رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و نهم

جاروبرقی وسط اتاق بود و روی میز هم کلی ظرف نشسته بود. نارین رو بهم گفت:

ـ ببخشید توروخدا دیر از خواب بیدار شدم. تازه وقت کردم اینجارو جمع و جور کنم.

رو یکی از مبلا نشستم و گفتم:

ـ راحت باش! خالت خونه نیست؟!

همون‌طور که ظرفا رو جمع می‌کرد، گفت:

ـ نه رفته سرکار، فکر نکنم تا شب بیادط گفت که باید اضافه کاری بمونه.

با تعجب پرسیدم:

ـ اما امشب سال تحویل میشه. می‌خوای تنهایی سال نو رو بگذرونی؟!

شونه‌ایی بالا انداخت و گفت:

ـ آره دیگهط بهرحال اولین بارم نیست که تنها می‌مونم.

اونقدر دلم به حالش سوخت که حد نداشت. سریع گفتم:

ـ ببین چی میگم. تو هم امشب بیا خونه ما؟

یهویی نگام کرد و گفت:

ـ دیوونه شدی دختر؟! سال نو هر کس باید کنار خانوادش باشه. من پیش شما چیکار دارم!

رفتم کنارش و گفتم:

ـ آخه دلم پیش تو میمونه. نمی‌خوام تنها باشی.

اشکی که از چشماش اومد و سریع پاک کرد و گفت:

ـ مرسی که به فکرمی ولی نمیشه، هم اینکه...

مشخص بود که خیلی دلش می‌خواد بیاد اما چیزی جلوشو می‌گرفت. سریع گفتم:

ـ هم این‌که چی؟!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 156
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: دخترم (جلد سوم دستامو ول نکن) ژانر: اجتماعی نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا  خلاصه: بعد از گذشت سال‌ها و اتفاقاتی که پیمان و غزل پشت

پارت اول امروز آخرین چهارشنبه ساله و هرچقدر به بابا اصرار کردم که نرم مدرسه، بهم گوش نکردن! اما بابایی بهم قول داد که زود میاد دنبالم تا بریم وسایل آتیش بازی رو با هم‌دیگه بگیریم، هر سال چهارشنبه

پارت شصت و سوم نارین با اطمینان گفت: ـ نه‌بابا، همه چیز آمادست. طوری از جریان اونجا می‌دونست، انگار چندین بار رفته بود. پرسیدم: ـ نارین تو واقعا اولین بارته که می‌خوای بری اونجا؟

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاهم

با تردید نگام کرد و گفت:

ـ هم این‌که پدر و مادرت هم خیلی از من خوششون نمیاد. 

سریع گفتم:

ـ این چه حرفیه نارین؟! 

حرفمو قطع کرد و با لبخند گفت:

ـ به.خدا اصلا ناراحت نمیشما! حق دارن. منم اگه جاشون بودم، دلم نمی‌خواست دخترم با یکی مثل من که پدر و مادر بالا سرش نیست و خالش هم معلوم نیست تو چه وضعیته، رفیق باشه! 

اینقدر مطمئن حرف میزد که اصلا نمی‌تونستم چیزی بگم تا قانعش کنم. بعلاوه این‌که نارین اصلا دختر خنگی نبود و با اون رفتار دیشب بابا و حرکات قبلش هم همه‌چیزو می‌فهمید. تو همین فکرا بودم که با لبخند و چشمای پر شده بغلم کرد و گفت:

ـ واسه همینم نمی‌خواد دلت پیش من باشه! اونا خانوادتن و بهتر اینه که حرفشون و گوش بدی باور. 

از مظلومیتش، دلم درد گرفت. هیچ‌وقت دلم از این رفتار بابا پاک نمی‌شد! آخه مگه نارین چه گناهی کرده بود که لایق این رفتاره؟! وضعیت خالش چه ربطی به نارین داره؟! هم عصبانی بودم و هم ناراحت اما تصمیم خودمو گرفته بودم. دوست خودمو تنها نمی‌ذارم...دلم راضی نمیشه که تنها سالش و نو کنه! حداقلش من پیشش می‌موندم تا احساس تنهایی نکنه! بنابراین دوباره سرجام نشستم و پامو گذاشتم رو پام و گفتم:

ـ باشه، حالا که اینطوریه و قبول نمی‌کنی، پس منم با تو می‌مونم و با هم‌دیگه سال و نو می‌کنیم.

گفت:

ـ باور تو رو به خدا اصرار نکن! به‌خدا من حوصله جر و بحث ندارم و دلم نمی‌خواد دیگه تو چشم بابات...

حرفشو قطع کردم و گفتم :

ـ بابام از رفتار دیشبش خیلی پشیمونه و فهمیده که زیاده روی کرده. نگران نباش چیزی بهم نمیگه، هم این‌که من قبلش بهش اطلاع میدم!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و یکم 

نارین خوشحال شد و گفت:

ـ باشه پس، خیلی خوشحالم کردی باور! ممنونم از اینکه به فکرمی!

چشمکی بهش زدم و گفتم:

ـ رفاقت برای این روزاست دیگه! 

غافل از اینکه تو دلم داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که چجوری به خانوادم بگم که شب سال تحویل و می‌خوام با رفیقم بگذرونم؟! به‌خاطر این‌که دیشب به بابا اطلاع ندادم و رفتم سمت ساحل، چه قشقرقی بپا شده بود! حالا این موضوع هم میشه غوز بالا غوز. اما چاره‌ایی نیست! به نارین قول دادم و پیشش می.مونم. همین‌که تنهاست و واقعا دلم براش میسوزه، هرطور باشه، من تهش برمی‌گردم پیش خانوادم اما اون کسی رو نداره که کنارش باشه، خالش هم که کلا درگیر زندگیه خودشه و با این خواهرزادش عین هم‌خونش رفتار نمی‌کنه و نارین براش اونقدرام مهم نیست.

نارین اون روز اصرار کرد که ناهار پیشش بمونم اما گفتم که باید به بابام بگم و بعدازظهر برای خریدن وسایل سفره هفت سین میریم بازار و اونم قبول کرد.

