رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و سی و یکم

تو همون حالت از صمیم قلبم از خدا خواستم تا فقط یه فرصت دیگه پیش بیاد و پوریا رو ببینم، بلکه بتونم بهش حقیقت و بگم!! بهش بگم که این کاش زودتر شناخته بودمش و اگه میدونستم اون روز، روز آخریه که کنارشم، قطعا بهش میگفتم چقدر دوسش دارم و بهترین و قشنگترین لحظات و کنارش می‌ساختم. دلم براش تنگ شده بود و هیچ کاری از دستم بر نمیومد! آرون هم که صورت واقعی خودشو نشون داد و به هیچ وجه نمی‌تونم از دستش فرار کنم...حتی نمی‌دونم کجام؟!...به نور خورشید نگاه کردم و سعی کردم تمام اون لحظات قشنگی که با پوریا داشتم و با خودم مرور کنم...کاش دوباره میومد سر راهم، مثل اون روزی که دم در آرایشگاه منو گرفت...اما فرقش این بود که این بار من با اراده و خواست خودم باهاش می‌رفتم و اصلا از دستش فرار نمی‌کردم...

( پوریا )

منو شاهین شروع کردیم به مشت زدن توی شکم و صورتشون...طوریکه تمام چهرشون در از خون شده بود...محسن می‌گفت:

ـ آقا...بخدا...به جون کی قسم بخوریم که نمی‌تونیم باوان خانوم و کجا برده!! 

با عصبانیت دوباره یه مشت محکم زدم به صورتش و گفتم:

ـ مگه میشه اون همه آدم چیزی ندیده باشن و هیچی نشنون؟؟ امکان نداره...

شاهین پاشو گذاشت رو قفسه سینه محسن و اسلحه رو کشید روش و گفت:

ـ هر چی دیدی رو بگو! وگرنه بهت رحم نمی‌کنم و همین جا یه گلوله تو مخت خالی می‌کنم...

محسن که حسابی چشماش ترسیده بود با گریه گفت:

ـ فقط یه چیز دیدم...

بعد شروع کرد به سرفه کردن...

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و سی و دوم

به شاهین اشاره کردم که پاشو برداره و محسن بعد اینکه کمی خون از دهنش بالا آورد گفت:

ـ آقا...زمانی که داشت می‌رفت، باوان خانوم بیهوش روی دوشش بود...از کنار استخر که داشت رد می‌شد یه کلید از جیبش افتاد و بعد هم شد و گرفت...دیگه چیزی ندیدم! دارم راستشو میگم به قرآن...

شاهین بهم نگاه کرد و گفت:

ـ نکنه برده باشه همون خونه‌ایی که اجاره کردن؟!

همون‌جوری که در حال فکر کردن بودم، گفتم:

ـ بعید می‌دونم در این حد احمق باشه که اونجا بره...

شاهین پرسید:

ـ پس اون کلید مال کجاست؟!

گفتم:

ـ هر جایی که هست، مطمئنا عمو و ملیکا میدونن کجاست! اون کلید هم اونا بهش دادن. 

شاهین چیزی نگفت که ادامه دادم و گفتم:

ـ آرون بجز اون خونه و نمایشگاه هیچ چیزی به نام خودش تو این شهر نداشت...زمانی هم که رفت، هیچ نشونه‌ایی ازش اینجا نبود...الآنم همون‌جوری که پیداش کردن، همون‌جوری هم مخفیش کردن! اما کجا؟؟

شاهین گفت:

ـ بنظرت سورتینگ نبردنش؟!

گفتم:

ـ بعید می‌دونم ولی یه سر بریم ببینیم! نباید وقت و هدر بدیم!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و سی و سوم

اون روز منو شاهین هرجایی که به رهنمون می‌رسید و گشتیم...توی سورتینگ... پاتوق...انبار و پارکینگ شرکت اما انگار آب شده بودن و رفته بودن تو زمین...شاهین وقتی تو ماشین نشسته بودیم رو بهم گفت:

ـ داداش نمی‌خوام ناامیدت کنم ولی نکنه اونو از کشور خارج کرده باشه!

