رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست_و_پنجم

اصلان وارد اتاق شد، جاوید پشت میز کارش نشسته بود، پرونده مادرش روی میز باز بود، هر صفحه را با دقت بررسی می‌کرد. نام‌ها و تاریخ‌ها با هم جور در نمی‌آمدند. قسمتی از پرونده، اسم فرهاد در آن نبود، یا به‌صورت مبهم درج شده بود. جاوید گنگ شده بود:

- چرا اینجا اسمش نیست؟

صدایش آرام نبود، عصبانیت مخلوط صدایش شده بود، اصلا ابروهایش درهم شد:

- چه برنامه‌ای داری؟

- اول باید بفهمم این جا چرا اسم فرهاد یه جاهایی درج نشده.

- خب… راهش چیه؟

جاوید نگاهی نافذ به اصلان انداخت:

- باید چند نفر رو پیدا کنم. کسانی که اون روزها نزدیک مامان و بابا بودند، کسانی که پرونده‌ها رو نوشتن یا دستکاری کردن. شماره پزشکش و گیر آوردی؟

اصلان:

- آره برات پیامک میکنم.

گوشی‌اش را در آورد و شماره را پیامک کرد، و اولین حرکتش تماس با پزشک سابق بیمارستانی بود که مادرش در آن بستری بود. کسی که در روز فوت مادرش روی پرونده‌ها کار کرده بود:

- بله بفرمایید؟

جاوید:

- سلام دکتر وقت بخیر.

دکتر:

- سلام بفرمایید؟

جاوید:

- من مهراب تهرانی هستم، حدود نوزده سال پیش پرونده ای میاد زیر دست شما به اسم فرشته معتمد، درسته؟

پزشک با کمی مکث زیر لب اسم مادر جاوید با تکرار می‌کند و می‌گوید: فکر کنم بله همچین شخصی بوده.

- میخواستم بدونم شما خودتون به خواست تأیید کردین که مادر من، به مرگ طبیعی دچار شده یا زورتون کردن که بنویسید؟

پزشک که سکوت می‌کند جاوید ادامه می‌دهد:

- شما که اون روزها پرونده‌ها رو دیدین، می‌تونین به من بگین چرا نام شخصی به اسم فرهاد ساراچ اوغلو در بعضی صفحات نیست؟

پزشک مکث کرد، بعد با احتیاط گفت:

- من نمی‌دونم از چی صحبت می‌کنید آقای تهرانی شرمنده من سرم شلوغه خدانگهدار.

جاوید فقط سر تکان داد:

- خیلی خوب. ممنون.

جاوید تلفن را قطع می‌کند رو به اصلان می‌کند:

- برام تمام سوابق و پیدا میکنی. سوابق پرستاران، دستیاران، افرادی که با مامان ارتباط داشتن. باید اون افسر پلیس که اومده بود سر صحنه ی قتل مامان رو هم پیدا کنیم.

اصلان مشت دست راستش فشرده‌تر شد صورتش به کبودی می‌رفت، کدام بی وجدانی این کار را کرده بود؟ وای به حال فرهاد اگر کار او باشد، قسم میخورد که خودش کار او را تمام می‌کند. جاوید به سمت اصلان برمی‌گردد:

- باید الان بریم همون بیمارستان.

اصلان سرش را تکان داد و جلوتر از اتاق بیرون زد جاوید هم از اتاق بیرون رفت و بعد از قفل کردن اتاق دسته کلید را در جیبش گذاشت پله ها را بالا می‌رود اصلان منتظر ایستاده بود دم در و سرش در گوشی‌اش بود با آمدن جاوید هردو به حیاط رفتند هنوز به ماشین نرسیده بودند که نفس را پریشان و چشمانی که گشاد شده از استرس و ترس که به سمت آن دو می‌دوید،دیدند. هردو او را شوکه نگاه می‌کنند و بعد جاوید اخمی می‌کند، به سمتش پا تند می‌کنند به محض رسیدن به او، اصلان با نگرانی می‌پرسد: چی شده نفس؟ 

نفس برگه ای را بالا می‌آورد که اصلان آن را از دستش می‌کشد جاوید او را سوالی نگاه می‌کند، سرش گیج می‌رود و می‌خواهد روی زمین بیوفتد که اصلان زیر بازوی او را می‌گیرد جاوید با دیدن این صحنه و حال بد نفس، جلو آمد با دو دستش بازوان او را گرفت اصلان عقب کشید و برگه را زیر نظر گرفت، جاوید صورت رنگ پریده و چشمان دو-دو زن او را نگاه کرد گفت: میگی چیشده که حالت اینه یا نه؟

پاسخی دریافت نمی‌کند که جاوید او را تکانی ریز می‌دهد صدایش را بلند می‌کند:

- د با توعم نفس می‌شنوی صدام رو؟

نفس دستش را روی بازوی او می‌گذارد چشمانش که پر می‌شود با بغض می‌گوید: امیرپاشا دادخواست داده، منو متهم کرده به اینکه وقتی نامزدش بودم با تو ازدواج کردم. 

جاوید چشمانش را ریز کرد، امیرپاشا چه کرده است؟ دادخواست داده و همسرش را متهم خوانده؟ اصلان را که نگاه می‌کند عصبانیت او مهر تأیید میزند و از چشمانش گویی آتش می‌بارید، چگونه جرعت کرده این کار را کند؟ مردک وقیح!

فشار دستانش روی بازوی نفس بیشتر شد و چشمانش به سمت قرمزی رفت، با دیدن چشمان قرمز او بغضش ترکید جنگل چشمان نفس بارانی شد، عسلی چشمان جاوید در میان یک کاسه خون قرار گرفته بود. جاوید سرش را بالا گرفت و چشمانش را بست نقش عمیقی می‌کشد دستش را پشت نفس می‌برد و دور بازوهایش حلقه می‌کند، سرش را روی شانه اش می‌گذارد و دستش را بند لبه های کت او می‌کند.

ویرایش شده توسط ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 51
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

مقدمه برخی اتفاق‌ها از جایی آغاز می‌شوند که هیچ‌کس انتظار آن را ندارد. نه با فریاد، نه با هشدار؛ تنها آرام، درست در لحظه‌ای که گمان می‌کنیم همه‌چیز در جای خود قرار دارد. این داستان با یک فرا

نام رمان: نفس در سایه‌ی مهراب ژانر: عاشقانه‌، درام، خانوادگی نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا  خلاصه: او از دست اجبار فرار کرد، به جایی امن پناه برد، به آن مکانِ اجباری اما ا

#پارت_چهل_و_نهم در اتاق که بسته شد، سکوتی نشست که نه آرامش داشت نه اضطراب؛ چیزی بین این دو، مثل هوای قبل از طوفان. صدای دستگاه‌ها منظم می‌آمد. نور سرد روی صورت نفس افتاده بود و رنگش را هنوز

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست_و_ششم

نفس شانه‌هایش زیر دست‌های جاوید می‌لرزید. گریه هایش دیگر کنترل‌پذیر نبود، صدایش در سینه‌اش می‌شکست و بیرون نمی‌آمد. جاوید لحظه‌ای همان‌طور ماند؛ نه برای آرام‌کردن، برای مهارِ خودش. اگر رهایش می‌کرد، می‌دانست قدم بعدی‌اش می‌تواند همه‌چیز را بسوزاند. اصلان سرفه‌ی کوتاهی کرد و نگاهش را از آن‌ها دزدید. نه از روی بی‌احترامی، از روی احترام. جاوید آرام گفت:

- نفس… نگام کن.

صدایش پایین اما محکم بود، دستش را کمی عقب کشید تا صورتش را ببیند. دستش را قالب صورت او کرد نفس با تردید سر بلند کرد. چشم‌هایش جاوید هنوز قرمز بود، اشکش هنوز روی مژه‌ها مانده بود با شصتش اشک های زیر چشم او را پاک کرد:

- بهم بگو امیرپاشا دقیقاً چی نوشته؟

نفس لبش را گزید، برگه هنوز در دست اصلان بود:

- نوشته… نوشته من در زمان نامزدی باهاش، با تو ازدواج کردم. نوشته خیانت، نوشته فریب و کلک، نوشته ازدواج صوری منو تو، اجبار تو برای ازدواج با من.

صدایش شکست. جاوید نفس عمیقی کشید. یک ثانیه، فقط یک ثانیه، نگاهش تار شد؛ تصویر مادرش، پرونده‌ی باز، نام فرهاد، پیام دنیز، و حالا این. همه‌چیز داشت به هم گره می‌خورد.

اصلان برگه را جلو آورد:

- دادخواست رسمیه. ولی پر از تناقضه. امیرپاشا داره بازی با نفس رو می‌کنه.

جاوید برگه را نگرفت، نگاهش از نفس جدا نمی‌شد:

- بهت زنگ زده؟

نفس سرش را تکان داد.

نه… پیام داد. گفت:«دادگاه جواب خیلی چیزها رو می‌ده.»

جاوید خندید، خنده‌ای کوتاه، سرد، بی‌روح:

- جواب… آره، می‌ده.

دستش را از شانه‌ی نفس برداشت نفس هم همین، اما جاوید هنوز نزدیکش ایستاده بود. برای اولین بار بعد از مدتها، تصمیمی گرفت که بوی انتقام نداشت:

- اینو بسپار به من.

اصلان با تعجب نگاهش کرد نفس زیرلب اسمش را زمزمه کرد:

- جاوید…

حرفش را قطع کرد:

- نه با تهدید، نه با فشار. فعلاً وقت تهدید و فشار نیست فقط کافیه منو تو ثابت کنیم که خودمون همدیگه رو خواستیم، تو اونو نمی‌خواستی و از اجبار بود چیزی که واقعیت هستش این یکی!

این جمله بیشتر از هر فریادی سنگین بود. اصلان فهمید؛ این همان جایی‌ست که جاوید به خاطر نفس، از یکی از فازهای همیشگی‌اش عبور می‌کند.

نفس با صدای لرزان گفت: من نمی‌خواستم تو رو وارد این ماجرا کنم… خودم جمعش می‌کنم جاوید.

جاوید به آرامی، اما قاطع جواب داد: تو از لحظه‌ای که اسم من اومده تو شناسنامه‌ت و اسم تو اومده تو شناسنامه‌ی من، موظفی که هرچیزی که مربوط بهت هست رو به من بگی، و من وظیفمه تا وقتی که همسرتم حواسم بهت باشه بدونم که همسرم چه وضعیتی داره.

نفس در سکوت نگاهش کرد و جاوید هم چیزی نگفت. سکوتش از جواب واضح‌تر بود. اصلان سریع وارد شد:

- جاوید کم کم بیمارستان رو از دست می‌دیم.

جاوید نگاهش را از نفس کند:

- ماشین و روشن کن من میام الان.

اصلان لب هایش را روی هم فشرد و سرش را تکان داد به سمت ماشین رفت، جاوید سرش را برگرداند که نفس گفت: بیمارستان؟

جاوید:

- برای یه کاری باید برم بیمارستان.

نفس:

- آهان، راستی خانمی به اسم دنیز که دیروز زنگ زده بود خونه امروز زنگ زده بود شرکت.

جاوید مطمئن گفت: بهش دقت نکن، درسته که بین مون شیش ماه قراره ولی فکر اینو نکن که وقتی تو همسر منی من بخوام به یکی دیکه فکر کنم یا کسی دیگه تو زندگیمه!

نفس در چشمانش زل می‌زند سرش را تکان میدهد دلش کمی، فقط کمی آرام میگیرد و قصد رفتن می‌کند اما پیش از رفتن، جاوید دستش را جلو می‌برد و بازوی او را میگیرد، نفس می‌ایستد و همزمان سرش را به سمت او می‌چرخاند به یقه یک لباسش نگاه می‌کند، جاوید آرام گفت: امیرپاشا فکر می‌کنه با این حرکت منو می‌کشونه وسط زمین خودش و منو از میدون به در میکنه، ولی نمی‌دونه که خودش همین الان، دقیقاً اومده وسط زمین من.

و بعد از نفس دور می‌شود، درِ ماشین که بسته شد، نفس برای چند ثانیه همان‌جا ایستاد. قلبش تند می‌زد. احساس می‌کرد چیزی بزرگ‌تر از توانش دارد شکل می‌گیرد.

بیمارستان بوی کهنگی می‌داد؛ همان بویی که جاوید از کودکی با آن خاطره داشت. اصلان جلوتر می‌رفت، اسامی را در ذهنش مرور می‌کرد:

- پرستار شیفت شب اون سال‌ها… اسمش آیلا یاووز بود. الان بازنشسته‌ست، ولی هنوز یه وقتا بیمارستان ازش استفاده میکنه الانم هست.

جاوید مکث کرد:

- از همین شروع می‌کنیم.

چند دقیقه بعد، زنی میانسال، با چهره‌ای خسته و نگاه محتاط، روبه‌روی‌شان نشست. وقتی اسم فرشته معتمد را شنید، دست‌هایش لرزید:

- خیلی وقته کسی اسم اون خانم رو نیاورده. فکر میکردم پرونده‌ش بسته شده.

جاوید آرام گفت: بسته بود ولی الان یکی قصد باز کردنش و داره و من دنبالشم، می‌خوام بدونم چرا؟

زن نگاهش را دزدید:

- چون گفتن فراموشش کنیم.

اصلان جلو آمد: کی گفت؟

زن لب‌هایش را روی هم فشرد. چند ثانیه سکوت، بعد آهی عمیق.

- یه مرد. نفوذی بود. وقتی نیومد بیمارستان کت‌وشلوار تیره می‌پوشید. به سرپرستار گفت به نفع همه‌ست که بعضی اسم‌ها توی پرونده نیاد.

جاوید حس کرد ضربان شقیقه‌اش بالا رفت: اسم؟

زن مکث کرد. بعد خیلی آهسته گفت: نمی‌دونم مطمئن نیستم فکر کنم فامیلی‌ش ساواش... ساراچ...

اصلان با شک پرید وسط حرفش:

- ساراچ اوغلو؟

آیلا تند-تند سرش را تکان میدهد:

- آره دقیقاً خودشه.

این‌بار سکوت، سنگین‌تر از قبل روی اتاق افتاد. اصلان نفسش را با صدا بیرون داد. جاوید پلک نزد. فقط یک چیز در سرش تکرار می‌شد: پس درست بود. در همان لحظه، گوشی جاوید لرزید. پیامی از شماره‌ای ناشناس: «سعی کن توی تحقیقاتت درست جلو بری، نخوری به دو راهی!»جاوید صفحه‌ی گوشی را خاموش کرد. نگاهش سرد شده بود. بازی تازه شروع شده و فرهاد لعنتی چگونه در این حد بی*شرف و احمق بود. 
و جایی دورتر، دنیز، با چمدانی در دست، پایش به خاک ترکیه می‌رسید؛ با عشقی زخمی و نیتی که قرار بود آتش این بازی را تندتر کند!

ترکیه، جایی که قرار نبود برگردد، اگر اسم «مهراب» دوباره به زندگی‌اش برنمی‌گشت. گوشی‌اش را از جیب مانتویش بیرون آورد. عکس قدیمی‌ای که سال‌ها پاکش نکرده بود، هنوز همان‌جا بود: مهراب، با لبخندی نصفه، نگاهش رو به جایی بیرون از کادر. زیر لب گفت: انقدر خودت و بی‌ارزش می‌دونی که واقعاً با دخترِ قاتلِ پدرت ازدواج کردی؟

دندان‌هایش را روی هم فشرد. عشق؟ نه. این دیگر عشق نبود. چیزی میان خشم، حسادت و زخمی قدیمی بود که حالا چرک کرده بود.

همان شب، جاوید پشت میز نشسته بود، یادداشت‌های سرپرستار، نام افسر پلیس، ساعت‌های ثبت‌نشده‌ی پرونده. هر ده خط، چهار خط‌اش آنها را گمراه می‌کرد .

اصلان گفت: فردا می‌تونیم افسر رو پیدا کنیم. ولی یه نکته هست…

جاوید سر بلند کرد:

- چی؟

اصلان:

- اسم فرهاد عمداً از گزارش نهایی حذف شده. یعنی فقط حذف نبوده، جاشو پر کردن.

جاوید آهسته گفت: با اسم کی؟

اصلان مکث کرد:

- یه مرد دیگه. فردی که اونشب بوده خود فرهاد بوده اما به پای یکی دیگه نوشته شده، آمارش و گرفتم توی زندانه، حبس ابده.

جاوید خندید. خنده‌ای تلخ:

- جعل تمیز… دقیقاً سبک فرهاد.

در همان لحظه، درِ ورودی ویلا باز می‌شود، 

چیمن که تازه از راه رسیده بود و نزدیک در ورودی بود با شنیدن صدای در سرش را برمیگرداند ماشین تاکسی فرودگاه تا وسط راه می‌آید چیمن مشکوک آن را نگاه می‌کند با پیاده شدن دنیز به تندی داخل می‌رود و پله‌ها را پایین می‌رود، بدون در زدن داخل می‌شود:

- مهراب… مهمون داریم.

جاوید ابرو درهم کشید:

- مهمون؟ کی؟

چیمن لجش گرفته بود از حضور او در این خانه گفت:

- خودت بیا ببین.

جاوید و اصلان از جایشان بلند شدند و همراه چیمن از اتاق بیرون رفتند پله ها را دوتا یکی کنان بالا رفتند به راهرو که رسیدند، صدای کفش پاشنه‌دار روی سنگ مرمر پیچید. دنیز وارد راهرو شده بود، همه‌ چیز برای چند ثانیه ایستاد با دیدن او، اصلان اولین کسی بود که واکنش نشان داد:

- دنیز!

دنیز نگاهش حتی ذره‌ای نلرزید. مستقیم به جاوید نگاه کرد:

سلام… داماد قلابی!

چیمن شوکه نگاه می‌کرد. اسم «داماد قلابی» مثل سیلی وسط فضا خورد، جاوید آرام از جا بلند شد. نه عصبانیت، نه تعجب. فقط سرد:

- اینجا چیکار می‌کنی؟

دنیز لبخند زد. لبخندی که تهش درد بود:

- خب مشخصه که اومدم کمک. مگه نه اینکه دنبال حقیقتی؟

اصلان جلو آمد:

- دنیز، این زمان خوبی نیست.

دنیز نگاهش را از جاوید برنداشت:

- برای بعضی حساب‌کتاب‌ها، بهترین زمانه.

جاوید مکث کرد. لحظه‌ای که می‌توانست فریاد بزند، بیرونش کند، یا بشکندش، اما نکرد. شاید آن رگ جوانمردی‌اش بیرون زده بود و او را بیرون نمی‌کرد. جاوید دست در جیب گذاشت و با صدای بی‌تفاوتی گفت: اینجا بازی خطرناکه. حضورت هم بی‌مورد. جوابتو ندادم که بفهمی نیاز به حضورت نیست! فکر نمی‌کردم متوجهش نشده باشی.

دنیز اخم می‌کند و شاکی می‌گوید:

- من از خطر نمی‌ترسم. از این می‌ترسم که تو، دوباره اشتباه کنی.

اسم «تو» را با مکث گفت. انگار هنوز حقی داشت. نفس اکثریت از اتاقش بیرون نمی‌آمد و همیشه چیمن بود که پیش او می‌رفت حالا هم در اتاق بود و متوجه حضور دنیز نشده بود.، نیم‌ساعت بعد، دنیز نشسته بود، قهوه‌اش دست‌نخورده:

- آمار امیرپاشا رو درآوردم.

جاوید سرش را بالا آورد، ابروی راستش را بالا می‌برد: از کجا می‌شناسی؟

دنیز:

- کلاغا بهم گفتن، منم تحقیق کردم، آدمیه که از عقده‌هاش ابزار می‌سازه. اگه دادخواست داده، حتماً دنبال معامله‌ست.

چیمن که تا آن لحظه ساکت بود، تیز گفت: معامله با کی؟

دنیز لبخند کجی زد:

- با رغیبش و دشمنش!

جاوید فهمید. اسم نگفت، اما همه فهمیدند. فرهاد بود، اصلان با عصبانیت گفت: یعنی می‌خوای از امیرپاشا استفاده کنی؟

دنیز شانه بالا انداخت:

- یا اون از ما استفاده می‌کنه یا ما از اون. فرقش چیه؟

جاوید به آرامی گفت: فرقش اینه که من نمی‌ذارم نفس بسوزه.

 

دنیز برای اولین بار نگاهش شکست:

- تو هنوز فکر می‌کنی اون بی‌خبره؟ مگه میشه دختری از کرده های پدرش خبر نداشته باشه؟

جاوید جدی شد:

- حتی اگه باشه، من نمی‌ذارم قربانی شه. تو مگه از کارهای بابات خبر داری؟

این جمله، همان خط قرمز بود، دنیز حس کرد که نفس چیزی بود که جاوید حاضر بود برایش مسیر انتقام را کج کند.

و این، خطرناک‌ترین بخش بازی بود. در همان شب، امیرپاشا پیام دریافت کرد:

«اگه واقعاً می‌خوای ضربه بزنی، تنها نیستی.»

شماره ناشناس بود، امیرپاشا لبخند زد. بالاخره…

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست_و_هفتم

 نفس جلو آینه ایستاده بود، موهایش را شانه می‌کرد، اما نگاهش روی تصویر خودش نمی‌نشست. ذهنش هنوز درگیر دادخواست امیرپاشا بود، و آن آغوش ظهر جاوید که بیش از حد محکم بود؛ در زدند. نفس برگشت: بله؟

در آرام باز شد. چیمن سرش را داخل آورد: خانوم خوشگله یه مهمون داریم… فکر کنم بهتره بیای پایین.

لحنش عجیب بود. نه شوخ، نه معمولی، نفس ابرو بالا می‌اندازد:

- مهمون؟ الان؟

چیمن مکث کرد، لب روی هم فشرد:

- دخترخاله‌ی جاویده.

همان‌جا، دست نفس روی شانه‌ی خودش سفت شد:

- دخترخاله؟

چیمن دهنی کج می‌کند:

- دنیز!

سالن بزرگ بود و ساکت. دنیز کنار پنجره ایستاده بود، نور داخل حیاط روی موهای تیره‌اش افتاده بود. مانتوی ساده اما شیک، قد کشیده، ایستادنِ مطمئن. کسی که به فضا تعلق داشت، نه مهمانِ گذری!

وقتی نفس وارد شد، دنیز برگشت، چشم در چشم شدند، نه لبخند، نه اخم. فقط یک ارزیابیِ بی‌رحمانه، دنیز اولین کسی بود که حرف زد:

- تو باید نفس باشی.

لحنش آرام بود، اما چیزی تهش می‌لرزید؛ نه صدا، نگاه، نفس با مکث گفت: بله… شمام دخترخاله‌ی جاوید!

دنیز جلو آمد، دستش را دراز کرد.

دنیز پوزخندی میزند، دختر خاله‌ی جاوید بود و مجنونِ مهراب!

گفت:

- آره دنیز. دخترخاله‌ی جاوید.

نفس دست داد. تماس کوتاه بود، اما سردی کف دست دنیز تا ساعدش دوید:

- خوشوقتم.

دنیز لبخند زد. لبخندی که به چشم‌هایش نرسید:

- منم.

چیمن سرفه‌ی ریزی کرد نفس گفت: بشینید لطفا.

چیمن چپ چپ نفس را نگاه میکرد، حضور دنیز را مخصوصاً نشستن رو مبل ها را لزوم نمیدید، دو زن رو به روی هم نشستند، وسط سالنی که بزرگ بود، عمه سلین پایین آمد و با او سلام و احوالپرسی کرد حال مادرش را پرسید و بعد معذرت خواهی کرد که کمی سرش درد می‌کند و به اتاق می‌رود اما در لحظه آخر که داشت می‌رفت به چیمن اشاره میزند که حواسش به نفس باشد، چیمن سری تکان میدهد و کنار نفس می‌نشیند.

دنیز سر تا پای نفس را نگاه کرد؛ نه مثل زنی که کنجکاو است، مثل کسی که دنبال ترک می‌گردد:

- عجیبه، فکر نمی‌کردم اینقدر… آروم باشی.

نفس اخم نکرد. فقط گفت: مگه شما فکر می‌کردین چطورم؟

دنیز شانه بالا می‌اندازد:

- نمی‌دونم. شاید محکم‌تر. یا حداقل… بی‌تفاوت‌تر.

نفس نفس عمیقی کشید:

- نسبت به چی؟

دنیز کمی سرش را کج کرد:

- نسبت به اتفاقای دورت!

نفس حس کرد زمین زیر پاهایش کمی خالی شد:

- اتفاقات دورم؟ شما از کجا می‌دونی که حواسم نیست؟

دنیز یک قدم جلوتر آمد. حالا صدا پایین‌تر بود، گفت:  شما جاوید رو نمی‌شناسین مثل من.

نفس، نفس عمیقی می‌کشد می‌گوید:

- چیزی باشه جاوید حتماً برام میگه، اگر هم نگفته لازم نمی‌دیده!

این جمله، دقیقاً همان چیزی بود که دنیز منتظرش بود، لبخندش پررنگ‌تر شد:

- عزیزم… من جاوید رو وقتی شناختم که هنوز اسمش جاوید نبود.

نفس خشکش زد، چیمن چشمانش گرد شد، آن دختر نفهم داشت چه میکرد؟ میخواست نقشه های جاوید را نقش برآب کند؟

همزمان گفتند:

- چی؟

- دنیز جون به نظر حالت خوب نیستش بهتره بری استراحت کنی تازه رسیدی!

دنیز انگار از بازی با آنها قدرت می‌برد میخندد و می‌گوید:

- باشه عزیزم.

نفس می‌ایستد:

- من دختر ساده ای هم باشم نفهم نیستم، شما چرا اینو به من می‌گید؟

دنیز شانه بالا می‌اندازد و بلند می‌شود؛

- چون فکر می‌کنم حقته بدونی با کی هم‌خونه شدی.

صدای نفس کمی لرزید:

- نمی‌فهمم.

- دقیقاً، نبایدم بفهمی.

دنیز این «دقیقاً» را طوری گفت که مثل خنجر بود:

- تو نمی‌دونی. و این خطرناکه. امیدوارم وقتی حقیقت نزدیکت می‌شه، فرار نکنی ازش!

چیمن با صدای هشدارگونه ای گفت: دنیز جون حواست هست چی میگی؟ جاوید بفهمه داری با همسرش اینجوری حرف میزنی و چرت و پرت میگی، تضمین نمی‌کنم واکنشش باهات خوب باشه ها، بلاخره پای همسرش وسطه!

صدای قدم‌هایی از راهرو آمد. جاوید.

نفس یک قدم عقب رفت، فاصله گرفت، دنیز سرش را برگرداند، انگار که هیچ‌چیز نشده!

جاوید وارد شد. نگاهش بین آن دو چرخید.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست_و_هشتم

کنار نفس می‌ایستد که دنیز نفس خصمانه‌ای میکشد:

- همه‌چی خوبه؟

نفس جواب نداد، دنیز لبخند اجتماعی‌اش را زد:

- عالیه. داشتیم آشنا می‌شدیم.

چیمن نگاهی که می‌گفت«آره جون خودت»حواله‌اش کرد جاوید نگاهش روی نفس ماند. چیزی در چهره‌اش درست نبود:

- نفس؟

نفس بالاخره گفت: جانم؟ من… می‌رم بالا جاوید، به شیرین بگو اتاق مهمون‌مون رو آماده کنه.

جاوید جلو آمد:

- صبر کن…

نفس رد شد. سریع، بی‌اینکه نگاه کند و چیمن هم پشت سرش رفت، وقتی صدای پله‌ها محو شد، جاوید برگشت سمت دنیز. نگاهش سرد بود گفت: باهاش چیکار کردی؟

دنیز آرام جواب داد:

- همونی که با همه می‌کنی. داشتم یکم زودتر پرده رو کنار میزدم که نشینه فکرهای واهی بکنه، اما خب دخترعمه جانت نمی‌گذاشت.

جاوید دندان روی هم فشرد:

- دنیز از الان دارم بهت میگم که بهش نزدیک نشو.

دنیز لبخند زد. این بار واقعی‌تر:

- دیر گفتی، مهراب!

و بالا، نفس کنار پنجره ایستاده بود، دستش روی سینه‌اش، با یک سؤال سمج که برای اولین بار واقعاً ترسانده بودش: دنیز کیست و چه میخواهد به او بگوید؟ 

نفس تا آخر شب حرفی نزد. نه سر میز، نه وقتی چیمن خواست با او حرف بزند، نه حتی وقتی صدای قدم‌هایش در راهرو پیچید. ساکت بود، اما آن سکوت از جنس آرامش نبود؛ از جنس جمع شدن چیزی بود که اگر دهان باز می‌کرد، می‌ترکید.

جاوید این سکوت را می‌شناخت. از آن‌هایی بود که خطرناک‌تر از فریادند. وقتی در اتاق بسته شد، نفس پشت به او ایستاده بود. شانه به دست خیره به جایی نامعلوم بود و مشخص بود که حواسش هرجا هست آنجا نیست، آخر مگر می‌شود همه چیز باهم اتفاق بیوفتد و تو حواست باشد؟ بعد از شام که به اتاق آمد برای آرام شدنش با دریا خانم تماس گرفت، دریا خانم از اوضاع نیسان خانم گفت که در مقابل شیمی درمانی ها کم آورده است و موهایش کاملاً ریخته است، نفس ایمان داشت خوب می‌شود. بعد از قطع تماس ذهنش درگیر شد، چگونه در یک ماه این‌همه اتفاق افتاده بود؟ هضم شدنی نبود.

تنها بودند و نیاز نبود به ترکی صحبت کنند، جاوید به فارسی گفت: از ظهر به اینو که دیدمت، یه کلمه هم حرف نزدی.

نفس به خودش آمد بی‌اینکه برگردد او هم جوابش را به فارسی داد، گفت: چیزی برای گفتن نیست که!

جاوید چشمانش را ریز کرد گفت: جدی میگی؟

نفس سرش را تکان میدهد: آره، وقتی که حقیقت نزدیکم بشه معلوم نیست قرار میکنم یا میمونم!

جاوید اخم کرد:

- اونوقت اینو کی بهت گفت؟

نفس نفسش را بیرون داد، شانه را روی میز گذاشت و برگشت. نگاهش مستقیم بود، اما تهش ترک داشت:

- دخترخاله‌ت.

نام دنیز که آمد، فک جاوید سفت شد:

- دنیز؟ چی بهت گفت؟

دنیز بی تفاوت گفت: گفت حقمه که بدونم با کی همخونه شدم، فکر نمی‌کرد انقد آروم باشم نسبت به اتفاقای دورم!

بعد مکث کرد، انگار خودش هم از لحنش جا خورده باشد.:

- گفت تو رو از زمانی شناخته که اسمت جاوید نبود!

جاوید چند قدم جلو آمد:

- نفس—

نفس تندی دستش را بالا می‌آورد و همزمان که میگوید «نه، صبر کن!» او سرجایش می‌ایستد!

این‌بار صدایش لرزید:

من دارم می‌فهمم، به خدا دارم میفهمم ولی فقط… نمی‌دونم که چی واقعیه چی اشتباهه.

جاوید به سمت صندلی میزشان رفت دستش را به پشتی صندلی گرفت و در دست فشار داد:

- اون نفهم یه چیزی پرونده تو چرا جدی میگیری؟

نفس خندید. کوتاه، تلخ:

- می‌دونی چرا؟ چون دخترخالته چون میشناستت مخصوصا از وقتی که اسمت جاوید نبود، این حرف یعنی چی جاوید؟ من بازیچه‌ی دستت شدم آره؟ تو کی هستی جاوید؟

جاوید عصبی می‌گوید:

- نشدی!

نفس به سمتش می‌رود و پشت جاوید سمت پهلویش می‌ایستد:

- شدم، دارم بهت شک میکنم جاوید، اون دادخواست چی بود؟ قضیه‌ی بیمارستان چیه؟

سکوت. همان سکوتی که جواب بود. چشمان نفس را هدف گرفته بود، یکی از ویژگی های نفس این بود که وقتی ناراحت بود گوشه های چشمش آویزان می‌شد، نفس آرام گفت: من دارم حس می‌کنم ابزارم، جاوید. نه همسر، نه حتی شریک. یه سپر.

جاوید نگاهش را از او گرفت: تو سپر و ابزار نیستی.

نفس دستش را بالا می‌برد و به سمت جاوید میگید: اگر اینا نیستم پس چی‌ام؟

جاوید برگشت. نگاهش تیز بود، خسته:

- فعلا همسر و شریک منی، کسی که نمی‌خوام توسط امیرپاشا آسیب ببینه.

نفس با ناباوری گفت: وسط جنگی ام که نمی‌دونم آخرش چی میشه.

جاوید صدایش را بالا می‌برد که نفس چشمانش را می‌بندد و صورتش را جمع می‌کند:

- بس کن نفس!

جاوید با دیدن واکنش نفس، صدايش را پایین آورد، اما فشارش بیشتر شد:

- این جنگ مال همه‌مونه، چه بخوای چه نخوای.

نفس یک قدم عقب رفت، جاوید مکث کرد. همین مکث، کافی بود، نفس چشم‌هایش پر شد، اما نریخت گفت: تو از اول می‌دونستی که امیرپاشا میخواد چیکار کنه نه؟ تو منو تعقیب می‌کردی؟

او را تعقیب می‌کرد؟ آری از وقتی که برای بار دوم پا به ترکیه گذاشته بود، حتی شاید از خیلی قبل تر ها، از همان بچگی‌شان که خانه یکی بودند و هردو خانواده انگار از یک طایفه بودند، صمیمی و شاد، قدرت چه کارها که با آدم نمی‌کند و آدم ها برای قدرت چه کارها که نمی‌کنند، حتی کشتن صمیمی ترین دوست زندگیشان که حکم برادر بزرگتر را داشت!

سه سال بعد اینکه برای بار دوم به ترکیه آمده بود، او را در مهمانی یکی از دوست های نزدیکش که دوست مشترکش با امیرپاشا بود، برای تاسیس شرکتش مهمانی داده بود، دیده بود. به همراه دفنه رفته بود به آن مهمانی، وقتی دوستش او را به آنها معرفی کرد و آنها را به او، با دیدنش جا می‌خورد، او را پیدا کرده بود درحالی که هیچ تلاشی نکرده بود. بزرگ شده بود و خانم همه چی تمام و زیبا، تنها مشکلش این بود که فرهاد پدرش بود. امیرپاشا گویی آن شب احساس خطر کرد که نزدیک آمد و او را نامزد آینده‌ی خود خوانده بود از رفتارهای نفس با او میفهمید که امیرپاشا حرفی که زده فقط از طرف خودش بود و نفس هیچ تمایلی نداشت، و جاوید چقدر تحمل کرد و مشت فشرد تا در فکش خالی نکند.

جاوید آرام گفت: دیده بودمت، کجاش مهم نیست ولی امیرپاشا رو هم میشناختم و میدونستم چه قصد و قرضی داره!

نفس خواست جواب بدهد که قبلش جاوید نفس عمیقی کشید و انگار تصمیمی گرفت که دوستش نداشت:

گوش کن. ما یه توافق داشتیم، مگه نه؟

نفس خیره نگاهش کرد، جاوید شمرده گفت: شش ماه، فقط بیا شیش ماه همدیگه رو تحمل کنیم و همه چی بعد اون شیش ماه تموم میشه، نه تو به من کاری داشته باش نه من کاری به تو دارم باشه؟ ولی هرجا که لازم باشه هستم و ازت دفاع و حمایت می‌کنم خب؟

قلب نفس فرو ریخت:

- الان وقتش نیست اینو بکشی وسط!

جاوید جلوتر آمد:

- اتفاقاً دقیقاً الان وقتشه.

دستش را بالا آورد، انگار خطی بکشد.

شش ماه. نه کمتر، نه بیشتر. قرار نبود تو فکر کنی این زندگیه، این عشقِ، این آینده‌ست!

نفس با صدای خفه گفت: مشخصه که بهش فکر نمیکنم، مگه مریضم برا چیزی که امروز فردایی هستش فکر کنم و دل ببندم!

جاوید نگاهش را در چشم‌های او قفل کرد:

- در مقابل امیرپاشا وظیفم حفاظته!

نفس:

- از کی؟

جاوید:

- از تو.

نفس بغضش را قورت داد؛

- و بعدش؟

جاوید بدون مکث:

- بعدش، همه‌چی تموم می‌شه.

این جمله مثل سیلی روی صورت نفس می‌خورد، چند ثانیه طول کشید تا بتواند نفس بکشد، جاوید صدایش پایین‌تر آمد:

برات راحت نیست. ولی لازمه.

نفس سرش را تکان داد، انگار چیزی را پذیرفته باشد، اما نه با دل:

- پس توعم یه کاری کن، دادگاه رو پیگیری نکن خودم پیگیری می‌کنم و کاراش و انجام میدم. تو نیاز نیست دروغ بگی اونوقت.

جاوید سکوت کرد، نفس خندید؛ این‌بار شکست‌خورده گفت:

- می‌دونی بدترین قسمتش چیه؟

جاوید چیزی نگفت:

- اینکه یه لحظه… فقط یه لحظه، داشتم ف... هیچی ولش کن.

جاوید پلک زد، سریع گفت:

- نکن.

نفس تیز نگاهش می‌کند و می‌گوید: چی رو نکنم؟

جاوید:

- حرفت و نصفه ول نکن!

این را محکم گفت. خشن‌تر از همیشه نفس پوزخندی زد:

- میکنم، چون اینجا اگه کسی امید داشته باشه و چیزی رو بخواد، همون اول می‌شکنه.

نفس نگاهش کرد؛ طولانی، دقیق:

-تو هم قبلا شکستی، جاوید؟

جاوید جواب نداد، نفس آرام گفت: پس بدون… من شش ماه رو تحمل می‌کنم. اما از همین الان، فاصله‌مو نگه می‌دارم.

جاوید دندان روی هم فشرد:

- باید بکنی چون این فاصله به نفعته. اون موقع ست که همه چی تموم میشه.

نفس به سمت سرویس رفت و در را باز کرد زیر لب«امیدوارم»ی زمزمه می‌کند و در که بسته شد، جاوید همان‌جا می‌ایستد، برای اولین بار، جمله‌ی «همه‌چی تموم می‌شه»، بیشتر از نفس، خودش را زخمی کرده بود.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست_و_نهم

نفس چند ثانیه بعد از بسته شدن در، تکیه داد به سرامیک سرد. آب را باز کرد، مشت‌هایش را زیر شیر گرفت؛ انگار می‌خواست داغیِ سینه‌اش را خاموش کند. آینه روبه‌رویش تصویر زنی را نشان می‌داد که چشم‌هایش سرخ بود، اما تصمیمش شفاف.

آب را از می‌کند سه مشت پر آب به صورتش می‌زند و خشک می‌کند، داغی اش از سر عصبانیت و خشم کم نشده بود آب را بست و بیرون آمد که دید جاوید حوله به دست از کنارش رد می‌شود، نفس بعد از بسته شدن درِ سرویس، چند ثانیه همان‌جا ایستاد. صدای خفیف آب می‌آمد، اما ذهنش جای دیگری بود. آینه تصویر زنی را نشان می‌داد که چشم‌هایش خسته بود، نه اشکی، نه نمایشی؛ فقط تصمیم.

لباسش را عوض کرد؛ تی‌شرت سفید ساده‌ی یقه‌گرد، شلوار جین تیره، کت نازک مشکی که تا روی ران می‌آمد. موهایش را دم‌اسبی پایین بست. اسنیکر سفید پایش کرد. کیف کراس کوچکش را انداخت روی شانه؛ گوشی، کارت، کلید. در را آرام باز کرد. صدای دوش هنوز می‌آمد؛ جاوید داخل بود. خانه ساکت بود. پله‌ها را بی‌صدا پایین رفت، درِ ورودی را باز کرد و با نسیم خنک شبانه‌ی مدیترانه، از خانه بیرون زد. در بسته شد. حدود یک ربع بعد، جاوید از حمام و سرویس بیرون آمد. حوله را کنار گذاشت و گفت:

- نفس؟

جوابی نیامد. نگاهش اتاق را گشت. چیزی جابه‌جا نشده بود، اما چیزی کم بود انگار. اول فکر کرد رفته آشپزخانه. لباس تنش کرد و پشت لپ تاپ نشست، صبر کرد. طول کشید. دلش آشوب شد. رفت سمت اتاق چیمن و در زد:

- جاوید! 

جاوید بدون معطلی گفت:

- نفس پیش توئه؟

چیمن سرش را بالا آورد:

- نه… مگه تو اتاق تون نیست؟

جاوید جواب نداد. برگشت. مستقیم رفت اتاق خودش. سریع لباس پوشید؛ تی‌شرت مشکی ساده، شلوار جین تیره، کت چرمی سبک. ساعتش را بست. موبایل، کیف پول، سوییچش را برمیدارد و از اتاق بیرون می‌رود، چیمن در راهرو ایستاده بود با دیدنش کوتاه گفت: فعلاً کسی نفهمه نفس خونه نیست. اگه پرسیدن، بگو خوابه.

و قبل از اینکه چیمن چیزی بپرسد، بیرون رفت. شبِ فتحیه زنده بود؛ کافه‌های ساحلی، موسیقی‌های دور، نورهای گرم. جاوید سوار ماشین شد. اسم نفس روی صفحه افتاد. زنگ خورد. بی‌پاسخ. دوباره. هیچ.

حرکت کرد. از کنار مارینا، از خیابان‌های باریک، از جاهایی که می‌دانست نفس گاهی می‌ایستد و به دریا خیره می‌شود. با دندان‌های روی هم فشرده، زیر لب گفت: کجایی آخه تو بچه؟

اما شهر جواب نمی‌داد. فقط شب بود و صدای دورِ دریا.

چراغ‌های بندر فتحیه روی آب می‌لرزیدند. نفس روی صندلی چوبی صافِ لبِ بندر نشسته بود؛ همان‌هایی که رو به دریا ردیف شده‌اند و شب‌ها شاهدِ آدم‌هایی می‌شوند که حرف‌هایشان را به آب می‌سپارند. زانوهایش را به هم چسبانده بود، دست‌هایش روی ران‌هایش بی‌حرکت مانده بودند و نگاهش، خیره و گم، روی سطح تاریک دریا سر می‌خورد. موج‌ها آرام می‌آمدند و می‌رفتند؛ بی‌خبر از دلِ زنی که داشت ذره‌ذره فرو می‌ریخت.

گریه‌اش بی‌صدا شروع شد. آرام، کنترل‌شده، از آن گریه‌هایی که آدم هنوز دارد خودش را نگه می‌دارد. اشک‌ها بی‌آنکه هق‌هقی راه بیندازند، از گوشه‌ی چشمش سُر می‌خوردند و روی گونه‌هایش می‌نشستند. نفس پلک نزد. حتی دست نبرد که پاکشان کند. انگار حق داشتند باشند. در ذهنش سؤال‌ها یکی‌یکی قد می‌کشیدند. چه شد که روزگارش این‌گونه شد؟ کِی، کجا، در کدام پیچِ زندگی، همه‌چیز از دستش در رفت؟

او فقط می‌خواست راحت زندگی کند. همین. نه بیشتر. نه قهرمان باشد، نه قربانی. اما هرچه بیشتر تلاش کرده بود، انگار زندگی بیشتر مشت‌هایش را گره کرده بود. از همان بچگی… از همان روزهایی که دوستانش یکی‌یکی از کنارش رفتند؛ بعضی با مرگ، بعضی با فاصله، بعضی با خیانتِ زمان. هنوز داغِ آن فقدان‌ها کامل سرد نشده بود که حالا، این زندگیِ پرتنش، هر روز با شکل تازه‌ای روبه‌رویش می‌ایستاد. امنیتی که هیچ‌وقت واقعی نشد. آرامشی که همیشه موقتی بود. چرا هیچ‌چیز برای او ساده نمی‌مانْد؟ لب‌هایش لرزید. نفس کشید، اما هوا به ریه‌هایش نرسید. بغضی که از سینه بالا می‌آمد، سنگین‌تر از آن بود که باز هم نگهش دارد.

آن‌طرف‌تر، جاوید ماشین را بی‌صدا نگه داشت. پیاده شد. قدم‌هایش آهسته بود، محتاط؛ انگار می‌ترسید صدای قدم‌هایش چیزی را در او بشکند. چند متر دورتر ایستاد. نه آن‌قدر نزدیک که مزاحم باشد، نه آن‌قدر دور که نبیند. صدای نفس را شنید. نه گریه، نه هق‌هق؛ زمزمه‌هایی گسسته، حرف‌هایی که بیشتر به خودش گفته می‌شد تا به دنیا. کلماتی نامفهوم، اما پر از خستگی. همان‌جا ایستاد. گوش داد. و چیزی در درونش فرو ریخت. چشم‌های جاوید پر شد. از آن اشک‌هایی که مردها سال‌ها نگه می‌دارند، تا جایی که دیگر جا ندارند. دردِ نفس، با دردِ خودش قاطی شد؛ مرزی میانشان نماند. وقتی اولین قطره از چشمش جدا شد، درست همان لحظه بود که نفس دیگر نتوانست.

گریه‌اش شکست، شدید و بی‌پرده، صدایش بلند شد و بعد… فریادی از ته دل از اعماق وجود بلند شد، فریادی که از عمقِ سال‌ها فشار می‌آمد؛ از تمامِ «نشد»ها، از تمامِ «تحمل کن»ها، از تمامِ وقت‌هایی که قوی مانده بود چون مجبور بود. شانه‌هایش می‌لرزید، دست‌هایش به لبه‌ی صندلی چنگ زد و فریادش در شبِ بندر پیچید. جاوید همان‌جا ایستاد. نزدیک‌تر نرفت. فقط ایستاد و اشک ریخت، برای او، برای خودش، برای هر دو نفری که وسطِ این بازیِ نابرابر، بیش از حد زخم خورده بودند.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی‌ام

جاوید اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد. نفس عمیقی کشید؛ برای آرام شدن، برای ایستادن. بعد آرام جلو رفت. قدم‌هایش این‌بار تردید نداشتند، کنار نفس ایستاد، مکثی کوتاه کرد، و بعد روی صندلی چوبی کنارش نشست؛ نه چسبیده، نه دور. فاصله‌ای محترمانه و پر از احتیاط. مدتی هیچ‌کدام حرف نزدند فقط صدای دریا بود که بینشان نفس می‌کشید. گریه‌ی نفس کم‌کم از فریاد افتاد به هق‌هق‌های بریده‌بریده. جاوید نگاهش را به روبه‌رو دوخت؛ به تاریکی آب، به خط لرزان نورها، آرام گفت: وقتی بچه بودم… مامانم یه جمله داشت که هر وقت می‌ترسیدم، تکرارش می‌کرد.

مکث کرد، انگار هنوز خودش هم داشت وزن کلمات را می‌سنجید:

- می‌گفت «تا وقتی خدا رو داری، کم نمیاری جاوید. حتی وقتی همه‌چی ازت گرفته می‌شه، بدون یه چیزی هست که به صلاحته… فقط هنوز نمی‌بینیش.»

نفس نفس عمیقی کشید. نگاهش هنوز به دریا بود، اما گوش می‌داد. اشک‌ها آرام‌تر می‌آمدند. جاوید ادامه داد:

- می‌گفت بعضی آدما… حتی وقتی قراره هی از هم دور بشن، مسیرشون به هم وصله. تقدیرشون یه‌جوری نوشته شده که هرچی می‌دَوند و از هم فاصله بگیرن، باز سر یه پیچ یکی می‌رسه به همون نقطه.

صدایش لرزید، اما نشکست:

- می‌گفت شاید قرار نیست همیشه کنار هم باشن… اما جدا شدنشون هم، بخشی از همون مسیره.

نفس پلکی زد، یک قطره اشک از نوک مژه‌اش افتاد، آرام گفت: پس چرا این‌قدر سخته؟

جاوید سرش را پایین انداخت:

- شاید چون اگه سخت نبود، مهم هم نبود.

سکوت دوباره بینشان نشست؛ این‌بار نه خفه‌کننده، نه وحشی، سکوتی که می‌شد در آن نفس کشید. موجی جلو آمد و برگشت. نفس دستش را مشت کرد، بعد آرام بازش کرد؛ انگار چیزی را رها می‌کرد:

- من خسته‌ام، جاوید… از قوی بودن.

جاوید نگاهش را دزدید، تا اشک‌های تازه دیده نشوند:

- می‌دونم. بعضی وقتا ایمان هم خسته می‌شه… اما نمی‌ره.

نفس سرش را کمی چرخاند، نیم‌رخش رو به او:

-اگه تقدیر نوشته شده… چرا انقدر داریم می‌جنگیم؟

جاوید آهسته جواب داد:

- شاید چون جنگیدن هم جزوشه.

باد خنکی از سمت دریا گذشت. شانه‌های نفس لرزید، اما این‌بار از سرما. جاوید بی‌آنکه نگاهش کند، کت را از تنش درآورد و آرام روی شانه‌های او انداخت.

- امشب… به هیچی فکر نکن، باشه؟ نه تصمیم، نه قول. فقط نفس بکش و نفس باش.

نفس چشم‌هایش را بست. سرش را کمی به پشتی صندلی تکیه داد. گریه‌اش بالاخره آرام گرفت؛ نه تمام، اما مهار شده، دریا همان‌جا بود.

و آن دو، میان تقدیر و فاصله، کنار هم نشسته بودند. شب، چادر مشکی قواره بزرگ خودش را روی بندر پهن کرده بود. چراغ‌ها لرزان روی آب افتاده بودند و باد، نرم و خنک، از لابه‌لای موهای مواج نفس رد می‌شد و به حرکت در می‌آورد. نفس و جاوید بی‌هیچ حرفی خیره مانده بودند به حرکت آرام موج‌ها؛ سکوتی که دیگر آزار نمی‌داد، فقط بود. خستگیِ انباشته‌ی هر دو، کم‌کم سنگین‌تر از افکارشان شد و پلک‌ها بی‌اجازه فرو افتادند. سپیده که زد، هوا رنگ عوض کرد. رنگی بینِ آبی و نارنجی و خاکستری داشت؛ رنگِ چیزهایی که قرار نیست اسم داشته باشند. جاوید با اولین نسیم بیدار شد. نه با صدا، نه با تکان؛ با همان حسِ آشنای هوشیاری که سال‌ها بود خوابِ سبک را به او تحمیل کرده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد چرا شانه‌اش سنگین است.

سرش را تکان نداد. فقط چشم‌هایش را پایین آورد. نفس سرش را روی شانه‌ی او گذاشته بود و خوابیده بود؛ عمیق، بی‌دفاع، آن‌قدر آرام که انگار تمامِ شب را گریه نکرده، انگار دنیا برای چند ساعت دست از سرش برداشته است. نفس‌هایش منظم بود، آرام، انگار برای اولین بار مدتی بود که جنگی در سینه‌اش نبود، لبخند محو کوچکی روی لبانش می‌نشیند، موهایش روی آستین جاوید پخش شده بود و نفس‌هایش منظم بالا و پایین می‌رفت. کتش هنوز روی شانه‌هایش بود؛ همان کتِ دیشب، که حالا بیشتر شبیه پناه شده بود تا لباس.

جاوید تکان نخورد. حتی نفسش را هم آهسته‌تر کرد، مبادا بیدارش کند. نگاهش را به روبه‌رو دوخت، اما تمام حواسش به وزنِ سبکِ سرِ نفس روی شانه‌اش بود؛ وزنی که عجیب، هم سنگین بود هم دلگرم‌کننده. اسمش را صدا نزد. حقِ این خواب، بیش از هر حرفی بود که می‌شد گفت. فقط همان‌طور ماند؛ نگهبانِ سکوت، در روشناییِ کم‌جانِ صبحِ فتحیه. آن‌قدر آرام نفس می‌کشید انگار هر حرکت کوچکی می‌توانست این تعادل شکننده را به هم بزند. دریا روبه‌رویشان آرام می‌جنبید. قایق‌ها تکان‌های خفیف می‌خوردند و صدای طناب‌ها، نرم و کش‌دار، در هوا می‌پیچید. صبحِ بندر داشت بیدار می‌شد، بی‌آنکه بداند دو نفر روی یک صندلی چوبی، وسطِ جنگِ زندگی، برای چند ساعت آتش‌بس کردند. جاوید به یاد آورد آخرین باری که کسی این‌قدر بی‌هوا به او تکیه داده بود، چه‌قدر دور بود. سال‌ها؟ شاید هم هیچ‌وقت. نفس همیشه ایستاده بود؛ حتی وقتی می‌شکست. حالا اما، خوابیده بود. روی شانه‌ی او. اسمش را نگفت. حتی در ذهنش هم صداش نزد. حقِ این خواب، سنگین‌تر از کنجکاویِ بیدار شدنش بود. فکر کرد اگر بیدار شود، دوباره همان دیوارها بالا می‌آیند. دوباره فاصله‌ها سر جای خودشان می‌ایستند. دوباره شش ماه، دوباره قرارداد، دوباره جنگ، دوباره دو وجه بودن خودش، پس ماند. خورشید کمی بالاتر آمد. نور روی گونه‌ی نیم رخ چپ نفس می‌افتد، پلک‌هایش تکان خوردند، اما باز نشدند. جاوید ناخودآگاه شانه‌اش را کمی ثابت‌تر نگه داشت، انگار می‌خواست بگوید: «باش… هنوز امنی.»

در ذهنش صدای مادرش پیچید؛ همان جمله‌ی قدیمی: «تا وقتی خدا رو داری، کم نمیاری.»

شاید این هم یکی از همان «چیزهایی» بود که قرار بود به صلاحشان باشد، حتی اگر شکلش دردناک بود. جاوید به آینده فکر نکرد. به بعد از شش ماه هم نه. فقط به همین لحظه فکر کرد؛ به وزنِ سرِ نفس، به صدای دریا، به صبحی که بی‌اجازه آمده بود و چیزی شبیه آرامش در خواب را از آن‌ها گرفته بود. دستش را بالا نیاورد. لمس نکرد. فقط همان‌جا نشست؛ تکیه‌گاهِ بی‌ادعا، نگهبانِ خوابِ زنی که دنیا زیادی از او خواسته بود و توقع داشت، و فتحیه، آرام و بی‌طرف، شاهدِ این سکوت ماند.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی_و_یکم

نفس با تکانِ خفیفی بیدار شد. نه از صدا، نه از نور؛ باد خنک پیچیده در موهایش و روی صورتش. بوی دریا، صدای آرام آب، نسیم خنکی که لای موهایش می‌پیچید… و بعد، سنگینیِ شانه‌ای که زیر گونه‌اش بود. نفس عمیقی کشید بوی ادکلن دیویدف چمپیون زیر مشماش چرخید، تازگی ها این بو را عجیب دوست داشت و برایش تازگی داشت، سرش را بالا آورد و به او خیره شد چشم‌هایش هنوز خواب‌آلود بود، جاوید سرش را به پایین خم کرد و در نظرش آمد که شبیه گربه‌ی ملوس اما چموشی شده بود که دنیا برایش خواب های ناجوانمردانه دیده بود، چندین ثانیه به عسلی تیره و روشنش نگاه کرد، طول کشید تا بفهمد کجاست اما وقتی وضعیت را فهمید، گونه‌هایش داغ شد. به سرعت نشست، انگار یک چیز آهنی و داغ را روی صورتش گذاشته باشند و سوزانده باشدش. از فرط دست پاچگی دست برد موهایش را جمع کند، بی‌قرار، آشفته:

- من… ببخشید… نفهمیدم چجوری‌ خوابم برد.

صدایش پایین بود، شکسته، آمیخته به خجالت. نگاهش را از جاوید دزدید؛ انگار می‌ترسید اگر چشم در چشمش شود، چیزی لو برود که قرار نبود دیده شود. جاوید تکان نخورده بود. فقط آرام‌تر از شب قبل نفس می‌کشید. نگاهش روی دریا ماند و با همان لحنِ آهسته گفت: اشکالی نداشت.

نفس مکث کرد. دست‌هایش را روی زانوهایش فشرد. هنوز نمی‌دانست کجا بگذاردشان. قلبش تند می‌زد؛ نه از ترس، از غافلگیری:

- نمی‌خواستم… واقعاً حواسم نبود.

جاوید سرش را کمی چرخاند. نه آن‌قدر که خیره شود:

- می‌دونم.

سکوت دوباره برگشت، اما این‌بار جنسش فرق داشت. نفس جرئت کرد نگاه کند. جاوید هنوز همان‌طور نشسته بود؛ انگار آن لحظه‌ی خواب، نه سوءاستفاده‌ای داشت، نه توقعی ساخته بود. فقط گذشته بود.

نفس آهسته گفت: تو چرا وقتی بیدار شدی، بیدارم نکردی؟

جاوید مکث کوتاهی کرد. بعد گفت: چون آروم بودی.

این جمله، ساده بود؛ اما چیزی در دل نفس تکان خورد. پلک زد. نفس عمیقی کشید و نگاهش را دوباره به بندر دوخت. خجالتش کم‌کم نشست، جایش را به احساسی نامعلوم داد؛ چیزی بینِ امنیت و سردرگمی. باد صبحگاهی موهایش را تکان داد. نفس کتش را روی شانه‌هایش جمع‌تر کرد و زیر لب گفت: اذیت شدی، ببخشید.

جاوید آرام جواب داد: 

- نشدم.

و برای چند لحظه، هیچ‌کدام حرفی نزدند. آن شوکِ کوچک، جایش را به آگاهیِ تازه‌ای می‌داد؛ آگاهیِ اینکه بعضی نزدیکی‌ها، حتی ناخواسته، امن و بی‌خطرند. کم‌کم هر دو از جا بلند شدند. چوبِ صندلی با ناله‌ی کوتاهی زیر وزنشان صدا داد. نفس کت را از روی شانه‌اش مرتب کرد و یک قدم از جاوید فاصله گرفت؛ همان فاصله‌ی محتاطانه‌ای که انگار حالا دیگر آگاهانه انتخاب می‌شد. جاوید هم ایستاد، کش‌وقوسی کوتاه به شانه‌اش داد و نگاهش را از دریا کند. وقتِ رفتن بود؛ بازگشت به جایی که همه‌چیز دوباره سؤال داشت. چند قدمی بیشتر نرفته بودند که گوشیِ جاوید لرزید. اسمِ چیمن روی صفحه افتاد. مکث کرد، بعد تماس را جواب داد:

- الو؟

صدای چیمن مضطرب بود:

- جاوید آقا چه عجب هرچی زنگ میزدم جواب نمی‌دادی دلم هزار راه رفت از نگرانی… چیشد؟ نفس رو پیدا کردی؟

جاوید نیم‌نگاهی به نفس انداخت؛ ایستاده بود و به قایق‌های بندر خیره شده بود، انگار می‌خواست خودش را جمع‌وجور کند:

- آره، پیداش کردم.

چند ثانیه سکوت آن‌طرف خط:

- خوبه… خدا رو شکر. کجایین؟

نفس داخل ماشین نشست قبل اینکه داخل ماشین بنشیند پرسید: کسی چیزی فهمید؟

چیمن مکث کرد. صدایش پایین‌تر آمد:

- آره. وقتی صبح شد و دیدن هیچ‌کدومتون خونه نیستین، فهمیدن یه خبری هست. مامان یکم مشکوک شد نکنه مثلا بین شما دوتا اتفاقی، چیزی افتاده باشه براش گفتم که تو خودتم نمی‌دونستی کجاست رفتی دنبالش… حالا بقیه هم می‌دونن دیشب پیش هم نبودین.

جاوید پلک زد. نگاهش کوتاه روی نفس لغزید. سنگینیِ جمله نشست تهِ سینه‌اش:

- چیزی نگفتن؟

چیمن:

- فعلاً نه، ولی سؤال زیاده. بهتره زودتر برگردین. راستی امروز نفس دادگاه داره ها!

جاوید نفسش را آهسته بیرون داد: 

- باشه. میایم.

تماس قطع شد. گوشی را پایین آورد. چند ثانیه هیچ نگفت و بعد داخل ماشین می‌شود گفت: امروز دادگاه داری؟

نفس سر تکان داد:

- آره وکیلم الان تماس گرفت گفت ساعت ده و نیم منتظرمه دم دادگاه.

جاوید سر تکان میدهد ماشین را روشن میکند و بعد از خواباندن دستی ماشین حرکت می‌کند:

- خوبه منم میام.

نفس به تندی برمی‌گردد سمتش:

- نه کجا بیای؟ امیرپاشا دنبال شر میگرده جاوید ولش کن.

جاوید بدون اینکه به حرفش گوش بدهد میگوید: چیزی دادی به وکیلت؟ مدارک و این چیزا رو میگم.

نفس تکیه می‌دهد به صندلی و نگاهش را به رو به رو می‌دهد:

- مدارک ها رو دیروز فرستادم برا وکیلم که اگر نیاز باشه ارائه بده‌. من نمی‌فهمم چرا این کار رو کرده. وقتی من جواب مثبت نداده باشم و فرار کردم از سر سفره‌ی عقد یعنی همه چی منطفی هستش دیگه. این آدم اصلا منو دوست نداره که بگم آره عاشقمه و داره از دیوونگی این کار رو می‌کنه.

جاوید فرمان را می‌چرخاند:

- از کجا معلوم شاید باشه!

نفس یکه میخورد، به این موضوع فکر نکرده بود که شاید باشد، اما خب او را هم می‌شناخت:

- جاوید من امیرپاشا رو خوب میشناسم چندساله همکار باباست و از همون نوجوونی که کارش و شروع کرده تو خونه ما رفت و آمد داشته، مشخصه که نمیتونه همچین چیزی باشه، اصلا شاید همین چیزا باعث شده سو استفاده کنه از بابا، بابای ساده‌ی من!

جاوید پوزخندی میزند:

- نفس خانم بزار یه چیزی رو از الان بهت بگم، هیچ وقت فکر نکن که همه خوبن و بی عیب هستند یا همه ساده هستند. نه اینجوری نیست، همه گرگ درون دارن. باید خیلی شانس بیاری که توعم مثل اونا نشی یا اصلا نباشی.

نفس در فکر فرو رفت، آری چرا به این فکر نکرده بود؟ دو رویی و بد بودن در ذات همه بود و حالا یکسری ها از آن استفاده میکردند و یکسری ها هم نه!

و حالا خبری تازه نبود، فقط واقعیت بود. بندر پشت سرشان جا می‌ماند، با صندلیِ چوبیِ خالی‌ای که شاهدِ شبی بود که قرار نبود خیلی‌ها از آن باخبر شوند.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی_و_دوم

صدای موتور قایق‌ها دور می‌شد و خیابان‌های اطراف بندر کم‌کم جای خودشان را به کوچه‌های خلوت‌تر می‌دادند. مسیر بازگشت، ساکت‌تر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتند. نه از آن سکوت‌های سنگینِ شب قبل؛ از جنس احتیاط. شهر بیدار شده بود؛ کافه‌ها کرکره‌ها را بالا می‌دادند، آدم‌ها با لیوان‌های کاغذی قهوه از کنارشان رد می‌شدند. زندگی، بی‌وقفه. نفس شیشه را پایین داد. باد صبحگاهی صورتش را نوازش کرد. حس می‌کرد اگر پنجره بسته بماند، خفه می‌شود. جاوید چیزی نگفت. گذاشت. به خانه رسیده بودند و از ماشین پیاده شدند، نفس کنار جاوید راه می‌رفت، نگاهش به زمین، قدم‌هایش شمرده. جاوید بی‌آنکه نگاهش کند، گفت:

- اگه خواستی توی دادگاه، جلوشون من حرف می‌زنم.

نفس مکث کوتاهی کرد:

- نه. لازم نیست.

و بعد، آرام‌تر:

- خودم بلدم چی بگم.

و با کمی مکث گفت:

- جاوید…

او نگاهش می‌کند که نفس ادامه می‌دهد:

- برای دیشب…

نفس جمله را قورت داد:

- ممنونم.

جاوید لبخند نزد. فقط سرش را تکان داد:

- از سر وظیفه نبود، خودم خواستم.

رک بودن از خصلت های او بود. در خانه که باز شد، فضا تغییر کرد. سکوتِ عادی نبود؛ از آن سکوت‌ هایی که خبر می‌دهند همه منتظرند. چیمن در سالن ایستاده بود. نگاهش اول روی نفس نشست، بعد روی جاوید، اما به طرف نفس رفت و او را در آغوش کشید، نفس لبخندی میزند و دستش پشت کمر چیمن می‌کشد برای راحت کردن خیالش:

- حالت خوبه؟

نفس آرام زمزمه کرد:

- خوبیم.

عمه سلین از آشپزخانه بیرون آمد. چشم‌هایش روی صورت جاوید مکث کرد؛ بیشتر از حد معمول. اما چیزی نپرسید. فقط گفت: سرتون سلامت.

دنیز اما حسادت زیر پوستی‌اش را نمی‌دانست کجا بیرون بریزد. همه سر میز نشستند. فنجان‌ها جابه‌جا شد، قاشق‌ها صدا دادند. سؤال‌ها در هوا معلق بودند. نفس لقمه‌ای کوچک برداشت، نتوانست بخورد. عمه با اجازه ای می‌گوید و از پشت میز بلند می‌شود و به بالا می‌رود، بالاخره چیمن سکوت را شکست:

- نفس دادگاهت و یادت نره.

نفس سرش را بالا آورد. نگاهش ثابت بود، صدایش آرام:

- حواسم هست، ساعت ده دارم.

کسی چیزی نگفت. فقط نگاه‌ها ردوبدل شد. جاوید فهمید: این شروعِ مرحله‌ی تازه‌ای بود. جایی که دیگر هیچ‌چیز دقیقاً مثل قبل نمی‌ماند. و نفس، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کرد شاید لازم نیست همه‌چیز را توضیح بدهد تا حق داشته باشد نفس بکشد. دنیز با افاده‌ی در رفتارش از پشت میز بلند شد و گفت: جاوید کارت دارم، بالا دم در اتاقت منتظرتم.

جاوید بدون اینکه او را نگاه کند لقمه‌ای که گرفته بود را به طرف نفس گرفت و گفت: اونجا واینستا، برو اتاق خودت میام ببینم چیکار داری.

اصلان برای اینکه نخندد لب روی هم می‌فشارد و سرفه‌ی مصنوعی می‌کند وقتی چیمن و نفس یکه خورده را می‌بینند که او را نگاه می‌کنند، برای اینکه جلوی خنده‌اش را بگیرد کف دستش را روی دهانش می‌گذارد، والله حق هم داشتند، جاوید برای نفس لقمه گرفته بود؟ از عجایب دوران خودشان بود. انگاری زن گرفتن جاوید رویش زیادی اثر داشت یا اینکه از پا قدم دنیز او اینگونه رفتار می‌کرد. دنیز را انگار آتش زده باشند مشت دستانش آنقدر سفت بود که به سفیدی می‌زد و صورتش کبود شده بود. با حرص به طرف پله ها می‌رود و از آن بالا می‌رود‌. نفس لقمه را از دست او گرفت و در دهانش گذاشت و یک جرعه از چای‌اش خورد.

چیمن ابرو بالا می‌دهد و کمی سرش را به طرف راست می‌چرخاند و اصلان را نگاه می‌کند، اصلان ریز می‌خندد، نفس با گفتن «من میرم اتاقم» بلند می‌شود و می‌رود.

اصلان تند می‌گوید: داداش وقتی می‌خواین برید دادگاه منم میام.

جاوید سرش را تکان می‌دهد:

- بیا بعدش میریم شرکت. چیمن تو بعد از صبحانه برو شرکت تا ما بیایم دنیز هم ببر تو خونه نمونه.

چیمن دهن کج می‌کند:

- حتماً باید اینو بندازی به جون من؟

جاوید:

- آمار امیرپاشا رو درآورده ازش بپرس ببین چی می‌دونه بگو جاوید بهم گفته بپرسم برای فکر هایی که داره.

چیمن سرش به اجبار تکان می‌دهد و به مرور او هم می‌رود.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی_و_سوم

جاوید و اصلان هم بلند شدند پله ها را بالا که می‌رفتند اصلان گفت: الان میری اتاق دنیز؟

جاوید «نچ» تحویلش می‌دهد:

- برو کارات و بکن نه و نیم بریم سمت دادگاه.

اصلان «باشه»ای می‌گوید و راه‌شان از هم جدا می‌شود جاوید وارد اتاق می‌شود، باز هم بدون در زدن!

نفس با تلفن حرف می‌زد و از مخاطبش مشخص بود دفنه است، قبل آمدن جاوید گزارش شرح حال شب قبل را داده بود و دفنه را حسابی متعجب کرده بود و با هر جمله ای که نفس می‌گفت یک «نه!» کش دار می‌گفت. حالا داشتند درمورد دادگاه حرف می‌زدند قرار بود او هم با نفس برود و داشتند هماهنگی ها را انجام می‌دادند جاوید از داخل کمدش کت شلوار آبی نفتی تیره و پیراهن مردانه‌ی آبی نفتی روشنش را برداشت دستش به پایی لباسش می‌رود خواست لباسش را در بیاورد که نفس تندی به پشت چرخید، جاوید نیشخند میزند و لباسش را تعویض می‌کند بعد از تعویض به سمت میزشان که نفس پشت به او ایستاده می‌رود دستش را از کنار نفس رد میکند و نفس با تصور اینکه او لباسش را هنوز تعویض نکرده کمی کنار می‌کشد اما با دیدن دستش و آستین کت او که به سمت ادکلنش می‌رود خیالش راحت می‌شود جاوید پوزخندی میزند و ادکلن دیویدف چمپیون‌اش را برمی‌دارد نفس چپ چپ نگاهش می‌کند و رو برمیگرداند.

بعد از نیم ساعت کارهایشان را کردند و از اتاق بیرون زدند و چیمن با دلی مضطرب آنها را راهی کرد. در اوایل بهار مشخص نبود که هوا سرد بود یا نفس از سر استرس یخ کرده بود. اصلان ماشین را پارک کرد و پیاده شدند وکیلش سر پله های دادگاه ایستاده بود نزدیکش رفتند و سلام علیک کردند و نفس با او دست داد وکلیش دختری تپل اما فرز و کاربلدی بود چشم و ابروی عسلی، گونه ی پری داشت، بینی اش عملی بود لبانش صورتی کوچک، موهای بلند شلاقی که همیشه بافته دیده میشد. تیپش کت شلوار نوک مدادی اداری بود با پاشنه بلند بود و اصلان در عجب ماند که یک دختر به تپلی میرا چگونه پاشنه بلند پایش بود!

پله ها را بالا میروند. سالن دادگاه، با پنجره‌های بلندش که نور پررنگ صبح را به داخل می‌ریخت، پر از صندلی‌هایی بود که مراجعان متفاوتی روی آن نشسته بودند. سمت راستش جاوید و سمت چپش اصلان و سمت چپ اصلان هم میرا ایستاده بود وارد شدند؛ قدم‌هایش محکم اما دستانش لرزان بودند. کت مشکی کوتاهی به همراه شلوار راسته نوک مدادی پوشیده بود، کفش پاشنه بلند ورنی مشکی پایش بود کیف کوچک دستی‌اش را محکم در دست گرفته بود. چشم‌هایش آرام، اما گوشه‌شان از اضطراب پر بود، در دلش انگار رخت میشستند. امیرپاشا به همراه وکیلش روی صندلی فلزی نشسته بود، با نگاهی مسخره و برنده و پرونده‌ای که در دست وکیلش بود نشسته بود، صفحه‌هایش پر از ادعاهای رسمی علیه نفس. دقایقی بعد نوبتشان میشود و در سالن حاضر میشوند. 

جاوید همانجا در بین چند نفری که حاضر بودند نشسته بود؛ نگاهش تیز و آماده بود روی امیرپاشا بود. اوضاع سنگین بود. چشمانش خیره به پرونده‌ای که روی میز قاضی رفت شد، پرونده ای که پر از ادعاهایی علیه نفس مانند خیانت، فریب، ازدواج صوری و اجبار جاوید برای ازدواج نفس با او.

نفس در جایگاه متهم ایستاده بود و امیرپاشا در جایگاه شاکی و وکیل هایشان کنارشان ایستاده بود. قاضی، مردی میانسال با ریش کوتاه و عینک ضخیم، پرونده را نگاه کرد و بعد دستور داد که به جلو برود و در چایگاه بایستد. نفس در جابیگاه ایستاد قاضی از بالای عینکش آنها را نگاه کرد:
- خانم نفس، شما متهم هستید به نقض تعهدات نامزدی و ارتکاب به خیانت و فریب، چرا که در دوران نامزدی با شاکی، یعنی آقای امیرپاشا دمیر با شخص دیگری ازدواج کرده‌اید. آیا آماده پاسخگویی هستید؟

نفس، نفس عمیقی میکشد:

- بله جناب قاضی.

وکیل امیرپاشا پرونده را باز کرد و مدارکی شامل پیام‌ها، عکس‌ها و اسناد رسمی ازدواج امیرپاشا با نفس را که امضا نشده بود را به قاضی نشان داد:
- شاکی میگه شما، در زمانی که با او نامزد بودید، با شخص دیگری ازدواج کردید و این اقدام، موجب آسیب جدی روحی و اجتماعی و نقض اعتماد و تعهدات شما شده است.  همچنین ادعا شده که این ازدواج طبق گفته ی شما به شاکی صوری هستش و توسط همسر شما، آقای جاوید، اجبار شده‌است.

جاوید به سرعت اخم هایش درهم رفت، یعنی چه که نفس به او گفته که این ازدواج صوری است؟ اصلان هم یکه میخورد نفس در ثانیه چشمانش گرد میشود کیفش را که روی میز بود در میان دستش فشرد  نگاهش را به جاوید دوخت که با اخم خیره به او بود، میرا به تندی رو به قاضی میکند و میگوید:
- دروغه آقای قاضی، هرجا که این آقا بودند موکل من همراه همسرشون بودند و هیچ مکالماتی با ایشون نداشتند. حتی شب جشن ازدواجی که به صورت مختصر و کوچیک گرفتند هم دعوت نبودند. من خودم اونجا حضور داشتم آقای دمیر بدون اجازه و دعوت وارد مراسم شده بود.

نفس مکث کوتاهی کرد. سپس با صدای واضح، اما کنترل‌شده گفت:
- هیچ یک از این ادعاها صحت نداره آقای قاضی. ازدواج من با آقای تهرانی، یعنی همسرم هیچ‌گونه اجبار یا فریب نداشت. هیچ اقدام من، عمدی برای خیانت یا آسیب رساندن به شاکی نبوده.

قاضی دفترش را نگاه کرد. سکوت سنگینی سالن را پر کرد. نفس ادامه داد:
- تمامی مراحل قانونی و مدارک ازدواج موجود است و من آماده ارائه مدارک و شاهد هستم. حتی میتونین تلفن همراهم و چک کنید ببینید که من حتی شماره ایشون و سیو ندارم.

امیرپاشا نگاهش رنگ باخت، شماره ی او را نداشت؟ به سرعت نگاهش تبدیل به یک نگاه خصمانه شد و نفس را نشانه گرفت اما نفس دیگر ترسیده نبود. او محکم ایستاده بود، آماده بود تا در برابر اتهامات ظالمانه بایستد. جاوید دستش را روی زانویش گذاشت. می‌دانست که این بار حرف‌ها کمکی نمی‌کنند؛ تنها حقیقت و شجاعت نفس بود که می‌توانست او را از فشار بیرون بیاورد.

قاضی نوشت و سپس به همه گفت:
- جلسه ادامه دارد. هر دو طرف فرصت دارند تمام مدارک و دفاعیات خود را ارائه کنند.

نفس نفس عمیقی کشید و نگاهش را به پرونده روی میز دوخت. قلبش می‌تپید، اما می‌دانست که آماده است و تنها نیست. جاوید کنار او بود و این کافی بود تا با اطمینان در برابر امیرپاشا بایستد.

طبق درخواست قاضی شاهد ها وارد میشوند و نفس تلفن همراهش را به دادگاه ارائه میدهد. دفنه کنار جاوید مینشیند و زیرلب میگوید: مردک عو*ضی چجوری میتونه انقدر پست باشه؟ نفس اصلا تو این مدت اینو ندیده. اگر دیده بود به من میگفت.

نفس، نفس عمیقی کشید، میرا گفت:
- آقای قاضی موکل من با خواست درونی خودش و علاقه واقعی‌اش با آقای جاوید ازدواج کرده‌. هیچ اجبار یا فریبی در کار نبوده است. و درمورد ازدواج با آقای دمیر حتما این رو میدونید که، طبق قانون ایران اگر یکی از طرفین راضی نباشد و نخواهد ازدواج کند، ازدواج باطل هست. بنابراین این ادعاها از اساس نادرست هستند.

وکیل امیرپاشا با لحنی تند پرسید:
- پس شما ادعای شاکی مبنی بر اجبار را تکذیب می‌کنید؟

میرا مستقیم نگاه کرد و گفت:
- بله، تکذیب می‌کنم. هیچ فشاری نبوده و تصمیم شون کاملاً شخصی و قانونی بوده.

امیرپاشا لبخندی سرد زد، اما نفس آرام ایستاده بود. نگاهش به جاوید افتاد؛ او با سر، حمایت و آرامش داشتن را نشانش داد. نفس نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- هر آنچه که رخ داده مطابق قانون و میل درونی من بوده و هیچ‌کس، حتی شاکی، حق نداره ادعای اجبار یا فریب کنه.

قاضی دستش را بالا برد و جلسه را آرام کرد:
— جلسه ادامه دارد. با توجه به دفاعیات متهمه، یعنی خانم نفس، و توضیحاتی که درباره میل درونی، رضایت شخصی و مشروعیت قانونی ازدواج ارائه شد، لازم است منشی‌ها و دستیاران دادگاه مدارک و ثبت‌ها را بررسی کنند.

دو منشی که کنار قاضی نشسته بودند، اسناد را ورق زدند، دفنه به عنوان شاهد همه چیز حتی اینکه سه هفته پیش امیرپاشا به شرکت میرود و او را تهدید میکند و نفس به او پیام داده و گفته است که او را تهدید کرده وجود دارد، حاضر شد. نفس گوشه ی لبش را گزید. دستیاران قاضی فیلم های مداربسته ی شرکت از ورود امیرپاشا همان روزی که او را تهدید کرد، تلفن همراه نفس و مدارک ثبت رسمی ازدواج و قوانین مربوطه به ایران را نگاه کردند و سپس سر تکان دادند. قاضی سرش را بلند کرد و با صدای محکم گفت:
- از اونجایی که خانم نفس ساراچ اوغلو اهل ایران هم هستند و بر اساس قانون ایران، ازدواج بدون رضایت یکی از طرفین باطل است، به اضافه با توجه به مدارک و توضیحات خانم نفس، ازدواج او با آقای تهرانی کاملاً قانونی و با میل شخصی انجام شده است.

امیرپاشا از عصبانیت بلند میشود و صدایش را بلند میکند:

- اقای قاضی عکس هایی که بهتون دادم و نگاه نکردید؟

قاضی با تمسخر او را نگاه کرد:

- آقای دمیر من روزانه با تعداد زیادی از شاکی و متهمین در ارتباطم، سی ساله که قاضی هستم و این چیزها زیاد دیدم. تشخیص عکس اصلی از فتوشاپ برای من سخت نیست جوان!

در ادامه، او پرونده را مهر زد:
- بنابراین، اتهامات شاکی مبنی بر خیانت، فریب، ازدواج صوری یا اجبار رد می‌شود و رأی دادگاه به نفع خانم نفس صادر می‌شود.

و سه بار چکش را روی میز میزند و دفعه ی آخر محکم تر میکوبد. همگی نفس نفس عمیقی کشید، قلبش آرام شد و نگاهش به جاوید افتاد. جاوید لبخند کوتاهی زد قاضی پرونده را بست و جلسه به پایان رسید، و نفس با حس سبک‌بالی و رهایی از فشار دادگاه، از سالن بیرون رفت. به سمت آنها رفتند اصلان گفت: نفس این روی با اعتماد به نفست رو ندیده بودم. واقعا متعجبم کردی.

نفس لبخند مضطرب میزند:
- ولی کم مونده بود غش کنم. ولی حالا می‌دونم حقیقت همیشه راه خودش رو پیدا می‌کنه.

جاوید سرش را تکان میدهد و میگوید: واقعا بهش گفته بودی اون حرف رو؟

نفس او را خیره نگاه کرد:

- تو اصلا گذاشتی با من هم کلام بشه؟

جاوید اما نمیدانست چرا نمیتوانست باور کند، شاید موضوع آن جمله ی «هیچ چیزی از هیچکسی بعید نیست» بود!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی_و_چهارم

سالن دادگاه هنوز پر از سکوت و هیجان بود. امیرپاشا کنار وکیلش نشسته بود، سرش پایین بود و نگاهش از پرونده برنمی‌داشت؛ هنوز عصبانیت در چشم‌هایش موج می‌زد، اما دیگر هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد.

با میرا خداحافظی کردند و جلوی پله ها به همراه دفنه و جاوید ایستاده بودند اصلان رفته بود تا ماشین را بیاورد تلفن همراه دفنه که زنگ میخورد با عذرخواهی از آنها دور میشود؛ جاوید به آرامی گفت: امروز به همه نشون دادی که هیچ کس نمی‌تونه تصمیم تو رو زیر سؤال ببره.

نفس سرش را بالا گرفت، گوشه ی چشمان سمت راستش میسوخت و جاوید میدید که قرمز شده بود، اما لبخندش واقعی بود:
- حتی وقتی همه چیز علیه آدم به نظر می‌رسه، حقیقت خودش راهش رو پیدا می‌کنه.

سکوت کوتاهی بینشان حکم فرما شد. نفس بند کیفش را در دست فشرد و نفس عمیقی کشید:
- حالا وقتشه که این فشار و این سایه‌ها پشت سر گذاشته بشن.

جاوید سرش را تکان داد:
- بله.

چشم‌هایشان به هم دوخته بود. حس رهایی و آرامش، برای اولین بار پس از هفته‌ها فشار و استرس، هر دو را در بر گرفته بود.

اصلان جلوی پایشان ترمز زد هر سه سوار شدند و به سمت شرکت می‌رفتند. عمه سلین درمیان راه به جاوید چیام داد و نتیجه را پرسید، جاوید هم با یک «به نفع نفس تموم شد» جوابش را داد. دقایقی بعد در شرکت حاضر شدند، چیمن و دنیز  و زهرا جلوی در اتاق نفس ایستاده بودند. نگاه‌های کنجکاو و کمی مضطربشان، حال و هوای فضا را پر کرده بود. دفنه تا دنیز را دید متوجه شد او کیست و زیرگوش نفس پچ زد:

- به قول اون آدم معروفه ی ایرانی تون که بهم نشون دادی، مادرناتنی سیندرلا باشه؟

نفس ریز خندید. دنیز، که از قبل مطمئن بود نفس شکست خواهد خورد و پرونده را می‌بازد، با لبخندی مغرور و کمی تحقیرآمیز گفت:
- خب؟ نتیجه چی شد؟ باختی نفس جون؟

جاوید دستش را روی پهلوی نفس گذاشت و نگاهش را مستقیم به دنیز دوخت. نفس، با لبخند کوتاه اما پر از آرامش، پاسخ داد:
- نه عزیزم، دادگاه به نفع من تموم شد.

سکوتی سنگین فضا را پر کرد. دنیز برای چند لحظه مات و مبهوت ایستاد، چشمانش گرد شد و لبخندش کم‌کم جای خود را به تعجب و عصبانیت داد:
- چی… یعنی چی؟

این را با لحنی که نه باور می‌کرد و نه می‌توانست فوراً واکنش نشان دهد، پرسید.

نفس ادامه داد، آرام اما شمرده:
- من بردم، همین.

چیمن سرش را تکان داد و لبخندی زد:
- خداروشکر. میدونستم.

جلو میرود و نفس را در آغوش میگیرد، آرام در گوشش گفت:
- خوشحالم که همه چیز درست شد، عزیزم.

دنیز لب‌هایش را به هم فشرد و نگاهش را به جاوید دوخت جاوید اما ذهنش هنوز میان دادگاه گیر بود. اصلان گفت:
- حقیقت همیشه روشن می‌شه دخترخاله، حتی وقتی کسی فکر کنه همه چیز تحت کنترلشه.

نفس که حالا از آغوش چیمن بیرون آمده بود لبخندی زد که هم آرامش و هم پیروزی را با هم داشت. بالاخره فشار هفته‌ها، ترس و استرس، جای خود را به حس سبک بالی و رهایی داد.

اصلان، با نگاهی رضایتمند، گفت:
- حالا که همه چیز مشخص شد، وقتشه که کمی آرامش بگیریم و دوباره روی زندگی خودمون تمرکز کنیم.

فضا پر از حس آرامش و سکوتی مطمئن بود، اما نگاه‌های دنیز هنوز پر از ترکیبی از تعجب و عصبانیت بود، گویی هنوز نمی‌توانست با واقعیت کنار بیاید. نفس، دفنه و چیمن وارد اتاق نفس شدند و دنیز دنبال جاوید رفت اصلان هم به دنبال کارهایی که جاوید به او سپرده بود.
امیرپاشا پشت فرمان، با یک دست فرمان را گرفته بود و با دست دیگر تلفن را. خیابان‌ها برایش واضح نبودند؛ همه‌چیز از پشت یک مهِ عصبی می‌گذشت. از دادگاه به سمت خانه اش می‌راند، او از همان لحظه‌ای که نفس آن‌طور محکم شروع کرده بود به حرف زدن، فهمیده بود که زمین دارد از زیر پایش کشیده می‌شود، از کی آن دختر ترسو آنقدر بلبل زبان شده بود؟

شماره‌ی فرهاد را گرفت، میدانست سفر است اما باید زنگ میزد و کارش را انجام میداد. زنگ اول، دومی. و بعد صدای فرهاد بالاخره آمد:

- بله؟

امیرپاشا نفسش را آرام بیرون داد، طوری که صدایش خسته‌تر از همیشه به نظر برسد:

- سلام فرهاد جان… مزاحمت شدم.

فرهاد مکث کوتاهی کرد:

- سلام امیرپاشا، اتفاقی افتاده؟

لبخند کجی روی لب امیرپاشا نشست؛ دقیقاً همان لحظه‌ای که می‌خواست:

- نمی‌دونم از کجا شروع کنم… راستش نمی‌خواستم زنگ بزنم. ولی گفتم شاید حق با تو باشه که بدونی.

فرهاد محتاط شد:

- بدونم چی رو؟

امیرپاشا سرعت ماشین را کم کرد. صدایش را پایین آورد، آرام، اما سنگین:

- درباره‌ی نفس… و اون مردی که اسمشو گذاشته شوهر.

سکوت آن‌طرف خط، طولانی‌تر از قبل شد:

- جاوید؟

فرهاد این را با تردید گفت. امیرپاشا حتی از شنیدن اسمش عصبی میشد:

- آره… همون.

امیرپاشا عمداً آهی کشید گفت: ببین فرهاد، من نمی‌خوام پدر یه دختر رو نگران کنم. ولی بعضی چیزا هست که اگه الان گفته نشه، بعداً خیلی دیر میشه.

فرهاد صدایش کمی جدی‌تر شد:

- منظورت چیه؟

امیرپاشا جمله‌ها را شمرده چید:

- من جاوید رو می‌شناسم. نه از امروز، نه از دیروز. از سال‌ها قبل. اون روز هم گفتی نباید چون فقط تو کارش خوبه بهش دختر میدادی وقتی گذشتش رو نمیدونی.

دروغ که شاخ و دم ندارد، دارد؟

فرهاد جا خورد:

- یعنی چی؟

- یعنی گذشته‌ای داره که خیلی تمیز نیست. آدمی نیست که بی‌دلیل، بی‌سابقه، یکهو وارد زندگی یه دختر بشه.

با طعنه میگوید:

- تو فکر می‌کنی جاوید دخترت و خوشبخت میکنه؟

فرهاد نفسش را شنید:

- امیرپاشا، نفس خودش تصمیم گرفته…

امیرپاشا نرم خندید:

- تصمیم؟ فرهاد… تو بهتر از من می‌دونی دختری که تحت فشاره، تصمیم نمی‌گیره؛ هل داده میشه.

صدایش جدی‌تر شد:

- تو می‌دونی جاوید تو چه پرونده‌هایی درگیره؟ چه دعواهایی پشت سرشه؟ چه آدم‌هایی دنبالشن؟

فرهاد چیزی نگفت. امیرپاشا ادامه داد، آرام و سمی:

- من نمی‌گم آدم بدیه. می‌گم آدمِ امنی نیست. مخصوصاً برای دختری مثل نفس.

بعد، تیر آخر:

- و می‌دونی بدترین بخشش چیه؟ اینکه نفس فکر می‌کنه داره از خودش دفاع می‌کنه، در حالی که داره ابزار یه بازی بزرگ‌تر میشه. من نمی‌گم مجبور… می‌گم هدایت. بعضی آدما انقدر خوب بلدند شرایط بسازن که طرف فکر کنه انتخاب کرده.

فرهاد گفت: میدونی لان نفس کجاست؟

امیرپاشا:

- با به اصطلاح همسرش.

فرهاد آهی کشید گفت: من الان مسافرتم. ولی وقتی برگردم، با نفس صحبت می‌کنم. خودم.

لبخند امیرپاشا عمیق‌تر شد:

- همینو می‌خواستم بشنوم. فقط خواستم پدرش بدونه… که اگه فردا روزی اتفاقی افتاد، نگه «کاش زودتر فهمیده بودم».

مکث کرد و آرام‌تر گفت: من هنوزم نگرانشم، فرهاد. با اینکه دیگه نامزدم نیست.

فرهاد چیزی نگفت، فقط:

- ممنون که گفتی.

تماس که قطع شد، امیرپاشا تلفن را روی صندلی کنار دستش انداخت. نفسش را با رضایت بیرون داد.

او بلد بود چطور شک را بکارد؛ بقیه‌اش را زمان انجام می‌داد. ماشین دوباره راه افتاد. دادگاه شاید به نفع نفس تمام شد، اما جنگ؟ جنگ تازه داشت شروع می‌شد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی_و_پنجم

وارد اتاقش شد و پشت میز نشست وسایل نقشه کشی روی میز پخش بودند، اما نگاهش روی هیچ‌کدامشان نمی‌نشست. ذهنش مدام برمی‌گشت به دادگاه؛ نه به رأی، نه حتی به چهره‌ی امیرپاشا… به همان جمله‌ی نحس «خانم نفس شخصاً عنوان کرده‌اند این ازدواج، صوری بوده.»

قاضی این را خونسرد گفته بود. بی‌هیچ مکثی؛ اما همان جمله مثل میخی در ذهن جاوید فرو رفته بود.

در که زده می‌شود سرش را بالا می‌آورد:

- بله؟

دنیز وارد شد. این‌بار بی‌لبخند، بی‌نمایش. در را بست و مستقیم گفت:‌ حواست پیش کار نیست.

جاوید نگاهش نکرد: اگر حرفی نداری برو بیرون دنیز من کار دارم.

دنیز جلو آمد:

- نه تا وقتی که ذهنت درگیره.

جاوید ساکت ماند. دنیز مکث کرد، بعد گفت:

- من تو دادگاه نبودم… ولی می‌دونم یه جمله‌ش خیلی تکرار شده برات.

جاوید ناخودآگاه گفت: کدوم جمله؟

دنیز تکیه زد به مبل تک نفره پای راستش را روی پای چپش می‌اندازد و همان حرفی را که باید، آرام انداخت وسط:

- اینکه نفس خودش به امیرپاشا گفته ازدواجتون صوریه.

جاوید پلک نزد. فقط نفسش عمیق‌تر شد، او از کجا می‌دانست همچین چیزی را؟ دنیز تبدیل به چه کسی شده بود؟ آن هایی که کلاغ خطاب‌شان میکرد که بودند که آنقدر دقیق و مو به مو به او گزارش داده بودند؟

جاوید تکیه میزند بر صندلی اش:

- قاضی هم همون رو گفت.

دنیز شانه بالا انداخت:

- خب… قاضی از خودش که حرف نمی‌زنه.

جاوید بالاخره نگاهش کرد. نگاهش نه خشمگین بود، نه دفاعی؛ گیج بود:

- اما اون حرف رو امیرپاشا برای دفاع از خودش زده.

- احتمالاً.

دنیز آرام گفت: فقط یه چیز ذهنمو مشغول کرده.

جاوید مستقیم نگاهش کرد:

- چی؟

دنیز با مرموزی گفت: اینکه چرا دقیقاً همین واژه رو انتخاب کرده.

مکث:

- صوری.

جاوید اخم کرد:

- برای بازی با کلمات و رو دست زدن منه.

دنیز سر تکان میدهد:

- آره خب ممکنه!

سکوت بینشان کش آمد. دنیز ادامه داد، آهسته گفت: تو گفتی شش ماه. بهش گفتی توافق، گفتی قراره تموم بشه.
نگاهش را به جاوید دوخت:

- شاید از نگاه نفس، این دقیقاً تعریفِ صوری باشه.
جاوید دستش را روی میز فشار داد. تصویر نفس جلوی چشمش آمد؛ همان روزی که گفته بود: «مگه مریضم دل ببندم به چیزی که امروز فرداییه؟» دنیز آرام‌تر شد:

- من قضاوت نمی‌کنم. فقط می‌گم شاید اون چیزی که تو فکر می‌کنی، با چیزی که تو ذهن نفس بوده، فرق داشته.
جاوید زیر لب گفت: دنیز اگر اومدی ذهن منو درگیر کنی بهتره بری.
دنیز ایستاد:

- قصد همچین کاری رو ندارم.

جاوید چیزی نگفت. دنیز همین را کافی دانست و ادامه داد:
- من فقط خواستم بدونی چرا این جمله انقدر راحت از دهنش دراومده.
رفت، در بسته شد، جاوید تنها ماند، دوباره همان جمله، دقیق، بی‌رحم: «ازدواج صوری.»
دستش را روی صورتش کشید، نه از روی شک، از روی خستگی، او هنوز به نفس اعتماد داشت، اما حالا می‌فهمید چرا بعضی حقیقت‌ها، حتی وقتی علیه تو نیستند، باز هم درد دارند. کلمه‌ها مثل لکه‌ی جوهر، پخش شده بودند توی ذهنش. نه به‌خاطر امیرپاشا، نه دادگاه؛ به‌خاطر نفس. به‌خاطر اینکه این واژه از دهان قاضی علیه او بیرون آمده بود، حتی اگر فقط برای دفاع، حتی اگر فقط برای قانون. پشتی صندلی زیر وزنش صدا داد. گوشی را برداشت، صفحه روشن شد، اسم نفس آن‌جا بود. نه از سر غرور، از ترس اینکه نکند جواب چیزی باشد که هنوز آمادگی شنیدنش را ندارد. تصویر آن شب آمد جلوی چشمش؛ شب بندر، سرش روی شانه‌اش، نفس‌های آرامش. آدمی که آن‌طور گریه کرده بود، می‌توانست با دشمنش صحبت کند و به او بگوید که همه چیز صوری است؟

دستش را روی میز مشت کرد:

- لعنتی…

به این فکر کرد که بعضی فکرها را فقط با دیدن آدم‌ها می‌شود خفه کرد.

ساعت حدود شش غروب بود و خانه ساکت‌تر از حد معمول بود. ساعت پنج نفس به خانه آمده بود و بعد کمی صحبت درباره ی دادگاه با عمه سلین و شیرین و متین به اتاقش رفته بود.  چیمن نبود با چندتا از دوستان دانشگاهی اش رفته بودند بیرون، جاوید وارد سالن میشود میشنود که عمه سلین توی آشپزخانه آرام حرف می‌زد، صدایش محو می‌آمد.
جاوید مستقیم پله ها را بالا رفت وارد اتاق اتاق شد. نفس کنار پنجره ایستاده بود. نور عصر روی صورتش افتاده بود، موهایش را بسته بود، آرام‌تر از همیشه. وقتی صدای در را شنید، برگشت با دیدن جاوید گفت: عه زود برگشتی…

جاوید فقط گفت: می‌تونیم حرف بزنیم؟

نفس مکث کرد. همان مکث‌های ریز که جاوید بلد بود ازشان خیلی چیزها بفهمد:

- آره.

جاوید جلوتر آمد. نه خیلی نزدیک، نه دور. همان فاصله‌ای که این روزها بینشان بود:

- تو دادگاه…

نفسش را بیرون داد:

- اون حرفی که زده شد…

نفس پلک زد. انگار از قبل می‌دانست کدام حرف:

- صوری؟

جاوید سر تکان داد. نفس به پنجره تکیه داد. صدایش آرام بود: من واقعا امیرپاشا رو تو این مدت ندیدم. امیرپاشا فکر میکرد که من شماره ش رو دارم که یک چت فیک ساخته بود و داده بود دادگاه.

جاوید فقط او را نگاه کرد که نفس گفت: امیرپاشا هم با امید اینکه با همون کلمه و عکس ها و اینا برنده میشه شکایت کرده بود. مشخصه که اعتراض میکنم.

جاوید نگاهش را از صورتش نگرفت:

- ولی اون کلمه، نفس… 

نفس لبخند خیلی کمرنگی زد؛ لبخند کسی که خسته است:

- آره ما قرارمون همینه تو خودت گفتی شش ماه. گفتی قرار نیست دل ببندیم. گفتی این زندگی نیست. منم قرار نیست دل ببندم قرار نیست فتنه بازی دربیارم و هرچی بین مون هست رو برا کسی که دشمنت شده رو کنم!

جاوید گفت:

- یعنی تو به امیرپاشا نگفتی؟

نفس او را جدی نگاه کرد گفت:

- از نگاه من، ورود تو برای من یه پناه بود.

جاوید نفس عمیقی کشید. صدایش پایین آمد:

- ولی بعضی پناه‌ها… آدم توشون موندگار نمی‌شن.

نفس چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. طولانی. دقیق:

-  جاوید. شش ماه رو تحمل می‌کنم. قانوناً، ذهنی، هرجوری که لازم باشه. 

جاوید آرام گفت: فقط لازم داشتم بدونم اون کلمه… تمامِ حقیقت نبود.

نفس سرش را تکان داد:

- نبود.

سکوت دوباره برگشت.
نه سنگین، نه خفه‌کننده.
از آن سکوت‌هایی که قبلِ تصمیم می‌آیند.

جاوید برگشت سمت در. قبل از خروج گفت: ممنون که گفتی.

نفس تنها ماند.
و برای اولین بار، فهمید بعضی جمله‌ها، حتی وقتی برای نجات گفته می‌شوند، باز هم ردشان روی آدم می‌ماند.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی_و_ششم
حدود دو ماه و نیمی گذشت، جاوید توانست سلسله‌ای از شواهد غیرمستقیم جمع کند: دستکاری در پرونده‌ها، تغییر زمان‌ها و امضاها، و گزارش‌هایی که نشان می‌دادند مرگ مادرش طبیعی نبوده و بخاطر اینکه مادرش مشکوک به قتل پدرش بوده و دنبال ثابت کردن این موضوع افتاده بوده، کشته شده!

- این یعنی فرهاد…
جاوید با خود زمزمه کرد، لبش را گاز گرفت:
- اون مادرم رو کشته.

اما او هنوز نیاز به اثبات قانونی داشت. برای همین تصمیم گرفت تمام مدارک و شواهد را به دادگاه ارائه دهد، بدون اینکه اسمی از جاوید تهرانی یا مهراب تهرانی و اصلان تهرانی آورده شود. با اصلان شب ها را نمی‌خوابیدند و روی پرونده ها کار و تحقیق میکردند. گاهی از رابط ها استفاده می‌کردند و گاهی خودشان مستقیم وارد کار می‌شدند. اصلان از حجم نفرت و عصبانیت نتوانسته بود تحمل کند و مشتی در دیوار کوبیده بود جاوید زیرلب به فارسی زمزمه کرد:
- وقتی همه چیز آماده شد، وقتش می‌رسه که همه بفهمند آقای فرهاد ساراچ اوغلو.

این دوماه و نیم، شبیه یک ماه عادی نگذشت.
نه برای نفس، نه برای جاوید، نه حتی برای فرهاد. فتحیه همان فتحیه بود؛ بندر، باد، بوی نمک، موج‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند.
اما آدم‌ها دیگر مثل قبل نفس نمی‌کشیدند. نفس از روز دادگاه به بعد، نفس دیگر آن آدم قبل نبود. رأی به نفعش تمام شده بود، قانون پشتش ایستاده بود، اما ذهنش نه. حرف قاضی، مثل یک میخ، جایی ته فکرش مانده بود:

«خودِ شاکی اعلام کرده که ازدواج، صوری بوده.»

می‌دانست دروغ است. می‌دانست از روی فشار گفته شده. اما همین که این جمله از دهان امیرپاشا بیرون آمده بود، کافی بود تا ذهن نفس، شب‌ها قبل از خواب، دوباره و دوباره به همان نقطه برگردد. نفس همچنان روی تخت می‌خوابید و جاوید روی کاناپه. چیزهای زیادی تغییر کرده بود مانند اعتماد؛ و درست در همان روزها بود که فرهاد و دریاخانم رسیدند. به محض این‌که حال نیسان‌خانم کمی به ثبات رسید، بی‌درنگ راه افتادند سمت خانه. فرهاد، اولین و دومین و سومین حرف هایش با نفس را خیلی حساب‌شده انتخاب کرد. از خلوتی خانه سو استفاده می‌کرد و با حرف هایی که امیرپاشا با شستشوی مغزی که روی او انجام میداد بدون اینکه حرفی از او بیاورد با نفس صحبت می‌کرد، مثلا مانند یکی از عصر ها، در تراس نشسته بودند و بحث را باز کرد. صدایش آرام بود بیش از حد آرام. از جاوید بد نگفت و همین خطرناک‌ترین بخشش بود، او فقط در ذهن نفس با حرف هایش سؤال کاشت:

- مطمئنی همه‌چی رو بهت گفته؟
- مطمئنی این ازدواج همون چیزیه که فکر می‌کنی؟
- مطمئنی اگه یه روز بفهمی بعضی چیزا رو نگفته، می‌تونی باهاش کنار بیای؟

بعد، خیلی نامحسوس، امیرپاشا را وسط کشید، نه به‌عنوان دشمن، به‌عنوان «آدمی که شاید حرف‌هایی زده چون نگران بوده». فرهاد استاد این کار بود؛ این‌که کاری کند نفس فکر کند خودش دارد شک می‌کند، نه این‌که شک به او تزریق شده. و نفس…
نفس چیزی نگفت. اما شب‌ها، وقتی تنها می‌شد، سؤال‌ها از راه می‌رسیدند. نه درباره عشقش، درباره نادانسته‌ها!

از آن طرف، جاوید هم آرام آرام وارد همان باتلاق شد، دنیز عجله نمی‌کرد هیچ‌وقت هم مستقیم حمله نمی‌کرد فقط «یادآوری» می‌کرد:

- خانواده‌ش همیشه همین‌قدر حاشیه داشتن؟
- قبل از امیرپاشا، کسی دیگه‌ای هم تو زندگیش بوده؟
- به نظرت عجیب نیست که امیرپاشا این‌همه مطمئن حرف می‌زد؟

- از کجا معلوم نفس هم دستش با اونها یکی نباشه؟

 جاوید چیزی نمی‌گفت، اما ذهنش… ذهنش ایست نمی‌کرد. و هر بار، درست وقتی می‌خواست حرفی بزند دنیز چیز دیگری میگفت. رفتار جاوید عوض شد اما نه با دعوا، نه با خشم بلکه با سکوت کم‌حرف‌تر شد نگاهش کمتر روی نفس می‌ماند بیشتر فکر می‌کرد، کمتر لمس می‌کرد و نفس این تغییر را حس می‌کرد نه آن‌قدر واضح که بشود اسمش را گذاشت «فاصله» اما آن‌قدر محسوس که دلش بلرزد فرهاد و دنیز؛ دو مسیر، یک هدف فرهاد می‌خواست نفس را «نجات بدهد» حداقل خودش این‌طور فکر می‌کرد و دنیز می‌خواست جاوید را «بیدار کند» هیچ‌کدامشان مستقیم دروغ نمی‌گفتند آن‌ها فقط تکه‌هایی از حقیقت را جابه‌جا می‌کردند و در این یک ماه نه نفس کاملاً مطمئن ماند، نه جاوید کاملاً آرام. آن‌ها هنوز کنار هم بودند، هنوز شب‌ها یک سقف داشتند، هنوز اسم ازدواج روی رابطه‌شان بود. اما یک حباب بی اعتمادی شکب گرفته بود درست مثل بندر فتحیه قبل از طوفان، هوا داشت سنگین می‌شد و هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند اولین موج از کدام سمت خواهد آمد.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی_و_هفتم

پنج و نیم غروب بود؛ نه آن‌قدر روشن که دلگرم‌کننده باشد، نه آن‌قدر تاریک که خطر را لو بدهد. چند روزی بود که نفس حال خوشی نداشت دل درد و کمر درد امانش را بریده بود از همه این را پنهان میکرد و وقتی کسی میپرسید فقط با یک «نه خوبم اتفاقی نیوفتاده» جوابشان را میداد. اما حالا دیگر سر دردی که از صبح به آن اضافه شده بود حالش را بدتر کرده بود مسکن و قرص هم پاسخگو نبود. ساعت را نگاه کرد و شرکت را تعطیل کرد آخرین نفر خودش بیرون آمد باد خنکی که وزید موهایش را به صورتش می‌زد و سنگین‌تر از همیشه توی سینه‌اش می‌نشست. داخل ماشین نشست و به طرف بیمارستان راند. ماشین را پارک کرد و پیاده شد و داخل بیمارستان شد بعد معاینه و چکاپ دکتر و مطئن از اینکه چیزی نیست بیرون آمد. پله های جلوی بیمارستان را پائین آمد که ناگهان سرگیجه باعث شد دستش را روی نرده‌ی فلزی بگیرد، اما انگار فلز هم زیر انگشت‌هایش لغزید. یک لحظه همه‌چیز کند شد. صداها دور رفتند. زمین زیر پاهایش نرم شد، مثل چیزی که دیگر قصد نگه‌داشتنش را ندارد دیدش تار شد اول فکر کرد فقط سرگیجه است؛
اما زانویش خم شد، نفسش برید، و قبل از این‌که بتواند اسمی را صدا بزند، تعادلش را از دست داد دستی محکم دور شانه‌اش حلقه شد:

-  نفس… نفس، آروم… من هستم.

صدایی که کنارش بود، صدای که توقع داشت باشد نبود. آخر او در این مدت دیگر میدانست نفس کجاها میرود و کجاها نمیرود. اما این دفعه امیرپاشا بود.

نفس وزنش را ناخودآگاه به آن دست سپرد؛ بدنش یخ کرده بود، سرش سنگین، امیرپاشا او را کمی به خودش کشید تا زمین نخورد، یک دستش پشت گردن نفس، یکی روی کمرش، نه آغوش بود و نه صمیمیت؛ فقط کمکِ ناگزیرِ یک لحظه‌ی بحرانی.

- نفس، نگام کن… حالت بده؟ اینجا چیکار میکنی؟

نفس پلک زد و خواست فاصله بگیرد، اما پاهایش فرمان نمی‌بردند. سرش برای یک ثانیه، فقط یک ثانیه، به سینه‌ی امیرپاشا تکیه داد، و درست همان ثانیه کسی چند متر آن‌طرف‌تر، کسی گوشی را بالا آورد او از اول زیر نظر داشت نه از روی کنجکاوی، از روی برنامه. زاویه را طوری گرفت که دستِ امیرپاشا دور نفس دیده شود و ساختمان بیمارستان مشخص نباشد، سرِ نفس پایین، بدن نزدیک. نه صدایی، نه حرکت اضافه و.. کلیک.. بعد یکی دیگر، و یکی دیگر. در عکس‌ها، هیچ‌چیز توضیح داده نمی‌شد، نه سرگیجه، نه لرزش، نه لحظه‌ی افتادن فقط یک بغلِ مبهم چند ثانیه بعد، نفس کمی به خودش آمد. دستش را روی بازوی امیرپاشا گذاشت و کامل فاصله گرفت:

- خوبم… برو عقب تو اینجا چیکار میکنی؟

امیرپاشا چیزی نگفت و فقط نگاهش روی صورت نفس مکث کرد؛ نگاهی که بیشتر از کمک، شبیه حسرت بود. از آن‌طرف، آن شخص دیگر آن‌جا نبود. نفس منتظر او را نگاه کرد پاسخ دادکه یکی از همکارهایش در بیمارستان بستری است آمده که به او سر بزند وقتی نفس را میبیند که درحال افتادن است جلو میرود و او را کمک کند.

جاوید تنها در ماشین نشسته بود و نه فکر می‌کرد، نه کار می‌کرد؛ فقط خیره به فرمان ماشین بود، گوشی‌اش لرزید و باز هم پیام از یک اکانت ناشناس. نه اسم، نه عکس، فقط سه تصویر جاوید اول نفهمید دارد چه می‌بیند. بعد تصویر را بزرگ کرد. دستِ امیرپاشا، نفس، سرِ پایین‌افتاده، بدنی که بیش از حد نزدیک است، سینه‌اش فشرده شد، با خشم، هیچ توضیحی همراه عکس نبود و همین، ویران‌کننده‌ترین بخشش بود.

جاوید به بخش تماس رفت و با نفس تماس گرفت؛ ویبره ی گوشی اش در جیبش را حس کرد از داخل جیبش درآرود، جاوید بود از امیرپاشا فاصله گرفت و جواب داد: سلام.

جاوید بدون اینکه سلام دهد، گفت: کجایی؟

نفس بدون لحظه ای تردید گفت: حالم خوب نیست چند روزه، امروز بدتر از قبل شدم دیدم بچه ها هم خستن خودمم حالم خوب نیست تعطیل کردم اومدم بیمارستان .... .

نیم نگاهی به امیرپاشا میکند و به فارسی میگوید: جاوید داشتم پله ها رو میومدم پایین امیرپاشا سر راهم سبز شد اینجاست نمیره چیکارش کنم؟

جاوید دو به شک ماند اما پوزخندی زد استار گفت: ردش کن بره دارم میام دنبالت.

و بی خداحافظی تلفن را قطع کرد وقتی برگشت او را ندید، به قول ایرانی ها شد مانند جنی که بسم الله گفته ای!

جاوید به بیمارستان که رسید او را سوار کرد، در میان راه هیچ حرفی رد و بدل نشد حتی سر شام. همگی سوالی همدیگر را نگاه میکردند مخصوصا نفس را که جوابشان شد نمیدانم او.

صبح، دیرتر از همیشه بیدار شد، تاثیر قرص های دکتر بود. وقتی وارد آشپزخانه شد، جاوید پشت پنجره ایستاده بود. فنجان قهوه توی دستش سرد شده بود، مثل نگاهش از دیشب تا کنون. آرام زمزمه کرد:

- صبح بخیر…

جاوید سرش را برنگرداند:

- صبح بخیر.

همین.
نه دیگر از لبخند خبری بود نه حتی از نگاه!

نفس چند ثانیه همان‌جا ایستاد. منتظر چیزی بود؛ یک سؤال، یک «حالت خوبه؟»، حتی یک نگاه گذرا اما هیچ‌کدام نیامد. نفس قوری را برداشت که برای خودش چای بریزد اما بخاطر داغی دسته ی قوری و سوختن دستش، قوری از دستش رها شد روی زمین افتاد و شکست نفس «هین!» کشان چند قدم کوتاه عقب رفت و همزمان جاوید تند به عقب برگشت، فنجان قهوه را روی میز وسط آشپزخانه گذاشت و به طرف او رفت نفس سریع خم شد تا شکسته ها را جمع کند جاوید که به او رسید روی دوتا پایش نشست و گفت: دست نزن دستت و میبری بزار من جمع کنم!

نفس دست روی دستش گذاشت و عقب راند:

- نمیخواد تو برو دستمال بیار من اینا رو جمع میکنم.

جاوید با جدیت همانطور که جمع میکرد او را نگاه کرد گفت: وقتی بهت میگم من جمع میکنم یعنی من جمع می... آخ!

سورش در انگشتش باعث شد تنش مور بزند نفس تند باچشمان گرد شد شکسته ها را رها کرد و دستش را گرفت گفت: چیکار کردی با خودت؟ ببینمش!

جاوید دستش را عقب کشید که نفس تندی دستش را گرفت و به طرف خودش کشید و چک کرد، با چشمانی گرد او را نگاه کرد، فنچ هم مگر میشود آنقدر زور داشته باشد؟ نفس انگشتش را نگاه کرد نه آنقدر عمیق بود نه آنقدر سطحی اما نیاز به پانسمان داشت. از جایش بلند شد و جاوید را بلند کرد با پایش که دمپایی پایش بود آن شکسته ها را کنار زد و او را به سمت صندلی میز وسط کشید گفت: همینجا بشین.

خودش به طرف کابینت بالای یخچال رفت، قد بلند کرد و در را باز کرد اما هرچه که خود را کشید آن جعبه کمک اولیه را نتوانست بردارد لبی روی هم فشرد که دستی از پشت آمد و آن را برداشت نفس همزمان سرش را به سمت او گرداند بین شان در حد دو وجب فاصله بود و ... هوا گرم نبود؟ نفس به تندی عقب کشید جاوید با پوزخند جعبه را به او داد نفس بی آنکه به پوزخندی که هرروز حداقل دو سه دور آن را میبیند دقت کند مشغول پانسمان دستش شد. گره آخر را که زد جاوید کلیدهایش را برداشت گفت:  امروز دیر میام. جلسه دارم.

جلسه نداشت، اما گفت، نفس خواست چیزی بپرسد، اما جمله‌اش در هوا ماند و در محکم بسته شد، آن کلام بی‌حس، نفس را بیشتر از هر فریادی لرزاند.

تا آخرشب او در عمارت پیدایش نشد، حتی تا سه صبح، پلک نفس آرام آرام روی هم افتاد و خوابش برد. در را باز کرد و وارد شد می‌دانست او حالا خواب است، ساعت سه و نیم بود. در را پشت سرش بست کتش را روی دسته‌ی صندلی انداخت و به طرف نفس رفت، پتویش از رویش کنار رفته بود آرام پتو را رویش کشید، موهایش درون صورتش ریخته بود و آرام خواب بود، با انگشت اشاره دست راستش موهای او را پشت گوش راستش داد، نمی‌دانست چه را باور کند؟

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی_و_هشتم

روز بعدش، نفس از صبح خود را در اتاق حبس کرده بود فقط برای صبحانه و ناهار بیرون رفته بود، ساعت پنج عصر که شد طبق خواسته‌ی دریا خانم، نفس و چیمن و عمه سلین و حتی دنیز را به یک عصرانه داخل حیاط دعوت کرد، هوا تازه در حیاط می‌پیچید، شیرین و سونا خدمتکار جدید، برایشان همه چیز را مهیا کردند و روی میز چیدند، عمه سلین با تشکر از آنها پشت میز نشست و چیمن کنارش، رو به رویشان هم دریا خانم و نفس و سر میز هم دنیز. دریا خانم رو به دنیز می‌کند و می‌گوید: دنیز جون مامان رو هم همراه خودتون می‌آوردید می‌دیدیم شون.

دنیز لبخندی اجباری زد گفت: اتفاقاً قراره بیان برای عروسی.

چیمن تندی به پای مادرش زد و نگاهش را به نفس داد، نفس در میان آنها بود اما ذهنش نه، دنبال دلیل رفتار جاوید می‌گشت. 

دریا خانم با خوشحالی گفت: خیلی هم عالی حتماً بگید بیان خوشحال میشیم.

دنیز جرعه‌ی کمی از نسکافه‌اش نوشید گفت: ممنون لطف دارید.

دریا خانم کمی درمورد زندگی در ایران از آنها پرسید و زیر پوستی از خانواده‌ی مادری و پدری جاوید پرسید، انگاری فقط همین یک عمه و یک خاله را داشت. بی حوصله و کسل خیره به میز بود که با شنیدن صدای ماشین جاوید به تندی سر بالا آورد، ماشین جلو آمد و سرِ باریکی که تمام می‌شود می‌ایستد و خاموش می‌شود. اصلان و جاوید پیاده می‌شوند اصلان به طرف آنها می‌رود و جاوید بعد تکان دادن سری برای آنها به طرف ساختمان عمارت می‌رود. داخل که شد سر برگرداند با نگاه اصلان مواجه شد اصلان به نشانه ی تأیید که سر تکان می‌دهد نفس بالاخره طاقت نیاورد و به سمت ساختمان رفت هیچکس هم از او نپرسید کجا می‌روی؟

داهل اتاق که شد جاوید با همان لباس بیرون روی مبل نشسته بود، لپ‌تاپ باز، نگاهش خیره به صفحه‌ای که معلوم نبود واقعاً می‌بیند یا نه!