تو راه همش داشتم به این فکر می‌کردم که چجوری این مسئله رو به بابام بگم که یهو یه موتور جلو پام ترمز کرد. یکه خوردم و سریع به خودم اومدم و دیدم که عمو کوهیاره! حالت چهرم از حالت تعجب به لبخند تغییر داده شد و بهش سلام کردم. اونم خندید و گفت:

ـ خیلی تو فکری باور! چی اینقدر ذهنتو درگیر کرده؟ 

گفتم:

ـ چیز مهمی نیست عمو!

زیر چشمی نگام کرد و گفت:

ـ مطمئنی؟

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و دوم

چی باید می‌گفتم ؟! می‌گفتم داشتم حرفی که به خانوادم باید می‌زدم و توی ذهنم جفت و جور می‌کردم؟! قبل این‌که من جواب بدم، عمو کوهیار گفت:

ـ والله باوری که من می‌شناسم، صدای موتور منو از ده متری تشخیص می‌داد و میومد پیشم!

خندیدم و گفتم:

ـ حق با توئه عمو! حواسم نبود!

عمو کوهیار گفت:

ـ واسه درس جدیدت کی میای پیشم؟ من خیلی دلم می‌خواد اون قطعه آخر و کامل  یاد بگیری و تو رستوران باهم هم‌نوازی کنیم.

گفتم:

ـ قول میدم، زوده زود میام پیشت.

ـ حالا کجا میری؟! 

ـ می‌خوام برم پیش بابا.

گفت:

ـ منم دارم میرم رستوران، سوارشو می‌رسونمت.

سوار شدم و تو راه عمو کوهیار راجب هزار تا آهنگ و ملودی و تکالیفی که قرار بود بهم بده حرف زد، اما من اینقدر ذهنم درگیر واکنش بابا پیمان بود که حتی یه کلمه از حرفاشم نفهمیدم.

حدود ده دقیقه بعد رسیدیم دم در رستوران و با بچه‌ها خدمه سلام علیک کردم. رو به یکیشون گفتم:

ـ علی، بابام کجاست؟

علی که رییس سرآشپزا بود، گفت:

ـ رفته یه سری به انبار بزنه. صداش بزنم؟!

رو یکی از صندلیا نشستم و گفتم:

ـ نه مرسی، منتظرش میمونم.

 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و سوم 

حدود یه ربع اونجا نشستم و به تمرین خواننده‌ها و نوازنده‌هایی که در حال تمرین برای برنامه شب واسه گردشگرا بودن، نگاه می‌کردم، تا اینکه با صدای بابا به خودم اومدم:

ـ سلام به دختر قشنگم!

بلند شدم و با لبخند رو بهش گفتم:

ـ سلام بابایی!

بغلم کرد و گفت:

ـ بشین بگم یه چیز برات بیارن، بدون صبحانه هم از خونه رفتی.

وسط حرفش پریدم و گفتم:

ـ ممنون بابت ولی گشنم نیست!

نگام کرد و روی صندلیه کناری نشست و گفت:

ـ چیزی شده؟؟ انگار می‌خوای یه چیزی بهم بگی!

آب دهنم و قورت دادم و به چشماش خیره شدم! هر لحظه داشتم عکس‌العملش و توی ذهنم تجسم می‌کردم که بابا یه بشکنی جلوی چشمام زد و گفت:

ـ کجا غرق شدی؟!

بعد بدون این‌که منتظر جواب من باشه، با شادی گفت:

ـ ببینم نکنه اومدی پیش من باهم دیگه بریم خرید عید؟ آره! چرا اصلا زودتر به ذهن خودم نرسید؟!

دلم نمی‌خواست تو ذوق بابام بزنم ولی به رفیقم قول داده بودم، اون تنها بود و جز من کسی و نداشت تا شب سال نو کنارش باشه، چشمام و از بابا دزدیدم و گفتم:

ـ نه بابا، به‌خاطر این نیومدم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و چهارم

لبخند از لب بابا محو شد و با دقت بهم نگاه کرد تا ادامه جملم و بگم، سرمو انداختم پایین و با مظلومیت گفتم:

ـ بابا امشب نارین تنهاست و خالش نیست، من واقعا دلم نمیاد که تنهایی سال نو رو جشن بگیره، میشه من پیشش باشم و بعدش بیام خونه؟! 

انتظار داشتم بعدش بابا سرم داد و بیدادش کنه و حرفایی که حفظم و بهم بزنه ولی بابا سکوت کرد و از چشماش مشخص بود که ناراحت شده اما گفت:

ـ چی بگم دخترم؟! 

داشت راضی می‌شد!! سریع رفتم دستشو گرفتم و با ذوق گفتم:

ـ بابا توروخدا! خواهش می‌کنم، لطفاً!

بابا خندید و پیشونیم و بوسید و گفت:

ـ باشه، اگه خوش‌حالت می‌کنه می‌تونی بری! 

گونشو محکم بوسیدم و گفتم:

ـ خیلی ممنونم بابایی!

داشتم از در رستوران بیرون می‌رفتم که یادم اومد، بابت حرفی که دیشب بهش زدم، خیلی دلشون شکوندم! نزدیک در سر جام وایستادم و برگشتم سمتش و گفتم:

ـ بابا راستش...من...من...

بابا با نگرانی پرسید:

ـ چیزه دیگه‌ایی هم هست که باید بدونم؟!

گفتم:

ـ نه، فقط... فقط می‌خواستم بگم متاسفم بابت حرفایی که دیشب بهت زدم، می‌دونم خیلی ناراحتت کردم.

 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و پنجم

لپمو کشید و گفت:

ـ مگه می‌تونم بگم که از تنها دخترم به دل می‌گیرم؟؟

واقعا که چقدر بابای خوبی داشتم! بعضاً در حقش خیلی بی‌انصافی می‌کردم. رفتارش باعث شد بغض کنم، چونمو گرفت تو دستش و مجابم کرد که توی چشماش نگاه کنم و گفت:

ـ باور تو برای من و مادرت خیلی با ارزش هستی، لطفاّ هیچ موقع اینو فراموش نکن، باشه دخترم؟!

محکم بغلش کردم که یهو با شنیدن صدای عمو مهدی از بغل بابا اومدم بیرون:

ـ ای بابا، ما که خیلی حسودیمون شد! این باور خانوم که به ما سر نمیزنه، نمیگه من به عمو مهدی دارم که دلش مدام برام تنگ میشه!

عمو نداشتم ولی عمو مهدی جوری تو زندگیم تأثیر مثبت داشت که هیچ‌وقت کمبود عمو رو توی زندگیم احساس نکردم، هر کجا که احتیاج داشتم، تو زمان خوشی و ناراحتی کنارم بود. 

بعد این حرفش، رفتم سمتش و دوتا انگشتای اشارمو فرو کردم تو چال گونش و با خنده گفتم:

ـ حق با توئه عمو، قبول دارم این اواخر خیلی بی‌معرفت شدم. اما بهت قول میدم باز بهت سر میزنم و یبار دیگه باهم مسابقه بدیم‌.

چشمکی بهم زد و گفتم:

ـ البته از همین الانش هم مشخصه که برنده مسابقه کیه؟!

بابا از حرفام می‌خندید و عمو مهدی رو بهش گفت:

ـ می‌بینی دخترت چه کُری برام می‌خونه؟

بابا هم منو محکم کشوند تو بغلش و گفت:

ـ دختر منه‌ها! دختر منو دست کم نگیر!

 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و ششم

عمو مهدی هم گفت:

ـ بر منکرش لعنت!

بعدش با جفتشون خداحافظی کردم و با حال خوش از رستوران اومدم بیرون.

( پیمان )

بعد از اینکه باور اومد رستوران و بهم گفت که قراره شب سال تحویل و پیش رفیقش باشه، قلبم یهو وایستاد. اما خیلی خودمو کنترل کردم که عکس العمل بدی نشون ندم و اشتباه دیشبم و تکرار نکنم، تو دلم غوغا بود، نمی‌خواستم دخترم شب سال نو دور از خونش باشه اما اگه بهش اصرار می‌کردم مطمئنم که نتیجه عکس می‌داد و اونو بیشتر از ما دور می‌کرد. بنابراین برخلاف میل باطنی سعی کردم خودمو عادی نشون بدم و با خواسته‌اش موافقت کنم. اونم بی‌نهایت خوشحال شد. برخلاف امروز صبح حس کردم که دوباره برق چشماش برگشته، بعد از بیرون رفتنش، لبخند رو لبم خشک شد و داشتم برمی‌گشتم رو سن که مهدی مچم و گرفت و گفت:

ـ ببینم پیمان چیزی شده؟! چرا یهو اخمات رفت تو هم؟!

نفس عمیقی کشیدم و رو سن مشغول درآوردن سیم‌های کیبورد شدم. مهدی اما ولکن ماجرا نبود و گفت:

ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟!

با ناراحتی گفتم:

ـ بچم روز به روز داره ازم دورتر میشه مهدی! نمی‌دونم باید چیکار کنم!

مهدی سریع گفت:

ـ بابا بد به دلت راه نده! باز چه خبر شده؟!

گفتم:

ـ می‌خواد سال نو رو خونه رفیقش باشه!

مهدی گفت:

ـ همون خواهرزاده مرجان؟!

سرمو تکون دادم و گفتم:

ـ آره. مهدی من اصلا به اون بچه حس خوبی ندارم اما باور بچه لجبازیه! خودت می‌دونی، نمی‌دونم باید چیکار کنم! اگه بخوام برخلاف خواستش حرفی بزنم، می‌ترسم بیشتر ازم دور بشه.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و هفتم

مهدی خواست بهم دلداری بده و گفت:

ـ به‌نظرم زیادی داری شلوغش می‌کنی پیمان! اونم یه بچه همسن باوره! کارای خالشو به پای اون بچه ننویس.

دیگه چیزی نگفتم و مشغول تمرین موزیکای شب با بچه‌ها شدم اما ذهنم پیش دخترم بود، دست خودم نبود، واقعا خیلی نگرانش بودم. این بچه تا این سنش اینقدرم از ما دور نشده بود. نمی‌دونم می‌خواد چیو به منو مادرش ثابت کنه؟! هر چقدر هم که بزرگ شه، اون بازم دختر کوچولوی من می‌مونه و از دید من هنوز بچست. تمام هدفم این بود بعد رفتنش از رستوران دورادور ببینم داره با دوستش چیکار می‌کنه اما جزیره جای کوچیکی بود و اگه یه درصد این موضوع و می‌فهمید به‌خاطر لجبازیشم که شده، از قصد خودشو ازم دورتر می‌کرد.

بعد از تمام شدن کارای رستوران و بررسی منوی غذا، راه افتادم سمت خونه. تو ماشین غزل بهم زنگ زد:

ـ جانم عزیزم؟

ـ پیمان داری میای که بریم ماهی بخریم؟ البته نمی‌دونم الان بریم یا غروب چون باور هنوز نیومده خونه، باز بفهمه بدون این رفتیم، میگه چرا منو نبردین!

گفتم:

ـ قبل این‌که بیام خونه، میرم میخرم عزیزم.

غزل یکم مکث کرد و پرسید:

ـ پیمان چیزی شده؟ چرا صدات اینقدر گرفتست؟!

گفتم:

ـ نه چیز خاصی نشده؛ یکم خسته‌ام امروز.

با این‌که قانع نشده بود اما ترجیح داد چیزی نگه و بعدش پرسید:

ـ باور بهت زنگ زده؟!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و هشتم

باید این موضوع رو حضوری بهش می‌گفتم، پشت تلفن نمی‌شد. گفتم:

ـ عزیزم الان نمی‌تونم صحبت کنم، رسیدم خونه بهت توضیح میدم.

ـ باشه جان!

قطع کردم. اگه پشت تلفن می‌گفتم دلش هزار راه می‌رفت. اونم مثل من همیشه برای دخترمون نگران بود. به‌هرحال اتفاقای کمی سرمون نیومده، بعلاوه این‌که بر اثر اون اتفاق، یه کوچولوی دیگمون به دنیا نیومده، از پیشمون رفت و باعث شد که باور و بیشتر از قبل سفت بچسبیم. شاید هم این کارمون اشتباه بود. نمی‌دونم واقعا! منم اولین باره تو زندگیم پدر شدم و همراه با دخترم دارم این حس و یاد می‌گیرم و امکانش هست که اشتباه کنم.

