رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

negar_1773445908805_rc6t.png

بسم الله الرحمن الرحیم 

نام رمان: دخترم (جلد سوم دستامو ول نکن)

ژانر: اجتماعی

نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا 

خلاصه: بعد از گذشت سال‌ها و اتفاقاتی که پیمان و غزل پشت سر گذاشتند، ثمره زندگیشون، باور، بالاخره بزرگ شده و این‌بار قراره سرنوشت، با امتحاناتی باور رو سوپرایز کنه...

اما این‌بار آیا عشق بین اعضای خانواده، می‌تونه جلوی خشم و ناراحتی رو بگیره؟!

مقدمه:

گاهی زندگی به ما بی‌رحمانه‌ترین زخم‌ها را می‌زند؛
زخم‌هایی که نه دیده می‌شوند، نه فراموش می‌شوند.
اما حقیقت این است که همان زخم‌ها، جایی می‌شوند برای روییدن دوباره.
تو دوباره رشد می‌کنی اگر پشت و پناهت، نزدیک‌ترین آدم زندگیِ تو باشد. دوباره جوانه میزنی اگر بعد هر اشتباهی، بغلت کنند و بگویند تجربه بود!
انسان از دل شکسته هم می‌تواند زیباتر قد بکشد، به شرطی که توسط آدم‌هایی که تمام دنیایش هست، طرد نشود و هیچ‌وقت دستانش را ول نکند...

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 156
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: دخترم (جلد سوم دستامو ول نکن) ژانر: اجتماعی نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا  خلاصه: بعد از گذشت سال‌ها و اتفاقاتی که پیمان و غزل پشت

پارت اول امروز آخرین چهارشنبه ساله و هرچقدر به بابا اصرار کردم که نرم مدرسه، بهم گوش نکردن! اما بابایی بهم قول داد که زود میاد دنبالم تا بریم وسایل آتیش بازی رو با هم‌دیگه بگیریم، هر سال چهارشنبه

پارت شصت و سوم نارین با اطمینان گفت: ـ نه‌بابا، همه چیز آمادست. طوری از جریان اونجا می‌دونست، انگار چندین بار رفته بود. پرسیدم: ـ نارین تو واقعا اولین بارته که می‌خوای بری اونجا؟

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت اول

امروز آخرین چهارشنبه ساله و هرچقدر به بابا اصرار کردم که نرم مدرسه، بهم گوش نکردن! اما بابایی بهم قول داد که زود میاد دنبالم تا بریم وسایل آتیش بازی رو با هم‌دیگه بگیریم، هر سال چهارشنبه‌سوری توی جزیره با آدمایی که دوستشون داشتم، به بهترین نحو ممکن برگذار می‌شد و کلی بهمون خوش می‌گذشت، تمام لحظاتش برام زیبا بود. خصوصا اون لحظه‌ایی که با بابایی و مادرم از روی آتیش می‌پریدیم. از شیشه پنجره کلاس به بیرون نگاه می‌کنم، حتما الان خاله مهسان اومده خونمون و با مامان دارم وسایل آش و ردیف می‌کنن! از همین الان بوی سیر داغ توی بینیم پیچیده؛ یهو با صدای خانوم حمایت زاده به خودم اومدم:

ـ باور، حواست به کلاس هست؟

سریع رو به تخته نشستم و گفتم:

ـ بله خانوم، ببخشید!

خانوم حمایت زاده از پشت عینکش یه نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت:

ـ اگه حواست هست، پس بیا پای تخته و این مسئله ریاضی رو حل کنه!

وای خدایا! حالا باید چه خاکی تو سرم می‌ریختم؟! دیشبم که با بابایی داشتیم سریال فرندز و می‌دیدیم و هیچی تمرین نکردم. 

خانوم حمایت زاده که دید، زیادی معطل کردم، دوباره بهم نگاهی کرد و این‌بار با لحن تُندی گفت:

ـ نشنیدی چی گفتم باور؟

آب دهنم و قورت دادم و به سمت تخته راه افتادم. قلبم تندتند میزد. خانوم حمایت زاده بین معلما واقعا بداخلاق بود و اگه می‌دید، بلد نیستم تا مدت‌ها منو ول نمی‌کرد و هر درس جدیدی که می‌داد، منو می‌برد جلو! خدایا لطفا خودت بهم کمک کن. در ماژیک و باز کردم که یهو صدایی زنگ تفریح باعث شد تا یه نفس عمیق بکشم اما خانوم حمایت زاده لبخندی زد و گفت:

ـ ساعت بعدی حلش می‌کنی باور خانوم! فکر نکن که از کلاس در رفتی! 

چقدر از این مدل معلما بدم میومد اما چاره‌ایی نبود، تا زنگ بعدی یه خاکی تو سرم می‌ریختم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوم

رفتم داخل حیاط نشستم و به کتاب ریاضی خیره شدم تا ببینم بالاخره می‌تونم جواب سوال و پیدا کنم یا نه! از ریاضی متنفر بودم اما بالاخره تا تموم شدن مدرسه، باید تحمل می‌کردمش، عاشق کارهای هنری بودم! تو زمانایی که ناراحت بودم، تمرین کردن موسیقی و رقص باله می‌تونست مودم و عوض کنه، البته اینا کارای فرعی بود. هر موقع احساس ناراحتی کنم، بابا و مامان سریع متوجه میشن و هر کاری از دستشون برمیاد، انجام میدن تا بتونن منو از اون مود در بیارن! خیلی اوقات فکر می‌کنم که من چقدر خوشبختم که بچه همچین پدر و مادری هستم؛ تو همین فکرا بودم که نارین با دوتا رانی اومد پیشم نشست و با لبخند گفت:

ـ چیکار می‌کنی دختر جزیره؟

رانی و از دستش گرفتم و گفتم:

ـ هیچی جواب این سوال و پیدا نمی‌کنم! 

یه لب از رانیش خورد و گفت:

ـ وای که اگه خانوم حمایت زاده بفهمه بلد نیستی تا آخر سال ولت نمی‌کنه!

خندیدم و گفتم:

ـ آره، ولی قبل از اینکه بخواد اذیتم کنه به بابام میگم تا پدرشون دربیاره!

صورت نارین یهو غرق ناراحتی شد و فهمیدم چه گندی زدم! اون پدر و مادرش و تو حادثه زلزله از دست داده بود و پیش خاله‌اش تو جزیره زندگی می‌کرد. دستی به پشتش کشیدم و گفتم:

ـ ببخشید من ...  من قصد نداشتم ناراحتت کنم.

لبخند تلخی بهم زد و گفت:

ـ خیلی پدر خوبی داری باور! خیلی خوشم میاد یه پدر هر روز با علاقه میاد دنبال دخترش و اینقدر قشنگ بهش ابراز علاقه می‌کنه!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سوم

ادامه داد و گفت:

ـ کاش...

اما حرفشو خورد. با کنجکاوی پرسیدم:

ـ کاش چی؟!

نگام کرد! اما این‌بار تو نگاهش کمی حسادت دیدم ولی سریع با یه لبخند جمعش کرد و گفت:

ـ کاش بابات، بابای من بود!

رو باباییم بی‌نهایت حساس بودم. از همون بچگی نقطه ضعف من بود. اما چون وضعیت نارین یکم متفاوت بود خودمو کنترل کردم و چیزی نگفتم و یه لبخند مصنوعی تحویلش دادم. بعد ازم پرسید:

ـ خب امشب همه سمت اسکله جمع میشن، تو ساعت چند میای؟

گفتم:

ـ نمی‌دونم والله! همراه بابام اینا میام. قبلش می‌خوایم بریم ترقه و فشفشه بخریم.

با ذوق گفت:

ـ ایول! بالن آرزوهامون رو هم من می‌گیرم.

با لبخند گفتم:

ـ پس قراره کلی بهمون خوش بگذره!

***

( پیمان)

غزل از بالا صدام زد:

ـ پیمان من، بالای پشت‌بومم، درو باز کن! احتمالا مهسانه.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهارم 

با صدای بلند گفتم:

ـ باشه عزیزم!

رفتم و درو باز کردم و دیدم مهسا با دو تا نایلون بزرگ نفس نفس میزنه و با حالت شاکی گفت:

ـ پیمان دو ساعته پشت درم! هیچ معلومه زن و شوهر کجایین؟

خندیدم و گفتم:

ـ ببخشید، فکر می‌کردم غزل پایینه! واسه همین دیر درو باز کردم. 

نایلون و از دستش گرفتم و ولو شد رو مبل، گفتم:

ـ مهدی کجاست؟

ـ اون رفته رستوران، می‌خواست به بچه‌ها یکم کمک کنه! تو داری کجا میری؟

گفتم:

ـ دارم میرم مدرسه دنبال باور، بهش قول دادم که با هم‌دیگه بریم خرید برای چهارشنبه سوری!

مهسان لبخندی زد و گفت:

ـ الان کلی ذوق می‌کنه ببینتت!

همین لحظه غزل اومد پایین و با دیدن مهسان باهاش روبوسی کرد و رو به من گفت:

ـ پیمان برای ناهار برمی‌گردین دیگه؟

سوییچ ماشین و از رو اپن برداشتم و گفتم:

ـ آره.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجم

مهسان بهم نگاهی کرد و گفت:

ـ پیمان داری میای اون شوهر خسته‌ی منم بی‌زحمت سر راهت بگیر و بیار!

با گفتن این حرفش منو غزل جفتمون خندیدیم و گفتم:

ـ باشه حتما!