(پ.ن: محض یادآوری، تمامی مکالمات دو نفره‌ی داخل اتاق نفس و جاوید که انجام میشه، به فارسی هستش و بیرون از اتاقشون به زبان ترکیه‌ای هستش!)

نفس مضطرب او را نگاه کرد، کوتاه گفت: جاوید…

نگاهش نکرد:

- بله؟

جوابش سریع بود، اما تهی، نفس جلوتر رفت:

- اتفاقی افتاده؟

جاوید مکث کرد، نه برای فکر کردن؛ برای کنترل صدا.

- نه. چرا باید افتاده باشه؟

-  چون… راستش چون از دیروز تا حالا فرق کردی، نگام نمی‌کنی، انگار من این‌جا نیستم.

جاوید لپ‌تاپ را بست، سرش را بالا آورد، برای اولین‌بار نگاهش به نفس خورد، اما آن نگاه… آشنا نبود:

- ببین نفس، من خسته‌ام. همین.

نفس اما با اصرار گفت: ولی فقط خستگی نیست.

جاوید آه کوتاهی کشید:

- بعضی وقتا آدم چیزایی می‌فهمه که ترجیح می‌ده درباره‌شون حرف نزنه.

دل نفس فرو ریخت:

- چی رو فهمیدی؟

جاوید بلند شد. فاصله‌شان کم بود، اما انگار دیواری بینشان کشیده شده بود.

- مهم نیست چی.

مهم اینه که من ترجیح می‌دم فعلاً سکوت کنم.

نفس سوالی نگاهش می‌کند:

- سکوت؟ سکوت یعنی چی جاوید؟ یعنی من حدس بزنم؟ یعنی هر شب فکر کنم کدوم کارم اشتباه بوده؟

جاوید چیزی نگفت فقط نگاهش را دزدید. و همین، برای نفس کافی بود تا بفهمد که چیزی به اسم اعتماد شکسته، بی‌آن‌که اسمش گفته شود.

دنیز از دور رفتن نفس را نگاه می‌کرد، فقط کافی بود ببیند که جاوید از دیروز دیگر مثل قبل کنار نفس نمی‌ایستاد. نفس که مدام دنبال نگاه او می‌گشت و پیدایش نمی‌کرد.

دنیز نگاهی چرخاند و وقتی دید کسی حواسش به او نیست گوشی‌اش را درآورد نه برای عکس، نه برای پیام، فقط صفحه‌ی آن اکانت ناشناس را باز کرد. پیام «Seen» زیر عکس‌ها خورده بود ساعتش هم مشخص بود. پیروزی‌اش از آن‌هایی نبود که با شادی همراه است.

زیر لب گفت: حالا دیگه خودتون ادامه‌ش رو خراب می‌کنید.

و با پیامی که برای شخصی ارسال کرد لبخندی مرموز زد و گوشی را خاموش کرد.

و مطمئن بود، از این به بعد، جاوید دیگر مقاومت نمی‌کند و اگر هر سکوتی که کند، برای نفس بلندتر از هر اتهامی خواهد بود!

همان‌طور که نفس و جاوید رو در روی هم ایستادت بودند و سکوت سنگینی بینشان برقرار بود، ناگهان گوشی نفس زنگ خورد، چشم‌هایش از نگاه جاوید جدا شد، میرا بود!

تماس را برقرار کرد:

- سلام میرا…

میرا با عجله گفت: هیچی نگو نفس فقط برو لینکی که واتساپ فرستادم رو ببین.

تماس توسط میراث قطع شد و نفس با تعجب پلک زد، قفل گوشی را باز کرد و وارد واتساپ شد، وارد چتش با میرا شد لینک ارسالی را لمس کرد و بلافاصله صفحه‌ای باز شد، زیر لب با بهت «خدای من!» گفت، عکس خودش و امیرپاشا دم در بیمارستان روی پله ها بود!

دقیقاً همان عکس هایی که برای جاوید فرستاده شده بود، این بار با تیتر خبر درشت:

«همسر یکی از بهترین معمارها در کنار رغیب همسرش و نامزد قبلی‌اش — این چه معنایی دارد؟»

قلب نفس تند زد، صورتش رنگ پریده شد و دستانش کمی لرزید. چشمانش پر از ناباوری و شوک بود، عکس ها دروغ بود چگونه می‌توانستند با آبروی او بازی کنند؟ جاوید با دیدن تغییر چهره‌ی او به سمتش خم شد و گوشی را از دستش کشیده شد، با دیدن عکس ها در خبرگزاری انگار جهش خون در رگ هایش سرعت گرفتند و در میان صورتش دویدند نفس با دیدن چهره‌ی کبود شده از عصبانیت او قالب تهی می‌کند و قدمی عقب می‌رود که جاوید چشمانی که از آن آتش می‌بارید را به سمت او نشانه می‌گیرد با دندان های چفت شده می‌پرسد: نفس... این عکس‌ها چیه؟ این عکس ها داستانش چیه؟

نفس جلو رفت:

- من همون روز بیمارستان… حالم بد شد، افتادم. امیرپاشا…

جاوید چشم بست:

- نگو اسمشو.

صدای جاوید حرفش را نصفه گذاشت:

- نگو، نفس. من دارم نگاه می‌کنم. دارم می‌بینم.

نفس گوشی را بالا گرفت: این بغل کردنه؟ این زاویه؟ این تیتر؟

با التماس ادامه می‌دهد:

- قسم می‌خورم، فقط کمکم کرد. همون‌قدر ساده که...

- ساده؟

جاوید خندید. خنده‌ای کوتاه، تلخ:

- دنیا با ساده‌ها این‌طوری تیتر نمی‌زنه.

صدایش بالا رفت:

- چرا همون‌جا وایسادی؟ چرا ازش فاصله نگرفتی؟

چشم‌های جاوید پر از عصبانیت بود، رگ گردنش و پیشانی‌اش برجسته شده و دستانش تا مرز گرفتن نفس کشیده شد:

- جاوید… من… به خدا تیترش دروغه.

نفس شروع کرد، اما جاوید با صدای بلند گفت:

- حقیقت رو بگو نفس، همین الان!

صدای با عصبانیت جاوید باعث شد نفس حس کند، حتی اگر حرف‌هایش را بزند، هیچکس جز خودش و خدایش نخواهد فهمید که راست است، فشار و خشم او غیرقابل کنترل بود. نفس لب‌هایش را گاز گرفت و نفس عمیقی کشید:- این عکس… به خدا دروغه اصلا همچین چیزی نیست، مشخصه از زاویه‌ای هستش که انگار من با امیرپاشام.

این فقط یه نقشه بود که او و امیرپاشا کشیده بودن، و نفس انگار متهم آن عکس که فقط بخاطر بد حالی اش در صحنه است.

جاوید بلند می‌خندد و نفس انگار دنیا برایش جهنم شده بود!

جاوید سیلی از عصبانیت بود، خشمش مثل آتش سرایت می‌کرد. صورتش کبود و چشم‌هایش خشمگین و پر از درد بود، و نفس با دیدن او دلش هوری فرو ریخت جاوید جلو رفت و ساعد دست او را محکم گرفت به سمت خودش کشید و صدایش خش‌دار و محکم به گوش نفس رسید:

- تو موظفی که کامل توضیح بدی، همه‌چیز رو… هیچ دروغی نباشه!

نفس سرش را تکان داد اشک هایش پهنه‌ی صورتش را گرفته بودند:

- من که دیروز بهت زنگ زدم گفتم که امیرپاشا اونجاست، وقتی تماسم با تو تموم شد وقتی برگشتم دیگه نبود، به خدا دارن با آبروم بازی می‌کنند جاوید من حالم بد شد یهو جاوید سر راهم سبز شد دستم و گرفت خواست کمکم کنه به دقیقه نکشید که خودم و کشیدم عقب. من هیچ کاری با اون نداشتم حالم بد بود داشتم غش می‌کردم!

نفس چشم‌هایش پر شد این‌بار فریاد زد گفت: چون پام نمی‌گرفت، چون دنیا دور سرم می‌چرخید، چون تو نبودی جاوید!

سکوت، سکوتی که از جیغ بدتر بود، جاوید نگاهش کرد، نه مثل قبل، نه مثل همیشه.

همزمان اصلان گوشی به دست در فضای مجازی می‌گشت با دیدن عکس که روی خبر های گوگلش آمد چشمش به عکسی که امیرپاشا نیم رخش در آن مشخصه بود افتاد با کنجکاوی روی آن میزند و با باز شدن صفحه، تعجبش آشکار می‌شود:

- این… این چیه؟

چیمن با کنجکاوی پرسید چه شده، اصلان آن را به بقیه نشان داد. صدای حیرت فضا را پر کرد: همه شوکه شده بودند، حتی عمه سلین و دریا خانم!

در همان لحظه، نفس بدون اینکه به کسی توجه کند با سری پایین و چهره ای پر اشک به طرف ماشینش رفت، چیمن و دریا خانم به سرعت از جا بلند شدند و به طرفش رفتند نفس داخل نشست دستی را خواباند استارت زد و از عمارت بیرون رفت. چیمن و دریا خانم ناامید به ماشین نفس که از آنها دور میشد نگاه کردند، به ناراحتی به سمت آنها رفتند و چیمن گفت: من مطمئنم همچین چیزی نیست، هرکسی هست باید تاوان پس بده، رسماً داره با آبرو نفس بازی می‌کنه.

دریا خانم گفت: دختر من به هیچکس بدی نکرده من نمی‌دونم چه داستانیه آخه!

دنیز در دل خود پوزخندی میزند، همین که دخترش حالا همسر عشقش است خودش داستان و بدی است!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی_و_نهم

 نفس دیگر ایستادن در مقابل او و حرف هایش را نذاشت، شیشه ها پایین بود و باد در اتاقک ماشین می‌پیچید، هوا خنک بود، اما نفس از فرط عصبانیت و گریه عرق کرده بود. فرمان را محکم در بین دستانش فشرد، نه برای سرعت، برای اینکه نلرزد، هق هقش در فضا پیچید قلبش درد میکرد از آبرویی که رفته بود از حرف های جاوید و باورد نکردنش، قلبش درد گرفت از زندگی که تا اومد روی خوش ببیند ویران شد!

دست زیر چشمانش کشید و یک آن برایش جاده آشنا شد، پیچ‌ها یکی یکی آمدند. و قبل از اینکه خودش بفهمد، مقابل همان کلبه‌ی در جنگل ایستاد، خاموش کرد، پیاده شد، پله های کلبه را بالا رفت آن روز دیده بود که در چگونه باز میشود، کنار دستگیره‌ی بیرونی در، یک سوراخ کوچک بود که از آن نخ را میشد، نخ را کشید و در با صدای کوچکی باز شد، در را هل داد و آرام باز شد، بوی اسطخوخودوس آمد، فضا کمی تغییر کرده بود، جای صندلی ها عوض شده بود و مبل از دونفره به چهار نفره تبدیل شده بود به همراه همان نور کم. سکوتی داشت به اندازه‌ی همان سکوتی که یک‌بار جانش را نجات داده بود، روی مبل نشست. دستش رفت روی پهلویش گذاشت، جایی که آن شب توسط جاوید پانسمان شده بود و او حالا می‌دانست که تا همین چند سال پیش چقدر سختی کشیده بود و با همان سختی درس خواند و به آنجا رسید!

انگار هنوز رد انگشت‌های جاوید آن‌جا مانده بود، لب‌هایش لرزید: لعنت به همه تون.

اشک آمد، بی‌صدا، آرام، اما ویران‌کننده!

با خودش روراست باشد جاوید همان مردی بود عاشقش شدن زیبا بود اگر خیلی اتفاق ها میان‌شان نمی‌افتاد، اگر شرط شش ماهه بین‌شان نبود، اگر امیرپاشا نبود!

دست به سمت تلفنش برد و پلی‌لیست موزیک ایرانی مورد علاقه‌اش را پلی کرد و روی عسلی کنار مبلش گذاشت:

(سلام عزیزم چطوره حالت برات ستاره چیدم نمیشم بیخیالت

سلام عزیزم غم تو صدامه بغضم گرفت باز اول نامه

یادت باشه هنوزم آرزوهات آرزومه نبینم اشکتو عشقم که چشمات آبرومه

تموم دلخوشیم اینه که برمیگردی پیشم اینو از من نگیری که دیگه دیوونه میشم

دیوونه میشم دیوونه میشم ...)

به پهلوی چپ خوابید، رو به رویش پشتی مبل بود، دست روی قلبش گذاشت و فشرد، هق زد:

(یادت باشه هنوزم آرزوهات آرزومه نبینم اشکتو عشقم که چشمات آبرومه

تموم دلخوشیم اینه که برمیگردی پیشم اینو از من نگیری که دیگه دیوونه میشم

دیوونه میشم دیوونه میشم ...

هنوز عزیزمی تنها نگین سرخ این انگشتری تموم دلخوشیم اینه هنوزم پشتمی

دلم موند رو زمین ...

هنوز تاج سری واسه قلبم تو آتیش زیر خاکستری دلم میخواد پیش قلبت فقط باشه همین

منم عاشق ترین ...)

دلش آتش گرفت:

(یادت باشه هنوزم آرزوهات آرزومه نبینم اشکتو عشقم که چشمات آبرومه

تموم دلخوشیم اینه که برمیگردی پیشم اینو از من نگیری که دیگه دیوونه میشم

دیوونه میشم دیوونه میشم ...

یادت باشه هنوزم آرزوهات آرزومه نبینم اشکتو عشقم که چشمات آبرومه

تموم دلخوشیم اینه که برمیگردی پیشم اینو از من نگیری که دیگه دیوونه میشم

دیوونه میشم دیوونه میشم ...

مسیح و آرش - سلام عزیزم )

موتور با صدای خفه‌ای ایستاد، جاوید کلاه را برداشت جک را زد و پیاده شد، ماشین او همان‌جا بود، پله ها را بالا رفت و در را آرام بدون اینکه صدایی تولید کند باز کرد و هل داد، البته صدای موزیک گوشی‌اش بلندتر از صدای باز شدن در بود و  نفس حالی‌اش نشده بود. جاوید جلو رفت، هق هق بلند نفس به گوشش می‌خورد و انگار قفسه‌ی سینه‌اش تنگ می‌شود و درد را با بند-بند وجودش حس می‌کند، گوشی نفس را از روی عسلی برمی‌دارد می‌دانست پسوردش چیست، یعنی یواشکی دیده بود که پسوردش عدد روز تولد خودش و جاوید را گذاشته بود، با سرچ اسم آهنگ، پیدایش کرد با انگشتش روی آن مثلثی لمس کرد، حدود چند ثانیه‌ی اول آهنگ بی کلام بود و بعد:

(اشکات مثل گل توی باد پرپر زدن پرپر شدن…

طفلی چشای خوشگلت با گریه خوشگل تر شدن!

با ماهیای قرمزت هم دم شدی دریا شدی…

وقتی که مردن ماهیات غمگین شدی تنها شدی!

من ماهیای قلبتو کشتم که دیوونت کنم…

زنجیر ساختم از خودم تا بند این خونت کنم…)

نفس با یادآوری اینکه این آهنگ را ندارد به تندی سرش را بالا گرفت، چشم در چشم، نه دعوا، نه توضیح:

(غمگین شدی ابری شدی ابری شدی تنها شدی

هی پشت ابرای خودت پنهون شدی پیدا شدی!

بارون شدی بند اومدی غمگین شدی لاغر شدی…

انقدر سوزوندم تورو تا این که خاکستر شدی!

طفلی تو که من صاحب تاریکی زندانتم…)

جاوید خیره بود به چشمان جنگلی‌اش که حالا طوفان و سیل زده بود:

(تاریک تر من چون که من چند ساله زندانبانتم…

چند وقته فکر رفتنی اما تعلل میکنی

چند ساله میرنجونمت اما تحمل میکنی!

بارون شدی بند اومدی غمگین شدی لاغر شدی…

انقد سوزوندم تورو تا این که خاکستر شدی

اصرار من بیهوده بود خاکسترت با باد رفت…

من سوختم تا سوختم خاکسترم از یاد رفت!

محسن چاووشی - بارون شدی )

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهلم

 جاوید جلو نیامد، صفحه‌ی گوشی خاموش شده بود، گوشی همراه دستش پایین آمد و کنار ران پایش قرار گرفت و درمیان دستانش فشرد:

- منم گذشته دارم، نفس.

آروم گفت:

- اما کثیف نیست. دست به کاری نزدم که شرم کنم. اگر به من شک داری… حقته. چون تو از من چیزی نمیدونی آنچنان و شک داری. اما من تو رو می‌شناسم و با شناختم به تو شک کردم اما نه به قدری که به امیرپاشا شک دارم، میدونم گناه من بیشتره چون شناخته شک کردم ولی بدون، سکوت من، درمورد خودم از گناه نیست، از سر اینه که تو حتی نمیدونی من کی هستم، اگر بخوای الان از من جدا بشی و اون فرصت شیش ماهه رو منحل کنیم، عیب نداره و قبول می‌کنم، ولی اگر بمونی سر فرصت همه چیو برات تعریف می‌کنم. ولی بدون هیچوقت قصد آسیب زدن بهت و ندارم!

نفس بلند شد و روی مبل نشست:

- منم حق دارم از پدرم، از دنیا، از همه، از تو… بترسم، مگه نه؟

جاوید نگاهش کرد:

- می‌دونم.

چند قدم جلو آمد:

- ولی از من نترس، من برا هرکسی ضرر داشته باشم برای تو ندارم!

سکوت کرد و حدود پنج دقیقه‌ای همدیگر را نگاه کردند، بلاخره نفس نفسش را بیرون داد:

- من خسته‌ام، جاوید.

جاوید آرام گفت: من هم.

و این اعتراف، نه پایان بود، نه آشتی، بلکه شروعِ سخت‌ترین بخشِ دوست داشتن، یعنی شکل گرفتن آن بودند، یعنی کنار هم موندن، با ترک‌هایی که دیده می‌شوند. شب تا نیمه گذشته بود، کلبه فقط با نور زرد یک آباژور و شومینه‌ی روشن و سوختن چوب ها نفس می‌کشید؛ نوری که تاریکی را می‌بُرد و دل را گرم می‌کرد، نفس روی لبه‌ی تخت نشسته بود. دست‌هایش توی هم گره خورده، نگاهش ثابت به نقطه‌ای نامعلوم.

جاوید چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده و تکیه داده بود به بغل شومینه، نه جلو می‌آمد، نه عقب می‌رفت؛ مثل کسی که می‌ترسد یک حرکت اضافه همه‌چیز را دوباره خراب کند، سکوت طولانی شد. نفس آرام گفت: من نمی‌تونم قسم بخورم دیگه هیچ‌وقت اشتباهی پیش نمیاد. آدم های زیادی هستن برای اذیت کردن من!

جاوید پلک زد:

- ولی می‌دونی که منم نمی‌تونم قول بدم دیگه شک نکنم، مگه نه؟

این اولین جمله‌ی صادقانه‌ی مشترک‌شان بود.

نفس ادامه داد: اما می‌تونم بگم… اونی که بخواد بهت ضربه بزنه من نیستم. حتی یه لحظه.

جاوید نفس عمیق کشید:

- منم نخواستم برات قاضی‌ باشم… ولی شدم.

جلو آمد، آن‌قدر نزدیک که صدای نفس‌هایش را می‌شنید، آن‌قدر دور که دستش را دراز نکرد:

- وقتی اون عکس‌ها رو دیدم…

صداش پایین آمد:

- چیزی توی سرم شکست. نه تو… خودم.

نفس سرش را بالا آورد:

- چی؟

جاوید:

- اون تصویری که اون روز از آرامش داشتم. از اینکه فکر می‌کردم بلدم ازت محافظت کنم.

چشم‌های نفس خیس شد:

- من برام مهم نیست گذشتت چیه، حتی اگر کسی بوده هم به من ربط نداره چون گذشته تموم شده رفته. ما عاشق و معشوق نیستیم ولی به عنوان یه همخونه میتونیم از همدیگه محافظ کنیم و کنار هم باشیم، من میگم کنارتم، ولی اگر تو نمی‌خوای… باشه عی...

جاوید خیلی آرام وسط حرفش پرید و گفت: هنوز می‌خوام کنارت باشم. اما سالم نیستم نفس‌، من زخمی‌ام. زخمی کینه‌هایی که از یکسری آدما رو هم تلنبار شده و می‌ترسم این زخم رو یه روزی سر تو خالی کنم.

نفس بلند شد و یک قدم جلو آمد، دستش را بالا آورد، اما درست قبل از درست کردن یقه‌ی لباسش گفت: منم می‌ترسم.اما رفتن از ترس، بدتر از موندنه.

جاوید نگاهش کرد، بعد سرش را کمی خم کرد، مثل کسی که تسلیم می‌شود، نه پیروز، گفت: پس بمونیم، نه مثل قبل، نه با لبخندای الکی.

نفس لبخند نزد، فقط گفت: با صداقت.

جاوید سر تکان داد:

-با فاصله ای معقول… ولی واقعی.

لحظه‌ای بعد، نفس در ایوان کلبه نشسته بود، شب‌های کلبه بخاطر منطقه‌ای که داشت سرد بود، جاوید پتو را برداشت، از در ایوان رد شد و آن را آرام روی شانه‌های نفس انداخت، نه بغل، نه لمس عاشقانه، فقط یک مراقبت از فردِ شکسته، نفس زیر لب گفت: این آشتی نیست، نه؟

جاوید آهسته جواب داد: نمی‌دونم، ممکنه این تصمیمی باشه که هنوز همدیگه رو ترک نکنیم.

و بیرون، باد درخت‌ها را تکان می‌داد مثل دل‌هایی که هنوز ایستاده‌اند اما آرام‌آرام ترک برمی‌دارند.

نفس نشست روی صندلی چوبی گفت: با اون خبر چیکار کنم؟

جاوید گفت: اول برام تعریف کن که چی شد؟

نفس دو دل ماند، اما دل را به دریا زد:

- گفتم که، کمر درد و دل درد تو این چند روز امونم و بریده بود البته هنوزم هستا ولی خب درگیر این چیزا شدیم یادم رفت، بعد رسیدم شرکت سر دردم شروع شد درحدی که فقط موندم که تا ساعت ۵ و نیم اکثریت کارها رو بچه ها کرده باشند، ساعت ۵ و نیم تعطیل کردم، رفتم بیمارستان دکتر ویزیت و چکاپ کرد نسخه‌ی دارو داد، اومدم بیرون پله ها رو بیام پایین یهو نمی‌دونم چیشد سرم گیج رفت زیر پامم خالی شد داشتم میوفتادم یهو اون منفور اومد جلو و کمک در حد چند ثانیه بود همه‌ش سریع عقب رفتم اونم هل دادم عقب پرسیدم اینجا چیکار می‌کنه گفت یکی از همکاراش حالش بده اومده سر بزنه که تو زنگ زدی وقتی باهات حرف زدم قطع کردی برگشتم دیدم اصلاً نیست دود شده رفته هوا.

جاوید در سکوت خیره به درخت ها شد. سکوت چند دقیقه‌ای بین‌شان به پرواز درآمد، نفس با یادآوری آن روز لبخندی محو زد به سمتش برگشت و آرنجش را روی لبه‌ی پشتی صندلی گذاشت و گفت: می‌دونی یاد کدوم روز افتادم؟

جاوید او را نگاه کرد:

- کدوم روز؟

نفس لبی گزید گفت: همون روز، منو میخواستن بفرستن برم.

جاوید همانطور که خیره به نفس بود در ذهنش یادآوری کرد:

#فلش_بک

(یک ماه قبل)

همه‌چیز از قبل چیده شده بود؛ بی‌صدا، بی‌رد، فرهاد تصمیمش را گرفته بود، نه از سر عصبانیت، نه هیجان؛ از همان جنس تصمیم‌هایی که آدم خودش را قانع می‌کند «به نفع همه است». هیچ‌جا اسم امیرپاشا نیامده بود. حتی یک‌بار اما تمام جزئیات، دقیقاً همان‌طور بود که او گفته بود: زمان، مسیر، نقطه‌ی کور دوربین‌ها، حتی جایی که باید ایستاد.

نفس با قدم‌هایی مردد از پله‌ها پایین می‌آمد. کیف کوچک روی شانه‌اش بود، اما دلش سنگین‌تر از هر بار. جاوید سر راهش ایستاد. نه ناگهانی؛ انگار از قبل منتظر بوده:

- کجا می‌ری؟

صدایش آرام بود، اما آن آرامش، زنگ خطر داشت. نفس مکث کرد نگاهش لغزید، از ترس و از درگیری:

- بیرون کار دارم… زود برمی‌گردم.

جاوید یک قدم جلو آمد:

- نفس، درست جواب بده، این ساعت؟ با این عجله کجا؟

نفس دهان باز کرد چیزی بگوید که… ضربه ای روی سرش آمد. نه فریاد، نه هشدار. دست فرهاد، دقیق، محکم، همان‌جا که از آن امیرپاشای لعنتی یاد گرفته بود. جاوید حتی فرصت تعجب هم نداشت، مقابل چشمان وحشت‌زده‌ی نفس تنش شل شد و چشم‌هایش بسته شد بدنش با صدای سنگینی روی زمین افتاد نفس خشکش زد، با وحشت زمزمه کرد:

- بابا…؟!

فرهاد نفسش را حبس نگه داشته بود، آزاد کرد گفت: بدو سریع برو تو، وقت نداریم الان.

دستش را گرفت، نه خشن، اما بی‌امان. جاوید همان‌جا افتاده بود، بی‌حرکت. و نفس، برای اولین‌بار در زندگی‌اش، حس کرد زمین زیر پایش امن نیست.

بندر آرام بود، بیش از حد آرام، تاکسی او را تا نزدیکی اسکله آورد و برگشت، داخل ماشین نفس چشم بسته بود و به حال خودش گریه می‌کرد، به راستی چقدر این مدت گریه کرده بود و هیچکس نفهمیده بود؟

نفس باید خودش می‌رفت، وقتی به یکی از مغازه ها در بندر رسید، از آنهاکه سایه‌اش در گرما پناه بود، چشمش افتاد به قایق‌های سفید و آبی رنگ‌ شوکه سرجایش ایستاد و کمی جلوتر، امیرپاشا!

تکیه داده بود به اسکله گوشی در دست نگاهش روی صفحه، منتظر. همه‌چیز یک‌دفعه به هم وصل شد، ضربه، سکوت، زمان‌بندی، نجاتِ ساختگی، نفس ایستاد. دلش فرو ریخت. نه از ترس، از فهمیدن، بابایش، امیرپاشا، پشت پرده، کنار هم دست به دست همدیگه و حالا جاوید… جاوید داخل خانه روی زمین افتاده بود، گلویش سوخت، چشم‌هایش خیس شد، اما اشک نیامد. سرش را بالا گرفت:,

- خدایا… ما چی شدیم؟ چرا بابا داره باهام این کار رو میکنه، چرا امیرپاشا ول نمیکنه منو خدای من.

صدای بوق، تیز، نزدیک، نفس برگشت. یک موتور سیکلت مشکی. تیپ اسپرت، سر تا پا سیاه. کلاه کاسکت با شیشه‌ی دودی، موتور درست مقابلش ایستاد، مرد، شیشه‌ی کلاه را بالا داد و نفس، قبل از دیدن صورت از چشم و ابرو شناخت، جاوید!

خودش بود، زنده، ایستاده، اما چیزی شکسته.

نفسش بند آمد جاوید موتور را خاموش کرد جک را زد و کلاه را برداشت نگاهش نه خشم داشت نه التماس فقط ناامیدیِ عمیقِ مردی که خیلی چیزها را فهمیده نفس یک قدم جلو رفت قبل از این‌که جاوید حرفی بزند گفت:

- بقیه‌ی حرفا… بمونه برای خونه.

جاوید لحظه‌ای نگاهش کرد، بعد فقط سر تکان داد هیچ حرفی نزد یک کلاه کاسکت دیگر به طرفش گرفت نفس گرفتش دست‌هایش می‌لرزید. جاوید کلاه خودش را سر گذاشت بعد برگشت سمت نفس دید که با بند کلاه درگیر است بی‌حرف، دستش را گرفت و تنظیم کرد کلاه را درست روی سرش نشاند دست‌هایش روی کلاه ماند و برنداشت.

از همان فاصله‌ی نزدیک، از فضای کلاه مستقیم به چشم‌های خیس و غمگین نفس نگاه کرد، آرام گفت: سوار شو.