قبل این‌که برن خونه رفتم سمت بازار و ماهی خریدم و تو راه خواستم برای باور زنگ بزنم اما پشیمون شدم. با خودم گفتم الان باز پیش خودش فکر می‌کنه بابا بهم اعتماد نداره و داره کنترلم می‌کنه. تمام فکرهای توی سرشو می‌دونستم، بنابراین گوشیو گذاشتم کنار و منتظر شدم تا خودش بهم زنگ بزنه.

کلید انداختم و درو باز کردم. غزل اومد سمتم و نایلون و از دستم گرفت و گفت:

ـ خوش اومدی!

ـ مرسی.

رفتم رو مبل نشستم که گفت:

ـ پیمان به باور زنگ میزنم، جواب نمی‌ده. می‌دونی کجا رفته؟!

ساعتمو درآوردم و گذاشتم روی میز و گفتم:

ـ رفته خونه دوستش غزل، می‌خواد سال تحویل و اونجا باشه.

غزل با سینی چایی تو دستش مقابلم وا رفت و برای چند ثانیه ماتش برد. بعدش آروم سینی رو گذاشت رو میز و گفت:

ـ این دیگه از کجا درومد؟!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و نهم

چیزی نگفتم که غزل تن صداشو برد بالا و گفت:

ـ اینا همش تقصیر توئه پیمان! زیادی پرروش کردی. الان خودم میرم دنبالش.

داشت بلند میشد که رو بهش گفتم:

ـ بشین غزل!

نگام کرد و گفت:

ـ پیمان باورم نمیشه که این تویی داری این مدلی رفتار می‌کنی! اگه پیش تمام خواسته‌هاش گردنمون رو کج کنیم، دیگه اصلا بهمون گوش نمیده!

گفتم:

ـ دیشب و یادت رفته غزل؟! اتفاقا اگه اینجوری برخورد کنیم، بیشتر ازمون دور میشه. الانشم می‌خواد بهمون ثابت کنه که بزرگ شده و ما نباید اینقدر مراقبش باشیم!

ـ پیمان ولی...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ لطفا بذار حس کنه که به خواسته‌اش احترام می‌گذاریم. من واقعا به دخترم اعتماد کامل دارم و می‌خوام این‌بار همون جوری پیش بره که خودش دوست داره. این برق تو چشماش و نباید خاموش کنیم غزل. 

غزل یه آه بلندی کشید و گفت:

ـ والا من نمی‌دونم اصلا چی باید بگم؟! خود تو همش بهم هشدار می‌دادی که نذار باور زیاد با این دختره برگرده و حالا تو شب به این مهمی میخواد تنها کنار اون دختر باشه، میگی کاری به کارش نداشته باش!!

دستاش و که از عصبانیت می‌لرزید، گرفتم توی دستام و گفتم:

ـ خواهش می‌کنم بهم اعتماد کن.

با این‌که راضی نبود اما لبخند رضایت زد و دیگه چیزی نگفت. رفتم سمت حموم دوش بگیرم و می‌خواستم ذهنم از این حجم و استرس دور کنم و خودمو عادت بدم که دخترم حالش خوبه و لازم نیست هر دقیقه نگرانش باشم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصتم

( باور )

وقتی بابا برخلاف انتظارم بهم اجازه داد، واقعا خیلی خوشحال شدم. نمی‌دونستم چه اتفاقی پیش اومده که داره اینقدر ملایم برخورد می‌کنه اما طبیعتاً اتفاق دیشب هم بی‌تأثیر نبود! 

با ذوق زیاد راه افتادم سمت خونه نارین و تو مسیر بهش زنگ زدم:

ـ الو نارین؟

ـ سلام باور، چیکار کردی؟

با ذوق گفتم:

ـ بابام قبول کرد و گفت اجازه دارم شب سال تحویل کنارت باشم.

نارین هم با ذوق گفت:

ـ ایول چه خوب!

گفتم:

ـ ولی بعدش باید برگردم پیششون، همینجوری هم دلم پیششون مونده.

نارین گفت:

ـ آره حتما، خب تو کجایی الان؟

ـ دارم میام سمت تو.

ـ نه ببین سمت پارک منتظرم باش تا بیام پیشت، می‌خوام یه چیزی بهت بگم!

ـ باشه.

از اونجا تا پارک، مسیر طولانی نبود و رفتم و رو یکی از صندلیا حدود یه ربع نشستم و منتظر شدم تا نارین بیاد. 

بعد این‌که اومد، براش دست تکون دادم تا منو دید و اومد سمتم، بلند شدم و گفتم:

ـ خب بریم خرید؟! تا سال تحویل زمان زیادی نمونده!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و یکم

دستم و کشید و گفت:

ـ باور وایستا، می‌خوام یه چیزی نشونت بدم!

بعدش گوشیشو درآورد و یه ویدیو از اینستا برام پلی کرد که یه جایی تو کافه های جزیره عین پارتی، پسرا و دخترا دور هم جمع شدن و کنار ویترین هفت سین اون کافه، در حال عکس گرفتن هستن. رو به نارین گفتم:

ـ اینجا کجاست؟!

نارین با ذوق گفت:

ـ اینجا کافه زد جزیرست. ببین چقدر فضاش برای هفت سین باحاله!

با تردید گفتم:

ـ آره باحال هست ولی...

نگام کرد که ادامه دادم و جمله‌ام رو کامل کردم و گفتم:

ـ ولی فکر نمی‌کنی این محیط خیلی مناسب سن ما نباشه؟!

گفت:

ـ بس کن باور! چقدر سخت می‌گیری!! من خودمم اولین بارمه می‌خوام برم. چند شب پیش که دوستای خالم بودن خونمون، از صحبتاشون فهمیدم که جای خیلی باحالیه و به آدم کلی خوش می‌گذره.

نمی‌دونستم چی باید بگم؟ تابه‌حال همچین جاهایی نرفته بودم. بعلاوه این‌که نمی‌خواستم اعتمادی که بابا بهم داشت خدشه دار بشه اما از طرفی دیگر هم کنجکاو بودم جایی که نارین اینقدر ازش تعریف می‌کنه رو ببینم. نارین که دید رفتم تو فکر، گفت:

ـ ببینم می‌ترسی پدر یا مادرت بفهمن که رفتیم اونجا؟

سریع گفتم:

ـ نه بحث ترس نیست، نمی‌خوام اعتمادی که بهم دارن، خراب بشه!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و دوم

نارین که خیلی دلش می‌خواست اونجا باشه گفت:

ـ باور قرار نیست کاری کنی که اعتمادشون خدشه‌دار بشه، نترس! مطمئنم که بهت خوش میگذره.

وسوسه می‌شدم که برم اما از یه طرف دیگه حرفای بابا اینا میومد تو گوشم. ولی من کاری بدی نمی‌کردم، فقط می‌خواستم اون فضا رو یبار ببینم. نارین راست می‌گفت، بچه‌های همسن و سال ما هم داخل ویدیو بودن، نارین که دید زیادی سکوت کردم، گفت:

ـ البته اگه فکر می‌کنی خانوادت میفهمن و دعوات می‌کنن...

سریع حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ خیلی خب بریم.

ـ جدی میگی؟!

ـ آره، به‌قول تو که قرار نیست کاری کنم که باعث باشه مامان اینا دعوام کنن!

ـ آره دیگه! بعدشم اصلا نیازی نیست بهشون بگی. از کجا می‌خوان بفهمن؟؟ برای خودت بی‌خود دردسر درست نکن.

یکم فکر کردم و به‌نظرم حرفش منطقی اومد و گفتم:

ـ اوهوم، حق با توئه!

بازوم و گرفت و با شادی گفت:

ـ خب پس بزن بریم!

خندیدم و گفتم:

ـ نیازی نیست که چیزی بخریم؟

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و سوم

نارین با اطمینان گفت:

ـ نه‌بابا، همه چیز آمادست.

طوری از جریان اونجا می‌دونست، انگار چندین بار رفته بود. پرسیدم:

ـ نارین تو واقعا اولین بارته که می‌خوای بری اونجا؟

نارین یهو متعجب شد از سوالم و انگار که محکومش کرده باشم سریع گفت:

ـ آره، گفتم که از صحبت‌های دوستای خالم و خالم شنیدم.

و من تا اسم خالشو شنیدم، دوباره یاد حرف بابا پیمان افتادم که می‌گفت خاله نارین آدم درستی نیست و هزار تا حرف دیگه اما سعی کردم که بهشون بی‌توجه باشم و امروز و برای خودم زهرمار نکنم. 

سوار تاکسی شدیم و حدود ده دقیقه بعد جلوی در کافه بودیم. با این‌که تو جزیره زندگی می‌کردم اما تابه‌حال نمی‌دونستم که این سمت از جزیره چنین کافه‌ایی داره! خیلی جای پرتی بود و راستش فضای بیرونی کافه هم یه تمی شبیه به هالوین داشت و کمی ترسناک بود. نارین دستم و گرفت و گفت:

ـ بیا دیگه باور، به چی زل زدی؟!

همون‌جوری که چشمم به کافه بود، گفتم:

ـ نارین اینجا چرا این شکلیه؟!

نارین خیلی عادی گفت:

ـ چه شکلیه؟!!

ـ چرا شیشه‌هاش پوشوندست و داخلش اصلا معلوم نیست؟ شبیه بقیه کافه‌های جزیره نیست.

ـ چون اینجا دخترا و پسرا یکم راحت‌ترن و نوشیدنی سرو میشه، پوشوندنش که یه موقع برای صاحب اینجا دردسر درست نشه!

نگاش کردم و گفتم:

ـ مطمئنی اینا امروز برای سال نو آماده شدن؟

ـ آره بابا، چرا اینقدر لفتش میدی؟! بیا بریم داخل خودت می‌بینی.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و چهارم

مطمئن نبودم اما تصمیمم این بود واسه بیارم که شده ترس به دل خودم راه ندم و بذارم تا بهم خوش بگذره! وارد کافه شدیم و دیدم که فضا کاملا تاریک و با رقص نور روشن شده و دختر و پسرهای جوون سر میز کنار هم‌دیگه‌ان. 

نارین رفت کنار دیجی و باهاش احوال‌پرسی کرد و رو بهش گفت:

ـ امیر جای ما کجاست؟

پسره هدفونش و از روی گوشش برداشت و گفت:

ـ اون میز آخر.

بعدش منم به تبعیت از نارین پشتش راه افتادم و رفتیم سمت آخرین میز نشستیم. فضا کاملا برام تازگی داشت و به میزهای بغل دستیم نگاه می‌کردم. فضا پر شده بود از دود سیگار و قلیون و آهنگی که در حال پخش بود. همین لحظه که ما نشستیم یه خدمه اومد سمتمون و برامون نوشیدنی آورد. به نارین نگاه کردم که گفت:

ـ بخور دیگه باور!

گفتم:

ـ اما آخه اینا..

چون صدای آهنگ زیاد بود با صدای بلند گفت:

ـ توروخدا مسخره‌بازی درنیار باور! بذار یکم خوش باشیم.

نمی‌دونم دارم کار درستی می‌کنم یا نه اما حق با اون بود، حالا که اومدم اینجا نباید مسخره بازی درمیوردم و خودمو به لحظه حال واگذار کردم تا از ثانیه‌های زندگیم لذت ببرم. به‌هرحال واسه یبار تجربه کردن بد نیست. بنابراین منم نوشیدنی رو با آبمیوه خوردم، سعی کردم خودمو به موزیک بسپارم و باهاش بخونم و خوش بگذرونم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و پنجم

تا این‌که یجایی دیدم که سرم داره گیج میره و تار میبینم، قلبم تند تند میزد و انگار جسمم مال خودم نبود، صداها توی سرم اکو می‌شدن‌. چندتا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم که به خودم بیام! به شونه نارین که در حال عکس و فیلم گرفتن از خودش بود، تکیه دادم که گفت:

ـ خسته شدی باور؟! ده دقیقه مونده تا سال تحویل. پاشو بیا بریم نزدیک ویترین کافه‌ کنار بچه‌ها وایستیم.

اما اصلا نمی‌تونستم چشمامو باز نگه دارم و با صدای آروم گفتم:

ـ سرم... سرم خیلی گیج می‌ره...

نارین یهو نگام کرد و گفت:

ـ چی؟! حالت بَدِه؟!

و بعدش یهو از میز بغلی یه نفر و صدا زد و گفت:

ـ ببخشید آقا... آقا؟ با شمام؟

یچیزایی رفت بهش گفت که من اینقدر سرم سنگین شده بود، هیچی نفهمیدم و چشمام بسته شد!

( نارین )

امروز وقتش بود تا کارم و شروع کنم. برای اینکه باور کم کم از خانوادش دور بشه، از همین حالا باید تمام تلاشم و می‌کردم. قدم این بود کاری کنم تا سال تحویل و به‌جای خانوادش، کنار من باشه و می‌دونستم که برخلاف لجباز بودنش، اونقدر دلسوز هست که نه نیاره! بعدشم می‌خواستم ببرمش به کافه‌ایی که اگه پدرش می‌فهمید، دخترش پاشو اونجا گذاشته زندش نمی‌ذاشت! یعنی اونقدری که من باباشو شناخته بودم ، بعید می‌دونستم که از کنار این موضوع به سادگی بگذره. می‌خواستم کم کم اونو به اینجور محیط‌ها عادت بدم و ویژگی که اینجور جاها داشت، این بود که اگه یبار پاتو بذاری توش، دیگه نمی‌تونی ولش کنی و وابستش میشی! 

از خالم شنیده بودم که واسه سال نو طبق معمول برنامه دارن، برای همینم رفتم اونجا تا مطمئن بشم که اون شب هم برنامه با مخلفات هست یا نه؟! 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و ششم

بنابراین رفتم سمت کافه زد تا از امیر دیجی اونجا بپرسم. بچه‌ها داشتن برنامه شب و مرتب می‌کردن و خیلی حساب شده کارا رو انجام می‌دادن تا کسی نفهمه که بخواد راپورتشون و بزنه و یجورایی بهشون گیر بده. امیر با دیدن من با ذوق گفت:

ـ به به نارین خانوم! خیلی وقت بود که خبری ازت نداشتیم!

سریع گفتم:

ـ کشش نده امیر، برنامه امشب برقراره؟!

لپمو کشید و گفت:

ـ آره طبق معمول!

صورتمو کشیدم عقب و گفتم:

ـ خوبه پس، چون با یکی از دوستام می‌خوام بیام اینجا!

امیر به اطراف نگاه کرد و نزدیک گوشم شد و گفت:

ـ ببینم نکنه یهو آدمایی رو بیاری اینجا که راپورتمون و بدن نارین!

با اطمینان گفتم:

ـ نگران نباش! دارم میارمش که اینجا برای همیشه پاتوقش بشه.

امیر چشمکی زد و گفت:

ـ باریکلا شیطون! امشب یادت نره مجلس و باید گرم کنیا!

خندیدم و گفتم:

ـ باشه!

ـ آبمیوه میخوری؟!

ـ آره ، خیلی گرمه بیرون.

بعدش یه بشکنی زد تا خدمه برام یه چیز خنک بیاره.

رفتم رو یکی از صندلیا بشینم تا یکم حال و هوای عوض بشه و نفسم یکم جا بیاد تا این‌که صحبت دوتا پسره از میز پشتیم، توجهم و جلب کرد، گوشامو نیز کردم تا ببینم چی میگه!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و هفتم

پسره داشت به آدم روبه‌روییش با حرص می‌گفت:

ـ تمام زجری که تو زندگیم کشیدم بابت کاری بود که پیمان راد با زندگی خالم کرد. منو بدون پشتوانه گذاشت و تنهایی که توی وجودم هست با هیچ چیزی در نمیشه...

طرف مقابلش گفت:

ـ غصه نخور سمیر! خدا خودش جوابش و میده!

پسره که فهمیدم اسمش سمیر بود با پوزخند گفت:

ـ چه جواب دادنی؟! به‌خدا اینجور آدما بهترین زندگی رو می‌کنن و هر چی میخواد بشه ، سر ما بدبخت بیچاره ها میاد.

طرف مقابل ساکت شد و چیزی نگفت که سمیر ادامه داد و گفت:

ـ شنیدم که اینجا با زن و بچش خیلی هم خوشبخت داره زندگی می‌کنه و به‌خاطر اینکه رضایت نداد تا خالم زندان آزاد بشه، زنه بیچاره خودشو کُشت!

همین لحظه گارسونی آبمیوه رو گذاشت رو میز. با چشمام ازش تشکر کردم و آروم برگشتم تا قیافش و ببینم! نهایتاً از ما سه یا چهار سال بزرگ‌تر بود و حرص و طمع رو تو صورتش می‌تونستم ببینم. همین‌طور کینه‌ایی که نسبت به این خانواده داره اما داشت راجب چی حرف میزد؟! یعنی پیمان، بابای باور باعث شد که خاله این طرف خودشو تو زندان بکشه؟! قضیه واقعا چی بود؟! هر طوری که بود باید با این پسره صحبت می‌کردم و از ماجرا مطلع می‌شدم.

تو همین فکرا بودم که پسره روبه‌رویی از جاش بلند شد و گفت:

ـ با خودخوری چیزی درست نمیشه سمیر! سعی کن یکم بی‌خیال بشی نسبت به این موضوع.

سمیر درجا حرفش و قطع کرد و گفت:

ـ تا زمانی که عذابی رو بهم داد ، به خورد خودش ندم، نمی‌تونم بی‌خیال بشم! بچگی من و این آدم نابود کرد. به‌نظرت به همین راحتی می‌تونم ببخشم؟!

پسره گفت:

ـ خیلی خب! فعلا بیا سمت ساحل تا یکم حال و هوات عوض بشه! من دارم میرم ماشین و روشن کنم.

سمیر گفت:

ـ باشه تو برو منم میرم حساب کنم و میام.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و هشتم

نی و گذاشتم کنار و نصف آبمیوه رو سر کشیدم و دنبال پسره رفتم نزدیک صندوق کافه و وقتی داشت برمی‌گشت، جلوشو گرفتم و گفتم:

ـ ببخشید؟!

پسره یه تای ابروشو بالا داد و یه نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت:

ـ با منی؟

خندیدم و هم‌زمان با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

ـ با توجه به این‌که الان فقط شما تو کافه‌‌این بله!