در خونه رو بستم و سوار ماشین شدم، دخترم الان حتما منتظرم بود. باید به موقع می‌رسیدم، کی این کوچولو اینقدر بزرگ شد؟؟! انگار که همین دیروز بود، موقع خواب، حتما باید میومد وسط منو مادرش می‌خوابید و ریش باباش و دست می‌زد تا خوابش ببره. با بیاد آوردن خاطرات کودکیش، لبخندی روی چهره‌ام نشست. نگاهم به عکس کوچیک سه‌نفرمون گوشه آینه جلو افتاد و از صمیم قلبم بابت دوتا معجزه زندگیم خدا رو شکر کردم. بعد از اون اتفاق وحشتناکی که برای غزل افتاد، دیگه هیچ کدوم از کنار هم جُم نخوردیم و توی تک‌تک لحظات چه شادی و چه سختی کنار هم بودیم. الآنم دختر چهارده ساله‌ی من بزرگ شده و هر روز از آرزوهاش با من صحبت می‌کنه! از این‌که می‌خواد یه پیانیست معروف بشه و بره رشته هنر و موسیقی بخونه. هر وقت ناراحته، دلش می‌خواد براش گیتار بزنم تا حالش خوب بشه، یا موهاش و ببافم و از امید براش حرف بزنم تا باور کنه که لحظات سخت زود تموم میشه، هنوزم حسوده و تا من یکم به مادرش ابراز علاقه می‌کنم، میگه پس من چی؟ روز به‌ روز علاقش به دریا و شنا کردن بیشتر میشه اما من بابت ترسی که از گذشته دارم، به روش نمیارم ولی دورادور حواسم کاملا بهش هست، غزل همش بهم میگه اینقدر وابستگی خوب نیست! نباید تو دنیا به کسی یا چیزی اینقدر وابسته باشی اما نمی‌تونم، یدونه دختر تو این دنیا دارم که جونم و براش میدم و تمام زندگیه منه، کیف می‌کنم وقتی می‌بینمش!

اصلا مگه میشه آدم وابسته‌ی یه همچین دختر خوشگلی نباشه؟! به‌نظرم تمام مردایی که دختردار میشن، جزو برنده‌های برگزیده خدان! که بهشون حال داده و یه دختر بهشون هدیه داده. اینقدر که وقت گذروندن یه دختر با پدرش، شیرینه، هیچ‌چیز دیگه‌ایی تو این دنیا دلچسب و شیرین نیست.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ششم

تو همین فکرا بودم که بالاخره رسیدم دم در مدرسشون! رفتم داخل حیاط مدرسه و از پشت پنجره، دیدمش که با حالت انتظار به حیاط مدرسه نگاه می‌کنه و با دیدن من با ذوق برام دست تکون داد! وقتی می‌خنده، حالت صورتش عین غزل میشه که من برای دیدن این لحظات می‌تونم غش کنم.

رفتم سمت دفتر مدرسه و چند تقه به در زدم و خانوم مدیر گفت:

ـ بفرمایید داخل!

با خوش‌رویی رفتم داخل و رو به خانوم مدیر گفتم:

ـ سلام خانوم طاهری، حالتون خوبه؟

ـ سلام آقای راد، خیلی خوش اومدین! بفرمایید بشینین لطفاً.

همینطور که سرپا ایستاده بودم، گفتم:

ـ خیلی ممنون! مزاحمتون نمیشم. راستش اومدم دنبال باور...

همین لحظه خانومی که پشت به من بود و داشت داخل قفسه دنبال چیزی میگشت، برگشت سمت منو یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت:

ـ این ساعت امتحان ریاضی دارن.

از مدل نگاهش و اداهاش فهمیدم که همون معلم ریاضیه که باور هر روز تو خونه راجبش ابراز تنفر می‌کنه، خیلی هم خوب اداشو درمی‌آورد. وقتی یاد حرکاتش افتادم، ناخودآگاه باعث شد که لبخند بزنم. معلم ریاضی که انگار بهش برخورده باشه گفت:

ـ چیزی شده که می‌خندین؟

سریع خودمو جمع کردم و گفتم:

ـ نه شرمنده! ولی به دخترم قول دادم. می‌تونین بعداً ازش...

سریع حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ اگه کسی غیبت کنه، نمره‌اشو صفر رد می‌کنم!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتم

اصلا از مدل حرف زدنش خوشم نیومد! خیلی محکم روبه روش وایستادم و گفتم:

ـ اصلا مهم نیست! ترجیح من به‌عنوان والد دخترم همینه. هر کاری دوست دارین انجام بدین.

وقتی دید خیلی جدی شدم، یکم از موضعش اومد پایین و عینکش و درآورد و گفت:

ـ ببینین آقای راد، امسال سال تعیین کننده برای بچه‌هاست که سال بعد بخوان انتخاب رشته کنن و باور هم درس ریاضیش اصلا...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ برای من دخترم مهمه نه امتحاناتش.

بعدش بدون اینکه صورتم و برگردونم گفتم:

ـ خانوم طاهری؟

خانوم مدیر که می‌دونست می‌خوام چی بگم، رو به معلم ریاضی گفت:

ـ خانوم حمایت زاده لطفا به باور  بگین وسایلشو جمع کنه و بیاد.

معلم ریاضی که انگار از رفتار خانوم مدیر جا خورده بود، یکم این پا و اون پا کرد اما با چشم و ابرو اومدن خانوم طاهری چشمی گفت و رفت تا باور و صدا بزنه. 

از خانوم طاهری تشکر کردم و رفتم تو راهرو و منتظر باور شدم، بعد پنج دقیقه دیدم نصفه زیپ کوله پشتیش بازه و با ذوق گفت:

ـ بابایی اومدی بالاخره!

خندیدم و محکم بغلش کردم و گفتم:

ـ گفتم بهت که میام. 

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتم

خندید و گفت:

ـ دقیقا به موقع! بازم امتحان ریاضی داشتم.

منم خندیدم و گفتم:

ـ معلمتون واقعا خیلی رو مخه‌ها!

گفت:

ـ دیدی بهت گفتم بابا! حالا تو همش می‌گفتی باور اینقدر نسبت به معلمات گارد نگیر!

دقیقا عین لحن خودم حرف میزد که باعث شد خندم بگیره و گفتم:

ـ حق با تو بود!

دستاش و گذاشت تو دستم و پرسید:

ـ مامان اینا آش درست کردن؟

با یه لحن خنده داری گفتم:

ـ آره، اگه بدونی چه بویی میاد از خونه ما!

خندید و گفت:

ـ بابایی اینجوری نگو، دلمو آب کردی!

به خودم فشردمش و گفتم:

ـ بریم دنبال عمو مهدی و بعدش میریم خونه‌ی ما واسه ناهار.

همین لحظه که داشتیم از در مدرسه میومدیم بیرون نگاهم به بند کفشش خورد که باز شده بود.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نهم

نیم‌خیز شدم که پرسید:

ـ چی‌شده بابا؟!

شروع کردم به بستن پند کفشاشو گفتم:

ـ بابایی چند بار باید بهت بگم، بند کفشاتو محکم ببند، میره زیر پات زمین می‌خوری!

موهامو با دستاش پخش و پلا کرد و با خنده گفت:

ـ بابایی اینقدر سخت نگیر!

نفس عمیقی کشیدم و سوییچ ماشین و زدم و گفتم:

ـ از دست تو دختر!

با شادی رفت در ماشین و باز کرد و گفت:

ـ بابا پیمان زودباش، الان مغازه‌ها بسته میشه!

از ذوقش کیف می‌کردم. تمام تلاشم توی زندگیم این بود که هیچ موقع برق چشمای دخترم خاموش نشه و همیشه و حتی واسه چیزهای کوچیک هم همین‌طور ذوق داشته باشه.

تو ماشین ازم پرسید:

ـ بابا، به پدر شنتیا هم گفتی که امشب بیان؟

حرفشو قطع کردم و با نارضایتی گفتم:

ـ باز این میگه شنتیا!

با صدای بلند خندید و گفت:

ـ خب بابا رفیق بچگیامه! تو چرا بهش عادت نمی‌کنی؟!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دهم

با اخم بهش گفتم:

ـ بیخود! ببینم موقع جشن باز بری پیشش، پوستتو می‌کنم باور!

با این حالت‌های من ریز ریز می‌خندید. اصلا دلم می‌خواست دخترم و ترشی بندازم و واسه همیشه کنار من باشه. با شیطنت می‌خندید و رو بهش گفتم:

ـ نخند! خیلیم جدی گفتم.

همینجور که سعی می‌کرد خندشو کنترل کنه، اومد صورتمو بوسید و گفت:

ـ باشه بابایی، آروم باش! من که چیزی نگفتم!

ـ شیطون!

عین مادرش بلد بود چطوری منو با حرکاتش خام کنه. فلش و از داخل داشبورد ماشین درآورد و مشغول ور رفتن با ضبط شد و صدای آهنگ و زیاد کرد. آهنگ یه دختر دارم شاه نداره بود، رو بهش گفتم:

ـ چه آهنگیم پلی شد!

با لبخند گفت:

ـ بابایی نمی‌خوای برام بخونیش؟!

دستشو که داشت با زیپ کوله‌اش ور می‌رفت، بوسیدم و گفتم:

ـ یه دختر که بیشتر ندارم، معلومه که براش میخونم.

کلی قر دادم و مشغول بشکن زدن شدم و با صدای بلند شروع به خوندن کردم:

ـ یه دختر دارم شاه نداره، صورتی داره ماه نداره، از خوشگلی تا نداره...

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت یازدهم

گوشیشو درآورد و با ذوق ازم فیلم می‌گرفت، رسیدیم پشت چراغ راهنما. دیدم همینجوری بهم خیره شده و خندیدم و گفتم:

ـ باز چی می‌خوای شیطون؟!

