مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 10 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_چهل_و_نهم در اتاق که بسته شد، سکوتی نشست که نه آرامش داشت نه اضطراب؛ چیزی بین این دو، مثل هوای قبل از طوفان. صدای دستگاهها منظم میآمد. نور سرد روی صورت نفس افتاده بود و رنگش را هنوز کمی پریدهتر نشان میداد. جاوید صندلی را جلوتر کشید، آرنجهایش را روی زانو گذاشت و دستهایش را در هم قفل کرد. چند لحظه چیزی نگفت. فقط نگاهش میکرد؛ نه از آن نگاههایی که جواب میخواهد… از آنهایی که مطمئن میشود طرف هنوز هست. جاوید اول سکوت را شکست: - خیلی ترسیدی؟ جاوید نگاهش را از صورت او برنداشت نفس در سکوت نگاهش کرد که جاوید گفت: - داری درموردش فکر میکنی نه؟ نفس لبش را کمی جمع کرد: - خودم و نمیدونم… اما تو رو هم نمیدونم چون تو معمولاً نمیذاری معلوم بشه. جاوید نفس کوتاهی کشید، این بار فرق داشت. چند ثانیه سکوت دوباره افتاد. نفس نگاهش را به سقف دوخت: - میدونی عجیبترین قسمت ماجرا چیه؟ جاوید ابروی راستش را بالا برد: - چی؟ - اینکه خود تیر خوردن… بستن راه تنفسی... اونقدر اذیتم نکرد که فکر اینکه یکی واقعاً خواسته من نباشم اذیتم کرد! صدایش آخر جمله کمی شکست. جاوید ناخودآگاه صاف نشست نفس ادامه داد: - هنوزم نمیخوام باور کنم که اینقدر جدی شده. جاوید آرام گفت: - جدی بوده… فقط ما دیر فهمیدیم. نفس سرش را به طرفش چرخاند: - تو به کسی شک داری؟ جاوید مکث کرد، نگاهش لحظهای به زمین افتاد، بعد برگشت، گفت: - شک… آره. مطمئن… نه. نفس: اسم بگو. جاوید سر تکان داد: - تا وقتی چیزی ثابت نشده، اسم آوردن یعنی ریختن بنزین روی آتیش. نفس کمی خندید؛ خندهای کوتاه و خسته. - محتاط داری عمل میکنی! جاوید گوشه لبش بالا رفت: - در مورد تو… آره! سکوت دوباره نشست. این بار سنگینتر. نگاه نفس روی او با مکث بیشتر و سنگینی بیشتر! نفس آرام گفت: - جاوید… جاوید سوالی نگاهش کرد نفس گفت: - اون روز… قبل از این اتفاق… هنوز ازم ناراحت بودی؟ جاوید پلک زد. سؤال ساده بود، اما جوابش ساده نبود، ورای انتقامش، آبرو و زندگیشان به بازی گرفته شده بود دستش را باز کرد و دوباره بست. - ناراحت… نه ولی سردرگم و گیج… آره. نفس نگاهش را پایین انداخت: - فرقش چیه؟ جاوید کمی جلو خم شد: - ناراحتی یعنی بدونی چی اذیتت کرده. گیجی یعنی بدونی چیزی اذیتت میکنه… ولی اسمش رو بلد نباشی. نفس چند لحظه چیزی نگفت. بعد آهسته: - و حالا؟ جاوید نگاهش را مستقیم در چشمهای او نگه داشت: - حالا فقط میدونم اگر اون روز صداقت چشمات و نمیدیدم و نمیاومدم دنبالت شاید یه اتفاق بدتر از این میافتاد. نفس نفسِ عمیقی کشید. انگار جمله را آرام توی سینهاش نگه داشت: - منم فکر میکردم قویترم. جاوید: هستی. نفس: نه… من فقط خوب قایم میکنم. جاوید آرام گفت: - همهمون همینیم. نفس نگاهش را روی دستهای قفلشدهی جاوید انداخت: - چرا هنوز اینقدر مراقبی؟ الان که خبری نیست. جاوید اخم خیلی کمرنگی کرد. - منظورت؟ نفس گوشهی سمت راست لبش را پایین کشید. - میتونستی فاصله بگیری… بعد از اون همه اتفاق… اون خبر… اون بحثها… جاوید چند ثانیه به او خیره ماند. بعد خیلی آهسته گفت: - چون فاصله گرفتن همیشه به معنی راحتتر شدن نیست. نفس پلک زد و جاوید ادامه داد: - بعضی وقتا فاصله فقط یعنی نگرانی از دور. نفس لبش لرزید اما لبخند زد. - یعنی الان از نزدیک نگرانمی؟ جاوید شانه بالا انداخت. - ظاهراً. چند لحظه فقط صدای دستگاهها بود، نفس خیلی آرام گفت: - جاوید… اگر بفهمیم کار کی بوده، چه کار میکنی؟ این بار سکوت طولانی شد. جاوید نگاهش را از او گرفت. فکش سفت شد. - کاری که لازم باشه. نفس آرام گفت: - میترسم از این جواب. جاوید ابروهایش را به همدیگر نزدیک کرد و به سمتش برگشت کمی خم شد و نگاهش کرد: -من بیشتر از جواب… از این میترسم که دوباره برات یه اتفاقی بیوفته اونوقت من نباشم و نتونم کاری کنم. نگاهشان چند ثانیه در هم ماند؛ همان نگاههایی که نه قول است نه اعتراف؛ اما چیزی شبیه عهد ناگفته دارد. نفس خیلی آهسته گفت: - خسته شدی؟ جاوید بدون فکر جواب داد: - نه. نفس لبخند خیلی کمرنگی زد: - دروغ گفتن بلد نیستی. جاوید هم لبخند کوتاهی زد: - ولی موندن و بلد شدم. این بار نفس چیزی نگفت. فقط نگاهش را بست، انگار جمله را مثل پتویی سبک روی خودش کشید. جاوید صندلی را کمی جلوتر آورد. دستش را روی لبه تخت گذاشت، نه آنقدر نزدیک که لمسش کند… نه آنقدر دور که بیربط باشد. و سکوتی بینشان نشست که برای اولین بار… شبیه آرامش بود. نفس نگاهش کرد: - تو… چرا نرفتی خونه؟ لباست خونی شده. جاوید جواب نداد. چون اگر جواب میداد، باید میگفت: «چون فکر کردم دارم از دستت میدم.» و هنوز جرأت گفتن این را نداشت چون اطمینانی از خودش نداشت. فقط گفت: - مهم نیست، تو آروم باش. بقیهش با منه. من میرم خونه بقیه رو خبر میکنم میایم خب؟ نفس سرش را تکان داد و چشمانش را بست سرش را کمی مایل به سمت راست گرداند و خوابید. بعد سپردن نفس به پرستار و نگهبانها بیرون رفت، سوار ماشین اصلان شد و به سمت خانه حرکت کردند، او بهوش آمده بود و باید به خودش میرسید! به خانه که رسید اصلان در دم همهی خانه را خبر کرد. جاوید خندهای کرد و با تأسف سر تکان داد از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد پس از دوش یک ربع بیست دقیقه ای بیرون آمد موهایش را سشوار کرد و فرق راست باز کرد، کت شلوار مشکی و پیراهن آبی نفتی تیره پوشید ساعت استیلش را دور مچش انداخت دستش را به سمت ادکلنش برد که حلقهی ازدواجشان را کنارش دید لبخندی محو زد و دستش را به سمت آن برد برداشت و در انگشتش گذاشت، دو پاف از ادکلنش به شاهرگ دو طرف گردنش و دو پاف دیگر به مچ دست راستش زد، مچ دست راستش را روی مچ دست چپش کشید بعد برداشتن تلفن همراه و دسته کلیدش و یک دست لباس برای او از اتاق بیرون رفت. راهرو دوباره جان گرفته بود. چیمن و سلین خانم همزمان با او از اتاق بیرون آمدند و پایین رفتند، دریا خانم با شادی از اینطرف خانه به آن طرف خانه میرفت و فرهاد کنار پنجرهی پذیرایی با تلفن همراهش صحبت میکرد، اصلان محکم جاوید را بغل کرد. نگاهها، نگاهها دیگر ساده نبودند، پر بودند از احساس متفاوت! فرهاد پس از قطع تلفن همان دور ایستاده بود. نگاهش تیز و حسابگر به زمین دوخته شده بود، نه مثل پدری که فقط نگران است؛ مثل مردی که میفهمد بازی دارد خطرناکتر میشود. و دنیز… دنیز داخل اتاق به در نگاه میکرد. لبخند نداشت. اشک هم نه. فقط فکری عمیق، سنگین. به اجبار با آنها به طرف بیمارستان رفت. وقتی به بیمارستان رسیدند اتاق پر شده بود دفنه و میرا هم به آنها پیوسته بودند، جاوید کنار در ایستاد. مانند نگهبان! این بار نه فقط برای نفس، برای حقیقتی که داشت آرامآرام از زیر پوست این خانواده بیرون میزد. او حالا مطمئن بود: «این فقط یک حادثه نبود و بیدارشدنِ نفس… قرار نبود همهچیز را بهتر کند!» ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط اِللا لطیفــی آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 20 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت_پنجاهم هوای اتاق سنگین بود. نفسش با فاصله میرفت و میآمد، دفنه کنار تخت ایستاده بود، اشک توی چشمهایش جمع شده اما سعی میکرد محکم باشد، میرا کمی عقبتر، با نگاه دقیق و ذهن در حال تحلیل. چیمن زیر لب با خدا حرف میزد سلین کنار دریا خانم نشسته بود و دست او را گرفته بود. نفس بیدار بود، اما خسته. نگاهش آرام از چهرهای به چهرهی دیگر میرفت روی جاوید که کنار در ایستاده بود بیاختیار مکث کرد. نگاهش روی کت مشکی، پیراهن آبی نفتی حرکت داد و… بعد روی دستش، حلقه! چشمهایش یک لحظه بیشتر ماند آنجا چیزی نگفت، اما دید. جاوید مثل همیشه نرفت کنار تخت بنشیند. ایستاد کنار در. فاصلهای حسابشده. اما نگاهش لحظهای از نفس جدا نمیشد. دریا خانم خود را جلو کشید: - مامان جانم، حالت چطوره؟ درد داری؟ نفس لبخند کمرنگی زد: - درد دارم مامان… خستهم. دفنه با بغض گفت: همهمون رو ترسوندی. نفس نگاه کوتاهی به او انداخت: - خودمم ترسیدم. سکوت کوتاهی افتاد. بعد فرهاد جلو آمد. آرام، اما با همان نگاه تیز: - پلیس دوباره میاد بابا. میخوان دقیقتر بررسی کنن. باید حواست جمع باشه چی میگی. چی میخوای بگی اصلا؟ جاوید همانجا کنار در گفت: مشخصه،حقیقت رو. فرهاد نگاهش را بالا آورد. دو جفت چشم، مستقیم در هم: - حقیقت همیشه ساده نیست، جاوید. جاوید: ولی لازمه. تنش مثل جریان برق کوتاهی از بین جمع رد شد. میرا وارد بحث شد: - دوربینهای بیمارستان بررسی شده. یه نفر با مجوز موقت وارد بخش شده، اما زمان خروجش ثبت نشده. دریاخانم با نگرانی گفت: یعنی هنوز داخل بیمارستانه؟! میرا سر تکان داد. - نه. خروج ثبت نشده، اما دوربین پارکینگ نشون میده همون ساعت یه ماشین بدون پلاک مشخص خارج شده. اصلان اخم کرد: - بدون پلاک؟ میرا: پلاک مخدوش بوده، عمدی. همه ساکت شدند. نفس آرام گفت: یعنی از قبل برنامهریزی شده بوده… جاوید بالاخره از در جدا شد و چند قدم جلو آمد: - آره. دنیز که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت: شاید هم خواسته تهدید کنه و هشدار در خطر بودن و اشتباه بودن این راه رو بده! همه نگاهها به سمتش برگشت. جاوید نگاهش را از او برنداشت: - یا برعکس! چند ثانیه سکوت مطلق شد، نفس با صدایی آرام اما واضح گفت: من یه چیز دیگه هم یادم اومده. همه نزدیکتر شدند: - قبل از تیر خوردن… یه ماشین سفید نزدیک جاده پارک بود. فکر کردم مسافره. ولی وقتی صدای تیر اومد و افتادم چشمم خورد اون سمت… دیگه نبود. میرا سریع گفت: مدلش؟ نفس چشم بست: - شاسیبلند. قدیمیتر… شاید لندکروزر… مطمئن نیستم. فرهاد گفت: اون اطراف زیاد رفتوآمد نیست. میشه پیگیری کرد. جاوید خیلی آرام گفت: میشه پیدا کرد. نگاهش چیزی داشت که بقیه فهمیدند: این دیگر فقط یک پرونده پلیسی نیست. دریا خانم با نگرانی گفت: یعنی یکی از نزدیکها؟ کسی که مسیر رو میدونسته؟ هیچکس جواب نداد، چون همه میدانستند سؤال، جواب دارد… اما گفتنش خطرناک است. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط اِللا لطیفــی آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری