مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 30 فروردین مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) نام رمان: نفس در سایهی مهراب ژانر: عاشقانه، درام، خانوادگی نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: او از دست اجبار فرار کرد، به جایی امن پناه برد، به آن مکانِ اجباری اما امن! اما سایهها هنوز دنبال او بودند. رازها، بدهیها و نقشهها… همه به هم گره خوردهاند. و هیچچیز آنطور که به نظر دخترک میرسد نیست، آمد… بدون هشدار، بدون سر و صدا. دخترک باید از دست چه کسی فرار میکرد؟ از دست اویی که ناگهان در قلب عمارت به چشم میخورد؟ رازها و نقشهها، عشق و انتقام… همه در سایهها پنهان شدهاند بلاخره سر باز میکند! سخنی با خواننده: مکان اتفاقات در ترکیه-فتحیه میباشد، و تمامی مکالمات به ترکی است، جاهایی که مکالمات فارسی صحبت میشود داخل متن گفته شدهاست. گالری رمان "نفس در سایـــهی مهـــراب" صفحه نقد و بررسی رمان "نفس در سایـــهی مهـــراب" ویرایش شده 19 اردیبهشت توسط SETAYESH_KH آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 30 فروردین مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 30 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) مقدمه برخی اتفاقها از جایی آغاز میشوند که هیچکس انتظار آن را ندارد. نه با فریاد، نه با هشدار؛ تنها آرام، درست در لحظهای که گمان میکنیم همهچیز در جای خود قرار دارد. این داستان با یک فرار آغاز میشود؛ شبی که میبایست پایان یک مسیر باشد، اما بهجای آن، سرآغاز چیزی عمیقتر و خطرناکتر شد. دختری ناگهان وارد بازی قدرت و شرط شد و مردی که حضورش همانند باران شبانهای ناگهانی بود، همهچیز را دگرگون کرد. در دل عمارتهایی که دیوارهایشان راز نگه میدارند و میان آدمهایی که گذشته خود را مخفی کردهاند، این داستان نه تنها روایت عشق ساده است، بلکه حکایت رازها، سکوتها و تصمیمهایی است که میتوانند زندگی چندین نفر را برای همیشه تغییر دهند. و هنوز، هیچکس نمیداند که قربانی کیست و بازیگردان کیست. #پارت_اول رعد و برق زد و باران آغاز شد؛ نه شدید، نه آرام، بلکه همانند اشکهایی که آدمها در خلوت میریزند، بیصدا و پنهان. نفس با کفشهای پاشنهبلند روی زمین خیس کوچهای باریک پشت باغ میدوید. دامن لباس عروسش را از جلو جمع کرده بود؛ پایین لباس سفید و چرک، لکهدار و سنگین، هر گامش را دشوار میساخت. نفسنفس میزد، نه صرفاً بهخاطر دویدن، بلکه به دلیل وحشتی که سالها در وجودش ریشه دوانده بود و اکنون با صداهای شلیک بیوقفه در گوشش پیچیده بود. پشت سرش صدای فریاد امیر که به ترکی فریاد میزد «مگه نگفتم شلیک نکنید؟» میآمد، اما او نمیتوانست نگاه کند. تنها میدوید، به امید فرار. با رسیدن به کوچهای باریک، در سایه دیوار ایستاد. سینهاش خسته و خسخسکنان، دستش را روی پهلوی چپش فشار داد؛ سوزشی تند در بدنش پیچید، گویی پوستش را میسوزاندند. از لای انگشتانش خون چکه میکرد و لبانش لرزیدند. به آرامی زیر لب گفت: - نه… نه… الان نه! قدمهایی از دور شنیده شد، و سپس صدایی که میشناخت: - پیداش کنید، سریع، نمیتونه دور شده باشه! امیر بود! زانوهایش از ضعف شل شد، اما نمیتوانست عقب بکشد؛ اکنون فرصت بود. خود را به سایه دیوار کشاند و نفسش را حبس کرد. اشکهایش بیصدا فرو ریختند. لباس عروسی که مادرش با خوشی از پایان یک روز پرچالش صاف کرده بود، اکنون چون کفنی بر او پیچیده شده بود. با نوک پاش لگدی به سنگ زد. از وقتی به استانبول برگشته بود، شبهای بسیاری را به قدم زدن گذرانده بود تا خواب سراغش نیاید. نور، صدا، خنده و موسیقی ترکی بلند در خیابان پشتی باغ پیچیده بود؛ عروسیای که بیش از حد باشکوه به نظر میرسید. جاوید، سیگارش را روی زمین انداخت و با نوک کفش خاموش کرد. صدای شلیک، توجهش را جلب کرد. سرش به سمت صدا چرخید و با دقت حرکت کرد. میان گشتزنان، امیر پاشا را دید. امشب، شب عروسی دختر فرهاد ساراچ اوغلو بود. بهاحتیاط حرکت کرد تا دیده نشود و به کوچهای رسید. در آنجا دختری با لباس عروس، جمعشده و تکیه داده به دیوار، موهای خیس به صورت چسبیده، در آن تاریکی و روشنایی جزئی کوچه، خودنمایی میکرد. جاوید لحظهای ایستاد، گویی خیال میکند. دختر با شنیدن قدمها، سرش را بلند کرد. چشمهایش وحشتزده و پر از التماس بود؛ صدایش درنیامد، تنها نگاهش سخن میگفت. جاوید یک قدم جلو رفت و آرام گفت: - هی… نفس عقب کشید: - تو کی هستی؟ نیا جلو، خواهش میکنم… صدایش لرزان بود. ترکی با لهجهای آشنا، نه کاملاً ترک و نه کاملاً ایرانی، اما با نشانی از لهجه ترکی، شنیده میشد. جاوید پرسید: - کسی دنبالت میکنه؟ نفس سرش را تکان داد و اشک ریخت؛ دستش از پهلو جدا شد و خون روی زمین چکید. جاوید فحشی کوتاه زیر لب داد و زانو زد: - زخمی شدی؟ ببینم! نفس با وحشت گفت: - نمیخوام برگردم… اگر برگردم، میمیرم. ویرایش شده 31 فروردین توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 30 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) #پارت_دوم جاوید مکث کرد. نگاهش به دهانهی کوچه دوخته شد؛ صداها نزدیکتر میشدند، سایهها به هم میریختند، اما با این حال پرسید: - اسمت چیه؟ نَفَس با صدایی لرزان پاسخ داد: - نفس. نامش در دهان جاوید سنگین نشست؛ گویی واژهای بود که جای درستی نداشت، یا شاید زیادی آشنا بود. لحظهای درنگ کرد و سپس گفت: منم مـ… جاویدم. نباید هویتش فاش میشد. تمام مکالمه به ترکی جریان داشت؛ زبانی که هم پوشش بود و هم فاصله. جاوید کتش را از تن درآورد و آرام روی شانههای نَفَس انداخت. - گوش کن، نفس… الان با من میآی. ساکت، آروم، هرچی گفتم. نفس با نگاهی پر از تردید و درد به او خیره شد: - تو کی هستی؟ جاوید نگاهش را از او برنداشت، اما پاسخی نداد. فقط دستش را دراز کرد. نَفَس پس از مکثی طولانی، دستش را در دست او گذاشت؛ درست در همان لحظه که صدای فریاد امیر از ته کوچه پیچید: - نفس! جاوید دستش را محکمتر گرفت. شل شدن بدن نَفَس و فشار زخم پهلویش را حس کرد؛ بیدرنگ دستش را زیر کتف و زانوهای او برد. - منو نگه دار. نَفَس با دستهایی لرزان، بازوانش را دور گردن جاوید حلقه کرد. جاوید بدنش را کج کرد، از کوچه بیرون زد و با تمام توان دوید. باران شدت گرفته بود؛ ضربههای تندش بر سقف و شیشههای خودرو، ضربآهنگ تپشهای قلبش شده بود. ماشین را از جادهی اصلی به پیچوخمهای تاریک و بیتابلو کشاند. چراغها تنها چند متر جلوتر را روشن میکردند. نَفَس، مچاله و بیقرار، درازکشیده روی صندلی عقب بود؛ کت جاوید هنوز روی شانههایش قرار داشت، اما لرزش بدنش بند نمیآمد. جاوید کوتاه پرسید: - سردته؟ نَفَس پس از مکثی کوتاه گفت: سردمه… سرم گیج میره. جاوید دنده عوض کرد: - تحمل کن، یه ربع دیگه رسیدیم. نفس بیمقدمه پرسید: - چرا کمکم کردی؟ جاوید نگاهش را از آینه به او دوخت: - سؤال بهتری نداری؟ نفس بیدرنگ گفت: - دارم. مکثی کرد و دوباره پرسید: - تو کی هستی؟ جاوید لحظهای سکوت کرد، سپس با لحنی مبهم گفت: - شاید نجاتدهندهت! حدود یک ربع بعد، به کلبهای در دل جنگل رسیدند؛ کلبهای چوبی، قدیمی، با چراغی کمنور درون و ایوانی روشن. نه آنقدر لوکس بود و نه کاملاً فرسوده، اما در آن لحظه، امن به نظر میرسید. جاوید پیاده شد و دور زد تا در را باز کند. نَفَس که روی پا ایستاده بود، با هجوم دوبارهی درد پهلو خم شد. جاوید بازوهایش را گرفت: - آروم… من هستم. همین جمله، همین سه کلمه، سد اشکهای نَفَس را شکست. برای اولین بار گریه کرد و ناخودآگاه سرش را روی بازوی جاوید گذاشت. آرام وارد کلبه شدند. جاوید چراغ را روشن کرد، کشوی قدیمی را بیرون کشید و جعبهی کمکهای اولیه را برداشت. بوی چوب سوخته، الکل و بتادین در فضا پیچید. — دراز بکش. نفس روی مبل زرشکی دراز کشید. جاوید کوسن نقرهای را زیر سرش گذاشت، زانو زد و دستهای لرزانش را از بدنش کنار زد. برای اولین بار چشمش به خون خشکشده روی لباس افتاد. - باید این قسمتش رو برش بدم، اشکالی نداره؟ مکثی کرد و آرامتر افزود: - اگه اجازه بدی البته. نَفَس سر تکان داد؛ لبانش جمع شد: - فقط از شر این درد خلاصم کن. جاوید با دقت پارچه را برش زد. گلوله سطحی بود و میتوانست خارج شود، اما میدانست آستانهی تحمل درد او پایین است. - خوششانسی آوردی. نَفَس با پوزخندی لرزان گفت: - تو به این میگی خوششانسی؟ یادم نبود اسم این اوضاع خوششانسیه! جاوید بدون آنکه نگاهش کند پاسخ داد: - به زنده موندنت آره. اگه از نزدیکتر زده بودن، الان باید جنازهات رو جمع میکردن. لحنش تند و آمیخته به خشم بود. کوسن دیگری جلو آورد: - میخوام تیر رو از بدنت دربیارم. چیزی ندارم که باهاش درد و تحمل کنی سرکننده میزنم، اما اگه درد داشت، اینو گاز بگیر. سرکننده را به دست نَفَس داد. با تماس الکل، بدنش سوخت؛ نالهای کوتاه کرد و سرش را در کوسن فرو برد. جاوید مکث کرد: - ببخش. نفس نفسبریده گفت: - نه… ادامه بده. تمومش کن. نگاهش در نگاه جاوید گره خورد: - بدتر از این نیست که اونا امشب روح منو کشتن. جاوید لحظهای ایستاد. زمان کش آمد؛ لحظاتی طولانی، پر از درد، فشار و خون، تا سرانجام کار به پایان رسید. وقتی پنس را برای بیرون کشیدن گلوله جلو برد، جیغی دلخراش کلبه را پر کرد و نَفَس بیهوش شد. بیهوشیاش، کار جاوید را آسانتر کرد. پانسمان را بست و زیر لب گفت: - تموم شد. ویرایش شده 31 فروردین توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 30 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) #پارت_سوم #جاوید(مهراب) از همان لحظهای که او را در خواب دیدم، فهمیدم اشتباه کردهام. اشتباه من این نبود که به او کمک کردم؛ اشتباه این بود که گذاشتم بماند. وقتی خوابید، روبهرویش نشستم؛ چراغ کمنور، صدای باران، بوی الکل و پارچههای خونی که در سطل جمع شده بودند، همه چیز را سنگین کرده بود. نگاه از صورتش گرفتم و گوشی را از روی میز برداشتم. تمام تردیدها فرو ریختند. نتیجه همان بود که حدس میزدم: فرهاد ساراچاوغلو. نامش مثل استخوانی در گلوی من گیر کرد. خانوادهای که روزگاری با چند امضا، پدر مرا زمین زدند؛ نه با ضربه، بلکه با ورشکستگی، بیماری و سکته. پدر هیچوقت فریاد نزد، هیچوقت شکایت نکرد؛ نتوانست، چون مُرد. چون از من گرفتندش. و من ماندم با این سؤال که سالها ذهنم را آزار داد: «اگر آنها نبودند، الان چه میشد؟» سالها طول کشید تا بفهمم انتقام نه انفجار است، نه شلیک. انتقام زمان میخواهد، نفوذ میخواهد، صبر میخواهد. برای همین به ترکیه برگشته بودم؛ نه برای خاطره، نه برای آرامش، بلکه برای بستن پروندههای باز ماندهی چندسال گذشته. و اکنون، پروندهی بازِ ساراچاوغلوها، و مشخصاً تنها دخترشان، نَفَس، روی میز من بود. نقشهها از همین امشب شکل میگرفتند؛ نه هیجانی، نه از سر خشم، بلکه دقیق و ضربتی. مرحلهی اول: فرهاد ساراچاوغلو فرهاد را نه با فریاد، نه با تهدید، نه حتی با بدهیها زمین میزنم؛ بلکه با قراردادهایی که بدون خواندن امضا کرده، با شریکهایی که فکر میکردند امنترین نقطهی دنیا هستند. زمین خوردنشان خونین نخواهد بود، اما آرام هم نخواهد بود. اگر بخواهم آرام پیش بروم، آنقدر آرام جلو میروم که نفهمند چه زمانی افتادهاند جلوی پایم و تنها فرصت التماس داشته باشند. مرحلهی دوم: امیرپاشا دمیر امیرپاشا با پول بزرگ شده بود و از ترس دیگران تغذیه میکرد. اما یک ضعف داشت: بیش از حد تشنهی دیده شدن بود. اسمش همهجا بود: در هر پروژه، هر معامله، هر فساد کوچکی. لازم نبود نابودش کنم؛ فقط کافی بود نور را رویش بیندازم و کمی دستکاری کنم. اما مشکل درست همینجا بود: نفس. هیچوقت نمیخواستم او را وارد داستان کنم؛ اما هر بار اسمش در ذهنم میآمد، نقشه مکث میکرد. او دختر همان خانواده بود، دردانهی پدرش. اما کاری که کرده بود، او را از آن خانواده جدا کرده بود. مجبور بودم نفس را بکشم وسط. حتی اگر لازم میشد، با تهدیدش، داستانشان را کنترل کنم. با صدای حرکتش روی پارکتهای کف کلبه بیدار شدم. آرام راه میرفت؛ انگار هنوز مطمئن نبود اینجا واقعی باشد. چشمهایم را نیمهباز نگه داشتم. با چهرهای دردمند از اتاق بیرون آمد. تیشرت مشکی سادهی من و شلوار ورزشی گشاد روی تنش بود؛ احتمالاً از کمد کلبه برداشته بود. اهمیتی نداشت؛ زیاد اینجا نمیآمدم و روی لباسهایم حساس نبودم. موهایش باز و پریشان بود، آرایش صورتش پاک شده و رنگ از چهرهاش رفته بود. پتو را کنار زدم و نشستم. نگاهش به من افتاد؛ مکث کرد. - سلام… صبح بخیر. - سلام. بلند شدم تا سمت سرویس بروم که چشمم به میز چیده شده افتاد. - تو کردی؟ با تعجب گفتم؛ کی بیدار شده بود که وقت این کارها را داشته باشد؟ لبهی لبش را گزید: - اوهوم… ببخشید، البته بیاجازه انجام دادم. بیخیال، در سرویس را باز کردم: - عیب نداره. بعد از انجام کارها بیرون آمدم. نشسته بود پشت میز. جلو رفتم و روبهرویش نشستم. - میخوریم، بعد میریم خونهتون. فنجان را گرفت. دستهایش هنوز میلرزید. - امیر… اسمش مثل خراش از دهانش بیرون آمد. - امیر چی؟ با بغض گفت: - امیر دنبالمه. پام برسه خونه، میدونم میاد سر وقتم. با مکث نگاهش کردم و گفتم: - بیاد. فعلاً کاری نمیتونه بکنه. سرش را بالا آورد؛ نگاهش پر از سؤال بود: - تو از کجا اینقدر مطمئنی؟ جوابی ندادم. بعضی اطمینانها توضیح ندارند. ویرایش شده 31 فروردین توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 30 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) #پارت_چهارم خانوادهی ساراچاوغلو من را نمیشناختند؛ و این بزرگترین مزیت من بود. برای آنها، جاوید یک اسم تازه و ناشناس بود، یک مرد تازه، اما کسی که آوازهاش... یک غریبهی قدرتمند که ناگهان از ناکجاآباد ظاهر شده بود. اما اسم من، هویت واقعیام، چیزی بود که سالها دفنش کرده بودم: «مهراب تهرانی»! همان پسربچهای که پدرش روزی پای قراردادهای نخواندهی فرهاد ساراچاوغلو همهچیزش را از دست داد. بعد از رفتن پدرم، دیگر آن مهراب مرد؛ و از فردایش، جاوید از خاک بلند شد. نفس را به خانه رساندم، اما نه برای استراحت. وقتی رسیدم، عمهام دم در بود؛ زنی که هیچ چیزی را فراموش نکرده بود. چیمن، دخترعمم، کنار پنجره ایستاده بود و اصلان هم درگاه را گرفته بود. - یه راه پیدا کردی، آره؟ اصلان پرسید. عمه هم نگاه کرد: - آره. - چی؟ - بریم تو میگم. وارد خانه شدیم و روی مبل نشستیم. عمه گفت: - خب، بگو ببینم چیه این راه؟ تکیه دادم به مبل تکنفرهی چرم عسلی رنگ، دستهایم را روی دستهها گذاشتم: - دختره فرهاد ساراچاوغلو. اسم که آمد، سکوت افتاد. چیمن زیر لب گفت: - یعنی چی؟ اصلان نگاهم کرد، عمه گیج شد: - نمیفهمم! نقشه را باز کردم؛ نه روی کاغذ، بلکه در ذهنم. فرهاد با کلی بدهی به امیرپاشا دمیر، در خانه دنبال راهی برای رهایی بود. حافظهاش ضعیف بود، بعضی اسمها را فراموش میکرد، اما بدهیها را نه. عمه آرام گفت: - ولی مهراب رو میشناسه! لبخند تلخی زدم: - مهراب خیلی وقته مرده. جاوید کسیه که اونها قراره بشناسن! چیمن با شک نگاه کرد: - میخوای چیکار کنی؟ چجوری وارد خانوادهشون میشی؟ میدانستم چشمهایم برق میزند وقتی به چیزی فکر میکنم. اکنون هم همان برق، تعجب آنها را برانگیخت. - فرهاد ساراچاوغلو ما رو امشب دعوت کرده؛ برای تشکر از نجات دخترش. چیمن جلو آمد: - تشکر از نجات دخترش؟ یعنی چی؟ تو چیکار کردی؟ - اون مهم نیست، مهم اینه که باید بریم مهمونی. از جام بلند شدم و سمت اتاقم رفتم. صدای پاهایی که با عجله میآمد، مشخص بود برایم که کیست؛ مثل همیشه، چیمن. دستم را به سمت دستگیره بردم که بازوم کشیده شد. ابروهایم بالا رفت و برگشتم: - میخوای چیکار کنی، جاوید؟ بیخیال، شانهام را بالا انداختم، دستم را تکان دادم تا از بین دستش خارج شود و وارد اتاق شدم. اول چیزی که به چشمم خورد، تخت یک و نیم نفره گوشهی اتاق بود؛ و حالا برای یک خواب کوتاه، عجیب لازمش داشتم. به سمتش رفتم، دستم را به جیب بردم و سوییچ، دسته کلید و گوشی را روی میز طوسی کنار تخت گذاشتم. تیشرت را درآوردم و دراز کشیدم، ساعد دستم روی پیشانیام؛ خیره به سقف با فکرهایی که ذهنم را پر کرده بودند، خوابم برد. با صدای در اتاق چشم باز کردم. عمه بود: - مهراب، خوابی هنوز؟ - بیدار شدم، عمه. - باشه، خواستم بگم ساعت پنج و نیمه، پاشو، کارات رو کن، تا هفت بریم. جواب ندادم. از جام پاشدم، حولهای از روی رگال برداشتم و وارد حمام شدم. بعد از خشک کردن موهایم با حوله، به رگال رفتم و ست پیراهن خاکستری آستین بلند و شلوار کتان سرمهای را پوشیدم. یک ربع به هفت بود. سوییچ، دسته کلید و گوشی را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. عمه و اصلان حاضر بودند، چیمن کلافه، منتظر من. با دیدنم بلند شدند. اصلان گفت: - بریم، داداش؟ سرم را تکان دادم؛ اول به عمه و چیمن نگاه کردم، سپس با اصلان زدیم بیرون. سوار تویوتا کمری مشکی شدیم و به سمت خانهی ساراچاوغلوها رفتیم. نزدیک خانه، گفتم: - امشب فقط برای آشنایی میریم. من جاوید تهرانیام، اونجا منو به اسم مهراب خطاب نمیکنید. قرار نیست بدونن نسبت ما چیه باهم فقط بدونن که من و اصلان پیش شما بزرگ شدیم، من با شغل اصلیام پیش میم؛ چون قطعاً فرهاد، جاوید رو میشناسه نمیخوام وسط مهمونی زیاد حرف زده بشه و داستان یهو لو بره. با خانوادهش کار نداریم مگر اینکه نیاز باشه یه جا با اونا هم کار داشته باشیم. عمه یه وقت سمتشون حرکتی نزنی داستان خراب بشه ها! عمه سلین پشت چشمی برایش نازک میکند و میگوید: اولاً که من نفرتم از خود فرهاد و دار و دستشه نه خانواده ش هرچند که باید اونا رو هدف قرار بدم ولی میدونم از دست دادن یک خانواده چقدر سخته. پس زوی فرهاد متمرکز میشم و ولاغیر! ویرایش شده 1 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 31 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) #پارت_پنجم به عمارت ساراچاوغلو رسیدیم؛ همانقدر باشکوه که انتظارش میرفت. بنایی قدیمی با ستونهای بلند و چراغهایی که نورشان بیش از خوشامدگویی، قدرت و فاصله را فریاد میزد. هرچند این قدرت دیر یا زود فرو میپاشید، اما نمیشد زیباییاش را انکار کرد. با باز شدن درِ آهنی، حسی به جانم افتاد؛ انگار پا به گذشتهای میگذاشتم که سالها با چنگ و دندان از آن گریخته بودم. هنوز کاملاً پیاده نشده بودیم که خودش به استقبال آمد؛ متین. لبخندی محترمانه بر لب داشت، سرش را کوتاه خم کرد و گفت: - بفرمایید… آقای جاوید. با اشارهی دست، ما را به سمت عمارت راهنمایی کرد. به محض ورود، بوی چوب قدیمی، عطر سنگین فضا و صدای آرام گرامافون، محیط را در بر گرفت. پوزخندی محو روی لبم نشست. نباید فراموش میکردم اینها همانهایی بودند که نان را در خون بسیاری زدند و خوردند؛ همانها که چیزهایی را از من گرفتند که هیچوقت بازنگشت. پس از درِ ورودی، راهرویی حدود دوازده متر امتداد داشت؛ سمت چپ، پلههایی رو به بالا میرفت و با پایان راهرو، سالن اصلی هال نمایان میشد. سمت راست، سالن پذیرایی و ناهارخوری قرار داشت و کنار هال، پلههای نیمدایرهای به سمت پایین میرفت. فرهاد درست وسط سالن ایستاده بود؛ پیرتر از آنچه به یاد داشتم، اما همچنان با همان غرور و خودپسندی همیشگی. نگاهش مدام در جستوجوی چیزی بود که انگار پیدایش نمیکرد. تا چشمش به ما افتاد، لبخند زد. - آقای جاوید! بالاخره افتخار دادید. چه افتخاری بالاتر از این که امشب مهمان ما باشید و نجاتدهندهی دخترم! دستم را جلو بردم و در دستش گذاشتم. دلم میخواست همانجا دستش را قلم کنم، اما باید خودم را کنترل میکردم؛ کارم با او تازه شروع شده بود. محکم و حسابشده گفتم: - بله، خوشحالم که حال دخترتون بهتره. با اشارهی مختصری، نفس را نشان دادم. با پیراهن زرشکیِ بلند و دخترانهای که از کمر تنگ میشد، کنار مادرش ایستاده بود. صورتش ساده بود و نشانههای درد پهلو هنوز در چهرهاش پیدا. فرهاد دستم را فشرد؛ بیهیچ لرزش یا مکثی. در نگاهش هیچ نشانی از شناخت «مهراب» نبود. نفس عمیقی کشیدم؛ اولین پیروزی. فرهاد با اصلان دست داد. عمه و چیمن هم تلاش کردند رفتاری گرم و محترمانه داشته باشند. دریاخانم گفت: - بهتره سر پا نایستید، بفرمایید بنشینید. پس از نشستن، فرهاد با اشارهای به خدمتکارها دستور پذیرایی داد. خانهشان ترکیبی از رنگهای طلایی، قرمز و سفید بود؛ پرزرقوبرق و حسابشده. نفس کنار مادرش نشسته بود. لباسش ساده اما شیک، موهایش جمع، نگاهش خسته و دردمند، اما هوشیار. وقتی چشمش به من افتاد، لحظهای مکث کرد و بعد نگاهش را پایین انداخت. فرهاد رو به من گفت: - اگه شما نبودید، الان نمیدونم دخترم کجا بود و چه بلایی سرش میاومد. چند نگاه سنگین به سمتم برگشت. پوزخندم کمی پررنگتر شد و فقط سر تکان دادم: - وظیفه بود. نفس کمی ابروهایش را بالا برد؛ لبخند نزد. آن یک ساعت و نیم، فرهاد بیوقفه حرف زد؛ از خودش، از قدرتش و از روایتهای خودشیفتهوارش. کلافه شده بودم و هر لحظه ممکن بود کنترل خودم را از دست بدهم. نگاههای اصلان پر از خندهی تلخ بود. با تأسف سری تکان دادم تا اینکه خدمتکارها اعلام کردند شام آماده است. دور میز شام نشستیم. فرهاد در رأس میز قرار گرفت. بازی از همینجا آغاز میشد. در میان حرفها گفت: - آقای تهرانی، خونده بودم شما اصالتاً تهرانی هستید، درسته؟ لبخند زدم: - ریشهام ایرانیه، و بله تهران… ولی سالهاست آدمِ ریشههام نیستم. نگاهش لحظهای روی صورتم لغزید و بعد عبور کرد؛ حافظهای ضعیف، یا شاید حافظهای که نمیخواست بیدار شود. ناگهان قاشق از دست نفس افتاد و سکوتی سنگین بر میز نشست. دستم روی قاشق خودم از شدت فشار سفت شد. دریاخانم با نگرانی پرسید: -خوبی؟ چی شد؟ نفس نفس عمیقی کشید، دست مادرش را کنار زد و گفت: - خوبم… تیر میکشه. آن لحظه فقط یک چیز را با قطعیت میدانستم: بعضی آدمها، حتی اگر هرگز ندیدهشان باشی، تقدیر طوری سر راهت میگذاردشان که راه گریزی نماند. قرار نبود نفس وارد این نقشه شود، اما شد؛ و حالا بیآنکه بداند، مسیر را برایم هموارتر میکرد. بااینحال، در آن صحنه از زندگیام فقط به یک چیز فکر میکردم؛ این خانه، این میز، این مرد و این دختر… همه بخشهایی از بدهیای بودند که وقت پرداختش رسیده بود. و من، جاوید یا مهراب، قرار نبود فقط مهمان این خانه باشم! ویرایش شده 31 فروردین توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 31 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) #پارت_ششم سر میز، گفتوگوها آرام و عادی پیش میرفت؛ از آن حرفهایی که در ظاهر سادهاند، اما هر جملهشان در اصل سنجشی پنهان است. فرهاد اولین کسی بود که سر صحبت را باز کرد؛ با همان لحن صاحبخانهای که دوست دارد بداند مهمانش دقیقاً با چه کسی طرف است: - بهجز ساختوساز، کار و بارتون چیه آقا جاوید؟ قاشق را کنار گذاشتم و صاف نشستم. جواب باید ساده میبود؛ بیاضافه، بینقشه: - فعلاً تو حوزهی ساختوساز فعالم. بیشتر سرمایهگذاری و مدیریت پروژه. آینده رو نمیدونم. فرهاد سر تکان داد: - توی تهران؟ گفتم: - تا قبل از اومدنم اینجا، بیشتر تهران و اصفهان. چند سالی هم همزمان خارج از کشور کار کردم… مثل اینجا و دبی. مکثی کردم و اضافه کردم: -اما الان ترجیح میدم متمرکز باشم؛ پروژههای محدود، ولی مطمئن. نفس بیصدا نگاهم میکرد؛ نه لبخندی، نه اخمی. دریاخانم با نگاهی دقیق پرسید: - این کار خانوادگیه یا شخصی؟ - شخصی. بعد از مکثی کوتاه گفتم: - از صفر شروع کردم. چیمن ناخودآگاه گفت: - و مسلماً کار از صفر همیشه سخته. نگاهش کردم و آرام جواب دادم: - ولی آدم رو میسازه. فرهاد لیوانش را برداشت: - پدرتون تهرانن؟ همانجا بود که باید مرز را میکشیدم: - پدر و مادرم چند سالیه که ما رو تنها گذاشتن. نه با لحن تلخ، نه نمایشی؛ یک واقعیت جمعوجور. فضا برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت. فرهاد آرام گفت: -ببخشید، نمیخواستم وارد حریم شخصیتون بشم. سرم را کمی خم کردم: - اشکالی نداره. نفس نگاهش را از بشقابش برداشت: -پس شما و پدرم، قبلاً همدیگه رو میشناختید؟ لبخند زدم؛ همان لبخند امن: - نه. آشنایی من با ایشون تازهست هرچند که از گوشه کنار اسم شون به گوشم خورده. فرهاد ادامه داد: - اما شما انقدر جوان، فعال و کاردرست هستین که با وجود سن کمتون، توی حوزهی کاری ما اسمتون مطرحه. باعث خوشحالیمه که یه روزی با هم کار کنیم. مردکِ زبانبازِ پست! - بله. نفس گفت: - عجیبه… و بعد خودش توضیح داد: - پدرم معمولاً غریبهها رو زود دعوت نمیکنه. نگاهم را کوتاه به سمتش بردم: - شاید بعضی اتفاقها آدمها رو به هم نزدیکتر میکنه. چیزی نگفت، اما انگار پذیرفت. فرهاد با رضایت گفت: مردی که کارش مشخصه و زندگیش جمعوجوره، قابل اعتماده. فقط لبخند زدم؛ نه تأیید، نه انکار. همیشه از همین اعتماد بیجا ضربه میخورن. آنها داشتند «جاوید» را میشناختند؛ مردی ساکت، مستقل و بیحاشیه. و من، بیآنکه اسمی از گذشته برده شود، مطمئن میشدم درِ این خانه برای ماندن، کاملاً باز شده است. ماشین که جلوی خانه ایستاد، هیچکداممان پیاده نشدیم؛ جز چیمن که بیصدا رفت داخل. انگار هر چهار نفرمان نیاز داشتیم چند ثانیه همانجا، در تاریکی، نفس بکشیم. اول اصلان سکوت را شکست: - خب… بعد پوزخند زد: - اعتراف میکنم، بهتر از چیزی بود که فکر میکردم. عمه بلافاصله گفت: -بهتر؟ صداش پایین بود، اما لرزش داشت: -مهراب، تو رفتی وسط لونهی گرگ. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. چراغهای خیابان از شیشه رد میشدند و میگذشتند: - نه عمه. اینبار رفتم وسط چیزی که حقم بود. اول خودم پیاده شدم. بقیه هم دنبالم آمدند. عمه حتی کفشهایش را درنیاورد؛ مستقیم رفت سمت سالن، نشست، دستهایش را روی زانو گذاشت و نگاهم کرد. - نگاه فرهاد ولی… مکث کرد: یه لحظه فکر کردم شناختت. اصلان سریع گفت: منم همون لحظه رو دیدم، ولی رد شد. لبخند کوتاهی زدم: - رد شد، چون حافظهش دیگه باهاش یار نیست. بعد جدیتر ادامه دادم: - و چون جاوید هیچ شباهتی به مهراب نداره. عمه آه کشید: - نفس چی؟ با شنیدن اسمش مکث کردم؛ نه از ترس، از دقت: - باهوشه و ساکت. از اون آدماست که اول نگاه میکنن، بعد تصمیم میگیرن. اصلان پرسید: -بهت شک کرد؟ گفتم: - نه. و بعد اضافه کردم: - ولی ساده هم نیست. عمه دستش را روی صورتش کشید: - مهراب، اگه یه روز بفهمه… میان حرفش پریدم: - هنوز وقتش نیست. سکوت افتاد. اصلان به دیوار تکیه داد: - نقشهت چیه حالا؟ نگاهش کردم: -حالا؟ نفس عمیقی کشیدم: -حالا میذارم خودشون منو بخوان. عمه ابرو بالا انداخت: -یعنی چی؟ اصلان: - یعنی جاوید باید کمکم بشه آدمِ مورد اعتمادشون؛ نه با زور، نه با عجله. بعد آرامتر گفتم: - وقتی اعتماد بیاد، حقیقت خودش راهشو باز میکنه. عمه نگاهم کرد؛ هم نگران، هم مغرور: - فقط یادت نره، اون پسربچهای که همهچیزش رو از دست داد، هنوز یهجایی توی تو زندهست. سرم را پایین انداختم: - میدونم عمه. و همانجا، در خانهای که شاهد تمام سقوطها و دوبارهبلندشدنهایم بود، فهمیدم این بازی دیگر فقط بازی من نیست. عمه ادامه داد: - امشب یه چیزی فهمیدم؛ اینکه تنها بیگناههای بازیای که فرهاد راه انداخته، دریا و نفسن. فکر میکردم دریا هم همبازیشه، اما نبود. وقتی از نامزدی اجباری نفس و امیرپاشا گفت، درد و نفرت از چشماش معلوم بود. میگفت روز عروسی خوشحال بوده که بدبختیهاشون تموم میشه، ولی از یه طرف دلش برای دخترش میسوخته که داره قربانی میشه… هرچقدر هم امیرپاشا پولدار باشه. سکوت کردم. دریا و نفس، بیگناهترین آدمهای بازی فرهاد بودند. اما از این به بعد، ناخواسته وارد بازی من میشدند؛ بازیای که قرار نبود به آنها آسیب بزند، اما اعتماد؟ نه…! در این میدان، اعتماد به هیچکس بیهزینه نبود! ویرایش شده 31 فروردین توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 31 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) #پارت_هفتم نفس بعد از مهمونی، آرام و ساکتتر شده بود؛ آن سکوتی که وقتی آدم چیزی را میفهمد، ولی هنوز اسمش را نمیداند، میگیرد. دو روز بعد، صبح زود، هنوز کت چرم مشکی بلندش را کامل درنیاورده بود که در کوبیده شد. با «بفرمایید»یی که گفت، منشی وارد شد و با مکثی نامطمئن خبر داد: - خانم ساراچ اوغلو، آقای دمیر پشت در منتظر دیدن شما هستن! امیر پاشا؟ بدون وقت قبلی، بدون هماهنگی؟ انگار اسمش یکدفعه وزن گرفت توی مغزش؛ به اجبار اجازهی ورود داد. وقتی وارد شد، فضا با او تغییر کرد. نفسش سنگین شد. از نظر نفس، امیر پاشا از آن آدمهایی بود که فقط با حضورشان، نظم اتاق را به هم میزنند و محض اعصاب خوردی زاده شدهاند. امیر پاشا با تیپ اسپرت مشکی و کت تیره، نگاه حسابگر، و لبخندی که بیشتر هشدار بود، روبهروی نفس روی مبل چرمی نشست و گفت: - فکر نمیکردم بعد از اون شب، هنوز اجازهی دیدار داشته باشم باهات! نفس لبخندی زد که لجش را دربیاورد: - آخه این دیدار از سر احترام نیست، از سر شفافسازیه. امیر پاشا خندید؛ خندهای کوتاه و سرد: - شفافیت یعنی پذیرفتن واقعیت، عزیزم. و واقعیت از نظر او یک چیز بیشتر نبود: «مراسمی که باید دوباره برگزار میشد!» نفس صاف نشست، بیلرزش گفت: - نامزدی تموم شده و تصمیم من عوض نمیشه. امیر پاشا دست به سینه شد و گفت: - تصمیمهای تو، تا وقتی پای اسمها و اعتبار من وسطه، شخصی نیست. با مکث ادامه داد: - آبروی خانواده، قراردادهای نانوشته، حرفهایی که گفته شده و دعوتهایی که رفته، همهشون هنوز پابرجان. نفس کمی ابرو درهم برد: - اسم هیچکدوم از اینها دیگه روی زندگیم نیست. خون توی رگهای امیر پاشا جریان گرفت. اخم عمیقی نشست روی صورتش و تهدیدش نرم اما تیز بود: - ببین خانم نفس، فقط سه هفته وقت داری که یا مراسم دوباره برگزار میشه، یا خبرش طوری پخش میشه که دیگه جمعکردنش دست تو و بابات نباشه! سه هفته؟ نفس با خودش گفت. یا خودش تاریخ را اعلام میکنه، یا اون این کار را میکنه؟ اتاق برای چند ثانیه بیش از حد ساکت شد. نفس دستهایش کمی لرزید، اما صورتش نه. دستهایش را مشت کرد و فشار داد. مردک عوضی! نفس عمیق کشید؛ انگار تازه فهمیده بود این جنگ از چیزی که فکر میکرد، جدیتر است. همان موقع، گوشیاش لرزید. پیامی کوتاه: «حالت خوبه؟» از طرف دفنه بود. چند ثانیه به صفحه خیره ماند، سپس نوشت: «نه دفنه، امیرپاشا اینجا بود، تهدیدم کرده.» گوشی را کنار گذاشت و به پنجره نگاه کرد. هنوز نمیدانست چرا، اما حس میکرد چیزهای عجیب و خطرناکی در انتظارش هستند. و شاید یک غریبهی تازهوارد، همین حالا، وسط خطرناکترین بخش زندگیش حضور پیدا کرده بود؛ کسی که میتوانست فرشتهی نجات یا فرشتهی نابودیاش باشد. ویرایش شده 31 فروردین توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 31 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) #پارت_هشتم حضورش برنامهریزیشده نبود… برای نفس. نفس چند ساعتی بود که پشت میزش نشسته بود. پروندهها و نقشهها جلوش باز، اما نگاهش روی کاغذها نمینشست. ذهنش مدام برمیگشت به صدای امیرپاشا، به سه هفته، به تهدیدی که نرم گفته شده بود اما جای کبودیش معلوم بود. درِ اتاق بیمقدمه باز شد؛ نه ضربهای، نه اعلامی. برای اعتراض سرش را بالا آورد، اما حرف در دهانش ماند. - جاوید؟! اینجا چیکار میکرد؟ جاوید ایستاده بود توی چارچوب در، استایلش پیراهن دکمهدار سرمهای، شلوار مشکی و کت چرم تیره. چهرهاش آرام بود، همان خونسردیای که انگار با خودش میآورد و فضا را منظم میکرد. نه عجله داشت، نه توضیح اضافه. نفس ناخودآگاه صاف نشست. - شما… اینجا؟ جاوید در را بیصدا بست، چند قدم جلو آمد، اما نزدیک نشد. - داشتم از خیابون کوچهی شرکت شما رد میشدم، گفتم به پدرتون یه سر بزنم. اما منشی گفت شما امروز به جای پدرتون اومدین. نفس ابروهایش را کمی بالا برد: - که اینطور! - پهلوت چطوره؟ مکث کوتاهی افتاد. - درد میکنه و خب، مسکن و این چیزها میخورم. جاوید حرفش را قطع نکرد، فقط سرش را کمی تکان داد. - اتفاقی افتاده؟ نفس لبخند نزد، اما دستهایش روی میز شل شد. - شما عادت دارید یهو وارد زندگی آدمها بشید؟ جاوید نگاهش کرد. نگاهی مستقیم، بدون عقبنشینی. - فقط وقتی احساس کنم یکی دیگه داره به زور واردش میشه. نفس فقط نگاهش کرد. اسم نیاورده بود، اما هر دو میدانستند منظور کیست. - اگه امیرپاشا دوباره پیداش شد… نفس جمله را کامل کرد: - پیداش شد. جاوید گفت: - خب، خارج از تصور نبود. میدونستم میاد سر وقتت! این «میدونم» بیشتر از حد معمول سنگین بود. اون کی بود که همه چیز را خبر داشت؟ نفس آهسته گفت: - اومد صبح شرکت، گفت سه هفته بهم مهلت میده تا دوباره تایید برای عروسی رو بدم. جاوید جلوتر آمد، اینبار نزدیکتر، اما هنوز فاصله داشت؛ از اون فاصلههایی که احترام است، نه ترس. - بعضی آدما عقب نمیکشن، مگر اینکه احساس کنن دیگه تنها طرف مقابلشون نیست. اونجاست که حس رقابت میگیرن و برای به دست آوردن هدف، هر کاری میکنن. نفس به او نگاه کرد، طولانی و دقیق. برای اولین بار بعد از چند روز، نفس راحتتری کشید. در آن اتاق، بین میز کار و پنجرهای که شهر را نشان میداد، حضور ناگهانی جاوید نه مثل تهدید، نه مثل وعده، بلکه مثل یک اتفاق برگشتناپذیر جا افتاد. ویرایش شده 31 فروردین توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 31 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) #پارت_نهم نفس دستش را روی صورتش کشید. خستگی دیگر چیزی نبود که بتوان پنهانش کرد؛ از همانهایی بود که از زیر پوست بالا میزد: - هیچکس نمیدونه چه منجلاب اجباری هستم، هیچکس نمیدونه. صداش بالا نرفت، اما تیزیِ خستهای داشت. - من از وقتی دوباره اومدم خونه صبح تا شب دارم عدد جمع میکنم، تماس میگیرم، جلسه میذارم، دنبال امضا میدوم، اونم فقط برای اینکه اونکه یه نفر از زندگیم بیرون بمونه. میچرخد سمتش: — من دارم میدوم پول جور کنم… برای امیرپاشا، برای اینکه ولم کنه، ولی نمیشه نشد هیچی. جاوید تکان نخورد. فقط یکبار پلک زد؛ همان یک بار. - باج! نفس خندید؛ خندهای کوتاه و عصبی: - اسمشو هر چی میخوای بذار آقای تهرانی. اما من اسمش رو گذاشتم «آزادی». جاوید ایستاد و چند قدم جلو آمد. اینبار خود نفس فاصله را کم کرد: - و تو الان اومدی وسط این همه فشار، میخوای چی بگی؟ اینکه آروم باش؟ یا اینکه میگذره؟ جاوید بعد از مکثی کوتاه گفت: - اومدم بگم این راهی که داری میری، آخرش تو رو خالیتر تحویلت میده. نفس برگشت پشت میز، دستش را محکم روی سطح چوبی گذاشت. - یا باید پول جور کنم که انقدر زیاده که نمیتونم جور کنم، یا اینکه زنش بشم و من جز اینا راه دیگهای ندارم! جاوید دست هایش را میان جیب های شلوارش برد: - داری، ولی تنهایی نه. نفس سریع سرش را بالا آورد: - من کمکی ازت نمیخوام. جاوید اینبار صداش را پایین آورد؛ جدیتر، سنگینتر: - نگفتم کمک، گفتم راه. نفس مکث کرد. - یعنی چی؟ جاوید چند ثانیه فکر کرد، بعد گفت: - اونش و تو کار نداشته باش فقط باید با بابات صحبت کنم. نفس سرش را به نشانهی نفی تکان داد: - نه، من هیچکس دیگهای رو وسط نمیکشم. این مال خانوادهی منه. جاوید نگاهش را از او نگرفت. - دقیقاً چون مال خانوادهته، باید خانوادهت بدونه. که بزرگترت هم پدرته! اسم «خانواده» مثل ضربهای در هوا معلق ماند. — آقا فرهاد باید بدونه. اخم نفس عمیق شد، لرزش خفیفی به صداش افتاد: نمیتونم قبول کنم. جاوید آرام گفت: - واقعیت ماجرا اینه که تو نمیتونی تنهایی از پسش بر بیای! نفس نشست. ناگهانی. انگار پاهایش دیگر نگهش نداشتند. - اگه نشه... نمیخوام. سکوت. نفس ادامه داد: - اگه این باج دیده بشه براش بفهمه من دارم باج میدم، میشکنه. جاوید بعد از مکثی سنگین گفت: - اگه نفهمه، تو میشی اونی که میشکنه. نفس چشمهایش را بست چند ثانیه وقتی باز کرد نگاهش خسته بود؛ نه عصبانی، نه جنگی. - فرض کنیم… فقط فرض، تو بخوای وارد بشی. جاوید منتظر ماند. - آخرش چی؟ جاوید سرش را کمی پایین آورد: - آخرش و به وقتش باهم صحبت میکنیم. نفس آه کشید. - ولی بدون که اگه این حرف زدن اوضاع رو بدتر کنه، من اولین کسیام که جلوت میایستم. جاوید گفت: — طبیعیه. سکوت افتاد، نه آرامشبخش، نه تهدیدآمیز. سکوتِ شروعِ یک مسیر تازه؛ مسیرى که هیچکدامشان هنوز نمیدانستند تا کجا قرار است آنها را ببرد. ویرایش شده 31 فروردین توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 31 فروردین سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) #پارت_یازدهم خانه بوی چای تازه دم شیرین خانم را میداد. فرهاد کنار پنجره ایستاده بود و با تلفن حرف میزد؛ از قیمت آهن میگفت و زمان تحویل. وقتی تماس را قطع کرد، نفس همانجا بود، تکیه داده به چهارچوب در. فرهاد با دیدنش لبخند زد: - اومدی؟ رنگت پریده، چیزی شده؟ نفس شانه بالا انداخت: - شاید چون خستهام. فرهاد به پشت برگشت: - چای میخوری؟ نفس سری به نشانه ی نفی تکان داد. نشست، اما بیقرار. انگشتهایش درهم پیچید که فرهاد با نگاه مشکوکی پرسید: - چیزی شده؟ نفس گفت: - بابا آقای تهرانی امروز اومدن شرکت. فرهاد بیحواس پرسید: - کی؟ - جاوید، جاوید تهرانی. فرهاد مکث کرد، بعد لبخندش پررنگتر شد: - جاوید؟ متعجب اما خوشحال ادامه داد: - خب چی گفت؟ نفس نگاهش را از روی میز برنداشت: - نمیدونم گفت با خودتون کار داره. فرهاد بدون هیچ خیالی: - حتماً برای همون پروژهست. اتفاقاً میخواستم دوباره ببینمش، سر یه ساختوساز نیمهکاره حرف دارم باهاش. نفس چیزی نگفت، فرهاد ادامه داد: - آدم حسابیه و کار بلده از اونایی که قبل حرف زدن فکر میکنن. نفس لبش را گزید: - گفت میخواد با خودت صحبت کنه. فرهاد با رضایت سر تکان داد: - خیلی هم خوب، حتماً بحث همکاریه. شاید طرح جدید داره، یا سرمایهگذار پیدا کرده. نفس آرام گفت: - من دقیق نمیدونم بابت چی فقط گفت باید شما رو ببینه. فرهاد لحظهای مکث کرد، اما زود بیخیال شد: - مهم نیست، وقتی آدم کار داشته باشه، خودش میگه. نفس نگاهش کرد. همون اطمینانِ سادهای که دلش را هم آرام میکرد، هم میترساندش. - گفت هر وقت تو بگی میاد. فرهاد لبخند زد. - فردا صبح بیاد خونه بهش پیام میدم. نفس چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. و در دلش گذشت: کاش واقعاً خبر خوب باشد! شب نفس با دلشوره و نگرانی به صبح میرسد بعد انجام کارهایش در سرویس، لباس خوابش را با یک دامن چرم و پیرهن دخترانه دکمه دار آبی کاربنی عوض میکند. بوت پاشنه پنج سانتی مشکی اش را پایش میکند کمی هم از ریمل و رژ رنگ نودش میزند. موهایش را بالای سرش میبندد و سفت میکند از اتاق بیرون میرود و فرهاد را روبهروی جاوید دید که ایستاده بود.با دیدن امیرپاشا که کمی آنطرفتر، کنار مبل، نشسته و با ظاهری آرام، اما نگاهش تیز و هوشیار شوکه میشود، او آنجا چکار میکند؟ از کی اینجا است؟ نباید جاوید را میدید، پدرش نباید جلوی او با جاوید حرف بزند. نفس کنار میز ایستاد و گفت: سلام. هر سه سرشان را به سمت او گرداند نگاه نافذ جاوید هیچ چیزی را نشان نمیداد اما نگاه خریدارانه ی امیرپاشا زیادی نشان میداد جاوید بعد سلام با او نگاهش را به سمت امیرپاشا گرداند با دیدن چشمان برق زده و نگاه خریدارانه اش پوزخندی میزند و به فرهاد نگاه میکند. امیرپاشا رو به فرهاد میکند و میگوید: خب آقا فرهاد انگاری مهمان دارید من میرم راجع بهش فکر کن. بعد از رفتن امیرپاشا، جاوید مستقیم و بیمقدمه گفت: - من حاضرم تمام بدهی رو تسویه کنم. سکوت، نفس حس کرد اشتباه شنیده است با چشمانی ریز شده سرش را کمی بالا آورد، فرهاد شوکه پلک زد: - تمام؟ جاوید ادامه داد: - بدون قسط و بدون تعویق. همهی عددی که بین شماست و من میدم. امیرپاشا لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه اندازهگیری بود. - بعد اونوقت شما همچین کاری رو بدون عوض دادن چیزی انجام میدین؟ جاوید نگاهش را تیز به دریا خانم انداخت: - در عوضش امیرپاشا کنار میکشه. فرهاد خندید، کوتاه گفت: - این تصمیم با من نیست آقای تهرانی. جاوید آرام گفت: - هست. وقتی پول کامل روی میز باشه. جاوید سرش را کمی بالا گرفت: - من بدهی شما رو میدم. در عوض، خونه و شرکت به نام من منتقل میشه و امیرپاشا عقب میکشه! نفس نفسش برید و زیر لب زمزمه وارد گفت: - چی؟! فرهاد با دیدن جدیت جاوید خشکش زد: - جاوید… این موضوع شوخی بردار نیست. جاوید حتی ذرهای عقب ننشست، گفت: شوخی نمیکنم. اینبار هرسه کاملاً جا خوردند. فرهاد تکیهاش را از مبل گرفت: - جالبه، خیلی جالبه. ولی این معامله یه طرفِ دیگه هم نباید داش... جاوید بدون مکث کردن ادامه داد: - داره. نگاهش آرام چرخید سمت نفس، نفس انگار فهمید، قبل از اینکه بشنود: - نفس… اسمش که گفته شد، فضا شکست و جاوید ادامه داد: - به عقد من درمیاد. شیش ماه! سکوت کل سالن را گرفت. نه از آن سکوتهای سنگین؛ از آن سکوتهایی که هوا را میبُرند. فرهاد رنگ از صورتش پرید: - چی گفتی؟ نفس یک قدم عقب رفت و زمزمه وار گفت: - نه… نه… این امکان نداره. این آدم برای اولین بار، همه را کاملاً شوکه بود. لبخند دریا خانم افتاده بود: - تو… تو داری چی میگی جاوید؟ جاوید نگاهش را از نفس نگرفت: - عقد شیش ماهه بین منو نفس و دریافت خونه و شرکت. فرهاد صداش لرزید: - تو نمیتونی اسم دختر منو بیاری وسط بدهیِ من! جاوید آرام، اما قاطع گفت: - چطور برای امیرپاشا شرط حقی بود؟ فرهاد بلند شد، چهرهاش سخت، صدایش پایین: - مهندس تهرانی، شرطه یا باج؟ به نظر میاد ما الان تماشاگر شدیم. نفس نفسش بالا نمیآمد زیر لب گفت: - تو نمیتونی دربارهی من تصمیم بگیری. جاوید برای اولین بار لحنش نرم شد؛ اما خطرناکتر: - تصمیمی نگرفتم. پیشنهاده. بعد رو به فرهاد: - شما میتونید ردش کنید اونوقت من هم کنار میکشم و شما میمونین و ازدواج امیرپاشا و نفس، که خودتون بهتر از من میدونین که آدمی مثل امیرپاشا دختر تون و فقط بخاطر اینکه همسرش بشه نمیخواد! نگاهها به فرهاد دوخته شد، حالا فرهاد بین سه چیز گیر کرده بود: یک دخترش، دو گذشتهاش، و سه، مردی که روبهرویش ایستاده بود! ویرایش شده 2 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_دوازده فرهاد سکوتی کرده بود، نمیدانست چه کند، اگر امیرپاشا را قبول کند میدانست هرچقدر هم که آزاد شود به زندانی شدن دخترش نمیارزد و بهتر از هرکسی رزومه ی درخشان امیرپاشا را میدانست، اما این را هم میداند که اگر جاوید را قبول کند او میشود آقا بالاسر خانه ی آنها و از عرش به فرش مینشینند اما دخترش در امان است! به سمت جاوید برگشت، ولوم صدایش خسته بود: - من، برای فکر به این پیشنهادت وقت میخوام. باید فکر کنم. نه به پولش، به بهایش. جاوید سر تکان داد چانه و ابرویی بالا داد و با تکان خفیفی که به سرش داد گفت: حقته. فرهاد: - پنج روز وقت میخوام. - خوبه، منطقیه! جاوید برگشت سمت در، نه عجله داشت و نه مکث اضافه ای در کارهایش بود، آنقدری از کارهایش مطمئن بود که از تمام رفتارش مشخص بود! نفس تا آن لحظه تکان نخورده بود اما وقتی جاوید پا گذاشت توی حیاط دیگر نتوانست دنبالش رفت. نفس: - جاوید! نایستاد و راهش را ادامه داد که نفس پاتند کرد دو قدم مانده بود که به او برسد همزمان دستش را جلو میبرد که بازویش را بگیرد توقع نداش که او ناگهانی بایستد و نفس، که انتظار این توقف را نداشت با قفسهی سینهاش برخورد کرد چند قدم کوچک عقب پرت شد: - هی بچه جون حواست کجاست؟ جاوید سریع دستش را گرفت: - خوبی؟ نفس، نفسزنان بدون توجه به او گفت: - تو… تو حق نداشتی منو بکشی وسط این داستان. جاوید دستش را رها کرد حوصله نداشت یکه به دو کند با او، یک قدم عقب رفت و گفت: - من نکشیدمت. بودی! نفس را میان دندان های قرار گرفته روی همدیگر گفت: - با شرط! با معامله! با اینکه من بشم بندِ آخرِ بدهیِ بابام! صداش میلرزید: - تو فکر کردی این کار درسته؟ جاوید نگاهش کرد، همان نگاه مستقیم، بیفرار و نافذ: - تنها راهه! جاوید نفس عمیقی کشید: - اگه قبولش نداری، برو با امیرپاشا ازدواج کن. این جمله مثل سیلی خورد توی صورت نفس. چشمانش گرد شد گفت: - چی؟ جاوید پوزخند همیشگیش برگشت، تلختر از قبل. - خب؟ چیشد؟ نظرت چیه؟ نفس ساکت ماند. خیلی بیشتر از حد لازم و همین سکوت همهچیز را گفت جاوید ابرو بالا انداخت گفت: - دیدی؟ همین دو دلی یعنی هیچکدوم از انتخابها سالم نیست! نفس با صدای آهسته گفت: - اگه… فقط اگه… من قبول کنم… جاوید ادامه داد: - فقط شیش ماه. عقد. نه بیشتر. بعدش از هم جدا میشیم. نفس نگاهش را تیزتر کرد: - شرط میذاری؟ - دارم حد میذارم. برای خودم. چند ثانیه گذشت، باد آرامی برگها را تکان داد، جاوید نگاهش را میان حیاط بزرگ عمارت و درخت های سر به فلک کشیده داد و گفت: - شیش ماه. بعدش هر دو آزاد. نفس سر تکان داد و جاوید ادامه داد: بدون احساس. بدون طلب. نفس: - آها! بعد آرام اضافه کرد: - ولی قبول. شیش ماه. انگار تازه از زیر آب بالا آمده باشد و در آن ظهر خنک فروردین ماه قول دادند که بعد شش ماه جدا بشوند، با توافق هردو! میان خستگی، خشونت، و تصمیمی که هنوز درد داشت، پیمانی بسته شد که قرار بود هیچچیز را سادهتر نکند! ویرایش شده 1 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_سیزدهم دو روز اول در سکوت گذشت، سکوتی که همه را درگیر کرده بود. نه نفس حرف میزد نه مادرش و نه فرهاد! خدمتکارها هم همین. تنها زمانی که صدایشان را میشد شنید وقت صبحانه ناهار و شام بود. روز سوم نفس و مادرش با همدیگر صحبت کردند نفس از ذهن خسته اش و تصمیم گیری و کارهای بی فکر پدرش گله کرد و شب را با گریه روی پای مادرش به خواب رفت. روز چهارم شد و فرهاد هنوز در فکر بود به شرکت نمیرفت نفس میرفت شرکت و کارها را زیر نظر داشت آخر شب که به خانه رسید بیهوش با لباس های میان تنش به خواب رفت. شبِ آخرِ مهلت رسید، خانه زودتر از همیشه ساکت شده بود. نه از آن سکوتهای آرام؛ از آنهایی که پر از فکرند. فرهاد پشت میز کارش نشسته بود پروندهها باز اما نگاهش روی هیچکدامشان نمیماند. دریا روبهرویش، فنجان چای سردشده را میان دستها گرفته بود آهسته گفت: میدونی چند روزه تو فکری؟ تو که تصمیمات یهویی بود از کی تا حالا انقدر تو فکر رفتی؟ فرهاد نگاهش را بالا آورد. چشمهایش خسته بود، بلاخره حماقت که شاخ و دم ندارد، فقط چهره دارد! فرهاد: - از وقتی فهمیدم هر راهی رو برم، یه جا میشکنه. دریا مکث کرد: - رد کنی، امیرپاشا ول نمیکنه. پول بدهی هم که معلوم نیست تمومش کنه. فرهاد لبخند تلخی زد: — دقیقاً. هر تصمیمی، یه جور باختنه. دریا آرام گفت: ولی یکی از این باختها، نفس رو تنها نمیذاره. فرهاد سرش را پایین انداخت: - میدونی بدیش چیه؟ من اون پسر رو میشناسم. جاوید اهل معامله روی احساس نیست. اگه وارد این بازی شده، یا خیلی مطمئنه… یا خیلی خطرناکه. دریا گفت: و امیرپاشا؟ اون خطرناکه بدون هیچ منطقی. فرهاد نفس عمیقی کشید. - اگه قبول کنم، جنگ امیرپاشا با ما علنی میشه. اگه قبول کنم، جنگ میره زیر پوست زندگی دخترم. دریا آرام گفت: ولی اون شیش ماه… هرچند که خودش خواسته بازم برای یه زن سخته. فرهاد سرش را تکان داد، تصمیم گرفته شده بود: - فردا بهش میگم. جاوید همانطور ایستاده بود که همیشه میایستاد؛ صاف، بیحرکت، بدون عجله. نفس پشت در اتاق پدرش ایستاده بود با اتمام جمله ی آخر پدزش به تندی به اتاقش رفت و در را محکم بست صدای بلندی که داد او را یک متر از جا پراند، چانه اش و لبانش از بغض جمع شد دستانش را مشت کرد و نفس تندی کشید و زیر لب گفت: لعنت بهت امیر پاشا که از وقتی پات به زندگی ما باز شد فقط بدبخت مون کردی! قطره اشکی از گوشه ی چشمش میچکد و آه عمیقی از گلویش بیرون میآید. فردا صبح فرهاد به جاوید زنگ زد و برای بعد از ظهر وقت گذاشت، نفس هم خانه نبود آن زمان و خوب بود! تقریباً طرف ساعت های سه بعدی از ظهر بود که جاوید و اصلان به خانه ی آنها رفتند و روبهرویش نشستند: - فکر کردم. جاوید چیزی نگفت بنابراین فرهاد ادامه داد: - قبول میکنم. با همون شرطه شیش ماه. جاوید سرش را کمی پایین آورد. - متشکرم که عجله نکردید. فرهاد مستقیم گفت: اما حواست باشه کسی نباید از دلیل این موضوع خبردار بشه، امیرپاشا رو هم میگیم پول بدهکاری هاش آماده شده و براش میزنم. جاوید سری تکان داد گفت: اوکی، مشکلی نیست. بعد از پذیرایی شدنشان از عمارت بیرون رفتند، وارد خانه خودشان که شدند خانه در تاریکیِ نیمهشب، آرامتر از حد معمول به نظر میرسید؛ آرامشی که بیشتر شبیه احتیاط بود تا آسودگی. جاوید و اصلان تقریباً همزمان وارد شدند که عمه از آشپزخانه بیرون آمد نگاهش روی صورت هر دو چرخید. - تموم شد؟ جاوید مکث کوتاهی کرد. بعد آرام گفت: تصمیم گرفته شد. اصلان نفسش را بیرون داد: قبول کردن. عمه دستش را به لبهی در گرفت: چی رو؟ جاوید مستقیم گفت: - عقد. با شرط شیش ماه. سکوتی کوتاه افتاد. نه از جنس شوک؛ از جنس فهمیدن. چیمن که تا آن لحظه ساکت کنار دیوار ایستاده بود، ناگهان جلو آمد. - چی؟! شیش ماه؟! شما دوتا دارین چی میگین؟! اصلان گفت: - چیمن، آرومتر... اما چیمن حرفش را برید: - نه! آروم نمیشم! شماها بدون اینکه فکر کنین دربارهی زندگی یه دختر تصمیم میگیرین؟! اون بیچاره چه گناهی کرده باباش اونجوریه که الان بشه پاسوزش؟! نگاهش را کوبید سمت جاوید: - تو اصلاً کی هستی که شرط بذاری؟! با پول اومدی بگی عقد، بعدشم خداحافظ؟! جاوید تو نمیتونی اون دختر رو به زور پای سفره عقد بنشونی. عمه سلین سرش را تکان داد گفت: منم با چیمن موافقم جاوید، من همون شب دیدم اون دختر با پدرش فرق داره سادگی نگاهش سادگی کلامش، نباید نفس رو وارد بازیت میکردی. منم مثل تو از فرهاد دل خوشی ندارم برادر و سرپناهم و ازم گرفت احساس منم بیشتر از تو نباشه کمتر نیست ولی این راهش نیست. جاوید تکان نخورد نگاهش تیره شد: - من شرطم و مثل یک راه گذاشتم، میتونستن قبول نکنند و وارد بازی با من نشن تا من یه جور دیگه وارد بشم اما حالا که شدن دیگه پا پس کشیدنش محاله، هر سه تا تون بدونین من تا نابودی فرهاد و نبینم نه خودم آروم میشم نه قلبم نه اون مهرابی که سالهاست دفنش کردم! چیمن خندید؛ خندهای تلخ و عصبی: - باشه انتقامت و بگیر ولی با این راه؟! این راه نیست، بنبسته! تو داری از نفس یه سپر میسازی که خودت راحتتر بجنگی! عمه با صدایی لرزان گفت: - چیمن… اما چیمن عقب نکشید: - نه مامان، نباید با نفس بازی میکردین، شما با پدرش دشمنی دارید با خودش ندارید که! میدونین بفهمه همه ش بازی بوده برا زمین خوردن خانواده ش چه بلایی سرش میاد؟ از چند روز پیش که جاوید گفت نقشه داره صدتا نقشه خودم تو ذهنم ریختم تا ببینم چیکار میخواد بکنه این کار رو هم احتمال دادم خودم و گذاشتم جای نفس اگر روزی همه تون رو به روی نفس وایستید من پشت نفس وامیستم، چیزی از کارتون جلوش نمیگم ها دهنم قرصه به شماها هم وفادارم ولی چون همهتون دارین طوری رفتار میکنین که انگار نفس یه عدد وسط معادلهست که یکی بدهی داره، یکی تهدید، یکی نقشه میکشه براش درد داره و من این درد و میفهمم چون منم دخترم نمیتونم تحمل کنم. هیچکس از اون نپرسیده که تو چی؟! کی پرسید خودش چی میخواد؟! جاوید آرام با همان اخم شدیدش گفت: - من پرسیدم چیمن! چیمن سریع برگشت سمتش: - و جوابش چی بود؟ ترس؟ یا اینکه بین تو و امیرپاشا گیر کرده و باید تو رو انتخاب کنه؟ اصلان جلو آمد: - چیمن، انصاف داشته باش… حرفش را قطع کرد: - انصاف؟! انصاف اینه که یه دختر رو بندازی وسط دو تا مرد که هر دوشون دارن تصمیم میگیرن به جاش؟! جاوید برای اولین بار کمی صداش پایینتر آمد: - اگه این راه نبود، امیرپاشا فردا با بدتر از این برمیگشت برنامه های منم بهم میخورد! چیمن با بغض گفت: - پس حالا چی؟ قراره هر کی زورش بیشتره، برنده باشه؟ چند ثانیه سکوت افتاد که عمه سلین آرام نشست: - نفس خودش قبول کرده؟ جاوید مکث کرد. - آره. چیمن با صدایی که میلرزید گفت: - قبول کردن چیزی از سر ناچاری، انتخاب نیست آقای مهراب تهرانی! خانه دوباره ساکت شد. اما اینبار، سکوت پر از خطکشی بود؛ حد و مرزهایی که تازه کشیده میشدند، و جاوید خوب میدانست: قبول شدن این تصمیم، بهمعنای پذیرفته شدنِ اجباری خودش بود اما هیچ اشکالی نداشت مقصدش معلوم بود، نابودی فرهاد و زندگی آتیش گرفتهش رو ببینه! ویرایش شده 1 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_چهاردهم سه چهار روزی میگذشت نفس ساکت تر شده بود، صبح، زودتر از معمول آغاز شد و حتی روز هم سعی میکرد شبیه عادیبودن باشد. جاوید، فرهاد و اصلان بیحرف سوار شدند. هیچکدام چیزی نگفتند؛ انگار هر کلمه میتوانست چیزی را زودتر از موعد فرو بریزد، در محضر صداها کوتاه و رسمی بود نامها خوانده شد، سندها جابهجا شدند، امضاها و مهر ها روی کاغذ نشستند، خانهها، شرکت، زمینها. همهچیز دقی و تمیز و بیاحساس منتقل شد. فرهاد قلم را که زمین گذاشت، دستش لرزید اما نه از تردید، از فهمِ اینکه بعضی بدهیها فقط عدد نیستند! سلین دقیق و بیصدا وارد خانه شد و پشت سرش چیمن وارد میشود. باید نقش کسانی را بازی میکردند که از هیچی خبر نداشتند و پسرشان از همان اول او را دیده بود و پسندیده بود و حالا قصد ازدواج داشت و عجله داشت، دریا و نفس با آنها روبوسی میکنند و تعارفات ایرانی وارشان را نثار همدیگر میکنند، نگاهش کوتاه روی صورتها لغزید؛ مکثی نامحسوس روی چهره ی عمه سلین کرد و بعد لبخندی محو زد، عمه سلین با بی حواسی به ایرانی گفت: ببخشید که مزاحم شدیم،. میدونیم خیلی زوده ولی خب آقا پسرما هم عجله داره برای بردن عروسش! نفس پوزخندی زد به ساده لوحی آنها. دریا خانم اما انگار یادش رفته باشد داستان از چه قرار است با خنده ای گفت: خیلی هم عالی فکر کنم بهتره منو شما خودمون بشینیم درباره این موضوع صحبت کنیم و بعد خود بچه ها. صدایش نرم بود نفس دهان باز کرد چیزی بگوید، اما هنوز کلمهای شکل نگرفته بود که دریا خانم برایش پشت چشمی نازک میکند، دیشب به اتاق او رفته بود و با همدیگر صحبت کردند دریا خانم میگفت مردها به مرور جذب میشوند و نفس با پوزخند جوابش را اینگونه داد که مردها شبیه همدیگر نیستند مخصوصاً جاوید با حضور ناگهانی اش در زندگیشان که شبیه هیچ مردی نیست و قراری هم نیست بیوفتد چون جاوید فقط یک موقعیت موقت برای رهایی از امیرپاشا میباشد و بعد تمام شدن مدت قرارشان همه چیز باطل میشود و به هیچ وجه نمیتواند خود را عاشق و شیفته ی جاوید ببیند! دریا خانم هم خنده ای تحویلش داد و گفت که هرچیز ناممکنی ممکن میشود و این را به وقتش میفهمد. دریا خانم از همان نگاه های کوتاهِ همیشگیاش به نفس انداخت که میگفت: هیچی نگو و ساکت باش. خدمتکارها همزمان که از آنها پذیرایی میکردند درمورد مراسم و تشریفات صحبت میکردند: دریا خانم: - نظر من اینه که مراسم باید ساده باشه. جمعوجور. بیحاشیه. این روزا حاشیه زود بزرگ میشه. عمه سلین لبخند زد گفت: البته هر خانوادهای سبک خودش رو داره. دریا خانم با اشتیاق شروع به توضیح برنامهها کرد. سلین گوش میداد، گاهی سر تکان میداد، گاهی فقط نگاه میکرد. گاهی نظر میداد، نه تأیید کامل، نه مخالفت. چیمن تمام مدت حواسش به نگاه غمگین و بی شوق نفس بود، از همان آن شب مهمانی به دلش نشسته بود و دوست داشت بیشتر با او آشنا و دوست شود و از نظرش اگر بخواهند دوست شوند دوستان خوبی هستند! وقتی نفس خواست نظر بدهد، سلین خیلی آرام گفت: عزیزم، تو الان استرس داری این چیزا رو بزرگترا جمع میکنن. حرفش با تحقیر نبود، با مهربانی گفت فقط برای بستن راه! عمه سلین گفت: خب من چندتا اصلاح کوچیک تو ذهنم دارم، مکانش همینجا باشه بهتره چون باغ تون هم ماشاالله بزرگ هست میدیم دیزاینر با مدیریت و ایده های خودشون تزیینات انجام بدن. دریا خانم لبخند زد و نفس فقط نگاه کرد موقع اتمام حرف هایشان بلند شدند بروند که دریا گفت: برای ناهار بمونید پیشمون، فرهاد امروز نمیاد خونه مام تنهاییم بمونید خوشحال میشیم. عمه سلین مردد چیمن را نگاه میکند اما چیمن که شانه ای بالا می اندازد عمه سلین میگوید: زحمت نمیدیم میریم خونه مون اصلا و جاوید برای ناهار میرن خونه. دریا انگاری از جاوید خوشش میآمد که گفت: خب بگید بیان ناهار اینجا بچه ها هم باهم درمورد مراسم شون حرف میزنند. هوا برای نفس هنوز سنگین و نفس همانجا فهمیده بود که این زن اگر بخواهد، میتواند بدون بالا بردن صدا، بدون یک کلمهی تند، کل یک خانه را در سکوت نگه دارد. در رودروایسی با آنها گیر کرده بودند و در آخر قبول کردند به پذیرایی که برگشتند نفس با ببخشیدی از آنها جدا میشود و پله های طبقه ی بالا را طی میکند به در اتاق که میرسد باز میکند و خود را پرت میکند داخل اتاق. تا در بسته شد، ایستاد نه حرکت کرد، نه نشست. انگار بدنش نمیدانست چه کند. دستهایش را باز و بسته کرد. یکبار، دوبار، سه بار. این کار را بیصدا و گیج شده انجام میداد هوای خانه سنگینتر از قبل شده بود؛ چند قدم به سمت پنجره رفت، بعد ایستاد. برگشت . دوباره رفت نگاهش سقف اتاق را نشانه گرفت، کوتاهتر از آن بود که این همه آشفتگی را جا بدهد! گفت: «من چرا هیچی نگفتم؟» صدا از گلویش درنیامد، فقط توی سرش پیچید نفسش بالا نمیآمد دست برد به یقهاش، دکمه را باز کرد؛ اما فایده نداشت انگار چیزی نامرئی دور سینهاش سفت شده بود پایین تختش ننشست؛ افتاد! آرنجش به دسته خورد، درد گرفت، اما حتی اخم هم نکرد. دردِ بدن به چشمش نمیآمد چشمهایش خیره ماند به نقطهای نامعلوم لبهایش را به هم فشرد دندانهایش قفل شد. آنها موقع صحبت نه فریاد زده بودند و نه توهین کرده بودند؛ اما نفس حس میکرد چیزی از او آرام و بیاجازه کم شده است، دستش لرزید لیوان کنار دستش را گرفت، نگه داشت و جرعه ای خورد. روی زمین کنارش کوبید، چشمهایش خیس شد، اما اشک نیامد گریه هم انگار به اجازه نیاز داشت؛ با خودش فکر کرد: او قرار بود شش ماه باشه، فقط شش ماه. اما چرا همین حالا حس میکرد وسط چیزی افتاده که از اول، مال او نبوده؟ سرش را عقب برد و به لبه ی تخت تکیه داد، سقف را نگاه کرد و برای اولین بار، نه از عقد، نه از جاوید، بلکه از این سکوتِ مرتب، ترسیده بود! ویرایش شده 1 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_پانزدهم نفس چشمهایش را بست، نه برای آرام شدن؛ برای اینکه دیگر نبیند، همهچیز از جایی شروع شد که فهمید انتخابها همیشه شبیه هم نیستند بعضیشان فقط اسم انتخاب را یدک میکشند با خودش گفت: «این که نمیخواستم…» در کودکی، ازدواج برایش یک تصویر ساده بود، نه قرارداد داشت، نه شرط، فقط دستهایی که همدیگر را ول نمیکردند فقط کسی که وقتی اسمش را صدا میزد، وجودش گرمتر میشد. فانتزیاش عجیب نبود. مثل هر دختری میخواست عاشق شود و بعد ازدواج کند نه با اجبار! میخواست روزی که «بله» میگوید دلش جلوتر از دهانش حرکت کرده باشد نه این که عقل و ترسش. اما حالا... حالا همهچیز سر جایش بود، جز خودش! با خودش حساب کرد، عددها دقیق بودند، شش ماه، یک شرط، یک خانه که نریز، یک پدر که نشکند و در این میان، دختری که قرار بود عاشق شود، حذف شده بود. نفس نفسش را بیرون داد. آه نبود؛ تسلیم بود! «شاید عشق… اصلاً سهم من نبود.» این فکر درد داشت برای کسی که انسانیت داشت و منطقش فرق میکرد. چشمهایش را باز کرد دیگر دنبال راه فرار نگشت فهمید گاهی آدم برای نجات بقیه خودش را عقب میکشد، نه قهرمانانه؛ فقط در سکوت. ضربه ای به در اتاق میخورد که او را از روی زمین بلند میکند به سمت در میرود و در را که باز میکند چیمن را با لبخندی مهربان میبیند: - میتونم بیام تو؟ نفس لبخند خسته ای زد و سرش را تکان داد عقب رفت و گفت: بیا داخل. چیمن داخل میشود نگاهش را میان اتاق میگرداند، اتاقش تلفیقی از رنگ های سفید، سبز درباری و کرم تشکیل شده بود. سقف و نصف بالایی دیوار اتاق سفید و بخش پایینی دیوار سبزدرباری، دو کمد کرم رنگ کنار پنجره اش تکیه داده به دیوار قرار داشت یک در سفید کنار کمد بود، تخت تک نفره ی کرم به همراه پاتختی، میز و صندلی آرایشی هم رنگ و ستاش، کنار در ورودی اتاقش بودند. دیوار سمت چپ اتاقش با ریسه برگ و ریسه نور تزئین شده بود بالای تختش سه تابلو عکس از خودش بود که با فاصله های کمی از هم به دیوار زده شده بود. دو گلدان اسطوخودوس متوسط کنار پنجره ی اتاقش بود، فرش کوچک شش متری روی زمین بود. چیمن به سمت پنجره رفت از اتاق او در ورودی باغ مشخص بود به سمت نفس برگشت گفت: اتاق ساده ولی قشنگی داری. نفس: - ممنونم نظر لطفته. چیمن: - جدی میگم. من درمورد اتاق خیلی سخت سلیقه ام ولیکن این مدل اتاق همیشه نظرم و جلب میکنه. البته تا یه حدی هم رک هستم ها! نفس به صندلی میز توالت اش اشاره میزند: - بشین رو صندلی واینستا سر پا. چیمن از پیشنهادش استقبال کرد و روی صندلی نشست با ذوق برگشت سمت نفس و گفت: شاید باورت نشه ولی از همون شب مهمونی دلم میخواست باهات ارتباط برقرار کنم و باهات دوست بشم. مثل بچه ها! نفس خندید: - اونشب قیافت خیلی جدی بود. چیمن: - شخصیتم همینه، اولش جدی ام اگر خوشم اومد از طرف که نزدیکش میشم و باهاش ارتباط برقرار میکنم اما وقتی خوشم نیومد همون چهره جدی رو ادامه میدم. نفس تاییدش میکند: - کار درستی میکنی. چیمن: - و حالا من از تو خوشم اومده. ببینم داداشم خیلی بد اخلاقی میکنه باهات؟ نفس خنده اش گرفت: - توقع داری چی جوابت و بدم؟ چیمن شانه انداخت بالا: - راستش رو، حقیقتش اینه که من از همه چی خبر دارم. نفس شوکه نگاهش کرد، فکر نمیکرد او از همه چیز خبر داشته باشد و حالا خودش اعتراف کرده است: - البته بگم زیاد هم سرزنشش کردم چون حق نداشت این کار رو کنه. هرچقدر هم اینجا ترکیه باشه و تو ایرانی باشی بازم آبروی یه دختر مهم تر از چیزای دیگه ست. شرایط سختی داری درکت میکنم. نفس شانه ای بالا می اندازد و میگوید: - من خودم یک هفته است شب و روزم قاطی شده واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم. جاوید هم شخصیتش اونجوریه و من اعتراضی ندارم چون بلاخره شخصیتی نیستم که بخوام براش تصمیم بگیرم که اینجوری باشه یا نباشه. موقت هم اونجور که من میخوام باشه بعد تموم شدن این اتفاقات همه چی برمیگرده سر جای خودش. پس همین خودش بمونه بهتره! ویرایش شده 1 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_شانزدهم بعد از محضر، جاوید و اصلا مستقیم به عمارت رفتند. همان خانهای که حالا دیگر فقط «خانه» نبود میدانِ تقاطعِ چند تصمیم بود. فرهاد ولی به شرکت رفت برای آماده سازی شرکت جدید، عار داشت برایش اما شرایط همین بود باید با آن وضع راه می آمد! هنوز در کامل بسته نشده بود که صدای ترمز آمد، تیز و اعتراضی. میدانست کیست و کسی نبود جز امیرپاشا! پیاده که شد، آرام نبود و با خودش هیاهو داشت جاوید و اصلان ایستادند و به پشت برگشتند با دیدنش نیشخندی زد: - عرض سلام آقای مدیر! امیرپاشا یقه اش را گرفت گفت: تو چه غلطی کردی؟ فکر کردی میتونی نفس رو از دست من در بیاری؟ جاوید مکث نکرد، مطمئن گفت: معلومه که آره! امیرپاشا خندید، بلندتر از حد معمول: داری پاتو فراتر از حدت میزاری. اصلان جلو آمد که حرفی بزند اما جاوید دستش را به معنای ایستادن و صبر کردن بالا برد اصلان دست راستش را مشت کرد و فشرد جاوید نگاهی به سر تا پای او انداخت گفت: حد خودت و نگه دار امیرپاشا. آرومتر حرف بزن. امیرپاشا نگاهش را از جاوید نگرفت: - توعه بیش*رف هم مگه حد و حدود میدونی؟ اونی که پاشو از حدش برده فراتر تویی فهمیدی؟ اصلان یک قدم جلو رفت: - به نفعته دهنت و بسته نگه داری امیر پاشا. امیرپاشا ناگهان صداش را بالا برد: - تو چی میگی بچه جون؟ و بعد رو به جاوید میکند: - د آخه من که تو رو میشناسم معلوم نیست چه غلطی کردی با چه روشی فرهاد و گول زدی که راضی شده نفس به عقد تو دربیاد. جاوید برای اولین بار لحنش تیز شد: - دهنتو ببند امیرپاشا هرچیزی که بین من و نفس هستش بین خودمونه، اگر نفس راضی نبود من جلو نمیومدم، حالا که میبینی من اونی ام که نفس میخواد، نه تو! همین. همین جمله کافی بود تا امیرپاشا جلو برود: - تو به من میگی دهنتو ببند؟! متین برای میانجیگری خواست وسط بیاد، اما صداها بالا رفت، خیلی بالا و همزمان درِ خانه باز شد و دریا خانم، رنگپریده، چیمن پشت سرش، مضطرب و عمه سلین با چهرهای خونسردتر از بقیه، اما چشمهای دقیق بیرون آمدند: - چی شده اینجا؟! عمه سلین: - این چه وضعیتیه! امیرپاشا با دست به سمت جاوید اشاره کرد: - ازش بپرسین، یه جوری مثل لودر اومده زندگی همه رو جمع کنه بره که انگار رییس و سرور همهی ما ایشونه! و بعد رو به جاوید گفت: تو آخه چجوری روت میشه که نامزد یکی رو به عقد خودت دربیاری؟ تو مردی؟ جاوید بدون اینکه نگاهش را از امیرپاشا بردارد گفت: - کسی که زندگی رو گرو میگیره، خودش جمع میشه. مثل تو. درمورد جمله دومت هم بگم که این دیگه دست تو نیست، نفس هم نامزد تو نیست! امیرپاشا یک قدم دیگر جلو آمد بیش از حد نزدیک، محافظهایش تکان خوردند یکی از آدمهای امیرپاشا دست برد زیر کت و تقریباً همزمان، آدمهای جاوید واکنش نشان دادند صداها قطع شد نه دعوا، نه حرف. فقط فلزهایی که بیرون آمدند و اسلحهها بالا رفتند. شلیک نکردند اما آماده بودند. دریا خانم نفسش برید. - وای خدا منو مرگ بده! چیمن دستش را روی دهانش گذاشت و عمه سلین آرام گفت: بسه دیگه اسلحهها رو پایین بیارین اینجا خونهست، نه میدان جنگ. هیچکس اول تکان نخورد. جاوید، با صدایی سرد اما کنترلشده: — تمومش کن امیرپاشا تو این بازی رو باختی. امیرپاشا نفس عمیقی کشید نگاهش بین اسلحهها چرخید و بعد پوزخند زد: - این هنوز آخرش نیست. آدمهاش هم، وقتی رفت، حیاط هنوز بوی خطر میداد و همه فهمیدند: این ماجرا، دیگر فقط یک عقد نبود بلکه یک خطِ قرمز رد شده بود! بدون ضربه به در دستگیره را پایین کشید و وارد اتاق شد نفس کنار پنجره ایستاده بود سرش را به تندی چرخاند و گفت: بهت یاد ندادن وقتی میری تو اتاق یه خانم باید اول در بزنی بعد اگر بهت اجازه دادند وارد بشی؟ جاوید بعد از چند ثانیه سکوت گفت: - دادن اما خب من دوست نداشتم رعایت کنم. نفس متاسف نگاهش کرد و گفت: امیرپاشا چی میخواست؟ جاوید روی مبل وسط اتاق مینشیند: - خبر زودتر از چیزی که فکر میکردم به گوشش رسیده اومده بود چرت و پرت تحویل بده! نفس نگاهش کرد: - چی میگفت؟ جاوید: - مهم نیست چی میگفت و چی میخواد مهم اینه که فعلاً بدترین ضربه رو داره میخوره. فردا پس فرداست که بترکه از حرص؟ — خب یعنی چی؟ جاوید آرامتر ادامه داد: - امروز حساب بابات با امیرپاشا صاف شد و بدهی ها داده شد، جلو خودمون زنگ زد داستان و از بابات بپرسه، بابات گفت تو به اونش کار نداشته باش فقط دست بردار و برو از زندگی ما بیرون از این به بعد هم دور نفس پیدات نشه. اونم پیگیر شده و آدماش و فرستاده ببینن چرا؟ و بهش گفتن که من و تو نامزد کردیم و بخشی از پول رو من دادم نه همه رو! نفس طره ای از موهایش را پشت گوشش میدهد میگوید: - دست برنمیداره، بیخیال نمیشه. میدونم که بیخیال نمیشه! نگاه جاوید تیز میشود و پوزخند معروفش را میزند: تو به اونش کاری نداشته باش دیگه. نفس چپ چپ او را نگاه کرد جاوید گفت: مامانت میگه گفتی مراسم نگیریم، چرا؟ نفس: - دروغ به خورد بقیه بدم که چی بشه؟ جاوید مکث کوتاهی کرد و بعد گفت: اما نمیتونیم هیچی نگیم! نفس اخم میکند: - یعنی چی «نمیتونیم»؟ - یعنی تو این سطح، سکوت ما و مراسم نداشتم و این چیزها خودش سؤال و حاشیه میسازه. بلند شد و چند قدم به سمت نفس رفت در سه قدمی اش ایستاد: - شریک، همکار، فامیل، آشنا… بلاخره سوال و حاشیه میسازند. - به همه چه؟ جاوید بیدرنگ جواب داد: - به همشون ربط داره. نفس نفسش را بیرون داد: - من قرار نیست وایسم نقش بازی کنم. - نقش نیست. صداش محکمتر شد. - اعلامه و تو بخشی از زندگیت و انجام میدی! نفس خندید؛ خندهای کوتاه و بیحال و مسخره کننده: - اعلام چی؟ یه چیزی که خودمون میدونیم موقته؟ جاوید مکث کرد: - موقت یا دائم، تا وقتی هست، باید رسمی دیده بشه. نفس نگاهش را دزدید، دوباره برگشت: - یعنی مهمونی؟ - یه دورهمی کوچیک. نه اسمش جشنه، نه عقد رسمی با شلوغی،نمایشی. اسمش رو هم هر چی میخوای بذار چون فقط کارکردش مهمه. نفس آه کشید: - من از این نمایشها بدم میاد. - میدونم. نگاهش نرمتر شد: - ولی بعضی نمایشها سپرن جلوی سوال، جلوی شایعه، جلوی دخالت. مکثی کرد و ادامه داد: - مخصوصاً جلوی امیرپاشا. اسم که آمد، نفس ساکت شد جاوید گفت: - اگه مردم بفهمن، اگه همه بدونن تو نامزد منی، فضای مانورش کمتر میشه. نفس با تردید گفت: - یعنی یه مهمونی کوچیک، برای امنتر شدن؟ - دقیقاً. چند ثانیه فکر کرد: که نه عکس دونفره، نه حرفهای عاشقانه، و نه قولی برای آینده در اون وجود داره! نفس آرام گفت: - پس فقط یه اعلامه! جاوید سر تکان داد: - فقط یه اعلام! نفس چشمهایش را بست، یک ثانیه، دو، سه، و بازشان کرد. - باشه. جاوید نفسش را آرام بیرون داد: - باشه؟ - باشه، قبوله! اما در دلش گذشت: «باز هم یک قدم دیگر… به چیزی که اسمش زندگی منه، اما انتخابش دست من نبود!» ویرایش شده 1 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت #پارت_هفدهم جاوید چیزی نگفت. فقط چند ثانیه همانطور ایستاد، انگار میخواست مطمئن شود «باشه»ای که شنیده، واقعاً گفته شده. بعد سرش را کمی کج کرد؛ همان ژست همیشگی که نه لبخند بود، نه جدیت محض. - خوبه. نفس اخم کرد: - حالا بحث با امیرپاشا فقط همین بود؟ اینهمه دعوا، تهدید، اسلحه و… جاوید آرام گفت: - امیر فعلاً هیچ خطری نداره. سکوت افتاد، نه از آن سکوتهای خالی؛ از آنهایی که پر از فکر و فشارند. نفس رفت سمت پنجره. حیاط هنوز کمی شلوغ بود چند نفر از محافظها آرامتر شده بودند، اما تنش از فضا نرفته بود، نفس گفت: - تو اینا رو عادی میبینی؟ جاوید پشت سرش ایستاد، اما نه آنقدر نزدیک: - عادی نه، ولی قابل مدیریت آره. نفس برگشت: - زندگی من شبیه یه پروژهست؟ جاوید نگاهش کرد اینبار پوزخند نزد: - نه! ولی الان تو دل یه معاملهای، چه بخوای چه نه. نفس دستهایش را به سینه زد: - من هیچوقت اینو نخواستم، نه بدهی بابام، نه امیرپاشا، نه تو… نه اینکه یکی بیاد بگه «این کارت برای امنیته»! جاوید مکث کرد: - میدونم. نفس: - نه، نمیدونی. صدایش شکست، اما اشکش نیامد: - من یه عمر فکر میکردم یه روزی… یه روزی یکی میاد که انتخاب خودمه… نه بهخاطر پول، نه بهخاطر تهدید و نه برای اینکه جلوی یکی دیگه وایسه! جاوید آرام گفت: - الان هم انتخابته. نفس خندید. تلخ اما واقع بین: - انتخابمه ولی بین تو و امیر! جاوید بیدرنگ جواب داد: - بین باج دادن و ندادن، بین پنهان شدن و روبهرو شدن. نفس نفسش را بیرون داد. - و تو فکر میکنی روبهرو شدن یعنی اسم تو؟ - الان، آره. چند ثانیه گذشت. نفس به زمین نگاه کرد، در دلش گذشت: «من همیشه فکر میکردم عشق، نجاته. هیچوقت فکر نمیکردم نجات، اینقدر شبیه معامله باشه.» جاوید ساعتش رو نگاه کرد و گفت: - تایم ناهاره و بقیه پایین منتظرن ناهار سرد میشه باید بریم. نفس بیحرف از کنارش رد شد. دستگیرهی در را گرفت، لحظهای ایستاد و بعد در را باز کرد با هم از اتاق نفس بیرون رفتن و از پلهها پایین آمدند؛ جایی که بقیه بودن، خندهها جریان داشت و هیچکس نمیدونست بالای عمارت، چه توافق شکنندهای بسته شده! بعد از ناهار جاوید، نفس را برای رفتن به شرکت با خود همراه کرد کارمند های شرکت از جاوید استقبال کردند و خوش آمد گفتند جاوید بدون توجه به نفس به اتاقش رفت نفس برای او که پشت سرش گذاشته بود پشت چشمی نازک میکند و وارد اتاقش میشود تا اتمام تایم شان در اتاق مشغول بود. اتمام کار رسید بعد برداشت کیفش از اتاق بیرون رفت خواست به اتاق جاوید برود تا بگوید با همدیگر بروند اما منشی خودش از سر جایش بلند شد گفت: میرید خانم ساراچ اوغلو؟ سرش را تکان داد که منشی گفت: اتفاقاً دو ساعت پیش آقای تهرانی رفتند گفتند بهتون بگم. نفس در ثانیه جا میخورد اما برای نشان ندادن خودش سرش را تکان میدهد تشکری میکند و به سمت آسانسور میرود که گوشی در دستش میلرزد، گوشی را بالا میآورد از روی نوتیفکیشن پیامک گوشی میبیند که جاوید پیام داده است پیام را باز میکند: «اصلان پایین منتظرته میبردت خونه!» پوزخندی میزند و سرش را با تأسف تکان میدهد. آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_هجدهم فردا صبح نفس به محض بیدار شدن دلش شور میزد. نه برای مهمانی؛ برای نقشی که قرار بود بازی کند! جلوی آینه ایستاده بود، مانتویش رو صاف کرد و زیر لب گفت: فقط خرید یه لباسه… فقط یه لباس! صدای بوق ماشین، فکرش را برید. از پنجره ماشین آنها را در ورودی باغ دید اصلان پشت فرمان بود، جاوید سمت راننده نشسته بود و با دست راستش بالای پنجره را گرفته بود. به تندی پایین رفت و بعد از اطلاع به مادرش از خانه بیرون رفت به ماشین که رسید چیمن را دید که خود را بین دوتا صندلی جلو کشیده بود سلامی کرد و نشست در را بست که چیمن همون اول برگشت سمت نفس: - چه تیپ قشنگی زدی! نفس لبخند کوتاهی زد: - مرسی عزیزم چشمات قشنگ میبینه. لباسش یک کت شلوار زنانه به رنگ سبز تیره بود چهار پنج دست باریک از موهایش را فر درشت کرده بود آرایش ملیحی هم کرده بود. کفش ورنی پاشنه هشت سانتی مشکی و کیف ستش. اصلان خندید: - چقدر همدیگه رو تحویل میگیرید! جاوید اما چیزی نگفت فقط نگاهش از شیشهی ماشین، روی خیابون سُر میخورد و ذهنش به هرچیزی جز نفس فکر میکند. مرکز خرید شلوغ بود نور، صدا، ویترینهای پر زرقوبرق، چیمن مستقیم رفت سر اصل مطلب: - خب لباس مهمونی باید طوری باشه که خودتون خوشتون بیاد. باید تو چشم باشه همچین چشم و بگیره! نفس نگاهش را به جاوید داد جاوید بالاخره وارد بحث شد: - لازم نیست اغراق کنیم. شیک، ساده، رسمی. همین کافیه. چیمن چشمغره رفت گفت: ای بابا… شما دوتا چرا انقدر شبیه آدمایی هستین که از قبل دعوا کردن باهم مشکل دارن شدین؟ وا بده دیگه جاوید! اصلان با خونسردی گفت: تو اول برا خودت خرید کن بعد این دوتا! اولین بوتیک را دیدند و نپسندیدند. دومین و سومین را هم لباسها یکییکی عوض میشدن، ولی حالِ عجیب نفس نه! وقتی از اتاق پرو بیرون اومد، لباسی به رنگ آبی آسمانی پوشیده بود؛ ساده، اما دقیقاً اندازهی خودش. خوش تراشی اش نمایان بود، چشمان سبزش جلوهی بیشتری ایجاد کرده بود چیمن ذوق کرد: - این عالیه! و بعد به سمت اصلان و جاوید چرخید: - مگه نه؟ اصلان سر تکان داد گفت: بهش میاد. نگاه جاوید، کوتاه بود: - آره خوبه. نفس هایش مقطعی بیرون آمدند و به تندی برگشت داخل اتاق پرو، لباس را عوض کرد و وقتی بیرون آمد گفت: همینو میگیرم. برای جاوید هم خرید طول نکشید کتوشلواری رسمی، کت شلوار مشکی با پیراهن مردانهی آبی آسمانی اش. بدون هیچ تلاشی برای جلب توجه! چیمن زیر گوش نفس گفت: شک ندارم کنار هم قشنگ میشین… حتی اگه نمایش باشه! نفس جواب نداد و نگاهش را از او کَند. وقتی از مرکز خرید بیرون آمدند، هوا به سمت غروب میرفت. هنوز ناهار نخورده بودند و روده کوچک داشت روده ی بزرگشان را میخورد کاور لباس ها و کفش ها دست اصلان و جاوید بود و چیمن با رضایت قدم برمیداشت، جاوید کنار نفس راه میرفت. چیمن آهسته گفت: گشنهت نیست؟ نفس سرش را تکان میدهد میگوید: هست ولی الان میریم خونه دیگه! جاوید از لحظهای که از مغازه بیرون آمدند، دیگر در جمع نبود نگاهش جلو بود، اما ذهنش چند قدم جلوتر؛ روی فرهاد، روی سقفی که هنوز نریخته بود، روی نقطهای که میشد اولین ضربه را دقیق و بیبرگشت زد. ایستادن ناگهانی چیمن، رشتهی فکرش را پاره نکرد: - آقا من خسته شدم دیگه. صدای چیمن با همان هیجان همیشگی بالا رفت: - آقای داماد لطف میکنی به عنوان شیرینی ما رو به ناهار مهمون کنی؟ معده واسم نمونده دیگه! نفس بیاختیار ابرو درهم کشید و زیر لب گفت: -چیمن… چیمن اما ادامه داد، اینبار مستقیم رو به جاوید: - همین که گفتم، میخری یا نه؟ اصلان خندید و جاوید نه، اخم هایش درهم بود و چند ثانیه طول کشید تا واکنش نشان بدهد؛ نه از تردید، از سنجیدن وضعیت که حالا یک ناهار هم چیزی از او کم نمیکند! آرام، کوتاه و خشک گفت: - باشه سوار شین بریم. همین. نه با لبخند، نه با توضیح اضافی! چیمن چشمهایش برق زد: آخ جون! جاوید کلید ماشین را توی دست چرخاند: - زیاده روی نکن. اصلان خودم میشینم پشت فرمون. لحنش نه تند بود، نه بلند؛ اما کافی بود که فضا ساکت شود، نفس لحظهای نگاهش کرد جاوید درِ ماشین را باز کرد و پشت فرمان نشست و بعد نفس با تعارف های اصلان روی صندلی شاگرد نشست و بعد خودش و چیمن عقب نشستند، نفس که روی صندلی جاگیر شد گفت: - لازم نبود. یک کلمه گفت: لازمه. با نشستن چیمن و اصلا مکث کوتاهی کرد، بعد اضافه کرد: - هر چیزی که قراره دیده بشه، باید درست دیده بشه. چیمن زیر لب زیر گوش اصلان گفت: - چه نامزدی ترسناکی! با چشمهاش جدی، فک منقبض، و ذهنش جایی خیلی دورتر از شیرینی و ناهار زل زده به رو به رویش. نمیدانست خودش بهانه ی ضربه را جور کند و یا صبر کند یک چیزی اتفاق بیوفتد! به رستوران معروفی در شهرشان (فتحیه) رسیدند رستوران تا حدودی شلوغ بود از آن فضاهایی که صداها پایین نگه داشته میشوند، حتی انتخاب رستورانش هم شبیه خودش بود چون انگار همه میدانند اینجا جای حرفهای اضافه نیست و اگر بخواهند حرف بزنند باید پچ-پچ وار باشد. جاوید میز چهار نفره گوشه را انتخاب کرد؛ پشتش به دیوار و رو به سالن، عادتی قدیمی! چیمن با نگاه دوروبر را برانداز کرد: - اینجا خوبهها… شیکه فقط زیادی ساکته! گارسون جلو آمد با دیدن جاوید متعجب شده گفت: آقای تهرانی! خیلی خوش آمدید میای خوشحالم که شما رو باز میبینیم! جاوید جدی سری تکان داد و تشکر کرد، نفس زیر لب کنار گوش چیمن گفت: همیشه میاد اینجا؟ مثل پاتوقشه؟ چیمن مثل خودش گفت: باورکن حتی ماهم نمیدونستیم اینجا پاتوقشه! گارسون دو منو با جلد مشکی رنگ را روی میز گذاشت و بعد از اظهار خوش خدمتی اش رفت جاوید منو را باز کرد گفت: چی میخوری اصلان گفت: هر چی تو بگی، ما همون! جاوید کوتاه گفت: سلیقه ی من و شما یکی نیست خودتون سفارش بدید! نفس صاف نشسته بود اما بدنش هنوز آمادهی بلند شدن بود؛ مثل کسی که میداند اینجا جای موندن نیست چیمن با بی ذوقی گفت: من دلم غذای ایرانی میخواد خب اینجا نداره که! سکوت کوتاهی افتاد جاوید لیوان آب را جلو کشید، اما برنداشت: داره. چیمن ذوقزده میشود و دست به سمت منو میبرد، لحنش آرام بود و قاطع! نفس نفسش را آرام بیرون داد و به سمت چیمن خم شد دوتایی سرشان را داخل قسمت غذاهای ایرانی منو کردند اصلان که جدی نظاره کننده بود با دیدن حرکتشان خنده ای که روی لبانش میآمد را جمع کرد و از گوشه چشم به جاوید که با تمسخر و نیشخند مسخره ای آنها را نگاه میکرد، نگاه کرد. جاوید با حس نگاه اصلان سرش را برمیگرداند و اصلان میگوید: بالا خونه اجاره؟ جاوید شانهای بالا می اندازد: ولشون کن. اصلان زیر لب میگوید: بچه ها خبر دادند امیر رفته بوده شرکت سراغ فرهاد باهم صحبت کردند. جاوید ابروی راستش را بالا میدهد و «هوم!» متعجبی را زمزمه میکند و میگوید: صداش و درنیار که خبر داریم تا به وقتش ببینم میخوان چیکار کنن! چیمن سرش را از منو بالا میآورد: - من زرشک پلو با مرغ میخورم. نفس هم عقب میکشد سرش را تکان میدهد و میگوید: - منم همین. اصلان: - منم که مشخصه، طبق معمول غذا رژیمی! سفارشها که ثبت شد، سکوت سنگینتر شد. اصلان سعی کرد فضا را بشکند، از کار گفت، از راه، از ترافیک. جاوید فقط در ظاهر آنجا بود اما در فکر بود. نفس نگاهش میکرد و با خودش گفت: همیشه همینطوری زندگی میکنه؟ همیشه جلوتر، همیشه در حال محاسبه؟ همیشه تو فکر و همینقدر جدی و خشن؟ بدون هیچ لبخندی؟ غذا که آمد، چیمن اولین کسی بود که دست به کارد و چنگال برد. بعد نگاهش برگشت به سمت نفس. نه نرم، نه خشن؛ فقط دقیق و با مکثی کوتاهی خود را درگیر غذایش که کباب ترکی بود کرد. بعد غذایشان چیمن و اصلان با اشاره ی جاوید به بهانهای آنها را تنها گذاشتند جاوید تکیه زد به صندلی اش و دست به سینه شد: - با قضیه ی مهمونی و مراسم کنار اومد؟ نفس بیاختیار گفت: مهمونی که برای چیزی واقعی نباشه…» جاوید حرفش را برید: هر نمایش قواعد خودش رو داره. چند ثانیه گذشت بعد خیلی آرام اضافه کرد: تو فقط باید نقشت رو بلد باشی. بقیهش با منه. نفس دستش را دور لیوان فشار داد. میخواست بگوید «نمیخوام»، اما چیزی در لحن جاوید که نه تهدید بود و نه خواه جلویش را گرفت. و نفس فهمید: این ناهار، فقط یک ناهار بعد از یک خرید نبود. اولین تمرینِ کنار آمدن با مردی بود که حتی وقتی حرف نمیزند، مسیر را تعیین میکند. ویرایش شده 2 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_نوزدهم صبح، خانه زودتر از همیشه بیدار شد. با شور، با اضطراب. اهمه میدانستند قرار است چیزی «ثبت» شود چندین نفر بر این تفکر بودند که همه چیزها از «دل» است. ساعت مچیاش را نگاه کرد، ساعت سه و نیم بعدازظهر بود و تا حدود نیم ساعت دیگر عاقدها میآمدند! دریا خانم از ساعت هفت در رفتوآمد بود، همگی حاضر و آماده بودند چیمن لیست مهمانها را دوباره مرور میکرد، عمه سلین، آرام و بیحاشیه در حیاط تزئینات و دکور را رصد میکرد. با اینکه خودش همه چیز را زیر نظر داشت! اما فرهاد نه کمک میکرد، نه مخالفت میکرد، فقط نگاه میکرد… نگاهی که چیزی را لو نمیداد. با خودش واقع بین باشد ماجرا این است که هیچ دلش این موقعیت را میخواست، با حرف هایی که شنیده بود تحت تأثیر قرار گرفته بود و احساس میکرد بی عرضه ترین مرد و پدر است که نمیتواند از پس این چیزا ها بربیاید و رییس خانه و زندگی و کارش شده است یک الف بچه! هرچقدر هم کار بلد باشد باز هم نظرش همان بود. نفس لباس پوشیده جلوی آینهی دور چوبی بلندی که به دیوار اتاقش تکیه داده شده بود ایستاد، لباسش در عین سادگی، خاص، شیک و بیاغراق بود. آرایشش شامل کرم سفید کن، کانتور، سایهی ساده و اکلیلی ی آبی، خط چشمی باریک، رژلبی به رنگ کالباسی تیره یا همان رنگ نود بود که رویش را لیپگلاس زده بود. کفش پاشنه بلند سفید رنگ مدل پاشنه پامپ پایش بود، آینه را نگاه کرد و برای یک لحظه، تصویر کودکیِ خودش را دید که فکر میکرد ازدواج یعنی عاشق شدن، دیگر باید به روزهای جدید مقابلش سلام میکرد پلک که میزند تصویر محو میشود. ست جواهراتش نقره بود با نگین سفید، بخشی از موهایش بالا جمع شده بود و چهار دست باریک از زیر موهایش فر درشت بود، کنار موهای مانند توپ شدهاش با ریسه موی عروس تزئیت شده بود. نفس عمیقی میکشد دلش عجیب شور میزند جاوید کمی بعد وارد شد، کت شلوار تیره، ریش هایی که به صورت عجیبی آنقدر آمیز کادربندی شده، زده شده بود! نگاهش محاسبهگر دنبال او میگشت، وقتی چشمش به نفس که در آینه او را تماشا میکرد افتاد، فقط برای لحظه ای چند ثانیه ای نفسش حبس شد و با نگاه سنگینی او را نگاه کرد، راستش را با خود بگوید زیبا شده بود، اگر تمام فکر و ذکرش انتقام از آنها نبود و او دختر فرهاد نبود اگر روزی قرار بود همسرش باشد باید میگفت زیباترین و محجوب ترین همسر را داشت! افکارش را پس زد کمی ابرو درهم کرد گفت: - آمادهای؟ نفس سر تکان داد: - هستم ولی... دلشوره دارم. دارن رخت میشورن تو دلم. جاوید پوزخند خیلی محوی زد. - جدی نگیر، بیخیال، فقط قراره نقش مون و بازی کنیم تا وقتی هم شر اون یارو بخوابه و همه چی به پایان بره تحمل کن، زود تموم میشه. نفس چشمش به دسته گل درمیان دستان او افتاد، پنج رز سفید و شش گل رز آبی آسمانی. به سمت او میرود و دسته گل را میگیرد: - قشنگه. دست گل فروش درد نکنه. به سمت در اتاقش رفت و در را باز کرد اما سرجایش ایستاد، در این بازی کمی شیطنت که به جایی برنمیخورد، میخورد؟ سرش را برمیگرداند چشمکی میزند و با طنازی میگوید: البته دست اونی که تهیه کردتش هم درد نکنه. و بعد انگار که حرفی عادی و روزمره زده سر را برمیگرداند و از اتاقشان بیرون میرود و جاوید جا خورده را تنها میگذارد. دقایقی بعد تمامی مهمانها که رسیدند، فضا رسمیتر شد نه شلوغ، نه خودمانی؛ دقیقاً همانقدر که باید دیده شود. دو عاقد، کنار هم نشسته بودند. یکی مسنتر، با اصالت ترک، و دیگری یک عاقد اصالتا ایرانی که ایرانی های مقیم آنجا را عقد میکرد و وقتی به ایران میرفت برایشان سند ازدواج ایرانی صادر میکرد. همهمه ها بالا بود وقتی او کنارش جا گرفت سرش را به سمتش چرخاند رو به رو را نگاه میکرد دست راستش به لبه ی کتش بود و بازویش سمت او، دستش را دور بازویش و با اعلام چیمن به بیرون رفتند که صدای دست، جیغ و سوت های گوش کر کن بالا رفت جاوید دست چپش را مشت کرد و فک سفت کرد اما در هر صورت مجبور بود تحمل کند امروز را، نفس و جاوید کنار همدیگر نشستند جاوید دستهایش را روی زانویش مشت کرد. شاهدها جلو آمدند، چیمن، کمی مضطرب و دفنه، دوست صمیمی نفس که دیشب از آنکارا به فتحیه آمده بود با نگاهی نگران اما محکم ایستادند. عاقد ترک شروع کرد. جملات کشدار، رسمی، با لحنی که انگار قراری تاریخی بسته میشود نفس لبخند زد، جاوید نگاهش کرد برای تماشاگرها، عاشقانه و قافل از اینکه نگاهی خصمانه و عصبی آنها را از دور نظاره گر بود! جاوید زیر لب گفت: - نفس الان هم دی... نفس آرام جواب داد: - الان وقتش نیست. وقتی «بله»ی هردو گفته شد، صدای دستها بلند شد، از شوق، از وظیفه عاقد ایرانی ادامه داد جاوید اینبار دست نفس را گرفت، محکمتر از قبل، نفس کمی مکث کرد، بعد گفت: - بله. و ثبت شد! لبخندها پخش شد و نفس فهمید: این لحظه، هرچقدر ساختگی، واقعیترین سند زندگیاش شد. عمه سلین جلو رفت و جعبه ی مخمل سرمه ای رنگی دست جاوید داد، جاوید از داخل آن حلقهی ظریف دو لاین نقرهای که یک ردیف در آن یکی ردیف درهم پیچ خورده است و لاین رویی آن نگین های ریز کار شده بود را بیرون آورد دست چپ نفس را بالا آورد و آن را داخل انگشت حلقه اش کرد نفر بعد دریا خانم بود که جعبه ی مخمل قرمز رنگی را جلو آورد و به دست نفس داد، نفس حلقه را بیرون آورد حلقهی مردانه ای که ست حلقهی نفس بود را بیرون آورد تنها فرقی که داشت مال او دو لاین ضربدری که روی هم افتاده بود داشت و بدون نگین کاری شده بود. داخل انگشت حلقهی دست چپ جاوید کرد و باز تنها چیزی که شنیده میشد صدای موزیک و دست ها بود. بعد از عقد، فضا گرمتر شد، روی سن زوج های جوان میرقصیدند. جاوید کنار نفس ایستاده بود، دستش دور بازوی او، نزدیک اما کنترلشده بود. سمیر شاشماز، یکی از شریک های کله گندهی شرکت به همراه همسرش و دو مرد و یک زن دیگر که سهم کوچکی از شرکت داشتند جلو آمدند ضمن تبریک رو به هردو، همسر سمیر که مینا نام داشت گفت: - خیلی بهتون تبریک میگم واقعا خیلی به هم میاین. زن دیگر که نامش لیلا بود گفت: دقیقاً حق با شماست مینا جون! جاوید بدون مکث گفت: - همیشه بهترین ها رو انتخاب میکنم! خب بجز اینکه از خودش تعریف کرد برای زدن مخ آنها و جلب رضایت آنها درمورد رییس کل شرکت بودن هم تعریف کرد! نفس لبخند زد: - مچکرم که تشریف آوردین. مرد دیگر که نامش صالح بود و حدود پنجاه و خورده ای سن داشت گفت: داشتم به بقیه میگفتم قبل اینکه بیایم پیش تون. وقتی که برای جشن عروسی امیرپاشا و نفس خانم دعوت شدیم نیومدیم دل خوش نداریم چون اما شنیدیم که با چه شجاعتی از میز عقد عروسیش زد بیرون و فرار کرد. شما باید قدر همسرتون و بدونید آقا جاوید. من لنگهی نفس خانم ندیدم در عمرم! جاوید خنده ای کوتاه و آرام میکند دست نفس را برمیدارد دست راستش را از پشت نفس رد میکند و روی پهلویش میگذارد که نفس در خود شوکه میشود سرش را تند به سمت او میچرخاند و نگاه شیفتهی او را میبیند: - بله، حق با شماست باید قدرش رو بدونم! لبخند زیبایی تحویلش میدهد که نگاهش پایین میرود اما زود سرش را به سمت آنها برمیگرداند که با تحسین آنها را نگاه میکنند. حالا نفس گر گرفتگی اش را کجای دلش بگذارد؟ با اشاره ی دفنه و چیمن عذری خواست و از آنها جدا شد به سمت دفنه و چیمن رفت با رسیدن به آنها چیمن سریع گفت: یه سوال دارم جدی جواب بده. نفس همانطور که با دست خود را باد میزد گفت: چی؟ چیمن: - قول و قرارتون تغییر کرده؟ نفس با تعجب او را نگاه کرد: - نه! دفنه: - ما داشتیم نگاهتون میکردیم الان. یه جوری نگاهت کرد کمرت و گرفته بود که ما هاج و واج موندیم. نفس: - نه اتفاقی نیفتاده چیزی هم تغییر نکرده. همه ش فیلمه. چقدرم که حرفه ای فیلم بازی میکنه خودم یه آن باورم شده بود! چیمن با شیطنت گفت: از این با دست باد زدن های خودت مشخصه. نفس با چشمان گرد شده دستش را پایین میآورد و نیشگانی از بازویش میگیرد و هر سه میخندند. دفنه دست به سینه شد: - ولی نفس این دخترعموت داشت میترکید ها قشنگ. نفس نگاهش را به سمت میز مورد نظر انداخت، خانواده ی خودش و عمویش و جاوید که عمه و اصلان بودند روی آن نیز نشسته بودند نگاهش را به چیچک دخترعمویش انداخت که زیر زیرکی نگاهش به جاوید بود که نیم رخش سمت او بود. ذات این دختر عوض شدنی نبود شبیه هیچکدام از فامیل هم نبود یادش میآید که چگونه همسر دوست خودش (یعنی همسر دوست چیچک) را چگونه گول زد و زندگی دوستش را نابود کرد و آخر هم آن مرد چیچک را رها کرد و رفت! قسمتی از موهای چیچک پایین میافتد سرش را به بالا میدهد برای بالا رفتن آن قسمت مو که نگاه تأسف وار و پوزخند نفس را میبیند و سرش را برمیگرداند. نفس سرش را به سمت چیمن و دفنه چرخاند و گفت: خل و چله ول کنین! ویرایش شده 3 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_بیستم اصلان کنار جاویدی که داشت به مکالمه ی سمیر و صالح گوش میداد قرارگرفت اصلان زیر لب گفت: بچه ها یه ساعت پیش یه ماشین شبیه ماشین امیر نزدیک اینجا دیدن. جاوید طبق معمول ابرویی درهم کرد گفت: من از اینجا حواسم هست به نفس. بهشون بگو حواسشون به ورود و خروج ها باشه. اصلان کوتاه سری تکان داد گفت: من میرم پیش دخترا وایمیستم. جاوید زیر لب«باشه»ای گفت و اصلان به طرف میز دخترها رفت کنار نفس ایستاد و گفت: عروس خانم در چه حاله؟ نفس لبخندی زد گفت: خوبم، اما خب دلشوره دارم حس خوبی ندارم. اصلان لبانش را روی هم فشرد و گفت: بیا منو از کنجکاوی دربیار هی دارم فکر میکنم چجوری اونشب از دست اون آدم در رفتی؟ دفنه با کف دست به پیشانی اش میزند: - اونشب و یادم نیارید که کم مونده بود من خودزنی کنم! چیمن با تعجب گفت: چرا خودزنی؟ دفنه: - آدم نیست که این امیر، هرجا نفس میرفت اینم میرفت انگار چسب دوقلو زده بودن بهش. هی من میخواستم نفس و فراری بدم نمیگذاشت که، آخرشم به بدبختی سر همون سفره ی عقد من یه نمایشی راه انداختم که سرکار خانم فرار کنه. اصلان گفت: پس که اینطور. جاش خوب شد؟ نفس سوالی نگاهش میکند که دفنه میگوید: - منظور جای گلوله ست. نفس ابروهایش را بالا انداخت لبخند محوی زد گفت: خوب که نه هنوز، هی توی خواب بی احتیاطی میکنم رو پهلو میخوابم دیشبم همینجوری شد دیشب چهار ساعت درد کشیدم آخرشم آرامبخش خوردم. ولی برام عجیب بود جاوید از کجا بلده؟ چیمن لبخند تلخی میزند و اصلان سرش را پایین می اندازد که نفس و دفنه با تعجب آنها را نگاه میکنند نفس میگوید: - چیشد؟ چیمن با همان لبخند تلخ گفت: جاوید عاشق دوتا کار بود، عمران و پزشکی. همزمان درس های دبیرستان دوتا رشته رو میخوند سرکار میرفت کارش پادویی بود. وقتی رفت دانشگاه چون ریاضیاتش خوب بود توی یه شرکت شروع کرد حسابداری هرروز-هرروز درحال درس خوندن بود وقت سر خاروندن نداشت. اون موقع ها روزهایی که سرکار نمیرفت و دانشگاه نداشت ساعت هفت بیدار میشد تا ساعت سه صبح بیدار میشد درس میخوند میرفت. دانشگاه هم بود به جا اینکه مثل بقیه هم سن هاش طرف دختر و رفیق بازی های هر روزه و این چیزا بره درس میخوند. مدرک فوق لیسانس عمرانش و گرفت، دکترای جراحی شو گرفت اما خب بنابر دلایلی که همون اوایل کارش شد دیگه نخواست ادامه بده. وقتی فهمیدیم خودش تیر رو با اون وسایل کم تو کلبه از بدنت کشیده بیرون نگران شده بودیم که نکنه کارش و اشتباه انجام بده و خیلی متعجب شده بودیم که چجوری دوباره این کار رو کرده! دفنه با قیافه ی به شدت متعجب گفت: اوپس، باورم نمیشه. دور از انتظار من بود همچین چیزی. پس نخبه ست! اصلان: - ممنون میشیم این رو مثل یه راز پیش خودتون نگه دارید، حتی به روی جاوید هم نیارید این موضوع رو میترسم قاطی کنه. دفنه لبخندی زد گفت: خیالتون راحت باشه دهنم قرصه! نفس در سکوت میز را نشانه گرفته بود، با خود فکر کرد که دیگر چه چیزهایی در زندگی اوست که از آن خبر ندارد؟ فکرش را به هیچ وجه نمیکرد که همچنین چیزی باشد با اینکه سوال بزرگی بود برایش. شوکه بود. جاوید از دور آنها را زیر نظر داشت و خیالش راحت بود همزمان با جمع جدیدی که دور میز نشسته بودند صحبت میکرد که یکی از مردهای دور میز با تعجب به پشت سر جاوید نگاه کرد و گفت: بین حرف هاتون خیلی ببخشید ولی درست میبینم؟ آقای دمیر هستن؟ جاوید ابروی راستش را بالا می اندازد و ابروی چپش به پایین خم میشود تنش را به پشت برمیگرداند، همان لحظه، نفس که به سمت میز پذیرایی رفته بود و اصلان چند قدم دور تر از نفس که او را زیر نظر داشت و درحال صحبت با تلفن بود، حس کردند سکوت عجیبی از آن سمتی که جاوید دور میز نشسته بود آمد. سرشان را به آن سمت انداختند و دیدند که همگی یک سمت را نگاه میکردند اصلان زاویه ی نگاهشان را دنبال میکند گوشی را پایین میآورد و به روی شخص پشت خط قطع میکند؛ نفس نگاهش به جاوید میافتاد که با یک لنگ ابروی بالا رفته دارد کسی را نگاه میکند آرنج دست راستش را روی پشتی صندلی گذاشته بود و همان دست را در حدی مشت شده نگه داشته بود که به سفیدی میزد خط نگاهش را گرفت و... امیرپاشا! آرام به سمت نفس، با کت شلوار تیره و پیراهن خاکستری رنگ و چهرهای خونسرد راه میرفت انگار نه انگار که دعوتنشده بود! اصلان با نگاهش او را دنبال میکرد و زیر لب فوحشی نثار نگهبان ها و آدم هایشان کرد امیرپاشا نزدیک او ایستاد لبخند کمرنگ: - میبینم که کار خودتو کردی آخر، خوبه، خوبه، تبریک میگم. جاوید که حالا پشت سر او قرار داشت آرام گفت: خوب نیست آدم انقدر بیعار باشه امیرپاشا! امیرپاشا پوزخند میزند و میگوید: انقدر بی اطمینانی به زنت که خودتو رسوندی؟ جاوید او را دور زد و کنار نفس ایستاد دست چپش را به سمت دست راست نفس را که شوکه و با ترسی که در خود قایم کرده بود و به آنها نگاه میکرد گرفت و کمی به آن فشار وارد کرد تا از استرس او کم شود، امیرپاشا نگاهی به پایین انداخت با دیدن حلقهی در دستان هردو همان پوزخند را زد اما صدا دار! گفت: نه، بیعار نیستم! نگاهش را به نفس دوخت: - فقط کنجکاو بودم ببینم چقدرش واقعیه. ویرایش شده 3 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت #پارت_بیست_و_یکم نفس، نفس عمیقی کشید سرش را کمی بالا گرفت لبخندی زد و گفت: حالا دیدی همهش واقعیه؟ امیرپاشا قدمی جلو آمد که جاوید دست راستش را بلند کرد کف دستش را روی تخت سی*نهی گذاشت امیرپاشا گذاشت: - حواست باشه به خودت که داری چیکار میکنی! امیرپاشا نیشخندی میزند: - بازی خطرناکیه مهندس. جاوید خم شد، آرام اما تهدیدآمیز: - خطرناکترش اینه که فکر کنی هنوز تو بازیای و در هر صورت اون آدم بازنده تویی! امیرپاشا سرش را پایین آورد و خنده ای کرد بعد سرش را بالا برد و بلند خندید، جاوید هشدار گونه گفت: حواست به ولوم صدات باشه امیر! امیرپاشا خنده اش را تمام میکند، چشمانش ریز میشوند: - خیال میکنی با یه عقد نمایشی، کارت تمومه؟ جاوید مستقیم نگاهش کرد: — خیال نمیکنم، میدونم. نمایشی؟ آخ ببخشید که نبودی ببینی به دو روش ما رو عقد کردن! هوا سنگین شد اصلان از دور تکان خورد، محافظها جا به جا شدند. نفس آرام گفت: - بهتره دیگه تمومش کنید، اینجا جای این حرفها نیست. امیرپاشا چشم از جاوید برنداشت: - این تازه اولشه. جاوید لبخند نزد - خیال باطل جالبیه. دست راستش را در جیب شلوارش گذاشته و بعد همانطور که همزمان به طرف سن رقصشان میرفت نگاهش را از او برداشت، نفس مانند یک عروسک دنبالش کشیده شد با حضور آن دو روی سن آهنگ رقصشان گذاشته شد، جاوید دستانش را روی پهلوی او گذاشت نفس هم به اجبار دستانش را جایی میان شانه ها و قفسه ی سی*نه اش گذاشت: (Dualar eder insan انسان دعاهای زیادی می کند Mutlu bir ömür için برای داشتن یک عمر شادی Sen varsan her yer huzur تو باشی همه جا آرامش بخش است Huzurla yanar içim درونم با این آرامش شعلهور است) آرام در جایشان تکان میخوردند، جاوید خم شد کنار گوشش گفت: - جلوش خوب بازی کردی. نفس آهسته جواب داد: - هنوز دارم تمرین میکنم. جاوید نگاهش کرد اینبار، برای اولین بار، کاملا نه نمایشی: - از این به بعد، باید عالی بازی کنی. نفس لبخند زد و نگاهش را به شانه ی او داد لبخندی که فقط خودش میدانست چقدر هزینه دارد. (Çok Şükür bin şükür Seni bana verene شکر میکنم، هزاران بار به کسی که تو را به من داد Yazmasın tek günümü sensiz kadere حتی یک روز بدون تو نباید در روزگار من نوشته شود Ellerimiz bir gönüllerimiz bir دستها و قلبهایمان یکی است Vedalar denizler engeldir sevene نه کوهها و نه دریاها برای فرد عاشق مانعی به حساب نمیآیند Bu sarkı kalbimin tek sahibine این آهنگ برای تنها صاحب قلب من است Ömürlük yarime Gönül eşime برای عشق ابدی ام، برای همدلم Bahar sensin bana gülüşün cennet تو برای من بهار هستی و لبخندت بهشت من است Melekler nur saçmış aşkın yüzüne فرشتهها درخشندگی را بر روی صورت عشق برافراشتهاند Dualar eder insan انسان دعاهای زیادی می کند Mutlu bir ömür için برای داشتن یک عمر شادی Sen varsan her yer huzur تو باشی همه جا آرامش بخش است Huzurla yanar içim درونم با این آرامش شعلهور است) جاوید سرش را جلو میبرد و پیشانیاش را به پیشانی نفس میچسباند و... هوا گرم نشده است؟ امیرپاشا از زور فشار صورتش سرخ شده بود و پیشانیاش عرق سردی زده بود، هرچه میخواهد پیش خودش انکار کند که اینها همه نمایش است و واقعیت ندارد اما نمیتواند، آنها به نظرش و به منطقاش آنقدر طبیعی هستند که دروغی در کار نباشد! ضربه ای به میزی که پشت او بود میزند که همراه هان نشسته درکنار او، او را چپ چپ نگاه میکنند و بعد نگاهشان را به سمت رقص آن دو میدهند و لبخند دوباره روی لبانشان مینشیندگ (Çok Şükür bin şükür Seni bana verene شکر میکنم، هزاران بار به کسی که تو را به من داد Yazmasın tek günümü sensiz kadere حتی یک روز بدون تو نباید در روزگار من نوشته شود Ellerimiz bir gönüllerimiz bir دستها و قلبهایمان یکی است Vedalar denizler engeldir sevene نه کوهها و نه دریاها برای فرد عاشق مانعی به حساب نمیآیند (دوبار تکرار) Bu sarkı kalbimin tek sahibine این آهنگ برای تنها صاحب قلب من است) جاوید با خنده ای که سعی میکرد واقعی باشد سرش را عقب میبرد و نگاهش را پایین به چشمان او میاندازد و این قسمت از آهنگ را همخوانی میکند: (Ömürlük yarime Gönül eşime برای عشق ابدی ام، برای همدلم Bahar sensin bana gülüşün cennet تو برای من بهار هستی و لبخندت بهشت من است Melekler nur saçmış aşkın yüzüne فرشتهها درخشندگی را بر روی صورت عشق برافراشتهاند) با به پایان رسیدن آهنگ حضار دست، جیغ و سوتی زدند که لبخندی خجالتی روی صورت نفس نشست و جاوید اعتماد به نفسش به قول چیمن، اعتماد به سقف شده بود! در آن میان رقصیدن حرص خوردن های او را هردو دیدند و از این کارشان رضایت داشتند. تا آخر شب مهمانی ادامه پیدا کرد،اما همه میدانستند و فقط تنها کسی که این وسط از بعد رقص به شدت ساکت شد و فکرش درگیر بود جاوید بود، چون از نظرش: « دیگر فقط یک نمایش ساده نبود؛ خطی کشیده شده بود که برگشت از آن، دیگر ساده نبود و هر راهی که آمده بود را تمام میکرد، بدون هیچ پیدا کردن احساسی به دخترکی که تمام طول شب را از ترس امیرپاشا درکنار او ماند و راه رفت!» آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_بیست_و_دوم شب، وقتی آخرین مهمان از در عمارت بیرون رفت، خانه بعد از ساعت ها برای اولینبار نفس کشید. فقط سکوتی که روی دیوارها نشسته بود و هنوز بوی مهمانی میداد. نفس با یک «با اجازه» ایستاده بود وسط اتاقی که تا دیروز «اتاق خودش» بود و از سال قبلش تا حالا، شده بود اتاق مشترک او و جاوید. لباسش را عوض نکرده بود کفشهایش هنوز پایش بود انگار اگر چیزی را تغییر میداد، واقعیت رسمیتر میشد. کفشش را از پاهایش درآورد و روی تخت نشست و خود را از پشت روی تخت انداخت، سرمای روتختی اش حس خستگی را از او دور میکرد جاوید وارد شد و در را پشت سرش بست. آه این مرد انگار واقعاً بلد نبود در بزند و وارد اتاق شود! نفس سرش را بلند کرد که او هم سرش را گرداند: - میگم که... - من میخو... چند ثانیه هر دو ساکت ماندند. که نفس بالاخره گفت: — قبل از هر چیز… باید یهسری قانون داشته باشیم. جاوید کت را درآورد، دکمه های سر آستینش را باز کرد: - خب، بگو. منم میخواستم همینو بگم. نفس به تخت نگاه کرد و بعد به کاناپهی گوشهی اتاق: - من روی تخت میخوابم. جاوید دستش را برد سمت دکمه های لباسش، بدون مکث گفت: - من کجا بخوابم اونوقت؟ نفس نگاهش کرد: - میتونی رو کاناپه بخوابی! جاوید: - نوچ، نمیخوام، رو کاناپه من خوابم نمیبره! نفس با چشمان گرد شده گفت: یعنی چی خوابت نمیبره؟ نکنه توقع داری من برم بخوابم رو کاناپه؟ جاوید سرش را تکان داد خواست پیراهنش را دربیارد که نفس با جیغ خفیف سرش را روی تخت گذاشت و به سقف زل زد، جاوید لبخندی که روی لبش میآمد را جمع میکند و میگوید: حالا تو بخوابی رو کاناپه چی میشه؟ میشکنی؟ نفس به فارسی گفت: بابا یک زره مرد باش تو مردی میتونی رو کاناپه بخوابی، من چرا باید رو کاناپه بخوابم آخه؟ جاوید هم مثل خودش فارسی صحبت میکند: - اولاً که منو مردونگیم و نبر زیر سوال، دوماً اگر خیلی ناراحتی میتونی توهم رو تخت بخوابی. نفس: - نمیخوام خب عه! جاوید: - حرف بعدی؟ نفس، نفس عمیق و حرصی میکشد: - ورود بیاجازه ممنوعه! - سعی میکنم اما قول نمیدم! - بازی جلوی هم وقتی تنها هستیم ممنوعه! جاوید برای اولینبار کمی مکث کرد، بعد گفت: - مسلماً همینه که میگی، جلوی بقیه بازی میکنیم، نه اینجا جلو خودمون. حالا هم بیا بشین لباس عوض کردم. نفس تکیه زد و نشست: - و یه چیز دیگه. جاوید: - دیگه چی؟ نفس مکث کرد: - هیچی بیخیال. نفس از جایش بلند شد از کشوی میزش لباس هایش را برداشت و وارد رو شویی اتاقش شد. چراغ اتاق خاموش شد و فقط دیوارکوب با سوی کم روشن ماند. جاوید بعد از برداشتن پتوی نازک خاکی رنگی روی کاناپه دراز کشید دست چپش را زیر سرش و ساعد دست راستش را روی پیشانیاش گذاشت. خیره به سقف و ذهنش خالی از هر چیزی بود. با یادآوری امیرپاشا سگرمه هایش درهم شد و فوحشی زیرلب داد. صدای باز شدن سرویس باعث شد چشمانش را ببند و خود را به خواب بزند. نفس با دیدن او که روی کاناپه درازکشیده بود گوشهی لبش را گزید اما بعد با خود گفت: «الان که من زورش نکردم خودش خواسته!» نفس جلو رفت و روی تخت نشست خود را وسط تخت کشید او را زیر نظر گرفت ریدم قفسهی سی*نه اش ریتم منظمی داشت زیر لبی گفت: چه زود خوابش برد! بینشان فاصله بود.صرفا فیزیکی بلکه ذهنی! نفس دراز میکشد و چند دقیقه ی کوتاه صدای نفس هایش منظم میشود، جاوید نیم خیز میشود و سرجایش مینشیند خیره به رخ از پایین مشخص نفس میشود: از حالا به بعد تو آرومی و من پریشون! نمیدانست چقدر تا صبح برنامه چید و فکر کرد که نور آفتاب طلوع از لای پرده های اتاق به داخل اتاق افتاده بود و روزنه ی باریکی روی نیم رخش میافتد دیگر باید حداقل یک ساعت و نیم دو ساعت را میخوابید، زمانی که چشمانش داشت گرم میشد که صدای پیامک گوشی اش او را کلافه کرد: - خب انگار که قسمت نیست من بخوابم! تلفنش را برداشت و به صفحه اش نگاه کرد، از شرکت حمل و نقل لوازم خانه بود. طبق خواسته ی دریا خانم از جاوید حالا آنها به اینجا میآمدند و تا شش ماه در آنجا ساکن بودند. حس کرد چشمانش دیگر توانایی آن نور تیز پشت پلک را ندارد چشمانش را باز میکند کشی به بدنش میدهد دستانش را بالای سرش رها میکند اما سر و صدایی که میآمد باعث شد چشمانش را دوباره باز کند و نیم خیز شود. جاوید در اتاق نبود و احتمالاً در خانه خبر هایی شده است. بیخیال شانه بالا میاندازد و به طرف سرویس میرود کارهایش را انجام میدهد و بیرون میآید ساعت دیواری که تازه خریداری کرده بود را نگاه کرد حدود ساعت های نه و نیم بود باید به شرکت میرفتند به تندی لباس های مورد نظرش را از کمد درمیآورد، شلوار جین سرمهای مدل مام استایلش را به همراه تاپ حلقه ای سفید و کت تک زنانه یک مشکی بیرون میکشد و به سرعت تنش میکند، چتری هایش که مدل پروانه ای بود را درست میکند و بعد موهایش را هم با فر کننده ی مو، یکدست فر درشت میکند طبق معمول همیشه اش رژ به همراه لیپ گلاس و فرمژه میزند. بعد برداشتن یک جفت کفش پاشنه بلندش که مانند همیشه مدل پاشنه پامپ بود را و کیف ستش را برمیدارد و از اتاق بیرون میزند.عمارت شلوغ بود چمدانها یکییکی وارد شدند، کارگرها رفتوآمد میکردند. عمه سلین آرام، با همان وقار سرد درونی و همیشگی، از پلهها بالا رفت و اتاقی در انتهای راهرو را انتخاب کرد؛ نه نزدیک، نه دور. چیمن مدام حرف میزد. - خب حالا که قراره همهچی اینجا باشه، باید یه نظرم اساسی بدیم بهش! اصلان کمک میکرد، کمحرف، دقیق، حواسجمع بود با دیدن نفس که از دم در اتاق نگاهشان میکرد لبخندی زدند و چیمن گفت: به دوست جونی خودم ساعت خواب! بیا کمک ببینم وگرنه شوهرت نمیدیم. نفس میخندد: - دیر به این فکر افتادی… دست چپش را که حلقه در انگشت حلقه اش بود بالا آورد گفت: چون من دیگه الان دارای همسر هستم! چیمن و خندید و عمه سلین لبخند خسته ای زد، چیمن گفت: زبون نریز عروس، از صاحبت اجازه گرفتم امروز ازت کار بکشم. و ساعتها برای اتاق ها به آنها کمک کرد، احساسش عجیب بود.خانهای که روزی مال تو بود حالا دیگر مال او نبود، اما خانم آن خانه بود و حالا همه چیزش به او ربط داشت! ساعت نزدیک ظهر بود کمک ها دیگر آخرش بود اما در لحظه چند کارگر دیگر آمدند، اینبار با وسایل جاوید مانند پروندهها، گاوصندوق کوچک، میز کار سنگین، صندلی چرم و چند قاب ساده. ویرایش شده 3 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 3 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_بیست_و_سوم نفس پله ها را پایین رفت به راهرو رسید با کنجکاوی آنها را نگاه کرد گفت: - اینا چیه؟ جاوید کنار در ایستاده بود: - برای اتاق کار منه. - کجا؟ - اتاقک طبقه پایین. نفس ابرو بالا انداخت: - اینهمه اتاق هست حالا چرا اونجا؟ کوچیک نیست؟ - من میخوام کاری که تو شرکت نمیتونم تموم کنم و اینجا بهش برسم نمیخوام که مهمونی بگیرم. نفس چیزی نگفت و متفکر سر تکان میدهد. کارگرها میز را جا انداختند وسایل دقیق چیده شد در اتاقش هیچ چیز اضافهای نبود همه چیز کاربردی وقتی آخرین کارگر رفت جاوید در اتاق را بست و رو به نفس و اصلان که نفس نفس میزد از خستگی، گفت: هیچکس حق اومدن به این اتاق و نداره کلیدش هم دست خودمه فهمیدین؟ نفس آهسته گفت: - خوبه. جاوید نگاهش کرد: - عادت میکنید. نفس جواب نداد فقط به این فکر کرد که این عمارت قرار است چه چیزهایی را با خود ببیند؟ همان شب، سر میز شام، سکوتی نسبی در عمارت بود. صدای قاشق و چنگال به طور متناوب با صدای خندهی خفیفِ چیمن و نفس ترکیب میشد. جاوید آرام روی صندلی نشسته بود، دستش را دور لیوانی که جاوی نوشابه بود گذاشته بود، نفس نگاهش گهگاهی از جاوید میرفت به پنجرهای که شهر را میدید. جاوید آرام از پشت میز بلندشد و به تراس رفت، در ذهنش تصویر پروندهای بود که غروب از طرف فرد ناشناسی برایش ارسال شده بود زنگ گوشی فرهاد، ناگهان سکوت را شکست. گوشی روی میز ارتعاش کرد و صدای پیامک کوتاه همراهش شنیده شد. فرهاد دست دراز کرد، گوشی را برداشت و پس از چند ثانیه چهرهاش تغییر کرد؛ ابروهایش کمی بالا رفت، لبش لرزید، و نفسی عمیق کشید، نفس متوجه نگاه تغییر کردهی او شد گفت: - چی شده، بابا؟ فرهاد گوشی را به سمت خودش گرفت، صدایش آرام اما جدی بود: - دریا خانم و من… باید یه سفر فوری بریم. نفس پلک زد، بقیه منتظر توضیح او بودند: - خواهرم عمه ی نفس پیام داده. راستش نیسان خانم… مادرم… شیمی درمانی میشه، سرطان کلیه داره و الان دوباره شدت گرفته و وضعش الان خیلی بد شده. باید هرچه سریعتر بریم ماردین، پیشش باشیم. نفس دستش را روی میز محکم فشرد، قلبش کمی لرزید: - یعنی همین امشب؟ فرهاد سرش را تکان داد: - آره، همین امشب. مسیر زیادی باید بریم. زودتر باید آماده شیم. جاوید که تا آن لحظه ساکت مانده بود، سرش را بلند کرد و آرام گفت: - نیاز به کمک هست؟ فرهاد نگاهی به جاوید انداخت، بعد به نفس نگاه کرد: - نیازی نیست، فقط… میخواستم اطلاع داشته باشی که ممکنه چند روزی اینجا نباشیم. دست شماست دیگه حواس تون باشه. نفس لبخند کوتاهی زد، اما رنگ چهرهاش هنوز کمی پریده بود: - برید بابا خیالتون راحت. فرهاد رو به جاوید میکند: - فقط یه چیزی اگر میشه راننده رو بگید بیاد دنبال مون. جاوید سرش را تکان داد، برای زیر نظر داشتن او بودن راننده ی مطمئن که آمار آنها را بدهد خیلی خوب است. جاوید با کمال میل قبول میکند و با اشاره به اصلان او را دست به گوشی به حیاط میفرستد. نفس سرش را پایین انداخت، دستش را روی فنجان قهوه محکم گرفت و آهی کشید: - بابا مطمئنی نیاز نیست من بیام؟ فرهاد لبخند مثلا دلگرم کننده ای میزند و میگوید: آره عزیزم. دریا پاشو تا راننده میاد سریع آماده شیم. فضای عمارت برای لحظاتی ساکت و سنگین شد و تنها صدای چرخش صندلیها و آماده شدن چمدانها شنیده میشد فرهاد و دریا خانم آمادهی رفتن شدند سفر به ماردین فوری بود و وضعیت نیسان خانم وخیم؛ هیچ تأخیری جایز نبود. نفس کنار جاوید ایستاده بود، نگاهش به چمدانها و حرکت سریع آنها بود، اما دلش سنگین بود. نفس به سمت در که دریا خانم ایستاده بود رفت و او را بغل کرد دریا خانم دستانش را روی بازوی نفس گذاشت: - میدونم مواظب خودت هستی خب؟ ولی مواظب خونه هم باش هرچقدر که الان مال اونا باشه مال تو هم هست. نفس سرش را تکان داد، اما نمیتوانست جلوی تپش قلبش را بگیرد: کمی دلش گرفت. صدایش را پایین آوردخ بود تا فقط نفس بشنود. ادامه داد: - نفس… میدونی، بعضی چیزها هست که آدم باید بدونه دیگه نه؟ نفس سرش را تکان داد و دریا خانم ادامه داد: - هرچقدر هم داستان چیز دیگه ای باشه بازم تو باید حواست باشه یه وقت نیام ببینم دسته گل به آب دادی! نفس سر عقب میکشد و به چشمهای دریا خانم نگاه میکند و احساس کرد که صورتش در حال سوختن است. رنگ صورتش رفت و برگشت، قلبش تند شد. نفس صدایش را حتی پایینتر آورد: - مامان این چیزا چیه میگی آخه؟ وای خدای من! نفس نگاهش را به زمین انداخت و نفس پای راستش را محکم روی زمین کوبید، صدای کوتاهی پیچید جاوید کناری ایستاده بود، نگاه نافذش روی نفس ثابت بود، اما چیزی نگفت. تنها پوزخندی زد، همان پوزخند اسرارآمیزش، که باعث شد نفس دوباره دست و پایش را گم کند: — مامان دیگه بس کن… نفس نگاهش را از دریا خانم گرفت و سرش را پایین انداخت. قلبش همچنان تند میزد، هم از خجالت، هم از حرص، و هم از نگرانی. فرهاد آمادهی خروج شد و در حالی که کیف و مدارکش را برمیداشت، نفس را نگاه کرد: - مراقب خودت باش… نفس لبخند کوتاهی زد، اما قلبش سنگین بود و وقتی در عمارت بسته شد و فرهاد و دریا خانم به راه افتادند، نفس باقی ماند، اوست که باید بیدار و آماده باشد و حتی با جاوید هم نقش کنترلشدهای بازی کند. عمارت، بعد از رفتن فرهاد و دریا، شکل دیگری به خودش گرفته بود، سنگینتر شده بود و نفس این را خوب حس میکرد. خانه پر بود از آدم، اما خالی از امنیت. از دید نفس، چیمن یکسر در رفتوآمد بود، بیقرار، با وسواسی که سعی میکرد طبیعی جلوهاش بدهد. عمه سلین، طبق معمول، آرامتر از همه، اما نگاهش بیشتر میدید. اصلان بیشتر وقتش را یا کنار جاوید میگذراند یا پشت تلفن بود و جاوید… جاوید بیشتر از همیشه ساکت شده بود. فایلی که نباید میآمد، آمده بود! غروب، تازه از در شرکت بیرون آمده بود با اینکه هوا هنوز کامل تاریک نشده بود اما میخواست زود برود ذهنش درگیر دیروز بود، همان ساعتی که صدای نوتیفکیشن گوشیاش بلند شد. یک پیام، از شمارهای ناشناس، نه سلام، نه توضیح، فقط یک فایل! حالا دوباره صدای ویبره ی نوتیف جاوید از گوشیاش بلند شد، از داخل جیبش درآورد چند ثانیه به صفحه نگاه کرد، باز همان شخص ناشناس دیروز بود چهره اش که درک شد اصلان پرسید: - چی شده؟ جاوید جواب نداد. فایل، یک گزارش رسمی بود، قدیمی، پر از اصطلاحات پزشکی و حقوقی. اما یک جمله، مثل میخ، وسط ذهنش فرو رفت: «علت فوت: ایست قلبی غیرطبیعی ـ مشکوک به مداخلهی خارجی» جاوید نفسش را حبس کرد. صفحه را پایین کشید. ضمیمهها شروع میشدند؛ گزارش آزمایشها، امضای پزشک قانونی، و در نهایت، یک نام،فرهاد! دستش روی گوشی سفت شد. آنقدر که بند انگشتهایش سفید شدند. اصلان دست روی بازویش گذاشت: - مهراب؟ جاوید با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت: - مامان اونجوری که ما فکر میکردیم و دیدیم نمرده اصلان. اصلان خشکش زد: - یعنی چی؟ جاوید سرش را بالا آورد، چشمهایش دیگر آن چشمهای سرد همیشگی نبود چیزی تیرهتر، عمیقتر، خطرناکتر در آنها نشسته بود. - کشتنش. سکوت، مثل یک موج سنگین، ماشین را پر کرد. چیمکه صدایشان را شنیده بود، پشت در ایستاده بود. اصلان خندهی هیستریکی میکند و میگوید: - نمیفهمم یعنی چی؟ جاوید کلافه دستی روی صورتش کشید و به سمت موهایش بردم: - نمیدونم کیه اما یکی از دیروز داره یه پروندهی قدیمی در مورد مامان میفرسته برام. اصلان دنده را عوض کرد: - خب چی نوشته توش؟ جاوید مکث کرد، بعد شمرده، واضح، بیرحم گفت: مامان به مرگ طبیعی نمرده،کشتنش و از همه بدتر که ردِ پای فرهاد توشه. همان لحظه اصلان از شوک پایش را به تندی روی ترمز گذاشت صدای جیغ لاستیک های ماشین بلند شد و ایستاد: - چی؟ فرهاد؟ جاوید سرش را تکان میدهد که دوباره میگوید: - مطمئنی؟ جاوید نگاهش کرد: - این گزارش پزشکیه. نه شایعه یا حدس. اصلان دندان روی هم فشرد و ضربهی محکمی به فرمان زد: - بی*شرف عو*ضی، چجوری یه آدم میتونه انقدر کثیف باشه! جاوید دوباره به شماره نگاه کرد: - آدم اینجوری تو دنیا زیاده فقط یکیش و چندتاش گیر ما اومده. نمیدونم اینی که فرستاده کیه اما هر کی هست، میخواد این پرونده دوباره باز بشه. صدای تلفن همراه جاوید به صدا درمیآید اسم نفس ظاهر میشود، جواب میدهد: - سلام بله؟ نفس: - سلام جاوید کجایی؟ جاوید فکش را روی هم فشرد: - بیرونم، کاری داری؟ نفس نه از روی کنجکاوی؛ از روی حس بدی که از دیشب حال پریشان او را دیده بود و تا کنون رهایش نکرده بود گفت: - چیزی شده؟ جاوید ناخودآگاه گوشی را پایین آورد و نفس عمیقی میکشد، دوباره بالا میبرد و دم گوشش میگزارد: - نه نفس، چی شده چیکارم داری؟ نفس دیگر سوالی نکرد و فقط گفت: شما منو جا گذاشتین. جاوید چند لحظه سکوت کرد، با یادآوری اینکه نفس ماشینش موقع رفتن به شرکت در میان راه خراب شده بود و با تاکسی به شرکت رفته بود و گفته بود که با آنها برگردد ضربه ای به پیشانیاش میزند و میگوید: تو راهرو واستا الآن میایم. و بدون اینکه بگذارد حرف دیگه ای بگوید تلفن را قطع میکند و رو به اصلانی که مات است میگوید: برگرد شرکت نفس و سوار نکردیم. اصلان تعجب میکند نفس؟ اوه او را جا گذاشته بودند ماشین را روشن کرد و به سمت شرکت راند، اصلان گفت: حالا میخوای چیکار کنی الان؟ جاوید پنجره را پایین میدهد آرنج دستش را روی لبهی پنجره میگذارد: - باید بیوفتم دنبالش. اصلان پرسید: - از کِی شروع میکنی؟ جاوید بدون مکث جواب داد: - از فردا. و در ذهنش، یک تصویر شکل گرفت: فرهاد، امیرپاشا چه شیطانی بودند؟ و نفس… که بیگناه بیآنکه بداند، درست وسط میدان ایستاده بود. ویرایش شده 3 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 3 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_بیست_و_چهارم به شرکت رسیدند و نفس را سوار کردند و به خانه برگشتند، سکوتشان او را متعجب کرده بود. جاوید به محض رسیدن به خانه داخل اتاق کارش شد و پشت سرش هم اصلان. چیمن که صدایشان را شنیده بود، با تعجب به در نگاه کرد و به طرف اتاق رفت اما از گوشه چشم چیمن را دید که در را باز کرد و داخل شد آبروی راستش را بالا برد، خوب بود گفت کسی نمیتونه وارد اون اتاق بشه اما حالا همه دارن میرن تو اتاق، پوزخندی میزند و وارد اتاقش میشود، چیمن رو به روی آنها ایستاد: - چی شده؟ جاوید عصبی در اتاق قدم رو میرفت: - یه پروندهی قدیمی، در مورد مادرم. چیمن رنگش پرید: - یعنی چی پرونده؟ جاوید مکث کرد، بعد شمرده، واضح، بیرحم گفت: - چیمن مادرم به مرگ طبیعی نمرده و کشتنش. اسم از فرهاد هم توشه. همان لحظه، عمه سلین وارد شد: - چی شده اینجا جمع شدین؟ حواستون هست نفس تو خونهست؟ جاوید مگه نگفته بودی که بهش گفتی هیچکس نمیاد تو این اتاق؟ چیمن: - نفس از کجا ببینه؟ عمه سلین: - اگر ندیدی باید بگم که وقتی اومدی تو اتاق نفس دم در اتاقش بود و قطعا دیده که وارد شدی، چی شده حالا؟ جاوید نگاهش کرد: - یکی یه گزارش پزشکی برام فرستاده از چیزی که دیدم دارم میگم. عمه سلین گفت: و این فایل رو کی فرستاده؟ اصلان: — ناشناسه عمه، افتادم دنبالش ببینم کیه، هرکسی هست افتاده دنبال داستان که این ماجرا رو باز کرده. در همین لحظه، نفس در میزند و با «بله؟» جاوید در را باز میکند و در، چارچوب در ظاهر شد. نفس نه از روی کنجکاوی؛ از روی حس بدی که از چند دقیقه پیش رهایش نکرده بود جاوید را با سرد ترین نگاه ممکن، نگاه میکند. جاوید جا میخورد اما بروز نمیدهد، ناخودآگاه گوشی را پایین آورد: - نمیخواستم مزاحم بشم، شیرین منو سر راه دید گفت وقتی خونه نبودیم خانمی زنگ زده خونه و با جاوید کار داشته. اصلان و چیمن و عمه او را با تعجب نگاه میکند، یه خانم؟ جاوید ابرو درهم میکشد: - یه خانم؟ اسمش رو نگفت؟ نفس انگار که برایش بی اهمیت است گفت: - دنیز. عمه سلین به تندی گفت: - چیز مهمی نیست عزیزم، برو استراحت کن. نفس نگاهش بین صورتها چرخید، او را موجودی گوش مخملی میدیدند؟ میفهمید دروغ است، اما فشار نیاورد. - باشه. خودش رفت، اما دلش نرفت. جاوید از اینکه دنیز به آن خانه زنگ زده بود کوهی از عصبانیت تبدیل شد گفت: دنیز برای چی باید زنگ بزنه اینجا؟ شمارهی اینجا رو از کجا آورده؟ اصلان: - نمیدونم ممکنه از خاله گرفته باشه؟ جاوید با چشمانی گرد شده گفت: مگه خاله شمارهی اینجا رو داره؟ مگه اصلا خبر داره از ماجرا؟ اصلان لبش را جمع میکند دستی پشت سرش میکشد و میگوید: - خاله ازم گرفت، گفت باهات کار داره زنگ زده جواب ندادی. جاوید دو دستش را پشت سرش را قرار میدهد همزمان که رو برمیگرداند به سمت پنجره میرود عمه سلین او را سرزنشگر نگاه میکند و چیمن هم چپ چپ نگاهش میکند و میگوید: - برا چی همچین کاری کردی آخه؟ مگه قرار نبود کسی نفهمه اصلان؟ حتماً خالت شماره رو داده دنیز. اصلان تند گفت: بابا خب من چیکار کنم؟ چمیدونستم میخواد بره بده به دنیز، به من گفت زنگ میزنم مهراب جواب نمیده کار دارم میخوام درمورد خونهی مادربزرگ حرف بزنم گوشیش و خونه تون و زنگ زدم جواب ندادین شمارهای دیگه داره بده. جاوید برگشت سمتش و گفت: حالا تو خودت میری جواب نفس و میدی فهمیدی؟ اصلان با نگاه و لحن مسخره ای گفت: چقدرم که طرز فکر نفس برای تو مهمه! چیمن: - طرز فکر نفس هم براش مهم نباشه بازم نفس الآن زنشه، فامیلی تهرانی روشه. برای تهرانی ها زشته که کسی تو ذهنشون، درموردشون دورو بودن و خیانتکار بودن فکر کنن! عمه سلین و چیمن و اصلان از اتاق بیرون میروند جاوید کلافه شده بود نمیدانست چه کند! عمارت زودتر از معمول ساکت شد. نه از آن سکوتهای آرام؛ از آنهایی که انگار چیزی زیرش میجوشد. هرچه سر میز شام چیمن خواست سر بحث را باز کند او راه نداد در خود رفته بود جاوید با دیدن حالت او کمی فقط کمی نگران شده بود. میدانست به دنیز مربوط است. پس از شام بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت. پروندهی جدید کم بود و حالا دنیز هم اضافه شده بود، جاوید پشت میز کارش ایستاده بود. همان فایل ها چاپشده، واقعی و سنگین روی میز بود. اصلان روبهرویش نشست: - قدم اولت چیه؟ جاوید بدون اینکه نگاهش کند گفت: رسمی میوفتم دنبال کارش بدون اینکه اسم و رسم الآنم فاش بشه. اصلان سوالی نگاهش میکند که انگشتهایش را روی لبهی میز قفل کرد: - یه وکیل مستقل و باهوش. نه از اینهایی که فقط اسم دارن، از اونایی که بلدن پروندهی مرده رو زنده کنن برام پیدا کن. اصلان سر تکان داد: - توی ترکیه یا ایران؟ جاوید: - ترکیه. مکثی کرد: - اما ردش تا ایران هم بره. اصلان فهمید. - نفس چی؟ این اسم، برای اولین بار، باعث شد جاوید مکث کند. کوتاه، اما واقعی. - نفس هیچی. من استفادهی اصلی رو ازش کردم. حالا یکسری خورده کاری بعدا انجام میشه. اصلان با دقت گفت: - ولی دیر یا زود میفهمه. مهراب نگاهش را تیز کرد: - میدونم. از اتاق کار جاوید بیرون میروند و هر کدام به سمت اتاق هایشان میروند. در را آرام بدون تولید صدایی باز میکند نفس را پشت به در درازکشیده میبیند اما در آن هنگام صدای ریز چیزی میشنود، چیزی شبیه گریه های یواشکی! جاوید دستش را مشت میکند نفس عمیقِ بیصدایی میکشد در را که میبندد آن صدا قطع میشود. بدون هیچ حرفی به طرف کاناپه میرود و رویش دراز میکشد و سعی میکند بخوابد اما موضوعات نمیگذراند، ویبرهی تلفنش از داخل جیبش را حس میکند از داخل جیبش در میآورد صفحه روشن بود پیامکی از طرف دنیز آمده بود، با خواندن پیام زیرلب «لعنتی»ی میگوید، محتوای پیام این بود که: - «از کلاغا شنیدم داری سرنخهایی رو دربارهی پدرت و خاله دنبال میکنی… به یه جاهایی هم رسیدی انگار. البته خاله رو تازه کلاغا بهم گفتند، به زودی میرسم و خب، فکر کردم شاید نیاز به کمک داشته باشی. شب بخیر عزیزم.» و عزیزم را درد! جاوید عصبی دکمهی پاور را زد و صفحه را بست اعصاب او را نداشت که به او حالی کند و تعیین تکلیف کند. صبحِ بعد شرکت هنوز کامل بیدار نشده بود. نفس زودتر از بقیه رسیده بود. با لیوان قهوهای که سرد شده بود و ذهنی که آرام نمیگرفت. ناهار را به رستوران شرکت رفت و وقتی برگشت و وارد اتاقش شد، دید که دستیارش زهرا ایستاده و منتظر است. زهرا دختری با قد متوسط و چشم ابرو مشکی، لبانی باریک، بینی قلمی، به همراه چال گونهای که وقتی میخندد نمایان میشود بود. نفس با تعجب از او میپرسد: - چیزی شده؟ زهرا عینک فریم گرد مشکیاش را بالا میدهد آیپد در دستش را به سمت او میگیرد و میگوید: یه ایمیل عجیب اومده برای پدرتون. نفس لیوانش را روی میز گذاشت: - از کی؟ زهرا: - برای شما نیست، ولی سیستم مشترکه. نفس ابرو بالا انداخت: - چی نوشته؟ نازنین مکث کرد: - یه چیزی مثل دادخواست، یه درخواست دسترسی به آرشیو قدیمی پروژههای مالی، اونایی که مربوط به پانزده، شانزده سال پیشه. نفس دستش را روی سی*نهاش قلاب کرد: - پروژههای مالی قدیمی؟ - بله، یکسری اسم داخلشه که یکیش پدرتونه. نفس آرام نشست: - گفتی کی درخواست داده؟ - یه دفتر حقوقی تو استانبول. نفس پرسید: - جاوید خبر داره؟ نازنین شانه بالا انداخت: - نه اول اومدم به شما گفتم. نفس چیزی نگفت اما چیزی در دلش نشست، شبیه پیشآگاهی؛ - فعلاً چیزی رو آزاد نکن، بذار بررسی کنم اول. - چشم. نازنین رفت. نفس تنها ماند. و برای اولین بار، پروندهی مادر جاوید، بیآنکه اسمش گفته شود، پا گذاشت به زندگی او. پشت میز روی صندلیاش مینشیند نگاهش خیره به لپ تاپ روی میز شد، ذهنش به تماس صبح رفت. وقتی وارد شرکت شد زهرا با دیدنش بلند شد گفت: خانم ساراچ اوغلو یه خانمی نیم ساعت پیش زنگ زد با آقا جاوید کار داشتش. نفس یاد تماس غروب دیروز افتاد که شیرین به او گفته بود، پرسید: - نپرسیدی کی بود؟ زهرا متفکر گفت: دنیز بود اسمشون فکر کنم! و حس بدی که داشت دو برابر شد، چند روز از عقدشان میگذشت و حالا دختری به نام دنیز در زندگیشان پیدا شده بود. این دنیز که بود که آنقدر پیگیر بود؟ جاوید فکر نمیکرد که وقتی کسی در زندگیاش است نباید او را وارد زندگیاش کند؟ نمیدانست چه کند، هم از قضاوت خوشش نمیآمد هم از اینکه در این دوراهی قرار گرفته شود. عصر، در عمارت جاوید وارد شد. نفس روی مبل نشسته بود، لپتاپ روی پاهایش. - امروز شرکت بودی؟ - آره. نگاهش را از صفحه برنداشت. — یه درخواست حقوقی اومده بود. جاوید ایستاد، آرام و بی عجله: - خب، چک کردی دیدیش؟ - آره. بالاخره نگاهش کرد. - مربوط به چیزی بود که سر در نیاوردم چیه که اسم بابام داخلش هست. جاوید چیزی نگفت، نفس ادامه داد، آرام اما دقیق: - ولی هرچی هست انگار چیز خوبی نیست. جاوید به طرف پله ها رفت گفت: ولش کن من پیگیری میکنم. نفس لپتاپ را بست. و جاوید در دلش گذشت که: این جنگ، بدون اینکه بخواهد، از کنار نفس رد میشود… و دیر یا زود، به وسطش میرسد! ویرایش شده 4 اردیبهشت توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری