رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت صدو بیست و پنجم 

مصرانه پرسیدم:

_نظرت رو نگفتیااا ، بهم میاد ؟!

_عالیه ، من برم بیرون یکم هوا بخورم .

یک جوری این کلمات رو تند پشت هم گفت که انگار بعدش قراره پرت بشه تو دره!!

بعد هم سریع رفت ، لبخندی زدم و بعد پرو یکی دو تا دیگه از لباس ها از پرو بیرون اومدم ، همونجور که فکر می کردم اروین تو فروشگاه نبود ، لباس ها رو حساب کردم و بیرون اومدم و با چشم دنبال اروین گشتم ، پشت شیشه های بلند پاساژ ایستاده بود و بیرون رو نگاه می کرد ، دستش یک پاکت بود ، که لوگوی همین فروشگاه روش خورده بود !

جلو رفتم و گفتم :

_مثل اینکه توام خرید داشتی؟!

سمتم برگشت و با دست آزادش دستی به سرش کشید و گفت :

_اره ، برای مامان یک چیزی خریدم .

اهانی گفتم و چون تقریبا دو ساعت شده بود ، به سمت رستوران به راه افتادیم ، دکمه آسانسور رو فشردم و منتظر موندیم ، اروین زیادی ساکت شده بود ، دوست داشتم به حرفش بیارم پس پرسیدم :

_کی برمیگردی؟!

حواس پرت گفت :

_کجا ؟!!

خندیدم و گفتم :

_خونه آق شجاع!!

 

  • پاسخ 157
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • bano.z

    158

پارت صدو بیست و شش

با چشمای درشت شده گفت :

_چی؟!

همون موقع اسانسور رسید همین جور که سوار میشدم گفتم :

_هیچی بابا ، سوار شو ، بریم.

سوار شد ، چند بار لباش تکون خورد حرفی بزنه ولی انگار دو دل بود ، شاید هم نمیدونست چه جوری بیانش کنه !

اسانسور متوقف شد ، پیاده شدیم ، رستوران هم فضای سرپوشیده داشت و هم چون طبقه بالا مجموعه بود ، فضای باز یا به اصطلاح روف گاردن داشت .

هر دو به اطراف نگاه کردیم تا ببینیم کسی اومده یا نه! همین جور که سرم رو میگردوندم ، اراد و عمو آرمان و مهلا جون رو دیدم  ، اراد با دیدنم دست تکون داد ، لبخندی زدم و به اروین گفتم :

_بیا بریم ،  بیرون نشستن.

نگاهم رو دنبال کرد که به مامانش اینا رسید و دنبالم راه افتاد ، وقتی رسیدیم  ، سلامی کردم و نشستم .

اراد با ابرو به پاکت های تو دستم اشاره کرد و گفت :

_مثل اینکه خرید بالا بوده !!

خندیدم و گفتم:

_آره،  مغازه طرف رو بار زدم اومدم!

مهلا جون گفت :

_به خوشی استفاده کنی عزیزم .

لبخندی زدم و تشکر کردم ،اراد نگاهی به پاکت بغل دست آروین کرد و شیطون گفت :

_جدیدا لباس زنونه میپوشی داداش؟!

اروین یکی زد به بازوش و با خنده گفت :

_نه ، خوشم اومد ، گفتم برای تو بخرم!

اراد با لحن بامزه دخترونه ای گفت :

_ای وای اروین جون راضی به زحمتت نبودم ، مرسی عشقم !

بعد هم یورش برد پاکت رو بگیره ، که اروین نمیذاشت حتی یک سانت بهش نزدیک بشه !

عمو آرمان و مهلا جون هم که انگار این رفتار ها براشون عادی بود می خندیدن و به اون دوتا نگاه می کردن .

 

پارت صدو بیست و هفتم 

چند دقیقه که گذشت مامان و بابا هم اومدن و اراد و اروین به کل کل افسانه ایشون پایان دادن .

مامان وقتی نشست رو بهم گفت :

_اا خرید کردی مبارکت باشه عزیزم ، چی خریدی ؟!

شروع کردم به توضیح دادن و این که وقتی برگشتیم ویلا حتما باید ببینیشون و ....

بلاخره بعد بیست دقیقه بهراد و نازی  هم هر کدوم با ده تا پاکت بزرگ اومدن !

تا نشستن گفتم :

_تریلی خبر کنم ؟!

بهراد خندید و  گفت :

_نه همون وانت جوابه !

خندیدیم و شروع کردیم به سفارش دادن غذا ، موقع شام اروین که سمت راستم نشسته بود حسابی هوام رو داشت و بدون اینکه در خواست کنم ، هر چی لازم داشتم دم دستم میذاشت !

و این از چشم مامان که دست چپم نشسته بود دور نموند ، چون دیدم خیلی ریز داره میخنده !

در هر صورت این کار اروین شوق وصف نشدنی تو دلم انداخت و باعث شد، بسیار بسیار اون شام بهم بچسبه !

وقتی برگشتیم ، بعد  کمی گپ زدن ، همه جمع و جور کردن که برن بخوابن ، من که بعد از ظهر چرت زده بودم  هر کاری کردم خوابم نبرد، به همین خاطر از تخت بلند شدم و  تصمیم گرفتم برم تو باغ و  از فضا استفاده کنم ، چند روز دیگه برمیگشتم و دلم برای اب و هوای ایران تنگ میشد !

نیم ساعتی بود تو آلاچیق نشسته بودم و به خاطراتم با ساحل و احساساتم راجع به اروین فکر می کردم ، که صدای ضعیف گیتاری به گوشم خورد ، دور و اطراف رو نگاه کردم ، تو تاریکی شب چیزی پیدا نبود از جا بلند شدم و سمت صدا حرکت کردم ، صدا از انتهای باغ میومد ، یکم که راه رفتم ، متوجه یک نور ضعیف شدم ، حالا غیر صدای گیتار صدای ضعیف یک شخص هم به گوشم میرسید که آهنگی رو می خوند ، هر چی جلو تر میرفتم صدا واضح تر میشد و اون صدا متعلق به کسی نبود جز آروین !

چه  با احساس می خوند ، پشت درختی ایستادم و گوش دادم :

لطفا به بند اول سبابه ات بگو یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود

از بخل زنگ خانه ی من سکته میکند دستت اگر کمی متمایل به در شود

در میزنی که وارد تنهاییم شوی اما بعید نیست زمانی که میروی

در از خودش جلای وطن گفته مثل من در جستجوی در زدنت در بدر شود

این بچه لاک پشت نگون بخت سالهاست از تخم در می آید و سوی تو میدود

اما مقدر است که در آخرین قدم یعنی در آستانه ی دریا دمر شود

نه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم در آن رحم لباس شوم تا بپوشیم

یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام

هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود

هر نطفه ای که دوست ندارد ورم شود

گفتم ورم شوم ورمی در درون تو تا هی بزرگتر بشوم

تا جنون تو همراه قد کشیدن من بیشتر شود

اما پسر شدم که تو را آرزو کنم

هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم

اما پسر شدم که تو را آرزو کنم

هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم

اما پسر شدم که تو را آرزو کنم

هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و بیست و هشتم 

 

انقدر قشنگ با خودش خلوت کرده بود ، که به خودم اجازه ندادم ، خلوتش رو بهم بزنم ، به همین خاطر اروم اروم بدون هیچ سر و صدایی ازش دور شدم و به اتاقم برگشتم .

 

با کلافگی چمدونم رو بستم ، این چند روز مسافرت هم گذشت ، اعصابم به شدت بهم ریخته بود ولی باید تظاهر به خوب بودن می کردم ، تو این چند روز هر چی می خواستم به اروین نزدیک بشم ، اون دور تر میشد ، تو عمق نگاهش میتونستم ببینم که بهم تمایل داره ، ولی نمیدونم چرا فاصله می‌گرفت. 

درست از اون شب که در حال گیتار زدن و خوندن دیده بودمش ، رفتارش زمین تا آسمون فرق کرد ، به طوری که، مهلا جون هم چند بار تو لفافه بهش اشاره کرد ، ولی هر بار اروین به نحوی از زیرش شونه خالی کرد و گفت که کاملا حالش خوبه و مشکلی نیست!

رسما ازش نا امید شده بودم ، شاید اشتباه فکر می کردم و اروین فقط من رو مثل یک دوست میبینه !

در کل هر چی رویا بافته بودم خراب شده بود ، به همین خاطر با تمام توانم ، احساسات نوشکفته ام رو خفه کردم .

بعد تشکر و خداحافظی از خانواده مهرزاد ، راهی تهران شدیم و قرار شد من پشت فرمون بشینم ،  کل راه  فکر و ذکرم پیش اتفاقات تو سفر بود و به خودم به خاطر خوش خیالیم لعنت میفرستادم ، البته این جوری نبود که اروین به طور کل در برابرم سرد برخورد کنه ، ولی فاصله اش رو کاملا حفظ می کرد و حتی به صمیمیت اولش هم دیگه نبود ، و این بیش تر آزارم میداد ، حس می کردم به خاطر رفتار خودم بوده که اروین کمی ازم فاصله گرفته و این رو مخم بود !

پارت صد و بیست و نهم 

بعد چند ساعت رانندگی ،بلاخره به خونه رسیدیم ، خستگی رو بهونه کردم و به اتاقم پناه اوردم و چمدونم رو رها کردم و پشت در سر خوردم ، نمیدونم چه قدر گذشت که بی هدف،  مثل فرمانده ای که کل سربازاش رو از دست داده همون طور نشسته بودم ، که به خودم اومدم و از جام بلند شدم ، لباس هام رو همون جا دراوردم و داخل حمام شدم ، منتظر پر شدن وان نموندم و دوش رو باز کردم ، سردی اب باعث شد ، چشمام رو باز کنم و شروع کنم نفس عمیق کشیدن ، باید حقیقت رو میپزیرفتم ، و هر جور شده حتی شده فقط برای چند روز اروین و رفتاراش و هر چیز که بهش مربوط میشد ، کنار میذاشتم ، نمی خواستم با فکرای بی هوده ، خودم و اطرافیان رو ناراحت کنم ، پس عزمم رو جزم کردم و از حمام بیرون اومدم ، برای اینکه سر حال بشم ، تصمیم گرفتم کمی در دنیای بی خبری خواب فرو برم .

فردا بلیط برگشت داشتم و مامان ، خاله سیمین ، عمو بهروز و عمه معصومه و دایی سامان رو برای ناهار دعوت کرده بود ، شومیز شلواری از بین لباس هام انتخاب کردم و بعد پوشیدنش ، جلوی آینه کمی خودم رو مرتب کردم و پایین رفتم ، تو این دو روز تمام تلاشم رو کردم که مامان و بابا رو ناراحت نکنم ، ولی خب نتونسته بودم بهراد و گول بزنم و به خاطر همین باهام سر سنگین برخورد می کرد ، دم دمای رفتنم بود و دوست نداشتم ازم ناراحت و دلخور باشه ، به خاطر همین سمتش رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم :

_سلام بر عموی خل و چل و دیوانه خودم !

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و سی

اخمی کرد و گفت:

_اولا که خل و چل خودتی ! دوما باز فیلت یاد هندوستان کرد و من عمو شدم!

لبام رو به سمت پایین خم کردم و با ناراحتی گفتم :

_داشتیم بهراد ، تو همیشه بهترین عموی دنیایی برام !

نگاه کنایه امیزی بهم انداخت و گفت :

_اره کاملا مشخصه!

لبم رو با زبون تر کردم و با صدای اروم گفتم :

_خودت میدونی بازگو کردن یک سری مسائل سخته ، ولی میدونم که حرف نزده کل ماجرا رو میدونی ، مجبورم نکن بازگو کنم!

از حالت تدافعی خارج شد و گفت :

_بعضی وقت ها ، هر چه قدر هم سخت باشه ، باید با یکی حرف بزنی ، وگرنه باعث میشه اذیت بشی !

عمیق به هم نگاه کردیم و بعد چند دقیقه به این نتیجه رسیدم راست میگه ، بهراد هم راز دار خوبی بود هم بهترین رفیقم بود ، شروع کردم براش تعریف کردن ، صحبت هامون که تموم شد متفکر به رو به رو خیره شده بود ، منتظر بودم حرفی بزنه ، که زنگ ایفون به صدا درومد ، که مامان درب رو باز کرد و گفت :

سامان و سیمین اومدن .

به ناچار از جا بلند شدیم و برای استقبال رفتیم .

یک ساعت گذشته همه اومده بودن ، نازی و مامان و باباش اخرین نفرایی بودن که اومدن ، با گندم در حال حرف زدن بودیم ، از المان میگفتم ، اون از رابطه اش با امیر علی میگفت و ...

خلاصه امرو. هم گذشت و تنها اتفاق خاصی که افتاد ، این بود که بلاخره عمه معصومه به ازدواج ماهان و رزا رضایت داد و قرار شد هفته بعد عقد کنن ، خیلی خوش حال بودم که بهم میرسن ، ولی از اینکه نمیتونستم تو مراسمشون باشم خیلی ناراحت شدم .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و سی و یک 

بهراد قرار بود شب رو خونه ما باشه که فردا بتونه من رو راهی کنه ، نازی هم ترجیح داد با پدر و مادرش بره و من و بهراد رو تنها بزاره !

غروب بود و همه رفته بودن که بهراد رو به من گفت :

_اگه کاری نداری بریم با هم یک چرخی بزنیم .

لبخند زدم و گفتم :

_نه چمدون هام رو بستم ، کاری ندارم بریم .

بهراد گفت :

_پس برو اماده شو .

از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم روی لباس هام مانتو بلندی پوشیدم و شال رو روی سرم انداختم بعد برداشتن کیفم ، از اتاق بیرون اومدم ، بهراد رفته بود بیرون که ماشین رو ببره بیرون ، از مامان اینا خداحافظی کردم و بیرون رفتم و سوار ماشین شدم .

نه من پرسیدم کجا می خوایم بریم ، نه بهراد چیزی گفت ، یک ربعی به سکوت گذشت که بهراد گفت :

_صبح حرفامون نصفه موند ، گفتم هم بیارمت بیرون روز اخری با هم وقت بگذرونیم ، هم راحت باهم حرف بزنیم .

سری تکون دادم و باهاش موافقت کردم .

بعد حدود یک ساعت و نیم  به خاطر ترافیک تهران، به باغ رستورانی که قبل ها با ساحل و بهراد میومدیم رسیدیم ، چه قدر اینجا خاطره داشتیم .

تختی رو انتخاب کردیم و نشستیم ، بهراد سفارش چای و قلیون داد و گفت :

_ببین صدف ، من از ظهر خیلی فکر کردم ، اروین پسر خوب و معقولیه ، من از همون اول که دیدمش ازش خوشم اومد ، و من هم متوجه کشش بینتون شدم و فهمیدم یک احساسی این وسط شکل گرفته ، ولی خب تو شمال هم بعد روز اول به وضوح متوجه تغییر رفتارش شدم ، که این دو تا دلیل میتونه داشته باشه ، اولین اینکه ممکنه تو رو فقط به عنوان یک دوست می‌دیده و وقتی تو خواستی بهش نزدیک بشی ، متوجه علاقه ات شده و برای اینکه صدمه نبینی ازت فاصله گرفته؛ که احتمال این مورد خیلی کمه ، چون من نگاه‌اش رو دیدم ، به عنوان یک مرد ، نگاهش رو درک کردم ، نمی خوام امید الکی بهت بدم ولی احتمال دوم ، اینه که شاید در حال حاضر یک مشکلی داره که نمیتونه وارد رابطه ای بشه ، چون اگه دقت کرده باشی تو شمال هم همش درگیر بود و داشت با تلفن حرف میزد !

تو سکوت بهش گوش میدادم ، راست می گفت ، وقتی شمال بودیم ، از بس گوشیش زنگ می خورد ، همه کلافه بودن مخصوصا بابا و مامانش !

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صدو سی و دو 

سفارش رو که اوردن با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم :

_میترسم بهراد ، نمی خوام بیش تر از این به احساساتم پر و بال بدم ، شاید پشت اون تلفن ها ، یک دختر باشه ، اون وقت ضربه بدتری می خورم !

بهراد عمیق نگاهم کرد و گفت :

_منم نمی خوام الکی به خودت امید بدی ، چون در هر صورت ، رفتار قطعی از اروین ندیدیم ، فقط دارم میگم ، مثل همیشه نیوفت رو دنده لج! دوستانه پیش برو ، نه خیلی فاصله بگیر ، نه خیلی بهش بچسب ، تعادل داشته باش !  

سری تکون دادم و مشغول ریختن چایی شدم ، تو ذهنم به حرفامون فکر کردم ، به این نتیجه رسیدم که در حد همون دوستش باقی بمونم ، این جوری نه به احساساتم پرو بال دادم ، نه پل های پشت سرم رو خراب کردم ، زمان همه چیز رو مشخص می کنه!

بهراد ، دیگه راجع به اون موضوع صحبت نکرد و بقیه شب به مرور خاطرات بامزه قدیممون گذشت ، بعضی از خاطرات اشک به چشممون اورد ، یاد ساحل کردیم ، بهراد از برنامه ای که برای آینده داشت گفت ، منم گفتم ، در کل باعث شد ، آرامش بگیرم و فکرم ازاد بشه ، دو سه ساعتی که گذشت به خونه برگشتیم ، و من با کوهی از مواد خوراکی که مامان همش رو داخل چمدانی برام جای داده بود رو به رو شدم ، هر چی گفتم اینا خیلیه ، گوشش بدهکار نبود !

بلاخره اون شب هم گذشت ، هر چند که موقع شام کسی حرف نمیزد ولی دلتنگی توی چشم های هممون موج میزد ، هنوز نرفته دلتنگشون بودم ، ولی خب چاره ای نبود ، باید کنار میومدیم .

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و سی و سه

ساعت هفت صبح بود و شماره پروازم اعلان شده بود ، با مامان و بابا و بهراد خداحافظی کردم و با اشک ازشون جدا شدم و به سمت گیت راه افتادم ، بعد چک کردن پاسپورت و بلیط از گیت رد شدم.

سوار هواپیما شده بودم دنبال صندلیم گشتم و پیداش کردم ، کنار پنجره بود ، نشستم و بعد جا به جا کردن وسایلم ، چشم هام رو بستم و منتظر take off هواپیما شدم ، تو حال و هوای خودم بودم که متوجه شدم کسی کنارم نشست ، انشالله که پر حرف و فضول نباشه ، از اینا که کل پرواز رو سوال پیچت می کنن تا ته و توی همه چیزو رو دربیارن ، اصلا حوصله نداشتم و دنبال آرامش بودم ، چشم هام رو نیمه باز کردم و نگاهی طرفش انداختم که با دیدن شخص مورد نظر چشم هام تا آخرین حد ممکن باز شد .

آروین بود با حیرت پرسیدم :

_تو اینجا چی کار می کنی؟!

با خنده گفت :

_یه جوری این سوال رو میپرسی ، انگار که من تو المان زندگی نمی کنم و توام خبر نداری!

ابرو های بالا پریدم رو به حالت اول برگردوندم و اروم گفتم :

_نه منظورم این بود ، تو چه جوری متوجه شدی من کی بر میگردم !

خندید و گفت :

_حالا کی گفته من دنبال تو بودم ؟! اتفاقیه بابا ، صندلیم رو که پیدا کردم دیدم ، هم سفرم تویی!

چشم غره ای بهش رفتم و روم رو برگردوندم ، خورده بود تو پَرم ، سوتی داده بودم ، با این حرفم انگار این منظور رو داشتم که دوست دارم بیوفتی دنبالم !

_باشه بابا حالا قهر نکن ، از بهراد شنیدم !

لبام اومد به لخند باز بشه که جلوش رو گرفتم ، بی تفاوت برگشتم و گفتم :

_میتونستی از خودم بپرسی !

دستی به موهاش کشید و گفت :

_از اونجایی که لجبازی گفتم بپرسم ، برای اینکه ضایع ام کنی زود تر از موعد بلیط میگیری و میری !

خندیدم و گفتم :

_دیگه اغراق نکن ! من در این حدم لجبازی نیستم ! تازه از این گذشته فکر کنم ما با هم دوستیم احتیاجی به لجبازی نیست!

با شنیدن کلمه دوست یک جوری شد ، از چشماش فهمیدم ، ولی لبخندی زدو چیزی نگفت.

  

پارت صد و سی و چهار 

تو طول سه ساعت پرواز ، حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد ، اروین کمی کلافه به نظر میومد ، تو چشم هاش می خوندم که می خواد چیزی بگه ولی تردید داره ، این حالات رو یک بار دیگه هم ازش دیده بودم ، وقتی هواپیما تو استانبول فرود اومد ، پیاده شدیم ، تا پرواز بعدی یک ساعت و نیم وقت داشتیم ، می خواستم برم رو صندلی بشینم که اروین بازوم رو گرفت و گفت :

_گشنت نیست؟! من خیلی گشنمه ، بیا بریم یک چیزی بخوریم !

به تایید سر تکون دادم و به سمت کافه داخل فرودگاه رفتیم ، اونجا متوجه شدم که اروین به زبان ترکی هم تسلط داره ، بعد اینکه برای جفتمون سفارش غذا داد ، روبه من که سرم رو به دو انگشتم تکیه داده بودم و بهش نگاه می کردم گفت :

_چیه ؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟!

دستام رو روی میز به هم قفل کردم و خودم رو روی میز کمی خم کردم و گفتم :

_نمیدونستم ترکی استانبولی هم بلدی!

خندید و گفت :

_به خاطر پروژه های شرکت به زبان های ترکی ، عربی ، انگلیسی و ایتالیایی تسلط دارم .

لبام و به جمع کردم و ابروهام و بالا انداختم و گفتم :

_صحیح !

خندید و گفت :

_تا حالا کسی بهت گفته چهره بامزه ای داری ؟ مثل خمیر میمونه ! به هر شکلی درمیاد !

خندیدم و گفتم :

_اره ، بهراد به دفعات بهم گفته !

+چه قدر خوبه که یک عمو هم سن و سال خودت داری ، واقعا به رابطه اتون قبطه می خورم! خیلی وقت ها دوست دارم یک رفیق و هم دل مثل بهراد داشتم ، قدر رابطه‌ای که دارید رو بدون!

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و سی و پنجم 

لبخند محوی زدم و گفتم :

_واقعا بهراد هم دم خوبیه ، وقتی ساحل رو از دست دادیم ، این بهراد بود که کمکم کرد حالم بهتر بشه و بتونم به زندگی برگردم !

چهره متاثری به خودش گرفت و گفت :

_متاسفم ! اگه اذیت نمیشی میتونم بپرسم چه اتفاقی برای خواهرت افتاد؟!

قطره اشکی که از گوشه چشمم می خواست بیوفته رو با انگشت گرفتم و گفتم :

_درست نمیدونیم ،ساحل تو دانشگاه ساپینزا رم پزشکی میخوند ،یک روز از اینترپل با پدرم تماس گرفتن و گفتن ساحل کشته شده ، بعد از اون هم پدر کارآگاه استخدام کرد  هنوز دلیل قتلش مشخص نشده !

اروین نگران بهم نگاه می کرد دستی به صورتم کشیدم ، متوجه نشدم کی این اشک ها سرازیر شدن ، با عذر خواهی بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم و دو مشت اب به صورتم زدم و وقتی کمی به خودم اومدم ، پیش اروین برگشتم ، غذا ها رو اورده بودن ، اروین نگران گفت :

_ببخشید نمی خواستم اذیت بشی ، حالت خوبه؟!

لبخند بی جونی زدم و گفتم :

_مشکلی نیست ، اگه موافقی شروع به خوردن کنیم که خیلی گشنمه!

پارت صد و سی و ششم

سری تکون داد ، چند نوع غذای ترکی سفارش داده بود ، با ولع تیکه ای از  آدانا کباب رو جدا کردم و تو دهنم گذاشتم و با لذت چشم هام رو بستم !

چشم هام رو که باز کردم ، دیدم آروین با لبخند داره نگاهم می کنه ، سرم رو به معنی چیه تکون دادم که گفت :

_نمیدونستم انقدر کباب دوست داری؟!

خندیدم و گفتم :

_کلا از غذا لذت میبرم ، ولی غذاهای گوشتی رو بیش تر دوست دارم ، غذا های ترکیه هم که فوق العاده اس مخصوصا کباب هاش!

چشمکی زد و گفت :

_پس نوش جونت .

لبخندی زدم و مشغول شدم ، بعد خوردن کباب به پیشنهاد آروین چند تا عکس گرفتیم ، دلیل رفتار های ضد و نقیضش رو نمی‌فهمم!

تو عمق نگاهش چیزی نهفته بود که نمیتونستم بفهمم!

نمیدونم چه قدر گذشت که بلاخره شماره پروازمون اعلان شد و به سمت فرانکفورت حرکت کردیم!

پارت صد و سی و هفتم

دو ماه بعد...

_آروین اذیت نکن ! تو که میدونی من رو غذام حساسم !

با خنده ظرف رو بالای سرش برد و گفت :

_نمیدونستم،اشنیتزل انقدر خوشمزه اس ، تقصیر خودته ، انقدر غذای خوشمزه برای خودت سفارش  میدی !

با حرص گفتم :

_خب از کجا بدونم تو ، توی این همه سال که آلمانی،  اشنیتزل نخوردی! 

خندید و گفت :

_تا حالا با یه کوچولوی شکمو دوست نبودم !

خندیدم و گفتم :

_اونش دیگه به من ربطی نداره ، بده به من میگم !

دستم رو بالا بردم ، قدش بلند بود ، دستم به ظرف غذا نمیرسید ، تو یه حرکت قافل گیر کننده ، برگشت و تند تند تکه های گوشتی رو تو دهنش گذاشت ؛ برگشت و ظرف خالی رو جلوم گرفت ، با حرص به چشم های شیطونش نگاه کردم و بازوش رو کشیدم چون انتظار نداشت به سمتم خم شد و با حرص به بازوش مشت میزدم !

چند ثانیه که گذشت ، با اون دستش  کمرم رو گرفت و دست دیگش رو هم ، بدون کم ترین زور زدنی از دستم در اورد و موهام رو کنار زد و گفت :

_نگران نباش کوچولو ، الان برات سفارش میدم ، نمیزارم که ، خانوم کوچولو گشنه بمونه !

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و سی و هشتم

به این رفتارهاش عادت کرده بودم ، تو این دو ماه خیلی با هم صمیمی تر شده بودیم ، اخلاق هاش دستم اومده بود ، هر چی بیش تر میشناختمش قلبم بیشتر بی قرارش می شد ، ولی چون هنوز در حد دوست صمیمیم باقی مونده بود و پاش رو فراتر نمیذاشت ، منم صداهای قلبم رو خفه می کردم !

لبخند زدم و به عقب هُلش دادم و گفتم :

_این وضع مهمون داری نیستا !! اول که تو خونت راهم ندادی ، حالا هم که اوردیم بیرون ، غذام رو خوردی !

خندید و گفت :

_نگران نباش شکمو الان برات دوباره سفارش  میدم !

بعد هم رفت تا سفارش بده ، نزدیک به پاییز بودیم و هوا رو به سرما میرفت ، خودم رو بغل کردم و به رود ماین که از اینجا دیده میشد نگاه کردم ، شب های اینجا فوق العاده بود ، چراغ های شهر روشن میشدن و بازتابشون تو رود ماین منظره رو رویایی می کرد !  

داشتم از منظره لذت میبردم که اروین با ظرف غذا کنارم قرار گرفت ، تکه ای از اشنیتزل رو تو دهنم گذاشتم ، اروین هم مثل من به منظره خیره شد و گفت :

_اینجا رو خیلی دوست دارم ، نمای قشنگی داره ، هر موقع حوصله ام سر میره یا به تنهایی نیاز دارم میام اینجا .

لبخند زدم و گفتم :

_پس یعنی الان من و به غار تنهایی هات راه دادی؟!

خندید و گفت :

_ یه چی تو همین مایه ها!!

پارت صد و سی و نهم

خندیدم و چیزی نگفتم ، غذام که تموم شد ، اروین گفت :

_از اینجا تا رود فاصله ای نیست ، میای یکم با هم قدم بزنیم !

سری تکون دادم و گفتم :

_چرا که نه ! فردا که تعطیله ، ساعتم که هشته شبه ، وقت زیاده !

لبخند زد و بازوش رو جلوم گرفت دستم رو دور بازوش حلقه کردم و راه افتادیم ، زوج های جوان هر کدوم گوشه کناری به تماشای رود نشسته بودن و گپ میزدن ، کمی که راه رفتیم ، یکجا روی نیمکت نشستیم ، رو به رومون یک پسر جلوی یک دختره زانو زد و  حلقه ای از جیبش دراورد و از دختر خواستگاری کرد ، دختر ذوق زده شدو بغل پسر پرید و حلقه رو دستش انداخت .

با ذوق به اون دو تا نگاه می کردم که سنگینی نگاه اروین رو حس کردم ، سمتش برگشتم ، با دیدن حس توی نگاهش مور مور شدم ، صورتش خیلی بهم نزدیک بود ، به حدی که نفس هاش به پوستم می خورد ، یک دفعه فاصله بینمون پر شد ، قلبم هری ریخت ، نمیدونستم باید چه کار کنم ، انگار بهم برق وصل کرده بودن .

بعد چند ثانیه که برام مثل یک قرن بود ، اروین ازم جدا شد؛ با کنجکاوی به من نگاه می کرد ، انگار می خواست عکس العملم رو ببینه !

پارت صد و چهل

ساکت به چشم های هم خیره بودیم که اروین بلاخره سکوت رو شکست و گفت :

_این که چک نخوردم رو به فال نیک بگیرم ؟!

خنده ریزی کردم و سرم رو پایین انداختم ، صداش رو از بغل گوشم شنیدم :

_خجالت بهت نمیاد ! خانوم خانوما.

موهام رو پشت گوشم داد و گفت :

_نمی خوای چیزی بگی ؟! من منتظرما !

نمیدونستم چی کار باید بکنم ، اروین که دید حرف نمیزنم ، شروع کرد به حرف زدن :

 _پس حالا که تو روزه سکوت گرفتی ، بزار من بگم ، خیلی وقته که فهمیدم بهت احساساتی دارم ، اولش برام یک دختر لوس و لجباز بودی ، ولی بعد دیدم ، برعکس تصوراتم دختر مستقلی هستی ، تو ایران که بودیم متوجه شدم برام خاص شدی و دوست دارم بیش تر باهات وقت بگذرونم ، تو شمال فهمیدم که برام فراتر از یک دوستی و دوست دارم برای من باشی ، ولی خب یک مشکلاتی برام پیش اومد ؛ که نتونستم از احساسم حرف بزنم ، راستش مطمئن نبودم توام من رو می خوای یا نه ! 

