رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: تاج و زین

نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی 

خلاصه: فرمانده ارتشی که دستور قتلش صادر شده و چاره‌ای جز کمک گرفتن از دزد حرفه‌ای ندارد ولی سرنوشت چیز دیگری برایشان رقم می‌زند. 

مقدمه: سرنوشت چه برایت رقم می‌زند؟ لباس طلا می‌میرد یا ملکه می‌شود؟ شعله‌ای که از زیر خاکستر شهر برمی‌خیزد ممکن است همه چیز را بسوزاند یا زندگی را گرم کند. سرنوشت را نمی‌توان تغییر داد، باید با تقدیر سوخت و ساخت شاید زندگی صلاح بهتری برایت درنظر دارد. 

  • هانیه پروین عنوان را به رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مالک

do.php?imgf=org-be32c634a65c1.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

#پارت یک...

سیگرون وُلوا، روی تخته سنگی شمشیر زمین گذاشته بود و با اقتدار ایستاده بود و شکست و فرار دشمن را تماشا می‌کرد بدن نحیف و دخترانه‌اش در زره آهنین و سنگین، آن را همانند مردی قوی هیکل نشان می‌داد و آن شنل قرمز رنگش که باد زیر آن جولان می‌داد بر اقتدارش می‌افزود کلاه خود را برداشت و موهای پر کلاغی لختش روی کمرش ریخت با صدای یکی از افرادش از تخته سنگ پایین آمد؛ مرد جلویش زانو  زد و دست مشت شده‌اش را روی سینه‌اش گذاشت و سر خم کرد و گفت:

-  قربان! پیغامی از جانب رَگنار هِلمسُن (مشاور ارتش) دارم.

فرمانده سیگرون گفت:

- بگو ببینم چه پیغامی داری.

جنگجو گفت:

- جناب هلمسن گفتن که آلفرد وِست‌مَن از سمت غرب قصد حمله به ما را دارد بهتر است آماده باشیم.

سیگرون با غرور همیشگیش گفت:

- به هلمسن بگو ما برای همه چیز آماده‌ایم.

آن چشمان مشکی رنگش را که هر کسی را وادار به انجام دستوراتش می‌کرد را یه مرد دوخت و گفت :

افراد تازه نفس را جمع کنید دیوار دفاعی در سمت غرب بکشید آرایش جنگی بگیرید، به افراد پشتییان هم بگو مجروحان را به پشت جبهه ببرند، من هم میروم برای جنگ با آلفرد عزیز آماده شوم.

سیگرون برای آماده شدن به چادرش رفت و بعد از بررسی نقشه‌های سمت غرب؛ موهایش را در کلاه خود جمع کرد و از چادر خارج شد و همراه گِردا شیلد-دوتیر( گردا دخترِ سپر، یا همان محافظ سیگرون) و هلمسن سوار بر اسب به سمت مرزهای دان‌لاو( سرزمین‌شان) حرکت کردند و پیشتاز جنگ شدند. 

هاکون شِیمر(فرمانده‌ی جناح راست دشمن) به وسط میدان آمد و گفت:

-  آهای یاران سیگرون، به دقت نگاه کنید، جناح راست ما، فقط نیمی از چیزی است که شما می‌بینید؛ من شیمر هستم و همانند برق از میان سپرهای شما عبور می‌کنم تا ببینم فرمانده‌تان چقد می‌تواند از شما محافظت کند. 

 هارالد یِتِنسون(از جنگجویان مهم سپاه سیگرون) هم به وسط میدان رفت با صدای بلند و رسا گفت:

-  آهای شیمر، تو فقط یک سرخورده‌ی بزدلی؛ من هارالد یتنسون هستم کسی که اگر سیگرون دستور دهد با مشت به جنگ با شما می‌آیم؛ شما هرگز از بین ما عبور نخواهی کرد چون افراد من سر از تنت جدا خواهند کرد و در آخر این خون شماست که این دشت را سیراب خواهد کرد.

آلفرد که از این رجزخوانی خوشش نیامد شمشیرش را بالا گرفت و فریاد زد:

- حمله.

و سپاهیانش جلو آمدند، در مقابل سیگرون هیچ کاری نمی‌کرد وقتی سپاه آلفرد به نیمه‌ی زمین رسیدند سیگرون خطاب به گردا گفت:

- همه چیز آماده است؟.

گردا در حالی که روی اسب بود مشت بر سینه کوبید و سر خم کرد و گفت:

- بله فرمانده همه چیز طبق خواسته‌ی شما پیش میرود. 

سیگرون با لبخند پرقدرتش به نزدیک شدن دشمنان نگاه می‌کرد و وقتی مطمئن شد همه چیز سر جای خودش است شمشیر بالا گرفت و فریاد زد:

- حالا.

و در همان لحظه زمین زیر پای دشمن شکافت و هزاران نفر زیر خاک رفتند و عده‌ای فریاد کشان از زیر تونل‌های که از پیش کنده بودند بیرون آمدند و با باقی مانده‌ی سپاه دشمن جنگیدند صد نفر در مقابل پانصد نفر از نیروهایی که ناگهانی وارد نبرد شده بودند هیچ شانسی نداشتند سیگرون دستور حمله را صادر کرد و خودش پیشتاز شد. 
آلفرد که هزاران نفر از افرادش را از دست داده بود احساس ضعف می‌کرد و برای سرکوب کردن این احساس بعد از دستور حمله به میدان جنگ رفت؛ سربازان بی‌گناه یکی یکی کشته می‌شدند و صدای سنگین برخورد شمشیرها تا چندین متر را پر کرده بود و گوش‌ها را کر می‌کرد. 

در وسط میدان، نبرد بین سیگرون و آلفرد شکل گرفت همان‌طور که می‌جنگیدند آلفرد گفت:

- فکر کردی می‌توانی ما را شکست بدهی؟ ما سالیان سال است که اینجا حکومت می‌کنیم و تو نمی‌توانی جلوی ما را بگیری. 

سیگرون گفت:

- اینجا کشور ماست، شما با کلک وارد اینجا شدید و غنایم‌مام را غارت کردید، همسران و دخترانمان را اسیر کردید و جنگجویان‌مان را به بردگی گرفتید ولی دیگه اجازه‌ی هیچ کاری را به شما نمی‌دهم و شما را از اینجا بیرون می‌اندازم. 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت دو... 

آلفرد را به عقب هل داد و آن هم پاهایش به جنازه‌‌ای گیر کرد و افتاد، قبل از اینکه بلند شود سیگرون شمشیرش را زیر گلوی او گذاشت و گفت:

- دان‌لاو مال ماست، فرانک‌ها(فرانسوی‌های امروزی) را از سرزمین‌مان بیرون کردیم و حالا نوبت شما آنگلوساکسون هاست(انگلیسی‌ها). 

و روی کتف راستش خراشی انداخت و گفت:

- به ارباب و مردمت بگو که به دست سیگرون شکست خوردی.

آلفرد بلند شد و گفت:

- فعلا شما بردید ولی دفعه‌ی بعد نابودت می‌کنم مطمئن باش.

و به سمت غرب حرکت کرد و وقتی از سیگرون دور شد فریاد زد:

- همه را نابود کنید.

سیگرون نیزه‌ای از روی زمین برداشت و بعد از هدف گرفتن با شدت پرتاب کرد که داخل گلوی آلفرد رفت و روی زانو افتاد و سیگرون خطاب به کسی زیر گلویش با انگشت خط کشید و مرد بلافاصله سر از تن آلفرد جدا کرد و و با نیزه بالا گرفت سیگرون فریاد زد:

- آهای یاران آلفرد! چشمانتان را باز کنید و با دقت سر فرمانده‌تان را ببینید، شما هیچ شانسی در برابر سپاه من ندارید، خودتان را تسلیم کنید تا آسیب نبینید.

هاکون شیمر داد زد:

- هر کس بخواهد عقب نشینی کند خودم می‌کشمش.

همان موقع صدایش با ضربه شمشیر گردا قطع شد سیگرون خنده‌ای از سر اقتدار و غرور سر داد و گفت:

- تسلیم شوید تا زنده بمانید.

عده‌ای شمشیرهایشان را انداختند و زانو زدند و عده‌ای برای حفاظت از جان خودشان فرار کردند.

سیگرون گفت:

- نگذارید کسی فرار کند. 

عده‌ای از افرادش به دنبال سربازان فراری رفتند و بیشتر از نیمی را کشتند و مابقی را اسیر کردند و پیش سیگرون بردند بعد از بستن دست و پای اسیران، جنگجویان دان‌لاو فریادی از سر شادی و شجاعت زدند.

.... 

سیگرون و افرادش با افراد اسیر شده وارد دهکده‌ی شدند مردمی که برای تماشا و سپاس‌گزاری آمده بودند با دست مشت شده بر روی قلب و سر خم شده زانو زده بودند سیگرون که با ژشت پیروزمندانه‌اش از بین مردم گذشت و همراه افرادش وارد قلعه‌ی کوچک شاه اریک یتنسون شدند. 

مردی قوی هیکل با تاجی بر سر و شنلی طلایی رنگ که نشان از حاکمیت و قدرت او می‌داد در کنارش هِلگا اِسترلینگ زنی جوان، زیبا و همسری مهربان قرار داشت و بسیاری از وزیران و افراد که پشت سرشان بودند. 

سیگرون وُلوا، رَگنار هِلمسُن، گردا شیلد دوتیر و هارالد یِتِنسون در مقابلشان زانو زدند و مشت به سینه کوفتد و تعظیم کردند اریک یتنسون گفت:

- چه کرده‌ای سیگرون ولوا؟.

سیگرون گفت:

- قربان! سپاه آنگلوساکسون را نابود کردیم و وارد دان‌لاو شدیم آنجا را برای برگشت علیاحضرت اریک یتنسون و بانو هلگا استرلینگ خالی کردیم و سربازان شجاع ما الان منتظر بازگشت مردم هستند.

شاه اریک گفت:

- دشمن نابود شد؟. 

سیگرون:

- بله قربان ! ما برای شما تحفه‌ای آوردیم که خوشحالتان می‌کند. 

دو نفر از سربازان با سینی گرد فلزی که رویش درپوش گذاشته بودند نزدیک شاه رفتند، وزیر مِیسون دارک‌وِل درپوش‌ها را برداشت و از دیدن سر آلفرد وست‌من و هاکون شیمر حالش بد شد بلافاصله درپوش‌ها را گذاشت دماغش را گرفت و سر چرخاند. 

شاه اریک خنده‌ای از سر قدرت سر داد و شمشیر سیگرون را از غلافش درآورد و نگاهی انداخت و بعد لبه‌ی تیز آن را روی کتف راست سیگرون گذاشت و گفت:

- آهای سیگرون ولوا تو لطف بزرگی به ما کردی، خانه‌هایمان، دختران‌مان، غنایم‌مان، جنگجویان‌مان و از همه مهم‌ تر سرزمین‌مان را نجات دادی.

 

#پارت سه... 

شمشیر را روی کتف چپش گذاشت و گفت:

- من به تو لقب بانوی فاتح را می‌دهم، تو زندگی و امید را به ما بخشیدی. 

سر شمشیر را به سمت مردم گرفت و گفت:

- آهای مردم! تا شب تمام لوازم‌تان را جمع کنید چون قرار است به شهرمان برگردیم.

شمشیر را بالا گرفت و گفت:

- ما پیروز شدیم.

صدای خوشحالی و فریاد مردم بالا رفت بانو هلگا گفت:

- مطمئنا شما غذای درست حسابی نخورده‌اید با من بیایید تا پذیرایی در شأنی از شما داشته باشم.

سیگرون و افرادش همراه بانو هلگا رفتند و بعد از خوردن وعده غذایی مختصر لوازمشان را جمع کردند و همراه تنها کسانی که برایشان مانده بود یعنی کودکان زیر هفت سال و بزرگسالان بالای پنجاه سال به سمت دهکده‌ی دان‌لاو حرکت کردند مردم سر از پا نمی‌شناختند و هر لحظه منتظر ورود به روستا و دیدن فرزاندانشان بودند در تاریکی هوا رسیدند ولی چیزی نبود که آنها انتظارش را می‌کشیدند روستایشان آوار شده بود تمام خانه‌هایشان در آتش می‌سوخت و جنگجویان که برای حفاظت از دهکده گذاشته شده بودند همه کشته شده بودند و خبری از جوانان نبود. سیگرون که ترس مردم را دید گفت:

- مواظب شاه اریک و بانو هلگا باشید.

چندین نفر از سربازان دور اریک و هلگا حلقه زدند و با شمشیرهایی که جلو گرفته بودند آماده‌ی مقابله با هر اتفاقی بودند.

سیگرون، هارالد، گردا و عده‌ای دیگر بین اجساد را گشتند تا شاید کسی زنده مانده باشد و دلیل این اتفاق را بپرسند ولی تمام جنگجویان و چندین تن از دختر و پسران دهکده کشته شده بودند وقتی سیگرون ناامید شده بود صدای دختر جوانی که دستش زخم شده بود و و در بین اجساد دراز کشیده بود را شنید با عجله پیشش رفت و سرش را در آغوش گرفت و گفت:

- تو حالت خوب است؟ ببینم اینجا چه اتفاقی افتاده؟.

دخترک نالان گفت:

- سی... سیگرون... من فریدا هستم، همبازی قدیم تو و گردا، یادت... می‌آید!. 

سیگرون صورتش را نوازش کرد، تازه آن چشمان سبز رنگ را به خاطر آورد، گفت:

- فریدا چقد دلتنگت بودم، بگو چه اتفاقی افتاده چرا شهر نابود شده بقیه اهالی کجا هستند؟.

فریدا:

- ناگهان همه جا مثل روز روشن شد تیرهای آتشین از آسمان روی سرمان ریخت همه از خانه‌هایشان بیرون آمدند تا جانشان را نجات دهند در همین حین چندین اسب سوار با لباس‌های فولادی و ماسک‌های سیاهی که روی صورت‌شان گذاشته بودند آمدند جنگجویان را غافلگیر کردند و همه را کشتند و به جوانان هشدار دادن که تسلیم شوند هر کی که تسلیم شد را بستند و هر کس که مقاومت کرد را کشتند و هر چه باقی مانده بود را آتش زدند و رفتند.

سیگرون گفت:

- تو می‌دانی کار چه کسی بود؟ یا کجا رفتند؟.

فریدا در حال بیهوش شدن بود گفت:

- آلفرد وست‌من.

سیگرون:

- نه فریدا نه! آلفرد وست‌من و هاکون شیمر دیروز به دست من و گردا سر از تنشان جدا شد و به شاه اریک هدیه شد.

فریدا لبخند بی جانی زد و گفت:

- زمان زیادی نیست که رفتند، نجاتشان بده لطفا.

سیگرون:

- بگو کدام سمت رفتند؟.

فریدا:

- غرب.

بعد بیهوش شد دستانش شل شد ویل هَمِر روبه‌روی سیگرون روی زانو افتاد و با دست‌های لرزان صورت فریدا را نوازش کرد و گفت:

- فریدا دخترم! نه نه تو نباید بمیری، چشمانت را باز کن پدرت آمده.

بعد فریدا را در آغوش کشید و اشک ریخت.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت چهار... 

سیگرون هم بخاطر از دست دادن رفیقی که تازه پیدایش کرده بود ناراحت بود. 

ویل همر گفت:

- نباید این اتفاق بیفتد، ما نمی‌گذاریم خون بچه‌هایمان پایمال شود، آهای مردم چرا بیکار ایستادید و من را نگاه می‌کنید، باید شهرمان را نجات بدهیم، خانه‌‌هایمان را نجات بدیم، تا زندگی بهتری برای جوانان و بچه‌هایمان درست کنیم. 

هلگا از حصار محافظتی بیرون آمد و گفت:

- آقای همر درست می‌گوید باید اول آتش را خاموش کنیم. 

و مشت خاکی از روی زمین برداشت و روی آتش ریخت و گفت:

- من به تنهایی نمی‌توانم، باید با کمک هم آتش را خاموش کنیم، مردمی که من می‌شناختم ضعیف نبودند و در همه کارها همکاری داشتند الان هم باید همین کارا بکنیم. 

ویل همر فریدا را ول کرد و بلند شد و گفت:

- حق با بانو هلگاست ما باید آتش را خاموش کنیم. 

بعد شروع کرد به خاک ریختن روی آتش کرد و مردم هم به کمکشان آمدند. 

سیگرون بلند شد و گفت:

- هارالد یتنسون.

هارالد به سرعت پیش سیگرون رفت و گفت:

- بله قربان. 

سیگرون گفت:

- ارتش را جمع کن باید برویم و جان مردمان را نجات بدهیم. 

هارالد چشمی گفت و برای هماهنگی کارها رفت...

سیگرون و هلمسن روی نقشه‌ی مرزهای دان‌لاو تمرکز کرده بودند اریک گفت:

- سیگرون، تو فرمانده‌ی لشکر ما هستی تو بانوی فاتح هستی، باید جوانان‌مان را از چنگ آن دیو صفت‌ها نجات بدهی. 

سیگرون تعظیمی کرد و گفت:

- بله جناب یتنسون ما تمام تلاشمان را می‌کنیم شما باید مواظب جان خود و بانو هلگا باشید. 

هارالد گفت:

- حق با سیگرون است شما باید مواظب خودتان باشید همه چیز را به ما بسپارید. 

شاه اریک گفت:

- هارالد تو باید مواظب ما باشی. 

هارالد گفت:

- اگر اجازه بدهید بانو گردا و سیلاس فیک‌مَن(جنگجو) مواظب شما باشند و من به میدان نبرد میروم. 

اریک دست روی شانه‌های هارالد گذاشت و گفت:

- نه هارالد، تو حق جنگ نداری و باید اینجا بمانی. 

هارالد یتنسون؟... برادرزاده‌ی شاه اریک بود یعنی پسرِ اَلیستِر یتنسون، در زمان حکومت کَلمِنت یتنسون قرار بر به پادشاهی رسیدن الیستر بود ولی او درست قبل از به حکومت رسیدن در جنگ کشته شد و جانشینی به پسر دوم کلمنت یعنی اریک رسید و هارالد به خونخواهی پدرش جنگجو شد. 
امروز چهارمین سالگرد کلمنت یتنسون بود حاکم بی لیاقتی که کشور را به آنگلوساکسون‌ها واگذار کرده بود و زندگی مردم را به نابودی کشانده بود اریک قبل از به حکومت رسیدن از وضعیتی که پدرش برای کشور درست کرده بود ناراضی بود و شبی که پدرش خواب بود بالشتی روی صورتش گذاشت و او را کشت تا وضع کشور را درست کند ولی همه فکر می‌کنند پادشاه‌شان بخاطر جنگاوری‌هایی که کرده  توسط الهه اودین( الهه‌ی جنگ و دانایی، افرادی که در نبرد کشته می‌شدند به تالار اودین می‌رفتند) برگزید شده. 

رگنار هلمسن گفت:

- فرمانده همه چیز برای نبرد آماده است.

سیگرون اعلان جنگ کرد و ارتش سوار بر اسب به سمت مرزهای دان‌لاو تاختند و از مسیر منحرف شدند و تصمیم بر رفتن از روی کوه بود، نقشه‌ی هلمسن بی‌نظیر بود با مسیری که تعیین کرده بود زود تر از دشمنی که سرعت‌شان بخاطر اسرا به کندی لاک‌پشت بود به مقصد رسیدند. 


#پارت پنج... 

دشمن باید از میان دره‌ای به عمیق پنج متر عبور می‌کرد پس سیگرون با نیمی از ارتش در بالای دره و گردا آن سمت دره کمین کرده‌ بودند.

هلمسن گفت:

-  اگر دشمن از این دره عبور کند به مرزهای خودش می‌رسد و از ما کار برنمی‌آید.

سیگرون پاسخ داد:

- باید منتظر بمانیم تا وسط دره بیایند تا محاصره‌‌یشان کنیم واگرنه ما شکست می‌خوریم.

دشمن وارد دره شد طبق خواسته‌ی سیگرون کسی کاری نمی‌کرد حق با فریدا بود نظام سواره‌ای که رزه به تن داشتند با آن ماسک‌های سیاه که آنان را همانند اشباح کرده بود.
دشمن، نظام پیاده‌ هم داشت که دور اسیران را حصار کرده بودند و با شلاق می‌زند و می‌خواستند سریع‌ تر بروند، دشمن به اواسط دره رسیده بود هلمسن گفت:

- الان وقتش است.

ولی سیگرون اجازه‌ی حمله نداد هلمسن گفت:

- الان باید حمله کنیم واگرنه از مرز خارج می‌شوند.

ولی پاسخی نشنید دشمن چند قدم که برداشت سیگرون دستور حمله را داد و سپاهیانش فریادکشان مانند سیل عظیمی به دره هجوم بردند و افراد پیاده را نابود کردند و افراده سواره که تعدادشان خیلی کم بود به مرزهای خودشان شتافتند و اين‌طور بود که جوانان دان‌لاو آزاد شدند.
....
دهکده‌یشان تفاوتی با گورستان نداشت، شعله‌هایش خاموش شده بود و چیزی جز خاکستر خانه‌ها و کوهی از اجساد باقی نمانده بود.

سیگرون دلش برای دهکده‌ی کودکی‌اش تنگ شده بود و هر لحظه می‌خواست حال و هوای سابق را به روستا بازگرداند.

جوانان وارد روستا شدند خانواده‌ها با اشتیاق به سمتشان رفتند و هم دیگر را در آغوش گرفتند و طرف دیگر مردمی بودند که بچه‌هایشان را از دست داده بودند و به سوگ نشسته بودند شاه اریک گفت:

- من از آزادی جوانان و دهکده بسیار خرسندم ولی این دهکده‌ای نیست که ما انتظارش را می‌کشیدیم وقت برای غم و شادی بسیار است الان باید دهکده را رونق بخشیم و از نو بسازیم آیا کسی هست که مرا در این راه یاری کند؟.

ویل همر گفت:

- من نجار هستم و می‌توانم خانه‌ها را تعمیر کنم تا شور و زندگی را به فریدای عزیزم برگردانم.

یکی گفت:

- من ماهیگیر هستم و غذای مردم را تامین می‌کنم.

هر کسی چیزی گفت تا اینکه اریک گفت:

- با همکاری شما مردم فداکار، شهر فرسوه‌ی دان‌لاو را به شکوه و عظمت سابقش برمی‌گردانیم.

و هر کسی کاری را پیش گرفت سیگرون و جنگجویان اجساد را دفن کرده و برایشان مراسم دعا برگزار کردند و جوانان هم با علم خود هر کمکی که از دستشان برمی‌آمد انجام دادند.
.....
 خانه‌های برپا شده، کارگاه‌های تاسیس شده و مردم فعالی که هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام می‌دادند  شور و اشتیاق را به شهر برگردانده بودند.

سیگرون در حال گشت زنی و نظارت بر مرزها بود و نجارها درحال ساخت حصار و دیده‌بانی برای جلوگیری از حمله‌ی مجدد دشمن.

گردا گفت:

- بانو سیگرون باید به شهر بازگردیم امشب شاه اریک برای پیروزی و نجات شهر ترتیب مراسم باشکوهی را دادند ما حتما باید آنجا باشیم.

سیگرون گفت:

- تو برو من می‌مانم و از مرزها مواظبت می‌کنم.

گردا گفت:

- ولی این مراسم برای قدردانی از شما هم هست بانو، شما بروید من مواظب اینجا هستم.

سیگرون:

- گردا، تو دختر فوق‌العاده‌ای هستی من واقعا به خودم افتخار می‌کنم که دوستی همچون تو دارم.

#پارت شش... 

گردا لبخندی زد و گفت:

- شما لطف دارین بانو، لطفا بروید و آماده شوید زمان زیادی تا مراسم نمانده.

سیگرون تا خواست حرف بزند گردا گفت:

- لباس قرمزتان را بپوشید که حسابی برازنده‌ می‌شوید.

سیلاس فیک‌من نزدیک رفت و بعد از تعظیم گفت:

- بانو سیگرون، شاه اریک و بانو هلگا منتظر شما هستند، لطفا بروید و کشیک شبانه را به سربازان بسپارید.

سیگرون گفت:

- این مرز برای ما خیلی حیاتی‌ست اگر سربازان کم کاری کنند ما مجددا شهرمان را از دست می‌دهیم.

سیلاس:

- نگران نباشید بانو، خودم هم اینجا هستم.

سیگرون:

- شما به مراسم نمی‌روید؟.

سیلاس:

- خیر بانو، وظیفه‌ی من محافظت از شهر و مردمم است وقت برای جشن و شادی بسیار است، بانو گردا لطفا فرمانده را راهنمایی کنید تا از مراسم جا نمانند.

گردا گفت:

- بانو لطفا به سیلاس اعتماد کنید او نمی‌گذارد دشمن به خاک ما ورود کند.

سیگرون تسلیم شد و گفت:

- بسیار خب جناب فیک‌من مرزهای با ارزشمان را به تو می‌سپارم.

به خانه‌ی ساده و کوچکی رفتند که مال جفتشان بود گردا گفت:

- بانوی من کدام لباس را می‌پسندند؟.

سیگرون بقچه‌ی لباس‌های با ارزشش را باز کرد تنها دو دست لباس قیمتی کافی بود تا جزء ثروتمندان دان‌لاو قرار بگیرد. 

سیگرون گفت:

- گردا کدام لباس مناسب جشن امشب است؟.

گردا از نزدیک لباس‌ها را نگاه کرد و گفت:

- هر دوی این‌ها برای بانوی زیبایی مثل شما کم است شما لایق بهترین‌ها هستین.

بعد به سمت بقچه‌ی خودش رفت و از داخلش یک لباس بلند طلایی با گل‌های برجسته درآورد و گفت:

- این مناسب شماست بانو.

سیگرون با تعجب گفت:

- این را از کجا آوردی؟.

گردا گفت:

- از دست فروشی که در آنگلوساکسون بود خریدم برای روز مبادا که از قضا امروز، روزش است.

سیگرون:

- پولش را از کجا آوردی؟.

گردا:

- پاداش و حقوقم را جمع کردم.

لباس را نزد سیگرون برد و گفت:

- این لباس برای شماست بانو.

سیگرون:

- گردا؟! چطور راضی شدی تمام داراییت را برای خرید یک لباس بدهی؟.

گردا:

- شما بهترین دوستی هستین که من دارم خیلی به من لطف کردین من هم خواستم با این کار جبران کنم، سریع‌ تر بپوشید تا به مراسم برویم.

سیگرون گفت:

- نه تو تمام دارایی‌ات را برای این داده‌ای من نمی‌توانم بپوشمش، این لباس برازنده‌ی خودت است.

گردا لباس کهنه و رنگ و رو رفته‌ای را برداشت و گفت:

- این لباس برازنده‌ی من است نه لباس قیمتی.

سیگرون گردا را در آغوش کشید و گفت:

- تو از خواهر برایم عزیزتری، ولی من اجازه نمی‌دهم که با لباس کهنه به مراسم به این مهمی بیایی، باید از لباس‌های من بپوشی.

گردا با تعجب گفت:

- نه! آن لباس‌ها برای طبقات جال(طبق اشرافی) و کارلس( آزادگان و نجاران و صنعتگران) است نه یک ترال(برده).

#پارت هفت... 

سیگرون:

- گردا تو که از گذشته‌ی من خبر داری، من هم یک ترال هستم ولی قرار نیست کسی با خبر شود.

گردا با کلی وسواس و احتیاط لباس زرشکی را پوشید و چرخی زد و گفت:

- تاحالا لباس به این قشنگی نپوشیده بود و الان حس ملکه‌ را دارم.

سیگرون گفت:

- تو حتی از من هم زیباتری، لباس تو را زیباتر از من کرده.

گردا:

- من چطور می‌توانم از بانوی زیبایی مثل شما پیشی بگیرم؛ بانو ممکن است خواهشی از شما بکنم.

سیگرون:

- ما دوست هم هستیم نیازی به تشریفات نیست، بگو چه می‌خواهی؟.

گردا:

- یکی از دختران دهکده لباس‌هایش در آتش سوخته و هیچی برای جشن امشب ندارد، ممکن است لباس شما را به او بدهم؟.

سیگرون:

- خوشحال می‌شوم دخترانم لباس مجلل بپوشند.

گردا با ذوق لباس را برداشت و رفت. 
چیزی تا شب نمانده بود سیگرون کمی استراحت کرد و بعد لباس مجللش را پوشید. گردا وارد خانه شد و با دیدن سیگرون در آن لباس حسابی ذوق زده شد و تاج گلی دستسازی که همراهش آورده بود را روی سرش گذاشت و گفت:

- در حضور شما بانو هلگا به چشم نمی‌آید. 

سیگرون خود را در آینه‌ی کوچکی که از مادرش به یادگار مانده بود نگاه کرد و از دیدن خود در آن لباس قیمتی خرسند شد. 
....
جشن مجللی در میدان دهکده برگزار شده بود میزهایی که رویشان پر از خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های خوشمزه بود، نوازندگانی که با سازهای خود امید می‌بخشیدند و مردم هماهنگ ریتم اهنگ خود را تکان می‌دادند. 
با حضور سیگرون نگاه خیلی‌ها خیره مانده بود مخصوصا شاه اریک و هارالد.

هارالدی که دلداده‌ی فرمانده‌اش بود و شاید جنگجو شدنش هم بخاطر سیگرون بود و خونخواهی پدر بهانه بود.

گردا سیگرون را به بالای مراسم که جای جال‌ها بود هدایت کرد و صندلی را برایش عقب کشید و خودش کنارش ایستاد.
نگاه سیگرون به دختری با لباس مشکی خیره ماند لباسی که مال خودش بود موهای بافته شده‌ی دختر که تا کمی بالاتر از زانوهایش رسیده بود عجیب به دل سیگرون نشسته بود وقتی برگشت رخ نمایان کرد سیگرون بلند شد و به سمتش رفت و گفت:

- فریدا تو زنده‌ای؟!.

فریدا همانند بانوان اشرافی دو سمت دامنش را بالا گرفت و کمی سر خم کرد و احترام گذاشت و گفت:

- بله بانو من موفق شدم تا از چنگال مرگ بگریزم.

سیگرون در آغوش کشیدش و گفت:

- واقعا خوشحالم، خیلی دلتنگت بود.

گردا گفت:

- فریدا از این لحظه استفاده کن چون لطف و آغوش سیگرون یک بار در سال شامل تو می‌شود. 

سیگرون خندید و گردا را هم به آغوش کشید و برای چند لحظه هر سه نفرشان غم دنیا را فراموش کردند.
هر سه کنار هم نشسته بودند و از مهمانی لذت می‌بردند....

سِیرنا وِید در اتاقک تاریک و نمورش دیگ بزرگی بار گذاشته بود که داخلش مایع سبز رنگی می‌جوشید سیرنا هر از گاهی گیاهی به آن اضافه می‌کرد و وردی می‌خواند مایع درحال جوش شفاف شد و ظاهر دختری نمایان شد که مرگ یقه‌اش را گرفته بود و آن طرفش دختری که تاج سلطنتی گذاشته بود.

سیرنای آینده‌ی دان‌لاو را می‌دانست به سمت دهکده رفت و جایی که مردم درحال شادی و پای کوبی بودند دختران را پیدا کرد نزدیک رفت سه دختر با تعجب به جادوگر پیر، لاغر و خمیده که لباسی بلند وسیاه به تن داشت، سفیدی صورتش به رنگ نمک بود و با چشمان مشکی تو رفته نگاه می‌کردند سیرنا گفت:

- لباس طلا می‌میرد و لباس مشکی ملکه می‌شود.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت هشت... 

فریدا گفت:

- چی؟.

سیرنا با لبخند مرموز از آنجا رفت گردا حرف زن را تکرار کرد و به لباس سیگرون نگاه کرد و گفت:

- نه باید بریم.

دست سیگرون و فریدا را گرفت و کشاند وقتی به خانه رسیدند سیگرون گفت:

- گردا! دیوانه شدی؟.

گردا گفت:

- لباس‌هایتان را عوض کنید، سریع.

سیگرون گفت:

- نگو که حرف‌های آن جادوگر دیوانه را باور کرده‌ای؟.

گردا:

- سیگرون خواهش می‌کنم، آن کسی که باید ملکه شود تو هستی، تو فرمانده هستی، تو بانوی فاتح هستی تو تنها کسی هستی که لیاقت ملکه شدن را دارد.

سیگرون:

- دست بردار گردا، حتی اگر سیرنا راست بگوید هم من اجازه نمی‌دهم فریدا به جای من طعم مرگ را بچشد.

فریدا گفت:

- حق با گرداست تو تنها کسی هستی لیاقت ملکه شدن را دارد، من از مرگ نمی‌ترسم لطفا لباست را با من عوض کن.

سیگرون:

- نه، من هرگز این کار را نمی‌کنم.

گردا جلوی پای‌ سیگرون زانو زد و با آن چشمان عسلی ملتمسانه گفت:

- سیگرون خواهش می‌کنم، اگر اتفاقی برای تو بیفتد آینده‌ی دان‌لاو چه می‌شود!.

فریدا هم زانو زد و گفت:

- تو همانند خواهر برایم عزیزی، لطفا اجازه نده من داغ خواهر ببینم.

سیگرون متعجب نگاهشان می‌کرد گفت: 

- دست بردارید، من هرگز اجازه نمی‌دهم کسی به جای من کشته شود، اگر سرنوشت من این است من از آن فرار نمی‌کنم؛ آرزوی هر جنگجوی دان‌لاوی‌ست که در نبرد کشته شود و به تالار اودین یا الهه فریا برود.

گردا گفت:

- ولی شما باید ملکه شوید خیلی زود است که به استقبال الهه فریا بروید، بانو خواهش می‌کنم لباستان را عوض کنید.

سیگرون تسلیم شد و گفت: 

- بسیار خب عوض می‌کنم ولی به شما اجازه پوشیدن لباس قیمتی را نمی‌دهم.

گردا با خوشی بلند شد و گفت: 

- فریدا ممکن است لباس بانو را به او بدهی.

فریدا نگاهی به لباس انداخت و گفت: 

- ممکن است به من لباس بدهی چون من هیچ لباسی ندارم.

گردا:

- بسیار خب من لباس خودم را به تو می‌دهم. 

هر سه لباس‌هایشان را درآوردند سیگرون لباس مشکی را پوشید فریدا بخاطر جایگاهش هم که شده بود لباس زرشکی را پوشید و گردا همان لباس کهنه‌ی خودش را برداشت نگاهی انداخت و گفت: 

- من حاضرم پیش مرگ شما باشم.

در کمال تعجب و به دور از چشم سیگرون لباس قیمتی را پوشید تا سیگرون دید به سمتش حمله کرد و گفت:

- آن لباس شوم را دربیاور.

گردا مقاومت کرد و گفت: 

- من حاضرم بمیرم، لطفا بگذار قبل از مرگ با لباس زیبا آراسته باشم؛ من تمام زندگی‌ام را برای این لباس داده‌ام، الان حقم است چند ساعتی تنم باشد.

سیگرون حریفش نبود مجددا به جشن برگشتند تا چشم سیرنا به دختران افتاد خنده‌ای از سر تمسخر سر داد که توجه همه را جلب کرد بعد با همان خنده و در حالی که سرش را تکان می‌داد از آنجا دور شد.

شاه اریک به سمت دختران رفت و گفت: 

- بانو سیگرون افتخار گفتن چند کلمه‌ی خصوصی را به بنده می‌دهید. 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت نه... 

سیگرون از جا بلند شد و تعظیمی کرد و همراهش شد در گوشه‌ی دنجی ایستادند اریک گفت: 

- در آن لباس قیمتی خیلی برازنده شده بودید، چرا لباس را تعویض کردید؟!.

سیگرون گفت: 

- آن لباس زیادی قیمتی بود و مناسب دختری با جایگاه کارلس نبود.

اریک به گردا نگاه کرد و گفت: 

- مناسب ترال هم نیست، مهم نیست، اجازه دارم با بانوی زیبایی همچون شما در وسط میدان کمی خودنمایی کنم!.

سیگرون متعجب گفت:

- علیا حضرت بنده چطور می‌توانم در مقابل بانو هلگا با شما همراه شوم! جسارت بنده را ببخشید ولی فقط ایشون لیاقت در کنار شما بودن را دارد.

اریک:

- سیگرون! هلگا ناراحت نمی‌شود فقط کمی خودنمایی، می‌خواهم مردم ببینند که چه بانوی زیبایی در بین ماست.

سیگرون به هلگا نگاه کرد که با دو چشم کنجکاو به آنها نگاه می‌کرد اریک گفت: ‌

- شما قبلا خیلی مطیع تر بودید.

سیگرون که نمی‌خواست خشم فرمانروایش را به جانش بخرد با لبخندی موافقت خودش را اعلام کرد اریک بی تاب دست سیگرون را گرفت و تا وسط میدان همراهیش کرد، نوازنده به افتخار فرمانروایش آهنگی زیبا نواخت و مردم از آنها فاصله گرفتند اریک و سیگرون با آهنگ هماهنگ شدند و شروع کردند به خودنمایی، هلگا از این وضعیت راضی نبود ولی نمی‌توانست حرفی بزند.

هارالد هم همینطور، با دو چشم براق به عمویش نگاه می‌کرد و خواستار تمام شدن آن خودنمایی مسخره بود اریک از کنار سیگرون بودن لذت می‌برد و رفتار هلگا هم برایش مهم نبود در جای مناسب آهنگ، سیگرون را با دو دست بالا برد و همین بالا رفتن کافی بود تا شب به این مهمی خراب شود جادوگری که دور ایستاده بود و با خنده‌ی تمسخرآمیز به سیگرون نگاه می‌کرد بعد از کمی چرخش، سیگرون خواستار تمام شدن خودنمایی شد و پیش دوستانش رفت.
مراسم با آواز خواندن دسته جمعی و خوردن و نوشیدن تمام شد.
..... 

سیگرون در تشک خشک دراز کشید و گفت:

- تمسخر سیرنا مرا می‌ترساند. 

گردا هم با فاصله کنارش دراز کشید و گفت:

- لباس طلا می‌میرد، غصه نخور بانو من خودم پیش مرگ شما هستم. 

سیگرون:

- ولی من هم لباس طلا تنم بود. 

گردا:

- ولی شما که گفتید به حرف‌های سیرنا اعتقاد ندارید. 

سیگرون:

- نداشتم، ولی تمسخر آخرش مرا می‌ترساند حس می‌کنم قرار است گرفتار مرگ شوم. 

گردا:

- بانو به این حرف‌ها اهمیت ندهید شما قرار است ملکه‌ی این سرزمین شوید. 

سیگرون:

- دست بردار گردا، سرزمین ما ملکه دارد بانو هلگا ملکه‌ی ابدی اینجاست. 

گردا:

- ولی من مطمئنم که شما جایگزین بانو هلگا خواهید شد، امشب متوجه شدم که شاه اریک به شما ارادت بیشتری نسبت به همسرش دارد. 

سیگرون:

- دست بردار گردا، مطمئنم که همچین چیزی نیست. 

گردا:

- حق با شماست، آن کسی که در وسط میدان دست به دست با شاه اریک خودنمایی می‌کرد هم بانو هلگا بود نه بانوی زیباروی این سرزمین. 

سیگرون که از این تعریف خرسند شده بود گفت:

- هیچ کس در زیبایی به گرد پای بانو هلگا هم نمی‌رسد. 

#پارت ده... 

گردا:

- حرفتان را قبول ندارم چون بانوی ما زیبا تر از آن دخترک جال است. 

سیگرون:

- هیچ ترالی حق توهین به طبقات برتر را ندارد، گردا همه مرا کارلس می‌بینند و تنها کسی که واقعیت را می‌داند تو و فریدا هستید نکند واقعیت را برملا کنید. 

گردا در جای نشست و دست روی قلبش گذاشت و گفت:

- به شرافتم قسم می‌خورم که هرگز چیزی از زبان من نمی‌شنود. 

سیگرون:

- باید همینطور باشد واگرنه سرت را گوش تا گوش می‌برم و خوراک لذیذی درست می‌کنم. 

گردا :

- ولی من لذیذ نیستم، گوشتم تلخ است و به مزاج بانو سازگار نیست، و البته که گوشتی هم ندارم که بانو را سیر کنم فقط استخوان است که مناسب شما نیست. 

سیگرون خندید و گفت:

- کم زبان بریز گردا، ناگهان دیدی زبانت را بار گذاشتم آنقدر که شیرین است. 

گردا :

- بانو هر چی میل دارد بگوید تا خودم برایش فراهم کنم. 

سیگرون مجدد خندید و گفت:

- امان از دست تو، بخواب که روز سختی در پیش داریم. 

گردا:

- هر چه بانوی فاتح دستور دهد. 

هر دو خوابیدند ولی خارج از روستا کسی بیدار بود که آینده‌ی خوبی برای دختران زیبا روی سرزمین نمی‌دید. 

سیرنا بعد از جوشاندن دیگ و خواندن ورد گفت:

- آنها راه فراری ندارند. 

و باز هم آن خنده‌ی شرور.... 

....... 

فریدا با ظرفی پر از خوراکی به خانه‌ی سیگرون رفت و گفت:

- سیگرون صبحانه آوردم. 

گردا شمشیرش را زیر گلوی فریدا گذاشت که چشمانش از تعجب و ترس گرد شده بود و کم مانده بود سینی از دستش بیفتد گردا گفت:

- دخترک گستاخ چگونه جرات می‌کنی بانو را به اسم کوچک صدا بزنی؟. 

فریدا گفت:

- اشتباه کردم، دیگر تکرار نمی‌شود لطفا جانم را نگیر. 

سیگرون سینی را از فریدا گرفت و گفت:

- در پی این مسخره بازی‌ها غذا را حیف نکنید. 

گردا گفت:

- جلوی بانو زانو بزن و طلب عفو کن. 

فریدا بلافاصله زانو زد و گفت: 

- بانو مرا عفو کنید، من قصد بی احترامی نداشتم. 

گردا شمشیرش را جمع کرد و گفت:

- تو مورد لطف و بخشش بانو سیگرون قرار گرفته‌ای، برخیز تا غذا تمام نشده. 

فریدا متعجب نگاهش کرد سیگرون گفت:

- شما هم غذا می‌خورید یا تا ابد می‌خواهيد مسخره بازی دربیاورید.

گردا کنار سیگرون نشست و گفت:

- عجب سینی مجللی، همه چیز هم که هست.

سیگرون گفت:

- فریدا از لطف تو سپاسگزارم، خودت هم بیا تا گردا سینی را خالی نکرده. 

فریدا بلند شد و با فاصله کنار گردا نشست و گفت:

- این سینی را برای بانو سیگرون آورده‌ام، من میل ندارم. 

سیگرون گفت:

- گردا ببین با فریدا چه کردی. 

گردا خندید و گفت:

- صبح زود کِیف‌مان را کوک کردیم، مگر بد است. 

فریدا با تعجب گفت:

- چی؟ تو مسخره‌ام کردی؟. 

گردا با دهان پر گفت:

- فقط کمی سربه سرت گذاشتم. 

فریدا دیوانه‌ای نصیبش کرد و گفت:

- قلبم لحظه‌ای از حرکت ایستاد. 

سیگرون به دو دوست دیوانه‌اش خندید و گفت:

- صبحانه‌ اگر نمی‌خورید دور تر بروید تا من با آرامش شکمم را سیر کنم. 

 

#پارت یازده... 

بعد از خوردن صبحانه سیگرون و گردا به مرکز آموزش نظامی رفتند جایی که نیروهای تازه کار را تعلیم می‌دادند ایده‌ی گردا بود و همه با اشتیاق ازش استقبال کردند هارالد فرمانده‌ی آموزشی شده بود و از جان و دل مایع برای کشور و مردمش مایع می‌گذاشت. 
در محوطه‌ی آموزشی کلی مرد با لباس آبی و مشکی در صف منظم ایستاده بودند و حرکات رزمی یکسانی را انجام می‌دادند. 

سیگرون گفت:

- جناب یتنسون اوضاع آموزشی در چه مرحله‌ای قرار دارد؟.

هارالد که با دیدن دلداده‌اش قوای مضاعفی گرفته بود گفت:

- همه چیز همان‌طور است که برنامه‌ریزی کرده بودیم از سرتاسر کشور جنگجویان و افراد تازه کار به ارتش ما ملحق می‌شوند و ما تا الان بیشتر از صد هزار نفر را پذیرفته‌ایم. 

سیگرون با لبخند رضایت بخش گفت:

- مطمئنم با آموزش شما در جنگ‌های پیش رو موفق خواهیم شد و آنگلوساکسون را خواهیم گرفت. 

هارالد:

- با تدبیر و فرماندهی شما حتما همینطوری خواهد بود.

سیگرون شخصا از آموزش هارالد و سربازان دیدن کرد به هوش گردا و زور بازوی هارالد افتخار می‌کرد، می‌دانست اگر این دو نفر را کنارش نگه دارد کشوری را پایه گذاری خواهد کرد که چندین کشور اطراف را زیر سلطه می‌گیرد. 
ناگهان فکری به سرش زد و گفت:

- جناب یتنسون شما چقدر به افرادی که آموزش داده‌اید اعتماد دارید؟.

هارالد از این سوال جا خورد و چشمانش بین افراد تحت آموزش و سیگرون در حال جابه‌جایی بود گفت:

- شما بیهوده سوال نمی‌پرسید، نیت‌تان چیست؟.

سیگرون:

- می‌خواهم مسابقه‌ای برگزار کنم خواستم ببینم شما آنقدر به افرادتان اعتماد دارید که آن‌ها را وارد نبرد کنید!.

هارالد قهقهه‌ای سر داد و گفت:

- البته بانو.

بعد دستور ایست داد و دو نفر را صدا زد و گفت:

- بدون هیچ رحمی با هم مبارزه کنید.

دو مرد بعد از تعظیم نظامی با چوب‌های در دستشان مبارزه را آغاز کردند طبق خواسته‌ی هارالد بدون هیچ رحمی هم دیگر را می‌زدند تا اینکه سیگرون دستور ایست داد؛ دو مرد ایستادند و تعظيم کردند هارالد با ژست مغرورانه بادی به غبغب انداخت و گفت:

- نظر بانوی فاتح چیست؟ آیا رضایت بخش بود.

سیگرون گفت:

- نه.

هارالد جا خورد و گفت:

- نه!؟.

سیگرون به وسط میدان رفت و روبه‌روی دو مرد ایستاد و گفت‌:

- خوب می‌جنگید ولی رضایت بخش نبود.

پای چپش را عقب برد و زورش را روی پای راستش انداخت و حالت جنگی گرفت و با عقب و جلو کردن انگشت اشاره و وسط مردها را به مبارزه دعوت کرد، یکی از مردها که هیکل قوی و درشتی داشت نیشخندی زد و دست به سینه نظاره‌گر شد مرد دوم که به غرورش برخورده بود یک دختر به او زور بگوید چوب را زمین انداخت و دستانش را به حالت جنگ جلو گرفت و با فریاد به سمت سیگرون حمله ور شد و با زیر پایی زدن سیگرون پخش زمین شد و در کسری از ثانیه سیگرون مرد را چرخاند و دستش را پشت کمرش قفل کرد هوار مرد به آسمان رسید، مرد اولی که دست به سینه نظاره‌گر بود چوبش را جلوی صورتش گرفت و فریاد زنان به سمت سیگرون رفت سیگرون بدون اینکه دست مرد را ول‌ کند با یک جهش، پا به صورت حمله کننده کوبید مرد تعادلش را از دست داد، سیگرون از فرصت استفاده کرد و زیر پایی به آن زد و وقتی مرد به زمین افتاد سیگرون بین دو نقر قرار گرفت و دست مرد قوی را هم پشت سرش نگهداشت و با تمسخر به هارالد نگاه کرد هارالد برای تشویق چند بار کف دست‌هایش را به هم کوبید و گفت:

- عالی بود ولی حمله‌ی چند مرد را چگونه دفع خواهی کرد؟.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت دوازده... 

سپس به چند نفر اشاره کرد که قدمی جلو گذاشتد و بعد از تعظیم، فریاد کشان حمله را آغاز کردند سیگرون آن دو مرد را رها کرد و با افرادی که تازه به میدان آمده بودند مبارزه ا آغاز کرد و به سریع ترین زمان ممکن جنگجویان را از پای درآورد و به سمت هارالد رفت یقه‌اش را مرتب کرد و گفت:

- برای اینکه ثابت کنم دختران سرزمینم از شما بهترند حاضرم رئیس‌ این پهلوانان توخالی را به مبارزه دعوت کنم و شکست دهم.

هارالد قهقهه‌ای سر داد و گفت:

- مرا دست کم گرفته‌ای یا به خودت خیلی ایمان داری!.

سیگرون با لبخندی که از صد فحش بد تر بود گفت:

- نمی‌تواند هر دویشان باشد!.

هارالد به غرورش برخورد و گفت:

- مبارزه را بگذارید برای وقت مناسب، نمی‌خواهم آبروی بانوی فاتح پیش این همه مرد برود.

این بار نوبت قهقهه زدن سیگرون بود و گفت:

- جناب یتنسون، شما را به مبارزه دعوت می‌کنم، اگر فکر می‌کنید شکست می‌خورید و آبرویتان میرود می‌توانید قبول نکنید.

هارالد نیشخندی زد و به وسط میدان رفت و گفت:

- هنوز هم وقت برای پشیمانی هست.

سیگرون هم به وسط رفت و گفت:

- برای شما هم همینطور جناب یتنسون.

هارالد حالت تدافعی گرفت و گفت:

- شما حمله کن بانو.

سیگرون هم حالت جنگی گرفت و فریاد کشان به سمتش رفت و با مشت و لگد به جانش افتاد وقتی هارالد دید سیگرون با او شوخی ندارد از حالت تدافعی خارج شد و با بی رحمی به سمت دخترک حمله ور شد و چند ثانیه بعد بدن نحیف دخترک زیر مشت و لگد آن مرد قوی هیکل مقاومت می‌کرد و حملاتش را دفع می‌کرد بعد از کلی مبارزه که جفت‌شان خسته شده بودند سیگرون جدا شد و نفس گرفت هارالد که نفس نفس میزد گفت:

- بانو خسته شدند؟.

سیگرون مغرور تر از این حرف‌ها بود که اعتراف کند در برابر هارالد کم آورده به سمت جایگاه شمشیرها رفت و یکی را از غلاف درآورد و نگاهش کرد بعد آن را به سمت هارالد پرت کرد که روی هوا گرفتش و یکی دیگر خودش برداشت و به وسط میدان رفت و گفت:

- من به این زودی‌ها خسته نمی‌شوم جناب یتنسون، ولی شما اگر خسته هستید می‌توانیم جنگ را تمام کنیم.

هارالد با دو دست شمشیر را جلوی صورتش گرفت و گفت:

- این نبرد تمام می‌شود ولی با باخت شما.

سیگرون نیشخندی زد و گفت:

- خواهیم دید.

بعد به هارالد حمله کرد، هر جفت‌شان با بی رحمی مبارزه می‌کردند و بدون اهمیت به اینکه ممکن است چه اتفاقی برای‌شان بیفتد شمشیر می‌کشیدند یک چرخ زدند و شمشیر زیر گلوی هم گذاشتند سیگرون گفت:

- تسیلم شو هارالد.

هارالد گفت:

- تو تسیلم شو تا جانت را ببخشیم.

قبل از هر اتفاق و حرفی گردا گفت:

- بانو باید با هم حرف بزنیم.

سیگرون گفت:

- الان وقتش نیست گردا.

گردا گفت:

- از طرف شاه اریک برای‌تان پیغام آورده‌ام.

سیگرون و هارالد با شنیدن اسم شاه اریک دست از مبارزه کشیدند و سیگرون همراه گردا رفت در جای مناسب ایستادند سیگرون گفت:

- امیدوارم حرفت ارزش داشته باشه که مزاحم شدی.

#پارت سیزده... 

گردا گفت:

- باید یکی این جنگ را تمام می‌کرد، شما قصد جان یک‌ دیگر را کرده بودید و با بی رحمی مبارزه می‌کردید.

سیگرون:

- باید یکی این هارالد مغرور را سر جایش می‌نشاند.

گردا:

- ولی انگار قلبِ هارالد مغرور در دام دخترک زیبای روی این سرزمین افتاده.

سیگرون گفت:

- دیوانه شدی گردا! این دیگر چه حرفی‌‌ست؟. 

گردا شیطانی خندید و گفت:

- هر وقت به شما نگاه می‌کند چشمانش برق میزند هر وقت صدایش می‌کنید دست و پایش را گم می‌کند به نظر شما چرا اینگونه می‌شود؟. 

سیگرون:

- بیخیال شو گردا، آخر مرا چه به آن پسرک جال!. 

بعد خواست برود که گردا گفت:

- سیگرون هنوز پیغامم را نگفته‌ام. 

سیگرون بی میل سمتش برگشت و گفت:

- به اندازه‌ی کافی وقتم را گرفته‌ای بگو ببینم چه می‌خواهی.

گردا:

- یک مشکل داخلی داریم که هیج کس نمی‌تواند از پسش بربیاید.

سیگرون متعجب گفت:

- مشکل داخلی؟ منظورت چیست؟.

گردا:

- نامش آیوار سلینگر است، یک دزد حرفه‌ای، یک شیاد به تمام معنا، مثل آب خوردن از دیوار بالا میرود و غارت می‌کند، برایش هیچ کس و هیچ چیز مهم نیست، کلی مامور برای دستگیر کردنش رفتند ولی همه را فریب داده و فرار کرده.

سیگرون:

- یعنی هيچ کس نتوانسته دستگیرش کند؟.

گردا:

- خیر بانو، تا به حال هیچ کس موفق نشده.

سیگرون:

- مگر او کیست؟.

گردا:

- از طبقه‌ی ترال‌هاست، پسر یکی از برده‌هایی که سالیان پیش از سواحل شمالی آورده شده، او همانند باد سریع، همانند سایه پنهان، همانند ده‌ها نفر زور دارد، کلی از ثروت مردم را به تاراج برده، شاه اریک خواستار دستگیری هر چه سریع تر اوست.

سیگرون:

- من چطور می‌توانم پیدایش کنم!.

گردا:

- مکان مشخصی ندارد و من نمی‌دانم باید چه کار کنیم. 

سیگرون:

- جای مشخصی ندارد، کسی نتوانسته پیدایش کند و خیلی فریب کار و زیرک است؛ آیوار سلینگر! خودم پیدایش می‌کنم.

گردا:

- چگونه بانو؟.

سیگرون:

- نمی‌دانم ولی هر چقدر برده کافی‌ست باید پوزش را به خاک بمالم.

و بدون اهمیت دادن به گردا از پایگاه نظامی خارج شد. 
به سمت قصر شاه رفت و بعد از گرفتن اجازه‌ی ورود، وارد دفترخانه شد و رو به حساب رس و رئیس بایگانی گفت:

- جناب کِیل لِجِر می‌خواستم سوابق فردی به نام آیوار سلینگر را بررسی کنم، ممکن است این اجازه را به من بدهید!.

کیل لجر نگاهش کرد و گفت:

- حتما بانو، منتظرتان بودم شاه اریک گفته بود که شما خواهید آمد.

سپس پوست گاوی که روی آن حکاکی شده بود را به سیگرون داد سیگرون متعجب نگاه کرد و گفت:

- فقط همین؟ آیوار سلینگر غارت گر! من چطور کسی را پیدا کنم که جز یک نام دیگر چیزی از او نمی‌دانیم.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

‌#پارت چهارده... 

کیل لجر گفت:

- درست نگاه نکردید جز نام چیزی دیگری هم نوشته.

سیگرون هوفی کشید و گفت: 

- ترالِ بیست و پنج ساله، چابک و زیرک، غارت گر حرفه‌ای، جاسوس بی رقیب! عجب اطلاعات مفیدی، تنها چیز بدرد بخور بود سنش است که می‌دانم دنبال چه کسی بگردم.

پوست گاو را تحویل داد و از دفتر خانه خارج شد بعد از گذشتن از تالار خدمتکاران وارد باغ بهاره شد تالار سرسبز و خوش آب و هوا، حوض بزرگ و پر ماهی که وسطش قرار داشت آنجا را همانند بهشت کرده بود سیگرون از روی پل گذشت و داخل آلاچیق روی آب رفت از خنکی آب و بوی شکوفه‌ها غرق لذت بود طولی نکشید که صدای اریک خلوتش را به هم زد سیگرون به سمش برگشت و همانند بانوان اشرافی تعظیم کرد و گفت:

- چقدر از دیدن سلامتی سرورم خرسندم. 

اریک گفت:

- خیلی وقت است که منتظر شما بودم فکر می‌کردم اول به دیدن من خواهید آمد. 

سیگرون :

- گستاخی مرا ببخشید من نمی‌خواستم مزاحم اوقاف باارزش سرورم شوم. 

اریک خندید و گفت:

- امان از دست تو با این سخنان شیرینت، می‌خواهم با هم نوشیدنی و خوراکی میل کنیم، وقت دارید؟. 

سیگرون:

- مگر می‌شود علیا حضرت دستور بدهند و سیگرون سرپیچی کند!. 

اریک مجددا خندید و زال را صدا زد خدمتکار شخصی‌اش نزدیک آمد و گفت:

- بله قربان با من امری داشتید؟. 

اریک:

- نوشیدنی و خوراکی آماده کن مهمان ویژه داریم. 

زال چشمی گفت و رفت سیگرون و اریک به سمت تالار اصلی حرکت کردند، از چند دروازه گذشتند. 
قصر از نظر سیگرون باشکوه و عظمت بود، قصری که هر تالارش یک جذابیت خاصی داشت قصری که بوی فوق‌العاده‌ای داشت به خواست سیگرون در محوطه زیر درختان گیلاس نشستند جایی که آب روان از زیر آلاچیق می‌گذشت سیگرون با هیجان اطراف را نگاه می‌کرد و شاه اریک با هیجان بیشتر نظاره گر آن دخترک جنگجو و کنجکاو بود.

اریک گفت:

- از اینجا خوشت می‌آید؟.

سیگرون گفت:

- اینجا چیزی از بهشت کم ندارد.

اریک به رک گویی سیگرون خندید و گفت:

- تو هم می‌توانی در بهشت زندگی کنی، فقط باید بخواهی.

سیگرون متعجب گفت:

- منظورتان چیست؟. 

اریک:

- می‌توانید محافظ شخصی من شوید و تا ابد در این بهشت ساختگی بمانید. 

سیگرون:

- تا جایی که من می‌دانم شما بهترین محافظان را دارید چه نیازی به من هست؟. 

اریک:

- درست است ولی ترجیح می‌دهم شما محافظم شوید، مشکلی دارد؟. 

سیگرون:

- قربان شما خوب می‌دانید که هیچ دختری نمی‌تواند محافظ شخصی شاه باشد.

اریک:

- چه کسی گفته نمی‌توان قوانین را تغيير داد.

سیگرون:

- ولی این بی احترامی به پدرتان است، شما که نمی‌خواهید مورد خشم خدایان قرار بگیرید.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت پانزده... 

اریک حسرتی کشید و گفت:

- پدرم همه چیز را خراب کرد، بعد از آن زمان که عاشق محافظش شد و از او بچه دار شد مادرم خیلی ناراحت شد و قصد نابودی جانش را داشت، همه می‌گفتند الهه سیگرون(خدای رعدوبرق و باران) به آنها غضب کرده که سرزمین‌شان خشک و بی حاصل شده، شاه کلمنت بزرگ بخاطر بدست آوردن لطف خدایان آن زن و کودک را قربانی کرد و با کلی التماس و دعا قلب الهه سیگرون را به دست آورد.

سیگرون:

- بخاطر همین پدرتان دستور داد که هیچ زنی نمی‌تواند محافظ یا خدمتکار شخصی شاه شود!.

اریک:

- درست است؛ می‌توانید محافظ هلگا باشی اینطور هم همسرم در امان است هم تو در این بهشت ساختگی هستی، هم من هر روز می‌توانم زیبا روی این سرزمین را ببینم.

سیگرون:

- گستاخی مرا ببخشید ولی طبق دستور شما باید آیوار سلینگر را گیر بیندازم.

اریک:

- بسیار خب، بعد از دستگیری آن بی صفت راجع بهش حرف می‌زنیم.

.....

سیگرون تمام شب را بیدار ماند و روی دستگیری آیوار سلینگر تمرکز کرد و صبح بدون اینکه به گردا حرفی بزند یا صبحانه بخورد با لباسان مجلل و کیسه‌ای از سکه به میدان شهر رفت و کمی گشت زد و غذا خورد تمام حواسش به اطراف بود که آن دزد پلید را بگیرد، تا شب به همه جا سر زد ولی چیزی پیدا نکرد و به خانه برگشت گردا با دیدنش متعجب گفت:

- سیگرون تا حالا کجا بودی؟.

سیگرون خسته و کلافه روی تشک دراز کشید و گفت:

- فردا پیدایش می‌کنم.

گردا گفت:

- چیزی گم کرده‌ای؟.

فریدا وارد خانه شد و گفت:

- سیگرون تو برگشتی؟ همه جا را دنبالت گشتیم، خیلی نگرانت شدیم.

سیگرون بی حرف چشمانش را بست و خوابید گردا گفت:

- با آن لباس بدنت کوفته می‌شود عوضش کن.

و وقتی بی محلی سیگرون را دید خودش دست به کار شد با کمک فریدا لباس را از تن سیگرون که مانند جنازه بی حرکت بود درآوردند و لباس سفید راحتی بلند را تنش کردند و راحت گذاشتنش.
فریدا در گوشه‌ای نشست و گفت:

- چرا اینگونه رفتار کرد؟.

گردا گفت:

- دنبال چیزی می‌گشته که پیدایش نکرده.

فریدا:

- دنبال چی؟.

گردا ناگهان یادش آمد و گفت:

- آیوار سلینگر.

فریدا لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت:

- آیوار سلینگر! چه نام آشنایی.

گردا متعجب گفت:

- تو او را می‌شناسی!.

فریدا:

- نامش آشناست ولی یادم نمی‌آید که کجا شنیده‌ام یا دیده‌ام.

در فکر عمیق فرو رفت و گفت:

- کسی را به این اسم می‌شناسم که الان باید بیست و پنج یا شش سالش باشد با پوستی سفید و موهای مشکی بلند و چشمان توسی، لاغر و قد کوتاه، ولی الان خیلی سال است که ندیدمش شاید مرده شاید تغییر کرده شاید شما دنبال آیوار سلینگر دیگری هستید.

گردا خودش را به فریدا نزدیک کرد دستانش را گرفت و گفت:

- تو او را از کجا می‌شناسی؟.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

 

#پارت شانزه... 

فریدا:

- او هم همانند ما اسیر دست آنگلوساکسون‌ها بود ولی دیگر خبری ازش ندارم.

گردا:

- می‌دانی کجاست؟.

فریدا:

- نه از هشت سالگی به بعد ندیدمش.

گردا:

- اگر او را ببینی می‌شناسی؟.

فریدا:

- هجده سال است که او را ندیده‌ام مطمئن نیستم که بشناسمش.

گردا دستان فریدا را محکم فشرد و گفت:

- فریدا خواهش می‌کنم، تو با این کارت لطف بزرگی به سیگرون خواهی کرد و او را در بین مرد و شاه عزیز تر می‌کنی.

فریدا:

- چرا این قدر به سیگرون اهمیت می‌دهی و خواستار جایگاه والایی برای آن هستی؟.

گردا:

- سیگرون خیلی به من کمک کرده و همانند خانواده‌ام مراقبم بوده باید با بالاترین جایگاه دست پیدا کند یادت رفته به گفته‌ی سیرنا او باید ملکه شود و با گیر انداختن آیوار سلینگر او برای شاه اریک عزیز تر و مهم تر می‌شود.

فریدا:

- بسیار خب کمک‌تان می‌کنم ولی به شرط اینکه من را خدمتکار شخصی سیگرون قرار دهید تا در قصر در آرامش باشم.

گردا به فرصت طلبی دوستش خندید و گفت:

- بسیار خب تو می‌شوی خدمتکار و من می‌شوم محافظش، اینطور همه در آرامش خواهیم بود. 

بعد از کلی مسخره بازی و خنده و خیال بافی خوابیدند.

....

گردا زود تر از سیگرون بیدار شد و صبحانه را آماده کرد و گفت:

- دخترا بیدار شید باید بریم که کلی کار داریم.

سیگرون در جا نشست و چشمانش را مالید و گفت:

- چه خبر شده گردا؟ چقدر سر و صدا می‌کنی.

گردا گفت:

- مگر نمی‌خواستید آیوار سلینگر را گیر بیندازید باید برویم تا دیر نشده.

سیگرون:

- نیازی به شما نیست خودم میروم.

گردا:

- ولی شما به ما نیاز دارید چون فریدا آن دزد پلید را می‌شناسد.

سیگرون متعجب به فریدا نگاه کرد و گفت:

- تو او را میشناسی؟ چطور؟.

فریدا خمیازه‌ای کشید و گفت:

- مطمئن نیستم آخر هجده سال است او را ندیده‌ام.

سیگرون:

- پس چطور می‌خواهی کسی که هجده سال است ندیده‌ای را پیدا کنی؟.

فریدا:

- اگر گردا تضمین دهد که به قول دیشبش عمل کند سعی‌ام را می‌کنم که پیدایش کنم.

سیگرون:

- مگر گردا چه قولی داده؟.

گردا لبخند زنان گفت:

- این رفیق دیرینه‌ی خوش خیال ما دنبال همسر از طبقه‌ی جال‌ها می‌گردد، من هم گفتم یا سحر و جادو کاری می‌کنم که پسران جال حسرتش را بخورند.

سیگرون دیوانه‌ای نصیب‌شان کرد و گفت:

- ازدواج پسران جال با دختران کارلس که موردی ندارد تو هم که یک کارلسی چرا دنبال سحر و جادو میگردی؟.

گردا:

- بیخیال این حرف‌ها، صبحانه‌ی شاهانه‌ای برایتان فراهم کردم از آنان که شاه و ملکه هم نخورده‌اند.

فریدا و سیگرون متعجب به سمت سینی مجلل گردا رفتند فریدا گفت:

- تخم مرغ! شاه و ملکه هر روز بهترین تخم غازها را می‌خورند چنان با هیجان گفتی که من فکر کردم گوشت آهو و خرگوش بار گذاشته‌ای.

 

#پارت هفده... 

گردا خندید و گفت:

- این تخم غاز است از مزرعه‌ی مایلز وودمَن آورده‌ام، اینان را من درست کرده‌ام مخصوص دو دوست عزیزم، معلوم است که شاه و ملکه هرگز نمی‌توانند از این غذا بخورند.

سیگرون:

- گردا تو دزدی کرده‌ای؟.

گردا:

- نه فقط قرض گرفته‌ام تا بعدا پولش را بدهم.

سیگرون:

- این کار اصلا قشنگ نیست و مطمئنا جناب وودمن راضی نیست، همین الان پولش را ببر و بده.

گردا:

- می‌برم دیر نمی‌شود.

سیگرون:

- حرفم را دوباره تکرار کنم!.

گردا:

صبحانه سرد می‌شود بعدا می‌برم.

سیگرون سینی را برداشت و گفت:

- تا پول ندهی از صبحانه خبری نیست.

گردا هووفی کشید و به سمت مزرعه‌ی وودمن رفت و صدایش زد وقتی آمد گفت:

- سلام جناب وودمن اشتباه من را ببخشید من بی اجازه از مزرعه‌یتان چند تخم غاز برداشتم و الان آورده‌ام پولش را بدهم؛ من را می‌بخشید!.

وودمن بی حوصله دستش را دراز کرد و گفت:

- پول.

گردا سکه‌ها را کف دستش ریخت و برگشت بعد از خوردن صبحانه به شهر رفتند جایی که جشن سالیانه‌ برای تقدیر و تشکر از خدایانشان برگزار می‌کردند هر سه با دقت به مردم نگاه می‌کردند طبق مشخصاتی که فریدا داده بود دنبال پسری با موی بلند مشکی، چشمان توسی، لاغر و قد کوتاه بودند ولی کسی با این مشخصات دیده نمی‌شد تمام مردم قد بلند و هیکلی بودند و وجود فرد لاغر و قد کوتاه خیلی تو چشم بود ناگهان صدای دختری بلند شد که گفت‌:

- پول‌هایم، یکی آن‌ها را دزدیده.

سه دختر نزدیک رفتند سیگرون گفت:

- تو دیدی چه کسی آن‌ها را برداشته؟.

دختر:

- نه ندیدم فقط جای خالی کیسه‌ی سکه‌هایم را حس کردم و وقتی نگاه کردم دیدم نیست.

سیگرون اطراف و مردم را نگاه کرد تا شاید سارق را پیدا کند خیلی گذشته بود گردا گفت:

- برویم غذا بخوریم من حسابی گشنه شده‌ام.

فریدا:

- ولی تو که به همین تازگی از خجالت سه تا تخم غاز درآمدی.

سیگرون:

- تو گردا را نمی‌شناسی همیشه گشنه است برویم که ممکن است همینجا ما را هم لقمه بگیرد و شکمش را سیر کند.

بعد به سمت غذاخوری رفتند و منتظر آوردن سفارش‌شان شدند نگاه سیگرون روی پسرکی قفل شد که موهای بلند و مشکی داشت پوست سفید و استخوانی داشت با چشمان توسی، قد بلند و لاغر با بازوان قوی. 

به راحتی آب خوردن کیسه مردی را از کمرش باز کرد و رفت سیگرون به دو دوست پر حرفش نگاه کرد ولی آن‌ها غرق در گفتن و خندیدن بودند، سیگرون بلند شد و سمت مرد رفت از بین جمعیت به سختی گذشت و مرد را پیدا کرد خیلی راحت و مرموزانه اموال مردم را برمی‌داشت و می‌رفت دیگر سیگرون مطمئن شده بود که او آیوار سلینگر است هر جا می‌رفت سیگرون هم دنبالش بود بعد از کلی دزدی از شهر خارج شد و به سمت کوهستان رفت سیگرون بدون لحظه‌ای درنگ و استراحت دنبالش بود از کوهی بالا رفت و وارد غار شد و سیگرون متعجب بود که چگونه این غار را ندیده در پشت صخره‌ای پنهان شد تا ببیند او واقعا آیوار سلینگر است یا نه. 

.... 

#پارت هجده... 

گردا که متوجه جای خالی سیگرون شده بود گفت:

- به جای بانوی فاتح باید لقبش را بانوی سایه یا بانوی فراری می‌گذاشتند. 

فریدا گفت:

-واقعا که دختر عجیبی‌ست، در زمان کودکی حتی نمی‌توانست قایم شود یادت می‌آید گردا! وقتی بازی می‌کردیم سیگرون همیشه بازنده بود. 

گردا خندید و گفت:

- خوب یادم می‌آید، آن روزها آنقدر خوشحال بودیم که هیچ چیز نمی‌توانست ما را با توجه به جایگاه طبقاتی‌مان جدا کند ولی حالا آنقدر گرفتاریم که حتی وقت برای شادی نداریم. 

حسرتی کشید و خودش را نزدیک فریدا کرد و گفت:

- الان تمام مردم سیگرون را در طبقه‌ی کارلس می‌بینند نکند حرفی بزنی و مقامش را پایین بیاوری چون در الان زمان از خشم شمشیر من در امان نیستی. 

فریدا که می‌دانست گردا با او شوخی ندارد گفت:

- حرفی نمیزنم خیالت راحت باشد. 

..... 

بعد از گذشت زمان کمی، مرد از غار خارج شد و بدنش را کش و قوسی داد و به شکمش کوبید و گفت:

- بعد از سیر شدن کیسه طلا، حالا نوبت شکم است. 

بعد با خواندن آهنگی زیبا به بدترین لحن و صدا به سمت شهر حرکت کرد سیگرون که از رفتن مرد مطمئن شد وارد غار شد مطمئن نبود که غار خالی باشد کمی که جلوتر رفت با استفاده از مشعل روشنی که آنجا بود چوبی را آتش زد و به مسیرش ادامه داد و با دقت همه جا را بررسی کرد آنقدر رفت که به آخر و قسمت عریض غار رسید چند مشعلی که آنجا بود را روشن کرد چشمانش از تعجب گرد شد کلی سکه و طلا آنجا بود و چند صندوق بزرگ، دخترک کنجکاو صندوق ها را باز کرد داخلشان کلی لباس و لوازم قیمتی بود، همه چیز را بررسی کرد.

ناگهان از بین کوه سکه‌ها چیزی آشنا به چشمش خورد گردن آویزی از سنگ آبسیدین که در یک قاب نقره‌ای قرار گرفته بود. 
ناخداگاه دستش سمت گردنش رفت باورش نمیشد که گرون آویزش را دزدیده بودند و او نفهمیده بود آن شی قیمتی زیبا یادگار استاد مهارت‌های رزمی‌اش بود خواست گردن آویز را بردارد که صدای آهنگ خواندن کسی می‌آمد، سیگرون با سرعت تمام مشعل‌ها را خاموش کرد و پشت صندوق بزرگ قایم شد. 

صاحب صدا یک مشعل را روشن کرد و گفت:

- حتی قصر پادشاه هم این قدر زرق و برق ندارد. 

خودش را روی کوه سکه‌ها رها کرد بلند آهنگ می‌خواند و نوشیدنی می‌نوشید. چشمش کخ به گردن آویز افتاد جلوی چشمش گرفت و گفت:

- سنگ آبسیدین نماد محافظت و حیقیتِ، مناسب من است نه آن دخترک بی سر و پا.

بعد دور گردنش انداخت، کِیفش که کوک شد بلند شد و تلوتلو خوران به سمت صندوقی که سیگرون پشتش قایم شده بود رفت بازش کرد یا مشت سکه از داخلش برداشت به بالا پرت کرد؛ قشنگ ترین آهنگ دان‌لاو را به مسخره ترین حالت و بدترین صدا می‌خواند بعد بلند شد و دستانش را بالا گرفت و با گیجی می‌چرخید و می‌رقصید و گاهی زمین می‌افتاد و باز مسرانه بلند می‌شد و به کارش ادامه می‌داد تا اینکه از حال رفت و افتاد و گفت:

- خوشبخت ترین آدم دان‌لاو اینجاست. 

و قهقهه‌ی مسخره‌ای سر داد و لحظه‌ای بعد صدای خروپفش غار را پر کرده بود. سیگرون از داخل صندوق طنابی پیدا کرد و درست و پای مرد را بست و گردن آویز را برداشت و گفت:

- این گرون آویز ما من است نه توِ بی ارزش. 

و از گودال آبی که بر اثر جمع شدن آب بارانی که داخل غار نشت می‌کرد برداشت و روی مرد ریخت که هراسان بیدار شد و با دیدن سیگرون گفت:

- تو دیگر کی هستی؟ 
 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت نوزده... 

سیگرون گفت:

- آیوار سلینگر بد ذات بالاخره گیرت انداختم. 

آیوار:

- از طرف اریک یتنسون آمده‌ای؟. 

سیگرون:

- شاه یتنسون بزرگ، فرد بی ارزشی مانند تو حق بی احترامی به خاندان شاه را ندارد. 

آیوار:

- احمق، تو هم مانند هزاران باج بگیر آن شاه ستم کاری. 

سیگرون شمشیرش را زیر گلوی مرد گذاشت که گفت:

- از من چه می‌خواهی؟. 

سیگرون:

- من دستور دارم تو را دستگیر کنم باید بخاطر یاوه گویی‌ات سرت را پیشکش شاه بزرگ می‌کردم. 

آیوار قهقهه‌‌ای از سر تمسخر زد و گفت:

- نام تو چیست ای برده‌ی شاه بی خرد. 

سیگرون شمشیر را به گلویش فشار داد که مرد گردنش را به بالا کش آورد و گفت:

- های های، چیکار میکنی دختر! بیارش پایین تیزه. 

سیگرون فشار شمشیر را کم کرد و گفت:

- دزد پلید باید سرت را جدا کنم و تنت را به خورد حیوانات گرسنه بدهم. 

بعد دست آیوار را گرفت و بلندش کرد و به جلو هلش داد آیوار گفت:

- برای جایزه این کار را می‌کنی؟ گوش کن خانه‌ی من کلی طلا دارد، چند برابر آن چه برای جایزه می‌دهند را به تو می‌دهم فقط انکار کن که مرا دیده‌ای. 

سیگرون نیشخندی زد و گفت:

- من حافظ مردم و شاه هستم من دشمنان را نابود می‌کنم تو هم دشمنی هستی که به مردمم ظلم می‌کنی پس من باید نابودت کنم.

از غار خارج شدند آیوار متعجب گفت:

- تو حافظ مردمی! این جمله را قبلا کجا شنیده بودم. 

بعد یادش آمد و گفت:

- سیگرون ولوا؟! 

سیگرون سکوت کرد مرد ایستاد و گفت:

- پس گیر بانوی فتح افتاده‌ام، در عجب بودم که این دختر کیست که سریع ترین و حرفه‌ای ترین دزد دان‌لاو و سرزمین‌های اطرافش را گرفته؛ پس باید به شما تبریک گفت بانو، مطمئنا جشنی برايتان ترتیب خواهند داد با سکه‌های که پیشکش می‌کنند. 

سیگرون مجدد آیوار را هل داد و گفت:

- جایزه و جشن برایم معنایی ندارد، من خواستار آزادی و امنیت مردم هستم. 

آیوار تلو تلو خورد و گفت :

- بعد از مرگت نام این سرزمین را سیگرون ولوا می‌گذارند. 

خنده‌ی جانانه‌ای کرد و گفت:

- تو لطف بزرگی به مردم کردی، سکه‌هایشان را نجات دادی؛ دخترک احمق تا کی می‌خواهی پیش مرگ این جال‌های عوضی و فرصت طلب باشی! بیا سمت من، ما با هم می‌توانیم ثروتمند تر از شاه یتنسون بزرگ‌تان باشیم. 

سیگرون:

- یاوه گویت را برای قبل از اعدام بگذار، سریع تر برو تا مجبور به سر بریدنت نشده‌ام. 

آیوار گیج تر از آن بود که سریع برود و دائم پاهایش کج میشد و به هم گیر می‌کرد آنقدر رفت تا پایش به سنگی گیر کرد و و از کوه خاکی که پایینش سنگ بود پرت شد و همانند یک گوی در چرخش و غلتیدن بود سیگرون به دنبالش رفت و وقتی مرد با برخورد به سنگ از حرکت ایستاد شمشیرش را به سمت آن گرفت و گفت:

- آیوار سلینگر وقت برای مسخره بازی تو نداریم بلند شو باید برویم. 

وقتی دید مرد حرکت نکرد خم شد و چرخاندش، پیشانی و گوشه‌ی لبش زخم برداشته بود و از آنها خون جاری شده بود سیگرون گفت:

- آیوار سلینگر برای من نقش بازی نکن بلند شو.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri


#پارت بیست... 

سیگرون از جیبی که داخل پیراهن بلندش بود دستمالی درآورد و پیشانی مرد را بست روی تخته سنگی نشست و نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:

- بسیار خب آقای سلینگر تا هر وقت می‌خواهی نقش بازی کن ولی من نمی‌گذارم از دستم در بروی. 

زمان زیادی گذشته بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت ولی هنوز آیوار دست از نقش بازی کردن برنداشته بود سیگرون که خسته شده بود گفت:

- انگار باید شب را اینجا بمانیم؛ من می‌روم تا از خانه‌ی پر زرق و برقت آتش بیاورم تا از سرما نمیریم.

بلند شد و به سمت غار رفت و تمام امیدش این بود که آیوار از خواب بيدار شود سیگرون پشت تخته سنگ‌ها قایم شد و نظاره‌گر آن دزد شیاد شد که هیچ حرکتی نداشت دیگر باور کرد که هیچ نقشه و حقه بازی در کار نیست نزدیکش رفت و گفت:

- باور کنم که آن کلک شیاد که همه را فریب داده الان در بند بیماری و گیجی‌ باشد. 

وقتی جوابی نشنید چوب‌های همان اطراف را جمع کرد و روی هم تلنبار کرد و با کمک سنگ چخماقی که آنجا معدن‌اش بود آتشی افروخت و کنارش نشست.
مردم دان‌لاو افروختن آتش با سنگ چخماق را خوب یاد گرفته بودند چون تنها وسیله‌ای بود که می‌توانستند آتشی بر پا کنند. 

با کمک چوبی آتش را زیر و رو می‌کرد که ناله‌ی آیوار بلند شد و بعد چشمانش را باز کرد و اطراف را نگاه کرد با دیدن سیگرون گفت:

- فکر می‌کردم تمام این‌ها کابوس بوده. 

در جای نشست و گفت:

- تو می‌خواستی مرا بکشی! 

سیگرون:

- اگه نبودم از شدت خون ریزی حتما مرده بودی. 

آیوار نزدیک آتش شد و دستانش را روی آن گرفت و کمی که حالش جا آمد گفت:

- با دیدن تو دلم می‌خواهد داستان تعریف کنم. 

سیگرون:

- حوصله‌ی شنیدن اراجيفت را ندارم. 

آیوار خندید که زخم لبش سوخت و دست روی آن گذاشت و گفت:

- پس گوش‌هایت را بگیر چون نمی‌توانم تعریف نکنم. 

حسرتی کشید و گفت:

- نام پدر من رالف سلینگر بود همراه پدر و مادر و دو خواهر دوقلوی کوچک‌ترم در دان‌لاو زندگی می‌کردیم، درست است که ترال بودیم و پدرم برای تامین خرج خانواده‌اش سخت کار می‌کرد ولی ما شاد بودیم؛ زمانی که آنگلوساکسون‌ها به سرزمین‌مان حمله کردند پدر من و پدر بسیاری از کودکان ترال به جنگ رفتند و بدن بی جان‌شان برگشت تا اینکه دشمن وارد خاک ما شد و افراد زیر شش سال و بالای سی سال را از شهر بیرون انداخت مادرم خیلی مقاومت کرد تا من را نجات بدهد از حصار دشمن رد شد به سمتم آمد موفق شد مرا در آغوش بگیرد ولی آن نانجیبان با ضربه‌ی شمشیر یکی از خواهرانم را از من گرفتند مادرم تا خواست مرا ببرد بی‌رحمانه قلبش را شکافتند. 

سیگرون با ترحم نگاهش می‌کرد آیوار به آتش زل زده بود و نفرت را در چشمانش افروخته بود ادامه داد:

- فقط ماند الیزابت، با اینکه سنی نداشتم از حصارشان رد شدم و خواهرم را در آغوش گرفتم ولی باز مرا به داخل حصار انداختند و خواستند الیزابت را بگیرند، با تمام توان می‌دویدم تا جای امنی رسیدم زمان زیادی را در مرغداری گذراندیم تا در شهر امنیت برقرار شد هر دو گشنه بودیم، بی کس بودیم، از سرما می‌لرزیدیم از مرغداری خارج شدم تا غذا پیدا کنم با کلی ترس و جستجو چند تکه گوشت کپک زده پیدا کردم و پیش الیزابت برگشتم ولی دیر شده بود و او از سرما و ترس... 

#پارت بیست و یک... 

سکوت کرد سیگرون که نمی‌خواست فریبش را بخورد گفت:

- گفتن این حرف‌ها از مجازاتت کم نمی‌کند.

آیوار:

- بعد از آن مانند باقی کودکان کار می‌کردم تا تکه نانی سهمم شود و شکمم را سیر کنم، در آنجا دختران و پسران مریض و بی رمقی بودند که گاهی از شدت خستگی، گشنگی یا بیماری دوام نمی‌آوردند چه چیزی نصیب‌شان می‌شد؟ هیچ، آنها را بعد از مرگ در جنگل می‌انداختند تا حیوانات را سیر کنند

در این بین سه دختر بودند که از آن وضعیت راضی نبودند پس تصمیم گرفتند خود را به مریضی بزنند طوری که همه باور کرده بودند که مریضی آنها واگیردار است رئیس آن نانجیبان دستور داد دختران را بسوزانند تا بیماری شهر را نگیرد یکی از آن دختران از ترس سوزانده شدن بلند شد و بیماریش را انکار کرد رئیس آن دشمنان قبول نکرد که آنها را بسوزانند می‌گفت بیماریشان در هوا پخش می‌شود پس دستور داد آنها را به جنگل بیندازند و من تمام مدت شاهد رفتار آنها بودم وقتی دو دختر را در جنگل انداختند با مشقت فراوان از حصار گذشتم و همراهشان رفتم و در بالای تپه نظاره‌گرشان بودم زمان زیادی گذشته بود که چند نگهبان که برای اطمینان آنجا بودند رفتند به جز یکی، حیوان درنده‌ای به دختران نزدیک میشد دختران بلند شدند و فرار کردند آن نگهبان به دنبالشان بود ولی من جلویش را گرفتم و اولین قتلم را انجام دادم. 

آتش را زیر و رو کرد و گفت:

- بدون اینکه دختران متوجه شوند همراه‌شان شدم آنها از این منطقه رفتند و در آنگلوساکسون زیر نظر استاد رزمی کار کونگ‌فو و شمشیر زنی آموختند و من هم در خفا کارهای‌شان را انجام میدادم تا توانستم یاد بگیرم و بعد از سیزده سال به دان‌لاو برگشتند جایی که مردم روستایی ساخته بودند برای زندگی؛ دختران ترال با مبارزه و شکنجه توانستند وارد ارتش شوند و بعد خودشان را کارلس معرفی کردند ولی من بخاطر آسیبی که به پای راستم وارد شد نتوانستم و مرا از آنجا بیرون انداختند، حتی قطره آبی هم به من ندادند و مرا دزد و آشغال و بوگندو خواندند من هم تصمیم گرفتم همان چیزی باشم که آنها می‌خواهند.

سیگرون که حالش بد شده بود گفت:

- خب! خب آن دختران چه شدند؟.

آیوار با لبخند و تمسخر گفت:

- نمی‌دانم، شما بگوید چه شدند؟.

سیگرون نگاهش را به جای دیگری معطوف کرد و گفت:

- من از کجا بدانم.

آیوار قهقهه‌ای سر داد و گفت:

- اگر شما ندانید پس من باید بدانم! ناسلامتی شما بانوی فاتح هستید، اختیار دار جنگ هستید و امین مردم.

سیگرون با چشمان متزلزل و رفتاری که استرش در آن مشهود بود بلند شد و گفت:

- آیوار سیلینگر هر چه سریع تر بلند شو باید به شهر برویم.

آیوار:

- الان راهزنان و حیوانات درنده برای ما کمین کرده‌اند اینجا امن ترین جا برای ماست.

سیگرون:

- ناسلامتی من بانوی فاتح هستم اگر از دست چند دزد و حیوان درنده جان سالم به در نبرم که پس به چه دردی می‌خورم؟

آیوار:

- امشب را باید اینجا بمانیم تا سپیده دم، بعد می‌رویم.

سیگرون با ناراحتی گفت:

- آیوار سلینگر از جا بلند شو.

آیوار کنار آتش دراز کشید و گفت:

- به تازگی آن دختران را دیده‌ام که چقد زیبا و خواستنی شده‌اند.

سیگرون مجدد نشست و گفت:

- آن‌ها را در کجا دیده‌ای؟.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...