کارت بانکیشو گذاشت تو جیب شلوارش و گفت:

ـ بفرمایید؟!

موهامو گذاشتم پشت گوشم و با یه لحن مودبانه گفتم:

ـ راستش من ناخودآگاه حرفایی که با دوستتون زدین رو شنیدم، اگه امکانش هست یه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم.

با تعجب بهم خیره شد و گفت:

ـ متوجه منظورتون نمیشم! منو می‌شناسین؟!

گفتم:

ـ شما رو نه ولی شخصی که داشتین راجبش حرف می‌زدیم رو خیلی خوب میشناسم. فکر می‌کنم که راجبشون کلی حرفای مشترک باهم خواهیم داشت!

سمیر که مشخص بود خیلی کنجکاو شده، صندلی رو برام عقب کشید تا بشینم، بعدش گوشیش و درآورد و همون‌طور که خیره بهم بود پشت تلفن گفت:

ـ الو عرفان؟ آره داداش تو برو، من یه کاری برام پیش اومده، خودم بعدا میام، حالا تعریف می‌کنم، فعلا.

بعدش گوشیشو قطع کرد و گذاشت رو میز و دست به سینه نشست و با جدیت گفت:

ـ خب من گوشم با شماست! چه حرف مشترکی باهم داریم؟!

گفتم:

ـ باور!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و نهم

با تعجب نگام کرد و پرسید:

ـ چی؟!

گفتم:

ـ حرف مشترک من و شما باوره! دختر پیمان راد، خیلیم به دخترش وابستست، اگه می‌خوای کاری کنی از طریق دخترش می‌تونی انتقامتو بگیری!

دستش و گذاشت روی میز و بهم زل زد و گفت:

ـ تو اونا رو از کجا میشناسی؟!

گفتم:

ـ باور همکلاسیه مدرسمه، باهم صمیمی هستیم.

با صدای بلند خندید و گفت:

ـ دختر جون تو کس دیگه‌ایی دور و بر خودت سراغ نداری که من مسخرشون شم؟؟! چرا باید حرف رفیق صمیمی بچه اون مرد و باور کنم؟؟ از کجا معلوم که کلکی تو کار خودت نباشه و نخوای منو پیششون ضایع کنی!

این حجم از بی‌اعتمادیش داشت کلافم می‌کرد. بنابراین منم لحنم و جدی کردم و گفتم:

ـ ببین آقای محترم، منم اینجا به‌جز خالم کسی و ندارم و پدر و مادرم و از دست دادم. باور تنها رفیق صمیمیم بود اما از یه جایی به بعد فقط خواست پُز پدر و مادرش و بهم بده و پدرش هم اونقدر بهش محبت می‌کنه که واقعا دلم نمی‌خواد ببینم یه دختر لوس ، بچه این آدمه. می‌خوام باباش بفهمه که دخترش اون چیزی نیست که فکر می‌کنه و بهش اعتماد داره.

یکم فکر کرد و گفت:

ـ پس تو هم یجورایی ازشون کینه داری!؟

گفتم: 

ـ آره، تازه با من هم خیلی بد رفتار می‌کنن،کارای خالم و به پای من می‌نویسن و دلشون نمی‌خواد دخترشون با من بگرده، در صورتی که دخترشون اگه پاش بیفته خیلی کارا می‌کنه.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد

سمیر دستی به موهاش کشید و گفت:

ـ پس یعنی میگی که دختر شیطونیه؟!

خندیدم و گفتم:

ـ شیطون و کنجکاو! تا باهاش آشنا نشی، نمی‌فهمی.

بعدش رو بهم گفت:

ـ عکسشو ببینم!

گوشیمو درآوردم و عکس‌هایی که باور داشتم و بهش نشون دادم که گفت:

ـ دختر خوشگلیه!

گفتم:

ـ اگه قراره بحث و به عشق و عاشقی بکشونی!

بعدش سریع حرفم و قطع کرد و گوشیو گذاشت رو میز و گفت:

ـ کینه‌ایی که من نسبت به پدرش دارم، از عشق و دوست داشتن خیلی بیشتره!

به‌نظرم داشت راست می‌گفت! من تو عمق چشماش اون حرص و کینه رو می‌دیدم. می‌تونستم حس کنم که چقدر از دست پیمان راد عصبانیه اما نمی‌دونستم که قضیه چیه! بنابراین پرسیدم:

ـ خب قضیه منو شنیدی! حالا تو بگو؟!

گفت:

ـ چی بگم؟

ـ بگو برای چی اینقدر از این خانواده و پدر باور کینه به دل گرفتی؟! اگه قراره بهت کمک کنم، باید در جریان موضوع باشم!

بدون مکث گفت:

ـ کاری کرد خالم تو زندان خودکشی کنه! 

نگاش کردم و گفتم:

ـ منظورت چیه ؟

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و یکم

هوفی کرد و گفت:

ـ داستانش مفصله!

مشخص بود که موضوعیه بی‌نهایت ناراحتش می‌کنه اما من باید در جریان ماجرا قرار می‌گرفتم. دلم می‌خواست بدونم که پیمان راد اینقدر ادعای خوب بودنش میشه، چیکار کرده که یه پسر اینقدری از دستش عصبانیه و می‌خواد ازش انتقام بگیره. بنابراین گفتم:

ـ ببین سمیر، اگه قراره منو از سر خودت وا کنی، به توافق نمی‌رسیم.

سمیر نگام کرد و با خنده گفت:

ـ تو هم به نوبه خودت خیلی لجبازیا!

خندیدم و گفتم:

ـ همینی که هست!

بعدش گفت:

ـ ببین، نمی‌دونم اسمت چیه.

سریع گفتم:

ـ نارین.

ـ ببین نارین این قضیه خیلی برام ناراحت کنندست و حرف زدن راجبش واقعا اذیتم می‌کنه اما مجبوراّ برات تعریف می‌کنم.

سراپا گوش شدم تا ببینم چی میگه. سمیر شروع به تعریف کردن کرد:

ـ قضیه به سال‌های پیش برمیگرده، اون زمان من یکی دو سالم بود و این موضوع هم بعدها از طریق خبرایی که تو مجله و روزنامه چاپ شده بود، فهمیدم. پیمان راد هنوز با غزل ازدواج نکرده بود و نمی‌دونم مشکل خودش و پدرش چی بود اما این آدم قبل از همسر الانش، با خاله من یعنی دنیا ازدواج کرده بود...

با تعجب به حرفایی که میزد گوش می‌دادم و ترجیح دادم چیزی نپرسم. سمیر ادامه داد:

ـ منم مادرمو زود از دست دادم و پدرم بدون این‌که منو بخواد، رفت با یکی دیگه ازدواج کرد و بعدش با زنش رفت خارج و من پیش خالم بزرگ شدم. اون موقع من خیلی بچه بودم و درست یادم نمیاد اما با پدر پیمان راد کار می‌کردن و یجورایی کارشون غیرقانونی بود. به‌هرحال قضیه کشیده میشه به جزیره کیش و با پدرش میان اینجا. نمی‌دونم اینجا چه اتفاقی افتاد اما بعدش دیگه خالم برنگشت و بردنش زندان، براش حبس ابد بریدن.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و دوم

همون‌جور که بهش گوش میدادم، پرسیدم:

ـ خب بعدش چی شد؟

خندید و گفت:

ـ بعدش این‌‌که یکبار هم به ملاقات خالم نرفت. خالم حتی بعد از طلاقشون هم این آدم و خیلی دوست داشت. وقتی توی زندان خودکشی کرد، تمام وسایلش و بهم دادن و لابه‌لای وسیله‌هاش نامه‌های برگشت خورده رو با چشمای خودم خوندم. هیچ‌کدوم از اون نامه‌ها رو وا نکرد! شاید اگه فقط یبار به دیدنش می‌رفت و حرفاشون می‌شنید، الان خالم زنده بود!

یکم مکث کرد و گفت:

ـ یادمه قبل از اینکه بره جزیره منو گذاشت پیش همسایمون و بهم قول داده بود زود برمی‌گرده! اما از کجا می‌دونست که اینجا قراره آخر زندگیش بشه؟! من خیلی منتظرش موندم اما همسایه‌ایی که پیششون بودم، بهم گفت که تنها کسی که توی زندگیم داشتم یعنی خالم دیگه برنمی‌گرده و زندانه!و مجبورا منو گذاشتن پرورشگاه.  بعدها که یکم بزرگتر شدم و قضیه رو فهمیدم، واقعا دلم گرفت و ازش کینه به دل گرفتم. از خودش از اون زنش! اگه همه بهم یتیم می‌گفتن و کسی پشتم نبود، همش تقصیر پیمان راد که منو بی‌کس کرد برای همینم تا من پوزه این آدمو به خاک نمالم، آروم نمی‌گیرم.

چه داستانی پشتش بود. البته یجورایی هم حق داشت. شاید اگه یکی باعث می‌شد تا من خاله یا خانوادمو از دست بدم، منم همینجور حرص می‌خوردم و کینه به دل می‌گرفتم. سمیر که دید رفتم تو فکر ازم پرسید:

ـ چیشد؟! فکر نمی‌کردیم که قضیه اینقدر عمیق باشه نه؟

گفتم:

ـ نه راستش! پدرش تا جایی که من می‌دونستم همیشه عاشق مادرش بوده. حتی قصه  عشق پیمان و غزل تو جزیره معروفه. نمی‌دونستم که قبل غزل، زن داشته!

سمیر گفت:

ـ حالا که قضیه رو فهمیدی، حاضری بهم کمک کنی مگه نه؟

گفتم:

ـ همون اولم گفتم که قصدم کمک به توئه! می‌خوام که پدرش ببینه دخترش چه آدمیه و وقتی زندگی منو خالم و اینقدر قضاوت می‌کنه، ببینه که دخترش می‌تونه چکارا انجام بده!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و سوم

پوزخندی زد و گفت:

ـ در واقع باید از خود تو هم ترسید! آدمایی که تو جلد رفیق کنار بعضیا می‌مونن. ببینم نکنه یهو وسط راه دلت برای دوستت بسوزه و منو تو دردسر بندازی؟

با اطمینان دستمو بردم جلو و گفتم:

ـ اصلا یه چنین چیزی نمیشه. آماده‌ایی برای همکاری؟

به دستم نگاه کرد اما به‌جز من جوره دیگه ایی نمی‌تونست حرصشو سر خانواده پیمان راد خالی کنه. دستم و تو دستش فشرد و گفت:

ـ قبوله، حالا نقشه‌ات چیه؟؟

بعدش من شروع به توضیح دادن برنامه‌هایی که برای باور داشتم کردم و لابه‌لاش سمیر رو هم جا دادم. اولین جایی هم که می‌خواستم جفتشون همو ببینن، تو همین کافه و امشب یعنی شب سال نو بود. به‌نظرم می‌تونست کاری کنه تا از پدرش دورتر شه. باید هر کاری لازم بود، انجام می‌داد تا اونو به خودش وابسته‌تر کنه. بعد از اون خبرا راجب دخترش تو جزیره پخش می‌شد و پدرش از خجالت نمی‌تونست سرشو بالا بگیره. و یادت می‌گرفت که تو زندگی دیگه کسی رو قضاوت نکنه.

( باور )

حس کردم که قفسه سینه‌ام داره می‌سوزه و نمی‌تونم آب دهنم و قورت بدم اما همون‌طور که چشمام بسته بود، صداهایی به گوشم می‌رسید، یه صدای ناآشنا تو گوشم می‌گفت:

ـ حالت خوبه؟ ببینم صدای منو میشنوی؟ یدور دیگه آب بریز رو صورتش.

با پاشیدن آب یخ روی صورتم، یهو از جا پریدم و به اطراف نگاه کردم. یه پسر غریبه که به‌نظرم تازه وارد بود و تا به‌حال تو جزیره ندیده بودمش، به همراه نارین روبه‌روم نشسته بودن. با باز کردن چشمای من نارین به حالت شُکر، دستشو برد بالا و گفت:

ـ وای خدایا شکرت، بالاخره چشماتو باز کردی باور!

پسره هم که انگار نگران من بود، موهای خیسم و از جلوی صورتم داد کنار و گفت:

ـ فکر کنم اولین بارت بود که چنین چیزی امتحان کردی و بهت نساخته کوچولو!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...