جاوید نشست نفس لحظه‌ای مکث کرد بعد ترک موتور نشست برای این‌که نیفتد دست‌هایش را آورد جلو و دور کمر جاوید قفل کرد موتور راه افتاد باد خورد به صورتش. نفس سرش را کج کرد و نیم‌رخ چپش را روی شانه‌ی جاوید گذاشت. نه برای تکیه، برای اطمینان و آن‌ها، در حالی که پشت سرشان قایق، نقشه، و خیانت و امیرپاشای لعنتی جا مانده بود، به سمت خانه رفتند. ساکت، اما با تصمیمی که دیگر راه برگشت نداشت!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل_و_یکم

راه برگشت با موتور طولانی نبود، اما انگار هر مترش سال‌ها طول می‌کشید. باد توی گوش نفس می‌پیچید، اما حالا صدایش خفه شده بود؛ جای خودش را داده بود به ضربان تند قلبش که به تخت کمر جاوید چسبیده بود. هیچ‌کدام حرف نزدند. نه برای اینکه حرفی نداشتند، چون اگر دهان باز می‌شد، یا گریه می‌ریخت یا حقیقت. جاوید رانندگی می‌کرد، صاف، دقیق، بی‌هیچ تردیدی؛ اما شانه‌هایش سفت بود. آن‌قدر که نفس می‌فهمید هنوز درد ضربه در سرش تازه است، و دردِ فهمیدن، تازه‌تر!

وقتی به خانه رسیدند، جاوید موتور را خاموش کرد، نفس آرام پایین آمد. پاهایش سست شده بود، اما ایستاد. پیاده شد، بی‌آنکه به سمتش برگردد جاوید در را باز کرد. اول نفس را راه داد، بعد خودش وارد شد و در را پشت سرشان بست. صدای بسته شدن در، مثل خط پایان بود؛ برای فرار، برای سکوت. هیچ‌کس در سالن نبود پله ها را بالا رفتند و وارد اتاقشان شدند. جاوید کلاه کاسکتش را روی میز گذاشت. دستش کمی لرزید و این با نفس دید، اما چیزی نگفت. رو به روی پنجره ایستاد و پشت به نفس، نفس آرام گفت: نمی‌دونستم چخبره، ولی وقتی دیدمش فهمیدم.

صداش آرام بود، اما آن آرامش شکننده بود، نفس نفسش را بیرون داد و جاوید با فکی سفت شده گفت: میدونم.

جاوید برگشت. چشم‌هایش سرخ نبود، اما خسته بود؛ از آن خستگی‌هایی که با خواب درست نمی‌شود:

- نمیدونستی واقعاً پشت سرت چخبره؟

نفس مکث کرد، چند ثانیه چند عمر:

- داری میگی پشت سر، وقتی رسیدم بندر فهمیدم دیگه. وقتی دیدمش منتظر ایستاده.

جاوید پلک زد سرش را کمی پایین انداخت:

- اما پس می‌خواستی بری.

نه اتهام بود، نه سؤال؛ یک واقعیت. برای نفس موقعیت جور شود می‌رود و حالا فرق ندارد با چه کسی باشد!

نفس جلو آمد، نه خیلی آن‌قدر که فاصله هنوز امن باشد:

- می‌خواستم فرار کنم… نه از تو، از این همه فشار. از اینکه هرکسی یه تصمیمی برای من گرفته.

جاوید لبخند نزد، اما اخم هم نکرد:

- بابات.

نفس چشم بست:

- آره.

سکوت افتاد، سنگین، کشدار، جاوید با نبضی که سرش زد دست برد به شقیقه‌اش. نفس ناخودآگاه جلو پرید:

- سرت…

جاوید دست سمتش گرفت که جلو نیاید:

- خوبم.

اما معلوم بود خوب نیست، نفس آرام گفت:

- من اگه می‌خواستم از پیش تو برم… اون‌جوری نمی‌رفتم.

جاوید نگاهش کرد، دقیق، موشکافانه:

— چجوری می‌رفتی؟ اصلاً چرا چیزی نگفتی به من؟ که بابات چی توی سرشه!

نفس صدایش لرزید، اما ایستاد:

- چون ترسیدم، ترسیدم اگه بگم، یا باورم نکنی… یا مجبورم کنی تصمیمی بگیرم که هنوز آماده‌ش نیستم.

جاوید نفس عمیقی کشید، دست‌هایش را در هم قفل کرد:

- نفس… یعنی باید انقدر پدرت رو باور کنی که به منی که الان حکم همسرت رو دارم نگی چه خوابی برات دیدن؟ اصلا واستا ببینم رفتن رفتنه، فرار فراره، چه از پیش من چه از پیش کسی دیگه. تو پیش من متهمی به فرار.

سکوت دوباره برگشت. اما این‌بار از آن‌هایی بود که نفس می‌داد.

نفس با لحنی ملتمس گفت: اما جاوید من که گفتم نمی‌خواستم از تو فرا...

جاوید به سرعت ساعد دستش را گرفت و به سمت خودش کشید، با او برخورد کرد و همزمان پرید وسط حرفش از لای دندان های چفت شده آرام گفت: دیگه هیچ‌کس حق نداره بدون دونستن من، تو رو از این خونه ببره. فهمیدی؟

نفس تند-تند سر تکان داد و جاوید ادامه داد:

- و تو هم… هیچ حقی نداری که از این به بعد پدرت و باور کنی!

جاوید نگاهش کرد. طولانی و نفس آهسته گفت: یعنی از این به بعد، یا باهم می‌جنگیم یا باهم می‌افتیم؟

جاوید سرش را تکان داد و گفت: دقیقا همین!

#حال

جاوید با تأسف سری تکان داد و گفت: خیلی سعی کردم اون روز با پشت دست نزنم تو دهنت نفس خانم!

نفس چپ-چپ نگاهش کرد و بحث را پیچاند: من از خبرگزاریه شکایت میکنم، حق ندارن وقتی از چیزی اطلاعات موثقی ندارند این کارا رو کنند.

جاوید از پشت دست رو شانه‌ی او گذاشت گفت: ناراحت نباش به میرا بگو شکایت نامه تنظیم کنه برای اعاده حیثیت، منم به وکیلم می‌سپرم حواسش باشه به همه‌چی.

نفس متشکر نگاهش کرد، جاوید ابرو بالا می‌برد به سر به داخل اشاره میکند و میگوید: پاشو دختر پاشو که سرد شده دیر هم هست باید بخوابی.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل_و_یکم

نفس بلند شد گفت: من که خوابم نمیاد فعلا، یزره از کارای شرکت مونده لپ تاپ و این چیزا هم تو ماشینه.

جاوید اخم کرد گفت: نیاز نیست فردا انجام بده تا پس فردا وقت داری دیگه.

نفس کمی اخم کرد:

- آقا جاوید کار امروز را به فردا نینداز حتی اگر وقت باشه.

جاوید که می‌دانست از پس او برنمی‌آید گفت: باشه، کلیدت و بده برم بیارم وسایلت رو شبه نمی‌خواد بری دم در.

نفس لبخندی کوچک میزند و به طرف عسلی کنار مبل می‌رود، سوییچ را برمی‌دارد و به دست جاوید می‌دهد. جاوید بیرون که می‌رود نفس، نفس عمیقی می‌کشد و سرش را روی به آسمان میگرید و می‌گوید: از اینکه هوام و داری ممنونم. به قول ایرونیا خیلی چاکریم اوس کریم!

جاوید وسایل به دست داخل شد و آنها را به دست نفس داد و بعد به داخل اتاق رفت.

نفس تا سه چهار صبح بیدار ماند و کارهایش را انجام داد اما کم کم چشمانش از خستگی روی هم افتاد و بسته شد.

صبح، بی‌صدا از پنجره‌ی کوچک کلبه داخل شد؛ نوری کم‌جان، مثل کسی که هنوز مطمئن نیست اجازه‌ی ورود دارد. جاوید که خوابش تکمیل شده بود آرام آرام چشم باز کرد، فقط با اون حس سنگینِ بعد از شب‌هایی که آدم تصمیم می‌گیرد بماند، اما نمی‌داند چطور!

چشم که باز کرد با حس سنگینی شانه‌اش چشم به پایین انداخت و تعجب و بهت جای آن حسِ گُنگیِ بعد خواب را گرفت، نفس سر روی شانه او گذاشته بود و او هم دستش زیر شانه های نفس رد ش بود آن یکی دستش هم از روی شکم نفس رد شده و روی پهلویش انگشتانش درهم قفل شده بود. نفس‌هایش منظم، اما شانه‌هایش کمی منقبض بود، موهایش در صورتش ریخته بود با انگشتان دست چپش آنها را کنار زد و پشت گوشش قرار داد. واقعاً مانند لقب جدیدش، یک فنچ! که از هر تهدیدی در امان است در آغوشش آرام خوابیده بود. نگاهش کرد، نه با دلتنگیِ عاشقانه، با دقت، با مسئولیت.

آرام دستش را از زیرش درآورد و پتوی رویش را مرتب کرد، به سرویس بهداشتی رفت و کارهایش را کرد و صورتش را شست، بیرون که آمد یواش به آشپزخانه‌ی کوچک کلبه رفت. کتری را پر کرد، گذاشت روی شعله‌ی کم. صدایش عمداً خیلی آهسته بود، انگار نمی‌خواست حتی صبح را بیدار کند. وقتی به پشت برگشت برای بیرون آوردن وسایل صبحانه، نفس را دید که با صورتی خواب‌آلود که با پشت دستش درحال مالیدن چشمش بین درگاه در ایستاده بود. چشم‌هایش هنوز کاملاً باز نشده بود جاوید با دیدن وضعیتش که مانند دختر بچه های کوچولو شده بود خندید و ردیف دندان های سفیدش نمایان شد ابرویش را بالا داد و گفت: صبح بخیر سرکار خانم!

نفس خمیازه ای کشید:

- صبح بخیر.

صدایش تحت تأثیر خواب خش‌دار شده بود. نفس با دیدن خنده‌ی او دستش که پایین می‌آمد وسط راه خشک شد چشمانش گرد و دهنش از تعجب باز ماند. جاوید با دیدن حالت او گفت: چیشده این‌جوری نگاه می‌کنی؟ شاخ درآوردم نکنه؟

نفس به خودش آمد و تند-تند همانطور که به سمت آشپزخانه می‌رفت گفت: ها؟ چی؟ ن… نه… نه-نه چیزی نشده.

با دیدن لیوان داخل دست جاوید پرسید: قهوه‌ست؟

جاوید ابرو بالا انداخت گفت: نه، چای.

نفس سر تکان داد گفت: پس تا من میرم دست و رو بشورم بیام برا منم بریز.

جاوید چپ چپ نگاهش کرد و گفت: تو خانم خونه ای باید این کار رو کنی، من انجام بدم؟

نفس با لحنی آغشته به شیطنت گفت: دیگه من و شما نداریم که، بریز دیگه لطفاً!

و چشمانش را مظلوم کرد، دارد شگرد کار گول زدن او را یاد می‌گیرید!

جاوید با سرش به اتاق اشاره کرد گفت: برو بچه پررو، برو.

نفس می‌خندد و به سمت اتاق می‌رود جاوید با تأسف سری تکان داد، خود را اینجوری ندیده بود که حالا می‌بیند!

جاوید لیوان چای را گذاشت روی میز، دستش لحظه‌ای روی لبه‌ی میز موند، چه مدتی بود که نفس را دیگر مثل قبل تجربه نمی‌کرد؟ نه چیزی کم شده بود، نه چیزی واضح اضافه؛ فقط همه‌چیز شکل دیگری گرفته بود، نامشخص و سنگین، مثل هوایی که قبل از باران عوض می‌شود کنارش که راه می‌رفت، ذهنش مدام عقب می‌ماند انگار هر لحظه باید چیزی را بفهمد که هنوز زبانش را بلد نبود. نفس حرف می‌زد، ساکت می‌شد، نگاه می‌کرد… و جاوید بی‌آن‌که بداند چرا، همه‌چیز را دقیق‌تر از قبل می‌دید. این دقت، اذیتش می‌کرد با خودش فکر کرد: «قبلاً راحت‌تر بود. یا اعتماد می‌کردم، یا نمی‌کردم.» اما حالا نه می‌توانست بی‌خیال باشد و نه می‌توانست فاصله بگیرد حسی داشت بین مراقبت و خستگی، بین خواستنِ ماندن و ترس از تکرار!  وقتی نفس کنار پنجره می‌ایستاد، جاوید ناخودآگاه حواسش جمع می‌شد نه برای این‌که کاری بکند، برای این‌که اگر کاری شد آماده باشد و این «آماده بودن» بی‌دلیل، بی‌درخواست براش سنگین بود. گاه دلش می‌خواست از خودش بپرسد: چرا این‌قدر مهم شد؟

اما می‌دانست اگر این سؤال را بپرسد باید جوابش را هم بشنود؛ و هنوز آماده‌ی شنیدنش نبود. او دیگر نمی‌خواست قضاوت کند اما هنوز بلد نبود فقط تماشا کند. نه می‌خواست نجات بدهد نه می‌توانست بی‌تفاوت بماند. جاوید فهمیده بود چیزی تغییر کرده، اما نمی‌دانست اسمش چیست. فقط می‌دانست این حس جدید، آرامشِ قبلی را گرفته و در عوض یک مراقبتِ خام و ناپخته گذاشته که هر لحظه ممکن بود به ترس تبدیل شود. و شاید بدترین بخشش همین بود؛ این‌که نمی‌دانست اگر روزی بخواهد عقب بکشد، اصلاً می‌تواند با نه؟

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل_و_دوم

جاوید نفسش را آهسته بیرون داد. لیوان چای را برداشت و جرعه‌ای کوچک نوشید، نه از تشنگی، بیشتر برای اینکه دستش کاری داشته باشد. صدای قدم‌های نفس از داخل اتاق آمد، بعد صدای باز شدن کشوی کوچکی، بعد دوباره سکوت. این سکوت‌ها تازگی‌ها زیاد شده بود. نه از آن سکوت‌هایی که آدم را می‌ترساند؛ از آن‌هایی که آدم را مجبور می‌کند گوش بدهد. جاوید گوش می‌داد… به خانه، به صدای باد لای درخت‌ها، به نفس!

نفس از اتاق بیرون آمد، موهایش مرتب بود، صورتش شسته شده بود و خنکی آن را دوست داشت. نشست روبه‌روی او، دستش را دور لیوان چای حلقه کرد و گفت:  هوا امروز خوبه.

جاوید سر تکان داد:

- آره خوبه.

نه ادامه داد، نه توضیح داد. همین کافی بود. نگاهش رفت سمت پنجره. بیرون، نور صبح روی چوب‌های کلبه افتاده بود و همه‌چیز بی‌دلیل و عجیب آرام به نظر می‌رسید. چه چیزهایی بر او گذشته بود که این آرامش را عجیب می‌دانست!

نفس جرعه‌ای نوشید و گفت: اینجا رو دوست دارم، انگار اینجا زمان کندتر می‌گذره.

جاوید جواب داد: یا شاید هم ما عجله‌هامون رو جا گذاشتیم.

نفس لبخند محوی زد، اما چیزی نگفت. دستش لرز خیلی خفیفی داشت؛ آن‌قدر کم که اگر کسی دقیق نگاه نمی‌کرد، نمی‌دید. اما جاوید دید. نه تذکر داد، نه پرسید فقط فنجان قند را کمی جلوتر هل داد، طوری که انگار اتفاقی بوده:

- اگه می‌خوای شیرینش کن.

نفس تشکر کرد و یک حبه برداشت. این هم یکی از چیزهایی بود که جاوید تازگی‌ها می‌دید: «نفس کمتر حرف می‌زد، اما بیشتر می‌فهمید.»

چند دقیقه گذشت، صدای پرنده‌ای از بیرون آمد، بعد نفس گفت: به نظرت فکر می‌کنی امروز سخت می‌گذره؟

جاوید مکث کرد:

- نمی‌دونم.

بعد اضافه کرد:

- ولی خل غیرقابل‌ تحمل هم نیست.

نفس به او نگاه کرد. مستقیم، بی‌پناه، اما نه طلبکار، مردمک هایش لرزید گفت:

- از کجا انقدر مطمئنی؟

جاوید شانه بالا انداخت:

- چون دیروز هم گذشت!

این‌بار نفس خندید. کوتاه، واقعی، و همان خنده، یک چیز ریز را در جاوید جابه‌جا کرد؛ نه درد، نه خوشحالی. بیشتر شبیه این بود که چیزی سر جایش نشسته نباشد جاوید با خودش فکر کرد:

- «نباید به این خنده عادت کنم.»

اما وقتی بلند شدند که جمع‌وجور کنند، وقتی نفس بی‌آنکه بپرسد لیوان‌ها را برداشت، وقتی کنار هم، بی‌برنامه و بی‌قرارداد، کارها را تقسیم کردند، فهمید عادت‌ها همیشه بی‌صدا شکل می‌گیرند. نه قولی داده شده بود، نه حرفی زده شده بود، نه حتی آشتیِ کاملی در کار بود. فقط دو نفر بودند، در صبحی آرام، با فاصله‌ای کمتر از قبل و حسی که هنوز اسم نداشت اما دیگر نمی‌شد نادیده‌اش گرفت!

وسایلشان را جمع و شومینه را خاموش کردند. مسیر برگشت، جاده شلوغ تر از همیشه بود. درخت‌ها کنار جاده می‌دویدند و نورِ کم‌رمقِ ظهر، بی‌حوصله روی شیشه‌ی جلو می‌نشست. نفس ساکت نبود، اما حرف هم نمی‌زد؛ از آن سکوت‌هایی که پر از تصمیم است. موبایلش را از کیف بیرون آورد، مکثی کوتاه کرد و تماس گرفت:

- جانم نفس؟ خوبی؟ بهتری؟

نفس لبخند محوی زد:

- سلام خوبم میرا.

میرا:

- خداروشکر که خوبی. همه‌ش نگران بودم نکنه تشنج کنی.

نفس:

- اون موقع که گفتی جاوید پیشم بود. اونقدرا هم بزرگ شدم و رو خودم کار کردم که دیگه تشنج نکنم!

جاوید لحظه‌ای نگاهش از جلو به نفس داده شد و بعد دوباره به جلو، تشنج؟ داستان چیست؟!

میرا زیر لب «خداروشکر» گفت و نفس ادامه داد:

- راستش زنگ زدم برای همین خبرگزاری می‌خوام شکایت‌نامه نوشته بشه. رسمی. اعاده‌ی حیثیت کامل. نه فقط از اون خبرگزاری، از هر جایی که بازنشر کرده و این خبر رو نوشته.

جاوید نگاهش را از جاده برنداشت، اما گوشش تیز شده بود، میرا گفت: برات انجام میدم ولی بهتر نیست خودمون بیوفتیم دنبالش؟

- نه، دیگه نمی‌خوام صبر کنم. این‌بار می‌خوام اسمم پاک بشه، نه این‌که فقط جمعش کنن.

لبش را گزید و ادامه داد:

- امشب یا نهایتاً فردا صبح می‌خوام پیش‌نویسش رو ببینم.

میرا:

- باشه پس برات انجام میدم می‌فرستم.

نفس:

- مرسی عزیزم این مدت زیاد اذیتت کردن.

میرا:

- تا باشه از این اذیت کردن ها، نفس کاری نداری؟ اومدم دادگاه یکم کار دارم.

نفس تند گفت: آخ ببخشید مزاحم شدم برو به کارت برس.

تماس که قطع شد، نفس موبایل را گذاشت داخل کیفش و نفس عمیقی کشید. انگار چیزی از سینه‌اش برداشته شده باشد، یا شاید تازه سنگین‌تر شده بود!

جاوید بالاخره گفت:

- کارت درسته.

نفس نیم‌رخش را به سمت او چرخاند:

- فکر نمی‌کنی دارم شلوغش می‌کنم؟

جاوید جدی دنده را عوض کرد گفت: نه!

کوتاه گفت، اما محکم:

- این شلوغ‌کاری نیست، دفاع از خودته. که کسی حقی نداره درموردت یه مشت خزعبلات بنویسه.

چند لحظه گذشت. صدای لاستیک‌ها روی آسفالت یکنواخت بود.

نفس آرام پرسید:

– راستی، بابام… قطعا متوجه دیروز شده، ندیدیش؟

فرهاد لعنتی را اگر می‌توانست آنچنان میزد که با زمین یکی شود، سرش را تکان داد و گفت: دیدم.

نفس تندی صاف نشست گفت:

- خب! چی کار کرد؟ واکنشش چی بود؟

جاوید نفسش را آهسته بیرون داد:

- بحث‌مون شد.

نفس ابروهایش را درهم کشید:

- بحث؟

جاوید نیم نگاهی بهش کرد:

- سر تو.

مکث کرد:

- گفت زیادی خودمو درگیر اینکه انگار واقعا شوهرتم کردم. گفت این ماجرا ارزشش رو نداره. گفت…

نگاهش را لحظه‌ای به نفس انداخت و دوباره به جاده برگرداند:

- گفت آخرش دودش می‌ره تو چشم خودم.

نفس ساکت شد. انگشت‌هایش را روی هم فشرد:

- تو چی گفتی؟

جاوید:

- گفتم ارزشش رو من تعیین می‌کنم نه تو یا اون امیرپاشای عوض*ضی.

صدایش نه عصبی بود، نه هیجانی؛ همون لحن خطرناکِ آرام:

-  گفتم کسی که بی‌گناه زیر سوال بره، «ماجرا» نیست.
نفس چیزی نگفت. عمارت که پیدا شد، هوا عوض شد. همان دیوارها، همان درِ سنگین، اما نگاه‌ها فرق داشت. هنوز کاملاً پیاده نشده بودند که دنیز را دیدند. ایستاده کنار پله‌ها، دست به سینه، نگاهش تیز و بی‌پرده. نگاهش اول روی نفس نشست و بعد روی جاوید.

فرهاد از داخل هال دیده می‌شد. نگاهش ثابت بود، دقیق، مثل کسی که دارد صحنه‌ای را برای بعد تحلیل می‌کند. نه تعجب، نه لبخند؛ فقط ثبت. یکی‌یکی نگاه‌ها چرخید. زمزمه‌ها هنوز شروع نشده بود، اما در هوا معلق بود. ماشین را خاموش کرد و پیاده شدند نفس کنار جاوید صاف ایستاد و ناخودآگاه دست چپش دور بازوی راست جاوید حلقه شد. جاوید لحظه‌ای سفت شد، توقعش را نداشت اما راضی به کارش اجازه داد همان‌طور بماند. اما آن وسط چیزی درونش گفت «عادت نکن»، ولی چیز دیگری گفت «الان نه، لذت ببر!».

دنیز که حالا کنار بقیه ایستاده بود چشمانش روی دستی که دور بازوی جاوید حلقه شده بود و به سمت آنها می‌رفت افتاد؛ بعد برق خصمانه‌ای از چشمش گذشت، کوتاه اما بُرنده!

نفس دستش را نکشید. فقط کنار جاوید قدم برداشت، طوری که انگار این صحنه دقیقاً همان‌جایی‌ست که باید باشند. جاوید زیر لب گفت:

- آماده‌ای؟

نفس سرش را به سمتش برگرداند و خیره در عسلی چشمان جاوید خیلی آرام جواب داد:

- نه، ولی مهم نیست.

و با هم به سمت آنها رفتند؛ در حالی که چیزی بینشان شکل گرفته بود که هنوز اسم نداشت، اما دیگر برای جاوید حداقل دیده می‌شد.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل_و_سوم

پله‌های عمارت زیر پای‌شان سنگین‌تر از همیشه بود. نفس دستش هنوز دور بازوی جاوید حلقه شده بود؛ نه محکم، نه شل، فقط به اندازه‌ای که بگوید «من این‌جا هستم و نمی‌روم». جاوید هم چیزی نگفت، فقط قدم‌هایش را با قدم‌های نفس هماهنگ کرد. انگار اگر یکی تندتر می‌رفت، دیگری را هم با خودش می‌کشاند. دریا خانم تند جلو آمد و او را بغل کرد گفت: دختره‌ی دردسر ساز کشتی منو تو از دیروز. اگر جاوید دیشب نمی‌گفت کجایی سکته میکردم.

نفس لبخندی زد و گفت: نگران نباش مامان چیزی نمیشه. فقط یکم ناراحت بودم.

دریا خانم عقب کشید و بعدی چیمن بود که با دلخوری نگاهش کرد گفت: کوچولو چیکار تو دارن آخه این نامردا؟

جاوید گفت: خب همیشه با اونی که بی‌گناه تره بیشتر کار دارن!

عمه سلین جلو آمد موهای بلوندش را عقب زد و گفت: ناراحت نباش عزیزم درست میشه همه چی!

و بعد اصلان که دست به سی*نه ایستاده بود گفت: زن داداش هوا دار زیاد داریا.

جاوید او را بخاطر استفاده از لفظ «زن داداش» چپ- چپ نگاه کرد اما اصلان به هیچ وجه به روی خودش نیاورد. نفس لبخندی شیرین زد و نفر بعدی دنیز بود که جلو آمد. موهایش را با یک حرکت سریع پشت گوش انداخت، لبخندش را روشن کرد اما چشم‌هایش سرد بود، مثل یخ روی دریاچه‌ای که زیرش جریان دارد:

- خوش برگشتید. خیلی نگرانتون بودیم.

صدایش را شیرین کرده بود، اما کلماتش را تیز؛ نگاهش اول روی نفس نشست، بعد پایین رفت و روی دست نفس که هنوز به جاوید چسبیده بود ماند. دلش آرام نداشت و می‌خواست کلک او را بکند. با نگاه او نفس دستش را نکشید. فقط سرش را کمی کج کرد و جواب داد:

- مرسی دنیز جون.

دنیز ابروهایش را بالا برد، انگار این جواب کوتاه را انتظار نداشت.

- خب… حداقل ظاهراً خوب به نظر می‌رسید.

فرهاد از داخل هال بیرون آمد. کت و شلوارش همان بود که دیروز پوشیده بود، کت و شلوار خاکستری با پیراهن مشکی. اما حالا کمی چروکیده‌تر، انگار شب را نخوابیده. نگاهش مستقیم به جاوید بود، نه به نفس. نفس این را دید و ناخودآگاه دستش کمی محکم‌تر شد.

فرهاد آرام گفت:

- خوبه. نفس بیا داخل کارت دارم.

نه سلام کرد، نه احوال‌پرسی. فقط دستور. تازه داشت آن روی‌اش را نشان جاوید و بقیه بجز همسر و دخترش میداد جاوید لحظه‌ای مکث کرد، بعد سر تکان داد و به نفس نگاه کرد؛ انگار می‌پرسید «آماده‌ای؟». نفس فقط چشم‌هایش را بست و باز کرد؛ یعنی بله. دو نفری داخل رفتند 

داخل هال، هوا سنگین بود. بوی چوب قدیمی و عطر گران‌قیمت دنیز همه‌جا پیچیده بود. اصلان کنار شومینه ایستاده بود، دست به جیب، نگاهش به زمین. دریا سلین روی مبل نشسته بود، لیوان آب در دست، اما نمی‌نوشید. چیمن کنار سلین روی پله ها ایستاده بود و دنیز هم نبود؛ احتمالاً در اتاقش، یا شاید عمداً غایب.

فرهاد در سالن غذا خوری ایستاده بود که با ورود نفس و جاوید خصمانه گفت: فقط گفتم نفس!

نفس گفت: هرجا من باشم جاوید هم باید باشه مسلما، بلاخره هسمرمه!

جاوید انگار از جوابش خوشش آمده بود که لبخندی کج زد!

فرهاد دست در جیب کرد و جدی نفس را نگاه کرد؛

- دیروز چی بود اون خبر؟

جاوید جواب نداد. نفس هم ساکت ماند. فرهاد ادامه داد:

- من با امیرپاشا حرف زدم. گفتم بهتره که دست از سر تو برداره گفت دیگه مشکلی نداره. بدهی‌ها رو بخشید. دیگه با تو کاری نداره نفس بهتره این ازدواج هم بهم بخوره.

نفس نفسش را حبس کرد. جاوید نیم‌نگاهی به او انداخت و بعد به فرهاد گفت:

- شما باور می‌کنی که همچین چیزی هستش؟ بعد به چه قیمت؟

فرهاد شانه بالا انداخت:

- به قیمت اینکه دیگه اسمش با نفس نیاد. نه تو رسانه‌ها، نه تو حرف مردم. همه‌چیز تموم شد. باور هم میکنم صداقت داشت حرفاش!

نفس بالاخره حرف زد. صدایش آرام بود اما لرزش نداشت:

- چی؟ تموم شد؟ برای تو شاید بابا اما برای من نه!

فرهاد به او نگاه کرد؛ اولین بار از وقتی وارد شده بودند، مستقیم به چشم‌های نفس خیره شد.

- چی می‌خوای نفس؟ نکنه می‌خوای بری دنبال شکایت؟ فکر کردی چی می‌شه؟ یه عده عکس و خبر قدیمی رو بازنشر کردن، تموم می‌شه. اما اگر بری دادگاه، همه‌چیز دوباره شروع می‌شه. اسم من، اسم خانواده، اسم تو، اسم شوهرت… همه می‌مونه تو دهن مردم.

نفس لب‌هایش را به هم فشرد:

- اسم من از اول تو دهن مردم بود بابا. از وقتی منو فروختی به امیرپاشا، از وقتی اجازه دادی اون مرد… 

نفس مکث کرد، نفس عمیقی کشید:

- اون مرد فکر می‌کرد می‌تونست منو بخره. البته که توهم داشتی منو می‌فروختی بخاطر اینکه نری زندان. حالا می‌خوای بگی ساکت باشم؟ فکر کردی یادم می‌ره اون روز رو که باهاش دست به یکی کرده بودی منو بفرستی برم؟  

فرهاد دستش را مشت کرد و آن روز را برای خودش یادآوری کرد:

#فلش_بک

(همان روز فراری دادن نفس)

وقتی فرهاد برگشت از حیاط و داخل شد خبری از جاوید نبود، احتمالاً اصلان او را برده بود. امیرپاشا به او گفته بود با آن ضربه تا چند ساعتی بهوش نمی‌آید فرهاد داخل اتاقش ایستاده بود، دست‌هایش پشتش قفل شده بود، ذهنش درگیر مسیر بعدی. خواست تلفنش را از جیبش بردارد اما هرچه گشت پیدا نکرد با یادآوری اینکه روی میز پایین جا گذاشته است سریع از اتاق بیرون رفت هرچه نزدیک می‌شد صدای زنگ تلفنش بیشتر میشد با دیدن نام امیر پاشا با موفقیت لبخندی زد تماس را برقرار کرد و تا آمد حرف بزند امیرپاشا از پشت گوشی با صدایی سرشار از انتظار پرسید:

- الو فرهاد، نفس کجاست پس؟ چرا هنوز نیومده؟

فرهاد یکه خورد، او را نیم ساعت چهل دقیقه ای میشود فرستاده است همین را برایش بازگو کرد که امیرپاشا گفت: من نزدیک یک ساعت و نیمه اینجام نفس هنوز نیومده حالیته میگم نیومده؟

فرهاد نفس عمیقی کشید:

- صبر کن الان زنگ میزنم بهش.

فرهاد تماسش با امیرپاشا را قطع کرد و شماره‌ی نفس را گرفت. صدای سه بوق ممتد را شنید و بعد، همان لحظه که انتظارش را نداشت، نفس جواب داد:

- بله، بابا؟

فرهاد آرام پرسید، با لحنی که می‌توانست حتی یک سایه‌ی تردید را از او پنهان کند:

- نفس… کجایی؟

صدای نفس کمی خنده‌آمیز و پر از شوخی بود، اما پشتش ترس و اضطراب هم حس می‌شد:

- پشت سرتم، بابا.

فرهاد برای لحظه‌ای خشک شد:

- پشت سرم؟

قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، سرش را چرخاند و نفس را دید، ایستاده، درست پشت سرش!

چشم‌هایش گرد شد و دهانش کمی باز ماند، هیچ حرفی نتوانست بزند. نفس لبخندی کوتاه زد، با آن آرامشی که فقط وقتی اعتماد به نفس داشت ظاهر می‌شد: گفتم که پشتت هستم، دیگه چرا شوکه شدی؟

فرهاد که هنوز خشک و ایستاده بود، نفس تماس را قطع کرد فرهاد دستش را پایین آورد و گوشی را محکم در دستش نگه داشت و با لحنی جدی پرسید:

- نفس… اینجا چیکار می‌کنی؟ چرا برگشتی؟ مگه نرفتی بندر؟ اون کسی که قراره ببرت، منتظرته!

صدای نفس پر از آرامش و در عین حال پوزخند بود، انگار دارد با کسی بازی می‌کند:

- اتفاقاً رفتم بندر، اما بابا اونی که قراره منو نجات بده، هر کسی باشه، امیرپاشا نیست!

فرهاد پلک زد، برای لحظه‌ای گیج شد، اما سریع تلاش کرد خود را کنترل کند. تیرشان به سنگ خورده بود. نفس ادامه داد:

- دیگه هیچوقت این کارها رو نکن، بابا. نه زنگ زدن، نه نقشه کشیدن، نه هیچ چیز دیگه. فقط… بذار خودم تصمیم بگیرم که کی منو نجات بده.

فرهاد دستش را روی دهانش گذاشت و آهی کشید. صدای نفس پر از اطمینان و غرور بود، و حتی پشت آن یک اخطار نرم نهفته بود:

- با شما هستم بابا، فهمیدی؟

فرهاد سکوت کرد، هیچ جوابی نداد. اما در دلش می‌دانست که نفس دیگر بازیچه‌ی هیچ‌کس نیست، حتی او و امیرپاشا!

#حال

فرهاد حق به جانب شد:

- فقط من نخواستم این اتفاق بیفته. تو خودت قبول کردی که بری!

جاوید قدم جلو گذاشت. حالا بین نفس و فرهاد ایستاده بود:

- قبول کرد چون تو اونو مجبور کردی. حالا هم حق داره از خودش جلوی هر آدم پستی که براش بد می‌خواد دفاع کنه.

فرهاد خندید؛ خنده‌ای کوتاه و تلخ:

- دفاع؟ تو داری از دفاع میگی جاوید؟ یا از خودت؟ فکر کردی اگر این ماجرا تموم بشه دخترم ضربه نمیخوره؟ فکر کردی من احمقم؟

جاوید نگاهش را برنداشت:

- آقا فرهاد فکر نکن نمی‌دونم چخبره، خب؟!

فرهاد نزدیک‌تر آمد. صدایش پایین‌تر شد، اما هر کلمه‌اش مثل چاقو بود:

- من زیر حرفم نمی‌زنم. اما تو داری زیادی جدی می‌گیری. این ازدواج شش ماهه‌ست. فقط شش ماه. نه بیشتر نه کمتر. حالا که امیرپاشا عقب کشیده، دیگه دلیلی نداره ادامه بدید.

نفس احساس کرد چیزی در سینه‌اش شکست. نه درد شدید، بلکه یک درد کند و عمیق. دستش از بازوی جاوید جدا شد و کنار بدنش افتاد.

صدای دنیز از پشت سرشان آمد:

- آقا فرهاد راست می‌گه جاوید. وقتی امیرپاشا عقب کشیده یعنی دیگه تموم شد. نفس می‌تونه بره پی خودش، تو هم می‌تونی برگردی به زندگیت. همه خوشحال دور و جدا از هم!

جاوید به دنیز نگاه کرد. نگاهش سرد بود.

- خوشحال؟ تو واقعاً خوشحال میشی دنیز؟ واقعاً فکر می‌کنی امیرپاشا به همین راحتی ها دست از سر نفس برمیداره؟ فکر کردی نمی‌فهمم همین اتفاق دیروز زیر سر یکی از آدمای امیرپاشاست؟

دنیز رنگش پرید اما سریع خودش را جمع کرد:

- من فقط به فکر خانواده‌امم!

نفس بالاخره حرف زد. صدایش آرام اما محکم:

- من نمی‌رم تا وقتی که مطمئن نشم امیرپاشا گورش رو کم نکرده.

همه حالا در پذیرایی بودند و نگاه‌ها به سمت او چرخیده بود. نفس ادامه داد:

- من شکایت میکنم و پای شکایتم وامیستم. تا وقتی که شکایتم تموم بشه. تا وقتی که اسمم پاک بشه. و تا وقتی که… 

نگاهش به سمت جاوید رفت. لحظه‌ای مکث کرد، انگار داشت با خودش حرف می‌زد:

- تا وقتی که شیش ماه تموم بشه.

جاوید به او نگاه کرد. چیزی در چشم‌هایش روشن شد؛ نه خشم، نه خوشحالی. فقط یک پذیرش آرام.

فرهاد نفس عمیقی کشید:

- این کار رو نکن نفس. پشیمون می‌شی.

نفس لبخند تلخی زد:

- بله، پشیمون میشم. ولی از همه بیشتر زمانی پشیمون شدم که اون شب سر سفره عقد با امیرپاشا نشستم و قبول کردم برم زیر بار زور، زمانی پشیمون شدم که فهمیدم اشتباه بود این همه سال ساکت موندنم و پشیمونی فایده نداشت، الآن ولی دیگه پشیمونی نمی‌خوام.

فرهاد چیزی نگفت. فقط چرخید و به سمت پله‌ها رفت. همه بعد آرام شدن اوضاع عقب کشیدند. دیگر همه چی برای همه رو شده بود و آشکار می‌دانستند چه قرار و چه اتفاقی افتاده بود بین آنها، اما هنوز ماجرای انتقام آشکار نبود!

لحظاتی بعد در اتاقشان بودند نفس درازکشید روی تخت و آهی عمیق کشید که جاوید گفت:

- ممنون که شجاعت به خرج دادی حرف زدی.

نفس خیره به سقف:

- ممنونم که ازم دفاع کردی.

جاوید شانه بالا انداخت:

- لازم نبود تشکر کنی.

نفس:

- چرا؟ چون شوهرمی؟ یا چون…

جاوید نگاهش را پایین انداخت، بعد دوباره بالا آورد.

- چراش مهم نیست.

نفس نفسش را نگه داشت. قلبش تند زد، اما سعی کرد آرام بماند:

- پس چی؟

جاوید لحظه‌ای ساکت ماند. بعد آرام سمت راستش روی لبه‌ی تخت نشست که نفس سرش را به سمتش چرخاند و گفت:

- نمی‌دونم نفس. هنوز نمی‌دونم. اما می‌دونم که باید مواظبت کنم.

نفس چیزی نگفت. فقط دستش را آرام به سمت دست جاوید برد. انگشت‌هایشان به هم رسید. نه محکم گرفت، نه رها کرد. فقط ماند.

و در آن لحظه، با صدای تیک‌تاک ساعت در پس‌زمینه، چیزی بین‌شان شکل گرفت که دیگر نمی‌شد انکارش کرد. نه عشق بود، نه نفرت. چیزی بینابین، خام، واقعی، و ترسناک.

جاوید بالاخره گفت: امشب پیش‌نویس شکایتت رو ببینیم. با هم.

نفس سر تکان داد:

- با هم.

و برای اولین بار، این «با هم» دیگر فقط یک کلمه نبود، گویی واقعاً همسری بودند که هم قدم شدند!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل_و_چهارم

صبح بعدی، هوا در عمارت سنگین‌تر از همیشه بود. نفس از خواب بیدار شد و اول از همه به پنجره نگاه کرد؛ نور خورشید از لای پرده‌ها می‌تابید، اما انگار چیزی در هوا معلق بود، چیزی که نمی‌شد دید اما حس می‌شد. شب قبل، بعد از آن حرف‌ها جاوید و نفس تا دیروقت بیدار مانده بودند. پیش‌نویس شکایت را با هم خوانده بودند، کلمات را تغییر داده بودند، و در میان سکوت‌های طولانی، نگاه‌هایی رد و بدل شده بود که دیگر نمی‌شد نادیده گرفت. نفس دستش را روی قلبش گذاشت؛ تپشش سریع‌تر از معمول بود. نه از ترس، بلکه از آن حس ناشناخته‌ای که داشت رشد می‌کرد. جاوید پایین، در آشپزخانه، قهوه می‌ریخت. اصلان کنارش ایستاده بود، دست به سینه، نگاهش به زمین:

- امروز می‌ری فتحیه؟

جاوید سر تکان داد، بدون اینکه نگاه کند:

- آره برا پروژه جدیده که دست نفس می‌خوام بدم، یه زمین تو روستای کایاکوی، نزدیک فتحیه. باید چک کنم قبل از اینکه قرارداد ببنده یه وقت مشکل نداشته باشه.

اصلان مکث کرد، بعد آرام گفت: نفس رو هم می‌بری؟

جاوید لیوان را گذاشت روی کانتر.

- نه ولی خودش گفت می‌خواد بیاد. می‌گه ذهنش رو باز می‌کنه ایده میده بهش. منم همین.

اصلان خندید، خنده‌اش شیرین بود: حالا ذهنت رو باز می‌کنه یا دلت رو؟ برادر، مراقب باش، هرچند که اولش پیش خودم بهش شک داشتم و فکر میکردم دستش با پدرش توی یک کاسه هست اما به مدته میبینم نفس واقعاً دختر خوبیه، ولی گذشته‌مون... فرهاد... به شخصه دلم نمی‌خواد نفس ضربه ببینه!

جاوید نیم‌نگاهی به او انداخت:

- می‌دونم. اگر می‌تونستم عقب می‌کشیدم اما دیگه نمی‌تونم عقب بکشم.

اصلان چیزی نگفت، فقط شانه‌اش را فشرد و رفت. جاوید تنها ماند، با صدای جوشیدن قهوه در پس‌زمینه. فکر کرد به گذشته؛ به آن شب که پدرش را از دست داد، به فرهاد قاتل پدرش که حالا پدر زنش بود. این حس جدید، این کشش به نفس، مثل خنجری بود که داشت قلبش را می‌برید. نمی‌خواست عاشق شود، نمی‌توانست. اما هر بار که نفس را می‌دید، گذشته کمرنگ‌تر می‌شد، و این ترسناک بود. نفس از اتاق بیرون آمد، موهایش را ساده بسته بود، بافت آستین بلند سفید و شلوار جین سرمه‌ای پوشیده بود، از پله تا پایین رفت، عمارت به طرز عجیبی خلوت بود. از پنجره جاوید را در حیاط دید؛ ایستاده کنار ماشین، کلیدها را در دست می‌چرخاند، نگاهش به جایی دور، انگار داشت با خودش حرف می‌زد. تند به حیاط رفت، نه خیلی نزدیک و نه خیلی دور از او ایستاد و گفت:

- سلام داری می‌ری؟

جاوید سرش را چرخاند. نگاهش روی نفس نشست، لحظه‌ای ماند، بعد برگشت به کلیدها.

- آره.

نفس دستش را در جیب گذاشت:

- منو مگه قرار نیست ببری؟

جاوید مکث کرد. چیزی در سینه‌اش تکانی خورد، نه درد، نه خوشی، فقط یک حرکت کوچک، مثل وقتی باد لای پرده‌ها می‌پیچد و آدم نمی‌داند چرا ناگهان احساس می‌کند چیزی تغییر کرده:

- برو حاضر شو.

نفس وجودش پر از شادی شد و خندید، به تندی جلو رفت و دست دور گردنش گذاشت، و به سرعت به داخل عمارت دوید، جاوید مات و مبهوت دست روی گونه‌اش گذاشت، او چه کرد؟ تپش قلبش را کجای دلش بگذارد؟ اخمی کرد و ماشین را دور زد، نفس تا داخل اتاق شد کارش را یادآورد یکه خورد، از نظرش کارش ناخودآگاه و از تشکر آمد، همین بود دیگر مگه نه؟

تندی کت بلند چرم مشکی اش را تنش کرد و آرایشی ملایم کرد، بعد از برداشتن کیف کوچکش بیرون رفت، بدون اینکه به روی خودش بیاورد که چکار کرده است فقط سوار شد. در جاده، سکوت بود. باد از پنجره می‌آمد، موهای نفس را به هم می‌ریخت. جاوید به جاده نگاه می‌کرد، اما ذهنش جای دیگری بود:

- این حس چیه؟

با خودش فکر کرد:

- نه عشقه، نه نفرت. نه حتی دوستی معمولی. فقط... یه چیزی که وقتی نفس نزدیکمه، آروم‌تر می‌شم. اما همزمان، انگار یه وزنه سنگین‌تر می‌شه رو سینه‌م. چرا؟ چرا نمی‌تونم مثل قبل فقط به عنوان یه قرارداد ببینمش؟

نفس کنار پنجره نشسته بود، به درخت‌ها نگاه می‌کرد. دستش را روی رانش گذاشت، انگشت‌هاش را به هم فشرد:

- چرا وقتی جاوید کنارمه، دیگه اون‌قدر تنها نیستم؟ قبلاً همه چیز واضح بود: فرار، ترس، خشم. حالا... حالا یه چیز جدید وسط اومده. نه اینکه عاشقش باشم، نه خدا، نه. فقط... وقتی نگاهش می‌کنم، انگار یه تیکه از خودم که گم شده بود، پیدا می‌شه. اما این حس... ترسناکه. چون نمی‌دونم چیه. نمی‌دونم کجا می‌برتم.

جاوید گاهی نیم‌نگاهی به نفس می‌انداخت. نه طولانی. فقط کافی که ببیند نفس هنوز همان‌جاست، کنارش و هر بار که نگاه می‌کرد، همان حس نامفهوم برمی‌گشت، مثل موجی که می‌آید و می‌رود، بدون اینکه بفهمی از کجا آمده:

- نباید اجازه بدم بزرگ‌تر بشه، این فقط یه معامله‌ست. شش ماه. نه بیشتر. اما چرا... چرا وقتی فکر می‌کنم شاید بره، چیزی تو دلم می‌شکنه؟

نفس هم گاهی به جاوید نگاه می‌کرد. به دست‌هاش روی فرمان، به خطوط صورتش که در نور صبح تیزتر بودند:

- اگر بگم چی حس می‌کنم، شاید همه چیز خراب بشه. شاید اونم همین حس رو داشته باشه. شاید … خدای من نه. نمی‌خوام. فقط می‌دونم که وقتی نزدیکشم، دیگه اون‌قدر نمی‌ترسم. و این... کافیه فعلاً.

ماشین پس از ساعاتی به کایاکوی رسید، روستا ساکت بود؛ خانه‌های سنگی، درخت‌های بادام، بوی خاک خشک. قسمتی را باید پیاده می‌رفتند تا به زمین مد نظر می‌رسیدند. مالک آنجا منتظرشان بود. جاوید ماشین را پارک کرد و بعد گفتن یکسری اطلاعات به نفس پیاده شد، نفس هم همین. کنار هم قدم زدند، نه دست در دست، نه نزدیک‌تر از حد معمول. اما فاصله‌شان کمتر از قبل بود.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل_و_پنجم

بعد از رفتن به خانه‌ی آقا مالک و استراحتی در حد یک ربع بیست دقیقه به سر زمین رفتند. جاوید با مالک حرف زد، نقشه‌ها را نگاه کرد. نفس کمی دورتر ایستاده بود، به اطراف و ویرانه‌ها نگاه می‌کرد. اینجا انگار همه چیز متوقف شده بود. فکر کرد:«مثل من و جاوید که ویرونیم!.»

جاوید لحظه‌ای برگشت، نگاهش به نفس افتاد، موهایش را بالا بسته بود نور آفتاب که به موهایش برخورد می‌کرد رنگش را روشن تر می‌کرد، در دل با خود گفت: «چرا نمی‌تونم چشم ازش بردارم؟ چرا وقتی می‌بینمش، گذشته یه لحظه کم‌رنگ می‌شه؟»

لبخند محوی زده بود از دیدن آن دخترکی که جدیداً شیرین بود، آمد نگاهش را بردارد که ناگهان صدای تیر آمد، مالک سرش را به سمت صدا برگرداند، جاوید اما خشکش زد، نفس احساس کرد شانه‌اش داغ شد، درد مثل برق درون شانه‌اش دوید، چهره‌اش از درد درهم شد و آرام زانو زد. خون روی بلوز سفیدش پخش شد.

با «یا خدا» گفتن مالک جاوید به خودش آمد و فریاد زد: نفس!

به سمتش دوید، او را که در آستانه‌ی سقوط روی زمین بود گرفت، دو زانو روی زمین نشست و نفس متمایل شده در آغوشش گرفت. نفس نفس‌-نفس می‌زد، چشم‌هایش وحشت زده بود، مالک به تندی دستش به سمت جیبش رفت و موبایل را درآورد:

- الو اورژانس! یه تیر خورده داریم، آدرس؟ کایاکوی...

پیشانی نفس عرق کرده بود از درد و موهایش به صورت و پیشانی اش چسبیده و رنگش پریده بود. جاوید با دست لرزانش موهایش را کنار زد و سمت راست صورتش بین گوش و کتفش گذاشت: نفس نخوابی ها خب؟

نفس به چشمانی بی‌حال زیر لب زمزمه کرد: ج... اوید س... سر... سردمه.

جاوید با دست راستش تکانی آرام به او داد: می‌دونم عزیزم، می‌دونم ولی تو قوی هستی سعی کن نخوابی!

و جاوید با خود گفت: نباید این‌قدر بترسم. این فقط یه معامله‌ست. اما... اگر از دستش بدم...

لحظاتی بعد با صدای آژیر نفس چشم‌هایش را باز کرد، ضعیف به جاوید نگاه کرد، صدای آژیر آمبولانس از دور آمد، تند و برنده، مثل ضربان قلبی که دارد از کنترل خارج می‌شود. جاوید نفس را در آغوش گرفته بود، روی زمین، شلواری خاکی و لباسی خونی. شال دور گردن او را باز کرده بود و روی شانه نفس فشار می‌داد تا خون کمتر بیاید. نفس نفس‌-نفس می‌زد، چشم‌هایش نیمه‌باز، اما هنوز هوشیار بود. درد در صورتش موج می‌زد، جاوید چیزی نگفت. فقط دستش را فشرد. جاوید نگاهش به نفس ماند. نه عشق بود، نه اعتراف. فقط یک حس جدید، نامفهوم، که حالا با خون و ترس واقعی‌تر شده بود. و هر دویشان، در سکوت خودشان، می‌دانستند که دیگر نمی‌شود آن را نادیده گرفت.

- جاوید... سردمه...

جاوید صداش لرزید، اما محکم گفت:

- صداش رو میشنوی؟ یکم تحمل کن گلم. من اینجام.

آمبولانس رسید. دو امدادگر سریع پیاده شدند، جاوید را کنار زدند، نفس را روی برانکارد گذاشتند. یکی از آنها سریع شانه را چک کرد، فشار داد، سرم وصل کرد:

- اثری از خروج گلوله نیست خونریزی داخلی ممکنه باشه. باید سریع ببریمش بیمارستان اصلی کار بیمارستان اینجا نیست امکانات محدوده.

جاوید با آنها سوار شد. در آمبولانس، دست نفس را گرفت. نفس چشم‌هایش را بست، اما انگشت‌هایش ضعیف دست جاوید را فشرد. اما دیگر تاب نیاورد و بیهوش شد. به بیمارستان شهر که رسیدند سریع او را روی برانکارد گذاشتند جاوید کنار برانکارد می‌دوید و به صورت رنگ پریده‌اش خیره بود، که بود که دست از سر آنها برنداشته است؟ خدا لعنت کند باعث و بانی‌اش را!

به اتاق عمل که رسیدند به سرعت در را بستند و اجازه ورود جاوید را ندادند ثانیه ای بعد دکتر اورژانس، مرد میانسالی با عینک، سریع داخل رفت. جاوید کنار در مانده بود و دست‌هایش خونی و نگاهش به در بسته بود. دکتر بعد از چند دقیقه بیرون آمد، ماسک را پایین کشید:

- وضعیتش وخیم نیست، اما گلوله نزدیک استخوان شانه‌ست. ممکنه عصب یا رگ آسیب دیده باشه. باید سریع عمل بشه. خونریزی کنترل شده، اما اگر منتظر بمونیم ممکنه عفونت کنه یا بیشتر آسیب ببینه.

جاوید سر تکان داد:

- عمل کنید.

دکتر مکث کرد.

- شما همسرش هستید؟ یا پدر؟ نیاز به تعهد و امضا داریم. برای عمل اورژانسی.

جاوید لحظه‌ای ساکت ماند. نگاهش به در اتاق افتاد، جایی که نفس را برده بودند. چیزی در سینه‌اش فشرده شد، هیچ حسی نداشت جز اینکه فقط این حس نامفهوم که حالا داشت او را به جلو می‌کشاند.

- من... شوهرشم. امضا می‌کنم.

دکتر به پرستار خبر داد که فرم را به او بدهد. جاوید با دست لرزان امضا کرد نفس را رسمی به اتاق عمل بردند و در بسته شد. جاوید کنار دیوار نشست، سرش را به دیوار تکیه داد، چشم‌هایش بسته.

- نباید این‌قدر بترسم، چرا نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم؟ چرا وقتی فکر می‌کنم ممکنه نجات پیدا نکنه، انگار یه تیکه از خودم داره می‌میره؟

زمان کش آمد. عمل طولانی شد، یک ساعت. جاوید بلند شد، قدم زد، نشست، دوباره قدم زد. موبایلش زنگ خورد. اصلان بود.

- جاوید! کجایی؟ کارها خوب پیش میره؟

جاوید صداش گرفته بود با عجز گفت:

-  اصلان بیا بیمارستان بزرگ شهر، فقط بیا!

اصلان متعجب پشت گوشی گفت: برای چی؟ مگه کایاکوی نیستین؟

جاوید با عصبانیت گفت:

- لعنتی پاشو بیا بیمارستان نفس تیر خورده.

اصلان لحظه‌ای ساکت ماند و بعد با هضم اینکه چه شنیده است گفت:

- الان میام داداش غمت نباشه.

جاوید قطع کرد و تکیه داد به دیوار کنار در سر خورد و روی زانوهایش نشست.

اصلان به محض قطع تماس به سمت سوییچ که روی میز سالن پذیرایی بود رفت و آن را چنگ زد چیمن با دیدن عجله‌ی او گفت: چته اصلان؟ کجا میری؟ جاوید چی گفت؟ رسیدن؟

اصلان با اخم شدیدی به سمت در رفت که عمه سلین گفت: اصلان؟ کجا؟

دریا با دلشوره ای که از صبح به دلش افتاده بود رو به فرهاد کرد و گفت: نکنه اتفاقی افتاده باشه؟

و رو به عمه سلین گفت: ها؟ نکنه چیزی شده؟

چیمن تندی به سمت اصلان رفت و قبل اینکه از در بیرون رود بازویش را میکشد اصلان به عقب برمیگردد و چیمن میگوید: می‌شنوی چی پرسیدم یا نه؟ چیشده؟ کجا میری؟ جاوید چی گفت بهت؟

اصلان سوییچ را در مشتش فشرد گفت: باید برم بیمارستان. پیشِ داداشم، پیشِ... نفس...

و ادامه را نتوانست بگوید، چیمن هاج و واج او را نگاه کرد دریا خانم به سرعت ایستاد گفت: وای من، وای من، میدونستم میدونستم یه چیزی هست الکی دلشوره نگرفته بودم.

و پشت سر اصلان از خانه بیرون زد و پشت سرش بقیه رفتند. فرهاد قلبش فشرده شد که نکند اتفاقی برای دردانه‌اش بی‌افتد؟

دقایقی بعد همگی باهم داخل بیمارستان شدند. چیمن رنگش پریده بود، چشم‌هایش قرمز. دنیز بدون اینکه چیزی بگوید عقب همه راه می‌رفت و نظاره می‌کرد، به ایستگاه پرستاری که رسیدند دریا خانم گفت: خانم پرستار کسی به اسم نفس ساراچ اوغلو تو اتاق عمل دارین؟

اصلان سرش را که برگرداند جاوید را دید بلند گفت: داداش!

و به سمتش رفت همگی سرشان به سمت اصلان چرخید جاوید گوشه‌ی دیوار روی زمین آوار شده بود. همگی به سمتش دویدند اصلان جاوید را بلند کرد جاوید به چشمان نگران اصلان خیره شد و اصلان با دیدن چشمان قرمز برادرش لب گاز میگیرد. عمه سلین جلو رفت و دست جاوید را گرفت، چیزی نگفت، فقط فشرد. دریا خانم تند گفت: جاوید جان بچم کوش؟ دخترم؟ کجاست؟ اتاق عمله آره؟ 

جاوید روی صندلی فلزی نشست و خیره به زمین شد همانطور که خیره بود سرش را تکان داد با صدای خش دار و گرفته گفت: تو اتاق عمله.

بعد فرهاد آمد، فرهاد مستقیم به جاوید نگاه کرد، نگاهش پر از سوال و خشم و نگرانی مخلوط:

- چی شده جاوید؟ کی این کار رو کرده؟ شما که رفته بودین سر زمین از اینجا سرد آوردین برا چی؟

جاوید سرش را بلند نکرد:

- نمی‌دونم. اما... پیداش می‌کنم، به عزاش مینشونم اونی که این کار رو کرده.

دنیز کنار فرهاد ایستاد، دست به سینه، اما نگاهش به در اتاق عمل بود. چیزی شبیه نگرانی واقعی در چشم‌هایش بود، یا شاید ترس.

میرا هم طبق پیامی که از جاوید دریافت کرده بود دفنه را  خبر کرد و به همراه دفنه به بیمارستان رفتند. همه جمع شدند در راهروی بیمارستان، در  سکوت رفته بودند، فقط صدای تیک‌تاک ساعت دیواری و قدم‌های عصبی جاوید. عمه سلین نشست کنار دریاخانم، دستش را گرفت.

- دریا جان نگران نباش خوب میشه...

چیمن کنار جاوید ایستاد، آرام گفت:

- جاوید... تو خوبی؟

جاوید چیزی نگفت. فقط به در نگاه می‌کرد.

 نفس در اتاق عمل، زیر تیغ جراحی، احتمالاً چیزی حس نمی‌کرد، اما اگر می‌توانست فکر کند، شاید همین را می‌گفت: این درد... این ترس... سخت است اما جاوید آنجاست. این حس نامفهوم... حالا با خون و عمل قاطی شده.

زیرلب طوری که فقط چیمن و اصلان بشنوند گفت: نمی‌دونم چیه، اما دیگه نمی‌تونم بگم نیست. نمی‌خوام از دست بدمش.

در نهایت، بعد از سه ساعت، دکتر بیرون آمد. ماسک را برداشت، خسته اما آرام گفت:

- عمل موفق بود. گلوله رو درآوردیم. عصب آسیب کمی دیده، اما ترمیم می‌شه. خونریزی کنترل شد. حالا اگر خطر کما و آسیب داخلی نبود میتونید بعد دو روز ببریدش.

جاوید بلند شد، نفس راحتی کشید. همه نفس راحتی کشیدند. فرهاد قدم جلو گذاشت.

- می‌تونیم ببینیمش؟

دکتر سر تکان داد.

- هنوز بیهوشه، فقط هم یکی تون می‌تونه بره!

همگی به جاوید نگاه کردند و جاوید به دریا خانم گفت: شما برید.

دریا خانم که دلش آرام گرفته بود گفت: تو برو پسرم، تو بری انگار خودم رفتم.

دنیز درونش غوغا بود، هم نگران، هم ترس، هم عصبی و هم چند حس دیگر. جاوید سری تکان داد خواست به طرف اتاق برود که گان بپوشد اما صدای بوق بلندی که آمد دکتر و پرستار ها را روانه‌ی اتاق نفس کرد، پایش به زمین چسبیده و جلو تر نرفت، اصلان یا خدا گویان به سمت اتاق رفت چیمن و دفنه و میرا هم همین. دریا خانم پایش شل شد که فرهاد او را گرفت و روی صندلی نشاند دفنه با دیدن دستگاه شوک که به او می‌زدند تند دست روی دهانش گذاشت و اشک هایش بارید، میرا دستش را روی شیشه گذاشت و چیمن در دل گفت: می‌خوای هرکسی رو ول کنی ول کن، اما جاوید رو ول نکن نفس، خواهش میکنم!

دقایقی بعد دکتر از اتاق بیرون آمد و پرستارها تخت نفس را به سمت سی سی یو بردند به طرف جاوید که همانجا هنوز ایستاده بود رفت بدون هیچ رحمی گفت: سیستم ایمنی داخلی بدنش شروع کردن علائم منفی نشون دادن و ... 

جاوید زمزمه کرد: کما؟

دکتر با تأسف سر تکان داد گفت: متأسفم که باید اینو بگم ولی بله، بردنش سی سی یو تا زیر نظر داشته باشنش. اگر میخواید ببینیدش با پرستار هماهنگ کنید.

و از کنار جاوید رد شد و به سمت پله ها رفت. دریا خانم غش کرد و فرهاد شکسته شد، اصلان به سمت جاوید رفت و او را در آغوش برادرانه اش گرفت، هق هق دخترها بالا گرفت دفنه همان وسط روی پاهایش نشست، دنیز اما بی هیچ چیزی خیره نظاره‌گر بود.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل_و_ششم

راهروی سی‌سی‌یو باریک و سرد بود؛ نور سفید فلورسنت‌ها روی کاشی‌های براق می‌افتاد و سایه‌های بلند همه را کشیده‌تر می‌کرد. صدای بوق‌های دستگاه‌ها از پشت درهای شیشه‌ای می‌آمد، منظم، بی‌رحم، مثل ساعت شنی که دارد شن‌های آخرش را می‌ریزد.

جاوید کنار پنجره اتاق نفس ایستاده بود. شیشه دوجداره بود، اما انگار هیچ عایقی بین او و نفس نبود. نفس روی تخت، بی‌حرکت، لوله‌ها و سیم‌ها به بدنش وصل، صورتش سفیدتر از ملافه، موهایش پخش روی بالش. مانیتور قلبش خط صاف نمی‌زد، اما ریتمش کند بود، خیلی کند.

دریا خانم روی صندلی فلزی نشسته بود، دستمال مچاله در دست، اشک‌هایش بی‌صدا می‌ریخت. فرهاد کنار دیوار ایستاده بود، دست به سینه، اما شانه‌هایش افتاده، نگاهش به زمین. اصلان دست روی شانه جاوید گذاشته بود، اما چیزی نمی‌گفت. چیمن و دفنه و میرا کمی دورتر، کنار هم، گریه‌شان را فرو می‌خوردند. دنیز تنها ایستاده بود، کمی عقب‌تر، نگاهش به نفس، مشخص نمی‌شد چه در سرش می‌گذرد!

پرستار آمد، ماسک پایین کشید:

- فقط یکی می‌تونه بره داخل. حداکثر ده دقیقه. گان استریل بپوشید.

همه نگاه‌ها به جاوید چرخید. دریا خانم با صدای لرزان گفت:

- تو برو جاوید جان… تو برو.

جاوید چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. لباس آبی استریل را پوشید، کلاه و ماسک و دستکش. در را باز کرد. صدای دستگاه‌ها بلندتر شد. داخل اتاق، هوا سنگین بود، بوی الکل و ضدعفونی‌کننده. جاوید کنار تخت ایستاد. دست نفس را گرفت، سرد بود، خیلی سرد. انگشت‌هایش را آرام فشرد، انگار می‌خواست گرمای خودش را به او بدهد.

-نفس… این حس چیه که داره خفه‌م می‌کنه؟ چه چیزین که نمی‌ذاره بی‌تفاوت باشم؟ تو خوابیدی، اما انگار منم خوابیدم. انگار بدون تو، دیگه هیچی حرکت نمی‌کنه.

نشست روی صندلی فلزی کنار تخت. پیشانی‌اش را به دست نفس تکیه داد. چشم‌هایش را بست. دلش به حال همسرش سوخت، که بود آنی که نمی‌توانست او را سالم و شاد ببیند؟ هنوز از ماجرای خبرگزاری چیزی نگذشته‌است که این بلا سرش آمده، پای رغیب های کاری وسط است؟ یا پای دشمنی قدیمی؟ یا شاید هم امیر پاشا؟ یا شاید هم دنیز؟ اما دنیز برای چه باید این کارها را بکند؟ او می‌دانست اگر کار او باشد جاوید چشم روی همن چیز می‌بندد و کارش را تمام می‌کند. نمی‌دانست دیگر، هیچی نمی‌دانست.

صدایش را پایین آورد، زمزمه کرد، طوری که فقط خودش بشنود:

- بیدار شو نفس. هنوز… هنوز تکلیف خیلی چیزا روشن نشده، نرو… لطفاً.

در باز شد. پرستار آمد:

- وقت تمومه.

جاوید بلند شد. دست نفس را گذاشت روی ملافه. لحظه‌ای مکث کرد، بعد پیشانی‌اش را آرام از روی ماسک بوسید، گرم و واقعی.

از اتاق بیرون آمد. لباس را درآورد. همه نگاهش کردند. جاوید به سمت دیوار رفت و تکیه داد سرش را عقب برد و چشم‌هایش را بست، اصلان نزدیک شد:

- چی گفتی بهش؟

جاوید نفس عمیقی کشید.

- گفتم بیدار شه.

فرهاد قدم جلو گذاشت. صدایش گرفته بود.

- جاوید… کی این کار رو کرد؟ امیرپاشا؟ یکی از آدم‌هاش؟ یا…

جاوید چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش سرد بود، اما نه از خشم. از خستگی:

- نمی‌دونم. اما قسم می‌خورم پیدا می‌کنم. اگر امیرپاشا باشه، اگر یکی دیگه… فرقی نداره. تاوانش رو می‌ده.

فرهاد لحظه‌ای ساکت ماند. بعد گفت:

- منم کمک می‌کنم. این بار… این بار دیگه نمی‌ذارم دخترم تنها بمونه.

دنیز که تا حالا ساکت بود، ناگهان گفت:

- من می‌رم بیرون.

هیچ‌کس حال درستی نداشت که از او بپرسد برای چه؟

ساعت حدود دو صبح بود و همه مانده بودند تا آن موقع، دریا خانم سرش را روی شانه سلین گذاشته بود و خوابیده بود. چیمن و دفنه و میرا کنار همدیگر به خواب رفته بودند و فرهاد بیدار ماند، به در سی‌سی‌یو نگاه می‌کرد. اصلان و جاوید کنار هم نشستند، ساکت. جاوید از پنجره به مانیتور نگاه می‌کرد که از بیرون راهرو دیده می‌شد. خط قلب نفس هنوز کند بود، اما قطع نشده بود.

نمی‌دانست چه اتفاقی درونش درحال رخ دادن بود، اما هرچه که بود نمی‌خواست او را اینگونه از دست بدهد!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل_و_هفتم

راهروی سی‌سی‌یو حالا خفه‌تر از قبل شده بود. نور سفید روی صورت همه سایه انداخته بود و صدای بوق دستگاه‌ها مثل ضربان یک قلب بیمار، مدام تکرار می‌شد. جاوید از کنار تخت نفس بیرون آمده بود، لباس استریل را درآورده بود و حالا ایستاده بود وسط راهرو، نگاهش به همه چرخید: دریا خانم با دستمال خیس در دست، فرهاد که دیوار را تکیه‌گاه خودش کرده بود، اصلان که دست روی شانه جاوید بود، چیمن و دفنه و میرا که کنار هم جمع شده بودند، سلین که آرام اشک می‌ریخت، و دنیز که کمی عقب‌تر، بی‌صدا ایستاده بود.

جاوید نفس عمیقی کشید، دست روی زانویش گذاشت و ایستاد صدایش گرفته اما محکم:

- همه برید خونه. اینجا کاری نمی‌تونید بکنید. نفس الان نیاز به آرامش داره، و من می‌مونم.

دریا خانم سریع سر بلند کرد، چشم‌هایش پر اشک:

- نه جاوید جان، من نمی‌رم. دخترمه…

جاوید قدم جلو گذاشت، جلوی پای دریا خانم نشست و دستان دریا خانم را گرفت، آرام اما قاطع:

- شما خسته‌اید. همه‌تون خسته‌اید. بهوش که اومد، اول از همه به شما زنگ می‌زنم. قول می‌دم. اما الان برید استراحت کنید. اینجا جای موندن طولانی نیست.

فرهاد نگاهش را بلند کرد، صدایش پایین:

- مطمئنی؟

جاوید بدون اینکه نگاهش کند سر تکان داد:

- آره. من می‌مونم.

اصلان نزدیک‌تر آمد، دستش را روی بازوی جاوید گذاشت:

- داداش، اگر چیزی شد، اگر تغییری کرد، سریع زنگ بزن. هر ساعتی، حتی نیمه‌شب. باشه؟

جاوید ایستاد نگاهش را به چشم‌های برادرش دوخت:

- باشه. 

به سمت میرا رفت، صدایش پایین‌تر آمد، طوری که فقط میرا بشنود:

- میرا… می‌خوام یه تیم تحقیقاتی خوب بگیری. خصوصی، مطمئن. بیفت دنبال این که تیراندازی کار کی بوده. دوربین‌های اطراف روستا، آدم‌های محلی، هر سرنخی. نمی‌خوام هیچی از دست بره. زود شروع کن.

میرا سر تکان داد، چشم‌هایش جدی:

- باشه. برسم خونه شروع می‌کنم. خبرت می‌کنم.

یکی یکی از بیمارستان بیرون رفتند. اول دریا خانم، با کمک سلین، بعد چیمن و دفنه که اشک‌هاشان را پاک می‌کردند، میرا سوار ماشینش شد و بعد فرهاد که لحظه‌ای مکث کرد و دست جاوید را فشرد فشاری کوتاه اما سنگین و آخر دنیز که بدون کلمه‌ای رفت، نگاهش به زمین. اصلان شانه‌ی جاوید را فشرد و به طرف ماشین رفت، آنها هم رفتند.

نفس عمیق و بلندی کشید، دست در جیبش فرو کرد و داخل شد، پله ها را بالا رفت، برگشت سمت سی‌سی‌یو. از دور، از پشت شیشه راهرو که توسط شخصی باز و بسته شد چیزی دید: چند پرستار و دکترها دم در اتاق نفس جمع شده بودند. یکی دستگاه شوک دستی را آماده می‌کرد، دیگری ماسک اکسیژن را چک می‌کرد. صدای بوق تندتر شده بود.

جاوید خشکش زد. بعد دوید. قلبش تند می‌زد، نفس‌نفس‌زنان رسید جلوی در اتاق:

- چی شده؟!

پرستار سعی کرد جلویش را بگیرد:

- آقا لطفاً عقب برید!

اما جاوید شیشه را نگاه کرد: نفس روی تخت، بدنش کمی لرزید، دستگاه تنفس مصنوعی بوق هشدار می‌زد، اکسیژن پایین آمده بود. دکتر داخل بود، دستور می‌داد:

- شوک! ۲۰۰ ژول! آماده!

جاوید دستش را به شیشه کوبید:

- نفس!

دکتر بعد از چند لحظه بیرون آمد، ماسک را پایین کشید، نفس‌نفس می‌زد.

- چی شد دکتر؟ چرا این‌جوری شد؟

دکتر نگاهش را به جاوید دوخت، صدایش آرام اما جدی:

- به طرز عجیبی، دستگاه تنفس مصنوعی‌ش کم شده بود. انگار… دست کسی بوده. لوله اکسیژن کمی شل شده بود، جریان هوا قطع و وصل می‌شده. ما سریع متوجه شدیم و درستش کردیم، اما اگر دیرتر بود… خطرناک بود.

جاوید رنگش پرید. نگاهش به داخل اتاق افتاد، جایی که پرستارها هنوز مشغول بودند:

- دست کسی بوده؟ یعنی… یکی اینجا بوده؟

دکتر سر تکان داد:

- نمی‌دونم. ممکنه اشتباه فنی باشه، اما… این اتفاق عادی نیست. باید دوربین‌های بیمارستان رو چک کنیم. پلیس رو خبر کردیم.

جاوید مشتش را به دیوار کوبید، آرام، اما محکم. چشم‌هایش پر از خشم و ترس شد. یکی می‌خواد او را تمامش کند، با خودش گفت. یکی نمی‌خواد نفس زنده بمونه. کی؟ امیرپاشا؟ فرهاد؟ یا… کسی نزدیک‌تر؟ یا شاید همان رقبای تجاری؟ به شیشه نگاه کرد. نفس هنوز بی‌حرکت بود، اما حالا دستگاه تنفس دوباره منظم کار می‌کرد. بوق‌ها آرام‌تر شده بودند. جاوید کنار در نشست، سرش را به دیوار تکیه داد:

- نفس… این بار دیگه نمی‌ذارم. هر کی باشه، هر چقدر نزدیک باشه… پیداش می‌کنم. هرکی که میخواد تو باشی رو پیدا میکنم و تا وقتی بیدار نشی، من اینجام. نمی‌رم.

و در سکوت راهرو، با صدای آرام دستگاه‌ها، جاوید منتظر ماند، منتظر صبح، منتظر خبر میرا، منتظر لحظه‌ای که نفس چشم باز کند و این کابوس تمام شود.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل_و_هشتم

ساعت‌ها کش می‌آمد. نه مثل زمان عادی؛ مثل چیزی که عمداً لجبازی می‌کند و جلو نمی‌رود. راهروی سی‌سی‌یو دوباره خلوت شده بود، ترس هنوز روی دیوارها نشسته بود جاوید روی صندلی فلزی کنار در اتاق نشسته بود. کتش روی دسته‌ی صندلی افتاده، آستین‌های پیراهنش بالا زده، دست‌ها گره‌خورده، بی‌حرکت. هر چند دقیقه یک‌بار چشمش ناخودآگاه می‌رفت سمت لوله‌ی اکسیژن، سمت دستگاه، سمت هر چراغ کوچکی که روشن و خاموش می‌شد.

به پرستار گفت:

- فعلا اینجا هستم اما لطفاً… اگر وقتی من رفتم کسی حتی نزدیک این اتاق شد، به من بگید. هر کسی.

پرستار سر تکان داد. چیزی نگفت، اما نگاهش فهماند که حرفش را جدی گرفته، موبایلش لرزید. اسم «میرا» روی صفحه افتاد. سریع جواب داد، انگار منتظر همین بود:

- رسیدم خونه.

صدای میرا آرام نبود، کنترل‌شده بود:

- با دو نفر صحبت کردم. فردا صبح زود می‌افتن دنبال دوربین‌ها؛ هم بیمارستان، هم مسیر روستا. یه نکته هست…

جاوید صاف نشست:

- چی؟

میرا:

- توی لیست ورود و خروج سی‌سی‌یو، یه اسم هست که نمی‌خونه.

مکث کرد:

- به عنوان همراه بیمار ثبت نشده، اما مجوز موقت گرفته. از داخل. از بقیه افراد هم پرسیده شده که جزعه مراجعه کنندگان یا ملاقات کننده ها بوده اما جواب همه منفی بوده.

جاوید پلک نزد:

- اسم؟

میرا:

- هنوز قطعی نیست. دارن تطبیق می‌دن. ولی جاوید…

صدایش پایین‌تر آمد:

- این کار کارِ کسیه که محیط رو می‌شناخته. عجول نبوده. می‌دونسته چه زمانی اتاق خالی میشه.

تماس قطع شد. جاوید موبایل را پایین آورد. انگشت‌هایش سفت شده بود، طوری که مفصل‌ها سفید شده بودند. «از داخل.» این دو کلمه مثل خراش افتاده بودند روی ذهنش.

ایستاد. دوباره رفت پشت شیشه. نفس همان‌طور خوابیده بود؛ آرام، بی‌خبر از جنگی که بیرون از بدنش جریان داشت. جاوید دستش را روی شیشه گذاشت، درست جایی که قلبش بود.

زیر لب گفت:

- تو نمی‌دونی چند نفر از زنده‌بودنت می‌ترسن…

لبخند کمرنگ و تلخی زد:

- و نمی‌دونی من چقدر دلم میخواد بهوش بیای و چشم بدخواه هات و کور کنی!

و زیر لب آن شعر سعدی را خواند که:

- « سخن این است که ما، بی تو نخواهیم حیات!»

نزدیک سحر، دکتر شیفت عوض شد. مردی مسن‌تر، با صدایی خسته اما مطمئن. پرونده را بست و گفت: وضعیتش فعلاً پایدار شده. شوک جواب داده. خطر رفع شده، اما هنوز باید مراقب باشیم.

نگاهش را تیز کرد:

- شما هم بهتره کمی استراحت کنید.

جاوید بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:

- نمی‌خوام.

دکتر چیزی نگفت. فقط رفت. با پیامکی به میرا و اصلان شرح حال را داد و توضیح داد که چه اتفاقی افتاده بود. ساعت شش صبح، نور کم‌رنگی از پنجره‌ی انتهای راهرو داخل شد. صبح آمده بود، اما خبری از آرامش نداشت. جاوید همان‌جا نشسته بود که صدای قدم‌هایی آرام را شنید، سر بلند کرد. اصلان بود!

موهایش آشفته بود، تیپ سر تا پا مشکی زده بود به او که رسید با همدیگر دست دادند:

- هنوز… بیدار نشده؟

جاوید:

- نه.

دست راستش را روی پهلویش گذاشت:

- دکتر چی گفت؟

جاوید:

- پایداره، البته فعلاً.

بعد از چند لحظه سکوت اصلان گفت:

- جاوید…

صدایش لرز خفیفی داشت:

- فکر می‌کنی کار کیه؟

جاوید نگاهش را از صورت اصلان نگرفت. طولانی‌تر از حد معمول:

- آدمای امیرپاشا، خودش انقدر جرعت نداره بیاد جلو.

اصلان نفسش را بیرون داد:

- فقط… حواست باشه. این‌جا آدم‌های خطرناک کم نیستن که قصد جون نفس و داشته باشن! باباش دشمن زیاد داره، توهم همین و خودش هم بخاطر کارای موفقش!

جاوید آرام گفت: می‌دونم.

خستگی تازه حالا داشت خودش را نشان می‌داد، اما خواب؟ نه. خواب دیگر جایی نداشت.

چند ساعت بعد، درست وقتی سرش روی شانه‌ی اصلان افتاده بود و پلک‌هایش سنگین شده بود، صدای بوق دستگاه فرق کرد. نه هشدار؛ تغییری کوچک، منظم‌تر.

پرستار صدا زد:

- دکتر! فشارش تغییر کرده!

جاوید و اصلان در ثانیه از جا پریدند. چسبیدند به شیشه، دست نفس تکان خورد. خیلی کم، اما واقعی.

قلبش فرو ریخت و دوباره بالا آمد:

- نفس…؟

انگشت‌های نفس آرام جمع شد. با لرزش پلکش جاوید نفسش را حبس کرد، این بار، نه از ترس…

از امیدی که اگر کامل بیاید، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد شد. و او نمی‌دانست بیدارشدنِ نفس شروعِ پایانِ آرامش است!

پلک‌های نفس دوباره لرزید؛ این بار طولانی‌تر. انگار چیزی از خوابِ عمیق او را هل می‌داد به سمت بالا، به سمت نور. صدای دستگاه‌ها هنوز منظم بود، اما برای جاوید هر ثانیه‌اش مثل تیک‌تاک یک بمب عمل می‌کرد.

اصلان سرش را به سمت ایستگاه پرستاری چرخاند و بلند گفت: دکتر… دکتر نفس داره به هوش میاد!

چند پرستار سریع داخل اتاق شدند، دکتر هم پشت سرش. جاوید یک قدم جلو رفت، دستش ناخودآگاه مشت شد، اما باز هم پشت شیشه ماند؛ همان‌جایی که ساعت‌ها ایستاده بود و فقط نگاه کرده بود. نفس چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد. نگاهش تار بود، بی‌هدف. لب‌هایش کمی تکان خورد، بی‌صدا. دکتر بالای سرش خم شد:

- نفس خانم… من دکترم. صدای منو می‌شنوی؟

چشم‌هایش دوباره بسته شد. قلب جاوید فرو ریخت. اما چند ثانیه بعد، دوباره آهسته باز شدند. این بار متمرکزتر. نگاهش روی سقف نماند. چرخید. و وقتی به شیشه رسید، مکث کرد، جاوید بود، آنجا پشت شیشه‌ی اتاق، اصلان هم خوشحال با چشمانی پر کنارش ایستاده بود، جاوید با دیدن نگاه نفس روی خودش نفسش را حبس کرد. اما وقتی شناخت ابروهایش کمی در هم رفت. لب‌هایش لرزید.

دکتر گفت:

- خوبه. واکنش داره. فشارش رو چک کنید.

جاوید بی‌اختیار دستش را بالا برد و تکان داد گفت:

- نفس…

نگاه نفس را که روی خودش دید صدایش شکست:

- ما اینجاییم.

لحظاتی بعد پرستار در را باز کرد:

– بهوش اومدن فقط یک دقیقه. بیشتر حرف نزنید، هنوز ضعیفه وضعیتش به ثبات برسه می‌بریمش بخش.

اصلان دست دور گردن برداردش انداخت گفت: برو تو داداش منتظرته.

جاوید وارد شد. بوی مواد ضدعفونی و الکل شدیدتر بود. کنار تخت ایستاد. دستش مردد ماند، بعد آرام، خیلی آرام، انگشت‌هایش را روی دست سرد نفس گذاشت. نفس پلک زد. نگاهش بالا آمد. مستقیم به چشم‌های جاوید. لب‌هایش به سختی تکان خورد:

- اینجایی؟

جاوید خندید. خنده‌ای که بیشتر شبیه فرو ریختن بود:

- آره، نرفتم.

خم شد، طوری که فقط خودش بشنود:

- حتی یه ثانیه.

چشم‌های نفس خیس شد. پلک زد، اشک از گوشه‌ی چشمش سر خورد. دکتر گفت:

- خوبه. همین کافیه. فعلاً باید استراحت کنه.

جاوید سر تکان داد، اما دستش را برنداشت:

- باشه.

دکتر و پرستار ها بیرون رفتند. اتاق دوباره ساکت شد. فقط صدای دستگاه‌ها. نفس با صدایی که بیشتر نفس بود تا کلمه گفت:

- ج... جاوی... د... در... درد دارم… بازوم... می... سوژه... درد می‌کنه.

جاوید سریع گفت:

- می‌دونم. الان دارو زدند صبر کن اثر میکنه.

دو ساعت بعد، وقتی وضعیت نفس پایدارتر شد، در اتاق به‌آرامی باز شد. مردی با لبای تیره رسمی پلیس و کارت آویز پلیس وارد شد. پشت سرش یک افسر جوان‌تر، دفترچه به دست. پرستار نگاه کوتاهی به جاوید انداخت؛ یعنی وقتشه.

جاوید ناخودآگاه جلوتر آمد:

- حالش هنوز ثبات نرسیده!

مرد طوسی‌پوش با صدایی خنثی گفت: می‌دونم آقای تهرانی، ما سعی می‌کنیم کوتاه باشه فقط چند سؤال ضروری می‌پرسیم.

جلو رفت و کنار تخت روی صندلی نشست نفس نگاهش را از روی جاوید به پلیس داد گفت: خانم نفس… من افسر مورات هستم. بابت اتفاقی که افتاده متأسفم. اگر جایی خسته شدید یا حالتون بد شد، بگید، متوقف می‌کنیم.

نفس خیلی آرام سر تکان داد:

- باشه.

افسرمورات صندلی را کمی جلو کشید:

- از همون روز حادثه شروع کنیم. روزی که تیر خوردید. دقیقاً کجا بودید؟

نفس پلک زد. لحظه‌ای نگاهش خالی شد:

- رفته بودیم برای دیدن زمینی که قراره کار عمرانی و ساخت و ساز انجام بدیم. من داشتم به خرابه و ویرانه ها و زمین نگاه می‌کردم که اون اتفاق افتاد.

افسرمورات:

- تنها بودید؟

نفس مکث گرد:

اونجا که داشتم زمین و نگاه میکردم بله با فاصله از جاوید واستاده بودم ولی در حالت کلی نه آقا مالک و جاوید بودند تو اون مکان داشتند باهم حرف می‌زدند.

جاوید ابرو درهم کشید اما چیزی نگفت:

- کسی رو دیدید؟ قبل یا بعدش؟

نفس با دقت فکر کرد.

نه… فقط صدای تیر رو شنیدم. اول فکر کردم اشتباه شنیدم. بعد… درد. چند تا ماشین انگشت شمار هم اون دور و بر بود.

افسر جوان پرسید:

- جهت تیراندازی رو متوجه شدید؟ از روبه‌رو؟ پشت؟

نفس نفس عمیقی کشید:

- از جلو بودش، اما من کسی رو اون اطراف ندیدم.

افسر دیگه ای که همراه بود سریع نوشت و افسر مورات ادامه داد:

- یعنی غافلگیر شدید؟

نفس آهسته گفت: بله.

افسر مورات با چشمانی ریز شده گفت: تهدیدی قبلش دریافت کرده بودید؟ پیام، تماس، درگیری؟

نفس ناخودآگاه نگاهش رفت سمت جاوید، بعد برگشت:

- نه مستقیم.

افسر مورات سرش را بالا آورد:

- غیرمستقیم چطور؟

این بار سکوت طولانی‌تر شد:

- فشار بود. شایعه، خبرسازی… آدم‌هایی که نمی‌خواستن بعضی چیزا برای خودشون روشن بشه و صحتش و قبول کنند.

جاوید گفت: نمی‌دونم اطلاع دارید یا نه اما ما یه مدتی میشه درگیر شکایت و شکایت نویسی هستیم از کسایی که قصد آسیب به نفس رو دارند، همین پریروز برای نفس یه دروغ ساختن.

کیانی نگاه کوتاهی به او انداخت:

- می‌دونم.

بعد دوباره رو به نفس:

- به کسی شک دارید؟

نفس مکث کرد. نفسش کمی تند شد:

- شک؟ شاید.

افسر مورات:

- چند نفر؟

نفس لبخند خیلی کمرنگی زد:

- توی این مدت… بیشتر از حدی که فکر می‌کردم.

افسر جوان گفت: اسم خاصی تو ذهنتون هست؟

نفس چشم بست. چند ثانیه گذشت. بعد آرام گفت: اگر اسم بگم و اشتباه باشه، زندگی یکی خراب می‌شه. اگر نگم و درست باشه… ممکنه دوباره اتفاق بیفته.

افسر مورات جدی شد:

- ما اینجاییم که جلو دومی رو بگیریم.

نفس چشم باز کرد:

- پس اول ثابتش کنید. من نمی‌خوام قاضی باشم.

جاوید با تحسین نگاهش کرد، افسر دفترچه را بست:

- باشه. سؤال آخر. بعد از تیراندازی، چیزی از مهاجم دیدید؟ لباس؟ صدا؟ لهجه؟

نفس خیلی آرام گفت:

- فقط… عجله داشت. اینو حس کردم. کسی که می‌دونه باید سریع بره.

افسر مورات ایستاد:

- همین برای شروع کافیه. ما ادامه می‌دیم.

قبل از رفتن مکث کرد:

- خانم نفس… بدونید که این دو تا اتفاق یعنی هم تیراندازی و هم دستکاری دستگاه تصادفی کنار هم قرار نگرفتن.

نفس آرام گفت: منم همین فکر رو می‌کنم.

در بسته شد، جاوید کنار تخت نشست:

- خسته شدی؟

نفس نگاهش کرد:

- نه… فقط دارم می‌فهمم بازی بزرگ‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم.

جاوید صدایش پایین آمد:

- و خطرناک‌تر.

نفس آهسته گفت: ولی حالا دیگه نمی‌خوام فرار کنم.

جاوید مکث کرد. بعد:

- خوبه. چون منم دیگه قصد ندارم عقب بمونم!

و این جمله، بیشتر از هر تهدیدی، سنگین بود.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...