رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

nastaran
توسط پست بررسی شد!

"پرقدرت ادامه بده♥️"

به Alen نشان " Week One Done" و 1 امتیاز اعطا شد.

به نام آن که آموزگار واحدِ ماست

نام اثر: امن، اما بی‌دل

نویسنده: آلن.ایزدقلم «النازسلمانی» | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: اجتماعی، عاشقانه 

مقدمه:
زندگی هیچ‌وقت
آن‌طور که می‌خواهیم ادامه پیدا نمی‌کند.
دل، یک چیز می‌خواهد
و عقل، چیز دیگر.
اما انتخاب
همیشه فقط یکی‌ست.
و دانژه…
در سکوتِ زمزمه‌ها
کدام را انتخاب می‌کند؟

***

خلاصه: 
دانژه یاد گرفته بعضی ترس‌ها را قورت بدهد
و بعضی دوست‌داشتن‌ها را… پنهان کند.
او عاشق است،
اما عشق همیشه قرار نیست به ازدواج ختم شود.
گاهی انتخاب، نه از روی دل است
نه از روی شجاعت،
بلکه برای دوام آوردن.
وقتی حقیقت‌ها دیر گفته می‌شوند
و تصمیم‌ها زود گرفته می‌شوند،
دانژه وارد زندگی‌ای می‌شود
که در آن همه‌چیز امن است…
جز دلش.
«اَمن، اما بی‌دل»
روایتی‌ست از انتخاب‌هایی که آرام‌اند
اما ردشان تا همیشه روی قلب می‌ماند.

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

  • هانیه پروین عنوان را به رمان سکوت در زمزمه‌ها | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مالک

do.php?imgf=org-be32c634a65c1.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

****

قسمت اول «انسانیت»

بوی الکل بینیم رو می‌زد. به مادر رنگ پریده‌ام روی تخت نگاه کردم؛ خوابم نمی‌برد. یه نفر از بیرون داد می‌زد. هرچی پرستارها بهش گوشزد می‌کردن گوشش بدهکار نبود. با کمردرد از روی صندلی همراه بلند شدم. کشان کشان سمت پرستاری حرکت کردم. صدای مرد که تا قبل نامفهوم بود، واضح‌تر شد.

- یعنی یه کیسه خون تو این خراب شده پیدا نمیشه؟ برادرم داره جون میده. 

پرستار‌ها هیس کردن و اون یکی گفت:

- آقا آروم ما خبر کردیم. فعلاً بانک خالیه. زن‌ و مرد‌ها زیر گوش هم پچ می‌زدن.

- اخه، گناه داره.

- برادرش مشکل خون داره.

- خون خودش به برادرش نمی‌خوره. 

مردی مسن زمزمه کرد:

- چرا؟ مگه برادرش نیست؟

- نمی‌دونم. 

دست‌هام تو جیبم محکم‌تر شد. پشت کردم بهشون و برگشتم تو اتاق مادرم. چشم‌هاش نیمه باز خیره من شد.

- چی شده دانژه؟ 

شونه بالا انداختم.

- بانک خون خالیه؛ یه مورد اورژانسی... اما خون نیست.

مادرم با صدای گرفته لب زد:

- کمکی از دست ما برمیاد؟

به حال و روزش روی تخت اشاره کردم:

- یه نگاه به خودت بکن جان دلم، بعد اون تصادفت خودت بیشتر به کمک نیاز داری. 

از پنجره به پرنده‌های روی درخت خیره شد. 

- گروه خونیت o- هستش، چرا وقتی می‌تونی کمک کنی نمی‌کنی؟ 

زبونم رو داخل لپم کشیدم. 

- به خون خودم نیاز دارم. 

چشم‌هاش رو بست. 

- دختر من هم هستی. 

خودم رو جلو کشیدم، ملحفه‌ی تخت رو تو مشتم گرفتم. 

- تحریکم می‌کنی.

بدنش تکون نخورد؛ فقط لبش لرزید.

- مسیح هدایتت کنه. 

- آه! خیلی فشاری مامان. 

چشم باز کرد. خودم رو عقب کشیدم و دست به سینه شدم.

- دانژه پدرت به همه کمک می‌کرد. 

خنده‌ای کردم. 

- و زودتر از همه مرد. 

جا خورد. 

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

نه من، نه مامان حرف رو ادامه ندادیم. پاهام رو بی‌قرار تکون دادم. 

از پنجره به بیرون خیره شدم. 

نکنه مسیح منو مجازات کنه، خون نمیدم؟ 

- می‌تونستی، ندادی. 

- مدت‌ها به یادت می‌مونه. 

پاهام از ریتم افتاد. «می‌تونستی، ندادی» ول کنم نبود. 

هوای اتاق خفه‌کننده شد. نیم نگاهی به مامان کردم و رفتم تو راه رو قدم زدم. 

همون مرد رو دیدم. کلافه راه می‌رفت. با گوشیش به زبانی که من نمی‌دونستم حرف می‌زد. یه جمله‌اش که به مخاطب پشت خطش گفت، به ذهنم موند. 

- لعنتی، میگم آمین خوب نیست. 

از حرکت ایستادم. الان بهتر می‌دیدمش! مو و چشم مشکی، از اون قیافه‌ها بود که چشم روش می‌مونه. قد بلندش تو راهرو تو چشم می‌زد، شونه‌هاش صاف، نگاهش تیز. 

دستم رو از جیبم بیرون آوردم. قبل از اینکه بفهمم، جلو پرستار بودم. گفتم:

- من به بیمار اون شخص خون میدم. 

پرستار اخمی کرد. 

- گروه خونیت، چیه؟

نزدیک پرستار شدم و پچ زدم:

- گروه خونی من o- هستش. کارت اهدای خون هم دارم. 

هر شش ماه یک بار آزمایش میدم. 

خواست پسره رو صدا بزنه؛ زودتر به حرف اومدم. 

- هی، بیا کم صدا باش. خوشم نمیاد کسی متوجه بشه. 

مکث کرد. 

- چرا؛ آشنا هستید؟

شقیقه‌ام رو لمس کردم، خندیدم. 

- اوه نه! فقط نمی‌خوام شناخته بشم‌. 

زبونی رو‌ی لب‌هام کشیدم. نوک کفشم رو به زمین زدم. بعد سکوت ریزبینانش گفت:

- حتما؛ اگه می‌خواید کمک کننده بی‌نام باشید احترام می‌ذارم. کارت اهدا همراه داری؟ 

کیف پولم رو از جیبم درآوردم، میون کارت‌های دیگه پنهانش کرده بودم، به پرستار دادم. 

لبخند زد و اشاره کرد. 

- لطفا به اتاق چهارده برو. 

سر تکون دادم. حالم حتی برای خودم هم فهمیدنی نبود.

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

چرخیدم. به اون پسره نگاه کردم؛ پشتش به من بود. 

انگشت شستم رو تو مشتم فشار دادم. 

وارد اتاق چهارده شدم. با دیدن پسری روی تخت از حرکت ایستادم. رنگش پریده و زرد بود. موهاش آشفته بود و لب زد:

- متین... 

چشم‌هاش رو که باز کرد، فهمید برادرش نیستم. 

اسم برادرش خیلی آروم تو ذهنم نشست: متین. 

چقدر خوش‌صدا بود. 

خواست بلند بشه؛ فوراً جلو رفتم. با صدایی خش‌دار پرسید:

- تو؛ تو کی هستی؟ 

شونه‌اش رو گرفتم و روی تخت خوابوندمش. گفتم:

- من شخص خاصی نیستم، لطفاً آروم باشید. 

نفس‌هاش بی‌جون‌تر شد. 

- متی... متین کجاست؟ 

خیره به چشم‌های قهوه‌ای تیره‌اش جواب دادم:

- اگه منظورتون برادرته... همین جاست. تو راهروئه. 

همون لحظه در باز شد. دستم رو از شونه پسره برداشتم. 

دکتر و دو پرستار وارد شدن. 

دکتر با دیدنم لبخند زد، اما با اخم پرسید:

- دانژه! تو که کم‌خونی داری. نگفتم فعلاً نمی‌تونی خون بدی؟ 

خندیدم. دست روی صورتم کشیدم. 

- مگه اورژانسی نیست؟ یه کیسه خون منو نمی‌کشه. 

اخم‌هاش بیشتر تو هم گره خورد. 

- مثل پدرت کله‌شقی. 

با خنده تلخ دست تو جیبم کردم. 

منو بغل گرفت و پیشونیم رو بوسید. 

- باشه، فقط این بار چون اورژانسیه. برو روی تخت دراز بکش. 

تایید کردم و سمت تخت رفتم. دراز کشیدم و آستین لباسم رو بالا دادم. 

دکتر به پسره گفت:

- آمین، مسیح خیلی تو رو می‌خواد. 

آمین سرش سمت من مایل شد. چشم‌ ازش گرفتم. به پرستار گفتم:

- مراقب مادرم باشید. بگید یه جا کار داشتم. 

پرستار با لبخند گفت: 

- چشم.

از سردی پَد خیس لرز درونی کردم. دندون‌هام رو به هم فشار دادم و سوزن وارد پوستم شد. 

چشم‌هام رو بستم و نفس رو رها کردم. 

دکتر صورتم رو نوازش کرد. 

- دانژه فردا مادرت ترخیصه؟ 

با چشم‌های بسته جواب دادم. 

- دکتر شمایی، مامانم رو ول کنی. با بهونه قلب عاشق خودت هی بیشتر نگهش نداری ما میریم. 

خندید و لپم رو کشید. 

- بعد حرف می‌زنیم. 

دلخور زیر دستش زدم. من غیر از پدرم، کسی رو پدر صدا نمی‌زدم.

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

... 

سرم حتی در حالت درازکش هم گیج می‌رفت.

مشکلم رو به پرستار گفتم. 

دکتر فوراً سمتم اومد، خون رو قطع کرد و گفت:

- خوبه، دیگه خطر مرگ از سر آمین رد شده. کامیلا، یه سرم به دخترم بزن. تو اتاق نوزده انتقالش بده. 

هر وقت نگران می‌شد، منو «دخترم» صدا می‌کرد. 

از تو جیبم یه شکلات درآوردم، تو دهنم گذاشتم و گفتم:

- ناسلامتی دکتری، این‌قدر بزرگش نکن. 

با احتیاط بلند شدم تا سرگیجه به وجودم چیره نشه. 

اخم‌هاش تو هم رفت. 

نگاهش نکردم. از تخت پایین اومدم. 

- میرم پیش مامان دراز بکشم. هی نیای اونجا، مامانم نگران می‌شه. 

از کنارش رد شدم که صدای خش‌دار آمین اومد. 

- ممنون. 

ایستادم و برنگشتم. 

- خواهش. 

در اتاق رو باز کردم. دکتر بلند و کنترل‌شده صدام کرد: 

- دانژه؟ 

بی‌حوصله چرخیدم نگاهش کردم. 

- بله؟ 

نفسش رو کلافه بیرون داد. خواست حرف بزنه، فقط گفت:

- برو استراحت کن. 

سر تکون دادم. کشان‌کشان، با کمک دیوار، تو اتاق مامان رفتم. 

از شانس خوبم مامان خواب بود. 

روی تخت همراه دراز کشیدم. ذهنم خالی و پوک بود. 

همین خوب بود؛ به این خالی بودن، برای ریلکس شدن احتیاج داشتم.

چشم‌هام گرم شد و به خواب رفتم. 

...

با تکون دستی، چشم باز کردم.

دکتر بود. چشم‌هام رو مالیدم و نالیدم:

- چیزی شده؟ 

موهام رو نوازش کرد. 

- مادرت تو ماشینه، بیا بریم خونه. 

با چشم‌های پرخواب به ساعت نگاه کردم. جا خوردم؛ این‌همه خوابم رفته بود. 

از تخت پایین پریدم؛ دنیا جلو چشم‌هام چرخید. 

دکتر سریع بازوم رو گرفت. 

- آروم باش. 

دست روی پیشونیم گذاشتم. 

- آرومم. 

با کمک دکتر، بیرون اومدم. 

پرستارها با خوش‌رویی خداحافظی کردن. 

سرم رو روی شونه دکتر گذاشتم. 

کمرم رو گرفت فشار داد. 

- آب‌میوه گرفتم، تو ماشینِ باز کن بخور. 

خمیازه کشیدم. 

- هنوز نرسیدیم. 

خندید. منو به خودش فشار داد سرم رو بوسید. 

- باشه، این‌قدر با من بد نباش. 

سرم رو بالا گرفتم. 

- کی بد بودم؟ 

در ماشین رو برای من باز کرد. 

- کی نبودی؟ 

چپ‌چپ نگاهش کردم و سوار شدم. 

مامان جلو نشسته بود. چرخید نگاهم کرد. 

- خوب خوابیدی؟ 

سر تکون دادم. 

- بد نبود.

دکتر هم نشست. ماشین رو به مقصد خونه به حرکت دراورد.  

گوشیم رو درآوردم. چند تماس بی‌پاسخ داشتم. 

دو تا پیام، اولین پیام تبلیغات بود. 

دومی پیام دوستم. 

- دانی، چند بار زنگ زدم جواب ندادی. مشکلی برای من پیش اومده می‌تونی جای من مغازه رو اداره کنی؟ 

اگه آره زنگ بزن. 

دستی روی سرم کشیدم. 

- ای بابا، من خودم کار دارم.

پوست لبم رو به دندون گرفتم و جواب دادم:

- سلام؛ رکسانا نمی‌تونی یه مدت مغازه رو ببندی؟

پیام رو فرستادم. به بیرون خیره شدم. همه چی با سرعت می‌گذشت. 

خیابون از همیشه خلوت‌تر بود. 

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

گوشی تو دستم لرزید. پیام رو باز کردم. 

- نمی‌تونم، صاحب مغازه این جا نیستش؛ مغازه رو به من سپرده. 

گوشی رو تو دستم فشردم. به مامان نگاه کردم و پرسیدم:

- مامان می‌تونم چند وقت به جای رکسانا تو مغازه‌اش کار کنم؟ 

مامان با اخم نگاهم کرد‌؛ دکتر هم از آینه. 

مامان با همون نگاه قضاوت‌گونه پرسید:

- چه مشکلی برای رکسانا پیش اومده؟ 

دکتر گفت:

- دانژه، مسئولیت کاری که می‌خوای انجام بدی بالاست. 

سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم. 

- خودمم نمی‌خوام؛ اما هر وقت من هم مشکلی داشتم کمکم کرده. 

دکتر دست مامانم که ناراضی بود رو گرفت. 

- نفس من، دانژه بزرگ شده، اون حالا نوزده سالشه؛ بیا بهش اعتماد کنیم. 

مامان هنوز ناراضی بود؛ اما گفت:

- باشه آدرین موافقم. دانژه بگو بیشتر از یک هفته نمی‌تونی عزیزم. 

تو جام تکونی خوردم و برای دکتر چشمکی فرستادم. 

به رکسانا که سه تا پیام داده بود تا قانعم کنه توجه نکردم و تایپ کردم. 

- رکسانا یک هفته بیشتر نمی‌تونم، اوکی؟

دکتر با مهربونی گفت:

- دانژه یه آب‌میوه باز کن بخور. 

از نایلون یه آب‌میوه انبه برداشتم. درش رو خواستم باز کنم نشد. 

دکتر دستش رو جوری که تمرکزش روی فرمون به هم نخوره، دراز کرد. 

فوراً بهش دادم. خودم رو جلو کشیدم. 

آب میوه رو دستم داد. 

- مواظب باش نریزه. 

سر تکون دادم و یه جرعه خوردم. شیرینش به دلم نشست‌. 

گوشی رو صندلی لرزید. برداشتمش و دیدم رکسانا کلی بوس و گل فرستاده.

- باشه دانی؛ مرسی خیلی گلی. 

پاروپا انداختم. تا برسم خونه، خودم رو با رکسانا سرگرم کردم. 

ماشین توی حیاط خونه ایستاد. پیاده شدم و رفتم توی خونه. سوفی با احترام سر خم کرد. 

- سلام، خوش اومدید. 

سر تکون دادم. مامان با کمک دکتر اومد. 

دکتر روبه سوفی گفت:

- خوراکِ سبک درست کن. 

سوفی دوباره سر خم کرد. 

- چشم، مونسیو. 

دست توی جیبم کردم. 

- من میرم اتاقم، دکتر و مامان، فعلاً.

پله‌ها رو دو تا یکی بالا رفتم. دکتر بلند گفت:

- حداقل اسمم رو صدا بزن، هشت سال شد!

خندیدم. تندتر بالا رفتم. 

- «دکتر» راحت‌تره تا «آدرین». 

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

***

قسمت دوم « روزبارانی»

سمت چپ پیچیدم و درِ اتاق سفیدم رو باز کردم. 

سوفی اتاقم رو تمیز کرده بود. 

گوشی رو روی میز آینه‌ی عسلی‌رنگم گذاشتم. 

خواستم برم که نگاهم به چشم‌هام افتاد؛ چقدر گود رفته بود. 

دستی زیر چشم‌های سبزطوسیم کشیدم. 

- بیمارستان آدم رو داغون می‌کنه! 

با تأسف سر تکون دادم و رفتم یه حمام جانانه گرفتم. 

... 

سبک از حمام بیرون اومدم و یه سرهمیِ تاپ‌وشلوارک سبز و مشکی پوشیدم. 

موهای بلندم رو اومدم خشک کنم که در اتاق زده شد. 

دستم از روی موهام سرخورد. 

- در بازه. 

در آروم باز شد و دکتر وارد اتاق شد. نگاهی به موهای خیسم که تاپم رو خیس می‌کرد انداخت. 

- سرما می‌خوری! 

سشوار رو برداشتم. 

- می‌خواستم خشک کنم؛ اما میشه تو انجامش بدی، دکتر؟ 

لبخند زد و نزدیکم شد. 

- دخترم بخواد و من بگم نه؟ 

روی صندلی چهارزانو نشستم. 

- میشه... فقط تو خیلی مهربونی. 

قهقهه زد. حوله‌ای پشت کمرم انداخت و موهام رو شونه زد. 

- فقط برای تو و مامانت مهربونم، درسته؟ 

سر تکون دادم.

- هوم... برای بقیه سِگرمه‌هات درهمه، این مدل تو رو دوست دارم. 

سشوار رو روی موهای بورِ خاکستریم گرفت. 

- چون دختر و همسرم رو دوست دارم. 

مچ پاهام رو تو مشتم فشار دادم و پاهام رو بی‌قرار تکون دادم. 

- من... من دخترت نیستم. چطور می‌تونی دخترِ مردِ دیگه‌ای رو دوست داشته باشی؟ 

نگاهش نافذ و سنگین شد. همیشه از این سؤال‌ها بدش می‌اومد. گفت:

- چون عاشق مامانتم، وقتی بخوامش، هر چیزی که بهش ربط داره رو هم دوست دارم. حتی اگه دختر من نباشی، وقتی فامیلیِ منو گرفتی، دیگه دخترِ من حساب میشی. 

نفسش رو محکم بیرون داد.

از توی آینه به چشم‌های آبی رنگش خیره شدم.

سه سال از مادرم کوچیک‌تر بود

خانواده‌اش به‌خاطر ازدواجش با مادرم، باهاش قهر بودن.

آدرین قبلاً زن نداشت؛ بعد از کلی فشارِ خانوادگی، با مادرم که یه بچه‌ی ده‌ـ‌یازده‌ساله داشت ازدواج کرد.

عاشق مادرم بود. همین موضوع باعث شد، جلوی خانواده‌اش بایسته. 

لب‌هام رو روی هم فشار دادم. گفت:

- موهات کشیده شد؟ 

- نه، عالی سشوار می‌کنی. 

لبخند زد. 

- دانژه، چرا این سؤال رو پرسیدی؟ 

لپ‌هام رو پرِ باد کردم.

- نمی‌دونم... شاید برای من عجیبه. اگه من بودم، نمی‌تونستم بچه‌ی یکی دیگه رو دوست داشته باشم. 

سرش رو روی سرم گذاشت. 

- تو دنیای منی، دخترم. لازم نیست به این چیزهای پیچیده فکر کنی. فقط بدون بعد از مامانت، من عاشق دخترمم‌. 

پاهام بی‌قرارتر تکون خورد. صدام لرزید‌:

- حتی اگه... اگه مامان یه بچه دیگه بیاره، من... من بازم دوست داشته می‌شم؟ 

چشم‌هاش درشت شد. کنار پاهام نشست و با دست، تکون‌های پاهام رو متوقف کرد. 

- دانژه، چی میگی؟ این فکر‌ای پریشون چیه؟ من ده‌تا دختر و پسر هم بیارم، تو اولین سوگلِ خونه‌ای.

اشکم چکید. خودم رو توی بغلش انداختم و بغضم شکست. 

موهای نم‌دارم رو نوازش کرد. 

سرم رو تو گردنش فشار دادم. اشک‌هام پیرهن سفیدش رو خیس کرد. 

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

صورتم رو بالا گرفت و اشک‌هام رو پاک کرد.

- امروز من می‌برمت دانشگاه. 

دستی رو بینیم کشیدم. 

- نمی‌خوام برم. 

بلندم کرد. 

- اگه نری، میریم بیلیارد بازی می‌کنیم. 

- دکتر؟!

ابرو بالا انداخت. 

- حوصله‌ام سر رفته، لیا هم داره استراحت می‌کنه. 

خم شدم و صورتم رو جمع کردم. 

- الان آماده میشم، ببر منو. 

خندید. 

- تصمیم خوبی گرفتی. 

از اتاق بیرون رفت و من هم یه بافت سفید و شلوار جین برفی پوشیدم. 

موهام رو دم اسبی بستم. جلو آینه چرخیدم. 

- عالی شدم. 

کفش اسپرتم رو دکتر هفته پیش برای من خریده بود.

از اتاق بیرون زدم که دیدم دکتر داره با گوشی حرف می‌زنه. پشت سرش ایستادم. 

خشک و سرد گفت:

- به شخصی دیگه واگذار کن. 

-... 

- فعلاً کار مهم‌تری دارم. 

لبخند زدم. از رفتارش خوشم میاد. برای همه خشک و سرده، برای من و مامان فرشته‌ی مهربونه.

گوشی رو قطع کرد. 

- بریم؟ 

- آره. 

به شونه‌ام اشاره کرد. 

- کیفت کو؟ 

جا خوردم. دویدم و تند پله‌ها رو بالا رفتم. 

- آروم، دانژه! نیفتی. 

نفس‌نفس‌زنان وارد اتاقم شدم، کیف زردم رو از توی کمدم برداشتم. 

بند کیف رو از روی گردنم رد کردم؛ روی ران پاهام ثابتش کردم. 

در اتاق رو بستم که صدای بلندی پیچید و شونه‌هام جمع شد. 

- واو... خیلی بد خورد. 

پله‌ها رو پایین اومدم. 

سوفی لبخندی زد و گفت:

- دانژه جون، مونسیو گفت بیرون منتظره. 

سر تکون دادم. از خونه بیرون زدم. نگهبانی در رو باز کرده بود. همین که دکتر خواست بیرون بزنه، در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. 

چشم‌هاش درشت شد. 

- دانژه! این کار خطرناک بود. 

خندیدم و در رو بستم. 

- گاهی هیجان لازمه. 

با تأسف سر تکون داد و بیرون زد. 

نگاه سنگینش باعث شد سر بلند کنم. 

- چیزی شده دکتر؟ 

ترش کرده پرسید:

- آرایش کردی؟ 

دکتر از آرایش خوشش نمیاد. میگه همه چیز طبیعی خودش قشنگه. من هم خط قرمزهاش رو می‌دونم. 

در داشبورد رو باز کردم. 

- نه نکردم. چرا این فکر رو کردی؟ 

سمتم مایل شد و دست رو لبم کشید. 

به انگشتش خیره شد. دید هیچ رنگی نگرفته، پشت دستش رو از یقه بافتم رد کرد. 

گیج به کارهاش نگاه کردم. ترمز زد. نگران گفت:

- دانژه تب داری. 

دست روی پیشونیم گذاشتم، خنک بود. 

- ندارم. 

مشتش رو آروم و ریتم‌دار به فرمون زد. متفکر لب زد:

- گفتم خون نده، تو کم خونی گرفتی. 

شیشه رو پایین داد و با خودش حرف زد. 

- تقصیر خودمه، باید رد می‌کردم. نباید می‌گذاشتم خون اهدا کنی. 

به بازوش زدم. 

- دکتر! چقدر بزرگش می‌کنی. 

چنان با غیظ نگاهم کرد که رنگ آبی چشم‌هاش تیره‌تر شد. به در ماشین چسبیدم. 

ماشین رو به حرکت درآورد. خشک گفت:

- دیگه خون اهدا نمی‌کنی. 

زبونم قفل کرد. به سختی جواب دادم:

- چش... چشم. 

از تو جیبش پاکت سیگارش رو درآورد. شوکه شدم! 

دکتر سیگار نمی‌کشید؛ فقط گاهی، اون هم وقتی خیلی عصبیه.

با انگشت‌هام بازی کردم و زیرچشمی نگاهش کردم. 

خفه پرسیدم:

- می‌خوای... می‌خوای سیگار بکشی؟ 

نخ سیگار چند ثانیه توی دستش موند؛ بعد گذاشت روی لبش و زیرش فندک زد. 

جوابم رو نداد. من هم سکوت رو ترجیح دادم. 

ماشین از همیشه خفه‌تر شده بود. بوی دود و ضربه‌های عصبیش به فرمون حاکم بود. 

قلبم تندتند زد. زیر چشمی نگاهش کردم. 

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

از وقتی بابام زنده بود از دکتر می‌ترسیدم. مهربون بود اما ترسناک عصبی می‌شد‌. رگ پیشونیش برجسته می‌شد و وقتی داد می‌زد، حتی رگ گردنش هم باد می‌کرد. 

به دست‌های لرزونم خیره شدم. 

الان تازه فهمیدم واقعاً کسلم؛ بدنم سنگینه، اما نه اون‌قدر که نتونم راه برم یا غش کنم.

صدای دورگه‌اش تو ماشین پیچید. 

- کلاس امروزت چند ساعته؟ 

سریع جواب دادم. 

- دو... دو ساعت دارم نُه تا یازده؛ عصر هم چهارده تا هجده. 

به چپ پیچید و گفت:

- میای خونه؟ 

با ناخن کوتاهم بازی کردم. 

- نه، می‌خوام برم کافه، بعد کنار دوست‌هام. 

نفسش رو رها کرد و گفت:

- باشه، ساعت هجده میام دنبالت. 

خوشحال شدم و دستگیره رو تو مشتم فشار دادم. دم دانشگاه ایستاد و به بیرون زل زد. 

فوراً سمتش خم شدم و گونه‌ی خنکش رو بوسیدم. 

- این‌قدر عصبی نباش دکترجون. 

خندید. دست دورم انداخت پیشونیم رو با صدا بوسید. 

قلبم گرم شد و با لبخند کیفم رو برداشتم. از ماشین پیاده شدم و سمت دانشگاه رفتم. 

دکتر دو تا بوق زد. برگشتم و دست تکون دادم. 

تا وارد دانشگاه شدم، خودش هم رفت. 

خواستم برم توی کلاس، میلا از پشت به کمرم زد. 

- بَه... دانی‌خانم بالاخره تشریف فرما شد. 

دوست نداشتم راجع تصادف مادرم بگم؛ به زمین زل زدم و گفتم:

- مشکلی برام پیش اومد. چه کارا می‌کنی؟ 

عمیق نگاهم کرد. 

- چه مشکلی؟ 

کیفم رو بی‌هدف تنظیم کردم و اخم کردم. 

- خانوادگیه. 

- با پدر و مادرت مشکل پیدا کردی؟ 

شوکه شدم. 

- چی میگی میلا؟ نه، اصلاً این‌طور نیست. 

نفس راحت کشید. 

- پس چی شده؟ 

با لبخند کجی، ضربه‌ی کوچیکی به شکمش زدم.

- با گفتنش راحت نیستم. یادت رفت استاد چی گفت؟ 

«بیماری که به شما مراجعه می‌کنه، با فشارِ کلمات اون رو به حرف نیارید؛ باعث انکار و دفاع ذهنی می‌شه.»

پشت چشم نازک کرد. 

- می‌خوای بگی، تو رو تحت فشار گذاشتم؟! 

وارد سالن شلوغ شدم. روی صندلی‌های پله‌ای نشستم و کیفم رو روی پاهام تنظیم کردم. با خنده جواب دادم:

- یه‌جورایی. 

دهنش باز موند. 

- خیلی بی‌شعوری دانی. 

لبخند محو زدم.

رشته روان‌شناسی رو با کمک دکتر انتخاب کردم. 

علاقه خاصی به موسیقی دارم. دکترِ باهوش، منو کلاس موسیقی فرستاد و گفت: «دانژه، من و مادرت می‌خوایم تو روان‌شناس بشی.» همین‌جور که ما علایق تو رو دنبال می‌کنیم تو هم دنبال کن. 

با اومدن استاد پیر رشته افکارم پاره شد. مردی حدوداً پنجاه‌ساله با عینک باریک. بدون مقدمه لپ‌تاپش رو باز کرد.

- Bonjour. Cours magistral de psychologie générale.

نور پروژکتور افتاد روی پرده. اسلاید اول فقط یک کلمه داشت:

Identité

دفتر خط‌دارم رو درآوردم. زیر لب کلمه رو زمزمه کردم. 

استاد با جدیت گفت:

- اسلایدها روی سامانه‌ست. برای امتحان، جزوه‌ی خودتون مهم‌تر از هر کتابیه. دو منبع مرجع هم معرفی می‌کنم، ولی حفظ کردن کتاب فایده نداره؛ باید بفهمید.

چند نفر غر زدند. یکی پرسید:

- استاد، کتاب اصلی کدومه؟

استاد با لبخند کمرنگی گفت:

- روان‌شناسی کتابِ واحد نداره. فکر کنید، نه این‌که فقط بخونید.

متفکر لب زدم:

- هویت؛ چیزی که ثابت نیست. 

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

دو ساعت بعد، کلاس تمام شد. 

خسته بلند شدم، کش‌وقوس اومدم.  

میلا دفترش رو تو کیفش گذاشت و پرسید:

- می‌خوام با آنتوان برم کافه میای؟ 

اخم کردم. آنتوان کیه؟ گیج نگاهش کردم. خندید و سرش رو رقص‌وار تکون داد. 

- بوی‌فرند جدیدم بیب. 

ابرو‌هام بالا پرید. مامانم هیچ‌وقت با میلا کنار نیومده بود.

دکتر همیشه به مادرم می‌گفت: « لیا، دخترم می‌دونه کی بده و کی خوب؛ بذار خودش فرق خوب و بد رو بفهمه.» 

لب‌هام رو به هم فشار دادم و گفتم:

- مبارک باشه؛ من کتاب‌خونه کار دارم. 

خواست اخم کنه، روی شونه‌اش زدم. 

- خوش بگذره. 

یه بوس و چشمک هوایی فرستادم و با سرعت دویدم.

جوری دویدم که حتی فکرِ دنبالم‌کردن هم بهش نرسه.

نفس‌زنان ایستادم و زانوم رو فشار دادم.

ـ آخ… پیچوندن چقدر سخته.

با بارش قطره‌های ریز بارون، سرم رو بالا گرفتم.

ـ شوخی می‌کنی؟

به اطراف نگاه کردم.

خیابون خلوت بود.

راستی؟!

من الان کجام؟

این‌جا ناآشنا بود.

آروم تو خیابون قدم زدم.

سریع دست بردم گوشیم رو بردارم که…

خالی بود.

ناخون انگشتم رو به دندون گرفتم.

قلبم بی‌اختیار تندتر شد.

کاش یکی بود می‌پرسیدم این‌جا کجاست؟

اصلاً چطور این‌قدر دویدم که حالا نمی‌دونم کجام؟

بزاقم رو سخت قورت دادم.

قدم‌هام رو تند کردم.

تندتر…

کم‌کم به دویدن افتادم.

بارون از نم‌نم گذشته بود.

لباس‌هام به تنم چسبیده بود.

ماشینی با سرعت جلوم پیچید.

جیغ کشیدم و دستم رو بالا آوردم.

صدای ترمز، گوشم رو پر کرد.

بدنه‌ی ماشین به پیرهنم خورد.

پاهام سست شد و افتادم.

قلبم داشت از سینه‌م بیرون می‌زد.

زنِ پشت فرمون، مست و ترسیده بود.

یکهو دنده‌عقب گرفت و فرار کرد.

لرزون و خفه نالیدم:

- لعنت بهت…

حتی نتونستم بلند بشم، زانوهام می‌لرزید. 

به هر سختی‌ای بود، با کمک زمین خودم رو بالا کیشدم. 

آروم، زیر بارون قدم زدم. 

فکم از سرما می‌لرزید‌. آخرش به خیابون آشنا رسیدم. 

لبخند لرزون زدم که ماشینی دو بوق زد. 

سرم رو بالا اوردم‌. 

شیشه‌ها دودی بود. 

عقب رفتم که در ماشین باز شد. پسری که بهش خون دادم با رنگ پریده گفت:

- بیا سوار شو. 

بازوم رو با تردید فشار دادم. 

شیشه ماشین پایین اومد. چشم‌های سیاه و نافذ متین خیره‌م شد. 

- عجله کن دختر، وسط خیابونم. 

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

تردید رو کنار گذاشتم و فوراً سوار شدم. 

بوی خوشِ عطر، قاطی با سیگار و گرمای ماشین، حسم رو آروم کرد. 

آمین شگفت‌زده چرخید. با لبخند گفت:

- فکر نمی‌کردم بتونم دوباره ببینمت. 

لبخند سرسنگین زدم‌. 

متین از تو آینه نگاهم کرد. قلبم یه حس عجیبی توش پیچید.

با لهجه‌ای جذاب پرسید:

- آمین، می‌شناسیش؟ 

آمین آب‌میوه‌ای سمتم گرفت. 

- زیاد نه... یک بار دیدمش.

ممنون بودم نگفت من بهش خون داده بودم. 

تو ماشین سکوت سنگینی پیچید. فقط گاهی نگاه‌های معذب‌کننده رد و بدل می‌شد. 

بافتم رو تو مشتم فشردم. 

متین فرمون رو به راست پیچوند و پرسید:

- مسیرت کجاست؟ 

گلو صاف کردم و خش‌دار جواب دادم:

- کنار کافه، نزدیک دانشگاه پیاده میشم. 

آمین کنجکاو و پرصدا گفت:

- دانشجویی؟ 

گونه‌هام گُر گرفت. با ناخنم بازی کردم.

سرم رو بالا اوردم که جواب بدم. 

توی آینه، چشم‌های متین همه ذهنم رو پر کرد. 

قلبم تپشِ محکم و غریبی گرفت. 

این بار متین نگاهش رو دزدید. هول کردم؛ اما نگذاشتم تو لحنم و صورتم معلوم بشه. 

جواب دادم:

- بله دانشجو هستم.

آمین کاملا سمت من چرخید. 

- رشته‌ات چیه؟ 

پسر بانمکی بود؛ چشم‌های قهوه‌ای تیره و موهای خرمایی. 

لب‌هام رو به هم فشردم. کمرم رو صاف کردم گفتم:

- روان‌شناسی. 

دستش رو فوراً دراز کرد. 

- آمین مشتاقی هستم. 

به دست‌های بزرگش خیره شدم. آروم دستم رو بالا آوردم و تو دستش گذاشتم؛ گرم و صمیمی بود. 

- دانژه اوبرون. 

نگاهش با این که خیره صورتم بود، اصلا اذیت کننده نبود. لبخندش پررنگ‌تر شد. 

- ایشون هم برادر بزرگه من، متین هستش از آشناییت خوش‌وقتم. 

دستم رو با یه فشار کوتاه ول کرد.

پرسید:

- می‌تونم دانژه صدات کنم؟ 

نگاهم ناخداگاه به آینه خورد. انگار منتظر واکنشی از متین بودم. 

آروم گفتم:

- می‌تونی. 

از تو داشبورد کارتی در اورد. 

- دانژه، این پایین... دومی، شماره‌ی برادرمه.

من فعلاً  بخاطر جریانی خط ندارم. 

گیج پرسیدم:

- شماره، برای چی؟ 

آمین تو پیشونی خودش زد. 

- شرمنده، خیلی دارم جلو پیش میرم. لطفاً منظورم رو اشتباه نگیر. 

متین ماشین رو گوشه‌ای پارک کرد. تیز گفت:

- برادرم اهل مخ زدن نیست. اصلاً بلد هم نیست. 

دهنم باز موند!

آمین با خنده تو بازوی متین زد. 

- متین، من بلدم فقط نمی‌خوام. 

آمین رو به من ادامه داد:

- نمی‌خوام مخ بزنم، می‌خوام بیشتر آشنا بشم. مطمئنم دختری به زیبایی تو کسی رو داره. 

بافتم رو تکون دادم؛ خیسِ بارون بود و پوستمو می‌خاروند.

نگاهش پاک بود، بی‌منظور؛ همون‌قدر که آدم از کسی انتظار داره که فقط دنبال جبران یه دِینه، نه بیشتر. 

کارت سیاه با نوشته‌های طلایی رو گرفتم. ابروهای متین بالا پرید. خون سر گونه‌هام دوید‌. چرا این جوری نگاه کرد. فکر می‌کنه الان دختر سبک‌سری هستم‌. 

حالم یه جوری شد. کاش کارت رو نمی‌گرفتم. فوراً از ماشین پیاده شدم. 

- ممنون منو رسوندید. 

در ماشین رو بستم و خواستم برم. 

صدای آمین رو از پشت سرم شنیدم.

- منتظر زنگت می‌مونم دانژه. 

نچرخیدم، فقط دویدم. از چی فرار می‌کردم رو نمی‌دونستم؛ فقط دویدم. 

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

در کافه رو با سرعت باز کردم. 

همون لحظه هم میلا رو تو کافه دیدم. 

- وای وای، دانژه جونم اومدی. 

هرکی تو کافه بود، بخاطر صدای بلندِ میلا به من نگاه کرد. 

معذب شدم. لبخند خامی زدم. 

میلا سمت من دوید‌. دستم رو که خشک شده بودم کشید و سمت میزش برد. 

مات لب زدم:

- میلا! 

شاد چشم‌هاش درخشید. 

- آنتوان، دوستم دانژه همونی که تعریفش می‌کردم. 

آنتوان بلند شد. چشم‌های خمارش بجای صورتم روی بدنم می‌گشت. دستش رو دراز کرد. 

- خوشبختم دانژه‌جون. 

از نگاهش حس ناامنی کردم. به دست‌هاش که سه انگشتر داشت خیره شدم. 

دستم رو خسته از تحلیل و قضاوت بالا اوردم. 

خودش فاصله دست‌هامون رو پر کرد محکم گرفت. 

انگشت شستش رو روی دستم نوازش‌وار کشید؛ حسم بدتر شد. 

- آنتوان هستم. 

لبخند اجباری زدم. سریع دستم رو در اوردم و روی صندلی نشستم. 

- خوشبختم آنتوان.

میلا بازوم رو بغل کرد و پچ زد:

- چطوره؟ می‌بینی چقدر خوشگله؟ 

به آنتوان نگاه کردم. چشم‌های خمار داشت با تتو‌های عجیب. 

زبونی روی لبم کشیدم. نگاهش روی لب‌هام مکث کرد؛ از درون لرزیدم.

دستم رو پاهام سفت شد و بلند گفتم:

- اسپرسو لطفاً. 

به میز خیره شدم و میلان گفت:

- دانژه لباست نم داره. 

تایید کردم. 

- زیر بارون بودم. 

آنتوان پاهاش رو بازتر کرد و خمار نگاهم کرد. پرسید:

- دو نفره؟ معلومه لذت بردی. 

اخم کردم. 

- بستگی داره لذت رو چی ببینید. 

قهقهه زد. 

میلا برای خنده آنتوان ضعف کرد. 

دست هم دیگه رو گرفتن. آنتوان خیره به من دست میلا رو بوسید. 

نگاه گرفتم که اسپرسو جلوی من قرار گرفت. 

به دختری که اورده بود لبخند زدم. 

- تشکر. 

- نوش جان. 

فنجون سفید رو تو دست‌های سردم قاب کردم. 

جلو بینیم بردم و بخارش رو به جون خریدم. 

نفس عمیق کشیدم و از بوش حس گرما کردم. 

جرعه‌ای خوردم. با این که لبم رو سوزوند؛ اما نمی‌تونستم بی‌خیالش بشم. 

صدای آنتوان تمام لذت منو پروند. 

- خوردنت وسوسه کننده‌ست. 

جاخوردم. حرفش دوپهلو بود. میلا خندید. 

- دانژه همیشه اول بخار، دوم عطر، سوم نوشیدنیش رو می‌خوره. من هم عاشق خوردنش هستم. انگار از دنیا غافل میشه. 

آنتوان دستش رو روی میز گذاشت. لبه فنجون رو لمس کرد. 

- حق داری عزیزم، همچین حسی کم پیدا میشه. 

جرعه‌ای دیگه نوشیدنی گرمم خوردم. 

چند جرعه‌ی دیگه تو فنجون مونده بود، اما نمی‌خواستم بیشتر بمونم.

بلند شدم و گفتم:

- میلا تو کلاس می‌بینمت. آقای آنتوان، خداحافظ شما. 

اسپرسو هم حساب نکردم؛ به گردن آنتوان انداختم. 

از کافه کلافه بیرون اومدم. بادِ سرد از بافتِ نم‌دارم نفوذ کرد و لرزیدم. بارون شلاقی می‌بارید. 

بدو بدو سمت دانشکاه رفتم. 

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

کلاسم عصر طولانی‌تر بود. تا وارد دانشگاه شدم. 

نگهبانی جلوم رو گرفت:

- مگه پیام رو ندیدی؟ 

از سرما لرزیدم. بارون بی‌رحم‌تر خیسم کرد بود.

- گوشیم رو جا گذاشتم. 

اخم‌کرد و چتر رو نزدیک سرم آورد. گفت:

- به‌دلیل وضعیت هوایی، تعطیل شده. 

تو خودم مچاله شدم. 

- گوشیم همراهم نیست… می‌شه شما اوبر بگیرید؟

هنوز گوشی‌ش رو درنیاورده بود که بوق بلندی زده شد.

برگشتم؛ انگار دنیا رو گذاشته بودن تو دست‌هام. 

تمام تنم گرم شد و داد زدم:

- دکتر. 

روبه نگهبانی شاد گفتم:

- ممنون، خود بابام اومد. 

دویدم و با عجله در ماشین رو باز کردم و نشستم. 

نگاهم کرد. 

- دانژه! حسابی خیسی. 

لرزون خودم رو به گرمای ماشین چسبوندم. 

- سرده، دکتر. 

کاپشنش رو درآورد. 

- زودباش، بافتت رو در بیار تا مریض نشدی. 

بی‌تردید بافتم رو درآوردم. تاپم خیس بود. 

کاپشنش رو حائل کرد. 

- در‌بیار. 

بینیم رو بالا کشیدم. تاپم رو درآوردم و سریع کاپشن دکتر رو پوشیدم. تو خودم مچاله شدم. 

دما رو بیشتر کرد. ماشین رو به حرکت درآورد. 

- لیا گفت گوشیت رو نبردی. تا الان مطب بودم. وقتی فهمیدم... نفهمیدم چطور رانندگی کردم. 

دست روی موهای خیسم کشید. 

دستش رو گرفتم و روی صورتم گذاشتم. 

- داشتم اوبر می‌گرفتم، دکتر. 

لپم رو کشید. 

- باید من نباشم بذارم اوبر بگیری؟ من بودم نگذاشتم ماشینت رو ببری. می‌خواستم امروز خودم ببرمت و بیارمت. 

دلخور زیر دستش زدم. می‌دونه از کشیدن لپ خوشم نمیاد، ولی کار خودش رو می‌کنه. 

لبخند زد. حس شادی کنارش داشتم. با این‌که نمی‌تونم «پدر» صداش بزنم، از پدر هم کمتر نمی‌بینمش. 

چشم‌هام رو با آرامش بستم. 

... 

با تکون‌های آرومی چشم‌هام رو باز کردم. تو بغل دکتر بودم و داشت منو می‌برد تو خونه.

خواستم خودم رو به خواب بزنم. اما شکمم منو لو داد. 

دکتر خندید. 

- شکمت چقدر عصبیه! 

از تو بغلش بیرون اومدم. بدنم کوفته و سنگین شده بود. 

- تا الان چیزی نخورم، گشنمه.

دست تو جیبش کرد. 

- میرم لباسم رو عوض کنم. تو هم بعد عوض کردن، یه چیزی بخور.

- باشه. 

مامان از پله‌ها پایین اومد. 

دستم رو بالا اوردم. 

- سلام مامان. 

لبخند زد:

- سلام قشنگم. 

عطسه کردم و کسل، تو اتاقم رفتم. 

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

***

قسمت سوم« فروشگاه» 

دیروز بخاطر بارون سرما خورده بودم؛ انگار ماشین از روی بدنم رد شده بود و همه‌ی استخوون‌هام درد می‌کرد.

خسته به مامان نگاه کردم. 

- دانژه بیا این قرص رو بخور، بعد برو. 

بی‌حال قرص رو گرفتم و خوردم. 

مامان نگران نگاهم کرد:

- به رکسانا پیام بده حالت بده، بگو نمی‌تونی بری فروشگاه. 

به دیوار تکیه دادم و با صدای گرفته گفتم:

- مامان، قول دادم. عروسی داییشه، ذوق داشت. 

مامان هوفی کشید. 

- آخه... 

دستم رو تکون دادم. 

- شما ناهار بخورید، من بعد از مغازه میرم دانشگاه، فعلاً. 

به سختی حرکت کردم و از خونه بیرون اومدم. 

همه‌جا پر از برف بود. بخار از دهنم خارج شد. 

سوار پژو۳۰۸ سفیدم شدم. نگهبان در رو باز کرد.

گاز دادم و از خونه بیرون زدم. برف‌پاک‌کن رو زدم؛ دیدم داشت کور می‌شد.

گوشیم زنگ خورد. 

عطسه‌ی بلندی کردم و بینیم رو چلوندم.

- بله؟

صدای رکسانا تو ماشین پیچید.

- دانی کجایی؟

- دارم میام.

-دانی خودتی؟

نالیدم:

- نه، مادرمه.

- دانی واقعاً مریض شدی؟

به برف‌ها که همه‌چی رو پوشونده بودن خیره شدم. جوری برف می‌اومد، سخت می‌شد جایی رو ببینی! هی هم بخار روی شیشه می‌بست. 

- آره… زیر بارون موندم؛ الان وضعم اینه.

عذاب وجدان گرفتش.

- دانی برو خونه استراحت کن، به داییم می‌گم نمی‌تونم بیام، درک می‌کنه.

- خفه شو.

خودمم از لحنم جا خوردم؛ مریض بودم و اعصابم لِه.

بعد از مکثی گفت:

- نمی‌خواستم عصبیت کنم دانی، فقط نمی‌خوام تو مریضی…

بی‌حوصله جواب دادم:

- باشه، فهمیدم. دو دقیقه دیگه اونجام.

گوشی رو قطع کردم. سرعتم رو بالا بردم. ماشین روی برف سر می‌خورد و ترمز گرفتن سخت بود.

بینیم به خارش افتاد. 

تو سرم انگار چیزی با درد تکون می‌خورد.

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

ماشین رو اون‌ور خیابون، روبه‌روی فروشگاه پارک کردم و پیاده شدم.

برف روی کاپشن بادیِ مشکیم نشست.

رکسانا داد زد:

- زود بیا، الان مریض‌تر میشی.

نالان سمتش رفتم.

موهای بور و چشم‌های قهوه‌ایِ روشنش تو این هوای سفید، بیشتر به چشم می‌اومد.

کلاه رو بیشتر روی صورتم کشیدم و شال‌گردنم رو تا روی بینیم بالا آوردم. نفس‌های گرمم تو شال‌گردن می‌پیچید. 

اومد بغلم کنه. عقب رفتم. 

- هی. 

خندید و پرید بغلم کرد. 

- عـــشقم. 

بوی عطر شیرینیش مشامم رو پر کرد. خنده بی‌حوصله‌ای کردم‌. 

- یالا دیگه، کلید رو بده و برو. 

شال گردنم رو پایین داد و گوشه لبم رو بوسید. 

بی‌برگشت خوابوندم تو سرش. 

- احمق، مریضم. 

شال گردنم رو بالا داد. 

- باشه، هرچی از دوست تو برسه برای من خوبه. 

چپ‌چپ نگاهش کردم و هولش دادم. 

وارد فروشگاه شدم و یک راست پشت میز نشستم. 

رکسانا با لبخند نگاهم کرد و گفت:

- با اون دستگاه سریال و قیمت... 

خسته نالیدم:

- می‌دونم. 

خندید و دسته کلیدی سمت من گرفت‌. 

- سعی می‌کنم زودتر بیام، نمی‌ذارم به یک هفته بکشه. 

نمی‌خواستم حال تنها دوستم، که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم، خراب بشه. با همه بدن دردم، کشیدمش و روی پاهام نشوندمش. 

- دختر، با این تیپ و ظاهر اومدی جلو من لوندی؟ 

قهقهه زد و محکم بغلم کرد. 

- برای عشقم خوشگل کردم. 

لبخند زدم و تو چشم‌هاش خیره شدم. 

- برو خوش باش رکسانا، بخاطر من خرابش نکن.

نگرانی تو چشم‌هاش می‌گفت زود می‌خواد برگرده. 

در فروشگاه باز شد‌. 

روکسانا از روی پاهای من بلند شد و گفت:

- بفرمایید، کمکی از من بر میاد؟

مردی چهل ساله نیم نگاهی به من انداخت. بعد به رکسانا نگاه کرد؛ بی‌حرف رفت...

چند وسیله تو پاکت گذاشت روی پیش‌خوان قرار داد.

من هم دونه‌دونه ثبت کردم، مبلغ رو گفتم. 

حساب کرد و از فروشگاه خارج شد.  

رکسانا دست به سینه گفت:

- همیشه میاد این جوریه، یه دور همه جا رو نگاه می‌کنه، خرید می‌کنه، میره. 

سرم رو روی میز گذاشتم. 

- بسلامتی، چکارش کنم. 

ایشی کرد. 

- ضدحال. 

دستم رو تکون دادم. 

- پیش‌پیش، برو دیگه. جا من هم حال کن. به داییت هم از طرف من تبریک بگو. 

خندید و اومد محکم‌تر بوسیدم. چنان هواری زدم که مثل چی فرار کرد و رفت. 

گلو‌م از فریاد خارش گرفت. سرفه‌های شدید افتاد به جونم و گلومم سوخت. 

- کثافت...

با خستگی، یکی یکی فروشنده‌ها رو راه انداختم. بعضی‌ها هم خبر رکسانا رو می‌گرفتن. 

بعضی‌ها هم انقدر چونه می‌زدن که دلم می‌خواست بیرونشون کنم.

ناهارمم فقط یه کیک و آب‌میوه خوردم. 

این درِ لعنتی هی باز می‌شد و لرز می‌افتاد به جونم.

روی گوشیم پیام اومد. خسته نگاه کردم. 

«به اطلاع می‌رساند با توجه به بارش سنگین برف و شرایط نامساعد جوی، کلیه کلاس‌ها و فعالیت‌های آموزشی فردا نیز تعطیل خواهد بود.

از دانشجویان تقاضا می‌شود از تردد غیرضروری خودداری کنند.» 

ویرایش شده توسط Alen

moonecho

  • Alen عنوان را به رمان امن، اما بی‌دل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

گوشی رو یه گوشه گذاشتم. سرم رو روی میز قرار دادم. 

شالم رو تا صورتم آوردم و دستم رو توی جیبم فشار دادم.

داشت حس رضایت از وضعم سراغم می‌اومد که در باز شد.

نیم نگاهی کردم. یه پسر قد بلندِ مو مشکی بود. 

آشنا میزد. پشتش به من بود نمی‌تونستم درست ببینمش. اهمیت ندادم. دوباره سرِ تب‌دارم افتاد روی میز.

چند دقیقه بعد صدای آشنایی تو گوشم پیچید. 

- حساب می‌کنید؟ 

سرم رو بالا اوردم که شوکه شدم. این... این که متین بود. 

به دورش نگاه کردم. دنبال آمین گشتم اما اون نبود. 

با این وضعی که برای خودم درست کرده بودم منو نمی‌شناخت. من هم آشنایی ندادم. مگه کیه منه؟ 

یه بار من خون دادم و یک بار اون‌ها منو تو بارون رسوندن. پس یک به یک شدیم. 

وسایلش رو تو سکوت، با قلبی که تندتند می‌زد اسکن کردم. با صدای گرفته از مریضیم قیمت رو گفتم. 

کارتش رو داد. 

از دستش گرفتم و خواستم حساب کنم پرسید:

- دانژه هستی؟ 

کارت توی دستم رو محکم‌تر گرفتم. 

سرم رو بالا آوردم. شال‌گردنم بی‌اختیار از روی بینیم سر خورد.  

نگاهش روی صورتم سر خورد. 

- خودمم. 

دست تو جیبش کرد و گفت:

- آمین منتظر تماست بود. 

سکوت کردم. اصلاً یادم رفته بود شماره کارتش رو قبول کردم. به وضعیت حالیم اشاره کرد و ادامه داد:

- پس بارون کار خودش رو کرد، مریض شدی. 

من هم مریضیم رو بهونه کردم و تایید کردم. 

- آر... آره، مریض شدم نتونستم تماس بگیرم. 

پاکت خرید رو سمت فرستادم. 

نگاهش این‌قدر عمیق و نافذ بود نمی‌تونستم چشم تو چشم بشم‌. 

به کارت تو دستم اشاره کرد:

- نمی‌خوای بکشی؟

تازه یادم افتاد. با عجله کارت رو کشیدم.

محترمانه کارت رو روی پاکت گذاشتم. 

پاکت و کارت رو برداشت و سمت خروجی رفت.

از پشت به شونه‌های پهنش خیره شدم. 

خواست در رو باز کنه، ایستاد و پرسید:

- این جا کار می‌کنی؟ 

بزاق دردناکم رو قورت دادم. 

- نه جای دوستم اومدم، برای یک هفته. 

برگشت، آخرین نگاه رو کرد و رفت. 

با رفتنش روی صندلی ولو شدم. 

- حضورش زیادی سنگینه… لعنتی.

صندلی رو آروم چپ و راست تکون دادم. 

خودمونیم، یه سرسنگینیِ عجیبی داشت. لبخندی زدم که با اومدن فروشنده بعدی متین از یادم رفت. 

moonecho

‌... 

سه ساعت، انگار کسی تندتند ورق زده باشه، رد شد. دیگه مامان زنگ زد اعتراض کرد. 

در فروشگاه رو قفل کردم و سمت ماشینم رفتم. 

اوه! چقدر برف نشسته. به آسمون نگاه کردم. آسمون قرمز کبود بود. بارش برف هم کمتر شده بود. 

شیشه‌ی یخ‌زده‌ی ماشین رو پاک کردم.

لرزون سوار ماشین شدم و با یه استارت حرکت کردم. 

دما رو بالا بردم، فکم آروم گرفت؛ خودم نه.

پلک‌هام مدام روی هم می‌اومد. رانندگیم داشت خطرناک می‌شد. با بوق ماشین‌ها به خودم می‌اومدم. 

کمی پنجره رو پایین دادم باد به سرم بخوره. 

چنان ویبره رفتم که پنجره رو کیپ بستم. 

دوست‌داشتم زود برسم خونه؛ فقط بخوابم و به هیچی فکر نکنم.

به خونه نزدیک شدم. دو تا بوق زدم نگهبان ریموت رو زد. 

گاز دادم و ماشین رو داخل بردم. 

کیف و وسایلم رو برداشتم و گذاشتم نگهبان ماشین رو پارکینگ ببره.

با هر جونی که تو پاهام بود، دویدم تو خونه. 

گرمای کف زمین پاهای سرما‌زده‌ام رو مداوا کرد. 

مامان و دکتر داشتن هم دیگه رو می‌بوسیدن. با دیدن من آروم فاصله گرفتن. 

مامان اخم کرد و گفت:

- دانژه، ساعت رو دیدی؟ 

به ساعت نگاه کردم. نوزده شده بود! 

لبم رو گاز گرفتم. 

- شلوغ بود. 

دکتر نزدیکم شد و گفت:

- برو بخواب تا یه سرم بهت بزنم. 

یه قدم عقب رفتم. 

- خوبم. 

اخم کرد. فوراً گفتم:

- باشه، اخم نکن. 

با عجله پله‌ها رو بالا رفتم. دکتر دستور داد:

- سوفی، برای دانژه سوپ ببر بخوره و استراحت کنه. 

دیگه نشنیدم و وارد اتاقم شدم. 

لباس‌هام رو با لباس‌گرم و پشمی‌تر عوض کردم. 

زیر پتو خزیدم و نالیدم. 

- لعنت به مریضی.

مامان و دکتر با هم وارد اتاق شدن. توی دست مامان سینی غذا بود و دکتر کیف همراه و اورژانسیش رو آورده بود.

با دیدن بخاری که از ظرف توی دست مامان بالا می‌رفت، هرچند بوش رو نمی‌فهمیدم، دلم از گشنگی مالش رفت.

دکتر تبم رو گرفت و معاینه‌ام کرد.

اخم کرد و گفت:

- گوش‌درد هم داری؟

سرم رو به منفی تکون دادم.

- گلوم و بدنم درد می‌کنه.

مامان روی تخت نشست.

- تب هم داره، ببین چشم‌هاش چقدر سرخه.

دکتر تأیید کرد و خواست سرم بزنه که نگاه مامان روی کبودی دستم موند.

اخم‌هاش غلیظ شد.

- دانژه، اون چیه؟

به کبودی دستم نگاه کردم. نیشخند زدم.

- خون دادم. به همونی که تو بیمارستان بود. مگه خودت نگفتی کمک کنم؟

سر دکتر تند بالا اومد. با صدای بلند پرسید:

- لیا، تو به دانژه گفتی خون بده؟

اخم مامان به لبخند محوی تبدیل شد.

- آره، من گفتم عزیزم. می‌دونم دانژه کم‌خونه، اما اون پسر بدون یه کیسه خون داشت می‌مرد.

