رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت24

 

کیفمو پرت کردم رو کاناپه و مستقیم رفتم تو آشپزخونه و صدامو انداختم پس سرم. 

- ستی کجایی؟ وای ستی گفتم بردیا هم قاطی خروسا شد؟

در یخچال و باز کردم و بطری آب و سر کشیدم و ادامه دادم.

- ستی، پناه یه بابای جیگری داره که نگم برات، بیا ننه شو طلاق بدیم تورو واسش بگیریم. 

صدای جیر جیر در اومد و به خیال اینکه مثل همیشه ستیه و الان جیغ میزنه که چرا با بطری آب خوردم با خنده برگشتم و...

یا ابلفض این کیه؟! خدایا من غلط کردم با عمه اینا نرفتم. یه مرد هیکلی جلوم ایستاده بود که می خورد سی سالش و اینا باشه، صورت زمخت با موهای پر پشت که دم اسبی بسته. خاک تو گورم طرف و نمی شانسم، اومده خونمون دارم جزئیات ریختشو تجزیه تحلیل می کنم. 

در یخچال و آروم بستم و با ترس گفتم:

- تو کی هستی؟! 

با پوزخند عصاب خوردکنی گفت: 

- دخترِ امیری نه؟

ناخودآگاه از لحنش ترسیدم و فکم قفل شد. هی داشت بهم نزدیک تر می شد و هیچ کاری نمی تونستم بکنم خدایا خودت کمکم کن! 

به دو قدمی یخچال که رسید مغزم اخطار خطر داد و از زیر دستش دویدم و فرار کردم از آشپزخونه بیرون. ولی خو سرعت اون کجا و سرعت من کجا! 

با تمام توان دوید و نزدیک پله ها تو دو قدمیم ایستاد و بازم اون پوزخند رو مخشو زد. 

- راه فراری نداری بچه جون! فکر نمی کردم امیر دختری به این دلبری داشته باشه. بیا یه امشب و با من... 

حرفش با پرت کردن شیشه بطری تو دستم که پرت کردم وسط پذیرایی قطع شد، شیشه رو زمین به هزار تیکه تبدیل شد و صداش تو کل خونه اکو شد، با تمام ترسم جیغ زدم و گفتم: 

- خفه شو! 

اما اون کثافت تر از این حرفا بود و هرلحظه داشت بهم نزدیک تر می شد. پله هارو با عجله دوتا یکی بالا رفتم و درِ اولین اتاق که اتاق خودم بود و باز کردم و چپیدم توش اما همین که خواستم در و ببندم کثافت آشغال پاشو گذاشت لای در، محکم پشت در ایستاده بودم تا نتونه بیاد تو ولی این هرکول کجا و من کجا؟! در و باز کرد و اومد تو، ترسیده بودم تنها عکس العملم عقب عقب رفتن بود. هرقدمی که من می رفتم عقب اونم میومد جلو. 

با صدای لرزونم که از ترس بود گفتم:

- برو عقب، برو عقب وگرنه جیغ می کشم. 

- هر چقدر می خوای جیغ بزن عروسک کسی صداتو نمیشنوه. 

صدامو انداختم پس سرم و جیغ بنفشی کشیدم که با تو دهنی که بهم زد خفه شدم. 

بغض لعنتیم شکست و با گریه گفتم:

- چی از جونم میخوای کثافت برو بیرون. 

 بیشرف بی توجه بهم لبخند یه وره ای مسخرشو زد و پرتم کرد رو تخت، تقلا می کردم تا از دستش خلاص شم اما هیچ جوره زورم بهش نمی رسید.از ترس ضربان قلبم رو هزار بود و تند تند خودشو به سینه م می کوبید. شالمو در آورد و پرت کرد کنار تخت روی زمین خدایا بمیرم بهتر از اینه که این کثافت دستش بهم بخوره کمکم کن خدایا! تا خواست دستش به یقه مانتوم برسه یه چیزی از پشت خورد تو کله ش و افتاد کنار تخت رو زمین.

 چی داشتم می دیدم؟! رایان بخاطر من گلدون و کوبید رو کله این زمخت؟!چرا این همه بهم ریخته و عرق کرده؟! اما اصلا فرصت فکر کردن به این چیز ها رو نداشتم و تا حد مرگ ترسیده بودم و های های گریه می کردم و حتی نمی تونستم حرف بزنم. با صدای گریه م رایان به خودش اومد و با شتاب گلدون و پرت رو زمین رو تخت نشست کنارم سرمو گذاشت رو شونه ش. 

عجیب بود اما هیچ تقلایی واسه این کارش نکردم و فقط گریه کردم. عجیب تر این بود که برخورد سرم رو شونه ش آرامش عجیبی بهم تزریق کرد مگه الان نباید با لجبازی پسش بزنم و بگم یابو سوار به من دست نزن؟! پس چرا چیزی نمی گم! 

با صدای خش داری گفت:

- این مرتیکه چجوری اومده بود تو؟

با هق هق به زور گفتم:

- نمیدو.. هق.. نم... من هق که اومدم... هق تو خونه... ای.. اینجا بود. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 50
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: حوالیِ دیروز ژانر: عاشقانه، طنز  نویسنده: زهره تقیزاده | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه:  از یه صبح معمولی شروع شد… یه برخورد ساده‌ی کنار خیابون، کمی لجبازی، چند تا نگاه پر ا

پارت 1 «رایان» یه ربع بود تو ماشین منتظر نشسته بودم تا اون دوتا اعجوبه بیان، خیلی عصابم خراب بود فکر کن با این همه دک و پز شدم راننده سرویس دوتا بچه دبیرستانی. با صدای باز و بسته شدن در ماشی

پارت 2 «گندم» از دیشب تاحالا صد بار به بابام زنگ زده بودم و همچنان گوشی رو بر نمی‌داشت. هیچ خبری ازش نداشتم و عصابم بدجوری خط خطی بود این مرتیکه هم کوبید به ماشین و تمام دق دلیم رو سرش خالی

پارت 25

خواست چیزی بگه که صدای عصبی بردیا اومد که درست جلوی در بود. 

- چه خبره اینجا؟

انگار تن لش اون کثافت و ندیده بود که با صورتی کبود ازخشم حمله کرد به رایان و یقه شو گرفت، همین که میخواست مشتشو بکوبونه تو صورتش جیغ زدم: 

- بسه! بردیا ولش کن. 

با فکی قفل شده که نشون از عصبانیت بیش از حدش می داد تو صورتم فریاد زد: 

- ولش کنم؟ این پسره اینجا چه غلطی می کنه گندم؟

کلافه اشاره ای به جیم بی جون اون مرده کردم و داد زدم: 

- تن لش این حیوون و اینجا ندیدی؟! اگه همین پسره که می گی نبود که معلوم نبود چه بلایی سرم میاد.

دستاش از یقه رایان شل شد و با تعجب گفت:

- چی میگی؟! 

همین حرف کافی بود تا دوباره اشکام سرازیر بشه. رایان به سختی تا اونجایی که می دونست و برا بردیا تعریف کرد و اون هم هرلحظه قرمز تر می شد. 

نفهمیدم کی به پلیس زنگ زدن کی پلیسا اومدن، کی رفتم خونه عمه. 

تا خود صبح گریه کردم و وقتی به خودم اومدم که ساعت پنج صبح در اتاق بردیا باز شد و بابام اومد تو. 

با همون لبخند تلخ و بغضش بغلم کرد و باریدم تو بغلش. 

- بابایی! 

- جون بابایی؟! بابا قربونت بره! 

بیشتر تو بغلش فرو رفتم و با بغض لب زدم: 

- بابا خیلی ترسیدم.خیلی.. اگه...اگه...

 صفت تر بغلم کردو دم گوشم گفت: 

- هیچ اتفاقی نمیفته من پیشتم عشق بابا.گور بابای شرکت و ماموریتاش دیگه همیشه کنارتم. بابا رو ببخش. 

- بابا تنهام نزار. وگرنه مثل دیشب...

- هیییش من غلط کردم رفتم. گندمم قول می دم هیچوقت هیچوقت تنها نمی مونی. 

- مردونه؟

- آره مردونه. 

چند لحظه بیشتر نگذشته بود که آروم گفت:

- نمی خوای بگی اون پسره رایان تو خونه چیکار می کرد؟

آروم تر از خودش که فکر کنم صدام بزور شنیده می شد گفتم:

- اون کمکم کرد بابا.یادته گفتم تو مدرسه کلاس زیست داریم؟ رایان همونیه که زیست تدریس می کنه. شب خواستگاری گوشیم مونده بود پیشش اومد اینجا که اونو بده و بعد هم... 

گوشیم پیشش نبود دروغ گفتم، آخرش هم نفهمیدم اون شب رایان چرا اومد و چی می خواست نشونم بده اما ناخواسته شده بود فرشته نجاتم.

با صدای بابا از فکر بیرون اومدم. 

- خدا خیرش بده. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت26

چند ماه از اون روز شوم می گذره، باورش سخته ولی اون ماجرا تاثیر بدی روی من گذاشت. از همه عجیب تر توجه رایان بهم بود. وقتی مشخص شد اون مردی که اومده بود توی خونه از دشمن های شرکت بابامه ازش شکایت کردیم و رایان هم شاهدم شد. 

هیچ حالم خوش نبود هیچ کدوم از دوستامو نمی دیدم حتی مدرسه هم نمی رفتم اما رایان نذاشت افسرده تر بشم و با اجازه بابام میومد تو خونه بهم درس می داد. بدون فکر کردن به هر چیز دیگه ای فقط درس خوندم و درس خوندم تا دانشگاه قبول شدم، باورش خیلی خیلی سخته ولی رشته پزشکی قبول شدم. گاهی فکر می کنم شاید اون اتفاق یه تلنگر بود تا به خودم بیام و درس بخونم!

 امروز روز اول دانشگاهه و با هستی داریم می ریم دانشگاه عه راستی گفتم هستی هم مثل من قبول شد از دانشگاه؟!

 حالا بیخیال اینها الان دو ساعته تو راهروی دانشگاه داریم دنبال کلاس می گردیم اوف. 

با صدای هستی که گوشش رو چسبونده بود به در یکی از کلاس ها از فکر بیرون اومدم. 

- پیداش کردم.

 خوشحال در کلاس رو باز کردیم که همزمان شد با حضور غیاب استاد.

- گندم آقاپور.

 با نیش باز گفتم:

- حاضر استاد!

 حواس استاد و کلی دختر پسر دانشجو بهم جلب شد. استاد که تقریبا بهش می خورد پنجاه سالش باشه با اخم گفت:

- فکر نمی کنید یکم دیر اومدین سر کلاس؟ 

با تمام پررویی گفتم:

- بار اولمونه ها!

 با جدیت گفت:

- چون بار اولتونه و سال اولی هستین بیاین تو اما اگه تکرار بشه راهتون نمی دم سر کلاس.

 من با نیش باز و هستی هم با خجالت وارد کلاس شدیم و اون ته کلاس دو تا جای خالی پیدا کردیم و نشستیم. کرم درونم فعال شده بود و دم به دقیقه یه چیزی می گفتم و استاد بیچاره هم دیگه کفری شده بود. خب حق هم داشت یه بار می گفتم چرا هوا گرمه؟! یه بار می گفتم چرا هوا سرده؟! یه بار می گفتم چراغ کلاس رو خاموش کنین تخته رو نمی بینم. برای بار چندم دستمو بلند کردم تا یه چرت و پرت دیگه ای بگم که استاد با دیدن دستم این بار واقعا قاطی کرد و با عصبانیت گفت:

- بفرمایید بیرون خانم.

عه ناراحت شد که! با صدای اخطار دوباره ش که گفت برم بیرون کیفمو برداشتم و در مقابل چشمهای بهت زدش از کلاس زدم بیرون. 

تو حیاط دانشکده رو نیمکت نشسته بودم و با گوشیم انگری برد بازی می کردم، سخت مشغول بودم.

 یهو گوشیم از دستم کشیده شد،با اخم برگشتم طرف رو قاطی کنم که با رایان روبرو شدم. پسره سه نقطه دقیقا کنارم نشسته بود و با خیال راحت با گوشیم بازی می کرد و آدامس می جوید. 

- راحتی عمه جون؟ 

خونسرد پای چپش رو، روی پای راستش انداخت و گفت: 

- آره عمو جون خیلی. بیرونی چرا؟

با یاد بیرون بودنم لب و لوچم آویزون شدن. 

- فکر نمی کردم استاد ها انقدر بی جنبه باشن. مرتیکه بیرونم کرد. خودت چرا بیرونی؟ 

با خنده ای که ازش بعید بود گفت: 

- استاد ما هم بی جنبه از آب در اومد. 

پوف کلافه ای کشیدم و طلبکارانه دستمو سمتش دراز کردم و گفتم: 

- گوشیمو بده حداقل تا کلاس بعدی بی کار نباشم، حوصله م سر میره. 

با شیطنت جوابمو داد:

- یه سرگرمی که حوصلمون سر نره. 

ذوق زده شدم بد جور! 

- جدی؟! چی؟ 

شونه ای بالا انداخت و با خونسردی همیشگیش گفت: 

- جنبه رو باید حالی این بی جنبه ها بکنیم. اسم استادت چیه؟ 

اسمش چی بود؟! خاک تو گورم با این گند هایی که بالا میارم. 

- نه این که سرِ وقت رسیدم کلاس و کامل هم به حرفاش گوش دادم، نمی دونم اسمش چیه. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت27

 

سری از روی تاسف واسه خل بازی هام تکون داد و همونطور که پا می شد کوله مو گرفت و چون منم گرفته بودمش واسه این که زمین نخورم پا شدم و دنبالش کشیده می شدم.

- می خوای چیکار کنی؟

 با شیطنت گفت: 

- مزاحم تلفنی داشتی تا حالا؟

 با فکر کردن منظورشو گرفتم و با هیجان گفتم:

- ایول!

 دیلاق باخاصیت نمی دونم چه جوری ولی اسم و آدرس و شماره استاد ها رو پیدا کرده بود و با یه شماره یک طرفه زنگ زدیم خونشون. به شماره استاد خودش که زنگ زدیم یه دختر گوشی رو برداشت و این بی خاصیت هم تا می تونست باهاش لاس زد. 

 از حرص داشتم می ترکیدم و برای تلافی به امید اینکه گوشی خونه استاد خودم رو هم یه پسر برداره بهش زنگ زدم و رایان با پوزخند نگاهم می کرد.طرف گوشی رو برنداشت ولی باز هم نا امید نشدم و یه بار دیگه زنگ زدم که بعد از سه تا بوق گوشی رو برداشتن. برداشتن گوشی همانا و ضایع شدن من همانا! یه پیرزن گوشی رو برداشته بود و هی ننه، ننه می کرد. رایان یه جوری بهم می خندید که فکر کنم نزدیک بود خفه بشه. 

حرصم گرفت، از نیمکت بلند شدم و بلافاصله با پام کوبیدم به ساق پاش و در رفتم، اون هم دنبالم. 

- آخ! 

انگار یه نفر هم از جلو داشت میومد که کله هامون باهم تصادف کرد و خوردیم زمین. 

با عصبانیت سرمو بلند کردم کلفت بارش کنم که دیدم آرمان خودمونه، هستی هم پشت سرش با حرص بهش خیره شده. 

از جا پاشدم و با اخم گفتم: 

- کوری مگه تو؟ 

چشم غره ای بهم رفت و همونطور که پا می شد گفت: 

- تو داشتی گرگم به هوا بازی می کردی ها! 

- نخیر بابا لنگ دراز... 

وای بابا لنگ دراز! سریع خواستم فلنگ و ببندم که از پشت دستی رو شونه ام نشست و صدای رایان که آروم گفت: 

- تکون نخور، همین الان با هستی جیم بزنین حراست داره میاد. 

بلافاصله با آرمان گم و گور شدن. هستی با ترس بهم خیره شده بود، دستشو گرفتم و کشیدم پا به فرار گذاشتیم. 

با نفس نفس گفتم: 

- چادرتو محکم بگیر نخوری زمین. اینا بگیرنمون ولمون نمی کنن. 

به صداهاشون که می گفتن وایستین توجهی نکردیم و تونستیم از دانشگاه بزنیم بیرون. چند تا کوچه پایین تر از دانشگاه هستی دستشو از دستم کشید و رو زانوهاش خم شد. 

- اوف... دهنت سرویس، سرویس گشتم. 

چشم هامو ریز کردم و با غیض گفتم: 

- دهن اون دوست پسر کورت سرویس. 

انگار خیلی روش فشار بود بچه م که با حرص نفس می کشید. 

- نمی تونستی مثل آدم بشینی سر کلاس که بیرونت نکنن؟

با یاد چرت و پرت هام نیشم باز شد. 

- نه جون داداش! 

دستشو بلند کرد و به عنوان خاک تو سرت نشونم داد. همون لحظه ماشین آرمان پیچید جلو پامون.

- بپرین بالا. 

هستی که معلوم بود قهره پشت چشمی نازک کرد و خواست ردشون کنه که قبل از اون با پررویی تمام در پشت رو باز کردم و نشستم هستی رو هم مجبور کردم بشینه. 

آرمان همونطوری که رانندگی می کرد آینه رو، رومون تنظیم کرد و گفت: 

- گندم می دونستی خیلی پررویی؟ 

خونسرد شونه ای بالا انداختم. 

- پررو کجا بود! تو گفتی بپرین بالا ما هم سوار شدیم. 

و حالا نوبت مزاحم همیشگی زندگیم بود که تز بده. 

- سوار نشدین، تو پریدی تو ماشین هستی رو هم به زور سوار کردی. 

دوست داشتم سرشو بگیرم محکم بکوبم به شیشه ماشین که انقدر زر زر نکنه. 

- تو یکی خفه شو همه ش تقصیر تو عه. 

با خشم برگشت عقب. 

- بشین ببینم، تو وحشی شدی! چی چیو تقصیر منه؟! 

هستی- نه! 

آرمان-  شروع شد. 

و من برای بار اول باهاشون موافق بودم. طبق معمول از یه حرف کوچولو کارمون رسید به دعوا، نمی فهمیدیم چرا و برای چی از هر دری به هم دیگه فحش می دادیم و جر و بحث می کردیم. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت28

با پوزخند رو مخی زیر لب گفت: 

- کلا وجودت نحثه، از روزی که دیدمت یه بلایی سرمون اومده. 

با حرص زانوم رو محکم کوبیدم به پشتی صندلیش که جلوم بود و گفتم: 

- خفه بابا! تو یکی از این حرفا نزن که بد جوری خنده م می گیره. عین گراز افتادی به جون شانسمون. 

- تو چی اژدهای سه سری هستی واسه خودت. 

با لقبی که بهم داد هم عصبی شدم هم متعجب. با چشم های اندازه هندونه داد زدم: 

- من کجام شبیه اونه آخه مارمولک؟! 

دستشو دراز کرد و آینه رو. روم تنظیم کرد، با پوزخند گفت: 

- این اخلاق خوشگلت. 

با غیض رومو برگردوندم. 

- دراز بی خاصیت! 

بد تر از خودم با لجبازی ادامه داد: 

- لوس ننر! 

- الاغِ سگ! 

یهو هستی پرید وسط بحث و با قیافه ی متفکری که به خودش گرفته بود گفت: 

- شرمنده بزرگوار وسط کلامتون... می خواستم بپرسم الاغِ سگ، حاصل جفت گیری کدوم حیووناست؟! 

آرمان- این چه سوالیه عشقم! خب معلومه خودش و رایان خان! 

و این زر مفتش مصادف شد با پس گردنی که از من و رایان خورد، کلا خفه شد دیگه خدا رو شکر. 

با رسید به جلو در خونه مون آرمان ماشین رو نگه داشت. خداحافظی زیر لب کردم و از ماشین پیاده شدم. با تک بوقی رفتن و من هم در و با کلید باز کردم و رفتم تو. با دیدن بابا تو حیاط خود به خود ابروهام بالا پرید. بابا این موقع روز تو خونه ست؟! تازه داره درخت ها و گل ها رو هم آب میده! 

با صداش حواسم بهش جمع شد. 

- سلامِت کو دختر؟ 

قدم هامو تند تر کردم و رسیدم بهش، گفتم: 

- سلام امیر جونم. خبریه؟! 

- علیک سلام شیطونک بابا. چه خبری؟ 

با شیطنت زل زدم تو چشماش و گفتم: 

- آخه آقای، آقاپور خودشونو به زحمت انداختن، گفتم شاید مهمون داریم. خواستگاری چیزی مثلا... 

اخم مصنوعی کرد. 

- دختر های قدیم یه حجب و حیایی داشتن حرف از خواستگار که می شد می رفتن تو زمین. 

شیلنک و از دستش گرفتم و با لودگی گفتم: 

- کجا می رفتن؟ داری میگی قدیم باباجون، شل کن از زندگی لذت ببر. 

با چشم های گرد شده بابا تازه فهمیدم چی گفتم! دستمو محکم کوبیدم رو دهنم. بابا خواست به سمتم بیاد که دستپاچه شدم، رفتم عقب و شیلنک آب رو گرفتم سمتش تا مثلا از خودم دفاع کنم. حالا یکی نیست بگه مگه می خواد از دار آویزونت کنه آخه؟! 

چه دفاعی هم کردم خدایی! بیچاره بابام موش آب کشیده شد. با صدای فریاد بابا که آب از سر و روش می چکید با ترس شیلنک رو ول کردم تو هوا و با آخرین سرعتم فرار کردم تو خونه. 

صدای قدم های بلند بابا از پشت سرم خبر از این می داد که دنبالمه و باید سرعتمو از گندم، متر بر ثانیه به میگ میگ، کیلومتر بر ثانیه تغییر بدم! 

با صدای نفس نفس بابا بی اختیار زدم زیر خنده. 

- هوف... صبر کن دختر خسته شدم. 

شدت خنده هام بیشتر شد و بینش بریده بریده گفتم: 

- می بینم که انگار پیر شدی امیر خان! 

با حلقه شدن دست هاش دور کمرم و افتادنمون روی مبل ترجیح دادم کلا حرف نزنم. 

- حالا دیگه من رو خیس می کنی پدر سوخته! 

شروع کرد به قلقلک دادنم، قهقه م خونه رو پر کرده بود و بابا که با لبخند نگاهم می کرد. ای کاش مامانمم بود و جمع سه نفریمون کامل می شد. 

با صدای بابا نگاهمو بهش دوختم. 

- چی شد؟ 

لبخند تلخی گوشه لبم جا خوش کرد. 

- کاش مامان هم پیشمون بود بابا. جاش خیلی خالیه، کاش حداقل بزرگ شدنمو می دید و بعد می رفت. 

ناگاه، نگاه بابا رنگ غم گرفت، یه غم کهنه و قدیمی! 

- امشب افسانه خانواده پناه رو شام دعوت کرده ما هم دعوتیم. برو حاظر شو قبل از اون جا یه سر بریم سر خاک مامانت.  

مثل بچه پنج ساله ذوق زده دستامو به هم کوبیدم و با دو رفتم تو اتاقم که حاظر بشم. 

بدون فوت وقت در کمدمو باز کردم، شلوار دمپای زغالی مو با مانتو مشکی چین دارم همراه با شال مشکیم و کتونی های مشکی کشیدم بیرون و پوشیدم. موهامو دم اسبی بستم و یه رژ و قرمژ و ریمل هم آرایش صورتمو کامل کرد. 

با برداشتن گوشیم از اتاقم خارج شدم و رفتم سوار ماشین بشم که بابا خیلی وقت بود منتظرم نشسته بود. با دیدن تیپ بابا سوتی کشیدم و با خنده گفتم: 

- کی میره این همه راهو؟ شماره بدم پاره کنی جناب؟! 

استارت زد و راه افتاد، عینک آفتابی شو از داشبورد برداشت و زد روی چشماش و با لبخند جذابی گفت: 

- بابا به این خوشتیپی دیده بودی آخه! 

چشمامو ریز کردم و گفتم: 

- بسه بسه! داریم میریم سر خاک مامانم یا یه مامان دیگه می خوای برام جور کنی! 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت29

خندید و چیزی نگفت. با رسیدن به بهشت زهرا، ناخودآگاه شیطنتم پر کشید. از ماشین پیاده شدم و مستقیم رفتم سر خاک مامانم. بابا برای این که راحت باشم، تو ماشین نشست و پیاده نشد.

نشستم بالا سر خاک و گل‌هایی که سر راه خریده بودیم رو ریز ریز می‌کردم و می‌ریختم روی سنگ قبر.

- خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا، مامان. ببخشید! من هیچ وقت ندیدمت ها، حتی عکس‌هاتو هم بابا بهم نشون نمیده. نمی‌دونم چرا! کاش انقدر زود نمی‌رفتی، می‌موندی بزرگ شدنم رو می‌دیدی. من تو رو کنار بابا می‌دیدم.

نمی‌دونم کی اشکام روی صورتم سرازیر شده بود، اما احساس سبکی می‌کردم.

با تک بوقی که بابا زد، اشکامو پاک کردم. پاشدم، لباس‌هامو تکوندم و بوسی برای مامان پرت کردم. با انرژی که از حرف زدن با مامان گرفته بودم، سوار ماشین شدم. بابا راه افتاد سمت خونه عمه. تا خود خونه عمه، تو ماشین صدای آهنگو تا آخر دادم و قر کمرمو خالی کردم. بابا هم به دیوونه‌بازی‌هام می‌خندید. بابا ماشین رو جلوی در خونه عمه پارک کرد و پیاده شدیم. آقا سلطان، مستخدمشون، در رو برامون باز کرد و رفتیم داخل.

تا وارد پذیرایی شدیم، همه به احترام بابا بلند شدن. منم گفتم بذار یه فیضی ببرم دیگه! با صورت جدی که به خودم گرفته بودم گفتم:

- بشینین توروخدا! به مرگ همین بردیا، راضی نیستیم پاشین.

خندیدن و عمه هم تعارفمون کرد بشینیم. نشستم رو مبل تک‌نفره و نگاهمو گردوندم تو خونه. بابا و عمو منصور و آقا فرید با هم حرف می‌زدن و می‌خندیدن. بعضی وقت‌ها هم با مشت به بازوی همدیگه می‌زدن. کی چی مثلاً؟ الان خیلی باحالن، یعنی؟

عمه و فرناز جون هم با هم حرف می‌زدن. البته اون‌ها با ظرافت و عشوه می‌خندیدن. خبری از مشت و دو متر دهن باز نبود.

از بقیه بچه‌های عمه هم که خبری نبود. من و این پیام هم نشستیم این‌جا بی‌کار.

 سوال اینجاست، ملوان زبل و نومزدش کجا غیبشون زده؟ این جماعت که فکر نمی‌کنم جواب درست و حسابی بدن، ولی پیام جواب منو میده، غلط کرده نده!

یه سقلمه به پیام زدم که روی مبل کنارم ولو شده بود و انگار تو چرت بود. هیچی، تکون نخورد! انگاری واقعاً خسته‌ست،کوه کنده بچه. این‌بار دستمو بلند کردم و محکم کوبیدم پس کله‌ش که با حالت گیجی از خواب پرید. خدا رو شکر حواس بقیه اینجا نبود وگرنه آبرو برام نمی‌موند!

صدای حرصی پیام خورد تو گوشم:

- زده به سرت جفت‌پا پریدی وسط چرتم؟!

بی‌توجه به غرغرش گفتم:

- اون دو تا مارمولک کجان پس؟!

انگار یاد بدبختی‌هاش افتاده باشه، با اخم گفت:

- پسرعمه جنابعالی سرشون درد گرفته بود، رفت تو اتاقش دراز بکشه، خواهر بیچاره‌ی منم با خودش برد!

با لبخند شیطنت‌آمیزی زیر لب گفتم:

- ببین چه سوءاستفاده‌گرایی‌ان این دوتا!

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت30

دیگه واقعاً نمی‌تونستیم تحمل کنیم! این بردیا و پناه هم قضیه‌شون چیه خدا می‌دونه! قرار گذاشتیم بریم طبقه بالا، اتاق بردیا. ایده‌مون این بود که اونجا یهو در رو باز کنیم و این دو تا رو تو یه موقعیت “عاشقانه” گیر بندازیم! وای که چقدر قراره از خنده غش کنیم!

با هزار تا مکافات و قایم‌موشک‌بازی، خودمون رو رسوندیم جلوی در اتاق بردیا. یواشکی در رو باز کردیم و رفتیم تو.

ولی صحنه‌ای که دیدیم، اصلاً اون چیزی نبود که انتظار داشتیم! نه خبری از عاشقی بود، نه بوسه، نه هیچی! بردیا داشت با سرعت دور اتاق می‌دوید و از دست پناه فرار می‌کرد! پناه هم با جیغ و داد دنبالش بود و تهدیدش می‌کرد:

- چرا فرار می‌کنی ها؟! صبر کن بردیا. دِ مگه با تو نیستم من!

من و پیام با دیدن این صحنه، همزمان دل‌هامون رو گرفتیم و از ته دل قهقهه زدیم! صدای خنده‌هامون انقدر بلند بود که پناه و بردیا با تعجب برگشتن سمت ما.

یه کم که گذشت و خنده‌هامون کمتر شد، رفتیم کنارشون نشستیم. پناه نفس‌نفس می‌زد و بردیا هم معلوم بود که حسابی ترسیده. بعد از اینکه یه کم آروم شدیم، پناه پرسید:

- شما اینجا چی کار می‌کنین؟

اینو نگاه! چقدر پررو! چشمامو ریز کردم و گفتم:

- بهتره در گاراژ رو ببندی، دلبندم.

پیام که داشت نگاهش رو تو اتاق می‌گردوند گفت:

- حوصلمون سر رفت، بیاین یه بازی کنیم.

منم که عاشق بازی، سریع قبول کردم. بردیا هم که معلوم بود از صحنه قبلی هنوز تو شوکه، با سر تأیید کرد. پناه هم که تابع آقا شونه.

- حالا چی بازی کنیم؟

 پناه بود که این رو پرسید.

پیام: 

-  دوماد! کاغذ خودکار بیار. بازی اینطوریه که هر کدوممون تو یه کاغذ، یه خاطره یا یه سوتی که دادیم رو می‌نویسیم. آخرش کاغذها رو قاطی می‌کنیم و از بینشون یکی رو انتخاب می‌کنیم و می‌خونیم. 

بی‌حرف سر تکون دادیم و بردیا هم کاغذ و قلم آورد و شروع کردیم به نوشتن.

نوشتنمون بیشتر از ده دقیقه طول نکشید. کاغذها رو تا کردیم و ریختیم تو یه ظرفی که بردیا بهمون داد. این اتاق نیست که، لامصب انگار پلاسکوعه! 

پناه می‌خواست اولین کاغذ رو برداره که خونسرد زدم رو دستش و خودم یکی برداشتم. پناه با چشم‌هاش داشت تهدیدم می‌کرد.

کاغذ تا شده رو باز کردم و جمله داخلش رو خوندم:

- یه رفیق دارم که همیشه وقتی تو بحث کم میاره، برمی‌گرده میگه: “پامو می‌کنم تو یه جایی‌ت!” بعد که یه روز تو موقعیت اون رفیقم بودم، خواستم اون جمله رو بگم که برعکسشو گفتم. هیچی دیگه، شرفم رفت کف پام!

با تموم شدن کلمات داخل کاغذ، قهقهه‌مون رفت هوا! من فوراً فهمیدم این کاغذ مال پناهه. یکی از بچه‌های مدرسه همیشه این حرف رو می‌زنه و پناه هم یه بار که دعواش شد، خواست کم نیاره اینو بگه که بچه م شوت شد! گفت:«یه جاییمو می کنم تو پات!» خخخخ.

وقتی خنده‌هامون کمتر شد، پیام گفت: 

- مال تو بود گندم، نه؟

بردیا هم که از شدت خنده قرمز شده بود، با کله تأیید کرد و سوالی بهم خیره شد.

شیطون، ابرویی برای پناه بالا انداختم و گفتم: 

- نخیر! هرکی حرف بد بزنه، به من ربطش می‌دین؟ این وصله‌ها به بنده نمی‌چسبه. مال پناه بود! ها ها ها.

گفتم الان کی این رو می‌گم پناه آب شه بره تو زمین! ولی آبجی‌مون پررو تشریف داشت! اصلاً خنده‌ها و تیکه‌های اون دو تا رو به یه ورش هم حساب نکرد!

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت31

این بار پناه یکی برداشت و شروع کرد به خوندن:

- یه بار که خونه‌ی عمه‌م بودم، بدون در زدن رفتم تو اتاق عمه‌م و شوهرش…

صدای عمه از پایین پارازیت انداخت وسط بازی:

- بچه‌ها بیاین شام!

بردیا از جاش پرید و دست پناه رو هم کشید که با خودش ببره و همزمان گفت:

- بقیه‌ش بمونه برای بعدِ شام. بریم که خیلی گشنمه.

ما هم بهش گفتیم شکم‌گنده و رفتیم پایین برای شام.

***

تو کلاس با هستی کنار هم نشسته بودیم. من بی‌حوصله داشتم چرت می‌زدم و هستی بیچاره داشت حرف می‌زد؛ ولی اصلاً حواسم بهش نبود. با سقلمه‌ای که زد به پهلوم، یکهو مثل فنر نشستم.

- هو، چته تو؟

لپ‌های تپل بامزه‌شو با حرص جمع کرد و با اخم گفت:

- دو ساعته دارم قصه‌ی بی‌بی و شوهرشو برات تعریف می‌کنم. جنابعالی هم ماشالا خوب گوش می‌دی!

خمیازه ای کشیدم و گفتم: 

- بی‌خیال عامو، بذار بخوابم. دیشب تا صبح گیر سه‌تا کانگورو افتاده بودم. شدیداً محتاج به خوابم.

این رو گفتم و با نیش باز دوباره می‌خواستم روی صندلیم لم بدم که با دیدن افرادی که اومدن تو کلاس، همون‌طور خشک شدم. اینا اینجا چی کار می‌کنن؟ خدایا، شد ما یه بار یه جا بریم، این یابو سوار اونجا نباشه؟

از در کلاس آرمان با نیش گشاد و رایان با یه قیافه‌ی خنثی اومدن تو و درست پشت سر ما نشستن. طبق معمول، آرمان و هستی یک طوری شروع کردن حرف زدن که مطمئنم الان بی‌بی‌سی می‌گه ما چاکر شوماییم از بس اطلاعات فامیل‌شونو می‌ریزن بیرون! تازه می‌خواستن در مورد دوست‌پسر شوهرعمه‌ی وسطی هستی هم حرف بزنن که یکهو تقه‌ای به در خورد و استاد اومد داخل.

زکی… مگه نمی‌گفتن استاد زنه؟ این یارو که پیریه!

با صدای استاد سرمو بلند کردم و گوش سپردم:

- سلام بچه‌ها. می‌دونم از حضور من تعجب کردین. قرار بود خانم عزیزی بیان، ولی متأسفانه مشکلی براشون پیش اومد و الان من در خدمتتون هستم. بنده پرویز محمدی هستم. حالا از همین اول دونه‌دونه خودتونو معرفی کنین.

بچه‌ها از ردیف اول شروع کردن به معرفی. هنوز به ما که ردیف سوم بودیم نرسیده بود. بالاخره رسید نوبت ما و آتیلا، بچه قرتی کلاس، خواست لب باز کنه که من بی‌حواس، زودتر از اون گفتم:

- یخ‌ فروش جهنم!

با صدای خنده‌ی بچه‌ها و چشم‌های گرد شده‌ی استاد تازه فهمیدم بی‌فکر چیزی گفتم. حتی خود آتیلا هم داشت می‌خندید. هستی هم که رفیق نیست، دشمنه! هی می‌زد به کتفم و می‌گفت:

- خاک بر سرت!

خب چی کار کنم؟ یه چیزی بود گفتم دیگه. تقصیر این آتیلا هم هست که عین زن‌ها خودش رو درست می‌کنه؛ از ده‌متری هم معلومه اون دنیا شغلش چیه!

قیافه‌ی سکته‌ای گرفته بودم و هی لبمو گاز می‌گرفتم. خدایا، همین روز اول شرف و آبرو برام نموند. خودت آخرشو به خیر کن. ببین کارمون به کجا رسیده که استاد هم ریزریز می‌خنده!

چند لحظه بعد خنده‌ها خوابید. پری‌جون (چه زودم باهاش فامیل شدم! آخه پری؟!) نگاه خندونش رو دوخت به من و گفت:

- یخ چندِ اون طرفا؟

این استاده هم ما رو گرفته‌ها… فکر کرده من کم میارم! تکونی تو جام خوردم و بعد نیم‌نگاهی به آتیلا، رو به استاد گفتم:

- نمی‌دونم والا. اون طرف‌ها نرفتم تا حالا. ما این‌ور، جاتون خالی، یه چیز دیگه می‌خوریم، یخ چیه آخه؟

بچه‌ها هم که به پررویی من عادت داشتن، ریزریز می‌خندیدن و استاد هم متعجب‌تر شده بود. لابد الان تو دلش می‌گه:

- این دیگه ته پررویه!

 اما خب، چه کنیم دیگه.

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت32

سرفه‌ی مصلحتی کرد و گفت:

- به بقیه‌ی معرفی‌ها برسیم.

هستی خودشو معرفی کرد و این‌بار نگاه استاد دوخته شد به من. تا خواستم دهن باز کنم، یه صدای نچسب و رو‌مخ از پشت‌سرم بلند شد:

- خواهر ناتنیِ شیطان!

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم ننه‌ی گرامیِ رایان‌خانِ یابوسوار، وقتی حامله بوده براش، تو آب‌نمک خوابیده که این بچه انقدر بامزه است! با چشم‌های ریزشده برگشتم سمت رایان که دقیقاً پشت‌سرم بود. بی‌شعور یه جوری راحت رو صندلی مثل سنگ لم داده بود که انگار تخت‌خوابشه! بدون توجه به حضور استاد گفتم:

- تو از این زرها نزن که خودِ شیطانی! اصلاً شیطان چیه؟ تو دستِ اونم از پشت بستی، بابا!

جوابمو همراه با پوزخندی گوشه‌ی لبش داد:

- نفرمایید استاد، ما پیش شما درس پس می‌دیم!

تکونی تو جام خوردم و سعی کردم خونسرد باشم که حرصش دربیاد:

- عزیزِ دلِ ننه‌ت! کلاسِ ما که تموم شد، الان وقت استراحته؛ ولی خب، اگه دوست داری بیا یه چایی بخوریم، شاید یه نکته‌ای از قلم افتاده باشه!

دندون‌های سفید و ردیف‌شده‌اش رو روی هم می‌سایید و این نشون از عصبانیتش داشت:

- راضی نبودم از تدریس‌تون خانم‌معلم! چایی هم صرف شده، شما بفرما!

خودمو متعجب نشون دادم و گفتم:

- عه وا، راضی نبودین؟ آخ آخ! تقصیر شما هم نیست‌ها؛ آخه من تو مدرسه‌ی معلولینِ ذهنی تدریس نمی‌کنم، این یه بار هم فقط به خاطر رویِ گلِ یابوسوارتون تشریف آوردم!

یا اهورامزدا! این چرا قیافه‌ش این‌طوری شد؟ خدایا من غلط کردم یه زری زدم؛ الان با این دست‌های مشت‌شده و پیشونیِ بادکرده می‌زنه شتکم می‌کنه، بابام بی‌دختر می‌مونه! خودت نجاتم بده، قول می‌دم آدم شم، دیگه به خدا این آخریش بود!

با شتاب از صندلی پاشد که صدای افتادنِ صندلی، جیغِ من و البته فریادِ استاد همزمان با هم بلند شد:

- بسه دیگه!

تازه حواسمون جمع شد به دوروبرمون. استاد با قیافه‌ی خشمگین بهمون خیره شده بود و اکثر دانشجوهایی که تو محیط دانشگاه دیده بودنمون، ریزریز می‌خندیدن. صدای استاد باعث شد نگاهِ عصبی‌مونو از هم بگیریم و بهش نگاه کنیم:

- هر دوتون بیرون! زود!

اگه ستی اینجا بود می‌گفت: «من آخرش هم نتونستم تو رو درست بار بیارم!» 

تو مدرسه که معلم‌ها هی پرتم می‌کردن بیرون، دانشگاه هم که استادهایِ گرام زحمتشو می‌کشن!

قیافه‌ی مظلومی به خودم گرفتم و با نهایتِ ناز و عشوه رو به استاد که هنوز هم نفس‌های عصبی می‌کشید گفتم:

- آقای محمدی! یه این بار رو ببخشید، اجازه بدید تو کلاس باشم.

ایول! اخم‌هاش از هم باز شد، نشونه‌ی خوبیه! فکر کنم دیگه کم‌کم خر بشه. بدبخت اگه بفهمه تو ذهنم کدوم حیوونِ نجیب و زیبا رو بهش نسبت دادم، کلاس که سهله، از دنیا پرتم می‌کنه بیرون!

