رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت49

انقدر از صبح با بچه‌ها بازی کرده بودیم که انگار رسماً رسمونو کشیده بودن. با خستگی از روی تخت بلند شدم. رایان هم لیانا رو که تو بغلش خوابش برده بود، آروم گذاشت روی تختش و اومد سمتم. خمیازه‌ای کشید و گفت:

- خوابیدن… بریم؟

سری تکون دادم. راه افتادیم و از اتاق خارج شدیم. نزدیک اتاق عمو ارسلان خواستیم از هم جدا بشیم که صدای جیغ و داد چند نفر اومد. بی‌خیال خواب شدیم و رفتیم سمت صدا.

یه پسر جوون نیمه‌هوشیار رو روی تخت گذاشته بودن و چند تا زن سانتال‌مانتال هم بالای سرش جیغ می‌زدن و گریه می‌کردن. همزمان با ما، علی رسید بالای سرش و مشغول معاینه‌ش شد.

علی:

- چه اتفاقی افتاده؟

یه دختر که می‌ خورد هم‌سن و سال من باشه، با گریه و صدای تو دماغی گفت:

- تصادف کرده.

علی گوشی پزشکی رو از دست پرستار توی پذیرش گرفت و یه سمت تخت رو گرفت و گفت:

- زود باشین باید ببریمش اتاق عمل!

من و رایان همون‌طوری ثابت وایستاده بودیم که نگاهش رو دوخت بهمون و با جدیت گفت:

- دِ! مگه با شما نیستم؟ زود باشین! دکتر صادقی اینجا نیست و بقیه هم امشب شیفتشون نیست. باید خودم عمل کنم. شما هم می‌شین دستیارم!

با داد آخری که زد، سراسیمه یه طرف تخت رو گرفتیم و هلش دادیم به سمتی که علی می‌رفت. با دیدن اتاق عمل قالب تهی کردم. یکی نیست بگه نونت کم بود، آبت کم بود؟ پزشکی خوندنت برای چی بود آخه؟ من آخرین باری که رفتم تو اتاق عمل، موقع زایمان مامانم بود. بعد الان… هوف.

با راهنمایی پرستار، لباس‌های مخصوص پوشیدیم و با عجله به اتاق عمل برگشتیم. علی بالا سر بیمار بود. دو تا پرستار هم اونجا بودن؛ یکی دستگاه تنفسی رو چک می‌کرد و اون یکی روبروی علی ایستاده بود. علی با دیدن من و رایان، با چشم اشاره کرد نزدیک‌تر بریم.

- گندم! تو وسایلی که می‌خوام و میدی بهم. رایان، تو هم باید کمکم کنی تو عمل.

خوب شد بالاخره رایان ترم بالاییه و تجربه‌ش از من بیشتره. من همون وسایل رو بدم بهشون بهتره.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 50
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: حوالیِ دیروز ژانر: عاشقانه، طنز  نویسنده: زهره تقیزاده | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه:  از یه صبح معمولی شروع شد… یه برخورد ساده‌ی کنار خیابون، کمی لجبازی، چند تا نگاه پر ا

پارت 1 «رایان» یه ربع بود تو ماشین منتظر نشسته بودم تا اون دوتا اعجوبه بیان، خیلی عصابم خراب بود فکر کن با این همه دک و پز شدم راننده سرویس دوتا بچه دبیرستانی. با صدای باز و بسته شدن در ماشی

پارت 2 «گندم» از دیشب تاحالا صد بار به بابام زنگ زده بودم و همچنان گوشی رو بر نمی‌داشت. هیچ خبری ازش نداشتم و عصابم بدجوری خط خطی بود این مرتیکه هم کوبید به ماشین و تمام دق دلیم رو سرش خالی

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...