رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت نود و نه 

هنوز سنگینیِ نگاهِ آن حضور ناشناس را روی پوستمان حس می‌کردم.

 حسی سرد و خزنده، انگار چشمانی از دل تاریکی، بی‌وقفه حرکاتمان را زیر نظر داشتند. هرچقدر اطراف را می‌کاویدم، چیزی نمی‌دیدم؛ نه سایه‌ای، نه پیکری، نه حتی لرزشی در هوا، اما آن حس شوم، مثل دستی نامرئی، از دور گلوی فضا را می‌فشرد.

آبدوس اولین نفر قدم جلو گذاشت.

شمشیرش را بالا آورده بود و تمام عضلاتش از آماده‌باش سفت شده بودند. بی‌آنکه پلک بزند، وارد دهانه‌ی غار شد؛ دهانه‌ای تاریک و عظیم که انگار کوه، دهان باز کرده بود تا ما را ببلعد. چند ثانیه گذشت. فقط سکوت بود و صدای دورِ چکیدن آب از جایی نامعلوم تو گوش میپیچید.

بعد صدای آبدوس از دل تاریکی بیرون آمد:

— بیاید، فعلاً امنه.

«فعلاً.»

همین یک کلمه کافی بود تا بفهمم امنیتِ اینجا چیزی شکننده‌تر از شیشه است.

آدورینا پشت سر او وارد شد. من بعد از او قدم به درون غار گذاشتم، سیروس پشت سرم آمد و بوژان آخرین نفر بود.

 همه‌مان بی‌صدا و هوشیار حرکت می‌کردیم؛ آن‌قدر محتاط که انگار هر قدم می‌توانست مرز میان زنده ماندن و مرگ باشد.

هوای داخل غار سردتر از بیرون بود، اما آن سرما، سرما‌ی عادیِ سنگ و خاک نبود؛ سرمایی بود که به استخوان نفوذ می‌کرد، مثل نفس مرده‌ای که از عمق زمین بالا آمده باشد.

 سرتاسر غار با طلا و سنگ‌های زینتی پوشیده شده بود. دیواره‌ها زیر نور لرزان شعله، برق می‌زدند؛ درخششی مسحورکننده و بیمار، مثل لبخند آخرِ یک نفرین. رگه‌های طلایی از دل سنگ‌ها بیرون زده بودند و جواهرات خام در سینه‌ی دیوارها می‌درخشیدند، اما این همه شکوه، به جای آن‌که تحسین‌برانگیز باشد، دل را آشوب می‌کرد. هرچه جلوتر می‌رفتیم، وحشتمان بیشتر می‌شد.

در گوشه‌وکنار غار، اسکلت‌ها روی هم افتاده بودند؛ استخوان‌های شکسته و پوسیده‌ای که در سکوتی ابدی، شاهد بلعیده شدن صاحبانشان شده بودند. بعضی به دیوار تکیه داده بودند، بعضی انگار در آخرین لحظه برای فرار خزیده بودند و بعضی هنوز دست‌های استخوانی‌شان را به سوی چیزی نامعلوم دراز کرده بودند. میان تکه‌های طلا و سنگ، خون‌های قدیمی خشک شده بود؛ لکه‌هایی تیره و قهوه‌ای که بر سطح زرین غار نشسته بودند و زیباییِ آن را به صحنه‌ای هولناک تبدیل می‌کردند. گویی طلا، بهای خود را با جان آدم‌ها گرفته بود. قدم‌هایمان آهسته‌تر شد.

 هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. حتی بوژان هم که معمولاً نمی‌توانست زیاد ساکت بماند، حالا لب از لب باز نمی‌کرد.

آبدوس شعله‌ای در دستش ساخته بود و نور زنده‌ی آن روی دیواره‌ها می‌لغزید. هر جا دستش را می‌چرخاند، طلاها برای لحظه‌ای شعله‌ور به نظر می‌رسیدند، اما هنوز بخش‌های بزرگی از غار در دل تاریکیِ مطلق پنهان مانده بودند؛ تاریکی‌ای غلیظ، عمیق و بیدار، انگار چیزی در آن نفس می‌کشید.

در حال وارسی اطراف بودیم که ناگهان از دورترین و تاریک‌ترین بخش غار، نوری تیز و سوزان به صورتمان کوبیده شد. همه بی‌اختیار چشم‌هایمان را بستیم.

نور مثل تیغه‌ای آتشین از پلک‌هایمان عبور می‌کرد. برای چند ثانیه، جز سفیدیِ مطلق چیزی نمی‌دیدم. بعد کم‌کم سوزش چشم‌هایم کمتر شد. با احتیاط پلک باز کردم. و آن را دیدم. شمشیر تیغ مهر. در دل تاریکی، بر سکویی از سنگ و طلا، ایستاده بود؛ شکسته، ترک‌خورده، اما هنوز آکنده از شکوه. نوری که از تیغه‌اش می‌تابید، غار را نمی‌بلعید، بلکه تاریکی را می‌شکافت؛ انگار این شمشیر، حتی در شکست هم تسلیم نشده بود. ترک‌های روی تیغه‌اش مثل زخم‌هایی مقدس می‌درخشیدند و از دل همان زخم‌ها، نوری خالص بیرون می‌جوشید.

نمی‌دانم چند لحظه فقط خیره مانده بودیم.

هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. هیبت شمشیر، نفس را در سینه حبس می‌کرد.

 نه فقط به‌خاطر جلالش، بلکه به‌خاطر احساسی که با خود می‌آورد؛ حس ایستادن در برابر چیزی بسیار کهن، بسیار قدرتمند و بسیار مقدس. آبدوس که از همه جلوتر بود، آرام قدمی دیگر برداشت. ناگهان پایش به چیزی گیر کرد. همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. صدایی خشک و تیز در فضا پیچید؛ صدای رها شدن مکانیزمی پنهان بود.

 در همان دم، صدای شکافتن هوا را شنیدم.

تیرها.

بدون فکر، خودم را به سمت آبدوس پرت کردم. بازویش را گرفتم و با تمام توان به عقب کشیدمش.

 درست همان لحظه، چند تیر از مقابل صورتمان گذشتند و با خشمی مرگبار به دیوار پشت سرمان کوبیده شدند.

صدای فرو رفتن فلز در سنگ، در تمام غار طنین انداخت. برای یک لحظه، زمان ایستاد.

نفس‌ها در سینه حبس شده بود. قلبم آن‌قدر محکم می‌زد که درد گرفته بود. هنوز دستم دور بازوی آبدوس حلقه شده بود و او، ناباور، به جایی خیره مانده بود که یک لحظه پیش در آن ایستاده بود. اگر دیر جنبیده بودم؛ فقط یک لحظه دیرتر حرکت می کردم...

فقط به اندازه‌ی یک نفس. آبدوس آهسته سرش را به طرفم برگرداند. هنوز شوک در نگاهش موج می‌زد، اما زیر آن، چیزی شبیه قدردانی می‌درخشید.

— ممنون.

 صدایش پایین و گرفته بود.

— اگه دیرتر می‌جنبیدی، الان مرده بودم.

لب‌هایم را به هم فشردم و چیزی نگفتم. هنوز صدای تیرها در گوشم می‌پیچید.

آبدوس بعد از چند ثانیه نگاهش را از من گرفت، دوباره رو به غار ایستاد و این بار با لحنی محکم‌تر گفت:

— چند تا مشعل بردارید. روشنشون می‌کنم. اینجا پر از تله‌ست؛ خیلی مواظب باشید کجا پا می‌ذارید.

نگاه‌هایمان در غار چرخید.

 آن‌وقت بود که متوجه شدیم بعضی از اسکلت‌ها هنوز مشعل‌هایی خاموش در دست داشتند. انگار در آخرین لحظه، با نور در برابر این تاریکی ایستاده بودند و شکست خورده بودند. تصویری تلخ و هولناک بود؛ انگشتان استخوانی‌ای که هنوز دور دسته‌ی مشعل‌ها قفل مانده بودند. با احتیاط جلو رفتیم.

 مشعل‌ها را یکی‌یکی از دست مردگان بیرون کشیدیم. هر بار که استخوانی زیر انگشتانمان جابه‌جا می‌شد، صدای خشکی در فضا می‌پیچید که مو را بر تن سیخ می‌کرد. آبدوس شعله‌ی دستش را به سرِ مشعل‌ها نزدیک کرد و یکی‌یکی روشنشان کرد.

نور، غار را روشن‌تر کرد،اما ترسمان را کمتر نکرد. برعکس، هرچه روشنی بیشتر می‌شد، حقیقتِ این مکان عریان‌تر پیش چشممان ظاهر می‌گشت؛ تله‌های پنهان، استخوان‌های بیشتر، لکه‌های خونِ کهنه‌تر، و سایه‌هایی که حالا از قبل هم زنده‌تر به نظر می‌رسیدند. شعله‌ی مشعل‌ها روی دیوارها می‌رقصید و سایه‌ی ما را کشیده و غریب بر سنگ‌ها می‌انداخت؛ مثل ارواحی که بی‌صدا به استقبال سرنوشتشان می‌روند.

بعد، با احتیاطی چند برابر، قدم‌به‌قدم به سمت تیغ مهر حرکت کردیم.

شمشیر در میان آن همه تاریکی، مثل قلبی زخمی اما زنده می‌درخشید.

و من، با هر قدمی که به آن نزدیک‌تر می‌شدم، بیشتر حس می‌کردم این غار فقط یک معدن متروک نیست. بلکه آرامگاه چیزی‌ست که هنوز نمرده است.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 105
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

پارت اول   شنلم را از روی شانه‌هایم پایین کشیدم و به رخت‌آویز چوبی آویختم. چوبِ خشکیده زیرِ وزنش ناله‌ای خفیف کرد؛ صدایی کوتاه و پیر، شبیه خودِ خانه، که انگار سال‌ها بود در برابر سرما و تاری

به نام خدای جهان افرین نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول) نویسنده: bano.z | زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر : فانتزی، اسطوره ای خلاصه رمان: در جهانی که تنها امیدش در افسا

پارت دوم  شنل را کنار گذاشت؛ لبه‌ی پشمیِ شنل از برفِ نیمه‌آب‌شده سنگین شده بود. او آمد و با آهی طولانی، زیر کرسی کنار مادرجون نشست؛ جایی که انگار آخرین سنگرِ گرمِ دنیا بود. هنوز دهانم باز نشده بو

پارت صد 

فقط چند قدم دیگر با تیغ مهر فاصله داشتیم.

نور شکسته و مقدس شمشیر، از میان تاریکی غار می‌درخشید و ما را مثل جادویی خاموش، به سمت خودش می‌کشید. همه با احتیاطی مرگبار قدم برمی‌داشتیم؛ آن‌قدر آرام که حتی صدای کشیده شدن کفش‌هایمان روی سنگ، بیش از حد بلند به نظر می‌رسید.

آدورینا برای آن‌که پا روی یکی از تله‌های پنهان نگذارد، قدمش را کج برداشت؛ اما همان لحظه تعادلش به هم خورد. برای نیفتادن، دستش را به دیوار گرفت.

صدای تق کوتاه و سنگینی در فضا پیچید.

دیوار زیر دستش فرو رفت. در همان دم، از سقف غار، تنه‌ای قطور و سنگین که سراسرش با تیغه‌های فلزی تیز پوشیده شده بود، با شتابی مرگبار تاب خورد و به سمت ما آمد.

همه‌چیز آن‌قدر ناگهانی اتفاق افتاد که برای یک لحظه، خشکَم زد. نه توان حرکت داشتم، نه حتی نفس کشیدن. فقط برق تیغه‌ها را می‌دیدم که در نور مشعل‌ها درخشیدند و با سرعت به طرفمان هجوم آوردند.

درست پیش از آن‌که مرگ به من برسد، دستی بازویم را با قدرت کشید. تنم محکم به دیوار خورد.

در همان لحظه، آن تنه‌ی مرگبار از مقابلمان گذشت و با ضربه‌ای سهمگین به دیوار رو‌به‌رو کوبیده شد. صدای برخوردش مثل انفجار در غار پیچید و برای لحظه‌ای همه‌جا لرزید.

نفسی که در سینه‌ام حبس شده بود، بالاخره آزاد شد. هوا را با ولع بلعیدم؛ مثل ماهی‌ای که از آب بیرون افتاده باشد و حالا در آخرین لحظه دوباره به رود برگشته باشد. دستم را روی سینه‌ام فشردم و با تپش‌های وحشی قلبم جنگیدم. بعد سرم را برگرداندم. سیروس بود. هنوز دستش دور بازویم بود و نگاهش با نگرانی روی صورتم مانده بود. برای چند لحظه فقط به او خیره شدم، بعد با صدایی که هنوز از شوک می‌لرزید، گفتم:

— ممنونم.

برق عجیبی در چشم‌هایش نشست؛ چیزی میان آسودگی و افتخار.

— خواهش می‌کنم، بانو. انجام وظیفه بود.

با وجود آشوبی که درونم جریان داشت، لبخند کم‌جانی به او زدم. همان لحظه صدای بوژان را شنیدم. آدورینا را محکم در آغوش گرفته بود تا زمین نخورد و با نفس‌نفس گفت:

— همه سالمید؟

آبدوس از کنار دیوار، با اخمی درهم و نگاهی تند، اول مرا برانداز کرد، بعد آدورینا را. تنشش را حتی از فاصله‌ی چند قدمی هم می‌شد حس کرد.

— همه خوبن. بیاید، باید سریع‌تر از این غار جهنمی بزنیم بیرون.

اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که قدمی دیگر به شمشیر نزدیک شد. و همان لحظه، دو پیکر از دل تاریکی جدا شدند.دو شنل‌پوش.

بی‌صدا، ناگهانی و شوم. شنل‌های بلند و تیره‌شان روی سنگ کشیده می‌شد و کلاه‌های عمیقشان آن‌قدر پایین آمده بود که صورتشان در سایه پنهان مانده بود. فقط قامت‌های ساکن و حالت تهدیدآمیزشان دیده می‌شد؛ مثل دو سایه که از خودِ تاریکی زاده شده باشند.

یکی از آن‌ها با صدایی سرد و قاطع گفت:

— حق ندارید دست به شمشیر بزنید.

آبدوس بی‌درنگ شمشیرش را بالا آورد. شعله‌ی دست دیگرش روی تیغه لرزید و سایه‌اش را روی دیوار انداخت.

—شما ها کی هستین؟ برید کنار، وگرنه اتفاق خوبی براتون نمی‌افته.

هر دو شنل‌پوش هم‌زمان حالت دفاعی گرفتند. صدای نفر دوم، زیر شنلش خفه اما محکم بود:

— نمی‌ذاریم از اینجا رد بشید.

اولی گارد گرفت.

— نمی‌ذاریم شمشیر رو آلوده کنید و همه‌چیز رو به باد بدید.

و دومی تکمیل کرد:

— مگر این‌که از جنازه‌هامون رد بشید.

و بعد، بی‌هیچ هشدار دیگری، حمله کردند.

همه‌چیز در یک چشم به هم زدن به آشوب کشیده شد. صدای برخورد شمشیرها، جرقه‌ی فلز روی فلز، فریادهای کوتاه و خش‌دار، و انعکاس نفس‌های بریده در غار پیچید. سیروس و بوژان بی‌درنگ وارد نبرد شدند و کنار آبدوس ایستادند. شعله‌ی آبدوس در هوا می‌چرخید و نور سرخش روی طلاها و اسکلت‌ها لکه‌لکه می‌افتاد. شنل‌پوش‌ها سریع بودند؛ سریع‌تر از چیزی که از ظاهرشان به نظر می‌رسید. مثل باد جاخالی می‌دادند و مثل سایه ضربه می‌زدند.

در میان آن همه درگیری، نگاه من بی‌اختیار از نبرد جدا شد. و آن‌وقت، از گوشه‌ی چشم، آدورینا را دیدم. بی‌صدا. آرام. خزنده میان آشوب حرکت می کرد. در حالی که همه حواسشان به نبرد بود، او قدم‌به‌قدم به سمت تیغ مهر می‌رفت.

برای یک لحظه خواستم صدایش کنم. اما کلمه در گلویم ماند. آدورینا دستش را دراز کرد. و در نهایت، با یک حرکت، شمشیر را برداشت. در همان لحظه، نوری عظیم و کورکننده از تیغه فوران کرد.

نور، مثل انفجار خورشید، در تمام غار پخش شد. آن‌قدر شدید بود که همه بی‌اختیار از حرکت ایستادیم و چشم‌هایمان را بستیم. صدای جنگ ناگهان قطع شد. حتی نفس‌ها هم انگار در آن روشناییِ مقدس، یخ زده بودند.

چند ثانیه، یا شاید چند قرن، گذشت.

بعد نور آرام‌آرام فروکش کرد. وقتی دوباره توانستم چشم باز کنم، همه چیز در سکوتی سنگین غرق شده بود. همه به آدورینا خیره مانده بودند.

او در میان غار ایستاده بود، تیغ مهرِ ترک‌خورده را در دست داشت و نور باقی‌مانده‌ی شمشیر هنوز مثل هاله‌ای لرزان دورش موج می‌زد. شکوه آن صحنه، چنان عظیم بود که حتی شنل‌پوش‌ها هم برای لحظه‌ای خشکشان زده بود.

اما آن سکوت، بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد. غار لرزید. اول خفیف، مثل تپش قلبی بیمار در دل زمین؛ بعد شدیدتر شد.

سنگ‌های سقف به صدا افتادند. طلاها و جواهرهای کار شده در دیواره‌ها لرزیدند. گرد و غبار از شکاف‌ها فرو ریخت و صدای شکستنِ چیزی عمیق و کهن، از دل غار برخاست.

بهت‌زده سر چرخاندم. و همان لحظه یکی از شنل‌پوش‌ها فریاد زد:

— بدویید!

همین یک کلمه کافی بود.

همه، بی‌اختیار، به سمت دهانه‌ی غار دویدیم. زمین زیر پایمان می‌لرزید و هر لحظه تکه‌ای سنگ، طلا یا جواهر از سقف جدا می‌شد و با شدت فرو می‌افتاد. صدای ریزش سنگ‌ها، فریادها و کوبش قدم‌ها در هم آمیخته بود. گرد و غبار هوا را پر کرده بود و نفس کشیدن را سخت می‌کرد. من فقط می‌دویدم.

بی‌آنکه به پشت سر نگاه کنم. فقط می‌دویدم و صدای فروپاشیِ غار را پشت سرم می‌شنیدم؛ انگار خودِ زرنهاب از بیدار شدن چیزی خشمگین شده باشد.

با هر زحمتی بود، خودمان را از دهانه‌ی غار بیرون انداختیم. لحظه‌ای بعد، با غرش سهمگینی، سنگ‌های درون معدن فرو ریختند و ورودی غار را برای همیشه بستند. موجی از گرد و خاک به صورتمان خورد و همه چند قدم عقب رفتیم. نفس‌زنان برگشتم و به دهانه‌ی بسته‌شده خیره ماندم.

تمام شده بود. یا شاید تازه شروع شده بود.

دو شنل‌پوش هم چند ثانیه بعد، به‌سختی از جا بلند شدند. خشم از تمام حرکاتشان می‌بارید. یکی‌شان قدمی جلو آمد و با صدایی آکنده از تهدید گفت:

— شمشیر رو به ما بدید تا بذاریم زنده بمونید.

اخم کردم. هنوز سینه‌ام از دویدن بالا و پایین می‌رفت، اما صدایم محکم بود:

— این همه راه دنبال مهر ترک‌خورده نیومدیم که حالا دو تا دزد بتونن ازمون بگیرنش.

یکی از شنل‌پوش‌ها پوزخند عصبی و تلخی زد.

— دزد؟

صدایش پر از خشم تحقیرشده بود.

— دزد، شماهایید.

دومی خاک شنلش را تکاند و عصبی گفت:

— ما نگهبانان شمشیر و زرنهابیم.

اولی با حرص زیردندانی گفت:

— و این شمشیر؛ فقط باید به دست وارثین باد و آتش برسه.

سکوتی سنگین میان ما افتاد. باد از میان سنگ‌های فروریخته عبور کرد و شنل‌های تیره‌شان را به حرکت درآورد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و یک 

بوژان که تا آن لحظه شمشیرش را بالا نگه داشته بود، به‌آرامی گارد جنگی‌اش را پایین آورد. نگاه شکاکش را بین آن دو سایه گرداند و با صدایی که هنوز طنین خشم داشت، پرسید:

— شماها کی هستید که از وجود ما خبر دارید؟

شنل‌پوشِ جلوتر، سرش را کمی کج کرد. گویی از این سوال جا خورده باشد، با لحنی تعجب‌بار و سرد گفت:

— وجود شما؟

آبدوس بی‌معطلی گامی به جلو برداشت، سینه‌اش را سپر کرد و میان ما و آن‌ها دیوار شد. صدایش مثل همیشه بم و مقتدر بود:

— بله. همین الان خودت گفتی «وارثین باد و آتش».

شنل‌پوشِ دوم با شنیدن این حرف تکانی خورد. زیر لب، با ناباوری یا شاید تمسخر گفت:

— یعنی می‌خوای بگی شما، همان وارثین باد و آتشید؟

ترسِ چند لحظه پیش جای خودش را به خشمی سرد داده بود. قدمی به جلو برداشتم، شانه‌به‌شانه آبدوس ایستادم و مستقیم به تاریکیِ زیر کلاهایشان چشم دوختم:

— بله. وگرنه مطمئن باش مثل خیلی‌های دیگه، حتی نمی‌تونستیم راه ورود به زرنهاب رو پیدا کنیم، چه برسه به اینکه الان اینجا جلوتون ایستاده باشیم! حالا سوال اصلی اینه، شما کی هستید؟

چند لحظه سکوت سنگینی برقرار شد؛ فقط صدای نفس‌های تند ما و وزش باد لای صخره‌ها می‌آمد.

ناگهان یکی از آن‌ها دستش را بالا برد. لبه‌ی کلاه شنلش را گرفت و به‌آرامی آن را عقب کشید. 

با کنار رفتن پارچه‌ی ضخیم، چهره‌اش در کورسوی نور بیرونِ غار نمایان شد؛ پسری جوان با موهای مشکی که دور سرش کوتاه و بالای آن بلند و آشفته بود. چشم‌های سبزش در آن نیمه‌تاریکی، سرد و تیز مثل دو زمرد می‌درخشید. بینی استخوانی، لب‌های نسبتاً برجسته و قد بلند و هیکل ورزیده‌اش که زیر شنل هم مشخص بود، نشان از جنگجویی ورزیده داشت. 

او با همان چشم‌های زمردین نگاهش را روی تک‌تک ما چرخاند و با لحنی لبریز از سوءظن گفت:

— از کجا مطمئن باشیم راست می‌گید؟ شاید فقط چندتا دزد باشید که از طرف «اوروس» اجیر شدید تا شمشیر رو سرقت کنید.

نمی‌خواستم اجازه بدهم این بازی فرسایشی ادامه پیدا کند. دستم را به سمت یقه لباسم بردم، زنجیر نقره‌ای را بیرون کشیدم و آویزه را مقابل چشم‌هایش گرفتم.

— این گردنبند خاندان باده.

بعد سرم را به سمت آدورینا چرخوندم و با چشم به او اشاره کردم. آدو که هنوز شمشیر مهر در دستش بود، متوجه منظورم شد. با دست دیگرش گردنبند خاندان خودش را بیرون کشید و نشان داد.

پسر جوان با دیدن نگین و نقش برجسته‌ی روی گردنبندها، خشکش زد. گویی شیئی باستانی و گمشده را بعد از قرن‌ها دیده باشد. چشمانش از حیرت گشاد شد. بی‌اختیار یک قدم عقب رفت، سرش را به سمت همراهش چرخاند و با صدایی که هیجان و بهت در آن دویده بود، گفت:

— ژوبین، تو هم داری می‌بینی؟

پس نامش ژوبین بود. ژوبین هم بی‌معطلی دست برد و کلاه شنلش را پس زد. با دیدن چهره‌اش، برای لحظه‌ای نفس در سینه‌ام حبس شد؛ او و پسر اول چنان شبیه هم بودند که مو نمی‌زدند. چشمان سبز، فرم بینی و حتی قامتشان یکی بود. دوقلوهایی که انگار از روی یک قالب تراشیده شده بودند.

ژوبین با اخمی درهم و نگاهی سنگین، به گردنبندها خیره شد. آب دهانش را قورت داد، سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و زیر لب گفت:

— آره، دارم می‌بینم.

کمی مکث کرد. نگاهش را از روی گردنبندها بالا آورد و روی چشم‌های من قفل کرد. لحنش دوباره سرد و بی‌انعطاف شد:

— ولی هیراد، این هنوز دلیل بر اعتماد زودرس نمیشه. من هنوز قانع نشدم. شاید این‌ها رو هم دزدیده باشن.

کاسه‌ی صبر آبدوس لبریز شد. شمشیرش را بالا کشید، رگ‌های گردنش برجسته شد و از میان دندان‌های کلیدشده‌اش غرید:

— اگه اعتماد نمی‌کنی، بگو تا جور دیگه‌ای حالیت کنم! 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و دو 

ژوبین اخم‌هایش را درهم کشید. دستش روی هلال نقره‌ای غلاف شمشیرش نشست و با صدایی که از خشم می‌لرزید، گفت:

— نشون بده! یالا نشون بده تا بهت بفهمونم با کی طرفی!

تنش در کسری از ثانیه بالا گرفت. پیش از آنکه تیغه‌ها دوباره هوا را بشکافند، خودم را میان آبدوس و ژوبین انداختم. هم‌زمان هیراد هم بازوی برادرش را گرفت و او را عقب کشید. 

دهان باز کردم تا غائله را بخوابانم، اما کلمات روی زبانم یخ بستند. دما ناگهان سقوط کرد. 

سرمایی گزنده و استخوان‌سوز، مثل تازیانه به صورتمان خورد. سوز سرما ریه‌هایم را سوزاند. در برابر چشمان حیرت‌زده‌ی ما، لایه‌ی درخشان و طلایی زمین زرنهاب شروع به ترک خوردن کرد و با صدای جیرجیرِ وحشتناکی، زیر توری از یخ و بلور پنهان شد. ثانیه‌ای بعد، مه غلیظ و خاکستری‌رنگی از میان شکاف سنگ‌ها بالا آمد و مثل بازوهای یک هیولای نامرئی، دور پاها و بدنمان پیچید.

همه شگفت‌زده و وحشت‌زده به یکدیگر خیره شدیم. این دیگر جادوی زرنهاب نبود؛ این هجوم یک تاریکی بیگانه بود.

نگاهم از میان مه به افق کشیده شد. در دوردست، جایی که سپیدی مه با سیاهی آسمان تلاقی می‌کرد، سایه‌هایی غول‌آسا و متحرک پدیدار شدند. با دیدن شکل حرکتشان، بند دلم پاره شد. لرزان و با انگشتی اشاره به آن سو، زمزمه کردم:

— اون، اون‌ها شبح گارد تاریکی نیستن؟

نگاه‌ها همگی مسیر انگشت مرا دنبال کردند. سکوتی مرگبار بر گروه حاکم شد. 

آبدوس، در حالی که تیغه‌ی شمشیرش در سرمای فضا بخار می‌کرد، با ناباوری گفت:

— ولی چطور؟ چطور پاشون به زرنهاب باز شده؟

ژوبین با حرص تف کرد و رو به ما غرید:

— الکی فیلم بازی نکنید! ورود این‌ها کار خودتونه. شما راه رو براشون باز کردید!

طاقت بوژان طاق شد. با چشم‌هایی سرخ از خشم به سمت ژوبین هجوم برد و غرید:

— مثل اینکه واقعاً تنت می‌خاره، نه؟

هیراد بی‌معطلی قدمی جلو گذاشت، دست سنگینش را روی کتف بوژان کوبید و با ضربه‌ای محکم او را به عقب هل داد:

— درست صحبت کن!

فریاد زدم:

— بس کنید! 

چشم‌هایم را برای یک ثانیه روی هم فشردم تا افکار آشفته‌ام را منسجم کنم. وقتی چشم باز کردم، مصمم‌تر بودم. 

— الان وقت این بچه‌بازی‌ها نیست! 

مکث کردم. دستم را به سمت جیب ردایم بردم تا مدرک نهایی را نشان دهم:

— چطور کار ماست وقتی نایلب..

انگشتانم به ته جیبم خوردند. هیچ‌چیز آنجا نبود. رنگ از رخسارم پرید. قلبم فرو ریخت. با دستپاچگی و عجله تمام جیب‌های ردایم و بندهای کیفم را زیرورو کردم. هیچ اثری از تکه‌سنگ جادویی نبود. 

آبدوس با دیدن حالت آشفته‌ی من جلو آمد و بازویم را گرفت:

— چی شده آمی؟ چی رو گم کردی؟

با صدایی لرزان و سراسیمه گفتم:

— نایلب، قبل از اینکه وارد زرنهاب بشیم، نایلب رو برداشتم تا دروازه پشت سرمون بسته بمونه و کسی نتونه تعقیبمون کنه. ولی الان نیست!

آدورینا با شنیدن این حرف، در حالی که شمشیر مهر را به سینه‌اش فشرده بود، با چشمانی هراسان به اطراف نگاه کرد و ناگهان با صدایی مشوش پرسید:

— بچه‌ها، سیروس کجاست؟

این سوال مثل سطل آب یخ روی سرمان ریخت. همه در جا خشکمان زد. چرخیدم و به نقطه‌ای که سیروس تا چند دقیقه پیش ایستاده بود نگاه کردم؛ خالی بود. فقط مه خاکستری در آنجا می‌لولید. سعی کردم افکار تاریک و هولناکی را که به مغزم هجوم می‌آوردند پس بزنم، اما غیبت هم‌زمان نایلب و سیروس، مانند قطعات یک پازل شوم چفتِ هم می‌شدند.

سربازان تاریکی نزدیک‌تر شده بودند. صدای شیپورهای گرفته و کوبش طبل‌های جنگی‌شان از میان مه شنیده می‌شد.

هیراد با چهره‌ای جدی رو به ما کرد و گفت:

— دارن نزدیک میشن. بهتره فعلاً راه بیفتیم و یه جای امن بریم.

ژوبین با خشم آستین هیراد را کشید و فریاد زد:

— چی می‌گی هیراد؟ این‌ها خودشون فرستاده‌های اوروسن! داری دشمن رو می‌بری به مخفیگاه؟

دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. با قدم‌هایی بلند جلو رفتم، دو دستی یقه شنل ژوبین را چنگ زدم و او را به سمت خودم کشیدم. سرم را بالا گرفتم تا مستقیم در چشم‌های سبزش زل بزنم. با تمام قدرتی که در گلو داشتم، فریاد کشیدم:

— چه مرگته عوضی؟ اگه ما با اون آشغال‌ها دستمون توی یک کاسه بود، الان اینجا مثل سگ نگران نبودیم! 

یقه‌اش را رها کردم، رو به هیراد چرخیدم و با لحنی کوبنده گفتم:

— اگه جایی رو بلدی، همین حالا راه بیفت. اوروس اگه پاش به زرنهاب برسه و شمشیر رو بگیره، قدرتش بی‌انتها میشه. حداقل باید این شمشیر رو از دستش نجات بدیم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و سه

هیراد با یک تکان کوتاه سرش را به جلو خم کرد و گفت:

— از این طرف.

بعد بی‌درنگ دوید. ما هم بی‌آن‌که حتی فرصت فکر کردن داشته باشیم، پشت سرش راه افتادیم. زمین طلایی زرنهاب زیر قدم‌هایمان می‌لرزید و مهِ سردی که از دل شکاف‌ها بالا می‌آمد، دور ساق‌هایمان می‌پیچید. هنوز چند لحظه از دویدن‌مان نگذشته بود که چند شبح از دل مه بیرون خزیدند و مسیرمان را دیدند.

فهمیدند. تعقیب را شروع کردند. با تمام توان می‌دویدیم؛ نفس‌هایمان بریده بریده، پاهایمان سنگین، و صدای نزدیک شدن اشباح مثل خراشی سرد در پشت سرمان می‌پیچید. اما چشم من از همه بیشتر روی آدورینا بود؛ او شمشیر مهرِ ترک‌خورده را محکم در آغوش گرفته بود، آن‌قدر سفت که انگار اگر رهایش می‌کرد، چیزی از خودش را هم از دست می‌داد. موهایش در باد پریشان شده بود و با وجود ترس، کنار بقیه می‌دوید.

بعد، ناخودآگاه برگشتم. و همان لحظه، سیروس را دیدم.

در دوردست، کنار یکی از فرماندهان گارد تاریکی ایستاده بود. نگاهش، برخلاف انتظارم، نه خشمگین بود و نه بی‌تفاوت؛ محزون بود. با همان نگاهِ غم‌زده به ما خیره شده بود، انگار هنوز بخشی از وجودش میان ما مانده باشد. اما آنچه در سینه‌ام فرو ریخت، فقط اندوه نبود؛ چیزی عمیق‌تر بود. چیزی شبیه فروپاشی. قلبم درد گرفت.

همان‌جا فهمیدم. او به ما خیانت کرده بود.

در غار، مرا نجات نداده بود؛ فقط از همان فرصت کوتاه استفاده کرده بود تا بی‌آن‌که جلب توجه کند، نایلب را بدزدد. همه‌چیز، همه‌ی آن نجاتِ ظاهری، همه‌ی آن لحظه‌ی امید، یک دروغ بود.

در سرمای زرنهاب، خونم به یک‌باره داغ شد.

از خیانت متنفر بودم. از دروغ بیزار بودم. و بدتر از همه، از این‌که برای خیانتی چنین آشکار، هیچ دلیل روشنی نداشتم، بیشتر آتش می‌گرفتم. ذهنم میان خشم و ناباوری گیر کرده بود که ناگهان صدای آدورینا در هوا پیچید:

— آخ!

همه یک‌باره ایستادیم. نگاهمان به پشت چرخید و در همان لحظه دیدیم که آدورینا زمین خورده است.

آبدوس با صدای بلند نامش را صدا زد و یک قدم به سمتش برداشت، اما هنوز حرکتش کامل نشده بود که اشباح دور او حلقه زدند. یکی، دوتا، سه تا و...

بی‌رحمانه و سریع، اطرافش را محاصره کردند. هیراد و ژوبین هم که خطر را دیده بودند، مانع شدند کسی به سوی او بدود.

هیراد فریاد زد:

— نه! نه سمتش نرید! 

ژوبین هم با خشمی آشکار بازوی آبدوس را گرفت:

— این کار احمقانه‌ست!

اما درست در همان لحظه، نوری از میان تاریکی و میان حلقه‌ی اشباح شکافت.

فریادهای آدورینا در یک دم قطع شد.

و بعد، از دل آن روشنایی، **سیمرغی آتشین** برخاست.

پیکر باشکوهش چون آتشی زنده، از بالای سرمان گذشت. بال‌های شعله‌ور و عظیمش هوا را شکافت و هر جا که عبور می‌کرد، اشباح را در آتش می‌بلعید. شعله‌ها با صدایی مهیب زبانه کشیدند و سایه‌های تاریکی، یکی‌یکی در نور سرخ و طلایی‌اش سوختند و فروپاشیدند.

همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.

وقتی شعله‌ها فرو نشستند، آدورینا در میان خاکستر و مه ایستاده بود؛ شمشیر مهرِ ترک‌خورده در یک دستش می‌درخشید و سیمرغ آتشین، آرام و باابهت، روی شانه‌ی دیگرش نشسته بود؛ مثل نگهبانی که از دل اسطوره‌ها بیرون آمده باشد.

آن صحنه آن‌قدر خیره‌کننده و نفس‌گیر بود که برای یک لحظه، حتی فراموش کردم نفس بکشم. فقط نگاهش کردم. و دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و چهارم 

برق تحسین را در چشم‌های تک‌تک‌شان دیدم؛ شعله‌ای که در گرگ‌ومیش مه‌آلود زرنهاب می‌درخشید. همگی، گویی از بندِ جادویی غریب رها شده باشیم، به سمت آدورینا رفتیم. 

آبدوس بی‌معطلی او را در آغوش کشید. شانه‌هایش از تسکین می‌لرزید و با صدایی که هنوز از هیجان رگه داشت، گفت:  

— خدا رو شکر سالمی؛ چه صحنه‌ی شگفت‌انگیزی برامون خلق کردی.

بوژان که لبخندش بند نمی‌آمد، با لحنی سرشار از شگفتی گفت:  

— فوق‌العاده‌ای، آدورینا. واقعاً فوق‌العاده‌ای.

آدو به او لبخند زد. پیش رفتم و دستم را روی بازویش گذاشتم. گرمای تنش و آن نیروی تازه در رگ‌هایش، زیر انگشتانم حس می‌شد. در چشم‌هایش زل زدم و گفتم:  

— دیدی گفتم؟ گفتم قدرتت به‌موقع خودش رو نشون میده. تو ما رو از یه فاجعه‌ی حتمی نجات دادی، خودت و شمشیر رو نجات دادی.

آدورینا لبخند عمیقی زد و با انگشتانی لرزان اما پر از مهر، پرهای سیمرغ را نوازش کرد. پرنده‌ی باستانی، آرام و مغرور، زیر لمس او آرام گرفت. آدو سپس نگاهش را به هیراد و ژوبین دوخت و با لحنی که دیگر نشانه‌ای از تردید در آن نبود، پرسید:  

— حالا باور کردید ما وارثین باد و آتشیم؟

هیراد که هنوز ماتِ آن شکوهِ آتشین بود، سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و با لحنی مبهوت گفت:  

— آره، و باید بگم تو بی‌نظیری.

نگاه جمع ما به سمت ژوبین چرخید؛ همگی منتظر واکنش او بودیم. او نگاه سنگی‌اش را لحظه‌ای روی سیمرغ و بعد روی آدورینا نگه داشت. سرانجام سرش را تکان داد و با صدایی که تلاش می‌کرد بی‌تفاوت به نظر برسد، گفت:  

— کارت خوب بود.

اما فرصتی برای جشن گرفتن نبود. ژوبین بلافاصله چهره در هم کشید و اضافه کرد:  

— حالا بهتره زودتر راه بیفتیم، قبل از اینکه دوباره پیدامون کنن.

با حرف او، سرمای واقعیت دوباره بر سر و رویمان بارید. گویی با اکراه از عظمت و گرمای سیمرغ دل کندیم و بار دیگر، در امتدادِ آن دشتِ مه‌آلود پیاده راه افتادیم. پشت سرِ آن دو قدم برداشتیم تا به پناهگاه برسیم؛ پناهگاهی که نمی‌دانستیم در پس دیوارهایش چه چیزی انتظارمان را می‌کشد، در حالی که سرنوشت، پیش از این قلمش را برای نوشتنِ برگ دیگری از تقدیرِ ما تیز کرده بود.

 

**پایان فصل اول**  

**۱۴۰۵/۰۵/۰۶**

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...