ـ بابا من خیلی خوشحالم! می‌دونی چرا؟

گفتم:

ـ آره دیگه، بهرحال امشب شب چهارشنبه سوریه و این شبا تو خیلی خوش می‌گذرونی!

گفت:

ـ نه، خوشحالم از این‌که بابایی مثل تو دارم! 

اینقدر با خوشحالی این حرف و زد که دل منم شاد کرد! چقدر خوبه که پدر مورد علاقه‌ی دخترم بودم. هیچ‌چیزی برای من تو این دنیا از این موضوع با ارزش تر نبود. دستشو گرفتم و گفتم:

ـ منم خیلی خوشحالم از اینکه یه شیطونکی مثل تو دخترمه...

بهم لبخندی زد اما یهو لبخند از صورتش خشک شد و گفت:

ـ اما یذره هم ناراحتم!

چراغ سبز شد و راه افتادم و گفتم:

ـ چرا عزیزم!

ـ چون امروز نارین از صمیم قلبش دلش خواست تو باباش باشی و از اونجایی که خودش پدر و مادر نداره، نتونستم سرش عصبانی بشم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوازدهم

خواستم قربون صدقش برم اما ساکت شدم! باور با تعجب بهم نگاه کرد و پرسید:

ـ بابایی، نمی‌خوای چیزی بگی؟!

گفتم:

ـ دخترم من چندبار بهت گفتم با این دختر نگرد؟!

یه اوفی کرد و زیرلب گفت:

ـ باز شروع شد!! اصلا اشتباه من بود. نباید بهت می‌گفتم!

نگاش کردم و گفتم:

ـ قربونت برم من دارم به‌خاطر خودت میگم! پدر و مادرا چیزایی رو می‌بینن که بچه‌ها نمیتونن تشخیص بدن و...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ آخه بابا اون رفیق صمیمیمه!

با تحکم بهش گفتم:

ـ منم دلم نمی‌خواد همچین دختری، رفیق صمیمیه دختر من باشه! از چشمای اون دختر شرارت می‌باره و خالش...

شیشه ماشین و کشیدم پایین و آروم گفت:

ـ باشه بابا، فهمیدم. اینقدر یه موضوع رو تکرار نکن. بیا راجبش دیگه صحبت نکنیم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سیزدهم

لجبازیش هم دقیقا عین غزل بود. اون دوستش نارین و خالش واقعا بهم وایب خوبی نمی‌دادن. پارسال نزدیکای بهار بود که برای زندگی اومدن جزیره و خالش تو بخش محاسباتی هتل کار می‌کرد اما یه روز خبر تو جزیره پخش شد که خالش یه مقدار از پولایی که تو حساب هتل میومد و به حساب خودش می‌زد و بعد از اون هم رییس هتل اخراجش کرد. بعلاوه این‌که تو تمام پارتی‌های عجیب و غریب جزیره حضور داشت و از همه بدتر این‌که خواهرزادش هم همراه خودش می‌برد. هرچی باشه این بچه‌ها هنوز نوجوون هستند و تو این سن و سال نباید اینجور پارتی‌ها و چیزای مزخرفی که توش اتفاق میفته رو ببینن با تجربه کنن، به.خاطر همین موضوع هم من همیشه نگران باور بودم و دلم نمی‌خواست اینقدر با این دختره صمیمی باشه اما از لجبازی های زیادش، دقیقا برخلاف حرف من عمل می‌کنه و به‌خاطر همین زیاد بهش پافشاری نمی‌کنم. چندین‌بار هم تو جشنواره مدرسه این دختره رو دیدم و حس کردم که برخلاف چهره مظلومش، شرارت از نگاهش می‌باره و زیاد از حد خودشو به باور می‌چسبونه.

همین لحظه رسیدیم دم در پاساژ و باور با شادی از ماشین پیاده شد و گفت:

ـ بابا زود باش تا در مغازشو نبست!

خندیدم و گفتم:

ـ باشه تو برو، درو قفل کنم و میام.

پشت سرش راه افتادم و رفتم وارد مغازه شدم و تمام وسایل آتیش بازی مورد نیاز برای امشب و خریدم. هر سال مراسم چهارشنبه سوری نزدیک کوچه ما انجام می‌شد و تموم کیشوندا میومدن اون سمت. تو راه برگشت، یهو باور گفت:

ـ اِ، بابا عمو کوهیار...

کوهیار پشت به ما جلوی دستگاه خودپرداز ایستاده بود.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهاردهم 

قرار بود با دخترخاله‌ی مهسان ازدواج کنه و یجورایی قضیشون جدی شده بود اما مثل این‌که خانواده دختره با مکان زندگیه کوهیار مشکل داشتن و نمی‌خواستن دخترشون اینقدر دور ازشون زندگی کنه و قرار و مدارا بهم خورد و بعد اون تایم، کوهیار هنوز هم مجرد بود. ارتباط کوهیار و باور باهم خیلی خوب بود و تو اوقات بیکاری هم گیتار به باور یاد می‌داد و یجورایی حرفه‌ای شدن باور تو گیتار و مدیون کوهیار بودم. 

باور انگشت اشارش و رو لبش گذاشت و آروم بهم گفت:

ـ بابا سر و صدا نکن، می‌خوام اذیتش کنم.

از حرکاتش خندم می‌گرفت. آروم آروم رفت پشت کوهیار و یهو با صدای بلند گفت:

ـ سلام!

کوهیار که تو حال خودش بود، یه متر پرید هوا و برگشت سمتش و با خنده گفت:

ـ دختر! ترسیدم بابا!

باور با صدای بلند می‌خندید و می‌گفت:

ـ منم هدفم همین بود دیگه!

بعدش کوهیار سرشو بوسید و گفت:

ـ مدرسه دیگه تعطیل شده درسته؟!

باور:

ـ آره، دیگه رفته تا بعد عید!

کوهیار اومد سمتم و باهم احوال‌پرسی کردیم و رو به من گفت:

ـ وسایل آتیش بازی تکمیله دیگه؟

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پانزدهم

دستمو گذاشتم رو شونه باور و گفتم:

ـ مگه میشه تو یه مراسم باور باشه و وسایل آتیش بازی کامل نباشه؟!

کوهیار خندید و لپ باور و کشید و گفت:

ـ به عمو کوهیارش رفته! قربونش برم من.

باور گفت:

ـ عمو تو نمیای خونمون؟!

بعد حرف باور، کوهیار پرسید:

ـ خبریه مگه؟!

گفتم:

ـ نه بابا، غزل امروز گفت همه ناهار دور هم باشیم. الان هم می‌خواستیم بریم دنبال مهدی! بیا دیگه.

کوهیار دستی به موهاش کشید و گفت:

ـ راستش من بابت قضیه اجاره خونه‌ام می‌خواستم.‌..

اما باور حرفشو قطع کرد و رفت دستشو گرفت و گفت:

ـ عمو بیا دیگه! لطفاً...

کوهیار گفت:

ـ پس یه شرط داره!

باور با کنجکاوی نگاش کرد و گفت:

ـ چه شرطی؟!

کوهیار گفت:

ـ باید اون آهنگی که بهت یاد دادم و برامون بزنی!

باور پوفی کرد و گفت:

ـ اما عمو من اونو کامل حفظ نیستم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شانزدهم

کوهیار گفت:

ـ اشکال نداره، تا همین‌جایی که حفظی بزن...

باور با اینکه راضی نبود، گفت:

ـ باشه!

کوهیارم خندید و گفت:

ـ پس من میام!

گفتم:

ـ خب پس سوار شو! 

کوهیار کیف پولش و گذاشت تو جیبش و گفت:

ـ شما برین، من باید با موتورم بیام، باز از اون طرف کار دارم.

گفتم:

ـ پس می‌بینمت!

سوار موتور شد و رفت، باور هم با شادی تمام نایلون‌های ترقه رو توی دستش گرفت و با شادی گفت:

ـ وای بابایی، خیلی برای امشب هیجان دارم!

لبخندی بهش زدم و راه افتادم سمت رستوران؛ دو سال پیش علی کارهای رستوران و به من واگذار کرد و برای همیشه مهاجرت کرد آلمان، قرار بود شعبه رستوران های جزیره رو اونجا هم گسترش بده ... و خلاصه که از دو سال پیش، مشغله‌ام خیلی بیشتر هم شده بود!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفدهم

ولی با این وجود همیشه سعی می‌کردم مثل قبل انصاف رو توی کارهام داشته باشم. ماشین و کنار پارک کردم و برای مهدی که داشت از پله‌های رستوران میومد پایین، بوق زدم و اونم تا ما رو دید، دست تکون داد و اومد سمتمون، هم خودش و هم مهسان رفیقای خیلی خوب ما بودن و تو تمام لحظات سخت و شادی کنارمون بودن و این برای ما از همه‌چیز با ارزش‌تر بود. باور و عین دختر خودشون دوست داشتن و اینو از محبت بی‌ریایی که بهش می‌کردن، می‌شد فهمید! مدت‌ها درگیر این بودن بچه‌دار بشن اما مثل این‌که یه مشکلی بود و هنوز که هنوزه دنبال دوا و درمونن تا بلکه یه معجزه بشه و خدا بهشون یه بچه بده! 

نمی‌دونم واقعا حکمت کار خدا چیه اما به‌نظرم جفتشون آدمای خیلی خوبی بودن و ازشون پدر و مادر عالی در میومد.

صدای دستگیره در، منو به خودم آورد! مهدی با همون صورت خندون همیشگیش گفت:

ـ سلام!

باور بدون سلام برگشت سمتش و سریع گفت:

ـ عمو پی‌اس و آوردی؟

مهدی عینکش و گذاشت بالای سرش و با خنده نایلون توی دستش و آورد بالا و گفت:

ـ پس چی فکر کردی؟!

باور محکم بغلش کرد و با شادی گفت:

ـ ولی عمو قول میدم، مثل دفعه‌های قبل بازم می‌بازی!

مهدی با اطمینان گفت:

ـ اون تایمی که بازی کردیم خسته بودم، امروز مطمئن باش که برنده بازی منم!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هجدهم

باور بهم نگاه کرد و خندید و گفت:

ـ دقیقا سه بار پیش هم همینو بهم گفتی و بازم باختی!

مهدی گفت:

ـ نامرد و نگاه! حالا ما رو پیش بابات ضایع نکنی، نمیشه!

باور دوباره با صدای بلند شروع کرد به خندیدن، از مهدی پرسیدم:

ـ مهدی منوی جدید و حاضر کردن؟

مهدی گفت:

ـ آره، باز واسه تست کردن گفتن که شب باید بری ببینی!

ـ باشه، جشن تموم بشه میرم. 

مهدی خندید و گفت:

ـ غزل و مهسان امروز نرفتن سر عکاسی؟

گفتم:

ـ نه چیشد مگه؟

گفت:

ـ دو تا زن و شوهر اومده بودن که همشون دوقلو بودن. می‌خواستن مغازشون عکاسی کنن که مثل این‌که بسته بود.

خندیدم و گفتم:

ـ چه جالب! غزل اینا اینقدر از صبح مشغولن که دیگه وقت نکردن برن مغازه.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نوزدهم

مهدی گفت:

ـ ما هم که همیشه سربار شماییم.

از آینه جلو چشم غره‌ایی به مهدی دادم و گفتم:

ـ کمتر چرت و پرت بگو!

باور گفت:

ـ بابایی؟

ـ جان دلم؟

ـ میشه وقتی بازی منو عمو مهدی تموم شد، با تو هم مسابقه بدم؟ شک ندارم که تو هم مثل عمو مهدی می‌بازی.

خندیدم و تو دلم افتخار کردم که مهدی عین یه عمو برای باوره. کل جزیره می‌دونستن که مهدی تو پی‌اس بازی کردن رو دست نداره ولی از همون بچگی به‌خاطر اینکه عزت نفس دختر منو که بارها به خودمم گفته بود عین بچه نداشته خودش دوسش داره، خورد نکنه، بهش می‌باخت! سوال باور دوباره منو به خودم آورد:

ـ آره بابایی؟

گفتم:

ـ اگه به شب نخوریم و جشن شروع نشه، آره گل من!

دو تا دستاشو برد بالا و با صدای بلند گفت:

ـ هورا، تهشم که باختین باید شرطی که من میگم و انجام بدین!

مهدی خندید و خطاب به من گفت:

ـ هیچی دیگه کارمون درومد! بازی شرط‌بندی هم شد.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیستم

منم در جواب مهدی خندیدم و گفتم:

ـ خُب خدا بخیر بگذرونه!

تو فرعی پیچیدم و جلوی در خونه پارک کردم. باور سریع نایلون‌ها رو برداشت و با ذوق می‌دویید و غزل و صدا می‌زد، غزل از بالای بالکن بهش دست تکون داد و گفت:

ـ بیا بالا عزیزم!

مهسان هم خندید و گفت:

ـ به‌به میبینم که دست پُر اومدین!

گفتم:

ـ دیگه باور خانوم فکر همه‌جاشو کرده. 

باور مقنعشو از سرش درآورد و رو به مهسان گفت:

ـ تازه خاله، این‌بار دیگه جرزنی نداریما! تو هم عین مامان و بابا با عمو مهدی باید از رو آتیش بپری!

مهسان خندید و گفت:

ـ با این‌که می‌ترسم ولی سعی خودمو می‌کنم.

مهدی وارد حیاط شد و با یه نفس عمیق گفت:

ـ خدایا چه بوی سیرداغی میاد! مست شدم.

غزل گفت:

ـ این دیگه می‌مونه برای شب! بیاین ناهار حاضره!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و یکم

غزل بهم نگاه کرد و با همون حالت مظلومانه بهم گفت:

ـ عزیزم بی‌زحمت، میز و تو حیاط می‌چینی؟!

و من بدون چون چرا راه افتادم سمت آشپزخونه و وسایل و با کمک دخترم تو حیاط مرتب کردم. یه ربع بعد کوهیارم به جمعمون اضافه شد و این وسط فقط جای امیرعباس خالی بود که به‌خاطر بیماری مادرش دو هفته رفته بود رشت. باور با ذوق و شوق از خاطرات امروز مدرسه‌اش و از این‌که من به قولم عمل کردن و رفتم دنبالش، برای بچه‌ها تعریف می‌کرد. من تو دلم کلی کیف می‌کردم از اینکه می‌تونم لبخند به لب دخترم بیارم.

مهسان بعد ناهار گفت:

ـ وابستگیه باور به پیمان روز به روز بیشتر میشه.

غزل که کنارم نشسته بود با لبخند بهم نگاه کرد و گفت:

ـ پیمان هم همین‌طور! تا شب سر دخترشو بوس نکنه، خوابش نمی‌بره!

کوهیار چند بار زد رو میز و گفت:

ـ چشم نخورید انشاالله! خدا برای هم‌دیگه نگهتون داره!

هممون زیرلب آمین گفتیم و مهدی با خنده رو به باور گفت:

ـ هنوزم با ریش باباییت ور میری؟! 

قبل این‌که من چیزی بگم، غزل خندید و گفت:

ـ پس چی! به.خاطر همینه پیمان کلا دیگه ریشاشو نمیزنه! 

دستی به ریشم کشیدم و چشمکی به باور زدم و گفتم:

ـ چون دخترم دوست داره!

باور با ذوق از رو صندلی بلند شد و محکم دست انداخت دور گردنم و گفت:

ـ باباییه خودمی!

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست دوم

اون روز مثل تمام روزها جزو بهترین روز زندگیم بود. خانوادم کنارم بودند، دوستام کنارم بودن. بعدازظهر بعد از بازی مهدی و باور، دخترم با کمک کوهیار برامون گیتار زد و افتخار کردم از این‌که اینقدر با احساس و قشنگ موسیقی رو یاد گرفته‌.

همه‌چیز خیلی خوب بود ولی فقط تا اون روز!

بعد از مراسم چهارشنبه سوری در کنار بچه‌ها، هوا کردن بالن آرزوها کنار ساحل، موقع شب نشینی فرا رسید. خیلی از کیشوندا اومده بودن و همه سرگرم و خوشحال بودن. منم به غزل کمک می‌کردم تا آش رشته رو بین بچه‌ها پخش کنیم، تو همین گیر و دار که داشتم کاسه‌های یکبار مصرف رو توی سینی ردیف می‌کردم، باور اومد پیشم و با همون حالت عشوه و ناز گفت:

ـ بابایی یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی؟

عرق رو پیشونیم و با دستم پاک کردم و همون‌طور که مشغول بودم گفتم:

ـ تا چی باشه!

انگشتاشو تو هم گره زد و موهاشو گذاشت پشت گوشش و گفت:

ـ میشه منو نارین بریم نزدیک ساحل نارگیل؟!

نگاش کردم و گفت:

ـ این موقع شب باور؟! اونم دوتا دختر تنها؟!

با ناراحتی گفت:

ـ آخه بابا مگه چی میشه؟! می‌خوایم یه چندتا عکس برای یادگاری بگیریم!

قاطعانه گفتم:

ـ نه! 

بعدش سینی آش و برداشتم و بدون این‌که بهش نگاه کردم راه افتادم سمت جمعیت تا آش و پخش کنم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و سوم

دخترم واقعا نقطه ضعفم تو زندگیم بود و من تمام چیزایی که دوست داشت و براش فراهم می‌کردم که یه موقع نخواد بی‌خبر از من کاری کنه یا اتفاقی براش بیوفته که مثل چند سال قبل از استرس و نگرانی، قلبم بیاد تو دهنم، این موقع شب هم اون سمت از ساحل خلوت بود و پرنده اونور پَر نمی‌زد و درست نبود دوتا دختر تنها برای عکس گرفتن برن اون سمت. تمام مدتی که داشتم آش‌ها رو پخش می‌کردم، ذهنم پیش صورت ناراحتش وقتی بهش نه گفتم مونده بود. تصمیم گرفتم فردا شب خودم، باور و رفیقش و باهم ببرم تا اونجا وقت بگذرونن! 

بچه‌ها تا ساعت یک و نیم سمت خونمون بودن و باهم راجب جشن نوروز تو رستوران و برنامه‌هایی که قرار بود برای گردشگرا و کیشوندا ترتیب بدیم، حرف زدیم. موقع خداحافظی رفتم پیش غزل که مشغول شستن ظرف‌ها بود، گفتم:

ـ عزیزم، من با مهدی و کوهیار میرم رستوران، منوی جدیدی که آشپزا آماده کردن و ببینم، بعدش زود برمی‌گردم.

غزل با لبخند نگام کرد و گفت:

ـ زود برگرد پیمان!

پیشونیش و بوسیدم و گفتم:

ـ چشم، خسته هم نباشی.

ـ تو هم همین‌طور! فقط پیمان ...

برگشتم سمتش و گفتم:

ـ جانم؟!

ـ کلیداتو داشته باش، شاید خوابیدم.

ـ باشه عزیزم.

ویرایش شده توسط sarahp
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...