با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:

ـ زبونت و گاز بگیر شاهین...باید هر چی سریع‌تر پیداش کنم. من واقعا دلم شور میزنه...

شاهین گفت:

ـ اصلا فکر نمی‌کردم ملیکا بخواد پشت سرت کار انجام بده!! حالا آقا مازیار و درک می‌کردم اما ملیکا چطور تونستی باهات اینکار و انجام بده؟؟!

یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

ـ حالا من به کنار! با عفت خانوم چطور تونستی اینکارو انجام بده؟؟ اون زن حکم مادرشو داشت و عین دختر خودش اونو دوست داشت...

شاهین پرسید:

ـ بعد اینکه باوان و پیدا کردی، میخوای چیکار کنی داداش؟؟ دوباره می‌بریش...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ نه تنها اونو نمیبرم بلکه خودمم کلید و تمام چیزایی که تا الان ازشون داشتم و بهشون تحویل میدم و میرم سراغ زندگی با کسی که دوسش دارم...حالا که فهمیدم، باوان هم همون حسی رو بهم داره که من بهش دارم، به هیچ عنوان کوتاه نمیام و ازش دست نمی‌کشم.

شاهین گفت:

ـ بنظرت ملیکا و آقا مازیار بهت اجازه...

نگاش کردم و گفتم:

ـ کسی از اونا اجازه نمی‌خواد. دیگه اجازه نمیدم توی زندگیم، دخالت کنن...من تنها چیزی که نمی‌تونم توی زندگیم ببخشیم، خیانت و پشت سرم کار انجام دادنه..

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و سی و چهارم

شاهین گفت:

ـ مشخصه که باوان برات خیلی ارزش داره که بخاطرش داری قید اینا رو میزنی!

شیشه ماشین و کشیدم پایین تا باد به صورتم بخوره و گفتم:

ـ بیشتر از اون چیزی که فکر کنی، ارزش داره برام...زندگی با عشقی که دوسش داری خیلی قشنگه شاهین...منم می‌خوام امتحانش کنم و این دیوار دور قلبم و برای باوان بردارم.

شاهین لبخندی بهم زد و گفت:

ـ انشالا که هر چی خیره اتفاق میفته!

بعد دوباره گفت:

ـ داداش الان کجا بریم؟؟!

گفتم:

ـ بریم شرکت، من از طریق پرونده‌های تو دفتر ببینم، کجا رو نگشتیم! من تا باوان و پیدا نکنم، نمی‌تونم آروم بگیرم!

گفت:

ـ باشه داداش؛ فکر خوبیه! 

بعد تقریبا یه ربع رسیدیم شرکت و بدون اینکه به روی خودم بیارم، داشتم وارد اتاقم می‌شدم که حرفای خانوم منشی توجهم و جلب کرد...پشت تلفن داشت می‌گفت:

ـ بله آقا کریم متوجه شدم! یسری مواد غذایی مونده که برای انباری کرج می‌فرستم...بله...بله ملیکا خانوم در جریانن...

شاهین که دید همینطور ماتم برده، آروم پرسید:

ـ داداش چرا در اتاق و باز نمی‌کنی؟!

سریع گفتم:

ـ شنیدی چی گفت؟!

شاهین با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ چیو؟!

بعدش سریع دست شاهین و گرفتم و گفتم:

ـ عجله کن شاهین! فکر کنم که دیگه نیاز به گشتن نباشه!

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و سی و پنجم

همینجور که دست شاهین و می‌گرفتم و از پله‌های اضطراری پایین می‌رفتم، شهودم بیشتر از قبل شد که باوان اونجاست...شاهین گفت:

ـ داداش چیزی یادت اومد؟!

سریع گفتم:

ـ سوییچ و بده شاهین...تا دیر نشده باید برم سمت انباری کرج... مطمئنم که اونجان.

شاهین همینجور که کمربندش و می‌بست، گفت:

ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟! 

گفتم:

ـ شاهین الان چند ساله که اونجا بعنوان یه خرابه افتاده و تا جایی هم که یادمه، عمو قرار بود اونجا رو بفروشه! از حرفای منشی شنیدم که گفت مواد غذایی میبرن اونجا! پس مطمئنا کسی اونجاست.

شاهین گفت:

ـ اگه فقط کارگرا باشن چی؟!

ـ تا ببینیم! بعید می‌دونم...یه حس قوی به من میگه که اون اونجاست!

تا رسیدیم سر خیابون، ترمز زدم و رو به شاهین گفتم:

ـ پیاده شو!

شاهین با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ چرا؟!

گفتم:

ـ به عفت خانوم قول دادم که تنهاش نمی‌ذارم. میری خونه و اونو برمی‌داری و با همدیگه میرین به سمت آدرس هتلی که برات میفرستم...

یکم مکث کردم و ادامه دادم و گفتم:

ـ اگه ملیکا یا عمو از این ماجرا بویی ببرن، آرامش برای اون زن باقی نمیذارن.

شاهین مصمم گفت:

ـ نمی‌شه داداش! منم باهات میام...تو رو تنها نمیفرستم...

با کلافگی در ماشین و باز کردم و گفتم:

ـ شاهین بجنب! نمی‌خوام دیر بشه...

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و سی و ششم

شاهین بازم با مخالفت گفت:

ـ اما داداش، خطرناکه... من تو رو...

حرفش و قطع کردم و گفتم:

ـ من از پسش برمیام! نگران نباش.

با اینکه از قیافش می‌شد حدس زد که راضی نیست اما با وجود اصرار من، پیاده شد. منم با سرعت خیلی زیاد به سمت کرج راه افتادم. تو مسیر فقط به این فکر می‌کردم که دیر نرسیده باشم و اونا همون جا باشن... این بار بعد رسیدن به باوان، دیگه دستاشو ول نمی‌کنم و با همدیگه میریم سمت همون زندگی عادی که جفتمون، آرزوشو داشتیم.

حدود دو ساعتی توی راه بودم که بالاخره رسیدم. اسلحمو از داشبورد برداشتم و گذاشتم دور کمرم. همین لحظه شاهین به گوشیم پیامک داد که عفت خانوم و برداشته و با همدیگه رفتن سمت همون هتلی که بهشون گفته بودم و گفته بود اوضاع خونه قاراشمیشه و ملیکا و عمو مازیار همه جا دارن دنبال من میگردن. پوزخندی زدم و با خودم گفتم:

ـ حالا حالاها باید بگردن! بذار باوان و از اینجا نجات بدم...می‌دونم باهاشون چیکار کنم!

از سمت انباری صدای خاصی نمیومد! آروم آروم از گوشه دیوار رفتم و به در ورودی نزدیک شدم...خواستم از بیرون یه سر و گوشی آب بدم اما اینقدر داخل تاریک بود که هیچی دیده نمی‌شد. 

آروم در و باز کردم و از پشت ستون ها می‌رفتم جلوتر...برام عجیب بود که صدایی نمیومد! نکنه رفته باشن؟؟ یا نکنه اصلا آرون و باوان اینجا نبوده باشند!! این همه سکوت نوشته‌ی خوبی نبود!! 

همینجور به مسیرم ادامه میدادم که یه صدای محو گریه شنیدم...خودش بود...صدای باوان بود...آروم سرمو از پشت جعبه ها بردم جلو و دیدم که دست و پاهاش بسته و دهنش هم چسب زده و داره گریه می‌کنه.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و سی و هفتم

نتونستم طاقت بیارم و صداش زدم و دوییدم سمتش...با دیدن من خیلی خوشحال شد و همون‌جوری که چسب و از دهنش باز می‌کردم گفتم:

ـ مگه دستم به اون پسره آشغال نرسه!

با گریه گفت:

ـ پوریا باور کن که منو به زور از اونجا برد! خیلی تلاش کردم و صدات زدم اما کسی به دادم...

انگشت اشارمو گذاشتم رو لبش و گفتم:

ـ می‌دونم همه چیو عزیزم! لازم به توضیح دادن نیست...

با لبخند بهم گفت:

ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود و همش ته دلم امید داشتم که پیدام کنی!

طناب دور دست و پاهاش و باز کردم و گفتم:

ـ هیچکس حق نداره بدون اجازه من، زنی که دوسش دارم و از پیشم ببره!

همینجور که گریه می‌کرد، مشخص بود که چقدر از گفتم این حرفم خوشحال شده...سریع پرسیدم:

ـ کجا رفته اون عوضی؟!

با ترس گفت:

ـ ولش کن پوریا! بیا از اینجا بریم...

با عصبانیت گفتم:

ـ اون تقاص کارشو پس میده باوان! بگو کجاست؟

باوان گفت:

ـ از حرفاش با نگهبان اینجا فهمیدم که پاسپورت تقلبیه من آماده شده و رفت تا اون بگیره...می‌گفت که امشب از طریق دریایی میریم سمت قبرس ولی...

یهو باوان به پشت سرم نگاه کرد و با جیغ فریاد زد:

ـ پوریا!!!

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و سی و هشتم

سریع برگشتم و خودمو جلوی باوان سپر کردم. آرون با خنده گفت:

ـ به به آقا پوریا!! مشتاق دیدارت بودم.

با پوزخند رو بهش گفتم:

ـ تو اینقدر ترسویی که فقط میتونی از پشت سر بهم حمله کنی اما دیگه اجازه نمیدم.

همون‌طور که اسلحه رو روبروم گرفته بود گفت:

ـ باوان و بفرست بیاد تا خودتم بتونی صحیح و سالم از اینجا بری. شما رو به خیر و ما رو به سلامت.

باوان عین یه گنجشک کوچیک پشت سرم کز کرده بود و محکم لباسمو داشت...با صدای بلند خندیدم و گفتم:

ـ دیگه چی!! اینجا یا من میمیرم یا تو. اجازه نمیدم به زنی که دوسش دارم، نزدیک بشی! 

ماشه رو آماده کرد و با حرص گفتم:

ـ پوریا خیلی جدیم! بخدا میزنم...من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.

به سر تا پاش نگاه کردم و گفتم:

ـ جرئت اینکار و نداری!

تا دستمو بردم سمت کمرم...متوجه شد که می‌خوام اسلحمو دربیارم و در عرض یک لحظه، باوان با جیغ از پشت سرم پرید جلوم و گلوله شلیک شد!

نمی‌تونم توصیف کنم که اون لحظه چقدر برام دردناک بود!! باوانم عین یه گل پژمرده تو بغلم افتاد و به شکمش گلوله خورده بود...با فریاد صداش زدم:

ـ باوان! 

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و سی و نهم

آرون که دیدش بجای من باوان خودشو پرت کرد جلوم و اون تیر خورده، دستپاچه شد و خواست فرار کنه که با فریاد اسلحه رو گرفتم سمتش و بهش شلیک کردم و نزدیکای در افتاد رو زمین...باوان و که به زور نفس می‌کشید، در آغوش گرفتم و با گریه گفتم:

ـ چرا؟؟ چرا اینکار و کردی؟؟ من بدون تو چیکار کنم؟!

بریده بریده می‌گفت:

ـ همش...همش تو قراره منو ...نجات بدی، سالیوان؟!...یبارم...یبارم من نجاتت دادم..

شالشو از رو سرش درآوردم و همینطور که اشک می‌ریختم؛ دور شکمش بستم و سعی کردم آروم باشم و گفتم:

ـ نگران نباش عزیزم؛ طاقت بیار...می‌برمت بیمارستان! 

