مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 18 فروردین اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین (ویرایش شده) نام رمان: تاج و زین نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: فرمانده ارتشی که دستور قتلش صادر شده و چارهای جز کمک گرفتن از دزد حرفهای ندارد، اما سرنوشت چیز دیگری برایشان رقم میزند. در این داستان هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. مقدمه: شعلهای که از زیر خاکستر شهر برمیخیزد، ممکن است همه چیز را بسوزاند، یا زندگی را گرم کند. سرنوشت را نمیتوان تغییر داد، باید با تقدیر سوخت و ساخت، شاید زندگی صلاح بهتری برایت درنظر دارد. ویرایش شده 14 شهریور توسط م. طاهر 11 1 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 18 فروردین مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 18 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین (ویرایش شده) #پارت یک... سیگرون وُلوا، روی تخته سنگی، تیزی شمشیر را روی زمین نهاده و با اقتدار ایستاده بود و شکست و فرار دشمن را تماشا میکرد. جثهی ظریف و دخترانهاش در زره آهنین و سنگین، او را همانند مردی قوی هیکل نشان میداد. آن شنل قرمز رنگش که باد آن را تکان میداد، بر اقتدارش میافزود. کلاه خودش را برداشت، گیسوان پرکلاغی لختش روی کمرش ریخت. با صدای یکی از افرادش از تخته سنگ پایین آمد. مرد جلویش زانو زد، دست مشت شدهاش را روی سینهاش گذاشت و سر خم کرد، سپس گفت: - قربان! پیغامی از جانب رَگنار هِلمسُن (مشاور ارتش) دارم. فرمانده سیگرون گفت: - چه پیغامی داری؟ جنگجو گفت: - جناب هلمسن گفتند که آلفرد وِستمَن از سمت غرب قصد حمله به ما را دارد، بهتر است آماده باشیم. سیگرون با غرور همیشگیش گفت: - به هلمسن بگو ما برای همه چیز آمادهایم. آن چشمان مشکی رنگش که هر کسی را وادار به انجام دستوراتش میکرد، را به مرد دوخت و گفت: - افراد تازه نفس را جمع کنید، دیوار دفاعی در سمت غرب بکشید، آرایش جنگی بگیرید، به افراد پشتیبان هم بگو مجروحان را به پشت جبهه ببرند. من هم میروم برای جنگ با آلفرد عزیز آماده شوم. سیگرون از بین نگهبانان گذشت و پا درون اردوگاه گذاشت، جایی که برای استراحت و برنامه ریزی چادر زده بودند. سر و صدای سربازانی که برای جنگ آماده میشدند، مجروحانی که از درد زجه میزدند و بانگ شیپوری که اعلان جنگ میکرد، آنقدر زیاد بود که تا فرسنگها را پر کرده بود. بوی خون و بوی داروهای گیاهی که حکیم استفاده میکرد، در آن ساعت روز کمی آزار دهنده بود. سیگرون با قدمهای مصمم، شانههایی که به خاطر غرور، کمی بیشتر از حد معمول بالا انداخته بود، به سمت چادرش رفت. میزی بزرگ وسط چادر قرار داشت و نقشههای آن مناطق روی آن خودنمایی میکرد. سیگرون بعد از بررسی نقشههای سمت غرب؛ موهایش را در کلاه خود جمع کرد و از چادر خارج شد. همراه گِردا شیلد دوتیر و هلمسن، سوار بر اسب، به سمت مرزهای سرزمینشان، دانلاو، تاختند و پیشتاز جنگ شدند. دشتی وسیع و خاکی که میان دو کوه قرار داشت. سربازان دشمن در صفهای طولانی منتظر آغاز جنگ بودند. سیگرون با تعداد افراد کمتری مقابلشان ایستاده بود. هاکون شِیمر، فرماندهی جناح راست دشمن، از میان سپاه دشمن جلو آمد و فریاد کشید: - آهای یاران سیگرون! به دقت نگاه کنید، جناح راست ما، فقط نیمی از چیزی است که شما میبینید. من شیمر هستم و همانند برق از میان سپرهای شما عبور میکنم تا ببینم فرماندهتان چقدر میتواند از شما محافظت کند. هارالد یِتِنسون دهانهی اسب را کشید و از کنار سیگرون به جلو رفت و فریاد کشید: - آهای شیمر! تو فقط یک سرخوردهی بزدل هستی. من هارالد یتنسون هستم؛ کسی که اگر سیگرون دستور دهد با مشت به جنگ با شما میآیم. شما هرگز از بین ما عبور نخواهی کرد، چون افراد من سر از تنت جدا خواهند کرد و در آخر این خون شماست که این دشت را سیراب خواهد کرد. آلفرد که پيشتاز جنگ بود، از این رجزخوانی خوشش نیامد. شمشیرش را بالا گرفت و با رگ گردن متورم، فریاد زد: - حمله. ویرایش شده 14 شهریور توسط م. طاهر 6 1 1 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 18 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین (ویرایش شده) #پارت دوم... سپاه دشمن فریادکشان به وسط میدان رفت؛ در مقابل، سیگرون بی حرکت ایستاده بود. وقتی سپاه آلفرد به نیمهی زمین رسید، سیگرون خطاب به گردا گفت: - همه چیز مهیاست؟ گردا در حالی که روی اسب بود، مشت بر سینه کوبید، سر خم کرد و گفت: - بله فرمانده، همه چیز طبق خواستهی شما پیش میرود. سیگرون با لبخندی مغرور، به نزدیک شدن دشمن نگاه میکرد؛ وقتی مطمئن شد همه چیز سر جای خودش است، تیزی شمشیرش را بالا گرفت و فریاد زد: - حالا. و در همان لحظه، زمین زیر پای دشمن شکافت و هزاران نفر به کام خاک رفتند. سپس عدهای فریاد کشان از زیر تونلهایی که از پیش کنده بودند، بیرون آمدند و با باقی ماندهی سپاه دشمن جنگیدند. صد نفر در مقابل پانصد نفر از نیروهایی که ناگهانی، از زیر زمین وارد نبرد شده بودند، هیچ شانسی نداشتند. سیگرون دستور حمله را صادر کرد و خودش پیشتاز شد. آلفرد که هزاران نفر از افرادش را از دست داده بود، دستانش از خشم میلرزید، صورتش سرخ شد، نفسش تکهتکه از دهانش خارج میشد. احساس ضعف میکرد؛ ولی نمیخواست شکستش را قبول کند. شمشیرش را بالا گرفت و دستور حمله را صادر کرد و خودش هم به میدان رزم رفت. خاک میدان بلند شده بود و نفس کشیدن را سخت میکرد. سربازان یکییکی کشته میشدند. صدای سنگین برخورد شمشیرها، تا چندین متر آن طرفتر را پر کرده بود و گوشها را کر میکرد. در وسط میدان، نبرد بین سیگرون و آلفرد شکل گرفت؛ با بیرحمی تمام، روی هم شمشیر میکشیدند. پس از چندمین ضربه، شمشیرهایشان در هم قفل شد و آن دو در نزدیکترین فاصله به هم بودند. نفسشان به سختی و تکهتکه از سینههایشان خارج میشد. آلفرد گفت: - فکر کردهای میتوانی ما را شکست بدهی؟ ما سالیان سال است که اینجا حکومت میکنیم و تو نمیتوانی جلوی ما را بگیری. سیگرون همانطور که تقلا میکرد شمشیر را به جلو هل بدهد، گفت: - اینجا کشور ماست، شما با کلک وارد اینجا شدید، غنایممان را غارت کردید، جوانانمان را اسیر کردید و جنگجویانمان را به بردگی گرفتید؛ ولی دیگر اجازهی هیچ کاری را به شما نمیدهم و شما را از این مرز و خاک بیرون میاندازم. آلفرد را به عقب راند، آن هم پایش به جنازهای گیر کرد و تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد. قبل از اینکه بلند شود، سیگرون شمشیرش را زیر گلوی او گذاشت و گفت: - دانلاو مال ماست، فرانکها(فرانسویهای امروزی) را از سرزمینمان بیرون کردیم و اکنون نوبت شما آنگلوساکسون هاست(انگلیسیها). و شمشیر را روی کتف راستش کشید که خون روی زرهاش جاری شد. سیگرون گفت: - به ارباب و مردمت بگو که به دست سیگرون شکست خوردهای. سپس شمشیرش را برداشت و تیزی آن را روی زمین گذاشت. آلفرد دست روی کتفش گذاشت و بلند شد. همانطور که عقبعقب میرفت، گفت: - برای امروز کافیست، من میروم. سپس نیشخندی زد و با عجله به سمت غرب حرکت کرد. وقتی از سیگرون دور شد، فریاد زد: - همه را نابود کنید. ویرایش شده 14 شهریور توسط م. طاهر 11 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 18 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین (ویرایش شده) #پارت سه... سیگرون که از این حرف خوشش نیامد؛ نیزهای از روی زمین برداشت و بعد از هدف گرفتن، با شدت پرتاب کرد که داخل گردن آلفرد فرو رفت. آلفرد از حرکت ایستاد، چشمانش گشاد شد، رنگش پرید، نفسش به شماره افتاد و روی زانو افتاد. سیگرون خطاب به سربازی، انگشتِ شصتش را زیر گلویش گرفت و خط فرضی از چپ به راست کشید. بلافاصله شمشیر کشید و سر از تن آلفرد جدا کرد و سپس سر را با نیزه بالا گرفت. سیگرون فریاد زد: - آهای! یاران آلفرد! چشمانتان را باز کنید و با دقت سر فرماندهتان را ببینید. شما هیچ شانسی در برابر سپاه من ندارید، خودتان را تسلیم کنید تا آسیب نبینید. هاکون شیمر داد زد: - هر کس بخواهد عقب نشینی کند، خودم میکشمش. همان موقع صدایش با ضربه شمشیر گردا قطع شد. سیگرون خندهای از سر اقتدار و غرور سرداد و گفت: - تسلیم شوید تا زنده بمانید. عدهای شمشیرهایشان را انداختند و زانو زدند؛ عدهای دیگر برای حفاظت از جانشان فرار کردند. سیگرون به سربازانش نگاه کرد: - نگذارید کسی فرار کند. عدهای از افرادش به دنبال سربازان فراری رفتند؛ بعد از تعقیب و گریز و جنگ، هر کس را که مقاومت کرد را کشتند، مابقی را اسیر کردند و پیش سیگرون بردند. بعد از بستن دست و پای اسیران، جنگجویان دانلاو فریادی از سر شادی و شجاعت زدند. *** سیگرون و افرادش با افراد اسیر شده وارد دهکدهی شدند. دهکدهای که پس از خالی کردن شهرشان، تأسیس کرده بودند. خانههای چوبی کوچک که زنجیروار در میان دشت ساخته شده بودند. مردم برای تماشا و سپاسگزاری آمده بودند، به احترام سربازان دلیر، روی زانو نشسته، سر خم کرده و دست مشت شده را روی قلب گذاشته بودند. سیگرون با ژست پیروزمندانهاش از بین مردم گذشت و همراه افرادش، وارد قلعهی کوچک شاه اریک یتنسون شدند. در ایوان قلعه، مردی قوی هیکل، با تاجی بر سر و شنلی طلایی رنگ که نشان از حاکمیت و قدرت او میداد، ایستاده بود. در کنارش هِلگا اِسترلینگ، زنی جوان، زیبا و همسری مهربان قرار داشت و بسیاری از وزیران و محافظان که پشت سرشان بودند. سیگرون وُلوا، رَگنار هِلمسُن، گردا شیلد دوتیر و هارالد یِتِنسون، چند پله را بالا رفتند و در مقابل شاهشان زانو زدند، مشت بر سینه کوفتند. اریک یتنسون با چشمان کنجکاو، هر چهار نفرشان را از نظر گذراند و گفت: - چه کردهای سیگرون ولوا؟! سیگرون نگاهش کرد و گفت: - قربان! سپاه آنگلوساکسون را نابود کردیم و وارد دانلاو شدیم؛ آنجا را برای برگشت علیاحضرت اریک یتنسون و بانو هلگا استرلینگ خالی کردهایم، سربازان شجاع ما اکنون منتظر بازگشت مردم هستند. شاه اریک از سر غرور، سرش را کمی بالا گرفت و گفت: - دشمن نابود شد؟ سیگرون با صدای محکم که در آن رگهای از شادی بود گفت: - بله قربان! ما برای شما تحفهای آوردهایم که خوشحالتان میکند. دو نفر از سربازان، سینی گرد فلزی که رویش درپوش گذاشته بودند را نزدیک شاه بردند؛ همهی حضار با کنجکاوی نگاه میکردند. وزیر مِیسون دارکوِل درپوشها را برداشت و از دیدن سر آلفرد وستمن و هاکون شیمر چشمانش گشاد شد، نفسش بند آمد و رنگش پرید؛ بلافاصله درپوشها را گذاشت، دماغش را گرفت و سر چرخاند. ویرایش شده 14 شهریور توسط م. طاهر 6 1 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 18 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین (ویرایش شده) #پارت چهار... شاه اریک خندهای از سر قدرت سرداد؛ شمشیر سیگرون را از غلافش درآورد و نگاهی انداخت. سپس لبهی تیز آن را روی کتف راست سیگرون گذاشت و گفت: - آهای سیگرون ولوا! تو لطف بزرگی به ما کردهای، خانههایمان، جوانانمان، غنایممان، جنگجویانمان و از همه مهمتر، سرزمینمان را نجات دادهای. سپس شمشیر را روی کتف چپش گذاشت و گفت: - من به تو لقب بانوی فاتح را میدهم. تو فاتح سرزمینمان هستی. تو زندگی و امید را به ما بخشیدهای. نوک شمشیر را به سمت مردمی که در محوطهی قلعه ایستاده بودند، گرفت و گفت: - آهای مردم! تا شب تمام لوازمتان را جمع کنید، زیرا قصد داریم به شهرمان بازگردیم. شمشیر را بالا گرفت و گفت: - ما پیروز شدیم. صدای خوشحالی و فریاد مردم بالا رفت. بانو هلگا با لبخندی مهربانانه گفت: - مطمئنا شما غذای درست حسابی نخوردهاید. با من همراه شوید تا پذیرایی در شأنی از شما داشته باشم. سیگرون و افرادش، همراه بانو هلگا به سالن غذاخوری رفتند. سالنی نه چندان بزرگ که از دیوارها و سقفش، آتشدانهای عظیم آویخته بودند. وسط سالن، میز متناسب با تعداد افراد گذاشته شده بود و روی آن چندین ظرف سلطنتی قرار داشت که داخلش خرگوش بریان گذاشته بودند. سیگرون که در طول جنگ، یک وعده غذای مناسب و کامل نخورده بود، از دیدن آن میز به وجد آمد، رو به بانو هلگا، دو سمت ردایش را گرفت و همانند بانوان اشرافی تعظیم کرد و گفت: - از لطف شما سپاسگزارم بانو، ولی سربازان این سرزمین غذای کامل نخورده... هلگا سخنش را قطع کرد و گفت: - برای سربازان هم وعده فراهم شده، این میز مختص به فرماندهی ارتش و زیردستان باوفای اوست. سیگرون لبخندی گرم زد و گفت: - از لطف شما سپاسگزارم بانو. هلگا دست پشت کمر سیگرون گذاشت و او را به بالای میز هدایت کرد و گفت: - نوشجانتان. سیگرون و افرادش بعد از خوردن وعده غذایی مختصر، لوازمشان را جمع کردند و همراه تنها کسانی که برایشان مانده بود، یعنی کودکان زیر هفت سال و بزرگسالانی که رمق جنگ نداشتند، به سمت شهر دانلاو حرکت کردند. قوانینی که آنگلوساکسونها وضع کرده بودند، این بود. آنها دائم در دهکده میگشتند و کودکانی که بیش از هفت سال داشتند را از خانوادههایشان جدا میکردند و به شهر دانلاو که به استعمار خویش درآورده بودند، میبردند؛ از آنان کار میکشیدند تا زمانی که بی رمق و ناتوان شوند، اگر آن کودک زنده میماند، آزادش نمینمودند. مردم سر از پا نمیشناختند و هر لحظه منتظر ورود به شهر و دیدن فرزندانشان بودند. در نزدیکی شهر مردی با لباس جنگجویان دانلاو از شدت جراحت روی زمین افتاده بود. سیگرون و گردا به سراغش رفتند، آن پرچمی که به همراه داشت، نشان از پیک خبررسان میداد. سیگرون گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ مرد نالید: - به م... ما حمله... چشمانش بی رمق شد و برای همیشه بسته شد. همگی به سرعت به سمت شهر رفتند ولی چیزی نبود که آنها انتظارش را میکشیدند. دیگر از شهر زیبا و شادشان خبری نبود، انگار که خاکستر مرده رویش پاشیده باشند، بی روح و دلگیر بود. شهرشان که روزی پذیرای جشنها و موفقیتهای مردم بود، اکنون آوار شده بود؛ تمام خانههایش در آتش میسوخت، جنگجویانی که تا ساعاتی پیش از شهر محافظت میکردند، همه کشته شده بودند و خبری از جوانان نبود. همه نگران اطراف را نگاه میکردند و میخواستند بفهمند که چه اتفاقی افتاده! ویرایش شده 14 شهریور توسط م. طاهر 10 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 18 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 فروردین (ویرایش شده) #پارت پنج سیگرون قلبش از اضطراب تندتر میکوبید ولی محکم ایستاده بود. زمانی که ترس مردم را دید، به سربازان دستور داد: - مواظب شاه اریک و بانو هلگا باشید. چندین نفر از سربازان، دور اریک و هلگا حلقه زدند و با شمشیرهایی که جلو گرفته بودند، آمادهی مقابله با هر اتفاقی بودند. سیگرون سرش را برگرداند و به چهره شاه اریک نگاه کرد. در نگاه پادشاه، به جای خشم، ترسی عمیق و سرد موج میزد. هلگا دست بر شانهی شوهرش گذاشته بود، انگار میخواست او را از سقوط نجات دهد. هارالد، سیگرون، گردا و عدهای دیگر، میان اجساد را گشتند، تا شاید کسی زنده مانده باشد و دلیل این اتفاق را بپرسند. ولی تمام جنگجویان و چندین تن از دختر و پسران کشته شده بودند. وقتی سیگرون ناامید شده بود، صدای دختر جوانی که دستش زخم شده بود و در بین اجساد دراز کشیده بود را شنید؛ با عجله نزدش رفت و سرش را در آغوش گرفت و گفت: - تو زنده هستی؟ ببینم اینجا چه اتفاقی افتاده؟ دخترک نالید، سپس گفت: - سی... سیگرون... من فریدا هستم، همبازی قدیم تو و گردا، یادت... میآید! سیگرون صورتش را نوازش کرد، تازه آن چشمان سبز رنگ را به یاد آورد. لبخند کمجانی زد و گفت: - فریدا! چقدر دلتنگت بودم. انگار که تازه متوجه اطرافش شده باشد گفت: - بگو چه اتفاقی افتاده؟! چرا شهر نابود شده؟ دیگر اهالی کجا هستند؟ فریدا همینطور که نفسهای بریدهبریده میکشید، گفت: - ناگهان همه جا مثل روز... روشن شد. تیرهای آتشین... از آسمان... سرفه کرد: - اسبسوارانی سیاهپوش... همه را بردند... جنگجویان را... کشتند. خون به لبش نشست: - همه جا را آتش زدند. سیگرون گفت: - تو میدانی کار چه کسی بود؟ یا کجا رفتند؟ فریدا در حال بیهوش شدن بود، گفت: - آلفرد... وستمن. سیگرون: - نه فریدا نه! آلفرد وستمن و هاکون شیمر دیروز به دست من و گردا، سر از تنشان جدا شد و به شاه اریک هدیه شد. فریدا لبخند بی جانی زد و گفت: - پس جانشینش!... نفس بلندی کشید و گفت: - نجاتشان بده... لطفا. سیگرون: - بگو کدام سمت رفتند؟ فریدا بدون گفتن حرفی، دستانش روی زمین افتاد و چشمانش بسته شد. ویل هَمِر مقابل سیگرون روی زانو افتاد و با دستهای لرزان، صورت فریدا را نوازش کرد و گفت: - فریدا! دخترم! نه... نه! تو نباید بمیری، چشمانت را باز کن، پدرت آمده. بعد فریدا را در آغوش کشید و اشک ریخت. اما سینهی فریدا بالا و پایین میرفت؛ درمانگران به سمتش دویدند. تمام وجود سیگرون را بغض گرفته بود، ناخنهایش را داخل دستش فشرد تا بغضش را مهار کند. ویل همر گفت: - نباید این اتفاق بیفتد. ما نمیگذاریم خون بچههایمان پایمال شود. رو به مردم ماتم زده کرد و گفت: - آهای مردم! چرا بیکار ایستادهاید و من را نگاه میکنید! باید شهرمان را نجات بدهیم، خانههایمان را نجات بدهیم، تا زندگی بهتری برای جوانان و بچههایمان درست کنیم. بانو هلگا از حصار محافظتی بیرون آمد و گفت: - آقای همر درست میگوید، باید اول آتش را خاموش کنیم. و یک مشت خاک، از روی زمین برداشت و روی آتش ریخت و گفت: - من به تنهایی نمیتوانم، باید با کمک هم آتش را خاموش کنیم. مردمی که من میشناختم ضعیف نبودند و در همه کارها همکاری داشتند. الان هم باید همین گونه عمل کنیم. ویرایش شده 14 شهریور توسط م. طاهر 10 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 19 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین (ویرایش شده) #پارت شش... ویل همر، فریدا را رها کرد و بلند شد، گفت: - حق با بانو هلگاست؛ ما باید آتش را خاموش کنیم. بعد شروع به خاک ریختن روی آتش کرد و مردم هم به کمکشان آمدند. سیگرون بلند شد و گفت: - هارالد یتنسون! هارالد به سرعت پیشش رفت و گفت: - بله قربان! سیگرون از مردم چشم گرفت و به هارالد دوخت و گفت: - ارتش را جمع کن. باید برویم و جان مردمان را نجات بدهیم. هارالد اطاعت کرد و برای هماهنگی کارها رفت... سیگرون و هلمسن روی نقشهی مرزهای دانلاو تمرکز کرده بودند. اریک گفت: - سیگرون! تو فرماندهی لشکر ما هستی، تو بانوی فاتح هستی، باید جوانانمان را از چنگ آن دیوصفتها نجات بدهی. سیگرون تعظیمی کرد و گفت: - بله جناب یتنسون! ما تمام تلاشمان را میکنیم. شما باید مواظب جان خود و بانو هلگا باشید. هارالد گفت: - حق با سیگرون است، شما باید مواظب خودتان باشید، همه چیز را به ما بسپارید. شاه اریک گفت: - هارالد تو باید مواظب ما باشی. هارالد گفت: - اگر اجازه بدهید بانو گردا و سیلاس فیکمَن (جنگجو) مواظب شما باشند و من به میدان نبرد میروم. اریک دست روی شانههای هارالد گذاشت و گفت: - نه هارالد، تو حق جنگیدن نداری و باید اینجا بمانی. تو تنها فرزند برادرم الیستر هستی. نمیتوانم تو را هم از دست بدهم. رگنار هلمسن گفت: - فرمانده! همه چیز برای نبرد مهیاست. اریک دستور جنگ را صادر کرد و ارتش سوار بر اسب، به سمت مرزهای دانلاو تاخت. در میان راه از مسیر منحرف شدند و به سمت کوهستان رفتند، نقشهی هلمسن بینظیر بود. با مسیری که تعیین کرده بود، زودتر از دشمنی که سرعتشان با وجود اسرا، به کندی لاکپشت بود به مقصد رسیدند. دشمن باید از میان درهای کم عمق عبور میکرد؛ پس سیگرون با نیمی از ارتش، در بالای دره و گردا با نیمی دیگر، آن سمت دره کمین کرده بودند. هلمسن گفت: - اگر دشمن از این دره عبور کند، نمیتوانیم غافلگیرشان کنیم و کارمان سخت میشود. سیگرون پاسخ داد: - باید منتظر بمانیم تا وسط دره بیایند، سپس محاصرهیشان کنیم، اگر اشتباه کنیم، شکست میخوریم. دشمن وارد دره شد؛ طبق خواستهی سیگرون، کسی کاری نمیکرد. حق با فریدا بود، نظام سوارهای که زره به تن داشتند با آن ماسکهای سیاه، آنان را همانند اشباح کرده بود. دشمن، نظام پیاده هم داشت، که دور اسیران را حصار کرده بودند، آنها را با شلاق میزدند و میخواستند سریعتر بروند. دشمن به اواسط دره رسیده بود، هلمسن گفت: - اکنون باید حمله کنیم. ولی سیگرون اجازهی حمله را نداد، هلمسن گفت: - فرمانده! ولی پاسخی نشنید. دشمن چند قدم که برداشت، سیگرون با اطمینان خاطر، دستور حمله را صادر کرد؛ سپس سپاهیانش فریادکشان، مانند سیل عظیمی به دره هجوم بردند و افراد پیاده را محاصره کردند. پیاده نظام دشمن هم شمشیر کشید و با ارتش دانلاو وارد جنگ تن به تن شدند. ویرایش شده 4 شهریور توسط مهدیه طاهری 9 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 19 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین (ویرایش شده) #پارت هفت... اسیران با فریاد و اشک خواستار نجات جانشان بودند و در گوشهای چنبره زده بودند تا از گزند شمشیر در امان باشند. سواره نظام با اسب و شمشیرهای آمادهی دریدن، به سمت ارتش دانلاو حمله کرد. سیگرون و چندین نفر از بهترین جنگجویانش به جنگ با سوارهها رفتند. با صدای سنگین برخورد شمشیرها، جوانان فریاد میزدند. سیگرون و یارانش مدتی بود که مدام در جنگ بودند و استراحت کافی نداشتند؛ اما برای سرزمینشان مردانه میجنگیدند. سربازی به سوی جوانان رفت؛ قصد نابودی جانشان را داشت، شمشیرش را بالا گرفت تا روی سر دخترکی فرود بیاورد؛ گردا که این صحنه را دید، فریاد کشان به سمتش حمله کرد و شمشیر را در کمرش نشاند. جوانان مدام خود را عقب میکشیدند. طولی نکشید که اکثر افراد کشته شدند و مابقی تسلیم شدند. سیگرون به سمت اسیران رفت. دختران و پسران ترسیده، زانو زده و برای جانشان التماس میکردند. گردا و چندین سرباز به دستور سیگرون، دست و پای اسیران را باز کردند. سیگرون گفت: - من سیگرون وُلوا، فرماندهی ارشد ارتش دانلاو هستم. زین پس شما همانند دیگر هموطنانمان آزاد هستید. دختران و پسران فریاد کشان، شادیشان را جار زدند. ارتش دور جوانان را محاصره کرد تا از هر نوع گزندی در امان باشند، سپس به سمت شهرشان حرکت کردند. سیگرون از دروازههای شهر گذشت، شهرشان تفاوتی با گورستان نداشت، شعلههایش خاموش شده بود و چیزی جز خاکستر خانهها و کوهی از اجساد باقی نمانده بود. سیگرون دلش برای دهکدهی کودکیاش تنگ شده بود و آرزو داشت حال و هوای سابق را به شهر بازگرداند. جوانان وارد شهر شدند؛ خانوادهها با اشتیاق به سمتشان رفتند و یکدیگر را در آغوش کشیدند. طرف دیگر، مردمی بودند که بچههایشان را از دست داده و به سوگ نشسته بودند. شاه اریک گفت: - من از آزادی جوانان و شهرمان بسیار خرسند هستم، اما این شهری نیست که ما انتظارش را میکشیدیم. وقت برای غم و شادی بسیار است؛ الان باید شهر را رونق بخشیم و از نو بسازیم. آیا کسی هست که مرا در این راه یاری کند؟ ویل همر گفت: - من نجار هستم و میتوانم خانهها را تعمیر کنم تا شور و زندگی را به فریدای عزیزم برگردانم. یکی گفت: - من ماهیگیر هستم و غذای مردم را تأمین میکنم. هر کس چیزی گفت، تا اینکه اریک گفت: - با همکاری شما مردم فداکار، شهر فرسودهی دانلاو را به شکوه و عظمت سابقش برمیگردانیم. سپس هر کسی کاری را پیش گرفت. سیگرون و جنگجویان، اجساد را سوزاندند و برایشان مراسم دعا برگزار کردند. جوانان هم هر کمکی که از دستشان برمیآمد، انجام میدادند. رگنار هلمسن در کنار سیگرون قرار گرفت و گفت: - افراد کشته شده و اسیران را بررسی کردیم، از ارتش آنگلوساکسون بودند که میخواستند جوانان ما را مجدد اسیر کنند. سیگرون دعایش را تمام کرد و گفت: - امپراتوری آنگلوساکسون بازهم فرماندهان و سپاهش را خواهد فرستاد. این وظيفهی ماست که از کشور و مردم محافظت کنیم. ارتش را در مرز مستقر کن، زین پس به هیچ کس اجازهی دخالت در کشور را نمیدهم. رگنار اطاعت کرد و به سمت مستقر کردن ارتش رفت... ویرایش شده 7 شهریور توسط مهدیه طاهری 7 1 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 19 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین (ویرایش شده) #پارت هشت... منطقهی مرزی دانلاو؛ محیطی وسیع و خاکی، که بین دو کوه قرار داشت. حصارهای چوبی و دیدهبانیهای بلند، که برای جلوگیری از حملهی مجدد دشمن، توسط نجاران و صنعتگران ساخته شده بود. دروازهای عظیم، بین حصارها، تنها مسیر عبور و مرور کاروانیان بود. سیگرون درحال گشتزنی و نظارت بر مرزها بود. در محیطی دورتر، سربازان تمرینهای نظامی انجام میدادند و گردا درحال قدم زدن و بررسی تمرین بود، با دیدن سیگرون، به نزدش رفت و گفت: - بانو! باید به شهر بازگردیم. امشب شاه اریک برای پیروزی و نجات شهر، مراسم باشکوهی را برگزار کردهاند؛ ما حتما باید آنجا باشیم. سیگرون نگاهش کرد و گفت: - تو برو، من میمانم و از مرزها مواظبت میکنم. گردا دست سیگرون را گرفت و گفت: - ولی این مراسم برای قدردانی از شما هم هست بانو. شما بروید من مواظب مرز هستم. سیگرون درحالی که دست گردا را میفشرد: - گردا! تو دختر فوقالعادهای هستی. من به خود افتخار میکنم که دوستی همچون تو دارم. گردا لبخندی زد و گفت: - شما لطف دارین بانو. لطفا بروید و آماده شوید، زمان زیادی تا مراسم نمانده. سیگرون تا دهان باز کرد که حرف بزند، گردا گفت: - لباس قرمزتان را بپوشید که حسابی برازنده میشوید. سیلاس فیکمن نزدیک رفت و بعد از تعظیم کردن، گفت: - بانو سیگرون! شاه اریک و بانو هلگا منتظر شما هستند. لطفا بروید و کشیک شبانه را به سربازان بسپارید. سیگرون نگاهش کرد و گفت: - این مرز برای ما بسیار حیاتیست؛ اگر سربازان کم کاری کنند، ما مجددا شهرمان را از دست میدهیم. سیلاس نگاهی به سربازان در حال تمرین انداخت و سپس گفت: - نگران نباشید بانو، من هم اینجا هستم. سیگرون ابرویش را بالا انداخت و گفت: - شما به مراسم نمیروید؟ سیلاس دست روی کمربندش گذاشت: - خیر بانو! وظیفهی من محافظت از شهر و مردمم است. وقت برای جشن و شادی بسیار است. بانو گردا! لطفا فرمانده را راهنمایی کنید تا از مراسم جا نمانند. گردا به سیگرون نگاه کرد و گفت: - بانو! لطفا به سیلاس اعتماد کنید؛ او نمیگذارد دشمن به خاک ما ورود کند. سیگرون تسلیم شد و گفت: - بسیار خب جناب فیکمن! مرزهای با ارزشمان را به تو میسپارم. سپس سوار اسب شد و همراه گردا به سمت شهر حرکت کرد. خانههای برپا شده، کارگاههای تأسیس شده و مردم فعالی که هر کاری از دستشان برمیآمد، انجام میدادند، شور و اشتیاق را به شهر برگردانده بودند. از میان کوچههای خاکی و باریک گذشتند و به خانهی ساده و کوچکی رسیدند. خانهای که مال هر دویشان بود. از در گذشتند و وارد حیاط کوچک شدند، اسبها را در گوشهی حیاط بستند و سپس وارد خانه شدند. خانهی چوبی که در گوشهاش شومینهای قرار گرفته و طرفی تشکها و لباسهایشان را گذاشته بودند. هر دو کمربندهای چرمشان را باز کردند و در جای مخصوص لباسها آویختند، شمشیرهایشان را در غلاف مخصوص گذاشتند. گردا به سمت پنجره رفت و دو لنگهی آن را به سمت خود کشید، هوای خنک عصرگاهی به صورتش خورد. نفسی عمیق بلعید و رو به سیگرون گفت: - بانوی من کدام لباس را برای ضیافت امشب میپسندند؟ @s.a ویرایش شده 7 شهریور توسط مهدیه طاهری 8 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 19 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین (ویرایش شده) #پارت نه... سیگرون بقچهی لباسهای با ارزشش را باز کرد؛ تنها دو دست لباس قیمتی کافی بود تا جزء ثروتمندان دانلاو قرار بگیرد. همانطور که به لباسها نگاه میکرد، گفت: - گردا! کدام لباس برای جشن امشب، مناسب است؟ گردا از نزدیک لباسها را نگاه کرد و فکری به سرش زد. گفت: - هر دوی اینها برای بانوی زیبایی مثل شما کم است. شما لایق بهترینها هستید. سپس به سمت بقچهی خودش رفت و از داخلش، یک لباس بلند طلایی با گلهای برجسته درآورد و گفت: - این مناسب شماست، بانو. سیگرون چشمانش گشاد شد و گفت: - این را از کجا آوردهای؟ گردا همانطور که نرمی لباس را میسنجید: - از دست فروشی که در آنگلوساکسون بود خریدم. تا در مراسم خاصی شما را غافلگیر کنم. ولی خب چه مراسمی مهمتر از آزاد سازی دانلاو! مخصوصا اینکه برای تشکر از شما هم هست. سیگرون اخمی کرد: - پولش را از کجا آوردهای؟ گردا با افتخار گفت: - پاداش و حقوقم را بابتش دادهام. سپس لباس را نزد سیگرون برد و گفت: - این لباس برای شماست بانو. سیگرون دست روی شانههای گردا گذاشت: - گردا؟! چطور راضی شدی تمام داراییت را برای خرید یک لباس بدهی؟ گردا لبخند پر مهرش را خرج سیگرون کرد و گفت: - شما بهترین دوستی هستید که من دارم، خیلی به من لطف کردید، من هم خواستم با این کار جبران کنم. سریعتر بپوشید تا به مراسم برویم. سیگرون کمی سرش را چرخاند و گفت: - نه! تو تمام داراییات را برای این لباس دادهای، من نمیتوانم بپوشمش. این لباس برازندهی خودت است. گردا لباس را روی تشکها گذاشت و به سمت بقچهاش رفت؛ لباسِ کهنه و رنگ و رو رفتهای را برداشت، سپس گفت: - این لباس برازندهی من است، نه لباس قیمتی. سیگرون قدمی جلو رفت و گردا را در آغوش کشید: - تو از خواهر برایم عزیزتری، ولی من اجازه نمیدهم که با لباس کهنه به مراسم به این مهمی بیایی. باید از لباسهای من بپوشی. گردا از آغوشش خارج شد و با تعجب گفت: - نه! آن لباسها برای طبقات جال (طبق اشرافی) و کارلس ( آزادگان و نجاران و صنعتگران) است، نه یک ترال (برده). سیگرون دستان گردا را فشرد: - گردا! تو که از گذشتهی من خبر داری! من هم یک ترال هستم، ولی قرار نیست کسی با خبر شود. گردا دست سیگرون را فشرد و لبخندی اطمینانبخش زد؛ با کلی وسواس و احتیاط لباس زرشکی را پوشید، چرخی زد و گفت: - تا به حال لباس به این قشنگی نپوشیده بود. اکنون حس ملکه را دارم. سیگرون خندید و سپس گفت: - لباس تو را زیباتر از من کرده. گردا با لحنی چاپلوسانه گفت: - من چطور میتوانم از بانوی زیبایی همچون شما پیشی بگیرم! سپس چهرهاش درهم شد و آرام گفت: - بانو! ممکن است خواهشی از شما بکنم! سیگرون اخم کرد و گفت: - ما دوست هم هستیم، نیازی به تشریفات نیست گردا. بگو چه میخواهی؟ گردا لحظهای سکوت کرد، مردد بود، اما گفت: - یکی از دختران این شهر که اسیر دست آنگلوساکسونها بود، برای جشن امشب لباس مناسبی ندارد. میشود لباس شما را به او بدهم؟! ویرایش شده 8 شهریور توسط مهدیه طاهری 8 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 19 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین (ویرایش شده) #پارت ده... سیگرون لبخند زد: - خوشحال میشوم که دخترانم لباس مجلل بپوشند. گردا با ذوق لباس را برداشت و از خانه خارج شد. چیزی تا شب نمانده بود، سیگرون لباس قیمتی را برداشت و همانند شی قیمتی داخل بقچه قرار داد. سپس تشک را پهن کرد و رویش دراز کشید. دیگر نور خورشید دیده نمیشد، سیگرون از جای برخاست و بعد از شستن دست و صورتش، لباس مجللش را پوشید. کاملا اندازهاش بود، روی گلهایش دست کشید. گردا وارد خانه شد و با دیدن سیگرون در آن لباس حسابی ذوق زده شد. تاج گل دستسازی که همراهش آورده بود را روی سرش گذاشت و گفت: - در حضور شما، بانو هلگا به چشم نمیآید. سیگرون خود را در آینهی کوچکی که از مادرش به یادگار مانده بود، نگاه کرد و از دیدن خود در آن لباس قیمتی خرسند شد. لبخندی از عمق جان زد و به گردا نگاه کرد، موهای بافته شده که بینشان را پر از گلهای سفید کرده بود، و با آن لباس زرشکی، حسابی برازنده شده بود. از خانه خارج شدند و به سمت میدان شهر رفتند. جشن مجللی در میدان شهر برگزار شده بود، میزهایی که رویشان انواع خوراکیها و نوشیدنیهای خوشمزه قرار داشت. نوازندگانی که با سازهای خود، امید میبخشیدند و مردم هماهنگ با ریتم آهنگ تکان میخوردند. با حضور سیگرون، نگاه خیلیها روی او خیره مانده بود مخصوصا شاه اریک و هارالد. هارالد از سیگرون چشم نمیگرفت، کسی نمیدانست در دلش چه میگذرد. گردا، سیگرون را به بالای مراسم که هم ردیف جالها بود، هدایت کرد و صندلی را برایش عقب کشید؛ سپس خودش، در کنارش ایستاد. نگاهِ سیگرون به دختری با لباس مشکی خیره ماند؛ لباسی که مال خودش بود، موهای طلایی بافته شدهی دختر که تا کمی بالاتر از زانوهایش رسیده بود، عجیب به دل سیگرون نشسته بود. وقتی برگشت و رخ نمایان کرد، سیگرون با خوشی از جای خود بلند شد و به سمتش رفت و گفت: - فریدا تو زندهای؟! فریدا همانند بانوان اشرافی، دو سمت دامنش را بالا گرفت و کمی سر خم کرد و گفت: - بله بانو! من موفق شدم تا از چنگال مرگ بگریزم. ویل همر کنار فریدا ایستاد و گفت: - فریدای من قویتر از این حرفهاست که ضربهی شمشیری او را از پای درآورد. جانش را مدیون درمانگر اِیر لیف دوتیر، همان درمانگری که در اردوگاه، مجروحان را مداوا میکرد، هستم. سیگرون، فریدا را در آغوش کشید و گفت: - بسیار شادمان هستم، خیلی دلتنگت بودم. گردا که دست به سینه ایستاده بود، گفت: - فریدا! از این لحظه استفاده کن، چون لطف و آغوش سیگرون، یک بار در سال شامل تو میشود. سیگرون خندید و گردا را هم به آغوش کشید و برای لحظهای هر سه نفرشان، غم دنیا را فراموش کردند. هر سه کنار هم نشسته بودند و از مهمانی لذت میبردند... در همان لحظه، در وسط جنگل، سِیرنا وِید در اتاقک تاریک و نمورش، دیگ بزرگی بار گذاشته بود که داخلش مایع سبز رنگی میجوشید. سیرنا هر از گاهی گیاهی به آن اضافه میکرد و وردی میخواند؛ مایع درحال جوش شفاف شد و ظاهر دختری نمایان شد که مرگ یقهاش را گرفته بود و آن طرفش، دختری که تاج سلطنتی روی سر گذاشته بود. سیرنای آیندهی دانلاو را میدانست. به سمت شهر رفت و جایی که مردم درحال شادی و پایکوبی بودند، دختران را پیدا کرد. نزدیکشان شد. سه دختر با تعجب به جادوگر پیر، لاغر و خمیده که لباسی بلند و سیاه به تن داشت و سفیدی صورتش به رنگ نمک بود، با چشمان مشکی تو رفته، نگاه میکردند. سیرنا گفت: - لباس طلا میمیرد و لباس مشکی ملکه میشود. ویرایش شده 15 شهریور توسط م. طاهر 6 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 19 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 فروردین (ویرایش شده) #پارت یازده... فریدا ابروانش را در هم کرد و گفت: - چه گفتی؟ سیرنا با لبخند مرموز که دندانهای سیاهش را به نمایش گذاشته بود، از آنجا دور شد. گردا حرف زن را تکرار کرد و به لباس سیگرون نگاه کرد، چشمانش گشاد شد و گفت: - نه! باید برویم. دست سیگرون و فریدا را گرفت و کشاند. وقتی به خانه رسیدند؛ سیگرون گفت: - گردا! دیوانه شدهای؟ گردا روبهرویشان ایستاد و گفت: - لباسهایتان را عوض کنید، سریع. سیگرون متعجب گفت: - نگو که حرفهای آن جادوگر دیوانه را باور کردهای؟ گردا التماسگونه گفت: - سیگرون خواهش میکنم. آن کسی که باید ملکه شود تو هستی، تو فرمانده هستی، تو بانوی فاتح هستی، تو تنها کسی هستی که لیاقت ملکه شدن را دارد. سیگرون چشمانش را به هم فشرد: - دست بردار گردا. حتی اگر سیرنا راست بگوید هم، من اجازه نمیدهم فریدا به جای من طعم مرگ را بچشد. فریدا قدمی جلو گذاشت و گفت: - حق با گرداست. تو تنها کسی هستی لیاقت ملکه شدن را دارد. من از مرگ نمیترسم، لطفا لباست را با من عوض کن. سیگرون با خشم نگاهش کرد و گفت: - نه! من هرگز این کار را نمیکنم. گردا جلوی پای سیگرون زانو زد و با آن چشمان عسلی و نگاه ملتمسانه گفت: - سیگرون! خواهش میکنم. اگر اتفاقی برای تو بیفتد، آیندهی دانلاو چه میشود؟! فریدا هم زانو زد و گفت: - تو همانند خواهر برایم عزیز هستی؛ لطفا اجازه نده من داغ خواهر ببینم. سیگرون متعجب نگاهشان میکرد: - دست بردارید. من هرگز اجازه نمیدهم کسی به جای من کشته شود. اگر سرنوشت من این است، از آن فرار نمیکنم. آرزوی هر جنگجوی دانلاویست که در نبرد کشته شود و به تالار اودین یا الهه فریا برود. گردا تنش لرزید. ولی محکم گفت: - ولی شما باید ملکه شوید،خیلی زود است که به استقبال الهه فریا بروید. بانو! خواهش میکنم لباستان را عوض کنید. سیگرون تسلیم شد و گفت: - بسیار خب! عوض میکنم، ولی به شما اجازه پوشیدن لباس قیمتی را نمیدهم. گردا با خوشی بلند شد و گفت: - فریدا! ممکن است لباس بانو را به او بدهی! فریدا نگاهی به لباس مشکی تنش انداخت و گفت: - ممکن است به من لباس بدهی! چون من هیچ لباسی ندارم. گردا سر تکان داد و گفت: - بسیار خب! من لباس خودم را به تو میدهم. هر سه لباسهایشان را درآوردند. سیگرون لباس مشکی را پوشید. فریدا به خاطر جایگاهش هم که شده بود، لباس زرشکی را پوشید و گردا همان لباس کهنهی خودش را برداشت، نگاهی انداخت و زمزمه کرد: - من حاضر هستم پیش مرگ شما باشم. و بدون اینکه سیگرون ببیند، لباس قیمتی را پوشید. هنگامی که سیگرون او را دید، به سمتش دوید و گفت: - آن لباس شوم را دربیاور. گردا مقاومت کرد و گفت: - من از مرگ نمیترسم، لطفا بگذار قبل از مرگ با لباس زیبا آراسته باشم. من تمام زندگیام را برای این لباس دادهام، الان حقم است چند ساعتی تنم باشد. سیگرون نتوانست جلویش را بگیرد. مدتی گذشت، مجددا به جشن برگشتند. تا چشم سیرنا به دختران افتاد، خندهای از سر تمسخر سرداد که توجه همه را جلب کرد؛ بعد با همان خنده و در حالی که سرش را تکان میداد، از آنجا دور شد. شاه اریک به سمت دختران رفت و گفت: - بانو سیگرون! باید کمی حرف بزنیم. ویرایش شده 8 شهریور توسط مهدیه طاهری 7 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین (ویرایش شده) #پارت دوازده... سیگرون از جا بلند شد و تعظیمی کرد و همراهش شد. در گوشهی دنجی ایستادند. اریک گفت: - در آن لباس قیمتی خیلی برازنده شده بودید. چرا لباس را تعویض کردید؟! سیگرون دست روی لباس مشکی که تنش بود، کشید و گفت: - آن لباس زیادی قیمتی بود و مناسب دختری با جایگاه کارلس نبود. اریک به گردا نگاه کرد و گفت: - مناسب ترال هم نیست. اجازه دارم با بانوی زیبایی همچون شما، در وسط میدان، کمی خودنمایی کنم! سیگرون متعجب گفت: - علیاحضرت! بنده چطور میتوانم در مقابل بانو هلگا با شما همراه شوم! جسارت بنده را ببخشید ولی فقط ایشان لیاقت در کنار شما بودن را دارد. اریک سینهاش را کمی جلو داد: - سیگرون! هلگا ناراحت نمیشود. فقط کمی خودنمایی. میخواهم مردم ببینند که چه بانوی زیبایی در بین ماست. سیگرون به هلگا نگاه کرد که با دو چشم کنجکاو به آنها نگاه میکرد. اریک مقتدرانه گفت: - شما قبلا خیلی مطیعتر بودید. سیگرون در دلش گفت: - مطیع نبودم، چارهای نبود. مردد بود، لحظهای درنگ کرد، اما او نمیخواست خشم فرمانروایش را به جانش بخرد، با زدن لبخند، موافقت خودش را اعلام کرد. اریک با اشتیاق دست سیگرون را گرفت و تا وسط میدان همراهیش کرد. نوازنده به افتخار فرمانروایش، آهنگی زیبا نواخت و مردم از آنها فاصله گرفتند. اریک و سیگرون با آهنگ هماهنگ شدند و شروع به خودنمایی کردند. هلگا از این وضعیت راضی نبود، با وقار همیشگیش بلند شد و بدون گفتن کلمهای مجلس را ترک کرد. هارالد مشتهایش را فشرد، با دو چشم براق، به عمویش نگاه میکرد و خواستار تمام شدن آن خودنمایی مسخره بود. اریک از کنار سیگرون بودن لذت میبرد و رفتار هلگا هم برایش مهم نبود. در جای مناسب آهنگ، سیگرون را با دو دست بالا برد و همین بالا رفتن کافی بود تا شب به این مهمی خراب شود. جادوگری که دور ایستاده بود و با خندهی تمسخرآمیز به سیگرون نگاه میکرد. بعد از کمی چرخش، سیگرون خواستار تمام شدن خودنمایی شد و پیش دوستانش بازگشت. مراسم با آواز خواندن دسته جمعی، خوردن و نوشیدن تمام شد. *** سیگرون در تشک دراز کشید و گفت: - تمسخر سیرنا مرا میترساند. گردا هم با فاصله کنارش دراز کشید و گفت: - لباس طلا میمیرد، غصه نخور بانو، من خودم پیش مرگ شما هستم. سیگرون نگاهش کرد و گفت: - اما من هم لباس طلا تنم بود. گردا به پهلو چرخید: - ولی شما که گفتید به حرفهای سیرنا اعتقاد ندارید. سیگرون به سقف خیره شد و گفت: - نداشتم. ولی تمسخر آخرش مرا میترساند. حس میکنم قرار است گرفتار مرگ شوم. گردا به آرامی دستش را گرفت: - بانو! به این حرفها اهمیت ندهید. شما قرار است ملکهی این سرزمین شوید. سیگرون چشم چرخاند و مجدد نگاهش کرد: - دست بردار گردا. سرزمین ما ملکه دارد، بانو هلگا ملکهی ابدی اینجاست. گردا آرام خندید: - اما من اطمینان دارم که شما جایگزین بانو هلگا خواهید شد. امشب متوجه شدم که شاه اریک به شما ارادت بیشتری نسبت به همسرش دارد. سیگرون به پهلو چرخید: - نوشیدنیها روی مغزت تأثیر گذاشته. اطمینان دارم که اینگونه نیست. گردا بلندتر خندید: - حق با شماست، آن کسی که در وسط میدان دست در دست، با شاه اریک خودنمایی میکرد هم بانو هلگا بود، نه بانوی زیباروی این سرزمین. سیگرون از این تعریفها خرسند شده بود، اما همچنان انکار میکرد: - هیچ کس در زیبایی، به گرد پای بانو هلگا هم نمیرسد. ویرایش شده 8 شهریور توسط مهدیه طاهری 5 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین (ویرایش شده) #پارت سیزده... گردا اخم کرد: - حرفتان را قبول ندارم، چون بانوی ما زیباتر از آن دخترک جال است. سیگرون با ناراحتی گفت: - هیچ ترالی حق توهین به طبقات برتر را ندارد. گردا! همه مرا کارلس میبینند و تنها کسی که واقعیت را میداند تو و فریدا هستید، نکند واقعیت را برملا کنید! گردا در جای خود نشست و دست روی قلبش گذاشت و گفت: - به شرافتم قسم میخورم که هرگز کسی، چیزی از زبان من نمیشنود. سیگرون لبخندی از سر رضایت زد: - اگر غیر از این باشد، سرت را گوش تا گوش میبرم و خوراک لذیذی درست میکنم. گردا خندید: - اما من لذیذ نیستم، گوشتم تلخ است و به مزاج بانو سازگار نیست. البته که گوشتی هم ندارم که بانو را سیر کنم، فقط استخوان است که مناسب شما نیست. سیگرون قهقههای سر داد: - کم شیرین زبانی کن گردا. ناگهان دیدی زبانت را کباب کردم، آنقدر که شیرین است. گردا مطیعانه: - بانو هر چی میل دارد، بگوید، تا خودم برایش فراهم کنم. سیگرون مجدد خندید و گفت: - امان از دست تو. بخواب که روز سختی در پیش داریم. گردا دراز کشید: - هر چه بانوی فاتح دستور دهد. هر دو در آرامش خوابیدند، اما در دل جنگل کسی بیدار بود که آیندهی خوبی برای دختران زیبا روی سرزمین نمیدید. سیرنا بعد از جوشاندن دیگ و خواندن ورد گفت: - آنها راه فراری ندارند. و باز هم آن خندهی شرور.... *** فریدا با ظرفی پر از خوراکی، به خانهی سیگرون رفت و گفت: - سیگرون صبحانه آوردهام. گردا شمشیرش را از غلاف کشید و زیر گلوی فریدا گذاشت، که چشمانش از تعجب و ترس گرد شده بود و کم مانده بود سینی از دستش بیفتد. گردا گفت: - دخترک گستاخ! چگونه جرات میکنی بانو را به اسم کوچک صدا بزنی؟ تو مگر نمیدانی که بانو، فرماندهی ارشد ارتش است! فریدا تنش میلرزید. گفت: - اش... اشتباه کردم. دیگر تکرار نمیشود. لطفا جانم را نگیر. سیگرون سینی را از فریدا گرفت و گفت: - در پی این مسخره بازیها، غذا را حیف نکنید. گردا همانند جلادان، اخم کرد و گفت: - جلوی بانو زانو بزن و طلب عفو کن. فریدا سر تکان داد و بلافاصله زانو زد و گفت: - بانو! مرا عفو کنید. من قصد بیاحترامی نداشتم. سیگرون در دلش به آن دو میخندید. گردا شمشیرش را جمع کرد و گفت: - تو مورد لطف و بخشش بانو سیگرون قرار گرفتهای. برخیز تا غذا تمام نشده. فریدا با چشمان پر از ترس نگاهش کرد. سیگرون گفت: - شما هم غذا میخورید! یا تا ابد میخواهيد مسخره بازی دربیاورید! گردا کنار سیگرون نشست و گفت: - عجب سینی مجللی! همه چیز هم که هست. سیگرون به فریدا نگاه کرد و گفت: - فریدا! از لطف تو سپاسگزارم. خودت هم بیا تا گردا سینی را خالی نکرده است. فریدا بلند شد و با فاصله کنار گردا نشست: - این سینی را برای بانو سیگرون آوردهام. من میل ندارم. سیگرون با اخم به گردا نگاه کرد: - گردا! ببین با فریدا چه کردی. ویرایش شده 14 شهریور توسط م. طاهر 5 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 21 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 فروردین (ویرایش شده) #پارت چهارده... گردا خندید و گفت: - صبح زود حالمان را خوب کردیم. مگر بد است! فریدا با تعجب گفت: - چه میگویی؟ تو مرا مسخره کردهای؟ گردا با دهان پر گفت: - فقط کمی سربه سرت گذاشتم. فریدا دیوانهای نصیبش کرد و گفت: - قلبم لحظهای از حرکت ایستاد. سیگرون به دو دوست دیوانهاش خندید و گفت: - صبحانه اگر نمیخورید، دور تر بروید، تا من با آرامش شکمم را سیر کنم. گردا با آرامش میخورد، فریدا کمی تردید داشت ولی در نهایت کمی از غذا را خورد. *** سیگرون و گردا به مرکز آموزش نظامی رفتند. جایی که نیروهای تازه کار را تعلیم میدادند. ایدهی گردا بود و همه با اشتیاق از آن استقبال کردند. هارالد فرماندهی آموزشی بود و از جان و دل برای کشور و مردمش مایه میگذاشت. در محوطهی آموزشی، مردان با لباس آبی و مشکی، در صفهای منظم ایستاده بودند و حرکات رزمی یکسانی را انجام میدادند. سیگرون نزدیک هارالد ایستاد و گفت: - جناب یتنسون! اوضاع آموزشی در چه مرحلهای قرار دارد؟ هارالد که با دیدن سیگرون، قوای مضاعفی گرفته بود. گفت: - همه چیز همانگونه است که برنامهریزی کرده بودیم. از سرتاسر کشور جنگجویان و افراد تازه کار به ارتش ما ملحق میشوند و ما تا الان بیشتر از صد هزار نفر را پذیرفتهایم. سیگرون لبخند رضایتبخشی زد: - اطمینان دارم با آموزشهای شما، در جنگهای پیش رو موفق خواهیم شد و آنگلوساکسون را خواهیم گرفت. هارالد از سر غرور کمی شانههایش بالا رفت: - با تدبیر و فرماندهی شما، حتما همینگونه خواهد بود. سیگرون شخصا از آموزش هارالد و سربازان دیدن کرد؛ به هوش گردا و زور بازوی هارالد افتخار میکرد، میدانست اگر این دو نفر را کنارش نگه دارد، کشوری را پایه گذاری خواهد کرد که چندین کشور اطراف، زیر سلطه آنها قرار میگیرد. ناگهان فکری به سرش زد و گفت: - جناب یتنسون! شما چقد به افرادی که آموزش دادهاید اعتماد دارید؟ هارالد از این سوال جا خورد و چشمانش بین افراد تحت آموزش و سیگرون در حال جابهجایی بود گفت: - شما بیهوده سوال نمیپرسید، نیتتان چیست؟ سیگرون به افراد در حال آموزش نگاه کرد: - میخواهم مسابقهای برگزار کنم؛ خواستم ببینم شما آنقدر به افرادتان اعتماد دارید که آنها را وارد نبرد کنید! هارالد قهقههای سر داد: - البته بانو. بعد دستور ایست داد و دو نفر را صدا زد و بلند گفت: - بدون هیچ رحمی با هم مبارزه کنید. سربازان فاصله گرفتند و میدان را برای مبارزه خالی کردند. دو مرد بعد از تعظیم نظامی که گذاشتند، با چوبهای در دستشان مبارزه را آغاز کردند. طبق خواستهی هارالد بدون هیچ رحمی همدیگر را میزدند؛ تا زمانی که سیگرون دستور ایست داد. دو مرد ایستادند و تعظيم کردند. هارالد با ژست مغرورانه، بادی به غبغب انداخت و گفت: - نظر بانوی فاتح چیست؟ آیا رضایت بخش بود. سیگرون نگاهش کرد: - خیر. هارالد جا خورد، با ابروان گره خورده گفت: - خیر!؟ ویرایش شده 14 شهریور توسط م. طاهر 5 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 21 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 فروردین (ویرایش شده) #پارت پانزده... سیگرون به وسط میدان رفت؛ روبهروی دو مرد ایستاد و گفت: - خوب میجنگید، ولی رضایتبخش نبود. پای چپش را عقب برد و زورش را روی پای راستش انداخت؛ با عقب و جلو کردن انگشت اشاره و وسط، مردها را به مبارزه دعوت کرد: - بیاید! ثابت کنید اشتباه میکنم. یکی از مردها که هیکل قوی و درشتی داشت، نیشخندی زد و دست به سینه نظارهگر شد. مرد دوم به غرورش برخورده بود که یک دختر به او زور بگوید، چوب را زمین انداخت، دستان مشت شدهاش را جلو گرفت و با فریاد به سمت سیگرون، حمله ور شد؛ با زیرپایی زدن سیگرون، پخش زمین شد. سیگرون در کسری از ثانیه مرد را چرخاند و دستش را پشت کمرش قفل کرد. فریاد مرد به آسمان رسید. مرد اولی که دست به سینه نظارهگر بود، چوبش را جلوی صورتش گرفت و فریاد زنان حمله را آغاز کرد. سیگرون بدون اینکه دست مرد را ول کند، با یک جهش، پا به صورت حمله کننده کوبید؛ مرد تعادلش را از دست داد، سیگرون از فرصت استفاده کرد و زیرپایی به آن زد و وقتی مرد به زمین افتاد، سیگرون بین دو نفر قرار گرفت و دست مرد قوی را هم پشت سرش نگهداشت. سپس با تمسخر به هارالد نگاه کرد. هارالد برای تشویق چند با کف دستهایش را به هم کوبید و گفت: - عالی بود! ولی حملهی چند مرد را چگونه دفع خواهی کرد؟ سپس به چند نفر اشاره کرد؛ مردان قوی هیکل قدمی جلو گذاشتند و بعد از تعظیم کردن، فریاد کشان حمله کردند. سیگرون آن دو مرد را رها کرد و با افرادی که تازه به میدان آمده بودند، مبارزه را آغاز کرد. سیگرون در بین مردان میچرخید و مشت و لگد میزد و گاها با پرش و خم شدن، از زیر ضربههای مردان در امان میماند. طولی نکشید که جنگجویان را از پای درآورد. سپس به سمت هارالد رفت و یقهاش را مرتب کرد و گفت: - برای اینکه ثابت کنم دختران سرزمینم از شما بهترند، حاضر هستم رئیس این پهلوانان توخالی را به مبارزه دعوت کنم و شکست دهم. هارالد قهقههای سر داد و گفت: - مرا دست کم گرفتهای! یا به خودت خیلی ایمان داری! سیگرون با زدن لبخندی که از دادن صد فحش بدتر بود، گفت: - نمیتواند هر دویشان باشد! هارالد به غرورش برخورد و گفت: - مبارزه را بگذارید برای وقت مناسب، نمیخواهم آبروی بانوی فاتح پیش این همه مرد برود. این بار نوبت قهقهه زدن سیگرون بود: - جناب یتنسون! شما را به مبارزه دعوت میکنم. اگر فکر میکنید شکست میخورید و آبرویتان میرود، میتوانید قبول نکنید. هارالد نیشخندی زد و به وسط میدان رفت و گفت: - هنوز هم وقت برای پشیمانی هست. سیگرون هم به وسط رفت و گفت: - برای شما هم همینطور، جناب یتنسون. هارالد حالت تدافعی گرفت و گفت: - شما حمله کن بانو. سیگرون هم حالت جنگی گرفت، فریاد کشان به سمتش رفت و با مشت و لگد به جانش افتاد؛ وقتی هارالد دید سیگرون با او شوخی ندارد، از حالت تدافعی خارج شد و با بیرحمی به سمت دخترک حملهور شد و چند ثانیه بعد، بدن نحیف دخترک زیر مشت و لگد آن مرد قوی هیکل مقاومت میکرد و حملاتش را دفع میکرد. هارالد دستانش را روی شانههای سیگرون گذاشت و فشار وارد کرد؛ دستان سیگرون میلرزید، اما نمیخواست در برابر چشمان هارالد و تماشاگران عقبنشینی کند. ویرایش شده 12 شهریور توسط مهدیه طاهری 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 23 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین (ویرایش شده) #پارت شانزده... سیگرون زیر دستان هارالد زد و فشار را از روی خود برداشت. هر دویشان خسته شده بودند. سیگرون جدا شد و نفسی عمیق بلعید. رمقی برایش نمانده بود، اما نفسش را به شماره نینداخت، زیرا همه تماشایش میکردند. هارالد نفسهای بریدهبریدهاش را بیرون داد: - بانو... خسته شدند؟ همهمهی تماشاگران بلند شد، یکی گفت: - انگار فرمانده دیگر رمق جنگیدن ندارد. سیگرون مغرورتر از این حرفها بود که اعتراف کند در برابر هارالد کم آورده. به سمت جایگاه شمشیرها رفت و یکی را از غلاف درآورد؛ نگاهش کرد، بعد آن را به سمت هارالد پرت کرد که روی هوا گرفتش. سیگرون یکی دیگر را برداشت و با قدمهای محکم به وسط میدان رفت و گفت: - من به این زودیها خسته نمیشوم جناب یتنسون. ولی شما اگر خسته هستید، میتوانیم جنگ را تمام کنیم. هارالد با دو دست شمشیر را جلوی صورتش گرفت و گفت: - این نبرد تمام میشود، اما با باخت شما. سیگرون نیشخندی زد و گفت: - خواهیم دید. سپس فریاد کشید و به سمت هارالد حمله کرد، هر دویشان با بیرحمی مبارزه میکردند و بدون اهمیت به اینکه ممکن است چه اتفاقی برایشان بیفتد، شمشیر میکشیدند. صدای برخورد شمشیرها گوشها را کر میکرد. صدای نفسهای سنگینشان بلند شده بود. گردا مشتهایش را فشرده بود، هر بار که شمشیر هارالد نزدیک میشد، قلبش از جا کنده میشد. بوی خاک و آهن فضا را پر کرده بود. تن سیگرون عرق کرده بود، دستانش خیس شده بود، ناگهان شمشیر از دستش لیز خورد، ضربهی شمشیر هارالد از روی سرش گذشت. اگر کمی پایینتر بود پیشانیش را به نیم تقسیم میکرد. گردا از پشت سر فریاد زد: - بانو، مراقب باش! اما صدایش در همهمهی میدان گم شد. لحظهای دست از مبارزه کشیدند، به چشمان هم نگاه کردند. هارالد از سیگرون چشم نمیگرفت. سیگرون شمشیر را بالا گرفت و با فریاد به سمت هارالد رفت. یک چرخ زدند و شمشیر زیر گلوی هم گذاشتند، در نزدیکترین فاصله به هم ایستاده بودند. سیگرون گفت: - تسلیم شو هارالد. هارالد انگار در میدان نبرد حقیقی باشد، گفت: - تو تسلیم شو تا آسیب نبینی. قبل از هر اتفاقی، گردا گفت: - بانو! با هم حرف بزنیم. سیگرون بدون اینکه نگاهش کند: - الان نه، گردا. گردا محکم ایستاد: - از طرف شاه اریک برایتان پیغام آوردهام. سیگرون و هارالد با شنیدن اسم شاه اریک، دست از مبارزه کشیدند. سیگرون همراه گردا رفت، از داخل خمرهی گوشهی حیاط، مشتی آب برداشت و روی صورتش پاشید تا خستگی چند لحظه پیش را از بین ببرد. با دستمالی که داخل کمربند چرمش بود، نمِ صورتش را گرفت و رو به گردا گفت: - امید دارم که حرفت ارزش داشته باشد که مزاحم شدی. گردا محکم ایستاد: - باید یکی این جنگ را تمام میکرد، شما قصد جان یکدیگر را کرده بودید و با بیرحمی مبارزه میکردید. سیگرون دستمال را پشت گردنش کشید: - باید یکی این هارالد مغرور را سر جایش مینشاند. گردا لبخند زد: - اما انگار قلبِ هارالد مغرور، در دام دخترک زیبای روی این سرزمین افتاده. ویرایش شده 12 شهریور توسط مهدیه طاهری 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 23 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین (ویرایش شده) #پارت هفده... سیگرون اخم در هم کشید: - دیوانه شدهای گردا! این دیگر چه حرفیست؟ گردا قهقههای سرداد: - هر وقت به شما نگاه میکند، چشمانش برق میزند هر زمان صدایش میزنید، دست و پایش را گم میکند. به نظر شما چرا اینگونه میشود؟ سیگرون نفسش را صدا دار از دهان خارج کرد: - یاوهای بیش نیست. آخر مرا چه به آن پسرک جال! سپس برگشت که برود. گردا گفت: - سیگرون! هنوز پیغامم را نگفتهام. سیگرون بی میل سمتش برگشت و گفت: - به اندازهی کافی وقتم را گرفتهای. بگو ببینم چه میخواهی. گردا آب دهانش را قورت داد: - یک مشکل داخلی داریم که هیچ کس نمیتواند از پسش بربیاید. سیگرون متعجب گفت: - مشکل داخلی؟ منظورت چیست؟ گردا قدمی جلو گذاشت: - نامش آیوار سلینگر است. یک دزد حرفهای، یک شیاد به تمام معنا. مانند آب خوردن از دیوار بالا میرود و غارت میکند. برایش هیچ کس و هیچ چیز مهم نیست. چندین مامور برای دستگیر کردنش رفتند. اما همه را فریب داده و فرار کرده. سیگرون نامش را زمزمه کرد: - یعنی هيچ کس نتوانسته دستگیرش کند؟ گردا سر تکان داد: - خیر بانو! تا به حال هیچ کس موفق نشده. سیگرون متعجبتر از قبل گفت: - مگر او کیست؟ گردا بی درنگ هر چه که میدانست را گفت: - از طبقهی ترالهاست. او همانند باد سریع، همانند سایه پنهان، همانند دهها نفر زور دارد، بسیاری از ثروت مردم را به تاراج برده. شاه اریک خواستار دستگیری هر چه سریعتر اوست. سیگرون چشمهایش را تنگ کرد: - من چطور میتوانم پیدایش کنم! گردا لحظهای به زمین چشم دوخت و سپس با نگاه مستقیم به سیگرون گفت: - مکان مشخصی ندارد و من نمیدانم باید چه کنیم. سیگرون چشمانش را فشرد: - کسی که جای مشخصی ندارد، کسی نتوانسته پیدایش کند و بسیار فریب کار و زیرک است. با صدای محکم گفت: - آیوار سلینگر! خودم پیدایش میکنم. گردا متعجب نگاهش کرد: - چگونه بانو؟ سیگرون سر تکان داد: - نمیدانم، ولی هر چقدر که غارت کرده، کافیست. باید جلویش را بگیریم. و بدون اهمیت دادن به گردا، از پایگاه نظامی خارج شد. به سمت قصر شاه رفت و بعد از گرفتن اجازهی ورود، وارد دفترخانه شد. اتاقک نسبتاً عظیم دفترخانه، پنجرهای بزرگ داشت که نور را به داخل هدایت میکرد. قفسههای عریضی که داخلشان مدارک و اسناد مهم نگهداری میشد . کسی حق ورود به آن اتاق را نداشت، مگر با اجازهی شاه. سیگرون به حسابرس و رئیس بایگانی که پشت میز نشسته بود و مدارکی را بررسی میکرد، روبهرو شد و گفت: - جناب کِیل لِجِر! سوابق فردی به نام آیوار سلینگر را میخواهم بررسی کنم. ممکن است این اجازه را به من بدهید! کیل لجر نگاهش کرد و گفت: - حتما بانو. منتظرتان بودم، شاه اریک گفته بود که شما خواهید آمد. ویرایش شده 19 شهریور توسط م. طاهر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 27 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 فروردین (ویرایش شده) #پارت هجده... سپس پوست گاوی که روی آن حکاکی شده بود را به سیگرون داد. سیگرون متعجب نگاه کرد و گفت: - فقط همین؟ آیوار سلینگر غارت گر! من چطور کسی را پیدا کنم که جز یک نام، دیگر چیزی از او نمیدانیم. کیل لجر از جا برخاست: - درست نگاه نکردید. جز نام، چیز دیگری هم نوشته شده. سیگرون هوفی کشید و گفت: - ترال، سن نامشخص (گزارشها حاکی از جوانی است) چابک و زیرک، غارت گر حرفهای، جاسوس بیرقیب. عجب اطلاعات مفیدی. سیگرون نفسی از سر حسرت کشید و گفت: - سن نامشخص؟ پس من چگونه پیدایش کنم! وقتی جوابی نشنید، پوست گاو را تحویل داد و از دفتر خانه خارج شد. بعد از گذشتن از تالار خدمتکاران، وارد باغ بهاره شد؛ تالار سرسبز و خوش آب و هوا، حوض بزرگ و پر از ماهی که وسطش قرار داشت، آنجا را همانند بهشت کرده بود. سیگرون از روی پل چوبی گذشت و داخل آلاچیقِ روی آب ایستاد. از خنکی آب و بوی شکوفهها غرق لذت بود. طولی نکشید که صدای اریک، خلوتش را به هم زد. سیگرون به سمش برگشت و همانند بانوان اشرافی تعظیم کرد: - چقدر از دیدن سلامتی سرورم خرسندم. اریک در کنارش قرار گرفت: - زمان زیادیست که منتظر شما هستم. فکر میکردم اول به دیدن من خواهید آمد. سیگرون سر تعظیم فرود آورد: - گستاخی مرا ببخشید. من نمیخواستم مزاحم اوقات باارزش سرورم شوم. اریک خندید: - امان از دست تو با این سخنان شیرینت. میخواهم با هم نوشیدنی و خوراکی میل کنیم، وقت دارید؟ سیگرون لبخند زد: - مگر میشود علیاحضرت دستور بدهند و سیگرون سرپیچی کند! اریک مجددا خندید و زال را صدا زد. خدمتکار شخصیاش نزدیک آمد و گفت: - بله قربان! با من امری داشتید؟ اریک نگاهش کرد: - نوشیدنی و خوراکی آماده کنید، مهمان ویژه داریم. زال اطاعت کرد و رفت. سیگرون و اریک به سمت تالار اصلی حرکت کردند. از چند دروازه گذشتند، تا به محل مورد نظرشان رسیدند. قصر از نظر سیگرون باشکوه و باعظمت بود، قصری که هر تالارش یک جذابیت خاصی داشت، قصری که بوی فوقالعادهای داشت. به خواست سیگرون، داخل آلاچیقِ وسطِ تالار نشستند. جایی که درختان گیلاس، شکوفههایش را روی سرشان میریخت، جایی که آب روان از زیر پاهایشان میگذشت. سیگرون با هیجان اطراف را نگاه میکرد و شاه اریک با هیجان بیشتر، نظارهگر آن دخترک جنگجو و کنجکاو بود. اریک ابرو بالا انداخت: - از اینجا خوشت میآید؟ سیگرون با اشتیاق پاسخ داد: - اینجا چیزی از بهشت کم ندارد. اریک به رکگویی سیگرون خندید: - تو هم میتوانی در بهشت زندگی کنی، فقط باید بخواهی. سیگرون متعجب گفت: - منظورتان چیست؟ اریک سرش را بالا گرفت و سینه ستبر کرد، انگار میخواست جایگاه و قدرتش را به سیگرون نشان دهد: - میتوانید محافظ شخصی من شوید و تا ابد در این بهشت بمانید. سیگرون چشم چرخاند و اطراف را نگاه کرد: - در این بهشت ساختگی؟ نگاهش روی اریک ثابت ماند: - تا جایی که من میدانم، شما بهترین محافظان را دارید، به من چه نیازی است؟ ویرایش شده 19 شهریور توسط م. طاهر 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 27 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 فروردین (ویرایش شده) #پارت نوزده... اریک جام در دست گرفت: - حق با شماست، اما من ترجیح میدهم شما محافظم شوید، مشکلی دارد؟ سیگرون کمی به جلو خم شد: - قربان! شما خوب میدانید که هیچ بانویی نمیتواند محافظ شخصی شاه باشد. اریک همینطور که جام را نزدیک دهان میبرد: - چه کسی گفته نمیتوان قوانین را تغییر داد! سپس از آن نوشید. سیگرون به چهرهاش دقیق شد، انگار میخواست صحت حرفش را بفهمد: - اما این بیاحترامی به پدرتان است. شما که نمیخواهید مورد خشم خدایان قرار بگیرید. اریک حسرتی کشید و گفت: - پدرم، کلمنت، همه چیز را خراب کرد. بعد از آن زمان که عاشق محافظش شد و از او صاحب فرزند شد. مادرم بسیار ناراحت بود و قصد نابودی جانش را داشت. وجودش را غم گرفت: -همه میگفتند الهه سیگرون(خدای رعدوبرق و باران) به آنها غضب کرده که سرزمینشان خشک و بی حاصل شده. شاه کلمنت بزرگ بهخاطر بدست آوردن لطف خدایان، آن زن و کودک را قربانی کرد و با کلی التماس و دعا، قلب الهه سیگرون را به دست آورد. سیگرون لحظهای قلب فشرده شد. جامش را روی میز و گذاشت: - به همین دلیل پدرتان دستور داد که هیچ زنی نمیتواند محافظ یا خدمتکار شخصی شاه شود! اریک به چشمهای سیگرون خیره شد: - بله. و من همیشه در ذهنم سوالی دارم، اگر آن کودک اکنون زنده بود، چه میشد؟ مجدد جرعهای از جامش نوشید، انگار که میخواست افکار پوچ را از ذهنش دور کند، سپس به چهرهای سیگرون دقیق شد: - میتوانید محافظ هلگا باشید، اینگونه هم همسرم در امان است، هم تو در این بهشت ساختگی هستی، هم من هر روز میتوانم زیباروی این سرزمین را ببینم. سیگرون جسارتش را جمع کرد: - گستاخی مرا عفو کنید، اما طبق دستور شما، باید آیوار سلینگر را گیر بیندازم. اریک کمی اخم در هم کشید: - بسیار خب! بعد از دستگیری آن بیصفت راجع به این موضوع حرف میزنیم. سیگرون در سکوت، جامش را نوشید و عزم رفتن کرد. در خانهی محقرشان، جلوی شومینه نشسته بود و به آتش خیره شده بود، اما ذهنش جا دیگری بود، دستگیری آیوار سلینگر. اما نمیتوانست کسی را که هرگز ندیده، پیدا کند، پس دست به حقهی قدیمی زد. در زمانی که خورشید، نورش را در زمین میپراکند، سیگرون در سکوت لباسهای مجللش را پوشید، کیسهای پر از سکه به کمربندش آویخت و در قالب طعمه، به میدان شهر رفت. کمی گشت زد، غذا خورد؛ اما تمام حواسش به اطراف بود تا آن دزد پلید را پیدا کند. تا زمانی که خورشید، جای خود را به مهتاب میداد، به همه جا سر زد، اما چیزی پیدا نکرد و با ناامیدی به سمت خانه حرکت کرد. با تنی خسته وارد خانه شد. گردا با دیدنش متعجب به سمتش رفت: - سیگرون! کجا رفته بودی؟ سیگرون خسته و کلافه، روی تشک دراز کشید و گفت: - فردا پیدایش میکنم. گردا قیافهی متعجب به خود گرفت: - چیزی گم کردهای؟ فریدا وارد خانه شد و گفت: - سیگرون! تو برگشتی؟ همه جا را دنبالت گشتیم. ویرایش شده 19 شهریور توسط م. طاهر 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 فروردین (ویرایش شده) #پارت بیست... سیگرون بی حرف چشمانش را بست و خوابید. گردا لحظهای نگاهش کرد: - با آن لباس، بدنت کوفته میشود. عوضش کن. و وقتی بی محلی سیگرون را دید، خودش دست به کار شد. با کمک فریدا، لباس را از تن سیگرون که همانند جنازه، بیحرکت بود، درآوردند و لباس سفید راحتیِ بلند را تنش کردند و راحتش گذاشتند. فریدا در کنار شومینه نشست: - چرا اینگونه رفتار کرد؟ گردا دمنوش را به دستش داد: - دنبال چیزی میگشته که پیدایش نکرده. فریدا دمنوش را گرفت: - دنبال چه؟! گردا سکوت کرد، کنار فریدا نشست و به آتش خیره شد. ناگهان یادش آمد با صدای بلند گفت: - آیوار سلینگر! فریدا سکوت کرد، انگار که در خیالش غرق شده باشد. سپس زیرلب گفت: - آیوار سلینگر! چه نام آشنایی. گردا متعجب به او نگاه کرد: - تو او را میشناسی؟! فریدا چشم از آتش نمیگرفت: - نامش آشناست، اما یادم نمیآید که کجا شنیدهام یا دیدهام. در فکر عمیق فرو رفت و سپس نفسی عمیق کشید: - کسی را به این اسم میشناسم که باید کمتر از سی سال داشته باشد، اما اکنون خیلی سال است که ندیدمش؛ شاید مرده، شاید تغییر کرده، شاید شما دنبال آیوار سلینگر دیگری هستید. گردا خودش را به فریدا نزدیک کرد، دستانش را گرفت و گفت: - فریدا! لطفا هر چه میدانی بگو. فریدا به گردا نگاه کرد: - او هم همانند ما، اسیر دست آنگلوساکسونها بود. مجدد به آتش چشم دوخت: -یادم میآید برای غذا خوردن به آن اتاقک کثیف که بوی کپک میداد، رفته بودیم. پسرکی لاغر با موهای آشفته، تک و تنها در گوشهای چمباتمه زده بود و غذا میخورد. جرعهای از دمنوشش را نوشید: -همه میگفتند آیوار خیالاتیست و با ارواح حرف میزند، از او به شدت میترسیدم، طوری که نگاهش هم نمیکردم؛ اما دیگر خبری از او ندارم. گردا نور امیدی در قلبش روشن شده بود: - میدانی کجاست؟ فریدا سر تکان داد: - نه. از هشت سالگی به بعد ندیدمش. گردا سرش را جلوتر برد: - اگر او را ببینی، میشناسی؟ فریدا لیوان را دستش فشرد: - چهارده سال است که او را ندیدهام، مطمئن نیستم که بشناسمش. گردا دستان فریدا را محکم فشرد: - فریدا خواهش میکنم، تو با این کارت لطف بزرگی به سیگرون خواهی کرد و او را در بین مرد و شاه عزیز تر میکنی. فریدا متعجب پرسید: - چرا این قدر به سیگرون اهمیت میدهی و خواستار جایگاه والایی برای آن هستی؟ گردا دستان فریدا را رها کرد و به آتش چشم دوخت: - سیگرون خیلی به من کمک کرده و همانند خانوادهام مراقبم بوده. او باید به بالاترین جایگاه دست پیدا کند، یادت رفته! به گفتهی سیرنا، او باید ملکه شود و با گیر انداختن آیوار سلینگر او برای شاه اریک عزیزتر و مهمتر میشود. فریدا لبخندی زد: - بسیار خب کمکتان میکنم، اما به شرط اینکه من را خدمتکار شخصی سیگرون قرار دهید، تا در قصر در آرامش باشم. گردا به فرصت طلبی دوستش خندید: - بسیار خب! تو میشوی خدمتکار و من میشوم محافظش، اینگونه همه در آرامش خواهیم بود. دختران خیالباف، تا نیمه شب گفتند و خندید، تا خواب به سراغشان آمد. ویرایش شده 19 شهریور توسط م. طاهر 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 فروردین (ویرایش شده) #پارت بیست و یک... گردا صبحانه را آماده کرد و با صدای بلند گفت: - سیگرون! فریدا! بیدار شوید. باید برویم که کاری مهم داریم. سیگرون در جای خود نشست و چشمانش را ماساژ داد: - چه خبر شده گردا؟ چقدر سر و صدا میکنی. گردا نان را از روی آتش شومینه برداشت: - مگر نمیخواستید آیوار سلینگر را گیر بیندازید! باید برویم تا دیر نشده. سیگرون رویاندازش را تا زد: - نیازی به شما نیست، خودم میروم. گردا نان را داخل سینی قرار داد و سر انگشتانش را فوت کرد: - ولی شما به ما نیاز دارید، زیرا فریدا آن دزد پلید را میشناسد. سیگرون متعجب به فریدا نگاه کرد: - تو او را میشناسی؟! چطور؟! فریدا خمیازه کشید: - مطمئن نیستم، آخر چهارده سال است او را ندیدهام. سیگرون تشکش را جمع کرد: - پس چطور میخواهی کسی که مدت زیادیست ندیدهای را پیدا کنی؟ فریدا رویاندازش را جمع کرد: - اگر گردا تضمین دهد که به قول دیشبش عمل کند، سعیام را میکنم که پیدایش کنم. سیگرون به گردا و سپس فریدا نگاه انداخت: - مگر گردا چه قولی داده؟ گردا که نمیخواست نیتشان را برای سیگرون فاش کند، لبخند زد: - این رفیق دیرینهی خوش خیال ما، دنبال همسری از طبقهی جالها میگردد، من هم گفتم با سحر و جادو کاری میکنم که پسران جال حسرتش را بخورند. سیگرون دیوانهای نصیبشان کرد: - ازدواج پسران جال با دختران کارلس که موردی ندارد. تو هم که یک کارلس هستی، چرا دنبال سحر و جادو میگردی؟ گردا که میدانست هر آن فریدا همه چیز را لو میدهد، سعی کرد بحث را عوض کند: - صبحانهی شاهانهای برایتان فراهم کردهام، از آنان که شاه و ملکه هم نخوردهاند. فریدا و سیگرون متعجب به سمت سینی مجلل گردا رفتند. فریدا ذوقش کور شد: - تخم مرغ! شاه و ملکه هر روز بهترین تخم غازها را میخورند، چنان با هیجان گفتی که من فکر کردم گوشت آهو و خرگوش بریان کردهای. گردا خندید: - این تخم غاز است، از مزرعهی مایلز وودمَن آوردهام. اینها را من مخصوص دو دوست عزیزم درست کردهام، معلوم است که شاه و ملکه هرگز نمیتوانند از این غذا بخورند. سیگرون متعجب نگاهش کرد: - گردا! تو دزدی کردهای؟ گردا سینی را جلوی سیگرون گذاشت: - نه. فقط قرض گرفتهام، تا بعدا پولش را بدهم. سیگرون با اینکه عصبانی بود، اما خودش را کنترل کرد: - این کار اصلا قشنگ نیست. من اطمینان دارم که جناب وودمن راضی نیست. همین حالا پولش را ببر و عذرخواهی کن. گردا لقمهای برای خود درست کرد: - میبرم، دیر نمیشود. سیگرون دست گردا را کمی فشرد: - حرفم را دوباره تکرار کنم! گردا نگاهش کرد: -صبحانه سرد میشود، بعدا میبرم. سیگرون لقمه را از گردا گرفت. سپس سینی را برداشت: - تا پول ندهی از صبحانه خبری نیست. گردا هووفی کشید و به سمت مزرعهی وودمن که پشت خانهیشان بود، رفت و صدایش زد. پیرمرد بیرمق آمد. گردا گفت: - سلام جناب وودمن. اشتباه من را ببخشید. من بیاجازه از مزرعهیتان چند تخم غاز برداشتم و اکنون پولش را آوردهام پس بدهم؛ من را میبخشید! ویرایش شده 21 شهریور توسط م. طاهر 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 28 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 فروردین (ویرایش شده) #پارت بیست و دو... وودمن بیحوصله دستش را دراز کرد و گفت: - پول. گردا سکهها را کف دستش ریخت و بازگشت. بعد از خوردن صبحانه، به میدان شهر رفتند. جایی که جشن سالیانه برای تقدیر و تشکر از خدایانشان برگزار کرده بودند. مردمی که گرداگرد هم ایستاده بودند و با خدایانشان سخن میگفتند. هر سه نفر با دقت به مردم نگاه میکردند. اما فریدا تنها سرنخش را تکرار میکرد: - پسری لاغر با موهای آشفته. در میان انبوه مردمان هیکلی و آراستهی جشن، پیدا کردن فردی که لاغر باشد، سخت بود. ناگهان صدای دختری بلند شد که گفت: - پولهایم، یکی آنها را دزدیده. سه دختر نزدیک رفتند سیگرون گفت: - تو دیدی چه کسی آنها را برداشته؟ چشمان دختر از حلقهی اشک، برق میزد : - نه، فقط یک سایهی سریع را از گوشهی چشمم دیدم که در میان مردم گم شد. ناگهان متوجه جای خالی سکههایم شدم. سیگرون اطراف و مردم را نگاه کرد، تا شاید سارق را پیدا کند؛ اما در آن شلوغی، به کسی شک نکرد. زمان زیادی گذشته بود، گردا گفت: - برویم غذا بخوریم! من حسابی گشنه شدهام. فریدا متعجب نگاهش کرد: - اما تو که به همین تازگی از خجالت سه تخم غاز درآمدی. سیگرون به سمت غذاخوری راه افتاد: - تو گردا را نمیشناسی! همیشه گرسنه است. برویم که ممکن است همینجا ما را هم لقمه بگیرد و شکمش را سیر کند. هر سه در غذاخوری آنا بروک نشسته بودند و منتظر آوردن سفارششان شدند. غذاخوری کوچکی که اطرافش باز بود و سقفش به کمک ستون برپا شده بود. داخلش چند میز پایه کوتاه گذاشته بودند و مردان و زنان دور میز نشسته و غذا میخوردند. نگاه سیگرون روی پسرکی قفل شد که با حرکتی غیر عادی و بی صدا، در میان جمعیت میلغزید. موهایش بلند و ژولیده بود و یک تکه پارچهی کهنه، دور گردنش حلقه زده بود که نیمی از پایین صورتش را میپوشاند. (یک پوشش رایج در فرهنگ کهن و وایکینگها برای گرم کردن است). با چشمان کنجکاو مردم را برانداز میکرد و در سکوت مطلق، در بین آن همه شلوغی جا به جا میشد، سیگرون را به شک واداشت. ناگهان دستش سریع و دقیق، به کمر مرد کناری خورد و کیسهی چرم سنگین را از حلقهی کمربند رها کرد و پیش از آنکه مرد نفس بکشد، کیسه ناپدید شد. سیگرون متعجب نگاه میکرد، این دیگر دزدی نبود، شعبدهبازی بود. چیزی در افکار سیگرون آزارش میداد. به دو دوست پر حرفش نگاه کرد، آنها غرق در گفتن و خندیدن بودند و بی خبر از اتفاقات اطرافشان. سیگرون بدون اینکه حرفی بزند، در سکوت از جای خود بلند شد و به دنبال آن سایهی مرموز که به راحتی اموال مردم را برمیداشت، به راه افتاد. هر جا که مرد میرفت، سیگرون هم دنبالش بود. آنقدر حرفهای کارش را انجام میداد که کسی چیزی نمیفهمید. مرد بعد از به تاراج بردن اموال مردم، از شهر خارج شد و به سمت کوهستان رفت. سیگرون بدون لحظهای درنگ و استراحت دنبالش بود. از کوهی بالا رفت و وارد غار شد. سیگرون متعجب بود که چگونه این غار را ندیده است. در پشت صخرهای پنهان شد تا ببیند او واقعا آیوار سلینگر است یا خیر. ویرایش شده 20 شهریور توسط م. طاهر 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 29 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 فروردین (ویرایش شده) #پارت بیست و سه... گردا جوشاندهی ریشهی گیاهی مورد علاقهاش را سر کشید، در آن لحظه متوجهی جای خالی سیگرون شد، گفت: - به جای بانوی فاتح، باید لقبش را بانوی سایه یا بانوی فراری میگذاشتند. فریدا هم به جای خالی سیگرون نگاه کرد: -واقعا که دختر عجیبیست، در زمان کودکی حتی نمیتوانست قایم شود، یادت میآید گردا! وقتی بازی میکردیم، سیگرون همیشه بازنده بود. گردا خندید: - به وضوح یادم میآید آن روزها آنقدر خوشحال بودیم که هیچ چیز نمیتوانست ما را با توجه به جایگاه طبقاتیمان جدا کند. اما اکنون آنقدر گرفتار شدهایم که حتی وقت برای شادی نداریم. حسرتی کشید و خودش را نزدیک فریدا کرد، دستش را گرفت: - اکنون تمام مردم، سیگرون را در طبقهی کارلس میبینند، نکند حرفی بزنی و مقامش را پایین بیاوری، چون در آن زمان از خشم شمشیر من در امان نیستی. فریدا که میدانست گردا با او شوخی ندارد، کمی ترسید: - سخن نمیگوییم، خیالت راحت باشد. گردا لبخند زد: - تو دختر باهوشی هستی فریدا، اطمینان دارم که سکوت میکنی. فریدا به آرامی لیوان دمنوشش را نوشید تا از ترسش کم شود. درحالی که آن دو دوست با هم سخن میگفتند، سیگرون انتظار آن مرد مرموز را میکشید. بعد از گذشت زمان کوتاهی، مرد از غار خارج شد و بدنش را کش و قوسی داد و به شکمش کوبید و گفت: - پس از سیر شدن کیسه طلا، اکنون نوبت شکم است. سپس با خواندن آهنگی زیبا، به بدترین لحن و صدا، به سمت شهر حرکت کرد. سیگرون که از رفتن مرد اطمینان پیدا کرد، وارد غار شد. اطمینان نداشت که غار خالی باشد، اما با قدمهای مصمم و دستی که روی دستهی چرمی شمشیر نشانده بود، جلوتر رفت. با استفاده از مشعل روشنی که آنجا بود، چوبی را آتش زد و به مسیرش ادامه داد. با دقت همه جا را بررسی کرد، آنقدر رفت که به آخر و قسمت عریض غار رسید؛ چند مشعلی که آنجا بود را روشن کرد، چشمانش از تعجب گشاد شد. تپههایی از سکه و طلا روی هم انباشته شده بود و چند صندوق بزرگ که کنارشان قرار داشت. دخترک کنجکاو صندوقها را باز کرد، داخلشان مملو از لباس و لوازم قیمتی بود. سیگرون همه چیز را بررسی کرد. ناگهان از بین کوه سکهها،چیزی آشنا به چشمش خورد، نزدیک رفت، گردن آویزی از سنگ آبسیدین که در یک قاب مشکی قرار گرفته بود. ناخودآگاه دستش سمت گردنش رفت، چشمانش گشاد شد، باورش نمیشد که گرونآویزش را دزدیده بودند و او نفهمیده بود. آن شی قیمتی زیبا، یادگار استاد مهارتهای رزمیاش بود. خواست گردن آویز را بردارد که صدای آهنگ خواندن کسی آمد؛ سیگرون با سرعت، تمام مشعلها را خاموش کرد و پشت صندوق بزرگ قایم شد. صاحب صدا یک مشعل را روشن کرد و گفت: - حتی قصر پادشاه هم این اندازه زرق و برق ندارد. خودش را روی کوه سکهها رها کرد. بلند آهنگ میخواند و نوشیدنی مینوشید. چشمش به گردن آویز افتاد، او را با دست بالا برد و جلوی چشمش گرفت: - سنگ آبسیدین! نماد محافظت و حقیقیت است، مناسب من است، نه آن دخترک بی سر و پا. بعد دور گردنش انداخت، دوباره از بطری نوشید، خندهای سرداد و روی پا ایستاد و تلوتلو خوران، به سمت صندوقی که سیگرون پشتش قایم شده بود، رفت؛ با دو دست درش را بازش کرد. یک مشت سکه از داخلش برداشت و به بالا پرت کرد. قشنگترین آهنگ دانلاو را به مسخرهترین حالت و بدترین صدا میخواند. دستانش را بالا گرفته و با گیجی میچرخید، میرقصید و گاهی زمین میافتاد، سپس مجدداً بلند میشد و به کارش ادامه میداد، تا اینکه از حال رفت و افتاد. زیر لب زمزمه کرد: - خوشبختترین آدم دانلاو اینجاست. ویرایش شده 21 شهریور توسط م. طاهر 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری