رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم 

نام رمان: محکوم به عشق

نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه

خلاصه رمان: باوان دختر بیست ساله‌ای که سرگرم زندگی و دلخوشی‌های کوچک خودش با کسی که دوسش داره هست. طی سرنوشت، با مافیای شهر آشنا میشه و زندگیشون به‌هم گره می‌خوره اما این تمام ماجرا نیست و زمانی که فکر می‌کرد زندگی روی خوشش رو بهش نشون داده، توی یه تاریکی مطلق غرق میشه و ...

مقدمه: دیگر به راستی می‌دانم درد یعنی چه! درد به معنی کتک خوردن تا حد مرگ و بی‌هوش شدن نبود. درد یعنی چیزی که دل انسان‌ها را در هم می‌شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد!

درِ سلول انفرادی قلبم را بشکن! دیگر تصمیم گرفتم که از خودم فرار کنم، چون تو زندانبان خوبی برای اسیری که تمام نقشه‌های فرارش به آغوش تو ختم می‌شد، نبودی! از این زندان که نامش زندگیست، خسته‌ام. پس قشنگی‌های دنیا کجاست؟ در عشق باختیم اما باختن، تقدیر نیست. با درد تنهایی ساختیم، پس تقدیر چیست؟

  • هانیه پروین عنوان را به رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • نویسنده اختصاصی

پارت اول

ـ چطوری قلب سفیدم؟!

ـ مرسی عزیزم تو خوبی؟! صبحت بخیر.

ـ صبح من زمانی بخیر میشه که تو پیشم باشی!

خجالت کشیدم و با خنده گفتم:

ـ آرون!

آرون از پشت تلفن خندید و گفت:

ـ خیلی خب خجالت نکش! کلاست ساعت چند تموم میشه عزیزم؟!

به ساعتم نگاه کردم و گفتم:

ـ حدود سه و ربع. میای دنبالم؟!

آرون گفت:

ـ آره دیگه؛ بریم باهم حلقه‌هایی که سفارش دادیم و بگیریم...

با ذوق گفتم:

ـ مگه رسیده؟!

آرون از ذوقم خندش گرفت و گفت:

ـ آره خوشگلم، عین همون چیزیه که سفارش دادیم...اسم جفتمونم روش نوشته.

داشتم میپیچیدم تو کوچه که برسم سر کلاس یهو یه لاماری مشکی با سرعت پیچید جلوم! که باعث شد از ترس بیفتم رو زمین...کلاسورم و که پخش زمین شد، با ترس جمع کردم. چیزی که برام عجیب بود این بود که طرف حتی به خودش زحمت نداد از ماشین پیاده بشه و حالم و بپرسه! شیشه های ماشین کاملا دودی بود و اصلا داخل مشخص نبود.

  • نویسنده اختصاصی

پارت دوم

با عصبانیت رفتم سمت شیشه راننده و با مشت کوبیدم به شیشه؛ شیشه رو کشید پایین و با یه پسر با عینک دودی که از چهرش غرور و تکبر می‌بارید، مواجه شدم...مثل اسب بهم نگاه کرد و ساکت بود. با همون عصبانیت گفتم:

ـ مگه کوری آقا؟! یه بوقی چیزی...

عینکش و درآورد و با غرور یه نگاهی به سرتا پای من کرد و اونم مثل طلبکارا گفت:

ـ برو دنبال کارت! از این به بعد بیشتر حواست و جمع کن!

از این حجم پررو بودنش، حرصم درومد! نه تنها یه عذرخواهی هم نکرد بلکه دستی بخواه هم بود! بعد گفتن این جملش یه چشم غره بهم داد و با یه دستش فرمون و چرخوند و با لایی کشیدن از کنارم رد شد. با عصبانیت گفتم:

ـ  این تیپارو میبینم دلم میخواد بالا بیارم! حیوون.

گوشیم و برداشتم و دیدم بله گلسش کاملا شکست...آرون در حال زنگ زدم بود و بعد اینکه جواب دادم، با نگرانی پرسید:

ـ باوان چیشده عزیزم؟! اون صداها چی بود؟!

گفتم:

ـ هیچی بابا یه مردک حیوون با سرعت پیچید جلوم ، زمین خوردم.

ـ ای وای! الان خوبی ؟! میخوای بیام دنبالت بریم دکتر؟!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت سوم

با اینکه مچ پاهام درد داشت، گفتم:

ـ نه عزیزم خوبم؛ بعد از کلاسم می‌بینمت!

ـ می‌بینمت...

در موسسه رو باز کردم و رفتم داخل. خب بذارید از اول بگم...اسمم باوان و بیست سالمه و از بچگی تو پرورشگاه بزرگ شدم. تو دانشگاه دولتی  زبان انگلیسی خواندم و چون درسمم خیلی خوب بود و معدل الف بودم، همزمان تو یه موسسه زبان انگلیسی هم معلم شده بودم. ترم دوم توی دانشگاه با آرون آشنا شدم. اون دانشجوی انصرافی از رشته روانشناسی بود که اومد توی کلاس ما. از همون روز اولی که دیدمش، قلبم و بهش باختم. پسر چشم سبز و خوش قیافه‌ایی که تمام روزای خوب و بد زندگیم باهاش گذشت و یجورایی باهم بزرگ شدیم. یکی از بزرگترین شانس زندگیم این بود که تو زمان مناسب، جفتمون عاشق هم شدیم. خیلی دوسش داشتم و حاضر بودم خودمو برای عشقمون فدا کنم و آرون هم همینطور بود اما تک پسر خانوادشون بود و مادرش ناهید خانوم به هیچ عنوان راضی به ازدواج پسرش با یه دختر یتیم نبود. بدترین رفتار و با من داشت و خیلی مستقیم بهم ابراز کرده بود که منو بعنوان عروس خانوادش نمی‌خواد اما آرون خیلی سخت گیرتر و لجبازتر از مادرش بود و وقتی این موضوع رو فهمید پاشو کرد تو یه کفش که خیلی زود باهم ازدواج کنیم. اوایل خیلی مخالف این قضیه بودم و به آرون گفتم تا زمانی که رضایت خانوادشو نگیریم نمیشه اما ناهید خانوم قانع بشو نبود و آرون بهم گفت که قراره خودش برای زندگیش تصمیم بگیره و تا آخر عمرش پای من وایمیسته و با اینکه مادرش تو روی منو آرون گفت که پاشو توی مراسم ما نمیذاره و برای هیچ چیزی اقدام نمی‌کنه، بازم آرون دست منو محکم توی دستاش گرفت و گفت که همون‌جوری که همیشه تو ذهنم بوده و بعد کلاسمون از رویای ازدواج و عروسیم حرف میزدم، یه عروسی رویایی برام میگیره. دیگه تصمیم گرفتم نسبت به خانواده آرون بیخیال باشم و بچسبم به خودمون و اوقات زندگی رو برای خودمون تلخ نکنم! اون روزا برای من رویایی ترین روزا بود و لحظات خوشی رو سپری می‌کردم. قرار بود با عشق زندگیم یه خانواده دونفره تشکیل بدیم. هر روز بابت وجود آرون تو زندگیم خدارو شکر می‌کردم و ازش ممنون بودم که با اینکه عشق پدر و مادر و هیچوقت ندیدم اما پسری رو گذاشته توی زندگیم که همه‌جوره عاشقمه و دوسم داره. 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت چهارم

یه روز قبل رفتیم وقت محضر و آتلیه گرفتیم و امروزم که آرون گفته بود، حلقه‌های ازدواجمون رسیده و باید بریم و تحویلشون بگیرم...همه چیز داشت طبق آرزوهام پیش می‌رفت و مثل هر عروس دیگه‌ایی دل توی دلم نبود! فقط این لابلا از اینکه آرون هم مثل من بدون مادر داماد میشه و مادرش منو نمیخواد، ذهنمو آزار میداد که بازم سعی می‌کردم خیلی اوقات و برای خودم تلخ نکنم. به امید اینکه شاید یه روزی به قول آرون دلش نرم بشه و قبولم کنه...اون روز بعد کلاس، کلی به آرون زنگ زدم اما جواب نداد...همیشه این اخلاق و داشت که متاسفانه یکم بیخیال بود اما اونقدر خوب بود که تمام اینارو به جون می‌خریدم و از رفتارش چشم پوشی می‌کردم. بهرحال هیچ آدمی تو این کره زمین، کامل نبود. 

بالای ده بار بهش پیامک دادم و زنگ زدم و بازم با همون خستگی رفتم سر خط تا تاکسی بگیرم که دیدم گوشیم زنگ خورد...با دلخوری جواب دادم و گفتم:

ـ آرون میشه بپرسم دقیقا کجایی؟! الان یک‌ساعته که جواب نمیدی، زیر پاهام علف سبز شد!

آرون با ناراحتی گفت:

ـ شرمندتم قلب سفیدم! مشتری اومده بود نمایشگاه داشتیم قولنامه می‌کردیم، نشد جواب بدم.

با همون دلخوری گفتم:

ـ حلقه‌هامون چی میشه؟!

یکم مکث کرد و گفت:

ـ باوان جان میشه تو بری از مغازه تحویل بگیری؟! بخدا سرم خیلی شلوغ بود و الان کلی توی ترافیک میمونم...دیر میشه!

یه هوفی کردم اما بازم سعی کردم به روی خودم نیاوردم و فقط گفتم:

ـ باشه!

ـ قول میدم جبران کنم عزیزم! بازم مثل همیشه شرمندتم!

ـ اشکال نداره، می‌بینمت!

بهرحال نماینده فروش خودرو توی نمایشگاه بود و همیشه این ساعتها سرش شلوغ بود اما حداقل انتظار داشتم یه امروز که اینقدر روز مهمی بود و حلقه‌هامون رسیده بود، کاراشو بخاطر من کنسل کنه...که نکرد ولی اصلا به دل نگرفتم و تنهایی تاکسی سوار شدم و رفتم اون سمت شهر تا حلقه‌هامون و تحویل بگیرم.

ویرایش شده توسط QAZAL

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...