با صدای جدیِ پرویزجون از فکر بیرون اومدم:

- هر دو صندلی‌هاتون رو برمی‌دارین و می‌برین بیرون، دمِ در می‌ذارین و می‌شینین. از همون‌جا به درس گوش می‌دین که از این به بعد یاد بگیرین کلاسِ درس جایِ این کارها نیست!

ای تف تو رویِ اون پرستاری که تو رو به بابات مشتلق داد، مرتیکه‌ی سیرابی!

طبق قراری از پیش‌تعیین‌نشده، هر دو با سرعت صندلی‌ها رو برداشتیم و لخ‌لخ‌کنان بردیم سمت در. البته من لخ‌لخ‌کنان رفتم، رایان با اون هیکلِ گنده‌ش کار راحتی انجام داد. هی صندلی رو می‌کشیدم تا حتی شده یه قدم جلوتر ازش باشم و اون هم دقیقاً همین کار رو تکرار می‌کرد. هیچ‌کدوممون هم قصد نداشتیم از موضعمون کوتاه بیایم و با چشمامون برای هم خط‌و نشون می‌کشیدیم که با فریاد دوباره‌ی استاد بی‌خیالِ کشمکش شدیم و از ترسِ بیرون انداخته شدن، سریع رو صندلی‌ها جا گرفتیم.

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت33

چشم‌های اندازه‌ی وَزغِش رو از ما گرفت و شروع کرد به درس دادن. همه تند و تند داشتن جزوه‌برداری می‌کردن به‌جز چهار نفر؛ دوتاش آرمان و هستی بودن که مثلاً داشتن ادای شترمرغ عاشق در می‌آوردن برای من، دوتای دیگه هم من و یابوسوارِ نیمه‌محترم بودیم.

رایان خیلی ریلکس به صندلیش لم داده بود و من بی‌حوصله کاغذ زیر دستمو خط‌خطی می‌کردم. اوف، حوصلم پوکید! این کلاس هم ضدحال زد بهم… اح.

با فکری که به سرم زد، کاغذ زیر دستمو تا کردم و تو قسمت سفیدش نوشتم: «اسم‌فامیل بازی کنیم؟»

آروم کاغذو گذاشتم کنار دست رایان. اون هم از سر بیکاری سریع خوند و با نیش باز سرشو تکون داد که یعنی اوکی.

هر دومون یه کاغذ سفید برداشتیم و بازی از حرف «ن» شروع شد.

هنوز نصف کاغذ هم پر نشده بود که این خیرندیده با پاش کوبید به پام. حرصی سرمو بلند کردم که بهش بتوپم، اما ابروهاشو بالا انداخت و به استاد اشاره کرد. چشم‌غره‌ای رفتم و پچ‌پچ‌وار گفتم:

- خبرت بیاد بنال.

نیششو باز کرد و مثل خودم پچ‌پچ‌وار گفت:

- اسم و فامیل: نازنین نیرومند!

با دست یه «خاک‌تو‌سرت» نشونش دادم و گفتم:

- آخه به نازنین میاد نیرومند باشه، کودن؟! باز نادر بود یه چیزی. نرگس نوری!

- تو دهات ما نازنین‌ها نیرومندن. میوه نوشتم نارنگی. تو چی؟

- نارگیل. غذا هم نون‌پنیر.

اونم با پوزخندِ رو‌مخش زد:

- شما واسه شام و ناهار نون‌پنیر می‌خورین؟!

با زبون‌درازی جواب دادم:

- وقتی تو دهات شما نازنین‌ها نیرومند باشن، ما هم نون‌پنیر می‌خوریم، آره!

اصلاً این بشر حرص می‌خوره، من روحم طراوت تازه می‌گیره!

- خب بقیه‌شو بگو، چی نوشتی؟

چینی به صورتم دادم:

- آخه تو گذاشتی من بنویسم؟!

نیش گشادشو باز کرد و بعد از اینکه امتیاز داد و قَدَر شد، رفتیم سر حرف بعدی. این دفعه سعی کردم حداقل دو سه تا خونه رو پر کنم. هر دو با هم تموم کردیم و اول رایان شروع کرد به خوندن:

- اسم‌فامیل: عماد عادلی.

با اعتمادبه‌نفسِ کاذب گفتم:

- عین‌اله عاجزی!

شونه‌هاش از خنده لرزید و با دست یه «خاک‌تو‌سرت» حواله‌م کرد. خودمم خنده‌م گرفته بود.

رایان: 

- میوه نبود. غذا رو ننوشتم. حیوان نوشتم عقاب. ماشین هم چیزی پیدا نکردم. اشیا: عن خشک.

خنده‌ای به نوشته‌هاش کردم و با شیطنت شروع کردم به خوندن:

- میوه: عناب. غذا: عناب‌پلو. حیوان: عقاب. ماشین: عن‌کِش!

دیگه نتونست خودشو نگه داره و با صدای بلند زد زیر خنده، اما من با ضربانی روی هزار و قیافه ای شبیه سکته ای ها فکرم پیش اون نگاه‌هایی بود که عین میرغضب می‌خواستن دخل هر دومونو بیارن.

با فریاد استاد، یکه خوردم و تو جام پریدم، رایان هم کلاً خفه شد:

- بیرون!

رایان خیلی ریلکس وسایلشو جمع کرد. با خوشحالی و نیش باز براش چشم‌و‌ابرو رفتم که یعنی «تو رو انداختن بیرون و من هنوز تو کلاسم!» اما با حرفی که استاد زد، تو یه جمله نابود شدم:

- سرکار خانم! شما هم تشریف ببرید بیرون.

اَه! ضدحال خوردم بدجور… تازه گفتم مثلاً حال رایانو گرفتم! لبامو برچیدم و خواستم با مظلومیت ویژه‌ی خودم حلش کنم که نمی‌دونم رایان از کجا پیداش شد. با برداشتن کوله‌م، آستین مانتومو گرفت و با خودش کشید و من هم بی‌اختیار همراهش کشبده شدم و رفتیم بیرون. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت34

یه هفته‌ای می‌شد که دیگه با رایان کل‌کل نمی‌کردیم. یعنی کلاً با هم حرف نمی‌زدیم که بخوایم کل‌کل هم بکنیم. بعد از اون اسم‌وفامیلِ سر کلاس که استاد انداختمون بیرون، بدجوری زدیم به تیپ‌وتاپ هم و از یک کیلومتری هم رد نمی‌شدیم.

امروز دوباره با استاد پری کلاس داشتیم. من و هستی کنار هم نشسته بودیم، کنار هستی هم آرمان، کنار آرمان هم رایان نشسته بود. 

بالاخره عروس‌خانم تشریف آورد و جواب سلاممون رو فقط با تکون دادن سرش داد و مستقیم رفت نشست سر جاش. نگاهش رو دور تا دور کلاس چرخوند و چند ثانیه روی من و رایان زوم کرد. با لبخند کج گوشه لبش گفت: 

ـ به‌به، فک‌وفامیلِ شیطان!

حالا خوبه فقط یه اسم‌وفامیل بازی کردیم سر کلاسش، وگرنه فکر کنم رسماً ما رو می بست بی ریخ شیطون. 

ـ امروز یه برنامه دارم براتون. به گروه‌های دونفره تقسیم‌تون می‌کنم؛ یه نفر سال‌بالایی، یه نفر سال‌پایینی، برای انجام تحقیق روی یه بیماری.

تا حرفش تموم شد، پچ‌پچ کلاس شروع شد و هرکی یه چیزی می‌گفت. استاد داشت اسم کسایی که با هم هم‌گروهی می‌شن رو می‌خوند. این هستی هم هی دم گوشم وزوز می‌کرد:

ـ بدبخت شدیم گندم… وای نکنه آرمان با یه دختر بیفته، بعد عاشقش بشه، بعدم ازدواج کنن، بچه‌دار شن، و آرمان هم با شرمندگی به یاد من اسم بچه‌شو بذاره هستی، بعد…

به‌قدری از دست این عقل ناقصش قاطی کرده بودم که می‌خواستم داد بزنم «تو رو جون توله‌ت خفه شو!» که خدا رو هزار مرتبه شکر استاد قبل از من خفه‌ش کرد.

ـ آرمان و هستی!

با حرص مشتی به کتفش زدم و هلش دادم سمت آرمان. حرصی گفتم:

ـ برو بمیر با اون آرمانت!

اونقدر خرکیف شده بود که بی‌توجه به من، مثل اون حیوان نجیبی که وقتی خوشحال می‌شه تی‌تاب می‌دن دستش، فقط به آرمان نگاه می‌کرد. اونم که از این بدتر! بمیرین بابا… اَه.

دیگه فقط شش نفر مونده بودیم؛ یعنی سه تا گروه دونفره که من و رایان هم توش بودیم. از نتیجه گروه‌بندی حسابی می‌ترسیدم.

ـ سعید و الناز.

چشم‌هامو با ترس بستم و استاد بی‌رحمانه ادامه داد:

ـ علی و سپیده… و شما دوتا.

اون دوتا کی می‌تونست باشه جز من و اون یابو سوار؟! با بیچارگی چشمامو باز کردم. دقیقاً از چیزی که می‌ترسیدم سرم اومد. خیلی آب‌مون تو یه جوب می‌رفت، هم‌گروهی شدیم! من که ضدحال خورده بودم از این گروه‌بندی مسخره، ولی رایان انگار خوشحال هم بود. لابد می‌خواد با این راه بیشتر از قبل حرصمو دربیاره.

به گفته استاد، رایان جاشو با نفر کنار من عوض کرد و درس شروع شد. سرمو خم کردم سمت گوشش و آروم، طوری که فقط خودش بشنوه با یکم امید، گفتم:

ـ تو هم مثل من از این گروه‌بندی ناراضی‌ای… مگه نه؟

می‌دونستم الاغی بیش نیست، ولی در این حد نه! با جوابش داشتم آتیش می‌گرفتم.

ـ نه، اتفاقاً خیلی هم خوبه.

احساس می‌کردم هرلحظه ممکنه از حرص بترکم و تیکه‌هام بره تو چشم و چالش.

ـ غلط کردی! من با تو، تو یه گروه نمی‌رم!

یه نگاهی بهم انداخت که توش از صد فرسخی می‌شد خوند: «خیلی هم دلت بخواد!» بعدم بی‌توجه به من روشو برگردوند. نخیر، اینجوری نمی‌شه. باید خودم یه کاری کنم.

کلاس که تموم شد، با دیدن استاد که داره می‌ره، با سرعت بیشتری وسایلامو جمع کردم و از پشت دویدم دنبالش. صداش زدم:

ـ استاد… استاد!

ایستاد و چند قدم اون‌طرف‌تر، نزدیک در کلاس، برگشت سمتم.

ـ مشکلی پیش اومده؟

هول شدم و دستپاچه گفتم:

ـ بله… نه… یعنی…

چشمامو بستم و یک‌هو تندتند گفتم:

ـ میشه هم‌گروهی منو عوض کنید؟

با مکث چشمامو باز کردم. با ابروهای بالا رفته پرسید:

ـ چرا؟ مگه مشکلی هست؟ شما که خوب سر کلاس با هم بازی می‌کردین!

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت35

سعی کردم تیکه‌ای که انداخت رو نادیده بگیرم. با عجز زل زدم به صورتش و نق زدم:

ـ نه دیگه… ما باید تو گروه‌های دیگه باشیم. در غیر این صورت هممون بدبخت می‌شیم.

چشم‌های گرد شده از تعجبش رو که دیدم، سعی کردم جمله‌ فلسفی‌م رو اصلاح کنم تا بیشتر از این گند نزنم:

ـ منظورم اینه که… پوف… من و اون آب‌مون تو یه جوب نمی‌ره. با این کاری که شما کردین، آخرش یا من اونو می‌کشم، یا اون منو می‌کشه… یا دوتایی باهم دانشگاه رو آتیش می‌زنیم!

عه عه… ببین انگار دو ساعته دارم براش قصه حسین‌کرد می‌گم. به‌جای اینکه یه راه جلو پام بذاره، فقط داره هرهر می‌خنده. یهو جدی شد و گفت: 

ـ بهتره با هم کنار بیاین. هر بلایی سرِ خودتون آوردین مهم نیست، به خودتون مربوطه. اما اگه مورد سوم اتفاق بیفته، هردوتون از دانشگاه اخراجین.

گفت و رفت. خلاصه‌ کلام، تو یه جمله نیست‌ و نابودم کردپری‌جون.

وجود کسی رو کنارم حس کردم و صدای نحسش بلند شد:

ـ امیدوارم همکارهای خوبی برای هم باشیم، خانم آقاپور.

و خونسردتر از همیشه، عینکش رو زد و رفت.

***

دیروز از دست رایان دلم می‌خواست کله‌مو بکوبم به دیوار. اون‌قدر حرصم داده بود که حتی شکم بیچاره‌م رو هم گرسنه نگه داشته بودم. از وقتی برگشتم خونه، یه‌سره خوابیدم. الان هم ستی صداشو گذاشته رو بلندگو:

ـ هنوز خوابی؟ پاشو پاشو ببینم! دوستت اومده!

اوف… یه جوری می‌گه دوستت اومده، انگار باهاش رودربایستی دارم. خب هستی خودمونه دیگه!

با رفتن ستی، با چشم‌های بسته و خواب‌آلو خودمو کشون‌کِشون رسوندم به بالکن بزرگ پذیرایی. مطمئن بودم هستی تو حیاط داره میاد. کش‌وقوسی به بدنم دادم و با همون چشم‌های بسته گفتم:

ـ کله‌سحر اینجا چی کار داری؟ ولی حالا که اومدی، بیا بالا که برات غر دارم. دیروز اون یابوسوار حرصمو درآورد، دیلاقِ بی‌خاصیت…

چشمامو باز کردم تا ادامه حرف‌هامو با چشم باز و صدای بلند بگم که با دیدن رایان حرف تو دهنم ماسید.

این… اینجا چی کار می‌کنه؟

ـ داشتی می‌گفتی… یابو… منظورت چی بود؟

برای اینکه جلوش کم نیارم، پرروتر از قبل گفتم:

ـ موتورته دیگه… اون یابوعه، تو هم یابوسوار.

منتظر بودم از همون‌جا مثل بتمن بپره رو بالکن و کله‌مو گاز بگیره، ولی برعکس، خونسردتر از همیشه پوزخند زد و گفت:

ـ پس بدو لباس تنت کن، عمویی. قراره بریم یابوسواری.

بدو رفتم تو اتاق. جلوی کمد، شلوار کارگو طوسی‌مو با تیشرت لش مشکیم پوشیدم و کلاه مشکیمم انداختم روی سرم. خوشحال از تیپ لش و خفنی که زده بودم، با دویدن از خونه زدم بیرون. پشت سرش روی موتور سوار شدم و راه افتادیم.

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت36

با صدای تقریباً بلندی که بشنوه گفتم:

ـ کجا می‌ریم؟

اونم مثل خودم بلند گفت:

ـ فضولی مگه بچه؟ وقتی رسیدیم می‌فهمی!

حرصم گرفت بد جور. مرتیکه‌ی یابوسوار به من می‌گه بچه!

ـ فضول خودتی! بچه هم باباته! می‌میری بگی آخه؟

ساکت شد و چیزی نگفت. دستمو بلند کردم و محکم کوبیدم پشت سرش. چون کلاه کاسکت سرش بود ضربه مستقیم خورد به خودش و از واکنشش معلوم بود ضربه مغزی شد.

ـ آخ!

زدم زیر خنده. دیوونه زنجیری جنبه شوخی هم نداره. یه جوری یهو زد رو ترمز که گفتم الآن جان به جان‌آفرین تسلیم کردم.

ـ میشه جفتک نپرونی؟

با خشم یه ضربه دیگه هم به سرش زدم و جیغ زدم:

ـ الاغ جد و آبادته!

دوباره موتور رو راه انداخت و صدای قهقه‌ش بلند شد. دوست داشتم همون‌جا رو موتور دونه‌دونه موهای سرش رو بکنم.

ـ می‌گن فحش رو بنداز زمین صاحبش برمی‌داره‌ها.

عوضی داشت تیکه می‌نداخت. صبر کن… بالاخره که دهن گشادتو باز می‌کنی یه چیزی بگی. 

ـ ولی می‌گم گندم…

بی‌هوا سرش رو برگردوند که حرفش رو ادامه بده نمی‌دونم چی شد که با مخ رفتیم تو جدول.

سرم محکم خورد به درخت و گرمی خون رو، روی پیشونیم حس کردم. صدای آروم رایان به گوشم خورد. بعد با آخ و اوخ گفت:

ـ جون من… حال کردی حرکت رو، شنل قرمزی؟

عه عه… بی‌خاصیت یابوسوار زده سیستماتمونو ترکونده، بعد افتخار هم می‌کنه به گندکاریش!

وقتی دید ازم صدایی درنمیاد، دوباره گفت:

ـ قرمزی؟ لال شدی؟

بعد از چند لحظه، برای اطمینان یه لگد کوچولو به پام زد. از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به کلی بازی:

ـ آخ… دارم می‌میرم!

با شتاب پاشد نشست بالای سرم. چشم‌هاش با دیدن این درد الکی من، طوفانی شده بود و نگرانی توش موج می‌زد. این کارا از رایان بعیده… چش شده این بشر؟

با نگرانی آشکاری گفت:

ـ چی کار کردی با خودت دیوونه؟ خوبی؟

درد الکی و نقشه‌م از یادم رفت. با حرص غریدم:

ـ هرکول‌خان! مثل اینکه جنابعالی زدی ما رو ترکوندی ها! چه بلایی سر خودم آوردم؟!

اوه، گند زدم… فکر کنم فهمید یکم آب‌بستم. یه چشم‌غره بهم رفت و با کلافگی دست‌هامو گرفت و بلندم کرد.

خودش نشست روی جدول و منو هم، تکیه داد به خودش. واقعاً کم‌کم حالم داشت خراب می‌شد. هی سرم گیج می‌رفت و می‌خواستم بیفتم که رایان هر بار با دست می‌گرفت و دوباره تکیه‌م می‌داد به خودش.

ولی خودمونیم… عطرش چی بود؟! همون‌طور که مثل یک جانور بسیار محترم داشتم عطرشو بو می‌کشیدم، گوشیشو از جیب شلوارش درآورد و به یکی زنگ زد:

ـ الو آرمان؟ سلام… کجایی؟ یه خیابون پایین‌تر از شماییم. بیا دنبالمون، تصادف کردیم، حال گندم خوب نیست… موتورمو چی کار کنم اون وقت، کودن؟… خیلی خب، باشه… خدافظ.

گوشی رو گذاشت تو جیبش و از جا بلند شد. با یه حرکت دستشو کذاشت زیر گردن و زانوم و بغلم کرد و راه افتاد. سرگیجه‌م بدتر شده بود و به زور چشم‌هام رو باز نگه داشته بودم. اگر تو حالت عادی بودیم، یکی می‌خوابوندم زیر گوشش که چرا منو بغل کردی، اما الان حالم خوش نبود و رایان هم اینو می‌دونست. پس چرا نچسبم بهش؟با این که حالم زیاد خوش نبود لبخن ریزی گوشه لبم نقش بست و بیشتر چسبیدم بهش. با تمام توانم بوی عطرشو تو ریه هام کشیدم. 

نگاهی بهم انداخت، چشمام کم‌کم داشت می‌رفت رو هم.

ـ گندم… نخواب. داریم می‌رسیم. نخوابی‌ها!

همون لحظه صدای ترمز یه ماشین نزدیک‌مون اومد. در ماشین باز شد و پشت‌بندش گریه‌های بی‌امون هستی و صدای نگران آرمان:

ـ چی شده؟!

روی صندلی نرم شاسی‌بلند آرمان فرود اومدم. صدای رایان درست کنار گوشم بلند شد:

ـ برو یه درمانگاهی جایی… زود باش! گندم، نخوابی‌ها. یکم صبر کن، الان می‌رسیم. 

صدای فین‌فین هستی رو مخم بود. اگه سرگیجه و حالت تهوع نداشتم یکی می‌خوابوندم زیر گوشش.

هستی: 

ـ رایان، چه بلایی سرش آوردی؟ چی‌کارش کردی، هان؟!

آرمان: 

ـ چرا جو می‌دی هستی؟ نترس، فقط یه تصادف بوده. نه رایان جرأت داره بلایی سر سوگند بیاره، نه سوگند از اوناس که با این بادا بلرزه.

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت37

مطمئنم اگه الان تو همچین وضعیتی نبودیم، رایان آرمان رو با اره‌برقی از وسط نصف می‌کرد. از بس بهش نگاه‌های چپ‌چپ انداخت، آرمان بدبخت کلاً خفه شد و ادامه داد به رانندگی.

بالاخره رسیدیم به ترسناک‌ترین جای دنیا: بیمارستان. از بچگی از بیمارستان وحشت داشتم. هر وقت مریض می‌شدم، برای این‌که نبرنم دکتر، خودمو با دمنوش‌های مقوی خونگی خفه می‌کردم. اما الان نه دمنوشی وجود داشت و نه درمانی که شبیه دمنوش بتونه منو خلاص کنه.

دکتر که یه پیرمرد بود، برام ام‌آرآی نوشت، از اون تونل وحشت می‌ترسیدم. با جیغ و ترس مدام سعی داشتم از دستشون در برم. یه لحظه که نگاهم به رایان افتاد، خون تو رگ‌هام یخ بست. یه جوری با اخم زل زده بود به من که برای اولین بار ازش ترسیدم و ناخودآگاه ساکت شدم. اون دو تا الاغ هم هیچی… به جای یه کمکی چیزی، وایساده بودن اون‌طرف هرهر می‌خندیدن.

گندم: 

- دختره چشم‌سفید! عوض این‌که پشت رفیقت دربیای، وایستادی اونجا داری هرهر می‌خندی؟ اگه کف دست ننت نذاشتم که واسش دوماد پیدا کردی!

با حرفم رنگ از رخ هستی پرید. با پیروزی نگاهش کردم و یه ابرو بالا انداختم، اما این خوشحالی زیاد طول نکشید؛ هلم دادن تو اتاق و صدای جیغم دوباره بلند شد.

رایان هم بهشون پیوست و محکم دو تا دست‌هامو گرفت و مجبورم کرد روی اون تخت نحس دراز بکشم. با جدیت تمام گفت:

- از جات تکون بخوری، من می‌دونم با تو گندم. 

***

خدا رو شکر مشکلی نبود و فقط سرمو بانداژ کردن. دکتر گفت برای احتیاط امشب نخوابم تا خیالمون راحت‌تر بشه. ولی خب آقای دکتر غلط کرد با رایان! من مثل خرس خوابم میاد و می خوابم. 

با صدای رایان، که دقیقاً کنار گوشم بود، یه متر پریدم هوا. فهمیدم باز بلند بلند فکر کردم.

- شما غلط می‌کنی... تا صبح بیداری، جنابعالی. من حوصله ندارم فردا بیای بگی تقصیر توعه که من دارم می‌میرم!

بعه عه پسره پررو ببین! انگار واقعا تقصیر این نبود که الان داره این طوری میگه عجبا!

جواب دادم:

- خودت بمیری نکبت! مگه دروغ می‌گم؟ تو کور بودی، کوبوندیمون به جدول!

یهو ماشین ایستاد و با برگشتن هستی به عقب، نتونستیم حسابی از خجالت هم دربیاییم.

- تو رو خدا باز شروع نکنین. من امشب پیش گندم می‌مونم، این‌جوری خیالمون راحت‌تره.

در ماشین رو باز کرد و پیاده شد و جای هیچ بحثی نذاشت. ولی من تا یه کرم خیلی کوچولو نریزم، آروم نمی‌شم؛ جون شما.

رایان ریلکس به پشتی صندلی تکیه داده بود، چشماشم بسته بود و تو ابرها سیر می‌کرد. با شیطنت سرمو بردم نزدیک گوشش و بی‌هوا داد زدم:

- خیلی خری!

از ترس یه متر پرید بالا و به خاطر قد دیلاقش سرش خورد به سقف ماشین. با خشم زل زد به من. این گاوها رو دیدین؟ جلوی چشمشون پارچه قرمز بگیری، بلا نسبت مثل سگ می‌شن. رایان دقیقاً همون حالتو پیدا کرده بود. قبل از این‌که دستش بهم برسه، در ماشین رو باز کردم و زدم به چاک. دست هستی رو گرفتم و بی‌توجه به صدای جیغ لاستیک‌های ماشین، بعد از باز کردن در، وارد خونه شدیم. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت38

با بستن در، هستی یه پس‌گردنی زد به من و فرار کرد داخل خونه.

- گور خودتو کندی هستی!

دویدم دنبالش؛ همون‌طور که جیغ می‌زد، دوید توی سالن و دور مبل‌ها می‌چرخیدیم.

- هستی وایسا، کاری‌ت ندارم!

برای این‌که راحت‌تر فرار کنه، چادرشو از سرش کشید و پرت کرد روی مبل و نفس‌نفس‌زنان گفت:

- عه کاری‌م نداری؟ لابد داری گرگم‌به‌هوا بازی می‌کنی باهام این‌طوری!

یهو وایستادم. از کنار دستم یه مجسمه کوچیک برداشتم، بالا بردم که بکوبم رو سرش و با جیغ گفتم:

- نه! می‌خوام به هفت روش سامورایی بکــ…

با صدای داد بابا، هر دومون عین مجسمه خشک شدیم.

- چه خبره اینجا؟

هستی که انگار راه نجاتشو پیدا کرده بود، سریع ترکِ «میگ‌میگ» بازیمون کرد و گفت:

- سلام عمو.

- سلام هستی‌خانمِ بی‌معرفت، یه سر به ما نمی‌زنی ها.

- ای عمو، همش تقصیر این خُل دخترته!

روبروش وایساده بودم، با حرص به حرفاش گوش می‌دادم. هنوز بابا که پشت سرم بود منو ندیده بود، بی‌حواس برگشتم طرفش تا چیزی بگم؛ ولی همین که نگاهی به سر باندپیچی‌شده‌م انداخت، حرف تو دهنش ماسید. منم لال شدم. با نگرانی قدم برداشت سمتم.

- چه بلایی سرت اومده؟

وضعیتم عین اون خر بدبختی بود که گیر کرده وسط گل و نمی‌دونه چجوری دربیاد. مونده بودم چی بگم که هم نکشتم، هم بیشتر از این نگران نشه. تا این‌که هستی به دادم رسید.

- نترس عمو، بادمجون بم آفت نداره. بابا تو که دیگه این دختر دیوونه‌تو می‌شناسی… عین بچه‌هاست، همش بازیگوشی می‌کنه.

بابا نگاه مضطربش رو از هستی گرفت و دوخت به من. سرمو تو دستاش گرفت و لب زد:

- چی کار کردی با خودت یکی‌ی‌دونه بابا؟ اگه بلایی سر تو بیاد مــ…

بابام این‌جوری که باهام حرف می‌زنه و بغلم می‌کنه، انگار همه دنیا پوچ می‌شه. فقط بابام مهمه. با اون نگاهش انگار جادو کرد، همه استرسم پرید. محکم بغلش کردم و وسط حرفش گفتم:

- بابایی، ببخشید نگرانت کردم. ولی هیچی نیست، ببین! خوبم… فقط خوردم زمین.

بابا محکم‌تر بغلم کرد و دم گوشم گفت:

- مطمئنی؟ نمی‌خوای بریم دکتر؟

- با هستی رفتیم. گفت جای نگرانی نیست.

ازم جدا شد و با یه لبخند گفت:

- خدا رو شکر. حالا برین لباستونو عوض کنین بیاین شام بخوریم.

سر تکون دادم و با هستی رفتیم اتاقم. هستی یه تونیک طوسی ساده با شال پوشید؛ منم یه دست بلیز و شلوار مشکی پوشیدم و راهی آشپزخونه شدیم.

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت39

بعد از خوردن شام، با هستی آشپزخونه رو جمع‌وجور کردیم و رفتیم تو اتاقم؛ ولی چه رفتنی! عنتر‌خانم راحت لم داده بود رو تختم و داشت با اون آرمان‌خانِ گشاد‌الدین اس‌ام‌اس بازی می‌کرد و بنده هم تنهایی داشتم مگس می‌پروندم. شلوارک پام بود و پیراهن گنده‌ی بابام رو هم کش رفته و پوشیده بودم؛ موهام هم مثل این اسکل‌ها ریخته بود تو صورتم و نشسته بودم رو میز تحریرم. هستی همون‌طور که داشت پیام تایپ می‌کرد، یه نگاه تأسف‌بار بهم انداخت و گفت:

- خل شدی!

گفتم:

- خل، جد و آبادته.

- نه، انگار راستی‌راستی دیوونه شدی!

با آهِ پرسوزی گفتم:

- آه، این‌گونه است، آری! من از عشقِ آن رایانِ گوربه‌گوری دیوونه شده و سر به بیابان می نهم. 

زد زیر خنده و میونِ خنده‌ش بریده‌بریده گفت:

- دیدی؟ اصلاً فکرشو بکن؛ تو و رایانِ دیوونه عاشق همدیگه بشین… چه شود!

یکی از کتاب‌های قطورم رو از روی میز برداشتم و با یه حرکت پرت کردم سمتش که متأسفانه به جای کله‌ش، خورد به پاش و صدای آخ‌و‌اوخش بلند شد.

گندم: 

- کم زرزر کن! انگار از وقت خوابت گذشته، داری هزیون می‌گی. پاشو کپه‌مونو بذاریم که خوابم میاد.

ابرویی به معنای نه بالا انداخت، گفت: 

- نه فرزندم، تو نباید بخوابی!

چپ‌چپ نگاش کردم و گفتم:

- بهت رو دادم پررو شدی‌ها، گم‌شو ببینم!

بعد هم بدون توجه بهش، دراز کشیدم رو تختم و پتو رو به‌زور از زیرش کشیدم بیرون، تا خرخره کشیدم رو سرم و چشمامو بستم. صدای باز شدن درِ سرویس اومد؛ انگار هستی جیش داشت و قاطی کرده بود. چند دقیقه بعد، باز هم صدای باز و بسته شدنِ در و اس‌ام‌اس‌بازی‌های خانم اومد. تازه چشمام داشت گرم می‌شد و خوابم می‌برد که صدای بوقِ موتورِی از تو کوچه بلند شد. بدبختِ بی‌پدر یه جوری بوق می‌زد که انگار عروسی ننه شه!

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت40

صدای بوق هر لحظه داشت بدتر می‌شد و کلافه‌ترم می‌کرد. بالش رو روی سرم فشار می‌دادم تا بلکه صداش کمتر بشه. یهو صدا قطع شد؛ تازه می‌خواستم لبخند پر از آرامشی بزنم که معضل بعدی شروع شد: یه نفر هی به شیشه پنجره اتاقم سنگ می‌کوبید و صداش خیلی بد بود. اتاقم تو طبقه دوم بود و پنجره‌ش هم دقیقاً از پشت رو به خیابون باز می‌شد. از ترس اینکه شیشه نشکنه و از شر صداش هم خلاص بشم، با خشم و شتاب از جا پریدم و مستقیم رفتم جلوی پنجره و بازش کردم؛ اما با دیدن صحنه روبرو، ماتم برد و نزدیک بود شاخ در بیارم! رایان دقیقاً کنار جدول تو خیابون، کنار موتورش نشسته بود و یه عالمه سنگ که کنارش جمع کرده بود رو برمی‌داشت و پرت می‌کرد سمت پنجره. پس این هستیِ الاغ چرا هیچ غلطی نمی‌کنه؟ با حرص سرمو برگردوندم و هستی خانمو دیدم که هدفون تو گوشش بود و با خیال راحت خوابیده بود. پس کارِ این الاغه که رایان اومده اینجا رو تحویل گرفته! حالا بعداً حالتو می‌گیرم، صبر کن. بعد از تهدیدِ هستی تو دلم، با حرص و وصف‌نشدنی برگشتم؛ از پنجره آویزون شدم. بابا لنگ‌دراز، انگار که حالمو گرفته باشه، با سرخوشی نشسته بود؛ دیگه پرتاب سنگی در کار نبود. با جیغی که صدامو بشنوه گفتم:

- چه غلطی می‌کنی اینجا؟

اونم با داد گفت:

- از اتاق فرمان خبر دادن خاله سوسکه می‌خواست بخوابه. محض اطلاعات، من حوصله نعش‌کشی ندارم!

با حرص گفتم:

- غلط کردی! تو زدی امروز منو ترکوندی، دیه مو ازت می‌گیرم!

مثل بابایی که انگار ازش به زور پول می‌خواستن، کف دستشو نشونم داد و گفت:

- آقا، این کف دست بیا بکن ببین مو داره آیا؟

خو به خود لبام به خنده باز شد؛ گفتم:

- آره بابا! دستات پُر موئه! دست نیست که، آمازونه لامصب!

با حرص گفت:

- آمازون سیبیلاته!

با حالت متعجبی گفتم:

- خودتو می‌گی؟ چون سیبیل ندارم، واسه همین می‌گم!

با خنده‌ای که ازش بعید بود گفت:

- اوخی! اشکال نداره، عمو سیبیل می‌خرم برات!

با جیغ گفتم:

- برو واسه عمه‌ت سیبیل بخر، الاغ! اصلاً تو اینجا چی می‌خوای؟

با مسخرگی لبشو گاز گرفت و گفت:

- هَو! گفتم که فرزندم، تو نباید بخوابی و منم اینجا مسئول شب‌بیداری توام!

با حرص گفتم:

- کوفت و هَو! من رید...نه چیز تف کردم تو اون مسئولیتت بزرگوار!

اخمی کرد و گفت:

- دقت کردی تازگیا بی‌ادب شدی؟

با نیش باز گفتم:

- مرحوم… مرحوم… رایان، اسم اون مرحوم که می‌گفت ادب رو از بی‌ادب‌ها یاد گرفته چیه؟

دستی به عنوانِ “خاک تو سرت” نشونم داد و با تأسف گفت:

- خاک بر سرت، دانشجوی مملکتی مثلاً! دهخدا بود!

دستم رو کوبیدم رو پیشونیم و گفتم:

- نه خره! اون شاعره. فردوسی نبود؟

با حالت بامزه‌ای پشت کله‌شو خاروند و گفت:

- جون من؟ چه زود تغییر شغل داد! قاطی کردی‌ها! فردوسی که همون نویسنده شیرازیه… سهراب سپهریه!

تا رایان بخواد ادامه حرفشو بزنه، قبل از اون صدایی با ته مایه‌های خنده گفت:

- لقمان حکیم!

سرمو برگردوندم سمت صدا؛ یه دختر و پسر تقریباً بیست و چهار، بیست و پنج ساله بودن که پیاده و دقیقاً کنار خیابون خلوت، با خنده نگاهشون بین من و رایان در گردش بود و اون پسر این حرفو زده بود. وقتی دید چیزی نفهمیدیم و مثل منگولا نگاهش می‌کنیم، بالاخره به اون خنده‌اش پایان داد و گفت:

- اون بدبختی که تو گور لرزوندینش، نه دهخداست، نه فردوسیه، نه هیچ‌کسِ دیگه‌ای؛ لقمان اسمشه.

خو به خود نیشم باز شد و سری تکون دادم؛ رو به رایان گفتم:

- به قول همینی که این داداشمون گفت، از تویِ بی‌ادب یاد گرفتم!

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت41

یهو آب‌روغن قاطی کرد و با اخم گفت:

- از اولش هم نباید می‌اومدم. برو بخواب، ایشالا که بیدار نشی!

بعدشم با سرعت سوار موتور شد و رفت. بابا به خدا این دیوونه‌ست، به من نمی‌گن، می‌دونن طاقتشو ندارم. سرمو بیشتر از پنجره بردم پایین و به دختره و پسره که هنوز اونجا بودن گفتم:

- نمایش تموم شد عزیزان، بفرمایید در خدمتیم!

دختره رفت دقیق همون‌جایی که رایان نشسته بود. با دقت نگاه کرد و یه چیزی برداشت که چون تاریک بود معلوم نبود چیه. برگشت کنار پسره و با خنده، رو به من گفت:

- ممنون، صرف شده. فکر کنم گوشی آقای بی‌ادب باشه.

اولش می‌خواستم بگم نه بابا، بندازش گوشهٔ خیابون! ولی یه‌کم فکر که کردم، با قیافه و خنده‌ی خبیثی گفتم:

- آره، بنداز بالا، می‌دم بهش.

با قیافهٔ پوکری گفت:

- به نظرت بندازم دل و روده‌ش نمی‌ریزه بیرون؟

کمی فکر کردم و گفتم:

- خب بیا یه کاری کن. آدرس می‌دم، الان بیارش جلو در خونه‌مون ازت بگیرم.

گفت:

- اوکی.

آدرس دقیقو بهش دادم و خودمم عین دزدا که صداشون درنیاد، با هزار بدبختی رفتم بیرون. به‌علاوهٔ گوشی، چون بچهٔ خوبی بود، شمارشو هم گرفتم. چون بچهٔ تیزی هستم، آمارش رو هم درآوردم. طبق آماری که گرفتم اسمش تمنائه؛ بیست سالشه و دندون‌پزشکی می‌خونه تو دانشگاه خودمون. اون پسره هم نامزدشه؛ اسمش علیه، بیست‌وپنج سالشه و دکتره.

از فکر آمار تمنا و نامزدش اومدم بیرون و با هیجان پریدم رو تختم و گوشی رایان رو برداشتم. قبل از این‌که روشنش کنم، یهو چشمم افتاد به هستی که عین خرس خوابیده بود. رفیق ما رو باش! مثلا اومده شب مراقب من باشه که نخوابم. سری براش تکون دادم، بعد سرمو کردم تو گوشی. دوباره اون لبخند خبیث نشست رو لبم. گوشی رو روشن کردم، ولی همین که دیدم رمز داره، بدجوری خورد تو پرم. حیف شد! نقشه‌م ناقص موند رو دستم. باید یه بلای دیگه سر خودش و گوشیش بیارم. خواب هم که اجازه تفکر بیشتر نداد؛ سرم به بالش نرسیده خوابم برد.

***

صدای زنگ گوشی افتاده بود رو اعصابم، هی پارازیت می‌نداخت وسط خوابم. هووف! به زور یکی از پلکامو باز کردم و با دست دنبال گوشی گشتم. پیداش کردم، دکمه اتصالو زدم و گذاشتم دم گوشم. بلافاصله چشمامو دوباره بستم.

- ها… چی می‌خوای؟

همین کافی بود که صدای دادوبیداد رایان از پشت گوشی کرم کنه:

- گوشی من دست تو چی کار می‌کنه دختره احمق؟ از دیشب تا حالا عین مرغ پرکنده دنبال گوشیمم، اون وقت خانم سرِنتیپیتی خیلی ریلکس با گوشی منه و جیکش هم در نمیـ…

بی‌حوصله وسط حرفش پریدم و گفتم:

- مرغ؟ قیافه‌ت بیشتر به خروس می‌خوره‌ها! تو حواست سر جاش نیست، عاشقی چیزی هستی؟!

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت42

با حرص جوابم رو داد:

- حرف مفت نزن! آدرس می‌فرستم، گوشیمو بیار.

با طلبکاری گفتم:

- مفت هیکلته! نوکر بابات هم سیاه بود! گوشیتو می‌خوای؟ ساعت شش بیا پارک ملت، ببرش.

و بدون اینکه بذارم دوباره زر بزنه، تماس رو قطع کردم. واسه اینکه دیر نشه، بی‌خیال خواب شدم. همون‌طور که کش و قوس می‌دادم به بدنم و خمیازه می‌کشیدم، از اتاق زدم بیرون. با دیدن درِ بستهٔ اتاق بابا، بی‌خیال پایین رفتن شدم و مستقیم رفتم سمتش. آهسته در رو باز کردم…

اوخی! بابا رو نگاه، چه ناز خوابیده! بیچاره بابام، یالغوز مونده و حالا از شدت درد بالشتو سفت بغل کرده و خوابیده. با لبخند خبیثی رفتم سمت تخت دو نفره ش و نشستم کنارش. مثل بچگیام صدامو انداختم رو سرم و شروع کردم به صدا زدن:

- بابایی! بابا جونم! امیر خان! آقای آقاپور! بابا! 

با جیغ آخر من، بابا با شتاب از جاش پرید. با چشم‌های پف‌کرده نگاهم کرد و با صدای دورگه گفت:

- ای پدرسوخته! سلامت کو؟

لبخند زدم و گفتم:

- سلام! صبح بخیر بابایی!

با لبخند یه‌وَری گفت:

- سلام به روی ماه نشستت.

با چشم‌های گرد گفتم:

- الان مثلاً خودت روی ماهتو شستی؟

خندید و گفت:

- نه… بپر بریم با هم بشوریم!

بلافاصله از جاش بلند شد و خواست بره سمت دستشویی. منم دستامو به نشونهٔ بغل باز کردم که باعث شد از ته دل بخنده.

- خوشگل بابا، امروز حالت میزون نیست انگار.

بغلم کرد، سفت چسبیدم بهش. همون‌طور که بابا راه افتاد سمت سرویس، گفتم:

- خیلی هم میزونم! نمی‌دونم چرا امروز دلم می‌خواد اینطوری باشم.

با شیطنت لپمو گاز گرفت و گفت:

- قربون اون دلت برم من!

***

صبح، بعد از خوردن صبحونه با بابا، اومدم بیرون.تو مغازه موبایل فروشی با هزار تا دوز و کلک بالاخره رمز گوشی رایانو باز کردم. بعدشم به لطف بردیا تونستم یه دستگاه کوچولوی شنود گیر بیارم و پشت گوشیش جاسازش کنم. 

بگم براتون از کارایی که کردم؟ از حافظهٔ داخلی و سیم‌کارت گوشی، اول شمارهٔ خودمو – که اون عوضی با اسم “شنل قرمزی” سیو کرده بود – ویرایش دادم و نوشتم «ملکهٔ عذابم» 

بعدم تمام عکس و فیلم‌های شخصی و غیرشخصیشو پاک کردم از تو گوشی. یه‌جورایی ته دلم می‌ترسم این کارا یه روزی بلایی سرم بیاره، ولی خب… اینکه لج رایان درمیاد، به همه‌چی می‌ارزه!

و الان… ساعت یه ربع به شیشه و من تو پارک نشستم، منتظر دیلاق‌خان تا بیاد.

سرمو بلند کردم و… یا خدا! 

با دیدن سمت چپ و راستم، این دفعه دیگه مغزم ارور داد! واقعاً…

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت43

سمت راستم رایان بود که قدش از همه بلندتر بود و درست وسط ایستاده بود. سمت راست رایان، آرمان و بعد بردیا بودند و سمت چپش هم دانیال و پیام. سمت چپ خودم هم دخترها بودند: پناه، دیانا و هستی.

از طرز راه رفتنشون نگم براتون! لامصبا یه جوری توی فاز خودشون بودن و با اعتماد به سقف راه می‌رفتن که هر کی نمی دونست، فکر می کرد مافیا هستن اینا. 

بالاخره فس‌فسشون تموم شد و رسیدن به من. از روی نیمکت بلند شدم و روبروشون ایستادم.

- خدایی فازتون رو نمی‌فهمم. این دیگه چه مدلیشه… سلام!

یهو همه شون، به جز رایان که اخمو نگاهم می‌کرد، زدن زیر خنده. آخه کجای حرف من خنده‌دار بود؟

پیام، میون خنده‌اش گفت: 

- زیاد به مغزت فشار نیار… تو دیگه چه مدلشی؟ 

پرسیدم: 

- چطور مگه؟ 

به جای پیام، دانیال گفت: 

- هر چی دلت می‌خواد می‌گی، آخرش سلام می‌کنی!

با قیافه حق به جانب گفتم: 

- باید یه فرقی بین من و بقیه باشه یا نه؟

صدای حرصی رایان و قیافه‌اش خیلی مضحک بود خدایی! گفت: 

- خب بابا تو خیلی متفاوتی… گوشیم!

و بعد مثل طلبکارها دستش رو جلوم دراز کرد. با شیطنت دست کردم توی کیفم و یه پنج‌هزارتومنی از تهش پیدا کردم و گذاشتم کف دستش.

- پول می‌خوای عمه جون؟ بیا!

قیافه رایان کبود شده بود. فکر کنم اگر یه لحظه دیگه جلو چشمش می‌موندم، حلق‌آویزم می‌کرد!

با استرس هی عقب می‌رفتم و رایان جلوتر میومد. این رفقای ما هم که هیچی، انگار اومدن سینما، با خنده داشتن نگاهمون می‌کردن. با صدای رایان چشم از بچه‌ها برداشتم: 

- چه غلطی کردی تو؟

بی‌توجه به موقعیتم، با لودگی گفتم: 

- بی‌ادب! من که تو رو نمی‌کنم، بزرگوار!

پوزخندی گوشه لبش جا خوش کرد: 

- بخوای هم نمی‌تونی، تواناییشو نداری آخه!

یه دستمو زدم به کمرم و با پررویی تمام گفتم: 

- از کجا می‌دونی؟ شاید داشته باشم!

با صدای نسبتاً بلندی داد زد: 

- همین دیگه! خدا رو شکر که نداری وگرنه یه ملت از دستت فراری بودن! 

می‌خواستم جوابش رو بدم که شلیک خنده بچه‌ها بلند شد.

بردیا با دست علامت «خاک تو سرتون» نشونمون داد و با خنده گفت: 

- خجالت بکشید بابا…

خونسرد جواب دادم: 

- داداچ، من تا حالا تو عمرم لب به سیگار هم نزدم. اینی که می‌گی چیه حالا؟ خوبه؟

بازم یابو سوار، عین قاشق نشسته پرید وسط:

- مطمئن باش هر چی که باشه به مزاج تو خوش نمیاد!

آخ! این یابو سوار رو ول کنین بگین چی دیدم!

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پارت44

یه پسر بچه بور با موهای فر رو نیمکت کنار باباش نشسته بود و... تو دستش هم یک عدد بستنی وجود داشت. 

- آخ دلم خواست! 

داشتم بستنی خوردن اون بچه رو نگاه می‌کردم که یهو به خودم اومدم و دیدم ای دل غافل! معلوم نیست این رفقای ما کی غیب شدن و فقط من موندم و رایان!

یهو صدای رایان اومد که درست کنار گوشم گفت:

- خیلی بچه‌ای!

با ترس از جا پریدم و یه جیغ کوچولوی خفه کشیدم.

- خیلی خری بابا! اینا کجان؟

با ژست باکلاسش، دست کرد تو جیب شلوارش و گفت: 

- جدیداً مشکوک می‌زنن، زوج زوج رفتن دور دور.

یه پس‌گردنی جانانه به خودم زدم و گفتم: 

- خاک بر سرت گندم! اون دیانای فنچول که مثلاً دو سال از من کوچیک‌تره، بیشتر از من به فکره. 

رایان با پوزخند گفت: 

- خوبه حداقل قبول می‌کنی که چند ساعت از جامعه عقبی. 

با چشم‌های ریزشده گفتم: 

- من و تو با هم اینجا ایستادیم، آقای تهرانی! اگه هم عقب باشم، تنها نیستم؛ یه یابوسواری هم همراهمه.

یه کم جلوتر ازش راه افتادم و گفتم: 

- حالا بیخیال! بزن بریم، به حساب تو یه بستنی بزنیم بر بدن!

- به سنگ پای قزوین گفتی زکی!

صورتم رو جمع کردم و گفتم: 

- خسیس بدبخت!

یهو پس‌گردنی بهم زد و با سرعت دو به اون سمت پارک دوید. افتادم دنبالش و فقط داشتم فحشش می‌دادم: 

- الاغ عرعرو! چرا می‌زنی در میری؟ بگیرمت یه جوری می‌زنمت صدای سگ خیس بدی، رایا…

یهو وسط فحش‌بازی، درست جلوی بوفه پارک ایستاد. چون سرعتم زیاد بود، ترمز بریدم و با مخ رفتم تو دلش.شکم نبود که، سنگ بود لامصب! 

- آخ

رایان گفت:

- کوری دیگه، کاریش نمی‌شه کرد!

بعد برگشت پشت سرش و ادامه داد:

- داداش یه بستنی و یه قهوه.

این کلاسش منو کشته! چی می‌شد مثلا به‌جای این‌که چُص کلاس بیاد و قهوه بنوشه، بستنی کوفت می کرد؟

بستنی و قهوه حاضر شدن و رایان بعد از پرداخت پول رفت روبه‌روی کافه روی یه صندلی خیلی باکلاس نشست. منم پریدم روی دسته‌ی صندلی و بالای سرش نشستم؛ جوری که پامو گذاشته بودم روی جایی که باید می‌نشستم و نشیمنگاه مبارکم رو تکیه‌گاه صندلی. ولی بازم با این حال قدم به رایان نرسید و فقط با این مدل نشستنم، هم‌قد شدیم.

صداش به گوشم رسید که گفت:

- چه عجب دو دقیقه ساکت شدی تو!

لیسی به بستنیم زدم و گفتم:

- تو کلاً چشم دیدن منو نداری. ساکت باشم یه چیزی می‌گی، حرف بزنم یه چیز دیگه. پاشم بندری برقصم برات؟

با خنده گفت:

- عه، بندری هم بلدی برقصی؟ برقص عمو ببینه!

با دهن‌کجی اداشو درآوردم و با چشمای ریزشده گفتم:

- بمیری تو، عمو!

لیوان یک‌بارمصرف قهوه‌ش که خالی شده بود رو بلند کرد و نشونه گرفت که بندازه تو سطل روبه‌رو که یه‌کم باهامون فاصله داشت و همون‌طور با تأسف گفت:

- هیچ بویی از نزاکت خانمانه نبردی.

اما من بی‌توجه به حرفش، قبل از این‌که لیوانو بندازه تو سطل، با صدای بلند گفتم:

- ننداز!

اما دیگه دیر شده بود. کلافه گفتم:

- خره! چرا انداختیش؟ می‌خواستم برات فال قهوه بگیرم!

با پوزخند گفت:

- کر شدم بابا داد نزن! از این مسخره‌بازیا هم بلدی؟ لیوان نداریم، شرمنده. بیا کف دستمو ببین، نظرت؟ 

هوم… پیشنهاد خوبیه. مسئله لیوان یا کف دست نیست؛ مسئله حرص دادن بابالنگ‌درازه که با این کار، روحم طراوت می‌گیره.

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت45

دستم رو کردم تو کیفم، مداد ابرو رو برداشتم و دقیقاً وسط پیشونیم یه خال گنده کشیدم.

- خلی به خدا!

بعد هم به این حرف مسخره‌ش خندید. فکر کنم اولین بار بود که این‌طوری عمیق خندیدنشو می‌دیدم؛ دو تا چاله‌ی لپ با نمک هم روی صورتش می‌افتاد. قطعا اگه خودم لنگه شو نداشتم، از حسودی می‌مردم! بالاخره خنده‌ش تموم شد و دستش رو به سمتم گرفت.

- این‌طوری که نمی‌شه، عامو! نیازُم بده تا فالِت بِبینُم. 

بی‌شعورِ عوضیِ الاغ! اون پنج هزار تومنی که بهش داده بودم رو با نیش باز، بهم برگردوند.

- به خدا که یابو سواری بیش نیستی!

با حرص دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم که یک میلی‌متر هم تکون نخورد.

- چی می‌بینی؟

قیافه متفکری به خودم گرفتم و گفتم:

- اول چرک دستتو می‌بینم… بعدش… این خطوط کف دستتو می‌بینی؟ این راه زندگیته که می‌گه آخرش به بدبختی ختم می‌شه.

آخ جون! چیزوندمش! با غضب دستش رو پس کشید و کرد تو جیبش.

- تو چشمات کوره، بخت آدما رو چپکی می‌بینی.

شونه‌ای بالا انداختم و خونسرد گفتم:

- مو که راستشو بِشِت گُفتُم.

بی‌توجه از جاش پاشد و گفت:

- پاشو بریم.

- کجا؟ بچه‌ها که هنوز نیومدن.

همون‌طور که داشت به سمت در خروجی پارک می‌رفت، گفت: 

- همون‌جایی که اون روز قرار بود بریم ولی با جفتک‌پرونی‌های جنابعالی تصادف کردیم. بچه‌ها رو هم بی‌خیال، مزدوج شدن پررو شدن، ولشون کن.

کیفم رو از روی صندلی برداشتم و پشت سرش به راه افتادم.

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت46

این بار به جای موتور خفنش با یه سانتافه ی آخرین سیستم اومده بود. سوار شدیم و من تا آخر مسیر طبق معمول مخشو خوردم از بس چرت و پرت گفتم. یک ساعت بعد رسیدیم و پیاده شدیم. با دیدن مکان روبروم ناخودآگاه ابروهام رفت بالا؛ بیمارستان؟ چرا اومدیم اینجا اصلاً؟ رومو کردم سمتش و با گیجی پرسیدم: 

- چرا اومدیم اینجا؟

راه افتاد و با بی‌حوصلگی گفت: 

- گندم، از صبح تا حالا مخمو تلیت کردی. بیا تو می‌فهمی.

 اه! این چرا یهو این‌جوری شد؟ انگار سگ گازش گرفته؛ اعصاب و روان تعطیل! ایش… مثل جوجه اردک رفتم دنبالش که دیدم به بخش کودکان سرطانی رسید. سر در نمی‌آوردم از کاراش. آخه رایانو چه به این جاها؟ هنوزم به سر در اتاق که نوشته بود «کودکان» خیره بودم.

با صدای رایان به خودم اومدم: 

- خاله سوسکه بیا دیگه.

حیف که کنجکاوی امونم رو بریده وگرنه بهت نشون می دادم خاله سوسکه کیه بی ادب ایش. اخم کم رنگی رو صورتم نشوندم و با دو دنبالش رفتم و در آخر رسیدیم جلوی یک در که روش نوشته بود «مدیریت». ولی سوال اینجاست که ما تو مدیریت چی کار داریم؟ با تقه‌ای که رایان به در زد از هپروت در اومدم.

با «بفرمایید» همون آقای مدیریت، رفتیم تو. جون بابا! اینجا رو نگاه! یه مرد تقریباً چهل و پنج یا چهل و شش ساله که هیکل رو فرمی داشت و خوشگل هم بود، پشت میز نشسته بود و با ورود ما از جا پا شد.

رایان: 

- سلام، مهمون نمی‌خواین؟

با لبخند، دست رایانو به گرمی فشرد و گفت: 

- سلام آقا رایان، خوش اومدی.

و بعد نگاه تیز مستقیمش رو دوخت به من؛ انگار از توی چشمام می‌خواست بفهمه که کی هستم. لبمو تر کردم و با چرب‌زبونی سلام کردم: 

- سلام.

انگار تحت تأثیر لحن مهربونم قرار گرفت؛ لبخند مهربونی بهم زد و جواب داد: 

- سلام دخترم، خوش اومدی.

با یه نیم‌چه‌ لبخندی گفتم: 

- ممنون.

رایان: 

- معرفی می ک... 

نزاشتم ادامه بده و خودم گفتم:

- گندم هستم، هم‌کلاسی این.

و با دست بهش اشاره کردم. که این حرف، بدجوری بهش بر خورد. با خشم گفت:

- این به درخت می‌گن! من اسم دارم، شنل قرمزی!

خنده‌ی تمسخرآمیزی کردم و گفتم:

- آخ راست می‌گی، اسمت چی بود؟ آها، یابوسوار!

اوه اوه… این چرا مثل اژدها از سر و کله‌ش می‌خواست دود بلند بشه؟ با اخم‌های وحشتناک به سمتم قدم برداشت و خواست با فریاد چیزی بگه که با صدای نسبتا بلند آقاهه تو جای خودش ثابت ایستاد.

- چه خبرتونه؟ مثل بچه‌ها افتادین به جون هم! بیاین بشینین ببینم. 

چشم غره رد و بدل کردیم و با فاصله از هم نشستیم روی مبل‌های روبه‌روی میز.

مرد نگاه جدیش رو از رایان گرفت و رو به من با لبخند گفت:

- خوشبختم شیطون خانم. من هم ارسلان صادقی هستم.

رسلان همون‌طور که از جا پا شد و به سمت تلفن می‌رفت، گفت:

- چایی یا قهوه؟

رایان خیلی سریع و بدون تعلل گفت: 

- چایی.

بدبخت فکر می‌کرد دوباره می‌خوام براش فال قهوه بگیرم، که سفارش چایی داد.

با نیشخندی رو ازش گرفتم:

- منم چایی.

بعد از سفارشات لازم، آقا ارسلان برگشت نشست سر جاش.

ارسلان: 

- خب، من در خدمتم.

رایان: 

- عمو، من و این شنل قرمزی برای تحقیق دانشگاه اومدیم اینجا. 

پس بگو چرا آوردتم اینجا، حالا فهمیدم!

ارسلان یه لحظه نگاهمون کرد، بعد همون‌قدر صاف و جدی گفت:

- چه تحقیقی؟ من چه کمکی می‌تونم بهتون بکنم؟

کمی به جلو خم شدم و زودتر از رایان جوابش رو دادم:

- خب ببینین…

یه مکث کوتاه کردم و دوباره ادامه دادم:

- اوم… می‌تونم راحت باشم و مثل رایان عمو صداتون کنم؟

با لبخند مهربونی سرش رو تکون داد؛ یعنی آره.

بعد با لودگی ادامه دادم:

- ببین عمو جون… ما یه استاد داریم که…

ولی خیلی زود رایان وسط حرفم پرید و با حرص و خشم گفت:

- خیلی دیوثه!

عمو ارسلان زد زیر خنده و میون حرفاش گفت:

- دل پری ازش دارینا…

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت47

بی حوصله هومی زیر لب گفتم و ادامه دادم:

- آره، بعد همین آقای محترم ما رو به گروه‌های دو نفره تقسیم کرده تا هر کدوم در مورد یه ویروس یا بیماری تحقیق کنیم.

رایان حرفمو ادامه داد و گفت:

- ما هم اومدیم اینجا که کمکمون کنید تحقیقمون در مورد کودکان سرطانی رو کامل کنیم.

عه عه! پسرِ آبِ زیرکاه رو ببین! ما اومدیم یا تو من آوردی؟ با صدای عمو ارسلان از فکر در اومدم.

- یه پیشنهاد براتون دارم.

هر دو همزمان گفتیم:

- چی؟

دستی به ریش کوتاهش کشید و ادامه داد:

- از امروز به مدت یک هفته، بخش کودکان سرطانی پره. طفلکی‌ها برای آزمایش و چکاپ اینجا هستن و تا یه هفته کلاً اینجا می‌مونن. تو این مدت، اگه می‌تونید بیاید بیمارستان و پیششون باشید. فکر کنم هم اونا بدون حضور پدر و مادرشون، با شما تنها نیستن، هم شما می‌تونید به کارتون برسید. من خودم با مسئول بخش صحبت می‌کنم. نظرتون چیه؟

فکر خوبیه! هم به قول عمو ارسلان کارمون راه می‌افته، هم دور و بر بچه‌ها می‌گردم و باهاشون بازی می‌کنم. با اینکه عاشق بچه‌ام، هیچ وقت خواهر برادر کوچیک یا حداقل بچه‌ای تو فامیل نداشتیم که باهاش بازی کنم. الان عقده‌گشایی هم می‌کنم دیگه!

با صدای رایان که می‌گفت مشکلی نداره و میاد، از فکر بیرون اومدم.

عمو ارسلان سوالی به من خیره شد و گفت:

- تو چی گندم؟

- منم میام، مشکلی نیست. فقط اگه اجازه بدین با پدرم صحبت کنم، بعد.

با لبخند سری تکون داد. چند تقه به در اتاق خورد و یه پیرمرد چایی‌ها رو آورد. تا اونا مشغول خوردن چایی بودن، از اتاق مدیریت خارج شدم و به بابا زنگ زدم. تو سومین بوق جواب داد.

- جانم دخترم

فکر کنم پشت فرمون بود که صدای آهنگ به زور اجازه می‌داد صداشو بشنوم.

- بابا، یکم اون بی‌صاحابو کم کن ببینم چی می‌گی.

صدای آهنگ قطع شد و در عوض صدای خنده بابا تو گوشم پیچید.

- اینم آهنگ! حالا چه عجب شما به بابات زنگ زدی؟

چند قدمی تو راهرو راه رفتم و گفتم:

- هر روز ور دل همیم دیگه، زنگ چی بزنم؟ الان کارت داشتم.

- چی کارم داشتی؟ چی شده؟

- نگران نشو، من باید برم یه جایی.

جدی شد و گفت:

- کجا؟

جریان رو مختصر براش تعریف کردم.

- مطمئنی هیچ خطری نداره و امنه گندم؟

بابا از وقتی اون اتفاق برام افتاد و اون مرد غریبه اومد تو خونه، بیشتر از قبل بهم گیر می‌داد و نگران بود. الان این سوال‌ها هم طبیعیه، ولی چی کار کنم که دست خودم نیست و کفرم در میاد.

کلافه گفتم:

- آره بابایی! می‌خوای یکی رو بفرست بیمارستان تحقیق کنه، اصلاً؟

از همین پشت گوشی می‌تونستم قیافه‌ی اخموش رو تصور کنم.

- خیلی خب، فقط خیلی مواظب خودت باش.

ازش خداحافظی کردم و برگشتم تو اتاق و نشستم سر جای قبلیم.

ارسلان:

- پدرت چی گفت گندم جان؟

فنجون چاییم رو که روی میز بود، برداشتم و گفتم:

- عروس خانم بله رو دادن.

خندید و گفت:

- خیلی خب، پس برین وسایلاتونو جمع کنین بیارین. برای جای خواب هم، گندم جان تو بیا تو اتاق من که چند روزی نیستم، رایان هم می‌ره پیش دکتر کریمی.

***

وسایل‌های لازم برای این تحقیق و دو دست لباس که توی ساک کوچیکی جمع کرده بودم رو روی میز بزرگ عمو ارسلان انداختم و با درست کردن سر و وضعم از اتاق خارج شدم. رایان چند قدم اون‌ورتر داشت با یه نفر نزدیک می‌شد. عه! اون پسره که علیه!

تا رسیدن بهم، با هیجان گفتم:

- عه علی! علیه… علی!

علی ابرویی بالا انداخت و گفت:

- سلام خانم دانشمند.

مثل خودش جواب دادم:

- علیک جناب… لابد دکتر کریمی تویی؟

سری به معنای آره تکون داد و گفت:

- بیاین با بچه‌ها آشنا تون کنم.

مثل جوجه اردک دنبالش راه افتادیم و وارد یکی از اتاق‌ها شدیم. با دیدن بچه‌هایی که اکثر سرهاشون رو از ته تراشیده بودن، دلم ریش شد. طفل معصوم‌ها! چه گناهی دارن! مگه چند سالشونه؟! با بغض بهشون خیره شدم که بعضی‌هاشون با لبخند و بعضی‌هاشون با تعجب نگاهمون می‌کردن.

با صدای رایان، درست کنار گوشم، یکه خوردم:

- می‌دونم ناراحت شدی از دیدن حالشون، ولی بغض نکن جلوشون، برای روحیه‌شون بده.

سرمو برگردوندم سمتش؛ با لبخند مهربونی که ازش بعید بود، نگاهم می‌کرد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت48

سرشو کمی کج کرد و با همون لبخند گفت:

- باشه؟

جلوی قطره اشکی که داشت از چشمم سرازیر می‌شد رو با انگشتم گرفتم و با لبخند، سری به معنای «باشه» تکون دادم.

 حس کردم یه چیزی داره شلوارمو می‌کشه. پایین رو نگاه کردم؛ یه کوچولوی ناز و قد‌کوتاه پارچه‌ی شلوارمو گرفته بود و تکونش می‌داد. از پشت اون مژه‌های بلند و پرپشتش حدس زدم دختره.

خم شدم، رو دو زانو نشستم و روبروش قرار گرفتم. یه لبخند عمیق روی صورتم نشست.

- جانم خوشگل‌خانم؟

با لحن شیرین و بچه‌گونه‌اش گفت:

- دکتر جدیدی؟

نگاه کردم، دیدم بقیه‌شون هم پشت سر دختر ایستادن و با کنجکاوی نگاهم می‌کنن. احساس کردم یه‌کم ازم می‌ترسن. خب حق دارن، شاید فکر می‌کنن منم دکترم و اومدم برای آزمایشاشون. دلم گرفت… طفلکی‌ها باید خیلی اذیت شده باشن که از یه دکتر ساده هم می‌ترسن.

دست دختر کوچولو رو گرفتم، بردمش یه گوشه‌ی اتاق و روی تخت نشستم. اونم گذاشتم روی پام نشست. با لبخند، به بقیه اشاره کردم و گفتم:

- بیاین بشینین اینجا، یه چیزی بگم بهتون.

با کنجکاوی اومدن جلو و دو طرفم نشستن. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- من دکتر نیستم هنوز بچه‌ها.

یکی از پسرا که به‌نظر از بقیه بزرگ‌تر بود، پرسید:

- هنوز؟

دست دختر کوچولو رو که تو بغلم بود و آروم فشردم و گفتم:

- آره عزیزم، من دانشجوم. حالا شماها چی؟ خودتونو معرفی نمی‌کنین؟

همون پسره چند بار پلک زد و گفت:

- من امیرحسینم، سیزده سالمه.

تا امیرحسین گفت، بقیه هم یکی‌یکی شروع کردن به معرفی خودشون. شیطونا انگار منتظر اجازه‌ی امیرحسین بودن. کلاً هفت نفر بودن، سه تا دختر و چهارتا پسر.

امیرحسین گفت:

- حالا تو بگو.

لبخند زدم و گفتم:

- منم گندمم، نوزده سالمه و همون‌طور که گفتم دانشجوم.

آرتا کوچولو که کنارم نشسته بود با کنجکاوی پرسید:

- پس اون کیه؟

برگشتم سمتش، پرسیدم:

- کی عزیزم؟

با انگشت اشاره‌ش روبه‌رو رو نشون داد و گفت:

- اون.

رد اشاره‌ش رو گرفتم و رسیدم به رایان که با لبخند، دستاشو کرده بود تو جیب شلوار تنگِ مشکیش نگاه‌مون می‌کرد.  همیشه از لجش صداش می‌زدم «بابا لنگ‌در‌از بی‌ریخت»، ولی خب راستش این بابا لنگ دراز خوش تیپ تر از این حرفاست و فقط از روی لج لجبازی اونطوری می گفتم بهش. 

شلوار مشکی تنگ، تیشرت سرمه‌ای جذب… عضلاتش هم که حسابی خودنمایی می‌کردن.

وقتی دید زیادی زل زدم بهش، یه ابروش رو بالا انداخت و با تکون دادن سرش پرسید:

- چیه؟

هیچی نگفتم و رومو برگردوندم. بعد رو به آرتا گفتم:

- ایشون دوستمِ، رایان.

رایان گفت:

- چه عجب، این‌بار نگفتی یابوسوار، دوستت معرفیم کردی.

بی‌توجه به شیطنت لحنش، گفتم:

- فکر می‌کردم بلد نیستی.

با تعجب گفت:

- چی رو؟

شونه بالا انداختم و گفتم:

- همین لبخندی که کنج لبته. 

یه کم اومد جلوتر، لیانای سه‌ساله رو که کنار آرتا نشسته بود بغل کرد و با زور زیاد خودش رو بین جمع جا داد. با ذوق لپ‌های تپل لیانا رو بوسید و گفت:

- مگه میشه آدم بین این فرشته‌ها باشه و لبخند نزنه؟

لبخند کجی زدم و با شیطنت گفتم:

- بچه‌دوست داری، نه؟

همون‌طور که با بچه‌ها بازی می‌کرد، بی‌حواس گفت:

- هوم، مخصوصاً اگه دختر باشه.

لحنش آروم بود، یه‌جوری که خودمم نفهمیدم چرا بهش گیر دادم! اه، علی کجا رفت حالا؟ وسط اون فکرها، سوالمو بلند پرسیدم و رایان جواب داد:

- پیجش کردن، رفت کار داشت.

سری تکون دادم و دوباره با بچه‌ها مشغول بازی شدیم. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...