زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 22 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت نام رمان: حوالیِ دیروز ژانر: عاشقانه، طنز نویسنده: زهره تقیزاده | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: از یه صبح معمولی شروع شد… یه برخورد سادهی کنار خیابون، کمی لجبازی، چند تا نگاه پر از غرور و یه دل که بیخود و بیجهت تند میزد. هیچکدوم فکرش رو نمیکردن اون مشاجرهی کوتاه، تبدیل به رشتهای از تصادفهای عجیب بشه؛ از راهروهای شلوغ مدرسه تا راهپلههای دانشگاه. انگار هر جا میخواستن فرار کنن، سرنوشت دوباره روبهروشون میذاشت. 7 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,712 ارسال شده در 23 اردیبهشت مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اردیبهشت 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 23 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت 1 «رایان» یه ربع بود تو ماشین منتظر نشسته بودم تا اون دوتا اعجوبه بیان، خیلی عصابم خراب بود فکر کن با این همه دک و پز شدم راننده سرویس دوتا بچه دبیرستانی. با صدای باز و بسته شدن در ماشین از فکر بیرون اومدم و بهشون خیره شدم. دانیال دیانا رو می کشید تا بتونه صندلی جلو بشینه و دیانا هم دانیال رو می کشید تا خودش سوار صندلی جلو بشه و این وسط قشنگ از حرف های همدیگه مستفیظ می شدن. دیانا مثل بچه ها با لجبازی پاهاشو زمین کوبید و گفت: - برو اونور میخوام بشینم. دانیال هم بد تر از اون لج کرده بود، بازوی لاغر و ظریف دیانا رو کشید کنار و با لودگی گفت: - زرنگی… من می شینم. دیگه داشتم کلافه می شدم از این سر و صداشون، خواهر و برادر خل و چل کارشون به فحش کشی رسیده بود. - پسره پلشت… سگِ گاو - عمته - آخه الاغ اول به اون مغز بی صاحابت فرصت بده فکر کنه بعد زر بزن عمه من عمه توهم می شه. بی حوصله وسط بحثشون پریدم و با بد خلقی گفتم: - محض اطلاعتون عمه منم میشه… می شینین یا برم خودم؟! چون می دونستن باهاشون شوخی ندارم بی هیچ حرفی هردو سوار صندلی پشت شدن، استارت زدم و راه رفتادم. نگاهی از آینه بهشون انداختم که مثلا با هم قهر کرده بودن و تو روی همدیگه نگاه نمی کردن. انگار نه انگار یکیشون شانزده سالشه و یکی دیگه هجده! پوزخندی به این بچه بازیاشون زدم. - ننه باباتون کی از سفر بر می گردن راحت شیم از دستتون؟ دانیال رو ترش کرد! - خوبه چند روز دونفری رفتن مسافرت ها! خودت که اخلاق حساس بابا رو می دونی تنهایی نمی زاره جایی بریم وگرنه مجبور نبودیم بخاطر یه مدرسه رفتن منت تو رو بکشیم. انگار بهش بر خورد که البته زیاد هم مهم نیست دروغ که نگفتم دیوونه م کردن، عین دو تا بچه دو ساله میوفتن به جون هم. دیانا نگاهش رو از خیابون گرفت و بی حوصله گفت: - بابا گفت فردا شب برمی گردن. خیلی خوشحال شدم از این خبر ناگهانی! یعنی اگه تو زندان بودم و خبر آزادیم رو بهم می دادن انقدر خوشحال نمی شدم که الان شدم بالاخره بعد از یه هفته از شرشون خلاص می شم. با لبخند گنده ای دستام رو بلند کردم و رو به آسمون گفتم: - اَی خِدا شکرت! ولی ای کاش هیچ وقت همچین غلطی نمی کردم، درست وقتی دستام رو از فرمون جدا کردم ماشین رو کوبیدم به یه پرشیای سفید. راننده یه پیر مرد بود. قبل از این که به خودم بجنبم در عقب پرشیا باز شد و یه دختر با لباس فرم دبیرستان ازش اومد بیرون. با دیدنش بدون فوت وقت با سیس مغروری از ماشین پیاده شدم، برای این که یه وقت از یه بچه دبیرستانی کم نیارم، دیانا و دانیال هم به دنبالم سریع از ماشین پریدن پایین. چی داشتم می دیدم جلوم خدایا یه دختر ریزه میزه کوتوله که قدش ته تهش تا شونم می رسید با یه صورت سفید و تپل و موهای عروسکی که رو پیشونیش ریخته بود… اما خب انگار زیاد عصاب مصاب درست حسابی نداشت که خم پررنگی رو صورتش نقش بسته بود. با صدای بلندی داد زد: - کوری مگه؟! دیوونه شدی وسط رانندگی هوس راز و نیاز به سرت زده؟! اخمام رو تو هم کشیدم،به حقارت به قد کوچیکش اشاره ای زدم و با پوزخند گفتم: - ماشالا اونقدر کوچولو موچولویی که ندیدمت! بد جوری بهش بر خورد. چشم هاش رو ریز کرد و با حرص بیشتری گفت: - عه… پس برو یه دکتر خوب خودتو نشون بده… الحمد الله کور شدی به سلامتی. با پررویی تمام جواب دادم: - کور اون راننده جنابعالیه که کوبید به ماشینم! رومو برم توروخدا سنگ پا قزوین رو فرستادم مرخصی، گفتم تو برو من جات هستم. با جیغ دختره یه متر از جام پریدم! - تو کوبیدی به ماشین من مرتیکه. ویرایش شده 28 تیر توسط زهره تقیزاده 6 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت 2 «گندم» از دیشب تاحالا صد بار به بابام زنگ زده بودم و همچنان گوشی رو بر نمیداشت. هیچ خبری ازش نداشتم و عصابم بدجوری خط خطی بود این مرتیکه هم کوبید به ماشین و تمام دق دلیم رو سرش خالی کردم. دعوای بدی سر گرفته بود یکی اون می گفت یکی من… تا اونجایی که هیچ کدوم به حرف کسایی که همراهمون بودن گوش نمی کردیم و فقط در حال تخریب همدیگه بودیم. با حرفی که زد می خواستم دونه دونه موهاش رو با موچین بِکَنَم! - تو رو چه به درس خوندن آخه! بشین تو خونه یکی خر کله شو گاز بگیره، بیاد بگیرتت. حس می کردم از حرص پوستم دون دون شده و به قرمزی می زنه، داد زدم: - تو جوش درس خوندن و شوهر نکردن من رو نزن دعا کن یکی پیدا بشه با این چشم و چال کورت رضایت بده زنت بشه. لبخند مسخره ای زد. - همه دخترا آرزوشونه من فقط یه نگاه بهشون بندازم. هه این رو باش چقدر خودش رو تحویل می گیره. خنده تمسخر آمیزی کردم و گفتم: - خوب خودت رو قبله عالم فرض کردی ها ولی از این خبر ها نیست عمو. بابا این یارو دیوونه ست به خدا! وسط دعوا ول کرد رفت تازه داشت حال می داد بهم بابا اَح گندت بزنن. ولی خب جلوی من کم آورد و چی از این بهتر؟! هاها! خوشحال از این که چزوندمش با قر و قمزه سوار ماشین شدم و به بقیه راهمون ادامه دادیم که تقریبا ده دقیقه بعد رسیدم مدرسه و از ماشین پیاده شدم و وارد مدرسه شدم. بزارین یه بیو از خودم بدم آشنا بشیم… بنده گندم آقاپور هستم تک دختر آقای آقاپور، پدرم امیر خان مهندسه و یه شرکت معماری داره و مامانمم که هعی عمرشو داده به شما یعنی بعد این که منو به دنیا آورده رفته… خودمم که هجده سالمه و سال آخر دبیرستان رشته تجربی هستم. بابام یه هفته ست بخاطر پروژه کاری رفته ترکیه و از دیروز هم گوشیش رو جواب نمیده سر همینم عصابم خراب بود و صبح با اون قوزمیت اونطوری دعوا کردم ولی طرف خیلی بچه پررو بود خوشم اومد خدایی قشنگ روشو کم کردم. با سقلمه هستی از جا پریدم و با اعتراض گفتم: - چیه؟! چشم غره ای بهم رفت و گفت: - باز رفتی تو هپروت؟!.. زنگ خورد پناه بیرون منتظره پاشو بریم. هستی رفیق چندین و چند سالمه و کلا خیلی با شیشیم، پناه هم، هم سن ماست و تازه رفیق شدیم باهم شخصیتش بیسته مثل خودم شر و شیطون و رشتش هم انسانی هست و می خواد حقوق بخونه. از کلاس زدیم بیرون و دیدیم پناه یکم اونطرف تر جلو نردهها نشسته منتظرمونه. هستی زود تر از من رو بهش گفت: - سلام. به دنبال سلامش من هم گفتم: - صبح بخیر خل و چل. مردم عشقم و عزیزم می بندن به ریش رفیقاشون ولی رفاقت ما یه نمه فرق داره هر چی فحش آب دار تر رفاقت محکم تر. - سلام صبح تو هم بخیر مارمولک … اوی خره صب چرا هرچی صدات زدم جواب ندادی؟! با یاد آوری صبح ناخودآگاه اخمام رفت تو هم. نفس حرصی کشیدم و با سابیدن دندونام به هم جوابش رو دادم. - صبح با یه یابو علفی دعوام شد عصابم خراب بود. رفیق ما رو باش من میگم دعوا کردم این هر هر می خنده! خدایا بگرد ببین خل و چل دیگه ای هم هست بفرستی سمتمون یا نه؟! - حالا طرف دختر بود یا پسر؟! با لحن شیطونش اتوماتیک وار اخمام از بین رفت و نیشم باز شد، با شیطنت گفتم: - یه پسر جووون جیگر مامان! هردوشون جون کشیده ای گفتن و خندیدن. ویرایش شده 28 تیر توسط زهره تقیزاده 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت 3 یکم که خندیدن پناه یهو جدی شد و پس گردنی بهم زد، گفت: - دیدی گفتم الاغی؟! تو این بی شوهری دعوا میکنی با پسر؟! یکم حواستو جمع میکردی مخشو می زدی بابا. صورتم در هم شد. - بیا برو تو کوچه بابا…همینم مونده مخ اون سیرابی رو بزنم.قحطی پسر اومده مگه؟! بعدم اونایی که شوهر کردن چه غلطی کردن که منم بکنم؟! قبل از پناه، هستی با شیطنت ابروهاشو بالا انداخت و گفت: - غلطای خوب خوب! چشمغرهای بهش رفتم و گفتم: - زر اضافه موقوف عزیزم. چشم غره دیگه ای به پناه رفتم و طلبکارانه گفتم: - پناه خانم یه بار دیگه منو بزنی من میدونم با تو از دار آویزونت میکنم. الاغ بیخاصیت خندید و بازم زد پس کله م، خندم گرفت و افتادم دنبالش. تو این هاگیر واگیر هستی هم گم و گور شد بهو. جلو پلهها بودیم که پناه هم از دیدم محو شد و همونطور که میدویدم هی اون ور و نگاه میکردم تا پیداش کنم که خوردم به یه نفر و… طرف کلا وحشی تشریف داشت می دونین چرا؟!از بخت برگشتگی من همون دختری بود که سر صبح کنار اون پسره چلمنگ بود و جیغ جیغ می کرد. دختره قوزمیت درپیت هی بهش میگم ببخشید حواسم نبود خوردم بهت، جیغ میزنه انگار سوار ماشینش کردم تا بیعفتش کنم، پوف. - کوری مگه؟! جلوتو نمی بینی خودتو می کوبونی بهم؟! اداشو در آوردم و با خشم گفتم: - کور جد و آبادته! بهت خوردم که خوردم، حالا خوبه خوردنی هم نیستی. و تحقیر آمیز نگاهش کردم که بیشتر آتیشی شد. تو یه حرکت دستشو سمت مقنعه م آورد و موهام رو گیر انداخت و کشید. درد بدی تو سرم پیچید، انگار دونه به دونه موهام داشتن از جا کنده می شدن. با درد جیغ بلندی کشیدم و فریاد زدم: - موهام رو ول کن دختره وحشی از جا کندیشون. بی توجه بیشتر موهام رو کشید که دردم بدتر شد. لامصب زنگ هم خورده بود و هیچکس داخل سالن نبود که از دست این دیوونه نجاتم بده. با ضرب و زور تونستم دستمو داخل مقنعه ش بکنم و موهای بلندش رو دستم بگیرم. لبخند خبیثی زدم و عین خودش محکم و ناگهانی موهاشو کشیدم. آخ که دلم خنک شد درد خودش بدتر بود و حالا موهای من رو ول کرده بود و جیغ می زد. با دیدن این که کم مونده گریه ش بگیره با لذت زدم زیر خنده و با تمسخر نگاهش می کردم. - چی شد بلبل زبونی می کردی که یادت رفته نه؟! باشه اشـ... با صدای پاشنه کفشی ناخوداگاه خفه خون گرفتم. خدایا دویست تا صلوات که زیاد صد تا، نه صد تا هم یکم چیزه پنجاه تا خیرشو ببینی. آره همون پنجاه تا صلوات رو نذر می کنم این صدا متعلق به کفش های کاظمی نباشه که بدبخت میشم. ولی خب شواهد ابن رو نشون نمی دا. آخه صدای پاشنه کفش هم انقدر پر ابهت که هم من رو لال کرده بود و هم این دختره وحشی رو؟! با رسیدن کاظمی درست جلوی پامون موهای دختره رو ول کردم، بدون هیچ هماهنگی قبلی هر دو صاف ایستادیم. یعنی خدا نخواد تو این مدرسه خراب شده یه اتفاقی بیفته این معاون گل ما یه بلایی سرت بیاره که اون سرش نا پیدا، از دنیا اومدنت پشبمونت می کنه لامصب. اخم هاش رو کشید تو هم و نگاه لرزونمون رو هدف گرفت. - مگه اینجا رینگ کشتیه که مثل وحشی ها افتادین به جون هم؟ بیاین دنبالم تو دفتر تکلیفتون رو مشخص می کنم من. و ما هردومون بی حرف مثل موش دنبالش راه افتادیم که از پله ها پاایین می رفت. مگه جرعت داشتیم که نریم؟! کاظمی مثل پیتزا چند قاچمون می کرد، رومون سس می ریخت و تحویل ننه بابامون می داد که از دستپختش لذت ببرن. از فکر پیتزا و کاظمی بیرون اومدم، با حرص طوری که فقط خودم و دختره بشنویم آروم بهش گفتم: - خیلی نفهمی همون موقع که بهت خوردم گفتم ببخشید، ول میکردی دیگه حالا باس این عجوزه رو تحمل کنیم. اونم همونطور مثل خودم با حرص گفت: - بابا من عصابم خراب بود کلا از صبح با همه دعوا میکنم… حالا اینم ولمون نمیکنه، چه غلطی بکنیم؟ کلافه گفتم: - نمیدونم والا… الان میگه زنگ میزنم به اولیاتون. هردو انگار یادمون رفته بود ده دقیقه قبل داشتیم همدیگه رو میکشتیم و حالا مثل بدبخت بیچارهها دنبال راه چاره میگشتیم. با صدای آرومش به خودم اومدم. - مامانبابای من اینجا نیستن. اوف اصلا فکر بابا رو نکرده بودم بیچاره م میکنه. با عجز نالیدم: - بابای منم اینجا نیست. - داداشمم خودش مدرسهست، به عموم هم نمیتونم بگم. با فکری که به سرم زد گفتم: - فهمیدم چیکار کنیم ببین آ… اسمت چیه؟! - دیانا. سری تکون دادم و گفتم: - منم گندمم… ببین هرچی گفتن سرِ چی دعوا کردین و سوال کردن میندازیم گردن هم… تو میگی کار منه، منم میگم کار توئه. با شیطنت خندید و گفت: - حله داداچ… تو دفتر بودیم و با دیانا هردو جلوی میز کاظمی که الان ناصری هم بهش اضافه شده بود ایستاده بودیم. کاظمی زود تر از ناصری دست به کار شد و با اخم و تخم گفت: - خجالت نمیکشین شما دوتا؟ مثلاً بزرگ شدین! ناصری سری به عنوان تایید حرفاش تکون داد و پرسید: - برای چی دعوا میکردین؟ هیچ حرفی نزدیم و همونطور ساکت بهشون خیره شدیم که یهو کاظمی داد زد: - مگه نشنیدین چی گفت؟! برای چی دعوا کردین تو سالن؟ یه سقلمه آروم به دیانا زدم و اونم سریع گرفت و نقشمون شروع شد، بابا این باس بره بازیگر شه ایول! ویرایش شده 28 تیر توسط زهره تقیزاده 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 26 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت4 - خانم تقصیر اینه دیگه، خودشو تو سالن کوبوند به من! با حالت نمایشی چشمامو گشاد کردم و گفتم: - عه خانم، دروغ میگه! این بود که دوید خورد به من. دیانا با حرص رو به اونا سر من داد زد: - به خدا من بهش نخوردم تقصیر خودش بود! دیگه داشت خنده م می گرفت، به زور کنترلش می کردم. یه دستم رو مشت کردم و جلوی دهنم گرفتم، گفتم: - عه چرا قسم دروغ می خوری؟! سمت کاظمی برگشتم و رو بهش با چاپلوسی گفتم: - خانم به خدا دروغ میگه، من اصلاً کاری به کارش نداشتم. بحثمون اونقد بیخود بالا گرفت که قشنگ نمایش طنز اجرا میکردیم! قیافهی کاظمی و ناصری داد میزد از دستمون کفری شدن. انتظار داشتم از سر کلافگی بگن «بسه نخواستیم، گمشین برین سر کلاس»، ولی یهو ناصری با حرفی که زد تو یه جمله نابودم کرد. - خستم کردین، همین الان زنگ میزنم به اولیاتون. بدبخت شدیم که! تو این وضعیت همین یکی رو کم داشتم. دیانا تکونی خورد و با تردید گفت: - خانم، پدر و مادر من تهران نیستن. زنگ بزنم داداشم بیاد؟! ناصری سرش رو تکون داد. مگه این نگفته بود داداشش مدرسهست؟! نگاه طلبکارانه کاظمی و ناصری چرخید سمت من. الان دیگه بخوامم هیچی درشت نمی شه بهتره به خودم استرس ندم پس خونسرد شونه ای بالا انداختم و گفتم: - بابام ایران نیست، یه پرستار دارم که اونم ولی محسوب نمیشه. ناصری بدون لحظهای مکث گفت: - بزرگت که کرده دیگه؟ باز شونه بالا انداختم، ولی همون لحظه شمارهی پرستارم رو گرفت و زنگ زد. فقط تصور کن، ستی الان داره تو ذهنش منو با ماشین له میکنه! نیم ساعت بعد، ناصری و کاظمی از دفتر بیرون رفتن و فقط من و دیانا موندیم روی صندلیهای جلوی میز. سکوت مطلق. دیانا پرسید: - تو فکری؟! برگشتم سمتش: - تو که گفتی داداشت مدرسهست، پس به کی زنگ زدی کلک؟! خونسرد گفت: - پسرعموم… آخه اگه به داداشم باشه، یکی باید گندکاریای اون رو جمع کنه. سری تکون دادم و پرسیدم: - چند سالشه داداشت؟ - هجده، امسال دیپلم میگیره. سری تکون دادم و گفتم: - عه، پس همسنیم با دادا… یهو یه صدای پرخشم از در اومد: - دیانا! سرم چرخید سمت در.شروع کردم از پایین به اسکن کردنش. کفش های ورنی مشکی، شلوار مردونه مشکی، تیشرت جذب همرنگ با شلوارش و اندامی که داد میزد اهل ورزشه، صورت شیشتیغ، چشمای مشکی بزرگ، ابروهای گرهخورده از عصبانیت. ای خاک تو مخم با این اسکن کردنم. پسر عموی دیانا همون دیوونه ی سر صبحیه و من دارم اسکنش می کنم. اونم تا منو دید، اخمش تبدیل شد به تعجب. پسره گفت: - خدایا حکمتتو شکر، سر صبحی چرا باز باید قیافهی نحس اینو ببینم آخه؟! بد جوری خورد تو برجکم، اگه تو مکان آموزشی نبودیم با دسته بیل میفتادم دنبالش. - قیافهی نحس خودت نحسه، یابو علفی! با پوزخند جواب داد: - تو چشمات مشکل دارن، همهی دخترا آرزوشونه من یه بار فقط نگاشون کنم. خوبه صبح با دیوار یکیش کردم ها باز این جمله شو تکرار می کنه. انگار این خونواده از دم پررو هستن. با تمسخر خندیدم و این بار جور دیگه ای زدم تو پرش. - عه، پس بگو چرا سر صبحی نمیتونستم از در بیام تو! نگو خاطرخواههای جنابعالی صف بسته بودن! ابروهاشو انداخت بالا و با تندی گفت: - مواظب حرف زدنت باش، شنل قرمزی! من موندم از کجا این لقبو کشف کرده! به خاطر هودی قرمز من بود دیگه. عاشق رنگ قرمزم، ولی این خر داره مسخرهم میکنه. با جسارت زل زدم تو چشماش و گفتم: - از تو که بهترم، بابا لنگدراز! بحثمون آتیش گرفته بود، دیانا نقش دیوار گرفته بود و فقط نظارهگر بود. ما هم درحال تخریب همدیگه، نفسنفسزنان وسط کلکل بودیم که یهو… صدای همزمان دو نفر از پشت در اومد: - گندم! و ما درجا خفه خون گرفتیم. ویرایش شده 28 تیر توسط زهره تقیزاده 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 26 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت5 هردومون بدون این که حتی یه میلیمتر از نگاهمون کوتاه بیایم، با همون خشم داد زدیم: - هان؟! ولی اون فاز غرش شیر که گرفته بودیم، به محض دیدن قیافهی ناصری و کاظمی، دقیقاً مثل بادکنک سوراخشده خالی شد. ناصری فقط یه نگاه سرد انداخت و گفت: - شما دوتا میتونین برین. و چشم های باریک شده شو دوخت به من و دیانا. هیچی نگفتیم، فقط مثل دو شاگرد مظلوم از دفتر زدیم بیرون. رفتیم پشت درختهای گوشهی حیاط، لم دادیم و نگاهمون به جایی خیره موند. از دعوا و کلکل رسیدیم به نشستن صلحآمیز زیر درخت، خندهم گرفت. با یاد پسر عموی نامحترمش چینی به بینیم دادم. - ببین، ناراحت نشیا، حالا اگه شدی هم به کتفم. پسرعموت خیلی الاغه! با چشم های گرد شده نگاهم کرد که بی تفاوت شونه ای بالا انداختم. یه چند ثانیه سکوت بینمون حکمفرما شد. بعد یهو با ذوق گفت: - ولی میگما، از دعوا به کجا رسیدیم! خندیدم: - دقیقاً. لبخند شیرینی زد و گفت: - خب پس دوستیم دیگه؟! با لبخند جواب دادم: - از وقتی با هم نقشه کشیدیم گندکاریمون رو جمع کنیم، رفاقتمون شروع شد. اونم با ژست لاتی گفت: - چاکر داداش. منم با خنده: - ما مخلصیم! *** ناصری آخرش از هر دومون یه تعهد تپل گرفت و ولمون کرد. اما بعدش تازه مصیبت شروع شد… ستی! اون نگاهش یه طوری بود که تا مغز استخونم یخ زد. همینطور که داشت از دور نگاهم میکرد، قشنگ از چشماش میخوندم: «امشب بابات برمیگرده… اونوقت ببین چجوری دهنِتو سرویس میکنم!» از وحشتِ اون نگاه، تو کلاس نرفتم. یهجورایی جیم زدم و تو سالن درحال ولگردی بودم که یهو از پشت یه نفر چنان زد رو کمرم که گفتم این کمر دیگه برای من کمر بشو نیست. - آخ! کی بود؟! برگشتم… پناه بود، الاغ درجه یک! خندید و ابروهاش رو برام بالا انداخت، گفت: - احوالات مارمولک خانم؟! اینجا چه غلطی میکنی؟! چشمغره رفتم سمتش: - حیف که حال ندارم، وگرنه همینجا می زدم شتکت میکردم. بادش خوابید حق هم داشت من همیشه پایه همه دیوونه بازی ها و شیطنتاش بودم ولی الان... - باز چی شده شخمی شدی تو؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - اون یابو علفی که صبح گفتم تصادف کردیم دعوام شد باهاش... پناه با کنجکاوی سرش رو تکون داد. - پناه: خب! همهی ماجرا رو براش تعریف کردم. وسطش اینقدر خندید که انگار داشتم استندآپ کمدی اجرا میکردم براش. سر آخر عصبانی گفتم: - زهرمار هناق بیستوچهارساعته، به چی هرهر میخندی؟! همونوطوری که هنوز میخندید گفت: - خیلی دلم میخواد این بابالنگدرازه رو ببینم، وای فکر کن آخرش مثل فیلمها عاشق هم بشین! اونم جلو همه زانو بزنه بگه: «ای گندمکم، من عاشقت شدم و میخوام بکنـ…» قبل از اینکه جملهی نچسبشو تموم کنه، یه پسگردنی درست و حسابی زدم تو سرش که ساکت شد! با حرص پشت کلهشو میمالید و زیر لب غر میزد: - دیوونه ای به خدا..! چشمامو ریز کردم و با تهدید گفتم: - بیا برو تا جاروی مرادی(مستخدممون) رو نکردم تو ک... چیز چشمت! ویرایش شده 28 تیر توسط زهره تقیزاده 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 26 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت6 چشماشو ریز کرد و گفت: - بیادب شدیها… زبونی براش درآوردم. - از تو یاد گرفتم! با چشمهای گشاد شده گفت: - غلط کردی! مکثی کرد و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت: - ببین صبح یادم رفت بهت بگم فردا که پنجشنبهست تعطیله، با بر و بچ میخوایم بریم کوه. تن لشتو جمع کن، تو هم بیا! دست خودم نبود به جون بچه نداشتم ولی همین که حرف از پنجشنبه اومد ها اصلا ذهنم رفت یه جای دیگه! با خباثت گفتم: - تو و دوستات هم مریضین ها. بابا شاید یکی پنجشنبه یه کار واجبی داشته باشه. پشت چشمی نازک کرد. - چه کار واجبی مثلا؟! بابا دو سا... انگار تازه فهمید چی میگم که ساکت شد و چشم های گرد شده بهم نگاه کرد. - خیلی الاغی تو! نیشم خود به خود باز شد. - نه به اندازه تو خواهر. وقتی دید نخیر من پررو تر از این حرفام با خنده سری تکون داد، گفت: - خیلی خب بیا برو سر کلاس صبح میام دنبالت بریم. خداحافظی کردیم و منم برگشتم کلاس، وگرنه ناصری این دفعه اگه منو تو سالن می دید که دارم ول می چرخم، صددرصد یه هفته اخراجم میکرد! *** با نگه داشتن ماشین جلوی درِ خونه، پیاده شدم و در رو باز کردم. از قسمت سنگفرششدهی حیاط گذشتم. به خاطر هوای سرد زمستون، همهی درختهای حیاط خشک و بیبرگ شده بودن و یکم تو ذوق میزد، ولی خب تو فصلهای دیگه همیشه سرسبز و خوشگلتر از این حرفان. وارد خونه شدم و نگاهم رو دور تا دور چرخوندم که مبادا سِتـی یهو سبز بشه و گیر بده. نمای خونه اینطوریه که: وقتی از در وارد میشی، درست سمت راستت یه راهپلهی مارپیچ با دیوارههای شیشهای هست که میره به طبقهی دوم؛ همونجایی که اتاق خوابها قرار دارن. سمت چپ، آشپزخونهست با همهی وسیلههای مخصوص خودش. کمی جلوتر، میز غذاخوری دوازدهنفرهست. روبهرو هم یه پذیرایی نسبتاً بزرگه با کاناپه و میز گردش. پشتِ اون، سالن خیلی بزرگی قرار داره با مبلهای سلطنتی، عتیقهجات و یه تلویزیون بزرگ. وقتی مطمئن شدم سِتی این اطراف پرسه نمیزنه، پاورچینپاورچین از پلهها رفتم بالا و سریع خودم رو تو اولین اتاق پرت کردم؛ اتاق خودم. اتاقم رو خیلی دوست دارم. روبروی در، یه پنجرهست با پردههای آبی آسمونی. سمت چپش یه صندلی چرخدار صورتی و میز تحریرم هست که رنگش با پردهها ست شده. سمت راست، تخت گرم و نرممه که رنگ اون هم با صندلیم هماهنگه. کنار تخت، آینه و میز توالت صورتی قرار داره. کمد پر از لباسم هم گوشهی سمت چپ اتاقه. کولهی مدرسهمو روی تخت پرت کردم. فرمهای مدرسه رو درآوردم و یه تاپ و شلوار طرح باباسفنجی پوشیدم، بعد از اتاق زدم بیرون. پشت مجسمه بزرگی که نزدیک آشپزخونه بود،ایستادم بودم و هی دزدکی آشپزخونه رو میپاییدم که ستایش نبینتم، وگرنه حسابم با کرامالکاتبین بود. یهو یکی چشمامو گرفت. بدبخت شدم فکر کنم! طبق معمول که استرس می گرفتم و هیچی حالیم نبود خود به خود شروع کردم به چرت و پرت گفتن. - عه ستی، ول کن دیگه! جون اون شوهر نداشتت ولمون کن بابا! یه تعهد کوچولو بود دیگه! ولی با شنیدن صدای بابا، ستی و تعهد و ترس یادم رفت. با ذوق جیغی کشیدم و پریدم بغلش. - حالا دیگه من شدم ستیِ پدرسوخته؟! با هیجان گفتم: - کی برگشتی امیر جونم؟! یه تای ابروشو برد بالا و جوابمو داد: - دو ساعتی میشه گندم جونم. چشمای کنجکاوشو دوخت بهم و پرسید: - ببینم حالا جریان این تعهد چیه؟! تا خواستم قضیه رو ماستمالی کنم، ستی از آشپزخونه اومد بیرون. یه تای ابرو شو بالا داد و رو به بابا گفت: - دخترت آبرو برات نذاشته تو مدرسه امیرخان! ابروهای بابا بالا رفت. - چطور؟! بطور خودکار لال مونی گرفته بودم و ستی داشت شاهکار هام رو برای بابا تعریف شرح می داد. - امروز از مدرسه باهام تماس گرفتن، رفتم اونجا. با یکی دعوا کرده بود. یه بار از این مارهای مصنوعی انداخته بوده رو معلم عربیشون، بدبخت سکته کرده بود. چند بار گوشی برده بوده، گوشی شو گرفتن. کفششو پرت کرده بود، شیشه دفتر و شکسته بود. بچه یکی از معلمارو تو حیاط کتک زده بود. تو آزمایشگاه مثلاً رفته بود آزمایش انجام بده، اونجارو ترکونده بود… دیگه طاقت نیاوردم بقیه شاهکارامو تعریف کنه و تند تند شروع کردم به ماست مالی. - عه ستی، تو چرا بابا؟ اون ناصری جو داده، توهم باور کردی ها! سکته نکرده که معلم عربی، فقط یه کوچولو -تأکید میکنم یه کوچولو- ترسید همین. کفشمم از پام در رفت، من پرتش نکردم! اون بچه هم خیلی بیادب بود، فحش خوار مادر داد، منم زدمش. حالا بیخیال، سوغاتی ها رو رد کن بیاد بابایی. و این بهانهای بود تا از دست غرغرها و نصیحتهای بابا خااص بشم. با پیچوندن قضیه خداروشکر هیچکس هیچ حرفی نزد، و من در آرامش تمام چمدون بابامو خالی کردم و با سوغاتیهام حال میکردم. ویرایش شده 1 مرداد توسط زهره تقیزاده 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت7 یه شمشیر دست من و یکی هم دست بابا لنگ دراز بود، و هی همدیگه رو میزدیم و واسه هم کُری میخوندیم که… چشمتون روز بد نبینه! با چکی که یهویی خوردم، یه ضرب پاشدم نشستم. عه! من که تو اتاقمم. داشتم خواب میدیدم یعنی؟! خدایا! ما تو خواب هم از دست اون قوزمیت آرامش نداریم، یعنی؟ ولی خودمونیم، چکی که خوردم چقدر واقعی بود! - واقعی بود، چون من زدم! با صدایی که دقیقاً از پشت سرم بود، یه متر پریدم هوا. با چشم های گرد شده رو به پناه که بالا سرم مثل میر غضب ایستاده بود، گفتم: - زَهرهتَرَک شدم حاجی! اینجا چه غلطی میکنی؟ - پاشو جمع کن خودتو! قرار بود بریم کوه. پاشو بچهها پایین منتظرن. کش و قوسی به بدنم دادم و به زور از تخت دِل کندم، و همونطور که به طرف دستشویی میرفتم، گفتم: - یه دست لباس برام آماده کن. - نوکر بابات سـ… حرفشو قطع کردم و با شیطنت گفتم: - زود باش! دیگه اجازه زر زدن بهش ندادم و مستقیم رفتم تو دستشویی. بعد از عملیات مربوطه زدم بیرون و شلوار شیش جیب مشکی و مانتو کوتاه مشکی با شال و کتونی مشکی که پناه آماده کرده بود رو پوشیدم. نکبت از عمد این لباس ها رو برام گذاشته بود انگار دارم میرم مراسم ختم. حیف که دیر بود و از خونه خارج شدیم ورگنه حالیش می کردم. سه تا ماشین مدل بالا جلو در پارک بود. پناه دستمو کشید، نشستیم تو ماشین اولیه که پرادو مشکی بود و دو تا پسر جلو نشسته بودن. از همون لحظه اول پناه مثل ور وره شروع کرد به حرف زدن. - اینم رفیق ما گندم خانم. به پسری که پشت فرمون نشسته بود اشاره کرد،نیمرخش رو از آینه ماشین دیدم پوست سبزه، چشم های درشت قهوه ای، ابرو های پر پشت با لب های گوشتی و دماغ عقابی اجزای صورتش رو تشکیل داده بود.بد نیست میشه گفت جذابه. - ایشون داداشم پیام. به اون یکی پسره که مثل پیام پوستش سبزه بود، چشم های متوسط عسلی داشت و لب و دماغش هم متناسب با صورتش بود، اشاره کرد و ادامه اد: - ایشون هم پسرعمه م آرمان. سلام احوال پرسی کوتاهی باهم کردیم و بعدش پیام استارت زد و راه افتاد. به یاد چند لحظه قبل، رو به پناه گفتم: - اینو به درخت میگن پناه جان! خونسرد شونه ای بالا انداخت و گفت: - خوبه که منم تورو معرفی کردم دیگه! با چشمهای ریز شده گفتم: - شما خیلی خیلی بیخود کردی! با چشمهای درشت گفت: - غلط کردی! به عادت همیشگیم تند تند پلک زدم و جوابشو دادم: - پناه جان عزیزم! چند بار بهت بگم من تورو نمیکنم! با صدای قهقهه اون دوتا تازه به خودم اومدم و دیدم بله، گندی دیگر بالا آوردم! و همون بهتر که لال باشم! یکی نیست بگه احمق! تازه پنج دقیقه است میشناسیشون، بذار یکم بگذره بعد سوتی بده! پیام بین خندههاش از آینه رو به پناه گفت: - خاک بر سرت! رفیقات هم مثل خودتن پناه! با ابروهای بالا رفته گفتم: - خودش و رفیقاش چه جورین؟! این بار به جای اون آرمان جواب داد: - خل و چل! به همه اطرافش میخنده انگار… پریدم وسط حرفش و با اعتماد به نفس گفتم: - نه پس مث تو و این شلغم! مث ماست یه جا بشینیم که چی بشه؟! اینجاست که شاعر میگه… پناه هم همزمان با من با خنده گفت: - تا شقایق هست زندگی باید کرد! هردو خندیدن و حرفمون رو تأیید کردن. نیم ساعت طول کشید تا رسیدیم به مکان مورد نظر و ماشینها رو یه جا پارک کردن و پیاده شدیم. پناه هم از همون اول صف، منو برد سمتشون، دونه به دونه معرفیشون میکرد. ویرایش شده 28 تیر توسط زهره تقیزاده 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت8 به یه دختر که قیافهش به نظر من خیلی شبیه نرگس محمدی بود و میخورد بیست و پنج شش سالش باشه، اشاره کرد و گفت: - جانان، دخترعمهم. اوخی! ننه ت فدات شه! خیلی مهربون بود، با لبخند بغلم کرد و اظهار خوشوقتی کرد. به مرد کنارش که هیکلی بود و نسبتاً قیافهی خوشگلی هم داشت، و البته موهاشم پرپشت بود و میخورد بیست و هفت هشت سالش باشه، اشاره کرد و گفت: - این هم شوهرش، محمد. اینا یه دختر پنج ساله گوگولی هم دارن، ماهلین. با اونم دست دادم و اظهار خوشوقتی کردیم. کنار دست ممد، یه پسر دیگه بود که قیافهش خیلی آشنا میزد و فکر کنم همسن خودم بود. - دانیال، پسرعموی جانان. این یکی خیلی شیطون بود، عین خودم! جون میداد باهاش همدست شی مردمآزاری کنی، خخخخ! با برگشتنم، دقیقاً کنار دست دانیال، با دیدن دو تا فرد روبروم شاخ درآوردم که البته اونا هم دست کمی از من نداشتن، و پناه هم همونجا بدون توجه به ما زِر زِر میکرد. - این دو تا هم دیانا و رایان، خواهر دانیال و داداش جانان. از شدت شوکی که بهخاطر این دیدار بهمون وارد شده بود، هیچکدوم حرفی نزده بودیم. یهو همو با دست نشون دادیم و کلافه گفتیم: - بازم تو… نه! باز هم همدیگه رو دیدیم، بیتوجه به اطرافمون فقط با حرص کلماتی که از دهنمون میاومد و ادا میکردیم. رایان اخماشو تو هم کشید وگفت: - من هر جا میرم باید ریخت نحست رو اونجا ببینم؟! متقابل اخمی کردم و گفتم: - اتفاقاً منم همین سؤال رو از تو دارم! دستش رو مثل بهرام، توی سریال مانکن رو سینش گذاشت و کمی به پایین خم شد، با لودگی گفت: - خیلی شرمندهام، من عذر میخوام که با رفیقام اومدم بیرون، از شما اجازه نگرفتم! نیشخندی زدم و با خباثت گفتم: - دفعه آخرت باشه! پوزخند عصبی زد. - خیلی پررویی! با تمسخر گفتم: - الهی بگردم!از بس دوستدخترات لوس بودن و ازت ترسیدن فکر کردی همه مث اونان؟! نخیر! اخماشو تشدید کرد و پوزخندی زد. - نه بابا! انگار جنابعالی فکر کردی همه دوستپسرتن که سرشون جیغجیغ میکنی! - برو عمو! من خودمو میکشم اگه با یه پسر دوست بشم! چی هستن مگه موجودات اضافه؟ انگار خیلی بهش برخورد، دستی توی هوا تکون داد و با صدای نسبتا بلندزی داد زد: - نه بابا! دخترا چی هستن؟ لوسای ننرِ چندش! با لجبازی پامو کوبیدم رو زمین، جیغ زدم: - کروکودیل بیدندون! - الاغ تکشاخ! - اسب صورتی! - گاو بیشیر! - سگ عقیم! وسط این دعوا بچه ها دورمون جمع شده بودن، یه جوری لال مونی گرفته بودن و با تعجب و چشم های گرد شده نگاهمون می کردن انگار این اولین باریه که داذن دعوای دو نفر رو می بینن. بالاخره بعد از اون همه داد و قالی که راه انداخته بودیم تکونی به خودشون دادن و آرمان کلافه داد زد: ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت9 - دِ بسه دیگه! سرمو بردین، انگار وایسادیم تو مهدکودک! دیانا هم به دنبالش سری به عنوان تاسف تکون داد، گفت: - دعوا کردنشون هم مثل آدم نیست، آخه از بحث دیدن ریخت نحست رسیدن به دوستدختر و دوستپسر، از اونجا زدن راز بقا! هی همدیگه رو خر و گاو فرض میکنن. دانیال دستش رو دور شونه های دیانا حلقه کرد و رو به ما خونسرد گفت: - خب خواهر من، بس که خرن، خودشونم این واقعیت رو فهمیدن دیگه. بعد با کنجکاوی پرسید: - حالا چرا دعوا کردین؟! همو میشناختین نه؟! یهو پناه انگار که چیزی کشف کرده باشه با هیجان دستاشو به هم کوبید، با صدای بلندی گفت: - حالا فهمیدم قضیه چیه. نگاه خندونش رو به من دوخت و ادامه داد: - بیخیال خریت اینا، بریم بالا میگم بهتون. دستهجمعی مثل گله ی گوسفند رفتن و من و آقای دیلاق تنها موندیم. کارتون لوک خوش شانس رو دیدین؟! الان رایان اون دالتون بود و من هم لوک! درسته اون دیلاقه و من کوتوله و باید بر این اساس نقش ها رو عوض کنیم ولی رایان لیاقتش همون دالتون بودنه. والا! بدون اینکه چیزی بگیم، به هم نگاه میکردیم و از تو چشمامون واسه هم خط و نشون میکشیدیم، بدون هیچ حرف اضافه یا قرار قبلی شروع کردیم تند تند از کوه بالا رفتن، انگار طبق یه برنامهی نامشخص با هم دوئل گذاشته بودیم و هر کی هم آخر این بازی رو میبرد، بد جوری یه جای اون یکی رو سوزونده بود. یک ساعتی بود که بکوب میرفتیم و از بچهها هم خبری نبود و تا چشم کار میکرد فقط کوه و تپه و خاک و سنگ بود. انقدر تند تند راه رفته بودم که دیگه جون نداشتم. رایان هم مثل من بود و حالا دیگه هردومون به زور راه میرفتیم. نه خداجونم، دیگه طاقت ندارم! ایستادم و رو تختهسنگی که اونجا بود نشستم. تا نشستم اون از خدا خیر ندیده دهن گشادشو باز کرد و هرهر به ریش نداشتم میخندید و عین بچهها بالا پایین میپرید. - چی شد شنل قرمزی کم آوردی؟! معلومه کم میاری، تو در برابر من فقط یه جوجهای جوجه! اعصابم خراب شد و یه دفعه جیغ زدم و گفتم: - ببند گالهت رو! دور و برتو ببین! گم شدیم آقای برنده، گم شدیم! انگار واقعاً تو بهر رو کم کنی من بود و اصلاً حواسش به جایی که بودیم نبود و با حرفام با تعجب به اطرافش نگاه میکرد. - گندت بزنن! چی کار کنیم حالا؟! با حرص جیغ زدم: - نمیدونم والا، جنابعالی سوپرمنی، خب خبرت یه فکری بکن دیگه! این خونسردی بیش از حدش دیوونه م کرده بود. - خبر خودت خاله سوسکه! چه فکری کنم دقیقاً؟! خب گم شدیم! با حرص گفتم: - متأسفانه هیچ غلطی هم نمیتونیم بکنیم! گوشیشو درآورد و یکم باهاش ور رفت. یهو قاطی کرد و داد زد: - ای بخشکی شانس! آنتن هم نمیده! یارو رد داده به جون مادرم! - کلاً بالاخونه رو اجاره دادی رفته؟! انتظار داشتی تو این ارتفاع گوشیت آنتن بده آخه؟ - دیگه داری پررو میشیها! بهجای تیکه انداختن به من، پاشو خبرمون راهی که ازش اومدیم و برگردیم! بیا میگم بالاخونه رو اجاره داده، آقا ناراحت میشن! آخه یکی نیست بهش بگه کودن! اگه میدونستیم راهی که ازش اومدیم کدوم وره که گم نمیشدیم! ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 28 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت10 چشمامو تو کاسه چرخوندم. - محض اطلاعت ما گُم شدیم… اصلاً یه چیزی، باید از بین این دو تا راه، یکی رو انتخاب کنیم. و بعد به دوراهی روبرومون اشاره کردم. چند لحظه فکر کرد و بعد راه سمت چپ رو نشون داد و گفت: - از اینجا میریم. با لجبازی پاهامو کوبیدم زمین. - نَخیر! از این یکی میریم! دستی به ته ریشش کشید. - سنگ، کاغذ، قیچی میکنیم! چیزی نگفتم و شروع کردیم به بازی. یِس! من بردم. قِری به گردنم دادم و با خوشی گفتم: - من بردم لنگدراز...یک-یک مساوی، راه بیفت بریم. ناچارا اخمی کرد و راه افتاد به سمتی که من گفتم. زیاد از راهها و این چیزاش سر در نمیآوردم، ولی برای اینکه لجشو در بیارم، راه مخالف اونو انتخاب کردم. تقریباً نیم ساعتی بود راه میرفتیم و ساکت بودیم. یهو این دیوونه قاطی کرد و وایساد. - خسته شدی؟! چرا راه نمیای؟! می گم ها، اینجا به نظرت آشنا نمیاد؟! تا اینو گفتم، بچم فوران کرد و با عصبانیت داد زد: - آره آشناست! همون جاییه که نیم ساعت پیش داشتیم سنگ کاغذ قیچی بازی میکردیم! برای اینکه کم نیاورده باشم، با نیش باز گفتم: - عه! میگم چقدر آشناست ها! وقتی دید کلاً دارم چرت و پرت میگم، راه افتاد و رفت سمت راه پیشنهادی خودش. سریع دنبالش رفتم (مدیونید فکر کنید ترسیدم) و دم به دقیقه یه حرفی میزدم جوری که دیگه کفری شده بود. - میگم تو از وقتی به دنیا اومدی همینطوری لنگدراز بودی؟! اخلاقت چی؟! اونم از اول انقدر شخمی بود؟! خیلی دوست دارم ننه آقـات رو ببینم! میدونی چی بهشون میگم؟! اول از همه میپرسم به کی رفتی، لابد اونا هم میدونن دیگه، ناسلامتی… ناگهان با صداش که مثل یه حیوون نیمه نجیبی جفت پا پرید وسط حرف زدنم، دو متر پریدم هوا! - خفه میشی یا نه؟! فکر کردی اخلاق خودت خیلی خوبه؟! بدبخت یکم روش کار کن، هیچ کس نمیگیرتت، میمونی رو دست خانوادت، یکم دلت به حالشون بسوزه. خونسرد جوابشو دادم. - نه، دلم به حال خانواده تو میسوزه اتفاقاً! بدبخت اونا چه گناهی کردن تورو تحمل میکنن آخه! بعد از زدن حرفم، زدم زیر خنده و اون وحشی خیز برداشت سمتم. دنده رو کشیدم و اِلفرار! خدایا یه عقلی به نوبت بهمون بده، داریم وسط کوه و تپه دنبال هم میدویم! - وایسا! جرعتشو داری واستا تا نشونت بدم دل کی برا کی میسوزه! توجهی به حرفش نکردم و برگشتم پشت سرم که دیدم یا ابلفض! نزدیکه بهم! سرعتو تند کردم و پام پیچ خورد و داشتم با کله میخوردم زمین که… چیه؟ فکر کردین رایان آدم شده و اومد بغلم کرد و نذاشت بیوفتم؟! زرشک! نه بابا، ما از این شانسها نداریم. بنده زارت با مخ رفتم تو زمین و اون قوزمیت هم هرهر به ریش نداشتم میخندید. اداشو در آوردم و با حرص گفتم: - هرهر خنده داشت؟! - آخی، دلم به حالت سوخت خاله سوسکه! اداشو درآوردم و بعد با دستم سر زانومو مالیدم، لامصب بدجوری درد میکرد. عه، صدای چندتا خر اومد، شما هم شنیدین؟! ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 28 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت11 - گندم؟! رایان؟! هناق چهل و هشت ساعته، خدایا شکرت انگار پیدا شدیم. رایان اشاره ای به من زد و رو به پناه که داشت بهمون نزدیک می شد گفت: - بیا رفیقتو جمع کن. اون دیلاق گذاشت رفت پیش پسرا و پناه و دیانا اومدن کمکم کردن بلند بشم. با اخم رو بهشون غریدم: - میدونستین خیلی فامیل الاغی دارین؟! هردو خندیدن و دیانا گفت: - این اخلاقش به عموم رفته، با هرکی چپ بیفته تا آخر عمر باهاش دشمنی میکنه. پناه سری به نشونه تایید حرفاش تکون و ادامه داد: - ولی بازم اخلاق عمو خیلی بهتر از رایانه. بینیمو چینی دادم و گفتم: - بیچاره زنِ این عموتون لابد خیلی ناراحته، نه؟! همونطور که از جا بلند شدیم، پناه شونهای بالا انداخت و جوابمو داد: - نه عمو و عمه خیلی همو دوس دارن و از زندگیشون هم راضی هستن. با تعجب گفتم: - یا ابلفض! آخه چطوری؟! - بابام میگفت قبل از ازدواجشون از هم متنفر بودن و هی دعوا و کلکل میکردن، درست مثل تو و رایان. پناه خندید و با شیطنت چشمکی به دیانا زد و گفت: - همونطور که اولش بهت گفتم گندم خانم، تو هم عاشق میشی، رایان هم همینطور. با حرص یکی زدم پس کلهش. - گمشو بابا! من دیوونه نیستم عاشق بشم، دیگه حداقل عاشق این تحفه نمیشم. صدای شیطنت وار دیانا بلند شد که گفت: - شرط میبندی که عاشقش نمیشی؟! پناه هم تایید کرد و گفت: - راست می گه. با اطمینان سرمو تکون دادم و گفتم: - اوکی، سر هرچی که بگین. یکم درگوشی هم حرف زدن و در آخر دیانا گفت: - باید یه روز کامل در اختیار ما باشی و هرچی گفتیم و خواستیم برامون بخری. بدون ذرهای مکث و تردید گفتم: - اوکی، قبوله. - هرچی که خواستیم ها، لباس، غذا، کافه، سوپری… بیحوصله حرف پناه رو قطع کردم و گفتم: - گفتم باشه دیگه، بیخیال. چیزی نگفتن و به راهمون ادامه دادیم و رفتیم پیش بچهها. *** برف از صبح عین چی میبارید و هوا خیلی سرد بود. شوفاژهای مدرسه هم که ماشالله چون موتورخونه خراب بود خاموش بودن و سرما رو تا پوست استخونمون حس میکردیم. درس هم که… همونطور که دبیرمون تدریس میکرد همه چرت میزدیم. خدایی خیلی معلم باحالبه، هرکی بود الان با گیوتین میافتاد دنبالمون ولی این یکی خعلی گله، آزارش به هیچ کس نمیرسه. به در کلاس دوتا تقه خورد و بعد کاظمی در رو باز کرد و اومد داخل. همه مثلاً به احترامش بلند شدیم. - بفرمایید، شرمنده خانم پارسی وسط تدریستون. (برگشت سمت ما) دخترا امسال سال آخرتونه و خانم رهایی (مدیر) تصمیم گرفتن بهخاطر کنکور توی مدرسه براتون کلاس برگزار کنن. این کلا برای هر رشته و یه درس تخصصی در نظر گرفته شده که برای شما زیسته و از فردا هم شروع میشه. با خانوادتون در میون بذارید و اگه دوست داشتید بیاید. تمام چیزایی هم که نیازن و توی سالن رو پانل زدیم. خسته نباشید. میخواست بره که سریع گفتم: - خانم به خدا یخ زدیم اینجا. سری تکون داد و گفت: - امروز تعمیرکار میاد برای تعمیر موتورخونه، نگران نباشین. بعد از حرفش رفت و صدای کلاس رفت بالا، همه داشتن در مورد کلاس کنکور حرف میزدن. با صدای هستی حواسمو بهش دادم. - میری کلاس رو؟ سرمو تکون دادم. - هوم، میخوام بیام. ما که در هر صورت واسه کنکور میرفتیم کلاس، حالا این جا بیایم چه فرقی داره، از بیکار گشتن هم بهتره. - پس منم میام. ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 1 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 خرداد (ویرایش شده) پارت12 بالاخره بعد از یک هفته قراره کلاسی که حرفش رو زده بودن برگزار بشه. امروز بعد از اینکه مدرسه تعطیل شد، اون چند نفری که کلاسها رو ثبتنام کرده بودیم، توی مدرسه موندیم و الان منتظریم که دبیر زیست بیاد. فکر کن مثل این رمانها دبیر یکی باشه که سورپرایز شیم! وای فکر کن بابالنگدراز بیاد سر کلاس بگه: «این جانب بابالنگدراز، دبیر زیستتون هستم!» خخخخ. تقهای به در کلاس خورد و کاظمی و همراه یه مرد که سرش پایین بود اومدن تو. آقا یه لحظه مرده سرشو آورد بالا و من مات موندم! خدایا من یه غلطی کردم، یه چیزی گفتم، تو چرا جدیش گرفتی؟ - دخترا، ایشون آقای رایان تهرانی، دبیر زیستتون هستن. کاظمی رفت و رایان هم با اخمای همیشگیش نشست پشت میز.بابا ابهتت کشته من رو مرد! - هنوز لیستی به من ندادن. رو یه برگه اسمهاتونو بنویسین بدین. انگار هنوز منو ندیده، پس یه کوچولو شیطنت هیچ اشکالی نداره که داره؟! تو کلاس پانزده نفر بودیم و از همون اول بچهها شروع کردن به نوشتن اسمهاشون تا برگه به من رسید. به جای اسمم نوشتم: «وای سوسک!» بعد از من دو سه نفر مونده بود که اونا هم نوشتن و برگه رو تحویل دادن به لنگدراز. اونم با جدیت برش داشت و شروع کرد به خوندن، ولی خو انگار خیلی هم حواسش جمع نبود که بیحواس گفت: - زهرا آقازاده، مریم رحمتی، هستی سرمدی، وای سوسک! تا این رو گفت، بچهها ریختن وسط و شروع کردن جیغ زدن. اینم تازه به خودش اومد و صورتش از خشم فوران کرده بود و رنگش رو به قرمزی میزد. وای که چقدر دلم میخواست قهقه بزنم به حالش. با فریاد ناگهانیش همه ساکت شدن. - بسه! کار کی بود؟! این رو که گفت، همه بچهها که ریخته بودن وسط کلاس، در یک آن کنار رفتن و نگاه خیرشونو دوختن به من! نامردا! حالا بگم براتون از آقا رایان که چجوری با صورت کبود از حرص و عصبانیت نگاهم میکرد. نمیدونم چرا چیزی بهم نگفت و با همون عصبانیت شروع کرد به توضیح دادن درسش. بچهها همه سخت مشغول جزوهبرداری بودن و من… داشتم نقاشی میکشیدم. از بچگی نقاشیام خیلی خوب بود و بردیا (پسرعمه م) که یه نقاش حرفهایه، باهام کار میکرد. و حالا نقاشیام از این قراره که یه تخته کشیدم و جلوش هم یه بدن خر که صورتش، صورت رایانه و تو دستش یه ماژیک که داره درس میده. یوهاها! چقدر هنرمندم من! باید به امیر خان بگم برام اسپند دود کنه. اینا رو بیخی! چرا احساس میکنم یه نفر بالاسرمه؟! سرمو بلند کردم و دیدم بله، آقا بالا سرم وایساده و با اخم به نقاشی خوشگلم خیره شده! ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 1 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 خرداد (ویرایش شده) پارت13 نیشم باز شد، خودکارمو برداشتم و رو دفترم نوشتم: - خوشگل شده نه؟! بعد دفتر و نشونش دادم. با حرص خودکارو از دستم کشید و کنارش نوشت: - این الان منم؟! با نیش باز نوشتم: - آفرین، خوب خودتو شناختیها! زیر لب آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت: - یه دکتر خودتو نشون بده شنل قرمزی! و کلاهِ هوی قرمزم رو برگردوند و انداخت رو سرم و رفت سر جاش. الاغ بیخاصیت بهم میگه شنل قرمزی! خو چیکار کنم، قرمز دوس دارم، ایش! باز هم داشت تدریس میکرد و من از حرص جزوه نمینوشتم، بازم داشتم نقاشی میکردم. - گندم آقاپور! با صداش سرمو از برگه گرفتم و بهش نگاه کردم، بیتوجه به بقیه سرمو به معنی “چیه؟” تکون دادم که اخم کرد. - چون حواست کاملاً به کلاس بود، میای این مبحثی که گفتم و یه بار دیگه به دوستات توضیح می دی. و به نوشتههای رو تخته اشاره کرد. هه! فکر کرده کم میارم؟ با اعتمادبهنفس رفتم پای تخته و... خب آقا معلم درست فکر می کرد. وقتی کلا تو هپروت سیر می کنم و به درس گوش نمی دم چی رو چطوری توضیح بدم آخه! حالا این ها چرا لال شدن؟! سرمو برگردوندم و دیدم نشسته سر جای من و بچهها هم فارغ از دنیا دارن با صورتی کبود از خنده نگاهش میکنن و جالب اینجاست که ایشون هم اصلاً حواسش به اطرافش نبود. ماژیک رو خیلی آروم گذاشتم روی میزش و آرومآروم رفتم و دقیقاً کنارش وایسادم. الاغ بیشعور بیخاصیت نکبت کیفمو ریخته بود بیرون و با رژ قرمز من سر همه کتابام یه چیزی مینوشت. با صدای بلندی گفتم: - چیکار دارید میکنید؟! با صدای من یه متر از جاش پرید، خودشو خونسرد جلوه داد و با پوزخند رفت نشست پشت میزش و بعد از جمع کردن وسایلش و گفتن “خسته نباشید”، گورش رو گم کرد و رفت. هستی که دقیقاً صندلی کنارم نشسته بود، یکی از کتابامو برداشت و سرشو خوند. - نوشته… من ترشیدم، شوهر میخوام! همه بچهها زدن زیر خنده به جز اون سلوا عملی و دار و دستش که سر جمع چهار نفر بودن. - راستشو بگو میخواستی مخشو بزنی نتونستی که الان ازش متنفری، نه؟! این هم یه چیزیش میشه، دلش و کو..چیز کله ش خارش میخواد دختره ایکبیری. با پوزخند جوابشو دادم. - نه بابا، میدونی این چیکارست؟! دستفروشه، ژل میفروشه برای پروتز و اینا. آخه دفعه قبل ژلهایی که تزریق کرده بودی رو از اون خریدم، جنسش خوب نبود، نه اینکه تو استخر مثل پلاستیک رو آب موندی، واسه همون منم دیگه ازش خوشم نمیاد. از حرص قرمز شد و وقتی جوابی برای حرفام پیدا نکرد، از کلاس رفتن بیرون و خنده بچهها رفت رو هوا. دستمو بردم وسایلمو جمع کنم که حواسم به صفحه آخر دفترم جمع شد که با خط درشتی نوشته شده بود: «دو-یک به نفع من.» کور خوندی لنگدراز! یه بلایی سرت بیارم که جغدهای کلیله و دمنه به حالت زار بزنن. با فکر انتقام و یه نقشه درست و حسابی برای اون الاغ، وسایلمو جمع کردم و به سمت خونه به راه افتادم. ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 2 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 خرداد (ویرایش شده) پارت14 «رایان» دختره احمق نفهم داره واسم نقاشی میکشه! انقدر از دستش حرصی و عصبی بودم که حرصم رو سر اون موتور بیچاره خالی کردم. اونقدر به دسته گاز فشار دادم که تونستم تو نیم ساعت برسم خونه. موتور رو گذاشتم تو پارکینگ و رفتم تو. ماهلین مثل همیشه با ذوق پرید تو بغلم. - سلام دایی ژونم. بوسیدمش و گفتم: - سلام خوشگل من. چشای عسلی خوشگلشو گرد کرد و گفت: - دایی! - جون دایی؟ - چرا خون میاد ازت؟! ابروهام بالا پرید. چی میگه این بچه! - هان؟! با تعجب ماهلین رو گذاشتم زمین که سریع جیم شد. خودم هم رفتم جلوی آینه توی سالن. ای خدا بگم چیکارت کنه شنل قرمزی! وقتی داشتم کتاباشو با رژ لبش مینوشتم، سر و صورتم کلاً رژی شده بود… اونم چی؟! قرمز! وای خدا… کلافه برگشتم که برم اتاقم صورتمو بشورم که دقیقاً پشت سرم با بابا، مامان، جانان و ماهلین که تو بغل بابا بود، مواجه شدم.جا داشت از سرعت عمل ماهلین تشکر کنم. بچه کی وقت کردی بری به همه شون آمار بدی آخه! - به به آقا رایان! با صدای بابا از فکر بیرون اومدم. - سلام. مامان و جانان همزمان باهم جوابم رو دادن. - علیک سلام. - چه خوشرنگه! بیحواس به تیکه ای که بابا بهم انداخته بود با تعجب گفتم: - چی؟! قیافه بابا خیلی شیطون شده بود. - رژ روی صورتت رو میگم. بپرس مارکش چیه که واسه مامانت بگیرم، رنگش خیلی خوشگله. رسماً لال شده بودم و هیچی نمیگفتم، جانان هم داشت به حال بابا قهقه میزد. مامان یه پسگردنی به بابا زد و با حرص گفت: - خجالت بکش جلو بچهها! خوشبختانه عشقبازی بابا گل کرد و با هم رفتن تو اتاقشون. جانی هم سرگرم ماهلین شد و خلاص شدم. رفتم تو اتاقم و یه راست رفتم حموم. شده بودم مثل پیرزنها؛ هر کفی که رو سرم میزدم یه غر هم همراهش بود و اون دختره نکبت رو فحش میدادم. تق تق… با صدای در، شیر آب رو بستم. - بله؟! - آدم شدی از کلمات خوب استفاده میکنی؟! این اینجا چی کار می کنه! - خفه بابا… اینجا چه غلطی میکنی؟! - بیا بیرون واست تعریف کنم. چند دقیقه بیشتر طول نکشید و با حوله از حموم خارج شدم. آرمان روی تختم دراز کشیده بود و گوشیش دستش بود و نیشش هم باز. یه لنگه دمپاییمو درآوردم و پرت کردم سمتش که دقیقاً خورد تو ملاجش. جونم نشونهگیری، ایول! همونطور که سرش رو ماساژ می داد داد زد: - آخ… چرا میزنی دیوث؟! - چه غلطی میکنی که نیشت بازه؟! مثل بچهها ذوقزده شد و با لبخند گفت: - وای رایان، فک کنم عاشق شدم! زدم زیر خنده و وسطش به زور گفتم: - عاشق شدی؟! بازم؟! دیوونهای بابا! انگار نه انگار که دارم مسخره ش می کنم مرتیکه رو با خونشردی ادامه داد: - تو چت باهاش آشنا شدم. یه مدتیه حرف میزنیم، امروز هم قراره بریم ببینیمش. جلوی کمدم بودم و دنبال لباس می گشتم تنم کنم، با حرفی که زدم چشمام گرد شد، گفتم: - جان؟ ببینیمش؟! سری تکون داد و خونسرد گفت: - آره دیگه، من و تو میریم، اون هم با دوستش میاد. تیشرتم رو که برداشته بودم تا بپوشمش و پرت کردم سمتش و گفتم: - برو بابا تو هم با این دوستدخترات، اصگلش نکن دختر مردم رو، گناه داره! تیشرتو پرت کرد اونطرف و گفت: - بابا بخدا این دفعه سرکاری نیست. سری تکون دادم و با تمسخر گفتم: - آره میدونم بابا، هر بار اینو میگی! - نه، این یکی فرق داره. از اوناست که آویزون نیستن و دستی دستی خودشونو تقدیم هر پسری نمیکنن. هستی خیلی خانومه، باوقاره، باحیاس، خوشگله… پریدم وسط حرفش و گفتم: - دیوث مگه دیدیش که میگی خوشگله؟! نیش گشادش خود به خود باز شد - نه، امروز تازه میبینمش. بپر لباس تنت کن، دیر شد بدو. ناچار سری تکون دادم. - پاشو گمشو پایین، میام الان. پاشد رفت بیرون (به خاطر رفتنم به قراره، وگرنه آقا سنگ پاییه واسه خودش!) و لباسهامو عوض کردم و رفتم پایین. ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 2 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 خرداد (ویرایش شده) پارت15 آرمان نشسته بود رو کاناپه جلوی تلویزیون و ماهلین هم نشسته بود رو پاش و موهاشو میکشید، خخخ! - پاشو بریم! مامان که تو آشپزخونه بود گفت: - کجا به سلامتی؟! شونهای بالا انداختم و گفتم: - نمیدونم والا، خواهرزادت داره میبرتم. با صدای ماهلین نگاهم رو از مامان گرفتم. - دایی! - جونم؟ - منم بیام؟! آرمان سریع از جاش پرید و دستمو گرفت و کشید و تند تند گفت: - نه ماهلین جونم، میریم زود میایم، خداحافظ. خدایا قربون حکمتت، یه عقلی به این رفیق ما بده! آخه اولین قرار رو تو پارک میذارن؟! مردم میرن کافه، بعد این داشمون آوردتمون تو پارک. کلاً رد داده این بشر! یه ربع بود که رو نیمکتهای توی پارک نشسته بودیم و منتظر دوست دختر آقا بودیم. گوشیش زنگ خورد و پنج دقیقه بعد سر و کله دو تا دختر پیدا شد که از دور داشتن میومدن. یکیشون چادری بود و به قول آرمان باوقار، اما اون یکی یه هودی قرمز تنش بود و به جای راه رفتن، لیلیکنان داشت میاومد. یهو یاد شنل قرمزی افتادم. نکبت فقط قرمز میپوشه. انگار قحطی لباس و رنگ اومده! با صدای سلام دادن آرمان از فکر در اومدم و سرمو بلند کردم که ای کاش بلند نمیکردم. خدایا چه گناهی به درگاهت کردم که هر جا میرم باید اینو ببینم؟! اونم از دیدن من تعجب کرده بود و خیلی هم حرص میخورد انگار. علاوه بر ما آرمان هم متعجب بود از این دیدار، گفت: - گندم، تو اینجا چیکار میکنی؟! ادای آرمان رو درآورد و جوابشو داد: - شرمنده، منم تا همین الان نمیدونستم رفیق جینگم دوست دختر جنابعالیه. بیتوجه به حضور دخترا رو به آرمان گفتم: - یکی بزن تو گوشم. تعجب کرد. - چرا؟! با بیچارگی گفتم: - میخوام ببینم خوابم یا بیدار؟! یه تای ابروشو بالا برد و گفت: - باش! احمق کودن، دستشو بلند کرد و با تمام قدرت کوبید رو صورتم که نفسم برید. خیز برداشتم سمتش که فرار کرد. - واستا دیوث! این دیگه چجوری بود؟ صبر کن تا حالیت کنم. همونطور که می دوید داد زد: - خودت گفتی بزن! - من بگم… تو غلط کردی. «گندم» دنبال بازیشون تموم شد و بالاخره عروس و داماد رفتن تا با هم زورشون رو بزنن بلکه م به تفاهم رسیدن خیر سرشون. من و این قوزمیت هم با نیم متر فاصله رو نیمکت نشسته بودیم. خیلی یهویی گفتم: - خیلی بیشعوری! برگشت سمتم و گفت: - یهو به فکرت رسید که من بیشعورم؟! با چشمهای ریز شده گفتم: - نخیر، وقتی کیفمو ریختی بیرون و رژمو برداشتی خرابش کردی، به این موضوع پی بردم! - خسارتشو میخوای؟! با حالت طلبکاری گفتم: - معلومه که میخوام! زدی رژ خوشگلمو خراب کردی، انتظار داری نخوام؟! یهو از جاش بلند شد و گفت: - خیلی خب، میزنیم عوضش، هرچی خواستی بخرم برات. به جان عمه م این یه چیزیش هست! خودمو از تک و تو ننداختم، پررو پررو بلند شدم و گفتم: - خیلی خب، بریم! معلوم بود جاخورده ولی به روی خودش نیاورد و رفتیم سوار یابوش (موتورش) شدیم. ولی خدایی برعکس خود خرش، یابوش خیلی خفنه! حالا فهمیدم تقشش چیه. الاغ بیخاصیت، یه جوری به موتور گاز میداد و ویراژ میداد تو خیابونا که انگار مسابقهست.از ترس محکم کمرش رو گرفته بودم، جرعت جیغ زدن هم نداشتم چرا که بدجوری ضایع می شدم جلوش. بعد از سه تا دور، دور یه فلکه که در اثرش حالت تهوع عجیبی گرفته بودم، پیچید تو خیابون اصلی و بیشتر گاز داد. هرچقدر که من از ترس به خودم می لرزیدم و بیشتر گوشت تنش رو بین انگشتام می چلوندم اون روانی بیشتر می خندید. - چی شد خانم آقاپور؟! سوسک شدی که. ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 2 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 خرداد (ویرایش شده) پارت16 اگه نمی ترسیدم که الان مخ نداشتت رو تیلیت کرده بودم حیوون. صبر کن دارم برات! نیم ساعت بعد جلوی یه مغازه لوازم آرایشی فروشی نگه داشت. پریدیم پایین و رفتیم تو مغازه. جیب بدبخت و قشنگ خالی کردم. سه تا رژ قرمز خوشگل، پنج تا لاک قرمز و مشکی و آبی و صورتی و بنفش، دو تا ریمل، دو تا خط چشم، چند تا کش مو و چند تا هم گیره سر گرفتم. من از این خرید خجسته و غرق در لذت بودم و رایان حرص میخورد. فروشنده که یه دختر جوون بود با چشمای ور قلمبیده نگاهمون میکرد. با صدای زنگ گوشی رایان، نگاه دختره ازمون برداشته شد و رایان گوشیشو جواب داد و گفت که الان میایم. فکر کنم آرمان بود. تا حالا تو زندگیتون شکست عشقی خوردین؟! من هم نخوردم ولی از اون بدترشو خوردم الان! آقای رایان خان الاغ آب زیر کاه با زرنگی تمام جیبشو خالی کرد روی میز و فقط وجود دوتا صد تومنی توشو نشونم داد. حالا نتیجه اخلاقی چی شد؟! با خسیس جماعت نبابن خرید! پول همون یه دونه رژ قرمز رو حساب کرد و با ضایع شدن من و پوزخند رو مخ اون دختر فروشنده عملی از مغازه زدیم بیرون. میخواست پشت موتور بشینه که به فکر حال گیریش افتادم و با خباثت تمام گفتم: - نه سوار نشو! من میخوام برونم. نترس، بابام یادم داده موتورسواری رو. موتورتو داغون نمیکنم! اجازه تفکر بهش ندادم و سوییچ رو ازش گرفتم و اونم ناچار پشتم نشست. خیلی تو فاز بودم و با سرعت زیادی میرفتم. رسماً داشتم با موتور پرواز میکردم.حالا یکی نیست بگه تا نیم ساعت پیش که داشتی سکته می کردی چی شد پس! - یوهو… کیف کردی موتورسواری رو؟! قشنگ مشخص بود از ترس خودشو خراب کرده. بعد از چند لحظه با صدای مضطربی گفت: - فکر نمیکنی سرعتت یه کوچولو زیاده؟! با لذت خندیدم و گفتم: - نه بابا تازه می خوام بیشتر بهت حال بدم. اون اتوبوس رو می بینی؟! و به اوتوبوس زردی که یکم جلوتر از ما داشت می رفت اشاره کردم. قیافه شو که نمی دیدم ولی معلوم بود قالب تهی کرده که صداش در نمیاد. نیشخندی زدم و بیشتر به مونور گاز دادم و درست همون لحظه که موتور می خواست به پشت اتوبوس برخورد کنه سر خر رو کج کردم. با خنده گفتم: - نترس بابا هیچی نشد. همزمان درست جلوی پای آرمان و هستی موتور رو نگه داشتم و همونطور که پیاده میشدم گفتم: - برو واسه دوستات تعریف کن چه حالی بهت دادم. خوش گذشت، پرنسس علی! عا، راستی دو-دو مساوی… خداحافظ! دست هستی رو گرفتم و دور شدیم ازشون. - چه بلایی سر بدبخت آورده بودی؟ رنگش پریده بود! با فکر به بلایی که سر رایان آورده بودم خنده ای کردم و گفتم: - حالا میگم برات، زود تند سریع بیام ببینم چه غلطایی کردین؟! چه زری زدید با هم؟ پشت چشمی نازک کرد و گفت: - خب… پسر خوبیه به نظرم، حد خودشو میدونه! با نیش باز گفتم: - خب بابا، نتیجه اخلاقی؟! خندهای کرد و در جوابم گفت: - هیچی دیگه، با آقامون هستیم هنوز! یه پسگردنی بهش زدم و گفتم: - شکوفه زدم دهن خودت و آقاییت… یکی مشنگتر از خودت پیدا کردی ها، به هر حال مبارکه! ما که بخیل نیستیم، خدا ایشالا یکی هم قسمت ما بکنه. - بدبخت اونی که تورو بگیره! - خفه! بینم دیگ به دیگ میگه روت سیاه! تا خود خونه کلکل کردیم و خندیدیم و چون خونههامون نزدیک بود، سر کوچه از هم جدا شدیم و رفتم خونه. با دیدن ماشین بردیا، سرعتمو بیشتر کردم و سریع رفتم تو خونه. بردیا پسرعمه مه؛ در واقع بنده فقط یه عمه دارم به نام افسانه که شوهرش از اون شیکم گندههاست و خیلی گیره. کلاً سه تا پسر داره که دوتا بزرگه ازدواج کردن و کوچیکترینشون بردیاست که خیلی با هم مچیم و مثل داداشمه. تا با ذوق پریدم تو پذیرایی، آبروی نداشتم رفت. علاوه بر بابا و ستی و بردیا، چند نفر دیگه هم بودن که با دیدنم تو اون حالت فکر کردن با دیوونه طرفن. بخاطر حفظ آبرو هم که شده، مثل آدم رفتم نزدیکتر و باهاشون سلام و احوالپرسی کردم. ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 3 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 خرداد (ویرایش شده) پارت 17 - سلام خیلی خوش اومدین. یه مردی که رو مبل تکی و در کنار بابا نشسته بود، چهره ی مهربونی داشت و به نظرم اون خال بزرگی که روی صورتش داشت مهربون ترش می کرد، فکر کنم پنجاه سالش و اینا بود با لبخند گفت: - سلام دخترم ممنون! خوبی شما؟! با لبخند جوابشو دادم. یه زن فوق العده لاکچری و شیک پوش اونم چهل و پنج بهش می خورد با خشکی گفت: - سلام ممنون ایش حالا بیا برو تو... کوچه! یه دختر و پسر که خدایی خیلی با شخصیت تر از ننه شون بودن هردوشون با لبخند و شخصیت تمام جوابمو دادن. - سلام عزیزم خیلی ممنون! - سلام ممنونم! و در آخر بابای جنتلمنم با لبخند گفت: - سلام دخترکم. آقای نفیسی و خانومشون صحرا خانم، آقا پسرشون کاوه و دختر خانومشون کتایون خانم و دخترم گندم. بعد از چرت و پرت هایی اعم از خوشوقتم و این حرف ها عذر خواهی کردم که می رم لباسامو عوض کنم برمی گردم. بعد از عوض کردن لباس هام یه راست بدون این که ببیننم رفتم تو آشپزخونه، بردیا سرش تو یخچال بود و داشت یه چیزی می لبنبوند، اولین صندلی میز ناهارخوری رو کشیدم و نشستم. - تو یخچال چه غلطی داری می کنی؟! با ترس یه متر از جاش پرید و گفت: - اوی ترسیدم. گشنمه، کی اومدی؟! صندلی روبرومو کشید و نشست. - بپا خفه نشی... اینا کین راستی؟! شونه هاشو بالا انداخت و بیخیال گفت: - چه میدونم... مثل اینکه بابات می گفت شریکشه. خندیدم و گفتم: - اونارو بیخی اسماشونو دیدی چه ضایع ست؟! زد زیر خنده و گفت: - آره بدجوووری! با خنده بیشتری اضافه کردم: - بیابون، آقا گاوه و کتی جون! یهو یه صدایی از پشت سرم گفت: - جونم گندم جون؟! با تعجب گفتم: - جون؟! صندلی های کناریم کشیده شد و سمت راستم کتایون و سمت چپم کاوه نشستن... یا حضرت عباس اینه دوساعته اینجان! و من بردیا که با تعجب و استرس به هم نگاه می کردیم. بردیا آب دهنشو قورت داد و گفت: - شما از کی اینجایین؟! - از وقتی اسمامون ضایع ست خداروشکر با جنبه بودن و چیزی به رومون نیاوردن، آمار جد و آبادشونو در آوردم آقا مثلا اینکه کتایون بیست سالشه و دندون پزشکی می خونه و آقا گاوه هم بیست و هفت سالشه و استاد دانشگاهه! بعد از شام زیاد نموندن و رفع زحمت کردن آخیش راحت شدم. بابا تو اتاق کارش بود و ستی هم داشت کتاب می خوند، من و بردیا هم پی اس بازی می کردیم. برای این که بابام اینو برام بخره خون دل ها خوردم ها درسته که خدایی وضع مالی توپه ولی بابام هیچ وقت نزاشته که از این شرایط سو استفاده کنم و به اندازه باید خرج می کردم یکم سخته ها ولی خو قبولش دارم. از فکر اومدم بیرون و همونطور که نگاهم به تلویزیون بود به بردیا گفتم: - تو چرا همیشه پلاسی اینجا؟! گمشو خونتون دیگه. خونسرد جوابم رو داد: - جای تورو تنگ کردم مگه؟! خفه بینم. - نه جدی... امشب دیگه چرا؟! - چون بچه ی خوبی هستی میگم... با، بابام دعوام شد زدم بیرون. نیشخندی زدم. - یه چیز جدید بگو این داستان همیشگیته بله دوستان تعجب نکنین این داشمون یه نمه بدبخته و با باباش مشکل داره، کل خاندان پدریشون دکتره حتی ننه اش که می شه عمه من هم پرستاره ولی آقا عاشق قانون و مقرراته و برخلاف خواسته پدرش حقوق خونده و وکیله. از طرف دیگه هم اینا تو خانوادشون رسم دارن پسر و دختر باید بعد از بیست سالگی ازدواج کنن ولی این یالغوز بیست و چهار سالشه و هیچ غلط خاصی نکرده سر همین هم از همون موقعی که دانشگاه قبول شد هرچند وقت یه بار جنگ و دعوا دارن و آقا همش اینجا پلاسه. صدای حرصیش بلند شد. - زهرمار با ابروهای بالا رفته گفتم: - بببین باس یه جوری از دست این بابات خلاص شی، خودت جهنم تو ما رو هم خسته کردی بابا. اخم کرد و گفت: - می فرمایید چیکار کنم دلقک خانم؟! دسته رو رو زمین انداختم و پس گردنی بهش زدم. - دلقک جد و آبادته، برو زن بگیر. حداقل واس خاطر زن گرفتنت از این رشته تحصیلیت و شغلت دست بر می دارن. انگار زیاد هم از پیشنهادم خوشش نیومد و عصبی گفت: - برو بابا فکر کردم حالا چی می خواد بگه. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - به مرگ تو جدی گفتم. عصبی مثل خودم دسته رو رو زمین انداخت. تک تک کلماتی که از دهنش در میومد با حرص بود. - مرگ خودت خره. آدم واسه زن گرفتن و شوهر کردن باید عاشق شه، خودت هم خوب می دونی من تو این فاز ها نیستم. بینی مو چین دادم و گفتم: - غلط کردی... وسط بازی از جام پاشدم و بازی و بهم ریختم.چاره ای نداشتم هم می خواستم سر بردیا رو شیره بمالم هم داشتم می باختم تازه دسته ها رو هم که ول کرده بودیم به امون خدا پس بهونه خوبی بود، بردیا قهر کرد رفت کپه شو گذاشت. با لبخند خبیث، خوشحال از این که که نقشه م گرفته یه راست رفتم تو اتاق بابا و نشستم رو میز کارش و خیلی محترمانه لپ تاپشو بستم و گذاشتم کنار. ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 3 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 خرداد (ویرایش شده) پارت 18 - به گربه می خواستم تاحالا یاد بدم یاد گرفته بود که بدون اجازه وارد اتاق کسی نشه و به وسایلش دست نزنه. نیشم خود به خود باز شد. - بابا تذکر و بیخی کار من از این جور چیزا گذشته من آدم نمیشم. امیر جونم یه فکری واسه بردیا کردم. با خنده یه وری گفت: - گل دختر من فکر هم می کنه؟ مشتی به بازوش زدم و با اعتراض گفتم: - عه بابا! خنده قشنگی کرد و همونطور که بغلم میکرد گفت: - خب حالا قهر نکن بگو ببینم چه فکری به حال بردیا کردی؟ اصلا چرا؟! - همین دعواهاش با، باباش دیگه می خوام از دستش خلاص شم همش پلاسه اینجا. زن بگیریم واسش بابا. با تعجب گفت: - خجالت بکش دختر پلاسه اینجا چیه عه بعد هم نمیشناسیش مگه چه کله شقیه؟! خنده ای کردم و با شیطنت گفتم: - دِ نه دِ ما تو عمل انجام شده قرارش می دیم، قرار خواستگاری رو می زاریم و بدون اینکه بهش بگیم می بریمش مجلس خواستگاری خودش. یکم فکر کرد و بعد با دست موهامو بهم ریخت و با لبخند گفت: - ای شیطون! زنگ می زنم به افسانه فردا بیان اینجا بعد حرف می زنیم. خنده ی ریزی کردم و گفتم: - چاکر امیرخان! *** از صبح مدرسه بودم و مغزم دیگه تیلیت شده بود این زنگ هم زنگ آخر بود و بیکار بودیم، سارا رفت وسط کلاس و شروع کرد به سخنرانی. - خواهرای گرام امشب تولد سامیه ننه گرام ما رو هم که می شناسین دستم به شلوارتون بیاین ببینم چیکار می کنین. باز هم داستانای این و ننه اش و سامی جونش. سامی جون پسرعموی ساراست که ساراخانم چندسالی می شه عاشقشه و خود آقا دوماد خبر نداره و از قضا امشب هم که تولدشه و چون مامان سارا خیلی آدم گیریه اعتقاد داره دختر نباید بره آرایشگاه واسه اصلاح و اینجور چیزا بعد ماهم واسه اینکه کارش راه بیفته خودمون دست به کار می شیم. مقنعمو در آوردم و مثل ننه اِسی تو فیلم فسیل رو سرم بستم و نخی که همیشه تو کیفم بود و در آوردم شروع کردم بند انداختن رو صورتش و هستی هم داشت ناخون های بلند و کشیدشو لاک می زد. خداروشکر همه بچه ها پایه ان و خیالمون راحته که لو نمی ریم. کار بند انداختن و ناخوناش تموم شد و حالا نوبت محدثه که میکاپ کار ماهری بود در اومد، لوازمش که همیشه تو کیفش بود و در آورد و نشست بالا سر سارا - لباست چجوریه؟! - پیرهن پرنسسی کوتاه سفید محدثه همونطور که آدامسش رو می ترکوند سری تکون داد. - اوکی. موهاتم لازم نیست کاری بکنیم چون لَخته کارت راحته همینطور باز بزار(رو کرد به من و نیکا) شما دوتا هم بیکار نباشین بیاین رو دست و پاهاش تتو بزنین. با خنده گفتم: - یه جوری میگی تتو انگار واقعا قراره تتو بزنیم. خنده ش گرفت. - امکاناتمون در این حده الان عزیزم همونم غنیمته بابا. چون نقاشی من و نیکا خیلی خوب بود به ما گفت، خودکارای مشکیمونو برداشتیم، من یه خرس پاندا پایین پای راستش کشیدم و نیکاهم رو دست راستش خیلی ظریف اسمشو به انگلیسی نوشت و رو مچ دست چپش هم یه ضربان خوشگل کشید. کار محدثه هم تموم شد و و حالا همگی زل زده بودیم به سارا، بچم دافی شده بود برا خودش! ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 3 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 خرداد (ویرایش شده) پارت 19 سوتی کشیدم و گفتم: - جون! امشب سامی جون از خود بیخود می شه! قهقه همه رفت هوا و همزمان در کلاس باز شد و چهره ی آتیشی ناصری نمایان شد. چون همه مون جلوی سارا بودیم و بخاطر ورود یهویی ناصری برگشته بودیم سمتش سارا پشتمون بود و هنوز ناصری ندیده بودش، اگه ناصری می دیدش بیچاره که هیچی آواره کوچه خیابون می شدیم پس فرستادیمش پشت پرده بلند کلاسمون که هرکی پشتش قایم می شد دیده نمی شد دیگه. با داد ناصری به خودمون اومدیم، به من و محدثه و نیکا اشاره کرد و با جیغ جیغ گفت: - این چه وضعشه؟! حالا من و محی و نیکا نگاهمونو رو هم چرخوندیم، من مثل ننه خدابیامرزه اسی بودم، محی به عادت همیشگیش آرایش داشت و نیکا هم مقنعه ش سرش نبود و موهای بلندش که اتفاقا یه کوچولو هم رنگشون کرده بود تو دید می زد و این ناصری رو سگش کرده بود. یا ابلفض! ناموص هامونو (نخ من و لوازم آرایشی محی) دید. همونطور که ناصری داشت وسیله هامونو تو دستش جمع می کرد و چشم هاش هم آتیشی بود زیرلب آروم جوری که خودمون بشنویم گفتم: - بدبخت شدیم! محی هم با همون حالت گفت: - تسلیت میگم! نیکا هم که از همه مون ترسو تره با ترس و لرز ادامه داد: - خیلی آدم های خوبی بودیم. خلاصه بگم براتون ناصری با اون اخماش ما سه تا رو جمعمون کرد و برد دفتر. نگاه خشمگینش بین لوازمی که روی میز ریخته بود و ما سه تا در حال گردش بود. نیکا خیلی آروم گفت: - حالا چه غلطی بکنیم! محی ادامه داد: - این وقتی اینطوری ساکت خیره شده بهمون من بیشتر می ترسم. مثل خودشون آروم لب زدم: - من که کار خرابی کردم جون داداشا.