رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: آرتِریا

ژانر: عاشقانه‌، درام

نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا 

خلاصه: 

پنج سال پیش، وقتی مردی که تمام دنیایم را به او سپرده بودم، بی‌آنکه دستم را بگیرد، رفت… نمی‌دانست او تکه‌ای از خودش را در وجود من جا گذاشته است. او رفت و من ماندم… با یادگاری‌ای که هر روز بیشتر شبیه خودش می‌شد.

نباید می‌فهمید، نباید می‌دانست آن دخترکِ چشم‌سیاه، با همان اخم‌های آشنا و همان نگاه مغرور، خونِ او را در رگ‌هایش دارد.

اما سرنوشت همیشه بی‌رحم‌تر از تصمیم‌های ماست… حالا دوباره روبه‌رویم ایستاده؛ مردی که روزی عشقش را با دست‌های خودم به خاک سپردم.

او شاید بتواند دلِ دخترم را ببرد… اما من؟

من دیگر آن دخترِ عاشقِ ساده نیستم که با یک نگاه، جهانش بلرزد. این بار اگر قرار است چیزی آشکار شود!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • مدیر فنی

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

مقدمه:

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه ی چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

#پارت۱  

با مدیر بانک دست دادم و بعد از خداحافظی مدارک به دست از بانک بیرون آمدم، اوایل مهر بود و هوا خنک بود باد خنکی که به صورتم میخورد را دوست داشتم قفل ماشین را زدم و سوار شدم بعد از زدن استارت به سمت بازار حرکت کردم. میانه ی راه بودم که تلفن همراهم زنگ خورد نگاهم را روی مانیتور کشاندم ماه‌خاتون بود تماس را وصل کردم:  

ماه خاتون:  

- سلام پسرم خسته نباشی‌.  

لبخند نرمی روی لبانم نشست:  

- ممنون ماه خاتون شما هم خسته نباشین، کجایین؟

ماه خاتون:  

- اومده بودم خونه‌ی مهربان، میخواستم ببینم میتونی بیای دنبالم؟ اگر نمیتونی به مهلقا زنگ بزنم شهریار و بفرسته دنبالم.

به ساعت نگاه کردم، یازده و ربع بود و من تا دو بازار کار داشتم پرسیدم:  

- شما برا ساعت ۲ و نیم مشکلی داری؟  

ماه خاتون:  

- نه مادر مشکلی ندارم اتفاقاً مهربان ناهار هم درست کرده گفت بگم بیای ناهار اینجا.  

گفتم:

- از خاله تشکر کن خاتون الان دارم میرم بازار تا دو کار دارم راه بیوفتم برسم بیام به شما میشه دو و نیم بعدشم که شما رو رسوندم باید برم کارخونه.  

ماه خاتون:

- باشه پس کاری نداری مادر؟  

- نه، یاعلی.  

ماه خاتون:  

- خداحافظ.  

تماس‌مان قطع شد فرمان را چرخاندم. مدارک را در گاوصندوق گذاشتم و رو به ماهان گفتم: صمد بار ها رو آورد؟  

ماهان خم شد برای تکاندن خاک شلوارش:  

- آره آورد خالی کردیم اوناها.

با اشاره‌ی چشم و ابرو به گوشه‌ی مغازه اشاره کرد نگاهم را به آن سمت دادم، فرش هایی که کارِ کارخانه‌ی فرش های دستبافت طباطبایی‌نیا بود، رفتم جلو و تعداد شمردم. درست بود، پانزده عدد فرش دستباف!

سرم را تکان دادم گفتم: چکش و هم دادی؟  

گفت:  

- دادم، فقط دایی گفتش که اگر بشه برای بیست و شیشم این ماه بهش مرخصی باربری بدین. گفت به شما بگم.  

سوالی نگاهش کردم:  

- مرخصی برای چی؟  

ماهان:  

- گفت اگر خدا بخواد خانومش سه چهار روز دیگه که بیست و شیشم هستش یه پسر به دنیا میاره.  

گل از گلم می‌شکفد، سرم و تکون دادم و گفتم که بگوید فردا بیاید مغازه. مشغول چک کردن لیست و حساب های حجره بودم و زمان از دستم در رفته بود، با صدا کردن های ماهان متوجه شدم که ساعت ۲ شده است و باید به دنبال خاتون می‌رفتم. حدود نیم ساعت چهل دقیقه‌ی بعدش که رسیدم مهربان جان هرچه اصرار کرد بالا بروم قبول نکردم و کار را بهانه کردم ماه خاتون را سوار کرده و به خانه بردم و از آنجا به کارخانه رفتم و به کارهای کارخانه رسیدم. حدود ساعت ده شب بود که برگشتم خانه، ماه خاتون خواب بود و به این دیر آمدن هایم عادت داشت. می‌دانست وقت هایی که کارخانه می‌روم دیر برمی‌گردم به خانه.

صبح حوالی ساعت هشت و نیم بود که از جایم بلند شدم از اتاقم بیرون رفتم که ماه خاتون را مشغول صحبت با تلفن دیدم سلام کردم که با تکان دادن سر جوابم را داد دست و صورتم را توی رو شویی شستم و بیرون آمدم ماه خاتون تماسش را تمام کرده بود و خیره شده بود به زمین گفتم:  

- کی بود ماه خاتون؟  

ماه خاتون به خودش آمد گفت:  

- جان؟ مهلقا بود.  

گفتم:  

- خب؟  

ماه خاتون تلفن را روی اوپن گذاشت گفت:  

- برای خونه‌ی اونور حیاط دنبال مستأجر می‌گشتیم یه دونه پیدا شده، از هم دانشگاهی های پریاست. قرار شد بعدازظهر بیان اینجا سه تایی با مهلقا.  

مستأجر؟ آن هم دختر؟ دانشجو و مجرد؟ من فکر می‌کردم شرایطی که ماه خاتون در نظر داشت چیز دیگری بود!  

خواستم چیزی بگویم که ماه خاتون گفت:  

- انگاری دختره هیچکس و نداره صاحب خونه‌ش هم جوابش کرده وگرنه برا چی باید دنبال خونه بگرده؟ یکسره که دانشگاه هستش بچه و توعم که بیشتر اوقات شبا خونه نیستی پس فرقی به حال تو نداره که، داره؟  

خاتون را چند دقیقه‌ای نگاه کردم، اکثراً من شب ها خانه نبودم سرم را تکان دادم گفتم:  

- به من که ربط نداره، خونه‌ی شماست منم تا چند صباح دیگه اینجام. اگر به نظرتون مناسبه باشه.  

داخل اتاق شدم و رفتم سر وقت کمد، شلوار مردانه مشکی ام را بیرون آوردم و پیراهن مردانه خاکستری ام را هم بیرون کشیدم و تعویض کردم، کمربندم را بستم و رو به روی آینه ایستادم با دیدن ابروهای پهن و مشکی ام که حالا به هم ریخته بود یاد حرف او افتادم وقتی که داشتم حرصی با ابروهای درهم نگاهش می‌کردم:  

- یکم اون ابروهاتو بده بالا مرتبش کن، شبیه آقای دیو توی دیو و دلبر شدی.  

لبخند تلخی روی لبانم نشست دستی روی ابروهایم کشیدم و مرتب شان کردم، چشمان مشکی ام دیگر آن شور و حال را نداشت اما همین هم خوب بود برای سر پا ماندن آدمی مثل من از میان آوار ها!  

ته ریشم را مرتب کردم کمی ادکلن روی پیراهن زدم و بعد هم مچ و گردن. بعد از اتمام کار هایم سویچ و تلفنم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم خاتون با دیدنم لا هل ولا قوه اللهی خوند که لبخند محوی که به زور می‌شد زدم، گفت:  

- بیا بشین صبحونه بخور برو.  

چشم کشیده و بلند بالایی گفتم و به طرف آشپزخانه رفتیم. خانه‌ی خاتون یک خانه یا بزرگ بود در یک محله ی قدیمی با آدم های ساده و یک دل که برای ما مخصوصاً خاتون احترام زیادی قائل بودند اینجا از آن خانه قدیمی هایی بود که دلت را ذوق می‌آورد، از در چوبی که وارد میشوی یک حیاط بزرگ که یک طرفش خانه‌ی خاتون و حاج علی طباطبایی بود و آن خانه ای که طرف دیگر بود چندسال بدون سکنه می‌گذراند. وسط حیاط یک حوض مربعی آبی با یک فواره بود، کنار دیوار ها باغچه بود از این سر دیوار تا آن سر دیوار یکی از باغچه ها را درخت های توت سفید و شاه توت، سیب سبز وگیلاس کاشته شده بود. یه طرف دیگه هم گل های متفاوت کاشته شده بود. خونه ای که خاتون زندگی میکرد یه خونه یه صد و پنجاه متری بود که از حیاط پله میخورد می‌رفت بالا سمت ایوان بغل پله ها یک تخت چوبی با فرش لاکی سرمه ای بود.  

بعد از خوردن صبحانه بلند شدم و بعد از خداحافظی از خانه بیرون زدم و روندم سمت حجره. وارد بازار که شدم حاج سلمان را دیدم، حاج سلمان از رفیق های قدیمی حاجی بود که رفت و آمد خانوادگی داشتیم بعد از حاجی هوای ما را خیلی داشت حاجی با دیدنم لبخندی زد:  

حاج سلمان:  

- سلام شاه پسر چطوری؟  

دستش را جلو آورد با او دست دادم:  

- سلام حاجی، شکر خوبم شما خوبین؟ خانواده؟  

حاج سلمان:  

- خوبن خداروشکر، خاتون خانوم چطوره؟  

گفتم:  

- خاتون هم خوبه الحمدالله.  

حاج سلمان سرش را تکان داد و گفت:  

- خداروشکر همین که خاتون خانوم خوب باشه حال ما هم خوبه. آرمان جان راستش حاج خانوم برای هفته ی بعد پنجشنبه شب وعده گرفته شما و خاتون خانوم و بقیه بچه ها رو هم دعوت کرده.  

با شرمندگی گفتم:  

- راضی به زحمت نیستیم حاجی، مزاحم نمیشیم.  

حاجی زد روی شانه ام:  

- تعارف نکن پسرجون.  

تشکر کردم و از حضورش مرخص شدم حوصله ی مهمانی را نداشتم به سمت مغازه رفتم ماهان هنوز نیامده بود و حجره بسته بود کلید را در قفل انداختم و باز کردم و بعد هم قفل در را باز کردم وارد شدم چراغ ها را روشن کردم که صدای صمد از پشت سرم آمد:  

- سلام آقا.  

سرم را به سمت در برگرداندم:  

- به سلام آقا صمد پدر آینده چطوری؟  

صمد پسری بود همسن خودم، بیست و هفت بیست و هشت ساله، دو سالی میشد ازدواج کرده بود و حالا قرار بود طعم واقعی پدر شدن را بچشد شخصیت ساده و آرامی داشت با شرم سرش را پایین انداخت:  

- خداروشکر از مرحمت شما.  

چکی که دیروز آماده کرده بودم را به طرفش گرفتم که با تعجب نگاهم کرد:  

- چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ بگیرش دیگه!  

صمد با لکنت گفت:  

- آخه... آ... آخه برای چی؟ به خدا نیاز نیست هست!  

گفتم:  

- صمد خان اولا که شیرینه، دوما که تو حق زیادی گردن من داری، جای داداش منی برای عروسیت که نتونستم بیام حداقل این یکیو قبول کن.  

صمد با شرمندگی چک را از دستم گرفت متوجه بغضش شدم خنده کنان جلو رفتم و در آغوش کشیدمش:  

- ای وای بابا صمد و نگاه کن تو رو خدا.  

صمد را راهی کردم که پشت سرش ماهان آمد و پشت بند ماهان هم مشتری آمد.

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...