دستامو گرفت و بازم بریده بریده گفت:

ـ خوش...خوشحالم...که تونستم...ببینمت...ب..برای آخرین بار! خیلی...دوستت دارم.

مثل یه بچه کوچیک هق هق می‌کردم و می‌گفتم:

ـ نه...چیزیت نمیشه!! باوان...باوان صدامو میشنوی؟!

اما بی جون افتاد روی دستم و چشماش بسته شد! مصمم گفتم:

ـ چیزیت نمیشه عزیزم! نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته!

با یه بسم الله، بغلش کردم و با سرعت بردمش، داخل ماشین. دستم و روی زخمش نگه داشتم و می‌گفتم:

ـ الان میرسیم عزیزم! طاقت بیار.

اولین بیمارستانی که چشمم خورد وایستادم و سریعا پیاده شدم و با صدای بلند و سراسیمه گفتم:

ـ تیر خورده!! لطفا یکی کمک کنه!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و چهلم

دو سه تا پرستار با یدونه برانکارد اومدن سمتم و منم سریع باوان و گذاشتم روش...با استرس همونحور که پشت سرشون میدوییدم گفتم:

ـ لطفا...لطفا بگین بهم که خوب میشه!!

اما بدون توجه به حرف من، یکی از اونا به یه پرستار دیگه گفت:

ـ نبض داره ولی خیلی ضعیفه! سریع ببرینش اتاق عمل، منم به دکتر بگم بیاد. 

چی داشتن میگفتن؟! خدایا ازت خواهش میکنم دختری که دوسش دارم و ازم نگیر! اون تمام زندگیه منه..‌با وجود اون من تونستم عشق و عاشقی رو باور کنم. قول میدم دیگه تنه‌اش ندارم و ازش مراقبت کنم...عین دیوونه ها تو راهروی بیمارستان راه می‌رفتم و از صمیم قلبم دعا می‌کردم. این بلاتکلیفی و انتظار از لحظه به لحظه‌ی عمرم کم می‌کرد...وقتی شاهین بهم زنگ زد همینجور که گریه می‌کردم، همه چیزو براش توضیح دادم و یک ساعت بعد اونام اومدن بیمارستان...شاهین سریع اومد سمتم و بغلم کرد و گفت:

ـ نگران نباش داداش؛ باوان دختر قویه، من مطمئنم که اینم از سر میگذرونه! 

اشکام و پاک کردم و گفتم:

ـ انشالا!

عفت خانوم همینجور که داشت تسبیح میزد گفت:

ـ کسی خبری نداد؟!

گفتم:

ـ نه، الان تقریبا سه ساعته که داخله و هیچکس چیزی بهم نمی‌گه!

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و چهل و یکم

جملم تموم نشده بود که بالاخره دکتر از در اتاق عمل اومد بیرون...با استرس رفتم پیشش و بهش گفتم:

ـ توروخدا به من بگین زندست! خواهش می‌کنم...

دکتر لبخندی بهم زد و گفت:

ـ خیلی خون از دست داد اما خوش شانس بود چون به موقع رسوندینش بیمارستان و تونستیم قبل از اینکه گلوله به ارگان های اصلیش آسیب بزنه، درش بیارم.

عفت خانوم با صدای بلند گفت:

ـ خدایا صدهزار مرتبه شکرت! دعاهام مستجاب شد!

همینجور که اشک شادی می‌ریختم گفتم:

ـ کی میتونم ببینمش؟؟!

دکتر گفت:

ـ چند دقیقه دیگه میارنش تو بخش! 

شاهین و بغل کردم و گفتم:

ـ اگه چیزیش می‌شد، من میمردم! بخاطر من پرید جلوی اون گلوله!! 

شاهین دستی زد به پشتم و گفت:

ـ خداروشکر که خطر از بیخ گوشمون رد شد داداش! 

