رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت صد و پنجاه

اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :

_علیک سلام ، تو اینجا چی کار می کنی ؟! خونه من رو از کجا پیدا کردی ؟!

ابروهاش رو داد بالا و گفت :

_ والا دعوتم کنی داخل ، یک چای بهم بدی ، مفصل راجع بهش حرف میزنیم !

نمی خواستم این کار رو کنم ولی چاره ای نبود پس با همون اخم و سرد گفتم :

_یک لحظه صبر کن لباس عوض کنم ، بر میگردم !

درب رو نیمه باز گذاشتم و داخل اتاق رفتم ، این پسره چی از جون من می خواد ! بچه پرو پاشده اومده تا دم در خونه من ، اشتباه کردم تو همون کافه ای که با اون دختره دیدمش باید میرفتم جلو و یه چک می خوابوندم تو گوشش که الان دم در خونه ام نباشه !

لباسم رو که عوض کردم بیرون اومدم و دیدم که روی مبل نشسته و به عکس من و اروین خیره شده ، عکس برای شبی بود که من و اروین بهم اعتراف کردیم ، با دیدن اخمش لبخند بدجنسانه ای روی لبم نشست ، سمت آشپز خونه رفتم و چایی ساز رو روشن کردم و چای دم کردم ، چند دقیقه بعد با یک لیوان چای به پذیرایی رفتم و چای رو بدونه اینکه بهش تعارف کنم روی میز گذاشتم و پرسیدم :

_نگفتی اینجا رو از کجا پیدا کردی؟

لبخندی زد و گفت :

_ از بهراد ادرس گرفتم .

اخمام رفت تو هم ، مطمئن بودم داره دروغ میگه ، با توجه به اینکه من دیده بودم بهراد از پارسا خوشش نمیاد و روی رفتارش با من حساسه ، مطمئنن ادرس من رو به پارسا نمیداد ؛ ولی خب نمیتونستم این رو به روی پارسا بیارم و ترجیح دادم سکوت کنم ! 

ویرایش شده توسط bano.z
  • پاسخ 154
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • bano.z

    155

پارت صد و پنجاه و یکم 

یک تای ابروم رو دادم بالا و گفتم :

_این همه راه از ایران پاشدی اومدی اینجا ، برای چی ؟

خندید و گفت :

_یک چند تا کار داشتم ، گفتم حالا که میام به تو هم سر بزنم و راحت تر با هم حرف بزنیم !

سرد گفتم :

_حرف مشترکی پیدا نمی کنم ؟!

اخماش رو تو هم کرد و گفت :

_منظورم رو میدونی صدف ، خودت رو به کوچه علی چپ نزن !

متقابل اخم کردم و گفتم :

_اگه منظورت همون موضوع قبله ، که من حرفام رو زدم چیز جدیدی ندارم اضافه کنم !

چشم هاش رو ریز کرد و گفت :

_من نیومدم حرف تکراری بشنوم ، چند روز اینجا کار دارم ، تو این چند روز میتونیم بیش تر با هم وقت بگذرونیم ، مطمئنم نظرت عوض میشه !

پوزخند زدم و گفتم :

_بهتره تلاش بیهوده نکنی ! من وقت اضافه ای ندارم که باهات به اشتراک بزارم !

دوباره بین ابروهاش گره ای انداخت و  گفت :

_تلخ شدی ؟! قبلا اینجوری نبودی !

با ابرو اشاره ای به عکس روی میز کرد و گفت :

_نکنه به این شازده دل خوش کردی !

با گارد گفتم :

_دلخوشی های من مربوط به تو نمیشه ! 

پوزخند عصبی زد و گفت :

_به این ادم دل نبند دوست دختر دو روزشی !

دیگه داشت از حدش فرا تر میرفت به جلو خم شدم و عصبی گفتم :

_اون که دلش فرودگاه هست تویی! تا جایی که یادمه چند ماه پیش تو کافه به  یکی دیگه قول محاجرت کانادا و آشنایی میدادی!

پارت صد و پنجاه و دوم 

با شنیدن جمله ام جا خورد ولی به روی خودش نیاورد و گفت :

_نمیدونم از چی حرف میزنی ! فکر کنم اطلاعات غلط به گوشت رسوندن !

خنده عصبی کردم و گفتم :

_ کسی به گوشم نرسونده! فکر کنم دیگه اینجا کاری نداری !

از جام بلند شدم و به در اشاره کردم و گفتم :

_بهتره بری به کار های دیگه ات برسی !

یه میلی متر هم از جاش تکون نخورد و به عکس اروین اشاره کرد و گفت :

_ این پرت کرده نه ! دلت و به این خوش نکن ، من میشناسم چه هفت خطیه !

از حرفاش کمی جا خوردم ، یا می خواست من رو گمراه کنه یا واقعا اروین رو میشناخت !

کم نیاوردم و گفتم :

_کسی نیاز نیست پرم کنه ، چهره واقعیت رو خودم تو اون کافه دیدم ، الانم بیش تر از این وقتی ندارم که بشینم به چرندیاتت گوش بدم ، بهتره بری !

پوزخند زد و  از جاش بلند شد و گفت :

_ این شازده پسر انقدر که نشون میده قدیس نیست ! دستش رو برات رو می کنم ، اشکال نداره من صبرم زیاده ، وقتی چهره واقعیش رو دیدی اونی که کنارت میبینی منم !  

مطمئنم اگه چند دقیقه دیگه تو خونه ام میموند دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم ، به در اشاره کردم و گفتم :

_این خزعبلاتی که میگی ، اینجا خریدار نداره ، به سلامت !

همون جور که بیرون میرفت با لحن قاطع و حرص دراری گفت :

_ وقتی چهره واقعیش رو نشونت دادم می‌بینیم همو ! فعلا !

بعد هم سمت اسانسور رفت ، با حرص در و محکم بستم ، کله صبح پاشده اومده اینجا تِر بزنه تو اعصاب من !

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و پنجاه و سوم

خودم رو روی مبل ولو کردم و به سقف نگاه کردم ، حرف های پارسا خواه و نا خواه روم تاثیری کوچیکی گذاشته بود ، نیم ساعت که گذشت ، با تشر ذهنم به خودم اومدم ، مطمئنن حرف هاش چرت و پرت بودن و فقط می خواست ذهن من رو بهم بریزه ! نباید اجازه میدادم موفق بشه !

برای اینکه حواسم پرت بشه به اتاق مطالعه رفتم ، تا با درس خوندن خودم رو مشغول کنم .

چند ساعتی که گذشت ، گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم کامی تماس رو وصل کردم و صدای شاد کامی تو گوشم پیچید که گفت :

_صدف موفق شدم ، بلاخره موفق شدم !

بعد هم شروع کرد به سرو صدا کردن ، گوشی رو کمی از گوشم فاصله دادم و گفتم :

_درست حرف بزن ببینم چی میگی کامی ؟ 

کامیلا با ذوق گفت :

_بلاخره تونستم شروین رو به خودم جذب کنم صدف ، دیشب بعد مهمونی اینجا موند!

دستی به پیشونیم کشیدم ، شروین ادم خوش گذرونی بود ، نگران شدم ؛میدونستم به کامی آسیب میزنه و بارها به کامی گفته بودم ، ولی کامی خود خواسته دوییده بود تو آتش و من تنها کاری که میتونستم براش انجام بدم این بود که کنارش بمونم !

پس با خوشحال مصنوعی گفتم :

_خب پس ، مبارکه !

کامی یک ساعت شروع کرد به حرف زدن و منم گوش میدادم ، بلاخره بعد یک ساعت رضایت داد و قطع کرد !

شب کریسمس با کامی و بچه های دیگه جشن گرفتیم ، اروین هم که طبق معمول این چند وقت کار داشت و پیشم نبود !

اخر شب که به خونه برگشتم ، جلوی در واحدم یک جعبه بزرگ گذاشته شده بود و کارت پستالی روش خودنمایی می کرد ، کارت پستال رو برداشتم و خوندم :

خوشبختی یعنی در خاطر کسی ماندگاری که لحظه های نبودنت رابا تمام …دنیا معامله نمیکند...

ببخشید که امشب نتونستم کنارت باشم عزیزم کریسمس مبارک آروین.

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و پنجاه و چهارم 

با خوندن کارت پستال لبخندی روی لبم نشست ، جعبه رو برداشتم و به داخل بردم ، روی مبل نشستم و بازش کردم ، یک پیراهن یاسی رنگ توش بود با کیف و کفش ستش ، فوق العاده بود ، پیراهن رو جلوم گرفتم تو اینه به خودم نگاه کردم ، سلیقه اش فوق العاده بود .

لباس رو درون جعبه برگردوندم و به سمت اتاق رفتم و بعد تعویض لباس به خواب رفتم .

دو هفته ای از کریسمس گذشته بود و چند باری اروین رو دیده بودم ، ولی امروز فرق داشت ، تولدش بود ، دیروز بهش زنگ زده بودم و برای امشب دعوتش کرده بودم و قبول کرده بود و قرار بود امشب برای بار اول تو خونه ام مهمون باشه .

کلاسم که تموم شد ، از کامی خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم کیک کوچیکی گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم ، به خونه که رسیدم ، شروع کردم به پختن لازانیا و پیتزا و دسر ....

کارم که تموم شد نزدیک ساعت هفت شب بود یک ساعت مونده بود تا اروین برسه ، خونه رو با چند بادکنک هلیوم و شمع تزئین کرده بودم و الان وقت این بود خودم اماده بشم ، بعد اینکه کمی به خودم رسیدم لباس قرمز رنگی که اروین تو شمال پسندیده بود رو از کمد دراوردم و پوشیدم و  از اتاق بیرون اومدم و منتظر روی مبل نشستم.

ساعت یک ربع به نه بود و اروین دیر کرده بود ، هر چی هم تماس می گرفتم جواب نمیداد،  دلم شور افتاده بود ، با چند تا از دوست هاش هم تماس گرفتم ، اونا هم خبری ازش نداشتن ، داشتم با استرس طول و عرض خونه رو راه میرفتم که گوشیم دینگ صدا کرد با دو خودم و بهش رسوندم و بازش کردم ، یک شماره ناشناس پیام داده بود ، با دیدن اینکه اروین نیست بادم خوابید ولی از سر کنجکاوی پیام رو باز کردم ، که این کاش این کار رو نمی کردم ...

ویرایش شده توسط bano.z

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...