دست دکتر مشت شد. صداش دورگه بود.

- دخترمون رو نباید قربانی کنی. من دکترم، باید حواسم به بیمارهام باشه؛ اما قرار نیست بچه‌ام رو فدای بقیه کنم.

مامان آروم گفت:

- آدرین، من هم بد نمی‌خواستم. اون پسر جوون بود.

نیم‌خیز شدم. نگران بین‌شون نگاه کردم.

به دکتر خیره شدم.

- مامان اجبارم نکرد…

دکتر غرید:

- فکرش رو به سرت انداخت.

ناخودآگاه عقب رفتم. 

دکتر نفس کلافه‌ای کشید. مامان سرش رو پایین انداخت.

- درسته، نباید سلامتی دخترمون رو به خطر می‌انداختم.

مکث کرد.

- اما اگه به عقب برگردم، باز هم به دانژه می‌گم کمک کنه. مرگ، در برابر بی‌حالی دخترم چیزی نیست.

دکتر وقتی ترس منو دید، لحنش رو عوض کرد:

- بعداً با هم حرف می‌زنیم، لیا.

مامان هم به من نگاه کرد.

- تصمیم درستیه. 

با این که دکتر از بحث عقب کشیده بود. ولی قلب من تندتند می‌زد. نگاهم هی به رگ برجسته‌ی پیشونی دکتر می‌افتاد و خاطرات بچگیم زنده‌تر می‌شد. 

رفتم به قبل از این‌که بخواد بابای من بشه.

وقتی دکتر و بابام با هم دعواشون شده بود. نمی‌دونم سر چی، اما دکتر بابام رو خیلی بد می‌زد.

اون روز ازش متنفر شدم؛ مهم‌تر از اون، وحشت به جونم افتاده بود. پنج سالم بیشتر نبود.

بابا با وضع خونی منو خونه برد.

یادم نمی‌ره توی ماشین، با دهن خونی خندید و گفت:

- این‌جوری خوبه، یکم آروم می‌شه.

پرسیدم:

- بابا، دکتر آدرین بده؟

اخم کرد.

- نه. آدرین بهترین دکتر و رفیق دنیاست.

نفهمیدم چرا؛ هنوز هم نفهمیدم.

اما می‌دونم هیچ‌وقت از دکتر متنفر نبودم. وقتی بابام مُرد، دکتر مراقب مامان و من شد. بعد به من گفت می‌خواد بابای من باشه.

مامان رو می‌دیدم که عاشق دکتره. با هم ازدواج کردن.

من هر روز اذیتش می‌کردم؛ لباس‌هاش رو پاره می‌کردم.

یه روز هم مدارکش رو سوزوندم.

خیلی عصبی شد، اما قانون گذاشت. خط قرمز تعیین کرد.

جلوی اذیت‌هام رو نگرفت، فقط ماهرانه حد و مرزش رو مشخص کرد.

moonecho

با سوزش دستم رشته خاطراتم پاره شد. 

به چشم‌های آبیِ دکتر خیره شدم. 

فهمید دردم اومده دستم رو بوسید. 

- الان خوب میشه. 

جبهه گرفتم. 

- بچه نیستم. 

شونه بالا انداخت. 

- برای من هنوز همون بچه شیطون خراب‌کاری. 

سرم رو به بالا گیر داد تا راحت قطره‌ها بره.

مامان هم سوپ به من داد و گفت:

- خودم فردا جای تو میرم فروشگاه. این جوری بد قول هم نمیشی. 

چشم‌هام رو مالیدم‌. 

- نه خودم میرم. فردا هم مطمئنم خوبم. 

قاشق رو هول داد تو دهنم. جیغ زدم:

- مامان! 

- درد. 

دکتر سرنگی تو سرمم خالی کرد. 

- لیا، آروم باش. دانژه فقط مسئولیت‌پذیزه. 

مامان تندتند سوپ تو دهنم گذاشت. 

- پس مریضیش چی؟ 

دکتر زهر خودش رو ریخت. 

- الان برای حرف زدن از مریضی مسخره‌ست. 

مامان متوجه حرف دکتر شد و دلخور نگاهش کرد. 

من هم به دکتر خیره شدم.

- می‌خواید سر یه موضوع بی‌اهمیت بحث کنید؟ 

دکتر وسایلش رو جمع کرد و رفت؛ اما صداش رو شنیدم. 

- شاید. 

چشم‌هام گشاد شد. مامان هم آخرین قاشق رو به خوردم داد‌. خواست بره دستش رو گرفتم. 

- مامان تو اجبارم نکردی. خودم تصمیم گرفتم؛ مطمئن باش.

مامان پیشونیم رو بوسید. 

- نگران نباش، استراحت کن. 

رفتش رو در رو آروم بست. 

با نگرانی که دکتر مامانم رو دعوا نکنه خوابم رفت. 

... 

با زنگ گوشیم، خسته پلک‌های سنگینم رو باز کردم. نمی‌خواستم برم؛ فروشگاه هم رکسانا به من سپرده. 

از روی تخت با اجبار پایین اومدم. 

در اتاقم آروم باز شد.

مامان وقتی دید بیدارم لبخند زد. 

- پس می‌خوای بری؟ 

سرتکون دادم. 

لباس‌هام رو با یه شلوار جین مشکی و یه کاپشن چرم عوض کردم. 

مامان به صورتم اشاره کرد. 

- برو یه آب بزن. 

به سقف خیره شدم و دست روی چشم‌هام گذاشتم. فکر شستن صورتم و لرز بعدش، اخم به چهره‌ام آورد؛ اما مقاومت نکردم. رفتم دست و صورتم رو شستم. 

سرمام شد و خودم رو بغل کردم. 

کیف و وسایلم رو برداشتم گفتم:

- دکتر رفت سرکار؟ 

آهی کشید. 

- آره رفت، دانژه کی می‌خوای پدر صداش کنی؟ 

دست‌های بی‌حس شده‌ام رو تو جیبم کردم و نفسم رو بیرون دادم. 

- من رفتم. 

از اتاق بیرون زدم. داد زد:

- دانژه مگه آدرین رو قبول نداری؟ 

وسط پله‌ها ایستادم. حرفش خیلی زور می‌گفت. با گلو درد گفتم:

- دارم، ولی پدر گفتن راحت نیست. 

دستم رو روی غبغبه‌ام فشار دادم بلکه درد مثل شیشه گلوم رو خش نده. 

صدای قدم‌های مامان پشت سرم شنیده شد. 

- چرا راحت نیست؟ 

پله رو برای نیفتادنم از سر ضعف گرفتم. 

- ما زمانی اسم پدر رو یاد می‌گیریم که تو شکم مادریم. پدر حس شدنیه نه صدا شدنی. 

مکث کردم. آروم‌تر ادامه دادم:

- دکتر برای من به اندازه بابای خودم عزیزه و دوستش دارم. پس راحتی منو با یه اسم نگیر. 

دیگه منتظر حرفی نشدم. از خونه بیرون زدم. نگهبان ماشین منو روشن کرده بود و گفت:

- خانم مادرتون درخواست کردن ماشین رو برای شما گرم کنم. 

بخار از میون لب‌هام بیرون زد. 

- ممنون. 

سوار ماشین گرم شدم. راه فروشگاه رو در پیش گرفتم. 

بارش کم‌تر بود؛ کارکنان داشتن برف‌روبی و نمک پاشی می‌کردن. 

گوشیم زنگ خورد نگاه کردم. دکتر بود.

- سلام دکتر؟ 

- سلام، حالت چطوره؟

ولوم آهنگ رو پایین اوردم. 

- از دیروز بهترم. 

صدای نازک زنی اومد. 

- آدرین، هستی؟

اخم کردم. کسی دکتر رو بجز مامانم آدرین صدا نمی‌کرد. 

مشکوک صداش زدم. 

- دکتر؟ 

صدای بوس ا‌ومد. فرمون رو به چپ چرخوندم و گوشه جاده رو ترمز زدم. 

دکتر جواب بوسش داد و گفت:

- دانژه بعد زنگت می‌زنم. 

قطع کرد. جداً گوشی رو روی من قطع کرد؟ 

اون زن کی بود؟ گوشی رو تو دستم فشار دادم.

حس بدی همه وجودم رو گرفت. 

سرم رو تکون دادم. 

- نه؛ دکتر همچین کاری نمی‌کنه.

به گوشی خیره شدم. بهتره برم فروشگاه؛ بعد از زبون خودش بشنوم اون زن کی بوده. 

moonecho

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...