ببینین باس از شرایطمون سواستفاده کنیم الان. ابروهای هردوشون بالا رفت. - یعنی چی؟! - الان سر من که داد بزنه ببینین چیکار می کنم. طولی نکشید و همونطور که گفتم ناصری تیر اول و به من زد. - من از دست تو چیکار کنم آقاپور هان... دعوا که کردی زدی دماغ بچه مردم و شکستی آزمایشگاه و فرستادی هوا، الان هم شعبه دوم سالن زیباییتونو اینجا زدین واسه من؟! با صدای وحشتناکش مدیونید که فک کنید ترسیدم ها! وقتی دید بلا نسبت مثل گاو نگاهش می کنیم و چیزی نمی گیم با حرص فریاد زد: - من که دیگه از پس شما برنمیام. زنگ می زنم به خانوادتون مستقیم برید پیش خانم مدیر. تا دستش رفت سمت تلفن ناز کردن رو تموم کردم و تند تند شروع کردم به حرف زدن. - خانم نه، شما که می دونید وضعیت منو. با اخم نگاهم کرد. - وضعیت چیتو؟! سعی کردم لحنمو سوزناک کنم و یه نمه مثل بدبخت بیچاره ها حرف بزنم. - خانم شما که می دونید مامانم رفته و فقط یه پرستارمو دارم، پیشش شرمندم نکنین خانم... بچه ها با حرفام گرفتن چی می گم و اوناهم شروع کردن به اشک تمساح و حرف زدن. - خانم توروخدا! پدر و مادرم به خاطر طلاقشون به حد کافی باهم مشکل دارن الان با این... - خانم خواهش می کنم مامان من ناراحتی قلبی داره... خلاصه حرف زدیم و حرف زدیم و اشک تمساح ریختیم، نیکا یه جوری گریه می کرد هرکی نمی دونست فکر میکرد شوهر نداشتش مرده. والا! ناصری کلافه شد و با اخم گفت: - خیلی خب! ولی اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه همچین اتفاقی بیفته من می دونم با شما سه تا. برین سر کلاستون. مثلا نادم و پشیمون سرمونو انداختیم پایین و رفتیم بیرون، تا از در دفتر اومدیم بیرون باذوق پریدیم رو هوا و مث این ورزشکارا هرسه شیکمامونو کوبیدیم به هم، هرکدوم از هیجان یه چیزی می گفتیم. گندم- یس! نیکا- خدایا شکرت! محی- فقط دوست دارم بدونم کی ما رو فروخته... پریدم وسط حرفش و عصبی گفتم: - اون وقته که من با هفت روش سامورایی میکنـ... یهو یه صدایی باعث شد حرفمو قطع کنم و دم گوشم گفت: - مگه تواناییشو داری؟! یعنی خدا وقتی داشته بین بنده هاش شانس تقسیم می کرده من دسشویی بودم آب قطع بوده آفتابه هم سولاخ،چرا هرجا می رم باید این لنگ دراز و ببینم؟! دستمو زدم به کمرم و گفتم: - می خواستم ببینم فضولش کیه؟! با جسارت تو چشام زل زد و گفت: - من! با شیطنت گفتم: - عه شنیدی یه ضرب المثلی درموردا فضولا میگن؟! میگه فضولو بردن اردبیل تو یه جاییش کردن دسته بیل! بلافاصله بعد از حرفم زدم زیر خنده و بدون توجه بهش دویدم رفتم طبقه بالا تو کلاس، محی و نیکا هم که شنیده بودن حرفامونو از خنده داشتن پله هارو گاز می زدن. ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 4 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد (ویرایش شده) پارت 20 تقریبا یه ربع بعد زنگ خورد و با برداشتن وسایلم از مدرسه زدیم بیرون با هستی. - دفتر رفتین ناصری چی گفت؟ با یاد ناصری دهنمو کج کردم و جواب هستی رو دادم: - زنیکه ترشیده می خواست اولیا بیاد. خندید و این حرصمو بیشتر می کرد. - خو شما چیکارکردین؟! شونه ای بالا انداختم و با خونسردی گفتم: - اشک تمساح عزیزم! از راه رفتن دست کشید و با چشمای اندازه پرتقال گفت: - تو؟! اشک ریختی یعنی! به راه رفتنم ادامه دادم و باز هم با خونسردی گفتم: - نه بابا من و چه به این حرفا... نیکا التماس کرد محی هم اشک تمساح منم مخ ناصری رو خوردم آخر سر کلافه... یهو یه ماشینی کنارمون ایستاد و یه حیوون نجیبی گفت: - خانما برسونیمتون. آرمان بود که طبق معمول لنگ دراز هم نشسته بود کنارش ایش! آرمان وقتی دید داریم نگاه می کنیم گفت: - زیر لفضی می خواین؟ خو سوار شین دیگه. بلافاصله بعد اشاره ای به رابان کرد که اون هم با چشم غره ای پیاده شد و رفت عقب نشست. پس بگو شاه دوماد می خواد هستی کنارش بشینه خدایا شانس بده. هستی با آرامش تمام و متانت در ماشین و باز کرد و نشست و منم که می دونین دیگه تا بپر بپر نکنم انگار یه چیزی ازم کم میشه، پریدم تو ماشین و با فاصله از رایان نشستم و آرمان خان استارت زد و راه افتاد. آرمان - تو رفاقت شما دو تا موندم من. هستی جوابشو داد. - چرا؟ در همون حال که دنده رو عوض می کرد جوابش رو داد: - یکیتون آروم یکیتون شیطون، یکی چادری یکی به قول رایان شنل قرمزی... حرفش رو قطع کردم و با نیشخند گفتم: - اگه اینطوری باشه که رفاقت شما عجیب تره شاه دوماد. - چطور؟! مثل خودش گفتم: - یکی آدم یکی یابو سوار، یکی خوش اخلاق اون یکی گنده دماغ... صدای حرصی رایان بلند شد و گفت: - نه اینکه شما استوره اخلاق و رفتاری! تا خواستم جوابشو بدم آرمان ماشین و نگه داشت و مکالمه ی زیبامون رو قطع کرد. - پناه و دیانا هستن انگار. با چشم اشاره ای به کنار خیابون انداخت. راست می گفت پناه و دیانا دوشادوش هم پیاده داشتن می رفتن. با بوقی که آرمان زد بدبخت ها یه دور سکته ناقص زدن. فکر کنم برگشته بودن راننده رو فحش خوار مادر بدن که با دیدنمون لال شدن بنده خداها، بی حرف سمت ماشین اومدن و در عقب رو باز کردن. خدا این آرمان رو از رو زمین محوش کنه که فامیلاشونو دبد گفت سوار کنیم، الان که سوار شدن من و این یابو سوار رفتیم تو حلق هم. لنگ دراز نیست این بشر لنگ دراز رو فرستاده مرخصی به خدا. این عطر تلخش هم که خفه م کرد اینجا. ولی از حق نگذریم خیلی خوش بو هست عطرش تو روش نمی گم که پررو نشه. بعد از یه ربع رانندگی و عشوه خرکی های هستی خانم، مثلا جنتلمن بازی آرمان، خنده های عین گراز اون دوتا کرگدن و حرص خوردن های من و رایان رسیدیم دم در خونمون. اوف خدایا شکرت من دیگه شکر بخورم سوار این عرابه بشم. با حرص از ماشین پیاده شدم، رفتم سمت در و آیفون رو زدم که با صدای تیکی باز شد اما قبل از اینکه برم تو صدای شیطون یه آدم نیمه محترم بلند شد. - شنل قرمزی سه-دو به نفع من. الاغ بی خاصیت از اینکه جای من رو تنگ کرده رو برای خودش فرصت می دونه. صدای جیغ لاستیک ها و من باهم قاطی شد، با عصبانیت رفتم داخل. اَح اینا که اینجا هستن. حالا کی حال اینارو داره پوووف! با لب و لوچه ی آویزون رفتم تو و سلام آرومی کردم،قبل از من همشون مشغول حرف زدن و خندیدن بودن که یهو ساکت شدن. بردیا با تعجب گفت: - گندم حالت خوبه؟! کولمه مو پرت کردم تو بغلش و رفتم سمت عمه و بغلش کردم و بعد پیشش نشستم. - چرا بد باشم؟ شونه ای بالا انداخت و با تعجب گفت: - مثل وحشی ها نیومدی تو، آروم سلام کردی. خیز برداشتم سمتش که عمه بازومو گرفت و نذاشت. - وحشی جد و آبادته الدنگ. عمو منصور(شوهر عمه) با خنده گفت: - گندم جان عمو راحت باش. چشم غره ای به بردیا رفتم رو به عمو گفتم: - شرمنده اخلاق ورزشیت عمو ولی این پسرت آدم نیست. عمه با خنده گفت: - چرا؟ با شیطنت ابرویی بالا انداختم و گفتم: - چون زن نمی گیره بلکه از دستش خلاص بشیم. تا اینو گفتم بردیا احساس خطر کرد و واسه اینکه از دست نصیحت های باباش خلاص بشه عذرخواهی از جمع کرد و رفت. وقتی از رفتنش مطمئن شدم راحت ترنشستم و گفتم: - آخیش رفت...عمه عروس پیدا کردم واست. کنجکاو شدن و قبل از اینکه چیزی بگن ادامه دادم: - دوستمه دختر خوبیه هم خوشگله هم خوشتیپه هم درس می خونه هم تو کارهای خونه داری از من خیلی سر تره. زهرا زنداداش بزرگ بردیا با خنده گفت: - از تو خیلی سر تره؟! تو که هیچی بلد نیستی گندم یبارکی بگو اون بلده کاره دیگه. با این حرفش همشون زدن زیر خنده و با حرص گفتم: - خفه ببینم به عمه م میگم مادر شوهر بازی در بیاره ها. داشتم می گفتم، این پناه خانوم ما یکمی مثل آقا پسرتون دیوونست! عا راستی اون هم می خواد مثل آقاشون وکیل شه. انتظار داشتم عمو منصور با شنیدن رشته تحصیلیش داد و بیداد کنه ولی انگار چون بردیا زیادی چلغوز مونده فقط میخواد ردش کنه بره خخخ. ویرایش شده 29 تیر توسط زهره تقیزاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 4 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد (ویرایش شده) پارت 21 عمه با لبخند گفت: - عزیزم شماره خونه شونو بده تماس بگیریم باهاشون. شماره رو دادم و عمه هم همزمان زنگ زد به خونشون. دیدین میگم اینا موندن رو دست بچه شون؟! بخدا بردیا پرورشگاهیه واقعیتو بهش نمیگن! تا مادره گفت کی تشریف میارین عمه گفت همین امشب، آخه انقدر زود؟! خاک بر سر بی بخارت بردیا! چند ساعت بعد، حاضر و آماده سوار ماشینِ عمو منصور شدیم و مستقیم راه افتادیم سمت خونهی پناه اینا. بابا چون یه کاری براش پیش اومده بود، نتونست بیاد و راهیِ شیراز شد، و بنده هم به نمایندگی از داییِ شاهدوماد تشریف آوردم! با توقف ماشین جلوی درِ بزرگِ مشکیرنگی، اول عمو منصور و عمه که جلو نشسته بودن پیاده شدن و بعد هم من و بردیا که عقب بودیم. بدبخت بردیا خبر نداره که قراره تو همین خونهای که الان داریم میریم، مجلسِ خواستگاریش برگزار بشه! وگرنه اینجوری شیک و پیک نمیکرد و به جای اون لبخند ژکوندش، الان داشت هایهای گریه میکرد! عمه دستی به مانتوی سنتی و خوشدوختش کشید و زنگ رو فشرد. چند لحظه بیشتر نگذشت که در با آیفون باز شد. چون خونهشون طبقهی اول بود، با طی کردن چند تا پله رسیدیم دمِ در. همزمان با رسیدن ما، درِ واحدشون باز شد. آقا فرید و پریساجون و پیامِ خودمون دونهدونه با احترام سلام و احوالپرسی کردن و تعارفمون کردن داخل. از معماریِ ساده و شیکِ خونهشون خیلی خوشم اومد؛ خوشگل بود خدایی! از راهروشون که میگذشتی، دقیقاً سمت چپ آشپزخونهشون قرار داشت، نصفش اپن بود. بعد وارد پذیرایی شدیم؛ سالنی جمعوجور که با فرش و مبلهای کلاسیکِ شیری، تلویزیون دیواری و پردههای سادهی سفید تزیین شده بود. روی مبلها جا گرفتیم و حرفهای روزمره بین بزرگترا شروع شد. وسطِ اون همه حرف فقط من و بردیا و پیام ساکت بودیم. عروس خانوم هم که از شدت شرم و حیا تو آشپزخونه هستن. آقا این مجلس خیلی آروم به راه بود که عمه خانم با حرفش قشنگ چیز کرد توش. - این عروس خانم خوشگل کجاست نمیاد؟ بردیا رو میگی چشماش اندازه هندونه شده بود آخه بدبخت فک می کرد اومدیم یه مهمونی ساده خانوادگی. پریساجون با لبخند همیشگیش پناه رو صدا زد: - پناه دخترم! بردیا دیگه طاقت نیاورد و کلافه گفت: - ببخشید دسشویی کجاست؟ آدرس دستشویی رو که پیدا کرد سریع پاشد و جیم زد بیرون، با سقلمه عمه به خودم اومدم که اشاره کرد برم دنبالش یه وقت در نره. با ببخشیدی از جمع فاصله گرفتم و رفتم سمتی که رفت و دقیقا تو راهروی ورودی کتشو کشیدم که مجبورش شد بایسته. با حرص و صدای آرومی گفتم: - کجا داری میری؟ کلافه دستی به موهاش کشید و گفت: - یه خراب شده ای که شما ها دست از سرم بردارین. دستشو گرفتم و کشیدم. - بیا برو تو بردیا. می دونی بابات عصبی بشه همین جا دارت می زنه. نگاه خشمگینش رو بهم دوخت که با پررویی تمام ابرویی براش بالا انداختم. - برو تو دیگه. اخماشو بیشتر تو هم کشید و با حرص غرید: - من که می دونم کار، کار توعه.بی حساب می شیم بالاخره گندم خانم. چشم غره ای بهش رفتم و قیافه ی مثلا ترسناکی به خودم گرفتم. - ایوای ترسیدم؛ بیا برو تو ببینم پسره سه نقطه! وقتی دید راه چاره ای براش نیست تهدید آمیز نگاهم کرد، سرش رو انداخت پایین و رفت نشست سر جاش. تا خواستم خودمم دنبالش برم چشمم خورد به جمال نیمه زیبای عروس خانم. حالا چرا عصبانیه؟! پناه با دیدن من تا ته قضیه رو خوند و با حرص گفت: - حالا دیگه واسه من خواستگار پیدا می کنی الاغ؟ بی توجه به حرفش دستشو کشیدم و با خودم بردم تو. به خاطر آبروش لال شد و چایی هاشو تعارف کرد. بردیا حتی موقع برداشتن چایی هم سرشو بلند نکرد. لابد الان میگین چه بچه محجوب و با حیایی داریم دیگه. نه از این خبر ها نیست من این مارمولک رو می شناسم از قصد اینطوری کرده تا به قول خودش خودشو، خلاص کنه، حالا چطوری خدا داند! تا این چایی ها رو تموم کرد صدای زنگ در اومد، پیام رفت تا در و باز کنه و همزمان که پناه پیش مامانش می نشست در باز شد و پیام با رایان اومد تو. - سلام پریسا جون با لبخند جوابش رو داد. - سلام عزیزم آقا فرید گفت: - سلام رایان جان (رو به بقیه به غیر از من که میشناختمش و بقیه هم بلانسبت مث گاو نگاهش می کردن کرد و گفت)آقا رایان خواهرزاده م هستن. همه به غیر از من باهاش گرم احوال پرسی کردن و بعد که آقا اومد بشینه دوباره و دوباره پی بردم که بدبخت تر و بدشانس تر از من وجود نداره. آخه چرا باید همه جا پر باشه و این چلغوز دقیقا کنار دست من رو مبل تک نفره بشینه؟! اصلا این وقت شب اینجا چی کار داره؟! صدایی از درونم بهم تشر زد شرمنده که برای اومدن به خونه داییش از تو اجازه نگرفته. منطقیه پس من سکوت می کنم! عمو منصور با تک سرفه مصلحتی رو به آقا فرید و پریسا جون گفت: - ماشالا خدا براتون نگه داره خانومیه برای خودش. بابای پناه که خدایی جوون و خوشتیپ بود با تواضع گفت: - لطف دارید شما ممنونم! عمه: - والا دختر خانومتونو گندم جان به ما معرفی کرد و خیلی هم تعریفشو کرد که البته راست هم می گفت ها! دروغ میگن عامو من اصلا تعریف این مارمولک و پیش اینا نکردم، نخیر بیشتر از این هندونه زیر بغل این نکبت بزارن فردا نمی تونیم جمعش کنیم پررو میشه. انگار برای اولین بار در تاریخ من و رایان هم نظر بودیم که همزمان با هم گفتیم: - بریم سر اصل مطلب. که ای کاش لال می شدیم چون من از عمه یه ضربه مخفی جانانه خوردم و آقا فرید نگاهی که می گفت خفه شو تا خفت نکردم و به سمت رایان سوق داد. عمو منصور با خنده گفت: - خب راست میگن بچه ها. خب آقا فرید ما به این پسرمون خیلی اصرار کردیم که ازدواج کن و دیگه خانواده ای بهتر شدی از شما پیدا نکردیم. نظرتون به این وصلت چیه؟ فرید- والا چی بگم! حالا شما هم اومدین خیلی هم خوش اومدین قدمتون سر چشم ما ولی هم دختر من هم آقازاده شما هنوز سنی ندارن برای ازدواج. پناه هنوز دبیرستانیه، درس می خونه. عمه نزاشت هیچ کس چیزی بگه و خودش سریع دست به کار شد. - بله شما درست می گید. این پسر های منو که می بینید همه شون بیست سالشون بود که ازدواج کردن فقط بچه م بردیا مونده. اگه از آینده دخترتون می ترسین که میگین بچه ن حق دارید ولی ما بچه هامونو جوری بزرگ کردیم که تو هر سن و سالی که باشن بتونن از پس خودشون بر بیان. عمو منصور ادامه حرف عمه رو گرفت و با تکون دادن سرش گفت: - هیچ عجله ای هم برای عروسی نیست، پناه جان هم درسشو بخونه خانواده ما و بردیا هم همه جوره حمایتش می کنه. حالا نوبت عمه بود که خرشون کنــ... چیز متقاعدشون کنه. - بله! حالا اگه اجازه بدید برن با هم حرف بزنن سنگ هاشونو وا بکنن تا ببینیم خدا چی می خواد. ببین میگم خرشون... ها متقاعدشون کردن، آقا فرید که تا اون لحظه دو به شک بود بی هیچ حرفی سری تکون داد و اشاره ای به پناه کرد. عمه هم لقد آرومی به پای بردیا زد و با نگاهش داشت خط و نشون می کشید که آبرو ریزی بکنی من می دونم با تو بچه. ویرایش شده 2 مرداد توسط زهره تقیزاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 4 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد (ویرایش شده) پارت 22 اینا پاشدن رفتن تو اتاق پناه که گوشه ای از پذیرایی بود. یعنی اونجا کلا سه تا اتاق بود که وسطی متعلق به پناه بود. بقیه مشغول حرف زدن شدن. هرکی از یه دری حرف می زد و حواسشون به این طرف نبود. آروم جوری که فقط خودم و رایان بشنویم گفتم: - چرا تو همه جا هستی؟ صدای شیطنت بارش بلند شد. - کم کم داشتم فکر می کردم زبون دو متریتو موش خورده. - نترس نمی تونه بخوره. بیخیال زبون من شد و با چشم های ریز شده گفت: - واسه دختر دایی من خواستگار پیدا می کنی؟ زبون درازی براش کردم. - رفیق خودمه دوس می دارم براش خواستگار پیدا کنم. - بیخود دوس می داری... اگه الان اتفاقی اون بالا بیفته چی؟ با تعجب گفتم: - بیخیال حاجی!چرا جو میدی؟! چه اتفاقی مثلا؟! کلافه شده بود مثل این که. - خره وقتی دونفر تو یه اتاق تنها هستن نفر سوم کیه؟ با صدای تحلیل رفته ای گفتم: - شیطان! - عا باریکلا! حواس هیچ کس بهمون نبود و مشغول حرف زدن بودن بدون اینکه سر و صدایی بکنم از جام پاشدم و رفتم سمتی که اون دوتا چلغوز رفتن، رایان هم پشت سرم اومد. تا رسیدم جلوی در اتاق قبل از این که دستم به دستگیره در برسه و بازش کنم رایان زد پشت دستم. گور به گور بشی الهی دستم شکست. با اخم خواستم کلفت بارش کنم که بی توجه دستم رو کشید و در اتاق سمت چپ رو باز کرد و کشیدم تو، با تاسف گفت: رایان: - ببین با کی شدیم نود ملیون نفر! کودن می خواستی بری تو اتاق پناه بگی که چی اومدیم ببینیم چی کار دارین می کنین؟! لبخندی ضایعی به این عقل ناقصم زدم. - خب حالا چی کار کنیم؟! دستی به پیشونیش کوبید و رو به سقف گفت: - خدایا مارو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسیم. تراس اتاق پیام و پناه به هم راه دارن از اونجا می تونیم ببینیم چی کار می کنن. تازه نگاهم به دور تا دور اتاق افتاد مشخص بود برای پیامه. یه تخت دونفره مشکی که گوشه اتاقه و دقیقا کنار در یه میز کامپیوتر بزرگ و خفن و پرده های طوسی دیوارهای اتاق هم که هیچی کلا رنگش مشکی بود با طرح های ماشین و موتور روش که خیلی خفنش کرده بود! با کشیده شدن دستم توسط یه خری که می شناسینش از فکر در اومدم. - رفتی تو هپروت؟ دِ بیا دیگه. از تراس رد شدیم و رسیدیم دم پنجره اتاق پناه که خداروشکر پرده اش کنار بود و توی اتاق راحت دیده می شد. دقیقا کنار پنجره جوری ایستادیم که دیده نشیم و راحت هم بتونیم ببینیمشون. لعنت به این ایستادنمون که من جلو بودم و لنگ دراز عقب، واسه اینکه راحت تر ببینه خم شده بود طرف من و نفس های گرمش پوست گردنمو قلقلک میداد. سعی کردم ذهنمو منحرف کنم و فقط به حرف های دو تا شتر مرغ عاشق گوش بدم. بردیا هنوز هم سرش پایین بود و رفیق بیچاره مو نگاه نمی کرد. آخر سر پناه کلافه شد و گفت: - قراره تا آخرش همینجوری ساکت بشینیم؟ پوزخند صدا دار بردیا رو مخم بود. - من امشب به اجبار اومدم اینجا هیچ هم قصد ازدواج... همزمان که می خواست جمله شو کامل کنه سرشو بلند کرد، اما حالت چهره ش به خوبی تغییر کرد. می دونستم نقشه م جواب می ده حالا درسته اگه تو روش بگم خیلی پررو میشه ولی پناه خیلی خوشگله چهره ی دل فریبی داره که می تونه هر مردی رو به خودش مجذوب کنه. خب بردیا هم یه مرده هر چقدر هم که مقاومت کنه بالاخره یه روزی سدش می شکنه. بردیا هنوز هم خیره به پناه بود و چیزی نمی گفت، پناه کلافه شد و گفت: - چی شد قصد ازدواج نداری دیگه؟! پاشو وقتمو نگیر... با این حرفش بردیا با سیس مغروری دست پناه که پا شده بود رو گرفت و مجبورش کرد بشینه. - قصد ازدواج دارم! جان چی میگه این! صدای حرصی پناه بلند شد. - چی شد تصمیمت عوض شد؟ من قصد ازدواج ندارم. به سرعت از جا پاشد که بره بیرون از اتاق، بردیا به خودش اومد و با شتاب از جاش پاشد. قبل از اینکه پناه در اتاق رو باز کنه اونو بین خودش و دیوار حبس کرد. ویرایش شده 2 مرداد توسط زهره تقیزاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 5 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 خرداد (ویرایش شده) پارت 23 با صدای پچ پچ مانندی گفتم: - خاک تو مخت بردیا که کلا چندشی. - هیس بزار ببینیم چی میگن! و دوباره سخت تر گوشمونو به پنجره سرد چسبوندیم. - ولم کن ببینم پسره سیریش. - رشته ت چیه؟ پناه تقلا کرد از دستش خلاص بشه و حرصی گفت: - به تو چه رشته م چیه! ولم کن وگرنه جیغ می زنم. بردیا با خونسردی بیشتر پناه رو به خودش فشرد و با شیطنت گفت: - باید بدونم رشته زنم چیه که اجازه بدم درس بخونه یا نه؟ ادای پناه رو در آوردم و با پچ پچ گفتم: - با ادامه تحصیل من مشکل دارین؟ رایان هم به خوبی ادای بردیا رو در آورد و با جدیت گفت: - زن من فقط باید دستور بده پرنسس! آروم خندیدیم و به بقیه ش گوش کردیم. - زرشک زنت؟! من نمی خوام خریت کنم و زن تو بشم آقا پسر از ما بکش بیـ.... تا فهمید داره چی میگه دستشو کوبید رو دهنش و با چشم های گرد به بردیا خیره شد. بردیا هم شیطنت تو چشم هاش بیداد می کرد. - از رفیق گندم بیشتر از این انتظار نمیره! خب می دونی که منم پسرعمه شم و مطمئن باش عین خودش، زنم میشی. الاغ الان چه ربطی به من داشت منو تخریب کرد! نیشخندی که رایان زد رو مخم بود. - بببین چه اعجوبه ای هستی دیگه فامیلات هم می شناسنت. بیخیال برخورد نفسای دیوونه کنندش به گردنم شدم و تخس گفتم: - نخیرشم هیچم پررو نیستم! بی توجه به حرفم با کنجکاوی گفت: - اینا چرا صداشون نمیاد؟ - رفتن تو کار هم. بدون هماهنگی قبلی هردو سرمونو خم کردیم و نگاهمونو دوختیم تو اتاق که... ای کاش نمی دوختیم. پناه به دیوار چسبیده بود و بردیا هم با اون قد دیلاقش کمرشو چسبیده بود و خیلی خشن بغلش کرده بود، سرشو خم کرد و لاله گوش پناه و گاز گرفت و با صدای خش داری گفت: - زنم میشی جوجه؟ با اون اخلاقی که از پناه سراغ داشتم باس الان دهن مهن بردیا رو سرویس می کرد ولی خواهرمون انگار عاشق شده، با عشوه شتری دستاشو پشت گردن بردیا انداخت و لب زد: - همینجوری که نمیشه یهویی ازدواج کرد. لب های بردیا به لبخند باز شد. - پس بریم پابین میگیم می خوایم یه مدت بیشتر آشنا بشیم. بابا من این دو تا رو نمی شناسم! عجب ها! چی شد الان؟! تا بخوان چیز دیگه ای بگن صدای پیام اومد که انگار تو اتاق خودش بود و صداش هم هرلحظه داشت نزدیک تر می شد، قلبم از تو سینه م می خواست بزنه بیرون. رایان کمرمو سفت گرفت و هردومونو محکم به دیوار پشت سرمون چسبوند که دیده نشیم. لعنتی عطر تلخش و نفس های تنش دیوونه کننده بود، پس چرا پیام گورشو گم نمی کنه من خلاص شم. پرده اتاق پیام کنار رفت. با ترس چشمام بو رو بستم و تو دلم شروعکردم به معاملهبا خدا. وای الان پیدامون می کنه خدایا هرغلطی که کردم به بزرگی خودت ببخش الان فقط نجاتمون بده قول می دم همه صلواتایی که نظر کردم نفرستادم و بفرستم! صدای باز و بسته شدن در اتاق پناه اومد و پیام هم با شنیدن صدای در بیخیال شد و رفت بیرون. از هم جدا شدیم و بدون اینکه بهم نگاه کنیم و حرفی بزنیم برگشتیم سرجامون. *** همونطور که تو اتاق قرار گذاشته بودن گفتن می خوان بیشتر آشنا بشن. حالا عمه و عمو منصور رو بگو تو آسمون ها بودن. همونجا عمو منصور یه صیغه محرمیت بینشون خوند تا مثلا بیشتر آشنا بشن. الان هم من و می رسونن خونه و خودشون می رن. عمه: - گندم از خر شیطون بیا پایین بابات خونه نیست بیا بریم خونه ما تنها نمون. - وا عمه تنها کجا بود ستی هست دیگه. عمه: - از زبون تو یکی برنمیام من. - خو اولین بارم نیست که بابام خونه نمیاد. بردیا همونطور که می پیچید تو کوچمون گفت: - الان گیس و گیس کشی راه میندازین، نگران نباش مامان جان بعد از گندم شمارو می رسونم میام لباسامو عوض کنم برمی گردم شب می مونم پیشش تنها نباشه. بالاخره با این حرف بردیا عمه راضی شد و ولمون کرد، با ایستادن ماشین جلو در پیاده شدم و دستی براشون تکون دادم که دورتر شدن و رفتن. سرم تو کیفم بود و دنبال کلید بودم و از اونور هم گوشیم زرت و زرت زنگ میپزد، عصابم خراب شد و کلید و در و بیخیال شدم و با حرص بدون اینکه به مخاطب نگاه کنم جواب دادم. - هان؟ با صدای فرد پشت تلفن دوس داشتم یا اونو بکشم یا...بازم اونو بکشم. رایان: - شد تو یه بار مثل آدم حرف بزنی شنل قرمزی؟! با حرص آشکاری گفتم: - می خوام ببینم فضولش کیه؟ اصلا تو شماره منو از کجا پیدا کردی؟ با خنده گفت: - کلا بالاخونه رو اجاره دادی ها! کجایی؟ چشمامو تو کاسه چرخوندم. - به تو چه ها؟! رایان: - به روت خندیدم پررو شدی ها! یه چیزی برات دارم میارم کجایی؟ از اونجایی که اصلا کنجکاو نیستم گفتم: - خونه. نکبت گودزیلای بیریخت گوشی رو روم قطع کرد، در و باز کردم و حرصمو سرش خالی کردم و لگد محکمی بهش زدم که... غلط کردم پام داغون شد ای الهی جز جیگر بزنی رایان! در و بستم و همونطور که پاهامو می کوبیدم زمین رفتم تو، همه چراغا روشن بود ولی هیچ اثری از ستی نبود. ویرایش شده 2 مرداد توسط زهره تقیزاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری