رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت هفتاد و چهارم

آبدوس کمی مکث کرد. بعد رو به آتشین گفت:

_برو کتاب رو بیار.

آتشین میان شعله‌های سرخش محو شد؛ انگار آتش او را بلعید. چند ثانیه بعد، دوباره از دل همان شعله‌ها بیرون آمد، در حالی که کتاب را با خود آورده بود.

آبدوس کتاب را گرفت، اما پیش از آن‌که بازش کند، گفت:

_اول بهتره بخش پایانیِ کتاب شما رو ببینیم.

بوژان با اخمی کم‌رنگ کتاب را باز کرد و من، با تمام تمرکزم، همه را به درون خاطره کشاندم.

همین که پا به خاطره گذاشتیم، یادِ یک هفته پیش مثل خنجری از ذهنم گذشت و موهای تنم سیخ شد.

نگاهم را به اطراف دوختم. جنگل مه‌داران بود. بوی چوب سوخته و دود، تلخ و سنگین، در مشامم پیچید. منظره‌ی روبه‌رو همان دم اشک را مهمان چشم‌هایم کرد. مه‌دارانی که در خاطره‌های قبل یکسره سوخته و نابود شده بود، حالا شبیه همان جنگلی بود که روزی در آن زندگی می‌کردم، همان قدر تاریک سرد و بی روح با این تفاوت که این بار همه‌جا بوی مرگ می‌داد. زمین از جنازه‌ها، نیزه‌های شکسته و سپرهای افتاده پوشیده شده بود. خاکِ خیس و تیره زیر پاهایمان سنگینی می‌کرد و آسمان، تیره‌تر از آن بود که حتی امیدی بتوان در آن پیدا کرد.

چند دقیقه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد.

سکوت، سرد و خفه، میان درخت‌ها آویزان مانده بود تا این‌که بوژان کلافه گفت:

_پس چرا اتفاقی نمی‌افته؟

همه فقط شانه بالا انداختند. آبدوس نگاه تیزی به اطراف انداخت و گفت:

_این‌جوری نمی‌شه. انگار خودمون باید دنبال سرنخ بگردیم. پخش بشید. هر کس چیزی پیدا کرد، بقیه رو هم خبر کنه.

همه موافقت کردیم و از هم جدا شدیم.

همین جدا شدن، بی‌دلیل تپش قلبم را بیشتر کرد. از میان جنازه‌ها و رگه‌های خون روی زمین می‌گذشتم و با هر قدم، قلبم بیشتر فشرده می‌شد. هوا سرد بود، اما چیزی که در سینه‌ام می‌پیچید، از سرما هم بدتر بود.

چند دقیقه بعد، صدای آدورینا در فضا پیچید:

_بدویید! آذرمیرا رو پیدا کردم!

بی‌درنگ سرم را برگرداندم و به سمت صدا دویدم. از دور، بوژان و آبدوس را هم دیدم که با شتاب به همان سمت می‌رفتند؛ جایی که آدو، کنجکاو و مبهوت، به پایین دره خیره شده بود.

طولی نکشید که به آن‌جا رسیدم. کنارشان ایستادم و نگاه آدورینا را دنبال کردم.

و بعد، او را دیدم.

آذرمیرا، سوار بر اسب بود. دست در دستِ بانو مه‌پر، که پایینِ اسب ایستاده بود؛ با زرهی کثیف، موهایی آشفته و چهره‌ای که خستگی و آشوب از آن می‌بارید. روبه‌رویشان مردی ایستاده بود؛ قدبلند، با موهایی به رنگ آتش و لباسی شبیه به لباس آبدوس. او داشت چیزی به آذرمیرا می‌گفت.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 76
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

پارت اول   شنلم را از روی شانه‌هایم پایین کشیدم و به رخت‌آویز چوبی آویختم. چوبِ خشکیده زیرِ وزنش ناله‌ای خفیف کرد؛ صدایی کوتاه و پیر، شبیه خودِ خانه، که انگار سال‌ها بود در برابر سرما و تاری

به نام خدای جهان افرین نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول) نویسنده: bano.z | زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر : فانتزی، اسطوره ای خلاصه رمان: در جهانی که تنها امیدش در افسا

پارت دوم  شنل را کنار گذاشت؛ لبه‌ی پشمیِ شنل از برفِ نیمه‌آب‌شده سنگین شده بود. او آمد و با آهی طولانی، زیر کرسی کنار مادرجون نشست؛ جایی که انگار آخرین سنگرِ گرمِ دنیا بود. هنوز دهانم باز نشده بو

پارت هفتاد و پنج

آبدوس لحظه‌ای متفکر به پایین دره خیره ماند. بعد گفت:
_بهتره بریم پایین تا بفهمیم چی می‌گن!

بوژان با لحنی که هنوز بوی دلخوری می‌داد، فوری گفت:
_اِ، نه بابا! تنهایی فکر کردی؟

اما همان لحظه جدی شد، ابروهایش را در هم کشید و ادامه داد:
_عقل کل، خب ما هم می‌دونیم باید بریم پایین ولی چه جوری؟

آبدوس چشم‌غره‌ای به او رفت، بعد رو به من و آدو گفت:
_احتمالاً یه راهی به پایین هست.

طوفان که تا آن لحظه ساکت مانده بود، سرش را به سمت بوژان برگرداند و گفت:
_شما می‌تونید کمک کنید، سرورم. تمرین ابرِ سنگینِ بارور که یادتون نرفته.

بوژان دستی میان موهایش کشید. تردید از چهره‌اش می‌بارید.
_آخه من تازه موفق شدم؛ تا حالا هم امتحانش نکردیم. یه وقت یک‌دفعه گروه رو به کشتن می‌دم!

آدورینا با لحنی ملایم، اما مطمئن گفت:
_من مطمئنم موفق می‌شی. تلاش کردن، بهتر از یک‌جا ایستادنه.

بوژان نگاهی کوتاه به او انداخت و لبخند کم‌جانی زد. بعد، با تردید، دست‌هایش را در هوا حرکت داد.

چند لحظه بعد، باد تندی از دو طرف بلند شد. هوا دور ما پیچید و آسمان بالای سرمان در خودش گره خورد. توده‌ای از ابر، سنگین و فشرده، آرام‌آرام شکل گرفت؛ ابری تیره و زنده که انگار از دل همان آسمان کنده شده باشد.

و بعد، در کمال تعجب، درست جلوی پای ما ایستاد. همه با تردید به آن خیره ماندیم.

آدورینا، بی‌آن‌که منتظر کسی بماند، با شجاعتی کامل قدم روی ابر گذاشت. لحظه‌ای تعادلش را نگه داشت، بعد وقتی محکم ایستاد، با لبخندی روشن گفت:
_وای، چه هیجان‌انگیز!

بعد که دید ما هنوز همان‌طور مات و مبهوت نگاهش می‌کنیم، اخم کرد و گفت:
_بیاید دیگه! به چی خیره شدین؟

من با پایی لرزان قدم روی ابر گذاشتم. حسش عجیب بود؛ نه مثل زمین سفت، نه آن‌قدر نرم که بشود به آن اعتماد کرد. بعد از من، آبدوس با اخمی غلیظ سوار شد و در آخر بوژان و راهنماها هم روی ابر قرار گرفتند.

از همان اول معلوم بود بوژان استرس دارد. عرق روی صورتش نشسته بود و تمام تمرکزش را جمع کرده بود تا بتواند ما را سالم به زمین برساند. ابر زیر پایمان آرام نبود؛ گاهی می‌لرزید، گاهی کج می‌شد و یکی دو بار تعادلمان را از دست دادیم. هر بار، آبدوس چیزی زیر لب غرغر می‌کرد و بوژان فکش را محکم‌تر به هم می‌فشرد.

اما با تمام آن تردید و لرزش، بالاخره ابر پایین رفت...

و در نهایت، ما را به زمین رساند.

در نزدیکی آذرمیرا.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...