رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • پلیس انجمن

پارت چهلم

یه وعده و چند ساعت از وقایع بعد از ناهار گذشته بود. و من که حالا روبروی ساعت، روی زمین نشسته و زلم رو به حرکت پادساعتگردش دوخته بودم.

هم‌سلولی‌ها داشتن جاها رو برای خواب پهن می‌کردن و من همچنان در حال هضمِ شب و روز و زمان نیمز بودم. غیرقابل درک بود و باید حتماً از درصد پرس و جور می‌کردم.

ناگهان لپ‌لپ به سمتم پرید و مقابلم روی دو زانوهاش نشست.

- جاتو جمع کردم بیا بیدار شو.

- «جاتو پهن کردم بیا بخواب.»

لبخندی به نگاهِ معصوم لپ‌لپ تقدیم کردم. از وقتی نجاتش داده بودم برای عرض تشکر همه‌ی کارهام رو با لجاجت انجام می‌داد.

و اما اولین شبی بود که قرار نبود من، به تنهایی کنارِ سه گوشه‌ی دیوار بخوابم.

روی زمین سر خوردم و توی جام نشستم. تشک، بالشت و پتوی بنفشی که روی هر سه، واژه‌ی ENTP ثبت شده بود تا خدای نکرده با مالِ بقیه اشتباه گرفته نشه.

و ترتیب قرار گیری این گونه بود؛ درصدِ INTJ، منِ ENTP، لپ‌لپِ ESFP، چاکرایِ INFJ و دیکتاتورِ ESTJ بیهوش شده از درد.

- «لپ‌لپ رده زرده، چاکرا رده سبزه، دیکتاتور هم رده آبی و فقط تو درصد هم رنگ و هم رده‌این.»

با اینکه نیازی نبود عقل فضولی کنه، اما خب بالاخره بیان شدن. در هر صورت اطلاعات مفیدی به نظر نمی‌رسیدن!

- «بشکنه این دست که شوره. زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق.»

خندیدم و به درصد که توی جاش دراز کشیده بود، زل زدم. رو به کمر خوابیده بود، یه دستش رو روی پیشانی‌ش گذاشته بود و سقف رو می‌پایید.

رو به پهلوی چپم دراز کشیدم تا به درصد دید داشته باشم.

- میشه شب و روز و زمان اینجا رو توضیح بدی؟

و اون لحظه بود که هوش مصنوعی درونش فوران کرد. و بدون لحظه‌ای مکث و نفس گیری تومارِ داخل ذهنش رو ترشح توی گوش‌هام ترشح کرد.

- ساعت اینجا از ۲۴ نیمه‌شب شروع می‌شه و به جای بیشتر شدن، کم می‌شه. یعنی ۲۴، ۲۳، ۲۲، ۲۱... الی ۴، ۳، ۲، ۱ و دوباره از ۲۴ سر می‌گیره. توی نیمز شب‌ها اوقات بیداریه و روزها اوقات خواب. شروع روز اینجا ساعت ۷ شبه. ۷ شب صبحانه می‌خوریم و می‌ریم سرکار. ۲ صبح از محل کار برمی‌گردیم. ۳ صبح ناهار می‌خوریم. بعد از اون اوقات بیکاری رو می‌گذرونیم و ساعت ۹ شب شام می‌خوریم و می‌خوابیم.

- «ساناز! ساناز! وای تمام سوز شدم، این باهوش اعصاب خورد کنو از برق بکش.»

ویرایش شده توسط Yammakh
  • پاسخ 51
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • پلیس انجمن

پارت چهل و یکم

- وای بسه درصد! چجوری حالا جملاتتو ترجمه کنم؟ شبو بکنم روز، روزو بکنم شب. وای نه!

درصد رو به پهلوی راستش دراز کشید. و حینی که لبخندی ۱۰ درصدی روی صورتش می‌نشاند لب از روی لب برداشت.

- ولی ۱۰۰ درصدِ جملاتم رو به زبون وارونه گفتم.

- «چی؟ چطور ممکنه؟»

با دهانی نیمه باز و صورتی پهن شده از بهت به چشم‌هاش خیره شدم. با لحنی آرامبخش با صداش، گوش‌هام رو نوازش کرد.

- خیلی وقته دارم به زبان وارونی باهات صحبت می‌کنم در غیر این صورت احتمال اینکه هم رو می‌فهمیدیم ۰ درصد می‌بود.

- «ساناز تحت تاثیر قرار گرفتم حقیقتاً. حیف قلب ندارم وگرنه تندتند می‌زد مثل قلب تو.»

به قول عقل، قلبم نمی‌زد بلکه می‌کوبید؛ اون هم نه توی قفسه‌ی سینه‌م، بلکه توی گلوم. 

و در سکوت که من و درصد چشم به هم دوخته بودیم. اون دست راستش رو زیر گونه‌ی راستش گذاشته بود و توی نگاهم می‌درخشید. لعنتی انگار خورشید بود که انقدر پرتو از خودش می‌تابوند.

- «ساناز احتمال ۵۰ درصدی یادت رفته؟ عاشق نشیا! شاید دختر باشه!»

عقل نصیحت می‌کرد اما مگه قلب گوشش بدهکار بود؟ بنظرم این احساسات هم توطئه‌ی تیم بدبخت‌کُن خدا بود که من رو بیشتر به قعر برسونه. وگرنه چنین شخص جذابی رو توی زندگیم قرار نمی‌داد، می‌داد؟

به قدری بابت فضا مضطرب شده و استرس گرفته بودم که ناخواسته شستِ دستِ راستم رو به سمت دهنم بردم.

- «وای نه!»

آخرین باری که شستم رو مکیدم پیش از عمل تغییر جنسیتم بود. بعد از عمل فرصت نداشتم استرس بکشم چون شوک پشت شوک بهم فرو می‌رفت.

شاید هم از مزایای پسر بودن به چپ گرفتن مسائل بود؛ تا وقتی دختر بودم برای کوچیک‌ترین مسائل شستم رو می‌مکیدم و حالا... یعنی دختر درونم زنده شده بود؟ 

- «ساناز! شستتو جلو این نمکی ها! ساناز اگه پسر باشه چی؟ اگه با مکیدن دستت ۵۰ درصد امیدتو هم از دست بدی چی؟»

و به قطع یقین کر بودم چرا که انگشتم رو داخل دهنم فرو بردم و شروع به مکیدنش کردم.

انگشتم رو می‌مکیدم و با چشم‌هایی درشت شده که از بابت تپش قلب و اضطراب بود، به درصد نگاه می‌کردم.

و اما واکنش درصد! ابتدا صورتش از حالت نیمه خنثی به بهت زده تغییر یافت. و سپس خندید؛ خنده‌ای ۱۰۰ درصدی اما بی صدا. خدایا چقدر خنده‌های این بشر رو زیبا و جذاب طراحی کردی. خدایا من رو به نیمز کشوندی تا لبخندِ دلربا و فریبنده‌ی درصد رو ببینم؟

چند ثانیه بعد، خنده‌ش رو خورد و با حفظ لبخندی پررنگ دست چپش رو به سمت صورتم آورد. و انگشتم رو که با ملایمت از دهنم بیرون کشید. خدایا من توی دریا نمردم ولی این لحظه حقیقتاً مردم!

- نکن نینی.

دلم فرو ریخت؛ انگار که زلزله اومد و وجودم رو آوار کرد. قلبم هم لحظه‌ای ایستاد و سپس قدرت کوبش تپش‌هاش رو ده برابر کرد. 

و گر گرفتم و سرخ شدم و لرزیدم.

عاقبت طی حرکتی پتو رو روی سرم کشیدم و به درصد پشت کردم. ظرفیتم پر شده بود و چاره‌ای جز اون حرکت نداشتم.

ویرایش شده توسط Yammakh

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...