رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • پلیس انجمن

پارت چهلم

یه وعده و چند ساعت از وقایع بعد از ناهار گذشته بود. و من که حالا روبروی ساعت، روی زمین نشسته و زلم رو به حرکت پادساعتگردش دوخته بودم.

هم‌سلولی‌ها داشتن جاها رو برای خواب پهن می‌کردن و من همچنان در حال هضمِ شب و روز و زمان نیمز بودم. غیرقابل درک بود و باید حتماً از درصد پرس و جور می‌کردم.

ناگهان لپ‌لپ به سمتم پرید و مقابلم روی دو زانوهاش نشست.

- جاتو جمع کردم بیا بیدار ژو.

- «جاتو پهن کردم بیا بخواب.»

لبخندی به نگاهِ معصوم لپ‌لپ تقدیم کردم. از وقتی نجاتش داده بودم برای عرض تشکر همه‌ی کارهام رو با لجاجت انجام می‌داد.

و اما اولین شبی بود که قرار نبود من، به تنهایی کنارِ سه گوشه‌ی دیوار بخوابم.

روی زمین سر خوردم و توی جام نشستم. تشک، بالشت و پتوی بنفشی که روی هر سه، واژه‌ی ENTP ثبت شده بود تا خدای نکرده با مالِ بقیه اشتباه گرفته نشه.

و ترتیب قرار گیری این گونه بود؛ درصدِ INTJ، منِ ENTP، لپ‌لپِ ESFP، چاکرایِ INFJ و دیکتاتورِ ESTJ بیهوش شده از درد.

- «لپ‌لپ رده زرده، چاکرا رده سبزه، دیکتاتور هم رده آبی و فقط تو درصد هم رنگ و هم رده‌این.»

با اینکه نیازی نبود عقل فضولی کنه، اما خب بالاخره بیان شدن. در هر صورت اطلاعات مفیدی به نظر نمی‌رسیدن!

- «بشکنه این دست که شوره. زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق.»

خندیدم و به درصد که توی جاش دراز کشیده بود، زل زدم. رو به کمر خوابیده بود، یه دستش رو روی پیشانی‌ش گذاشته بود و سقف رو می‌پایید.

رو به پهلوی چپم دراز کشیدم تا به درصد دید داشته باشم.

- میشه شب و روز و زمان اینجا رو توضیح بدی؟

و اون لحظه بود که هوش مصنوعی درونش فوران کرد. و بدون لحظه‌ای مکث و نفس گیری تومارِ داخل ذهنش رو ترشح توی گوش‌هام ترشح کرد.

- ساعت اینجا از ۲۴ نیمه‌شب شروع می‌شه و به جای بیشتر شدن، کم می‌شه. یعنی ۲۴، ۲۳، ۲۲، ۲۱... الی ۴، ۳، ۲، ۱ و دوباره از ۲۴ سر می‌گیره. توی نیمز شب‌ها اوقات بیداریه و روزها اوقات خواب. شروع روز اینجا ساعت ۷ شبه. ۷ شب صبحانه می‌خوریم و می‌ریم سرکار. ۲ صبح از محل کار برمی‌گردیم. ۳ صبح ناهار می‌خوریم. بعد از اون اوقات بیکاری رو می‌گذرونیم و ساعت ۹ شب شام می‌خوریم و می‌خوابیم.

- «ساناز! ساناز! وای تمام سوز شدم، این باهوش اعصاب خورد کنو از برق بکش.»

ویرایش شده توسط Yammakh
  • پاسخ 57
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • پلیس انجمن

پارت چهل و یکم

- وای بسه درصد! چجوری حالا جملاتتو ترجمه کنم؟ شبو بکنم روز، روزو بکنم شب. وای نه!

درصد رو به پهلوی راستش دراز کشید. و حینی که لبخندی ۱۰ درصدی روی صورتش می‌نشاند لب از روی لب برداشت.

- ولی ۱۰۰ درصدِ جملاتم رو به زبون وارونه گفتم.

- «چی؟ چطور ممکنه؟»

با دهانی نیمه باز و صورتی پهن شده از بهت به چشم‌هاش خیره شدم. با لحنی آرامبخش با صداش، گوش‌هام رو نوازش کرد.

- خیلی وقته دارم به زبان وارونی باهات صحبت می‌کنم در غیر این صورت احتمال اینکه هم رو می‌فهمیدیم ۰ درصد می‌بود.

- «ساناز تحت تاثیر قرار گرفتم حقیقتاً. حیف قلب ندارم وگرنه تندتند می‌زد مثل قلب تو.»

به قول عقل، قلبم نمی‌زد بلکه می‌کوبید؛ اون هم نه توی قفسه‌ی سینه‌م، بلکه توی گلوم. 

و در سکوت که من و درصد چشم به هم دوخته بودیم. اون دست راستش رو زیر گونه‌ی راستش گذاشته بود و توی نگاهم می‌درخشید. لعنتی انگار خورشید بود که انقدر پرتو از خودش می‌تابوند.

- «ساناز احتمال ۵۰ درصدی یادت رفته؟ عاشق نشیا! شاید دختر باشه!»

عقل نصیحت می‌کرد اما مگه قلب گوشش بدهکار بود؟ بنظرم این احساسات هم توطئه‌ی تیم بدبخت‌کُن خدا بود که من رو بیشتر به قعر برسونه. وگرنه چنین شخص جذابی رو توی زندگیم قرار نمی‌داد، می‌داد؟

به قدری بابت فضا مضطرب شده و استرس گرفته بودم که ناخواسته شستِ دستِ راستم رو به سمت دهنم بردم.

- «وای نه!»

آخرین باری که شستم رو مکیدم پیش از عمل تغییر جنسیتم بود. بعد از عمل فرصت نداشتم استرس بکشم چون شوک پشت شوک بهم فرو می‌رفت.

شاید هم از مزایای پسر بودن به چپ گرفتن مسائل بود؛ تا وقتی دختر بودم برای کوچیک‌ترین مسائل شستم رو می‌مکیدم و حالا... یعنی دختر درونم زنده شده بود؟ 

- «ساناز! شستتو جلو این نمکی ها! ساناز اگه پسر باشه چی؟ اگه با مکیدن دستت ۵۰ درصد امیدتو هم از دست بدی چی؟»

و به قطع یقین کر بودم چرا که انگشتم رو داخل دهنم فرو بردم و شروع به مکیدنش کردم.

انگشتم رو می‌مکیدم و با چشم‌هایی درشت شده که از بابت تپش قلب و اضطراب بود، به درصد نگاه می‌کردم.

و اما واکنش درصد! ابتدا صورتش از حالت نیمه خنثی به بهت زده تغییر یافت. و سپس خندید؛ خنده‌ای ۱۰۰ درصدی اما بی صدا. خدایا چقدر خنده‌های این بشر رو زیبا و جذاب طراحی کردی. خدایا من رو به نیمز کشوندی تا لبخندِ دلربا و فریبنده‌ی درصد رو ببینم؟

چند ثانیه بعد، خنده‌ش رو خورد و با حفظ لبخندی پررنگ دست چپش رو به سمت صورتم آورد. و انگشتم رو که با ملایمت از دهنم بیرون کشید. خدایا من توی دریا نمردم ولی این لحظه حقیقتاً مردم!

- نکن نینی.

دلم فرو ریخت؛ انگار که زلزله اومد و وجودم رو آوار کرد. قلبم هم لحظه‌ای ایستاد و سپس قدرت کوبش تپش‌هاش رو ده برابر کرد. 

و گر گرفتم و سرخ شدم و لرزیدم.

عاقبت طی حرکتی پتو رو روی سرم کشیدم و به درصد پشت کردم. ظرفیتم پر شده بود و چاره‌ای جز اون حرکت نداشتم.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • پلیس انجمن

پارت چهل و دوم

یه روز آشغالِ دیگه توی نیمز شروع شده بود. روزی که کاش توی دریا می‌مردم و اون رو تجربه نمی‌کردم، چون به قدری افتضاح بود که حتی وجودِ شیرینِ درصد هم تلخی‌ زهرمارش رو از بین نمی‌برد.

به گفته‌ی درصد امروز ۱م ماه رذا، روزِ آموزش بود. اما من هیچ فکر نمی‌کردم که مقصد و منظور درصد چنین چیزی باشه.

و اما آموزش شاهکارِ نیمز و زندان ناریا چیزی نبود جز ویدیوهایی برای پرورش گرگ.

زندان به هر زندانی یه تبلت اختصاص داده بود و اون تبلت فقط به یه سایت دسترسی داشت؛ رِد وب! یا به عبارتی دارک وبِ زمین؛ سیاه‌ترین بخش اینترنت. 

و من الان داشتم مستندِ «راه‌های مقابله با متجاوز - قسمت اول: روش‌های مبتدی» رو تماشا می‌کردم. حتی مغز هم از شدت شوک زبانش بند اومده بود، چه رسد به من!

توی سه گوشه‌ی دیوار، پاتوقِ همیشگی‌م نشسته بودم و تبلت رو بین انگشت‌های لرزانم نگه داشته بودم.

یه چشمم اشک بود و چشم دیگه‌م خون. نفسم بالا نمی‌اومد و نگاهم روی صفحه قفل بود. توی صفحه یه دختر بود که می‌دوئید و مرتیکه‌ای به دنبالش؛ دختری شبیه به من و متجاوزی مشابهِ مرتیکه‌ی اون روزی. 

- «یعنی با هوش مصنوعی ساختنش؟»

به قطع یقین همینطور بوده، چرا که دخترِ مستند من بودم و اون شخص دیگه، مرتیکه!

و اما صحنه‌هایی که توی مستندِ خونین به تصویر در می‌اومدن؛ هل داده شدن مرتیکه توسط من، با آجر کوبیدن توی سر مرتیکه توسط من، با چاقو به جان مرتیکه افتادن توسط من، و آخرین مورد فرو کردن شیشه‌ی شکسته زیر شکم مرتیکه توسط من. که همگی منجر به خونریزی یا دستگیری مرتیکه می‌شد؛ نه من!

تبلت رو روی زمین کوبیدم و انگشت‌هام رو تا کردم و توی کف دستم فشردم. و جلوی چشم‌های همه که داشتم زار می‌زدم.

همه نگاهشون رو از تبلت‌هاشون گرفته و به من زل زده بودن.

- «ای.. ای.. این دنیا فریاد زدن و از خود مراقبت کردنو آموزش میده یا گرگ شدنو؟»

واقعاً نمی‌دونستم! حقیقتاً این دنیا رو نمی‌فهمیدم! نیمز و ناریا از چه سیستمی پیروی می‌کردن؟ اصلاً چرا باید داغ دلم رو تازه می‌کردن؟

- «ساناز آروم باش!»

لحن عقل پر از مهر و همدردید بود ولی با چه انتظاری از من طلب آرامش می‌کرد؟

- «بهت می‌گم آروم باش ساناز! بالآخره یه روزی نیمز و ناریا رو می‌شناسیم و شاید حتی درکش کردیم.»

و اما صدای جدی و لحن دستوری عقل که نتونست من رو به حالتِ پیش از امروزم بیاره.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • پلیس انجمن

پارت چهل و سوم

دلم می‌خواست با درصد صحبت کنم تا با یکی از حرکاتِ غیرمنتظرانه یا جملات پر از آمار و احتمالش، حداقل دقایقی من رو از این وضعیت بیرون بکشه. اما یکی از قوانین امروز سکوت بود، سکوت تا اتمام آموزش.

صدای هق‌هام رو توی گلوم خفه کردم و به هم‌سلولی‌ها چشم دوختم. اون‌ها هم دستِ کمی از من نداشتن، به ویژه لپ‌لپ!

رگِ پیشانی دیکتاتور باد کرده بود، چاکرا عمیقاً ناراحت بود، درصد کلافه بود و لپ‌لپ که کف دستش رو روی دهنش می‌فشرد تا صدای گریه کردنش به گوش نرسه.

و من که پا به پای لپ‌لپ می‌گریستم.

- «ساناز حس می‌کنم اون از همه بیشتر داره درد می‌کشه، حتی بیشتر از تو!»

من هم چنین حسی نسبت به لپ‌لپ داشتم.

نیم ساعتی گذشت. همگی ویدیوهای مختص خودشون رو تماشا کرده بودن اما ماجرا فقط همین نبود، بخش دوم هنوز تازه به آغازش رسیده بود.

درِ سلول گشوده شد و زندانبانی درجه دار از چهارچوبش گذشت. صندلی‌ای چوبی نزدیکی در گذاشت و روش نشست. 

- INTJ پاشو و خلاصه‌ای از علت و آموزشی که دیدی بده.

درصد ایستاد. کلافه بود و دست‌هاش رو مشت کرده بود. در آخر پفی کشید و چشم‌هاش رو بست.

- بازه‌ی ازدواج توی نیمز بین ۲۰ تا ۳۰ ساله. من بازه رو ردم کردم و همچنان مجرد بودم. دولت من رو زندانی کرد. بعد از گذشت چندین ماه خانوادم جشن ازدواجم رو ترتیب دیدن. پس من از زندان آزاد شدم و توی جشن شرکت کردم. اما بعد از فرارم از جشن به علت نبود احساس مورد نظر بین من و داماد، دوباره به زندان برگشتم. از ویدیو هم این رو آموختم که چطوری بدون احساس قلبی داشتن به یه شخص باهاش پیوند ازدواج ببندم؛ تنها برای کمک به زادگاهم ناریا. برای زاد و ولد، افزایش جمعیت و افزایش نیروی کار؛ کودکان.

با صورتی بهت زده به درصد خیره بودم. علت زندانی شدنش در عین حالی که مسخره بود، عمیقاً تلخ به نظر می‌رسید. ازدواج اجباری حتی توی نیمز هم وجود داشت!

- «واو! چون عشقی بینشون نبوده ازدواج نکرده و از جشن فرار کرده؟ از اون گذشته، بچه‌ها توی نیمز نیروی کارن؟ چطوری آخه؟»

درصد سر جای اولش نشست و سرش رو پایین انداخت. نمی‌دونم چه حسی داشت ولی دلم می‌خواست دلداریش بدم. 

توی زمین هم آدم‌های زیادی بابت ازدواج از پیش تعیین شده یا اجباری، از درون تمام می‌شدن و می‌مردن. اما درصد فقط از مرگِ درونش گریخته بود و آیا این به زندانی شدن نیاز داشت؟

ویرایش شده توسط Yammakh
  • پلیس انجمن

پارت چهل و چهارم

زندانبان وقیحانه پوزخندی به زشتیِ درجه‌هاش زد. 

- ESTJ نوبت توئه!

دیکتاتور ایستاد. صدای دو رگه و اگزوز مانندش از بین دندون‌های به هم چسبیده‌ش خارج شد.

- من یه مامور اخراجیم. یه فراری بهم ۶ ضربه چاقو زد و من فقط تونستم ۵ ضربه بهش وارد کنم. از ویدیو یاد گرفتم که نقاط و رگ‌های حساس بدن آدمیزاد کجاها هستن تا با یه ضربه کارو در بیارم.

- «چی؟ عملاً دارن قاتل پرورش می‌دن و به قتل تشویقش می‌کنن. ای نیمز کثیف!»

نگاه دیکتاتور قابل فهم نبود؛ چرا که مشخص نبود ذاتاً چه آدمیه و توی دلش چه می‌گذره.

و من که اشک‌هام خشک شده بودن و خشم جای غم رو گرفته بود.

- INFJ پاشو!

حتی عقل هم داشت توی سرم از شدت خشم منفجر می‌شد.

چاکرا کف دست‌هاش رو به زمین چسباند و کمر راست کرد. ایستاد و با خشم به زندانبان خیره شد.

- من یکی از عارفان معبد بودم. به لطف مدیتیشن مردم رو با انرژی چاکراهام درمان می‌کردم. ولی نیمز نیازی به آدم‌هایی مثل نداشت. نیمز آدم‌هایی رو می‌خواست با چاکراهایی قفل. توی این چندین سال از ویدیوها مدیتیشن معکوس رو آموختم. چیزی که چاکراهای من رو قفل می‌کرد تا از من گرگی بسازه که مثل سیستم نیمز خونخوار باشم.

سپس طی حرکتی غیرقابل پیش‌بینی شده دست‌های مشت شده‌ش رو بالا آورد، انگشت‌های وسطش رو مقابل زندانبان گرفت و به سمتش دوید. و طی عمل غیرقابل پیش‌بینی شده‌ی دومش انگشت‌هاش رو توی چشم‌های زندانبان فرو کرد.

صدای حین گفتن همه از روی شوک بود. و عربده‌ی زندانبان که تن همه رو لرزوند!

- سربازا بیاین این خرفتو ببرین انفرادی.

و این بار چاکرا بود که پوزخند، نثارِ نگاه خیس و سرخ شده‌ی زندانبان کرد. انگار که با این حرکتش انتقام چند سال حبس و همگی ما رو گرفت که اون قدر توی چشم‌هاش افتخار زبانه می‌کشید.

دو سرباز وارد سلول شدن و چاکرا رو کشون‌کشون با خودشون بردن. و چاکرا که حتی خم به ابرو هم نیاورد، چه رسد به اعتراض.

زندابنان حینی که چشم‌هاش رو با انگشت‌هاش می‌مالید، غرید.

- ENTP پاشو!

دلم فرو ریخت. من باید زخمم رو جلوی همه فریاد می‌زدم؟ خدایا مشکلت با من از کی شروع شد؟ خدایا چرا من رو به نقطه‌ای رسوندی که دوست نداشتم حتی یه لحظه‌ش رو تجربه‌ کنم؟ خدایا چرا این دنیا می‌خواست نقطه ضعف من رو، لحظات پر از بیچارگی من رو به همه نشان بده؟

مردمک‌های لرزانم رو به نگاه پر از نگرانی درصد دوختم. قبلاً برای درصد ماجرا رو تعریف کرده بودم، اما نه با جزئیات. هیچ دلم نمی‌خواست از عمق لحظاتی که گذروندم با خبر شه، اما..

ویرایش شده توسط Yammakh
  • پلیس انجمن

پارت چهل و پنجم

دست راستم رو به سمتم دهنم بردم، شستم رو بین دندون‌هام گرفتم و به قدری فشردم که دهنم مزه‌ی خون گرفت.

- «ساناز!»

حتی صدای عقل هم بغض‌آلود بود، چه رسد من!

شست بیچاره‌م رو از بین دندون‌هام آزاد کرده و حینی که لب‌هام رو، روی هم می‌فشردم سرم رو پایین گرفتم. قطره‌ اشکی که از چشمم روی گونه‌م فرو ریخت و به زمین سقوط کرد، از نگاهم دور نماند.

- من.. من.. من!

- «ساناز!»

سرم رو بالا بردم. و زندانبان که من رو در حال من و من کردن دید. پس یکی از کفش‌های پلاستیکی داخل جا کفشی رو برداشت و به سمتم پرتاب کرد. 

- ENTP هوس نوازش کردی؟ 

- «ساناز بگو وگرنه کتکت می‌زنن!»

صدای عقل هم درمانده بود.

- م.. من از یه شخص کمک گرفتم. اما اون.. اون خواست به من تجاوز کنه. 

لحظه‌ای نگاهم رو به چشم‌های ناباور درصد دوختم. نگاه دزدیده و سرم رو توی یقه‌م فرو بردم. 

- از دستش فرار کردم.. پام زخمی شد.. نتونستم بدوئم.. گیر افتادم.. متجاوز دوباره به من حمله کرد.. خودمو کنار کشیدم.. افتاد. سرش به سنگ خورد.. خونریزی کرد.. و دستگیر شدم. از ویدیو فقط یه چیزو فهمیدم.. اینکه روش زیاد بود برای حفاظت از خودم.. اما من بی عرضه بودم.. اگه اون لحظه نمی‌افتاد.. اگه اون لحظه زخمی نمی‌شد.. اگه اون لحظه از هوش نمی‌رفت.. عفتمو از دست می‌دادم.

‌لبخندی روی لب نشاندم؛ هم تلخ بود، هم شیرین. و بالآخره این سکوت به پایان رسیده بود؛ سکوتِ تنهایی غصه خوردن. 

- «ساناز! سیستم زندان نیمز داره یاد می‌ده چطور از خودت محافظت کنی و چطور سکوتو بس کنی و فریاد بکشی.»

یعنی واقعاً چنین بود؟ زندان‌های نیمز و ناریا چنین قصدی داشتن؟

سر به سمت درصد چرخاندم. لبخندی گرم و ۵۰ درصدی روی لب‌هاش نشانده بود؛ شاید اون هم خوشحال بود که اون لحظه بخت با من یار بوده و اتفاقی نیوفتاده.

با صدای زندانبان نشستم. و بالاجبار چشم از درصد و لبخند پر حرارتش گرفتم و به لپ‌لپ معصوم و گریان چشم دوختم. مضطربانه پوست لبش رو می‌جوئید.

- من از وقتی یادم میاد مامان و بابام همیژه زرم داد می‌زدن و نوازژم می‌کردن.. با ژیلنگ، کمربند، ژونه، چوب، چاقو، تَزمه، کفگیر، دمپایی، زیم ژارژر، لگد، مُژت. 

ویرایش شده توسط Yammakh
  • پلیس انجمن

پارت چهل و ششم

جوئیدن لبش رو متوقف کرد و لبخندی دردناکی روی لب‌هاش طرح زد.

- یه بار وقتی بیرون بودیم دوتایی دزت انداختن دور گرنم و خوازتن خفه‌م کنن. مردم دیدن و به پلیز زنگ زدن. همیژه توی ویدیوها در حال نوازژ کردن مامان و بابام بودم ولی امروز.. 

به هق زدن افتاد.

- امروز هر دوژونو توی ویدیوها.. من.. من.. از گردناژون، از دهناژون خون می‌اومد و قلبژون دیگه نمی‌زد.

روی زانوهاش افتاد. دستش رو روی قلبش گذاشت و سینه‌ش رو چنگ زد.

- ولی من نمی‌خوازتم اونجوری ژه.. من نمی‌خوازتم.. نمی‌خوازتم دیگه قلبژون نزنه.. مامان من بود.. بابای من بود.. نمی‌خوازتم.. چرا این ویدیو رو زاختین؟ چرا؟ چرا؟

«چرا» سوم رو جوری با لحن پر از زجر و التماسش فریاد کشید که تنم لرزید. با این بچه چه کرده بودن؟ لپ‌لپِ معصوم و مظلوم قربانی خشونت خانگی بود؟ 

قلبم دیگه نمی‌زد. انگار قلبم رو از توی سینه‌م بیرون آورده بودن و جلوی چشم‌هام ریش‌ریش می‌کردن. 

این آدمیزاد کم سن و سال، از بچگی تا جوانی تحت شکنجه‌ی خانگی بود. و با اینکه جسمش، روحش، روانش آزار و اذیت دیده بود، اما به قدری قلبِ مهربانی داشت که دوست نداشت تلافی کنه. اون دوست نداشت مادرش رو، پدرش رو متقابلاً کتک بزنه، چه رسد به اینکه اون‌ها رو به قتل برسونه!

لپ‌لپ نماد معصومیت و مهربانی بود، زندان چه انتظاری از این بچه داشت؟

- «اینکه دیگه معصوم نباشه و از خودش دفاع کنه.»

حتی اگه حق با عقل بود، خانواده‌ها چطور به خودشون اجازه می‌دادن دست روی جگر گوشه‌ی خودشون بلند کنن؟

ناخواسته روی زانوهام، به سمت لپ‌لپ دوئیدم. بغضم ترکیده بود و من هم های‌های گریه می‌کردم. 

به لپ‌لپ رسیدم و اون رو توی آغوشم گرفتم. شاید من رو جایگزین مادرِ بی‌مهرش کرد، شاید هم پدرِ ستمگرش؛ چون دست‌هاش رو سفت دورم حلقه کرد.

سرش رو توی گردنم فرو برده بود و اشک‌هاش از حصار یقه‌م می‌گذشتن و از روی کمرم سر می‌خوردن.

صدای بسته شدن درِ لعنتیِ سلول به گوش شنیده شد، اما لپ‌لپ همچنان داشت می‌گریست.

دستم رو سرش گذاشتم و موهای فرش رو نوازش کردم.

- هیش لپ‌لپ! من کنارتم!

ویرایش شده توسط Yammakh
  • پلیس انجمن

پارت چهل و هشتم

و چقدر امروز دیر گذشت؛ بدون چاکرا و مدیتیشن‌های معکوسش، با کلافگی بی‌سابقه‌ی درصد و لپ‌لپ که به شکل توده‌‌ای جمع شده از جنس غم در اومده بود.

هیچکس از ما نه به ناهار لب زدیم و نه به شام؛ حتی دیکتاتور هم انگار با ما توی یه قایق بود.

من هم وضعیتِ نابسامانی داشتم اما یه پاندای کوچیک تا وقتِ خواب به بازوم چسبیده بود. دست‌هاش رو دور بازوم، سفت حلقه کرده و لب برچیده پلک روی پلک گذاشته بود.

- «ساناز لپ‌لپ واقعاً بهت پناه آورده. چون تنها کسی که براش اقدام کرد تو بودی. فکر کنم اولین باره که می‌خوام افتخار کنم که عقل توئم.»

لبخندی بی جان روی لب‌هام نشست. 

می‌دونستم که عقل از ته دلش من رو مورد تمجید خودش قرار داده اما فقط برای یه روز. قطعاً از فردا دوباره به جون هم می‌افتادیم!

و حالا که به ترتیب دیشب توی جاهامون قرار گرفته بودیم، اما جای چاکرا واقعاً خالی به نظر می‌رسید. اگه توی انفرادی مورد شکنجه قرارش می‌دادن چه؟ کاش که در پناه اهورا در سلامت بود!

دیکتاتور خواب بود یا خودش رو به خواب می‌زد، حقیقتاً نمی‌دونم. اما لپ‌لپ کنارم آرام خسبیده بود. من و درصد هم نشسته بودیم و به افق‌های دور دستِ داخل ذهنمون می‌نگریستیم.

- «تو کی انقد قوی و مهربون شدی زنیکه‌ی عتیقه‌؟»

گردن به سمتِ لپ‌لپ خم کردم و موهاش رو به باد نوازشِ انگشت‌هام گرفتم. و زمزمه‌م که پر از احساسات عمیق بود!

- چون من نجات پیدا کردم، حتی شده تصادفاً! اما اون کل زندگیش رنج کشیده. خیلی وقتا ماها نمی‌تونیم ناجی خودمون باشیم و نیاز به یه حامی داریم.. چون یه وقتایی توی چاه میفتیم و حتماً یکی باید از بیرون کمکمون کنه.

صدای درصد، غیر منتظره به گوشم رسید.

- درسته! تو حامی انسانیتم شدی و‌ از چاه بیرون کشیدیش. توی همین زمان اندک و ناچیز بهم یاد دادی منطق کامیپوتریم به تنهایی کافی نیست و باید مثل تو تعادل رو بین همه‌ی احساساتم حفظ کنم. از اینکه همیشه لپ‌لپ رو می‌دیدم که توسط دیکتاتور مورد ظلم قرار می‌گیره و سکوت می‌کردم، یا روزای آموزش مثل امروز بهم می‌ریخت و کاری نمی‌کردم، یا وقتی کنارم می‌خوابید و کابوس می‌دید، از ترس از خواب می‌پرید و می‌لرزید دلداریش نمی‌دادم..

کلافه‌تر از قبل، سرش رو بینِ کاسه‌ی دست‌هاش فرو برد. صدای خفه و غمگینش به گوشم رسید‌.

- از همه‌ی اون لحظات پشیمونم و حسرت می‌خورم.. کاش بیشتر از شعاعِ فقط خودم فاصله می‌گرفتم!

- «ساناز یعنی تو اولین نفری بودی که درصد بهش کمک کرد؟»

سر بلند کرد و به نگاهم خیره شد.

- اون روز توی هواپیما به خاطر خودم بهت کمک کردم اما همون باعث شد با تو آشنایی پیدا کنم و در عرض کمتر از چند روز به این آدم تبدیل بشم.

لحظه‌ای لبخندی ۵۰ درصدی و نیمه محو روی لب‌هاش طرح خورد.

- کامپیوتر مغزم رو ویروسی کردی، فکر کنم همون روز آلوده شدم.

- «س.. ساناز! ق.. قلبم گرفت! وای!»

انگار قلبم رو از توی سینه‌م بالا آورده و توی دهنم در معرض دیدِ درصد گذاشته بودن. قطع به یقین نبض‌هاش رو به وضح می‌تونست ببینه و بشنوه.

شدیداً دستپاچه و ضایع خودم رو توی جام پرت کردم تا دوباره به زیر پتو پناه ببرم. 

- «ضایع بازیا چیه زنیکه؟ بی آبرو شدیم ای وای!»

ویرایش شده توسط Yammakh

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...