرص رو ازم گرفت. اون پسر بچه رو هم به شکل بدی تنبیه کرد.

انقدر به اون قرص معتاد شده بودم که تا یه زمانی مصرفش می‌کردم؛ اما وقتی به خودم اومدم، تصمیم گرفتم خوب بشم. با کمک دکتر تموم تلاشم رو کار گرفتم تا ترکش کردم و خوب شدم.

بسته‌ی قرص رو برای باور بردم و بهش دادم. اون هم بی‌خبر از این‌که بدونه چه بلایی قراره سرش بیاد، اون رو خورد و رفت تا بخوابه.

حالامرحله‌ی بعدی از نقشه‌ام رسیده بود. باید یه کاری می‌کردم تا این دختر اینجا موندگار شه. به هر حال تا به ابد که پیش من نمی‌موند و دلخوری‌ای که نسبت به پدرش داشت، تا فردا یا نهایت یه روز دیگه رفع می‌شد.

باید هر جوری شده، کاری می‌کردم که این‌جا بمونه. راهی بجز تهدید کردنش نداشتم که به موقع ازش استفاده می‌کردم. ساعت تقریبا چهار صبح شده بود، آروم‌آروم سمت اتاقش راه افتادم، در و باز کردم و دیدم که خیلی عمیق خوابیده.

کنارش نشستم و به صورتش نگاه کردم؛ شبیه پدرش بود. دلم می‌خواست پدری که انقدر دخترش رو دوست داره، ذره‌ذره آب شدن بچش رو ببینه و انتقام تنهایی زندگی من این‌جوری ازش گرفته شه. فقط در این صورت بود که دلم خنک می‌شد.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و ششم

گوشیش رو که کنار بالشت بود، برداشتم. تصویر زمینه‌ی گوشیش عکس خودش با پدر و مادرش بود. جوری حسرت دو سمت رو به دل هم می‌ذارم که تا عمر دارن، یادشون بمونه.

گوشیش رو روی حالت هواپیما گذاشتم و آروم کنارش قرار گرفتم. گوشی خودم رو روی میز کنار کمد گذاشتم، زاویه‌ش هم طوری تنظیم کردم که فقط من و باور تو کادر باشیم و نقشه‌ی شماره دومی که قرار بود ازش استفاده کنم رو انجام دادم.

«باور»

انگار بعد از چهار روز عمیق خوابیدن، از خواب بیدار شدم. تا به حال انقدر بدنم خسته و کوفته نبود! با این‌که ساعت یازده صبح بود اما بازم خوابم میومد. طوری پلک‌هام سنگین بودن که به سختی می‌تونستم باز نگهشون دارم. بلند شدم و سمت دستشویی رفتم.

به زحمت شیر آب رو باز کردم و چند دور صورتم و شستم؛ به صورتم تو آینه نگاه کردم. چرا این حس خستگی از وجود و صورتم بیرون نمی‌رفت؟ لابد چون دل بابا رو شکوندم الان این‌جوری دارم تقاص پس میدم.

با به یاد آوردن بابا دوباره بغض گلوم رو فشرد. اولین بار بود که انقدر ازشون دور شده بودم و دلم واقعا برای بابا و مامان تنگ شده بود. برای اینکه صبح‌ها با قلقلک دادن بابا از خواب بیدار شم، برای بحث‌های من و مامان سر ظرف شستن، برای تمرین کردن موسیقی کنار بابا؛ واقعا برای تمام لحظات دلم تنگ شده بود!

باهاش بد حرف زده بودم و خودمم عذاب وجدان گرفته بودم. حتی وقت نشد که درست و حسابی سال تحویل رو به جفتشون تبریک بگم.

خیلی سردرگم بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم؟ بابا گفت منتظرم می‌مونه. آخه بیشتر از این هم نمی‌شد که خونه پسر غریبه بمونم؛ مهمونی هم تا یه حدیه!

توی همین فکرها بودم که صدای سمیر رو شنیدم.

- باور؟ حالت خوبه؟

در دستشویی رو باز کردم و دیدم حوله به دست ایستاده. حوله رو از دستش گرفتم و با لبخند گفتم:

- صحبت بخیر! 

- صبح تو هم بخیر دختر خوشگل؛ بیا برات صبحانه آماده کردم.

صورتم رو با حوله خشک کردم و همزمان با هم، به سمت سالن رفتیم.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هفتم

دیدم که میز صبحانه‌ی خفنی آماده کرده؛ اما به پای میز صبحانه‌ای که بابام برام آماده می‌کرد، نمی‌رسید. دوباره یاد بابا افتادم؛ پس چرا دیگه بهم زنگ نمیزد؟ اصلا گوشیم کجاست؟

همین لحظه سمیر صندلی رو برام عقب کشید و گفت:

- بفرمایید

گفتم:

- یه لحظه برم گوشیمو بیارم پیش خودم، شاید کسی زنگ بزنه.

سمیر روی صندلی روبروی من نشست و گفت:

- باشه، فقط زودتر بیا که دارم از گشنگی تلف میشم.

سریع به اتاق رفتم و همه جا رو گشتم؛ کنار لحاف، زیر بالشت، زیر فرش، اصلا هیچ جا نبود. آخرین بار یادمه کنار بالشتم گذاشته بودمش؛ یعنی کجا رفته بود؟ داخل کیفم رو هم گشتم اما نبود! 

صدای سمیر از سالن بلند شد:

- باور؟ نمی‌خوای بیای؟

با خودم فکر کردم و ناگهان این فکر از ذهنم گذشت که نکنه سمیر برداشته باشه؟ اما دوباره به خودم اومدم و گفتم که سمیر گوشی من رو می‌خواد چیکار؟ حتما حواسم پرت بوده، جایی دیگه گذاشتم. باید ازش می‌پرسیدم.

سمت سالن رفتم و با نگرانی پرسیدم.

- سمیر گوشی منو ندیدی؟

سمیر قلپی از چاییش رو خورد، با تعجب نگاهم کرد و گفت:

- نه؛ مگه پیش خودت نیست؟

پیشونیم رو خاروندم، به اطراف نگاه کردم و گفتم:

- چرا ولی الان هر چی می‌گردم پیداش نمی‌کنم.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هشتم

سمیر گوشیش رو از روی میز برداشت و گفت:

- می‌خوای به گوشیت زنگ بزنم؟

گفتم:

- آره.

زنگ زد اما هیچ صدایی نیومد. با تعجب گفتم:

- واقعاً عجیبه! باید پیداش کنم؛ شاید بابام اینا بهم زنگ زده باشن.

سمیر گفت:

- خیلی خب حالا! انقدر نگرانی نداره که. فعلاً بشین غذاتو بخور؛ بعداً با هم پیداش می‌کنیم.

به اصرارش سر میز صبحانه نشستم؛ اما اصلا اشتهایی به غذا نداشتم. نمی‌دونم به خاطر نوشیدنی‌های دیشب بود یا به خاطر استرس، وضعیت معده‌م بی‌نهایت به هم ریخته بود.

با این‌که این‌ همه ساعت خوابیده بودم؛ اما باز هم خسته بودم و خوابم میومد. سمیر داشت راجه به دیشب حرف می‌زد؛ اما اصلاً نمی‌تونستم حواسم رو جمع کنم.

تا اینکه دستش رو روی دستم گذاشت و گرمای دستش باعث شد به خودم بیام. گفتم:

- چیشده؟

سمیر خندید و گفت:

- حواست کجاست دختر خوشگل؟ چایی خسته شد از بس همش زدی. چرا هیچی نمی‌خوری؟ 

قاشق رو از داخل چایی درآوردم. کمی چشم‌هام رو مالیدم و گفتم:

- سمیر من خیلی خسته‌م سرم داره درد می‌گیره. خیلی زحمت کشیدی؛ اما اصلا اشتهایی به صبحونه ندارم.

سمیر گفت:

- اون قرص رو سر وقت بخور؛ حالت بهتر می‌شه. یادت باشه که باید هر شش ساعت یه بار بخوریش.

نگاهش کردم و پرسیدم.

- مطمئنی؟ یعنی تا شب این احساس کوفتگی از تنم خارج می‌شه؟

- شک نکن!

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و نهم

سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم و قبل از بلند شدن از روی صندلی، گفتم:

- لطفاً تو هم بگرد؛ ببین می‌تونی گوشیمو پیدا کنی! من انقدر خسته‌م که حتی نای حرف زدن برام نمونده.

سمیر گفت:

- باشه، من می‌گردم حتماً! برو نگران نباش.

واقعا حالم خوب نبود و چشم‌هام داشت سیاهی می‌رفت. هیچوقت برام پیش نیومده بود که این موقع از صبح انقدر کسل باشم و وضعیت جسمانیم طوری باشه که انگار پنج روزه نخوابیدم!

سمت اتاق رفتم و یکی دیگه از اون قرص‌ها رو خوردم. و باز هم سرم نرسیده به بالشت، خوابم برد.

«نارین»

بیست و چهار ساعت گذشت و نه از سمیر خبری بود و نه از باور صدایی می‌اومد؛ راستش خودم هم یکم استرس داشتم. می‌ترسیدم عطش انتقام طوری چشم‌های سمیر رو کور کرده باشه که یه موقع بلایی سر باور بیاره؛ اون موقع پیمان راد به هیچ عنوان ولمون نمی‌کرد!

حتی همین دیشب هم که به این‌جا اومده بود، از چشم‌هاش مشخص بود که می‌خواد خفه‌م کنه؛ اما رفیقش جلوش رو گرفت. کلی هم برام خط و نشون کشید و گفت که اگه بلایی سر دخترش بیاد، از چشم من می‌بینه.

یکم استرس گرفته بودم و نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده. به سمیر پیامک دادم.

- می‌تونی حرف بزنی؟

یه ربع بعد جواب داد.

- آره.

سریع بهش زنگ زدم که یه بوق نخورده جواب داد.

- الو؟

با عصبانیت و استرس پرسیدم.

- سمیر؛ هیچ معلومه کجایی؟ باور چرا گوشیش خاموشه؟ ببینم کاری که نکردی باهاش؟

خندید و گفت:

- چی شده؟ نکنه نگران رفیقت شدی؟

گفتم:

- سمیر، مسخره بازی رو بذار کنار؛ بلایی سرش بیاد، پدرش جفتمونو بیچاره می‌کنه! امروز سه بار بهم زنگ زد و من جواب ندادم؛ الاناست که باز سر و کله‌ی پدرش پیدا بشه!

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و دهم

سمیر خیلی عادی گفت:

- نگران نباش؛ اتفاقی نیوفتاده، البته فعلاً!

با استرس پرسیدم.

- سمیر گوشیش کجاست؟ الان باور تو خونه‌ته؟

گفت:

- فعلاً خوابیده. آره، گوشیشم دست منه و متأسفانه که نمی‌تونه به همین زودیا گوشیشو پیدا کنه!

به ساعت نگاه کردم؛ نزدیک به یک بعد از ظهر بود. با تعجب گفتم:

- باور هیچوقت اینقدر نمی‌خوابید.! راستشو بگو سمیر؛ باهاش چیکار کردی؟

سمیر یهو عصبانی شد و گفت:

- ببین برای من ادا در نیار که برات مهم شده! هر کاری هم که بکنم به تو ربطی نداره!

من هم عصبانی شدم و گفتم:

- دیوونه؛ نه باور برام مهمه نه تو! من نگران خودمم؛ اگه باباش بره پیش پلیس و اسم منو بده، من چه خاکی توی سرم بریزم؟ خاله‌م بفهمه عذرمو می‌خواد.

سمیر گفت:

- نمی‌خواد نگران اون موضوع باشی؛ من فکر همه جاشو کردم. پدرش حالا‌حالاها نمیاد پیشش؛ چون دختر عزیزش، توی پیامکا بهش گفته که دیگه نمی‌خواد ببینتش و حتی صداشو بشنوه.

یکم مکث کردم و گفتم:

- داری از گوشی باور به باباش پیام میدی؟

- اوهوم!

پنجره اتاقم رو باز کردم. قضیه خیلی داشت بیخ پیدا می‌کرد و ته این ماجرا واقعاً من رو می‌ترسوند! 

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و یازدهم

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- سمیر، باور تا ابد پیش تو نمی‌مونه، می‌دونی دیگه؟ به هر حال امروز یا فردا برمی‌گرده خونه‌ش.

سمیر گفت:

- این دیگه خیلی سخت نمی‌شه؛ هم این‌که به سختی می‌تونه از جاش بلند بشه و هم این‌که اگه بخواد اینکار رو هم بکنه، نقشه دومم رو عملی می‌کنم و وارد فاز تهدید می‌شم.

پرسیدم:

- خب تا کی می‌خوای ادامه بدی؟

سمیر با حرص گفت:

- تا زمانی که دلم خنک بشه!

آخرش گفتم:

- فقط لطفاً بلایی سرش نیاد! 

سمیر با اطمینان گفت:

- فقط می‌تونم بگم زنده می‌مونه؛ اما زنده بودنی که با خودش روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه. هم خودش و هم پدرش!

حرف‌های سمیر واقعا تنم رو به لرزه انداخت. درسته که من اون رو به این ماجرا وارد کردم؛ اما فکرش رو نمی‌کردم که تا این حد بتونه پیش بره. من نمی‌خواستم بقیه عمرم رو توی زندان بگذرونم؛ باید یه جورایی می‌فهمیدم که می‌خواد با باور چیکار کنه!

آخه آدرس خونه‌ش رو هم بلد نبودم و نمی‌دونستم کجای جزیره زندگی می‌کرد. اما به هر حال پیداش می‌کردم؛ احتمالا بچه‌های کافه زد و دی‌جی اون‌جا، می‌شناختنش. 

سریع لباس‌هام رو پوشیدم و داشتم از خونه بیرون می‌رفتم که آیفون خونه زنگ خورد. همون‌جوری که حدس میزدم، پدرش بود.

خدایا الان چی باید بهش می‌گفتم؟ دستش رو روی زنگ گذاشته بود و ول نمی‌کرد. مشخص بود که اگه جواب نمی‌دادم، از اینجا نمی‌رفت.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و دوازده 

آب دهنم رو قورت دادم و دکمه سبز رو فشردم. بعد از چند ثانیه باباش با صورت گُر گرفته وارد حیاط شد. با عصبانیت فریاد می‌زد.

- باور؟ باور کجایی بابا؟

رفتم پایین و گفتم:

- عمو باور کنین باور اینجا نیست.

نزدیکم شد و گفت:

- باور نمی‌کنم! تو دوست صمیمیش بودی؛ اگه اینجا قایم نشده پس کجاست؟

هم‌زمان مادر باور هم وارد شد. از چشم‌هاش مشخص بود که گریه کرده. نزدیکم شد و دستی به موهام کشید. واقعا خوش به حالش که همچین پدر و مادری داشت؛ بخاطر دخترشون انقدر خودشون رو به آب و آتیش می‌زدن!

انقدر مادرش با احساس به من نگاه می‌کرد؛ انگار که من هم دخترش بودم. همین‌طور که گریه می‌کرد گفت:

- ببین عزیزم؛ داره می‌شه دو روزی که ما از باور خبر نداریم. یک سری پیامای عجیب و غریب برای باباش می‌فرسته و وقتیم بهش زنگ می‌زنیم، گوشیو از دسترس خارج می‌کنه. اگه چیزی می‌دونی بگو.

قبل از اینکه من حرفی بزنم، باباش با عصبانیت گفت:

- معلومه که می‌دونه!تمام رفتارای عجیب دخترم بخاطر گشتن با این...

خاله غزل حرفش رو با جدیت قطع کرد و گفت:

- صبر کن پیمان! 

نمی‌تونستم؛ واقعا نمی‌شد حرفی بزنم! اگه یه کلمه می‌گفتم، همه چی به پای من نوشته می‌شد. هم اینکه نمی‌دونستم سمیر داره باهاش چیکار می‌کنه، هم یه جورایی از این‌که توی این مورد به من رکب زد، بهش اعتماد کردم و اینقدر قضیه رو کش داد، از دست خودم واقعا عصبانی بودم. با حالت مظلومی به جفتشون نگاه کردم و گفتم:

- به خدا منم چیزی نمی‌دونم؛ جواب منم نمی‌ده. بعدشم عمو پیمان، شما که همون شب جلوی در کافه بودین، باور جلوی چشم خودتون از همه‌ی ما دور شد.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و سیزدهم

باباش هم با خشم بهم نگاه کرد،  انگشت اشاره‌ش رو سمتم گرفت و گفت:

- وای بحالت اگه پشت این داستان تو در بیای!

بعدش هم رو به زنش گفت:

- غزل اگه تا امشب از باور خبری نشه، میرم پیش پلیس و حکم بازرسی خونه‌ی این خانوم کوچولو رو می‌گیرم. 

خدای من؛ قضیه خیلی داشت بزرگ می‌شد! اما سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم. بعدش رو به من گفت:

- خاله‌ت کجاست؟

بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم:

- سرکاره!

نمی‌تونستم توی چشم‌هاش نگاه کنم. حس می‌کردم اگه توی چشم‌هام خیره بشه، یه چیزهایی دستگیرش می‌شه و نمی‌تونستم و نمی‌خواستم که بهش نگاه کنم. 

خاله غزل همین‌جور که آروم اشک‌هاش رو پاک می‌کرد، گفت:

- کی برمی‌گرده؟

نگاهش کردم و گفتم:

- نمی‌دونم راستش؛ به من چیزی نمی‌گه.

عمو پیمان پوزخندی زد و زیر لب، آروم گفت:

- خدایا خودت به من صبر بده! 

خاله غزل گفت:

- دخترم اگه یه درصد باور بهت زنگ زد...

سریع حرفش رو و قطع کردم و گفتم:

- مطمئن باشین که بهتون میگم.

بغلم کرد و آروم زیر گوشم گفت:

- لطفاً دختر منو پیدا کن؛ تو تنها رفیق اونی حتماً می‌دونی کجاست. قبل از این‌که پیمان بره پیش پلیس، سعی کن پیداش کنی نارین.

بالاخره اشک‌هاش بغض من رو هم شکوند و اشک من رو هم درآورد.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و چهاردهم

نگاهش کردم و گفتم:

- تمام سعیم رو می‌کنم! 

درسته که من پای سمیر رو به این ماجرا باز کردم؛ اما هدفم این بود که فقط یه زهر چشم به پدرش بده. واقعاً نمی‌خواستم قضیه انقدر بیخ پیدا کنه. بعدش هم سمیر دورم زد و از نقشه‌ش چیزی بهم نگفته بود.

خدا می‌دونه اگه این قضیه توی جزیره بپیچه و خاله‌م این موضوع رو بفهمه، چیکار می‌کنه. نباید بذارم قضیه به اونجاها کشیده بشه!

بعد از رفتن پدر و مادر باور، کمی صبر کردم و بعدش سمت کافه زد راه افتادم؛ حتما اونجا سمیر رو می‌شناختن یا آدرس خونه‌ش رو می‌دونستن.

در کافه رو باز کردم. اصولاً این‌جا شب‌ها شلوغ بود و روزها پرنده پَر نمی‌زد. سریع از خدمه‌ای که اون‌جا مشغول تمیز کاری بود پرسیدم.

- آرش نیومده؟

گفت:

- نه هنوز نیومده! 

پوفی کشیدم و سر میزی نشستم. باید منتظر می‌موندم تا آرش بیاد و ازش بپرسم. هر چقدر که سمیر دلش می‌خواست خودش رو بدبخت کنه، من دلم نمی‌خواست؛ چون می‌دونستم پدر و مادر باور پی این قضیه رو می‌گیرن و ولش نمی‌کنن.

یک ساعت و خوردی اونجا نشستم تا اینکه بالاخره آرش اومد. با دیدنش گفتم:

- هوف، بالاخره اومدی!

آرش از دیدن من، هم تعجب کرد و هم خوشحال شد. به سمتم اومد، بهم دست داد و پرسید.

- خیر باشه نارین؛ این وقت روز این‌جا چیکار می‌کنی؟

گفتم:

- آرش کارم بهت افتاد.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پانزدهم

آرش هدفون و بند بساطش رو روی میز گذاشت. بعدش دست به کمر، سمت من چرخید و با کنجکاوی پرسید.

- چه خبر شده؟

گفتم:

- تو سمیر رو می‌شناسی؛ همون که دو شب پیش، موقع سال تحویل, کنار من روی اون میز آخری نشسته بود؟

با حالت سوالی بهم نگاه کرد و گفت:

- نه نمی‌شناسمش؛ چهره‌شم خیلی خوب یادم نمیاد!

با بی حوصلگی پیشونیم رو خاروندم و گفتم:

- آرش یکم فکر کن؛ پسر قد بلنده که بلوز سفید تنش بود، یه دوست صمیمی هم داره، اسمش عرفانه.

آرش گفت:

- گفتم که نمی‌شناسم نارین؛ روزی هزار تا آدم میاد این‌جا، من اگه قرار باشه همشونو به خاطر بسپرم که کارم درمیاد! 

گفتم:

- نمی‌تونی برام دربیاری؟ موضوع مرگ و زندگیه؛ خیلی مهمه و پای منم این وسطه!

آرش گفت:

- نگران نباش! سعی می‌کنم از بچه‌های این‌جا آمارشو دربیارم.

با خوشحالی گفتم:

- دمت گرم! 

آرش هم گفت:

- خبری هم شد، حتماً بهت زنگ می‌زنم و میگم.

ازش تشکر کردم و از کافه بیرون اومدم. تمام امیدم به آرش بود که بتونه آدرس خونه سمیر رو پیدا کنه تا من برم ببینم، سمیر سر باور داره چه بلایی داره میاره. خدا کنه چیزیش نشده باشه!

«پیمان»

دو روز گذشته که از دخترم خبری نیست. من و غزل، عید امسال، داریم بدترین روزهای زندگیمون رو می‌گذرونیم.

چرا دخترم دیگه جواب من رو نمی‌ده و مدام میگه نمی‌خواد باهام حرف بزنه؟ در صورتی که اون شب می‌تونستم پشیمانی رو از توی صداش حس کنم!

هر چقدر هم که ازم دلگیر باشه، دخترم نمی‌تونه انقدر از پدر و مادرش دور بمونه!

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و شانزدهم

چرا هنوز که هنوزه از دستم دلگیره؟ دلشوره‌ی خیلی بدی داشتم. این دو روز من و غزل حتی نتونستیم پا روی هم بذاریم. مهدی و مهسان هم این روزها می‌اومدن و بهمون دلگرمی می‌دادن که اتفاقی نیفتاده.

من می‌دونستم هر چی که هست، از زیر گور اون دختره نارین بلند میشم. دختر من اصلا اینجاها رو بلد نبود. معلوم نبود، باورم رو کجا برده و ذهنش رو مشغول کرده!

توی این دو روز، بارها رفتم خونه‌شون رو دید زدم. هرچند نارین اصرار می‌کرد که از باور خبری نداره و خونشون نیست؛ اما چرا من نمی‌تونستم این موضوع رو باور کنم؟

بار آخر که می‌خواستم برم خونه‌شون، غزل با ناچاری ازم خواست که باهام بیاد تا با نارین صحبت کنه؛ بلکه چیزی بدونه تا بهمون بگه! من هم قبول کردم؛ اما با اومدن غزل هم چیزی حل نشد و نارین اصرار کرد که خبری از باور نداره.

نگرانی من و غزل این روزها به اوج رسیده بود و حدود ده سال از عمرمون کم شده بود. اون شب توی خونمون، مهدی طبق معمول داشت دلداریم می‌داد تا اینکه گوشیش زنگ خورد. سریع پرسیدم.

- کیه؟

گفت:

- کوهیاره.

به همه سپرده بودیم که اگه خبری شد، بهمون زنگ بزنن؛ حتی کوچیک‌ترین سرنخ هم می‌تونست بدردمون بخوره. قبل از اینکه به خونه بیایم خونه، من و مهدی باهم به اداره‌ی پلیس جزیره رفتیم؛ بیشتر از این نمی‌تونستم منتظر باشم.

فردای همون روز هم به سرگرد احمدی زنگ زده بودم و اون بهم گفته بود که اگه تا چهل و هشت ساعت ازش خبری نشد، می‌تونین پیگیری کنین. 

اون روز توی اداره‌ی پلیس، ماجرا رو از اول براش توضیح دادم و گفتم که وقتی باور از اون سمت رفت، دیگه ندیدمش. رفیقش هم اصرار می‌کنه که باهاش در تماس نبوده و ازش خواهش کردم تا قضیه رو پیگیری کنه.

سرگرد احمدی گفت پیگیری می‌کنه؛ اما گفت که باور با خواست خودش رفته و پیامک‌هایی هم که از گوشیش میاد، انگار که حالش خوبه و به همین زودی‌ها قصد نداره به خونه برگرده. من هم گفتم که دختر من هیچوقت دلخوریش اینقدر طول نمی‌کشه و این‌ها پیامک‌های بچه من نیستن. سرگرد احمدی هم چون خاطرم براش خیلی عزیز بود، بهم قول داد که جستجو رو شروع می‌کنه.

ازش خواستم تا خونه‌ی اون دختره، نارین، رو هم بگردن، اما سرگرد احمدی گفت دلیل کافی برای تفتیش خونه نداریم و باید یه مدرک عینی داشته باشیم که ارائه کنیم و بعدش پلیس با حکم بازرسی وارد خونه بشه. خلاصه دستمون یه جورایی بسته شده بود!

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هفدهم

مهدی بعد از حرف زدنش با کوهیار، اومد پیشم نشست. پرسیدم.

- چی میگه؟

مهدی گفت:

- بهش سپردم که این دختره نارین رو زیر نظر داشته باشه؛ که ببینه کجا می‌ره، چیکار می‌کنه و بهم اطلاع بده! 

گفتم:

- من می‌دونم که اون دختر می‌دونه بچه‌ی من کجاست و بخاطر ترسش حرفی نمی‌زنه!

غزل همین‌جور که اشک‌هاش رو پاک می‌کرد، گفت:

- پیمان اون بچه اگه چیزی رو بدونه، مگه دیوانه است چیزی نگه؛ اونم با اینکه می‌دونه ما داریم پیگیری می‌کنیم!

مهسان هم حرفش رو تایید کرد و گفت:

- به نظر منم بیخودی بهش گیر دادی پیمان!

گفتم:

- شما هر چیزی می‌خواین بگین اما یه چیزی توی اون بچه هست که واقعاً منو آزار میده! 

مهدی هم رو به مهسان و غزل گفت:

- منم فکر می‌کردم که پیمان بیخودی بهش گیر داده اما تمام دروغایی که باور بهتون گفته، این دختره باعشون بوده. بعدشم باور اصلاً اون سمت جزیره رو نمیشناخت‌؛ قطعاً این دختره اون شب با خودش بردتش!

با ناراحتی گفتم:

- تازه اون شب پیششون یه پسره هم نشسته بود که اصلاً معلوم نبود کیه! بیخودی می‌اومد جلوی من و از باور دفاع می‌کرد. اصلاً ازش خوشم نیومد!

مهدی گفت:

- راستی پیمان، نفهمیدی که اون پسره کی بود؟

نوچی کردم و بعدش گفتم:

- احتمالاً یکی از دوستای این دختره، نارین بود. 

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هجدهم

مهدی دستی به شونه‌م زد و گفت:

- نگران نباش، من مطمئنم به زودی پیداش می‌کنیم!

با استرس آب دهنم رو قورت دادم. رفتم کنار پنجره ایستادم و به حیاط خونه خیره شدم. سیگاری روشن کردم و زیر لب گفتم:

- امیدوارم حال بچه‌م خوب باشه؛ اگه چیزیش بشه، من می‌میرم!

اشتباه و عصبانیت بیخود من و لجبازی باور، چنین بدبیاری‌ای به بار آورده بود. امیدوارم که دخترم بدونه هر کاری هم که کرده باشه، بازم جاش پیش خانوادشه و آغوش من و مادرش همیشه به روش بازه.

خیلی دلم برای اون صورت بانمکش تنگ شده. یاد وقت‌هایی افتادم که با همدیگه آشپزی می‌کردیم و من سر به سرش می‌ذاشتم. شب‌ها براش آهنگ می‌خوندم تا خوابش ببره. وقت‌هایی که ساز تمرین می‌کردیم و توی رستوران باهمدیگه وقت می‌گذروندیم. یا وقتی که خسته می‌شد، به آغوش من پناه می‌آورد تا آروم بشه. با اینکه بزرگ شده بود؛ اما هنوز هم مثل بچگی‌هاش عادت داشت به ریش من دست بزنه تا خوابش ببره و همیشه اصرار داشت تا هیچوقت ریشم رو نزنم.

این خاطرات ناخودآگاه اشک رو از چشم‌هام جاری کردن. برای اینکه غزل بیشتر ناراحت نشه، از خونه بیرون رفتم تا بتونم راحت گریه کنم.

تمام این سال‌ها سعی کردم که پدر خوبی برای باور باشم و امیدوارم دخترم، این‌بار هم به حرف قلبش گوش بده، راه درست رو پیدا کنه و به آغوش خانواده‌ش برگرده.

سه روز بعد...

«باور»

همین‌جور که توی لحاف مچاله شده بودم، به سقف اتاقم خیره شدم. هوش و حواس برام نمونده بود؛ اصلاً تمام ساعت و روز و شب از دستم در رفته بود و به زور می‌تونستم دهنم رو باز کنم و حرف بزنم.

اگه سمیر بهم کمک نمی‌کرد، حتی تا سرویس بهداشتی هم نمی‌تونستم برم. نمی‌دونم چرا به این حال و روز افتاده بودم. وقتی توی آینه به خودم نگاه می‌کردم اصلا خودم رو نمی‌شناختم.

فقط هم دلم می‌خواست اون قرص آرام‌بخش رو بخورم و عمیق بخوابم. حتی بعضاً دلم نمی‌خواست از خواب بیدار بشم. خواب بابام رو می‌دیدم. دلم براش یه ذره شده بود؛ کاش همون شب بهش آدرس می‌دادم تا دنبالم می‌اومد.

با چشم‌هام از سمیر خواهش می‌کردم تا من رو به خونه ببره؛ اما لرزش دست و صدام باعث می‌شد سمیر نفهمه که دارم چی میگم، یا شاید هم متوجه می‌شد و به روی خودش نمی‌آورد.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و نوزدهم

اما من حس درونیم واقعاً بد بود و دائماً احساس ضعف و بی‌حالی داشتم. باید هر چه زودتر به خونه می‌رفتم؛ اما سمیر اون‌جوری که باید، اصلاً کمک حالم نبود.

هر از گاهی می‌اومد، چند لقمه بهم غذا می‌داد و تا لرزش دستم رو بهش نشون می‌دادم، می‌گفت چیز خاصی نیست و بخاطر استرسه. تا حرف خونه و خانواده‌م رو هم پیش می‌کشیدم، بحث رو عوض می‌کرد و سریع از اتاق بیرون می‌رفت.

دیگه داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که این پسر یه‌کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌شه. با وجود خستگی و مریضی سعی کردم بفهمم داستان چیه!

گوشیم رو هم که نتونستم پیدا کنم، وگرنه زودتر از این‌ها به بابام زنگ می‌زدم. آه که چقدر دلم برای شنیدن صداشون تنگ شده؛ هم بابام و هم مامانم.

در اصل ازشون تعجب می‌کنم که چرا دنبالم نمی‌گردن؟ یعنی اینقدر از دستم دلخور بودن؟ البته که حرف‌های خوبی به بابا نزده بودم و اگر نخوان هم منو ببینن، واقعاً حق داشتن!

پس نارین چی؟ صمیمی‌ترین رفیقم؛ اونم رفت که رفت؟ اصلاً به این فکر نکرد که من چند روزه کجام و چیکار می‌کنم؟

واقعاً به این موضوعات فکر می‌کردم، ناراحت می‌شدم و تهش به حرفای بابا می‌رسیدم که مدام بهم گوش‌زد می‌کرد. امیدوار بودم تهش این نشه که من توی رفاقت ناامید بشم و حرف بابام درست از آب دربیاد.

صدای پا شنیدم، خودم رو الکی به خواب زدم. دلم نمی‌خواست بازم اون قرص آرام‌بخش رو بخورم و به دور از تمام اتفاقاتی که داره دورم میوفته، به خواب عمیق فرو برم. دلم می‌خواست پیش خانواده‌م برگردم. باید هر جوری بود، می‌فهمیدم چه اتفاقی داره برام میوفته.

با باز شدن صدای در، سریع چشم‌هام رو بستم. در باز شد، سمیر یکم مکث کرد و بدون کوچک‌ترین حرفی، برق اتاق رو خاموش کرد، در رو بست و رفت.

بعد رفتنش آروم چشم‌هام رو باز کردم. خیلی بدنم کوفته بود. خودم رو به در اتاق رسوندم تا ببینم با کسی حرفی می‌زنه یا می‌تونم چیزی بشنوم یا نه!

همین که گوشم رو به در چسبوندم، صدای آیفون رو شنیدم. سمیر با تعجب آیفون رو برداشت و گفت:

- تو چجوری آدرس این‌جا رو پیدا کردی؟

بعدش کمی مکث کرد و گفت:

- خیلی خب، بیا بالا.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و بیست

یعنی کی اومده بود؟ تو این چند روزی که اینجا بودم، ندیدم غیر از سمیر کسی بیاد. البته که من هر روز بی‌حال‌تر از قبل می‌شدم و شاید حواسم نبود یا حتی خواب بودم و متوجه رفت و آمد نمی‌شدم.

صدای یه دختر بود، اما اینقدر صداش آروم بود که از اتاق خودم صدا رو نمی‌شنیدم. بنابراین به سختی روی زانوهام وایستادم و خودم رو آروم آروم از سمت راهرو به سمت سالن کشوندم. و با چیزی که دیدم، انگار برق دویست ولتی به تنم وصل کردن.

اون دختر، نارین بود. واقعاً درست می‌دیدم؟ خودش بود! دوستم می‌دونست که من توی این حالم و من رو تنها گذاشت؟ به خانواده‌م خبر نداد؟

اتفاقاتی که داشت می‌افتاد رو به سختی تونستم توی ذهنم هضم کنم. دستم رو آروم گذاشتم جلوی دهنم تا صدای اشکی که می‌ریختم به گوششون نرسه. پشت میزی که اول راهرو بود نشسته بودم و به حرف‌هاشون گوش‌ می‌دادم.

نارین با استرس از سمیر پرسید.

- تو هیچ معلومه داری چیکار می‌کنی سمیر؟ باور کجاست؟

سمیر که خیلی عادی مقابلش روی کاناپه لم داده بود، گفت:

- زیبای خفته جوری خوابیده که حالا حالاها نمی‌تونه از خواب بیدار بشه.

نارین گفت:

- کجاست؟ بگو باید ببرمش. سمیر، همه چی داره بدتر می‌شه. خانواده‌ش پلیس و خبر کردن. جزیره جای کوچیکیه؛ مطمئن باش که پیداش می‌کنن.

سمیر باز هم خیلی عادی گفت:

- برام مهم نیست. تا اون موقع من انتقامم رو از پیمان راد گرفتم. باعث شد خاله‌م خودکشی کنه و من بی‌کس بشم. حالا ذره‌ذره آب شدن بچه‌ش رو می‌بینه. و یه چیزی بهت بگم، نارین؟

نارین با تعجب نگاهش کرد. سمیر ادامه داد.

- زمانی دخترشو پیدا می‌کنه که دیگه خیلی دیر شده.

نارین با استرس پرسید.

- ب... باهاش چیکار کردی؟

سمیر پوزخندی زد و گفت:

- اعتیاد. قرص آرام‌بخشی که بهش می‌دم، در اصل یه ماده‌ی قوی اعتیادآور داره که بدنش الان کاملاً بهش عادت کرده. اگه ببینیش، نمی‌شناسیش.

نارین گفت:

- چی؟ سمیر، تو چیکار کردی؟

سمیر با عصبانیت گفت:

- چیه؟ مگه تو فکر بهتری داشتی؟ فقط اینجوری درد انتقامی که می‌خواستم بگیرم، آروم می‌شد.

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و بیست و یکم

نارین سرش رو بین دست‌هاش گرفت. سمیر خندید و گفت:

- لابد الان این اداها رو درمیاری که بگی خیلی دوست خوبی هستی! منو ببین نارین؛ تو هم مثل من بدبختی این دختر و خانواده‌شو می‌خواستی. پس الان برای من ادای دوست و رفیقو درنیار!

با تک‌تک جملاتی که می‌شنیدم، یه تیکه از قلبم می‌شکست؛ من همیشه فکر می‌کردم که نارین رفیق صمیمی منه و آدمی بود که باهاش بهترین روز‌هام رو گذرونده بودم. اما حالا اون برای نابودی رفیقش، من، با یه پسر غریبه نقشه کشیده بود؟

بعدش هم، سمیر چه دشمنی‌ای با بابا داشت؟ بابای من که آزارش به یه مورچه هم نمی‌رسید، باعث مرگ خالش شده بود؟ اون شب که داشت راجع به خانواده‌ش می‌گفت، از مدل قیافه‌ش باید متوجه می‌شدم که یه قضیه‌ای این وسط هست. اما موضوع دقیقا چی بود؟ به این نتیجه رسیدم که حق با بابا بود. چقدر بخاطر نارین باهاشون بد حرف زده بودم.

به چیزی که می‌خواستن رسیدن؛ چون بدن من رو به این قرص عادت داده بودن. پس این همه وزن کم کردن، بی‌حالی و لرزش دست و فکم بخاطر اون قرص مسخره بود که به نام آرام‌بخش به خوردم می‌دادن.

یه آدمیزاد به چه مرحله‌ای می‌رسه که برای انتقام حاضره زندگی یه خانواده رو خراب کنه؟

باید می‌رفتم؛ قبل از اینکه کسی متوجه بشه باید از این خونه می‌رفتم. آروم آروم عقب رفتم؛ اما متأسفانه گوشه‌ی تیشرتم به گلدون گیر کرد.

گلدون با صدای فجیعی پایین افتاد و شکست. دیگه وقت قایم شدن نبود؛ چون توجه جفتشون به این سمت جلب شده بود. ذاتاً برای چی باید خودم رو پنهون می‌کردم؟

اون‌ها زندگی من رو خراب کردن. اگه بابا با این حالم من رو می‌دید قطعا سکته می‌کرد. دست زنان و آهسته، به سمت سالن رفتم و با گریه گفتم:

- دمتون گرم واقعاً؛ واسه خراب کردن زندگی من چه نقشه‌ی خوبی کشیدین!

نارین هم همینطور با دیدن من اشک می‌ریخت و به سر تا پای من نگاه می‌کرد. خواست به سمتم بیاد که دست پیش زدم و با لرزش فکم گفتم:

- جلو نیا! بابام راجع به تو حق داشت! کاش هیچوقت نمی‌شناختمت! کاش راجع به تو، به حرفاش گوش داده بودم و انقدر لجبازی نمی‌کردم!

نارین گفت:

- باور بخدا من...

نتونستم طاقت بیارم، با عصبانیت به سمتش رفتم و با تمام قدرتم، محکم زیر گوشش خوابوندم. سمیر به سمتم اومد و سریع گفت:

- هوپ هوپ! داری چیکار می‌کنی؟  آروم باش!

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و بیست و دوم 

سریع بازوم رو از دست سمیر بیرون کشیدم و گفتم:

- تو دیگه خفه شو و دخالت نکن! وقتی رفتم پیش پلیس و همه چیزو گفتم می‌فهمین دنیا دست کیه!

نگاه و حتی وجود نارین آزارم می‌داد؛ از اینکه از کسی که فکر می‌کردم بهترین رفیقمه، این‌جور رکب خوردم، واقعاً اذیتم می‌کرد! با عصبانیت گفتم:

- واسه چی هنوز اینجا وایستادی؟ برو بیرون... گمشو برو بیرون!

سپس به زور از در خونه بیرون انداختمش، اون هم یه کلمه حرف نزد. بعدش بدون این‌که به سمیر نگاه کنم، با همون بی‌حالی و لرزش، به سمت اتاق رفتم تا کیفم رو بردارم که صدای پای سمیر رو شنیدم. با طمانینه ازم پرسید.

- جایی میری؟

نمی‌دونم چرا ولی به نظرم به عنوان کسی که همه چیزش لو رفته بود، زیادی خونسرد بود. نمی‌دونم دلش به چی گرم بود که به جای ترسیدن و التماس کردن، این مدلی رفتار می‌کرد؟

بدون این‌که حرفی بزنم، زیپ کیفم رو بستم و تا خواستم از در اتاق بیرون برم، دست‌هاش رو روی چهارچوب در گذاشت و گفت:

- خب، جوابمو ندادی؟

نگاهش کردم و گفتم:

- این همه اعتماد بنفس از کجا میاد؟ می‌دونی اگه از دستت شکایت کنم، چه اتفاقی میوفته؟

پوزخندی زد و گفت:

- تو اینکارو نمی‌کنی!

خندیدم و گفتم:

- ببینم تو مثل این‌که درست متوجه نشدی! من همه چیزو شنیدم؛ منو معتاد به اون قرصه کردی تا از بابام انتقام بگیری؟ بابای من تحت هیچ شرایطی دخترشو ول نمی‌کنه!

این‌بار سمیر دستش رو توی جیبش گذاشت و با خنده گفت:

- مطمئنی؟ ولی من بعید می‌دونم!

از چی داشت حرف می‌زد؟ با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم.

- منظورت چیه؟

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و بیست و سوم 

همون‌طور که نگاهم می‌کرد، گوشیش رو از توی جیبش درآورد و داخل گالریش رفت. چیزهایی که می‌دیدم رو نمی‌تونستم هضم کنم! این‌ها رو از من گرفته بود؟

من زیر پتو خوابیده بودم و سمیر با وضعیت ناجوری کنارم دراز کشیده و ازم عکس گرفته بود. تمام انرژیم خالی شد و یک‌باره وسط اتاق نشستم. سمیر گفت:

- چیشد خانوم کوچولو؟ تا دو دقیقه پیش می‌خواستی بری پیش پلیس که!

نتونستم حتی یه کلمه حرف بزنم. ادامه داد.

- اگه باباجونت اینارو ببینه چی می‌شه؟ بذار من بهت بگم، قبل از اینکه خودشو به تو برسونه، سکته می‌کنه! به هر حال دختر شیر پاک خورده‌ی یکی یدونه‌ش کنار یه پسر غریبه...

نذاشتم جمله‌ش رو تموم کنه و با تمام حرصم یقه‌ی لباسش رو گرفتم و گفتم:

- می‌کشمت! پسره‌ی عوضی! من از هیچی خبر نداشتم؛ همه‌ش نقشه‌ی تو بود!

دستم رو محکم گرفت و گفت:

- ولی باباجونت که نمی‌دونه اینارو؛ اگه یه موقع به سرت بزنه از این‌جا بری یا حرفی به کسی بزنی، نه تنها پدرت، بلکه کل جزیره این عکسا رو می‌بینن باور!

با جدیت تمام این حرف‌ها رو زد. و من تنم مثل بید می‌لرزید. واقعاً اگه بابا این‌ها رو می‌دید، چی می‌شد؟ حرفم رو باور می‌کرد یا نه؟

من خودم مات موندم، چه برسه به مامان و بابام! واقعاً من براشون دختر بدی بودم. اون‌ها همیشه پیگیر من بودن؛ اما من به حرفشون گوش نکردم و حالا حقمه که همچین بلایی سرم اومده!

ویرایش شده توسط گیلاس
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...