گفتم:

ـ بهم گفت چقدر دوسم داره شاهین، همینکه چشماشو باز کنه، منم عشقم و بهش اعتراف می‌کنم.

شاهین لبخندش محو شد و با تعجب نگاش کردم و گفتم:

ـ چیشده؟

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و چهل و دوم 

شاهین گفت:

ـ داداش چیزایی که میگی خیلی قشنگه اما یه چیز و فراموش کردی!

بعد یکم مکث گفت:

ـ آقا مازیار!

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

ـ می‌دونم باهاشون چیکار کنم! نگران نباش؛ دیگه نمی‌ذارم به من کسایی که دوستشون دارم، نزدیک بشن.

شاهین پرسید:

ـ راستی اون...اون پسره آرون...

حرفش و قطع کردم و گفتم:

ـ شلیک کردم بهش!

شاهین گفت:

ـ زودتر از اینا حقش بود که بمیره! پسره‌ی احمق.

رو به شاهین گفتم:

ـ من شارژ گوشیم تموم شده؛ بی‌زحمت یه پاور بانک برام بیار...

ـ باشه داداش!

ـ و اینکه اون آشغال و یجای دور دفنش کن و قبل دفن کردن، با گوشیت چندتا عکس ازش بگیر. 

شاهین سرشو تکون داد و رفت تو ماشین تا پاور و بیاره و منم رفتم تو بخش و منتظر شدم تا باوانم و بیارن...خبر نداشت ولی تو همون مزرعه دوست داشتنی که یبار با همدیگه رفته بودیم، یه خونه خریدم به این امید اینکه شاید یه روز با همدیگه بریم اونجا زندگیمونو از نو شروع کنیم و قسمت واسه این روزا بوده. بعد اینکه دفتر زندگیم و با مازیار و دخترش بستم، واسه همیشه میرم سراغ قلب و زندگی خودم.

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و چهل و دوم

دو ساعت منو عفت خانوم بالای سرش منتظر موندیم تا بالاخره چشماشو باز کرد...عفت خانوم پیشونیشو بوسید و گفت:

ـ خدا رو صد هزار مرتبه شکر دخترم! خدا دوباره تو رو به ما بخشید.

باوان که مشخص بود کاملا تو حالت نیمه بیهوشیه گفت:

ـ پور...پوریا...من..

سریعا بلند شدم و دستش و محکم گرفتم توی دستم و گفتم:

ـ اینجام عزیزدلم!

لبخندی زد و گفت:

ـ این‌بارم جونمو نجات دادی!

گفتم:

ـ نه، این‌بار تو جون منو نجات دادی! چقدر خوشحالم که دوباره چشماتو باز کردی.

همین لحظه عفت خانوم از جاش بلند شد و گفت:

ـ من بیرون می‌شینم بچها...باز بهت سر میزنم عزیزم.

باوان کمی توی جاش، جابجا شد و گفت:

ـ ممنونم، عفت خانوم!

بعد اینکه عفت خانوم رفتم بیرون...باوان شروع به خندیدن کرد و گفتم:

ـ چرا میخندی؟!

گفت:

ـ آخه گفتن این جملات از تو یکم بعیده! تعجب کردم راستش...

دستش و بوسیدم و گفتم:

ـ تا خواستم بهت بگم دوستت دارم، چشماتو بستی و جون به لبم کردی دختر!

نیم خیز شد و گفت:

ـ چی؟؟..چی گفتی؟!

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و چهل و سوم

از حالتش خندم گرفت و گفت:

ـ آروم باش دختر! الان بخیه‌هات باز میشه...

گفت:

ـ آخه نمی‌دونم گوشام درست شنیدن یا نه؟! پوریا...پوکرفیس ترین پوریا به من میخواست بگه دوسم داره؟!

چشمام و ریز کردم و نگاش کردم و گفتم:

ـ دستت درد نکنه! الان پوکرفیس هم شدم؟!

خندید و با عشق نگاش کردم و گفتم:

ـ من میمیرم برای این خنده‌ها...از این به بعد حتی یه لحظه هم تنهات نمیذارم جیگر گوشه‌ی من.

با ذوق نگام کرد و گفت:

ـ چقدر جملاتی که میگی قشنگه!

خندیدم و گفتم:

ـ از کنار تو بودن اینارو یاد گرفتم...کسی که باعث شد من حصار دور قلبم و بشکنم و عشق و باور کنم تو بودی باوان!

گفت:

ـ یعنی الان برای همیشه کنار همیم پوریا؟؟!

گفتم:

ـ برای همیشه! من، تو، عفت خانوم...یه خونه نقلی خوشگل سمت همون مزرعه‌ایی که یبار رفتیم گرفتم. بعد از مرخص شدنت، هممون میریم اونجا.

گفت:

ـ سمت خونه حاج بابا؟؟ تاب و...

حرفش و قطع کردم و گفتم:

ـ آره همه چی داره!

عین بچها ذوق می‌کرد و من برای ذوقش جون میدادم.

  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و چهل و چهارم 

همین لحظه تقه‌ایی به در خورد و پرستار وارد شد و گفت:

ـ ببخشید وقت پانسمانه!

بلند شدم و گفتم:

ـ خودم براش عوض میکنم.

از دست پرستار گرفتم ورفت از اونجا بیرون. رفتم کنار تخت نشستم و پیراهنش و دادم بالا تا باندش و باز کنم که پرسید:

ـ پوریا، آرون...

سریع گفتم:

ـ نگران نباش عزیزم! دیگه نمیتونه بهمون آسیبی برسونه! به سزای عملش رسید.

با ترس نگام کرد و گفت:

ـ پوریا ملیکا آرون و...

نگاش کردم و گفتم:

ـ همه چیزو می‌دونم عزیز دلم...اونا هم نمی‌تونن کاری از پیش ببرند. یه مدرک بزرگ تو دستمه...عمو برای اینکه گیر نیفته، کاری نمی‌کنه.

گفت:

ـ خب تو بگو، چجوری اونجا پیدام کردی؟؟

لبخندی زدم و گفتم:

ـ از صدقه سریه دفترچه روزمرت!

نیم خیز شد و گفت:

ـ همشو خوندی!

گفتم:

ـ دختر یجا بشین! زخمت درد میگیره! نه همش وقت نکردم ولی میخونمش حتما

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت دویست و چهل و پنجم

زد رو دستم و گفت:

ـ نخیرم، اونا جزو حریم خصوصیه منه! نباید بخونیش...

با لبخند شیطونی نگاش کردم و گفتم:

ـ اتفاقا خیلی خوشم میاد تو نوشته‌های اینجور قربون صدقم میری!

با چشم غره نگام کرد و گفت:

ـ خیلی بدی!

خندیدم و گفتم:

ـ به شرطی بقیشو نمی‌خونم که از این به بعد عین همونا رو همیشه بهم بگی!

اونم با خنده من خندید و گفت:

ـ باشه! 

اون شب باوان توی بخش کلا تحت نظر بود و منو عفت خانوم چشم ازش برنمیداشتیم...دخترش گفته بود که اگه تا فردا براش مشکلی پیش نیاد، می‌تونه مرخص بشه...و فردا روزی بود که قرار بود دست عشقم و بگیرم و برای همیشه با اون آدمای خائن و اون ویلا خداحافظی کنم.

***

دست باوان و گرفتم و گفتم:

ـ باز که دستات یخ کرده!

باوان نگام کرد و گفت:

ـ ازشون میترسم پوریا! یکم استرس دارم.

مصمم نگاش کردم و گفتم:

ـ به من اعتماد کن عزیزم! هیچ اتفاقی نمیفته! 

ویرایش شده توسط QAZAL

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...