مکث کرد و دوباره ادامه داد :

_این دو ماه که گذشت هر چی سعی کردم ، یا مشکلم رو حل کنم یا از تو فاصله بگیرم نتونستم ، کم کم برام مثل نفس شدی ، هر بار که باهات وقت گذروندم و بیش تر شناختمت بیش تر عاشقت شدم ، نتونستم صدف ، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ، می خواستم وقتی بهت نزدیک بشم که مشکلاتم رفع شده باشه ولی نشد ! 

دستی روی موهام کشید و گفت :

_دوست دارم خانوم کوچولو !

نگاهش کردم و بلاخره تونستم لب باز کنم و گفتم:

_میدونی چه قدر صبر کردم ، که این حرف هارو ازت بشنوم ؟!

پارت صد و چهل و یک 

چشم هاش برق زد ، اومد حرفی بزنه که انگشت اشاره ام رو روی لبش گذاشتم و گفتم :

_بذار تا جرعتش رو دارم حرف بزنم ! من هم خیلی وقته فهمیدم دوست دارم ، درست بعد تولد نازنین متوجه شدم که قلبم برای تو میتپه ! راستش تو شمال خیلی خواستم بفهمم که احساساتم متقابله یا نه ، ولی خب موفق نشدم ، منم عاشقت شدم ، هر وقت که دیدم بدون اینکه به زبون بیارم ، تو میدونستی چی می خوام دلم برات ضعف میرفت ، وقتی میدیدم تو هر شرایطی کنارم هستی و هوام رو داری بیش تر عاشقت شدم ، دوست دارم اروین خیلی هم دوست دارم.

لبخند زد و من رو به اغوش کشید و گفت :

_نمیزارم اب تو دلت تکون بخوره خانوم کوچولو ، انقدر بهت عشق میدم که هیچ وقت ازم دست نکشی!   

چشمام رو بستم و بیش تر تو آغوشش گم شدم ، بوسه ای روی موهام زد ، بعد چند دقیقه از بغلش بیرون اومدم و کنجکاو پرسیدم :

_دیگه فکر کنم الان حق این رو دارم بدونم مشکلت چیه!

لبخند کم رنگی زد و گفت :

_بهت میگم ، ولی دوست ندارم امروزمون با ناراحتی تموم بشه ، یکم صبر کن خانوم کوچولو قول میدم به زودی راجع بهش حرف بزنیم.

پارت صد و چهل و دوم 

بعد از اون شب ، کاره اروین این شده بود ، که همه جا هم راهیم می کرد ، به طوری که صدای کامیلا رو درآورده بود !

همه چیز خوب بود ، جاهای زیادی با هم رفتیم ، از کوچه پس کوچه های فرانکفورت که من تا حالا پام رو هم توش نذاشته بودم تا ساندویچی سیار پشت دانشگاه ، اروین تمام پاتق هاش تو این چند سال رو بهم نشون میداد ، شب گردی کار هر شبمون شده بود ، و چیزی که باعث می‌شد بیشتر اروین رو دوست داشته باشم ؛ این بود که تو این چند وقت ، پاشو فراتر از چهارچوب ها نگذاشته بود ، صبح به صبح دنبالم میومد و اخر شب وقتی خیالش راحت میشد من رو تا دم در واحدم رسونده و مشکلی نیست ، به خونه خودش میرفت .

انقدر این مدت مجذوب محبت اروین شده بودم ، که حتی یادم رفته بود بپرسم مشکلش چیه !

ماه ها میگذشت و نزدیک امتحان های ترم بودیم، از اونجایی که تقریبا نزدیک کریسمس هم بود ، حال و هوای شهر فرق کرده بود ، از چراغونی های خونه ها و درخت های کریسمس گرفته ، تا بازار کریسمس  !

ذوق و شوق بچه های دانشگاه مخصوصا کامی روی منم تاثیر گذاشته بود ؛چون نزدیک اخر ترم بود اروین رو کم تر میدیدم و کامی بیش تر روزها خونه من بود و با هم درس میخوندیم !

کامیلا هنوز چشمش دنبال شروین بود ، ولی شروین مثل گذشته دنبال عیش خودش بود و عشق کامی رو نمیدید ، هر چی هم به کامی این موضوع رو میگفتم گوشش بدهکار نبود !

پارت صد و چهل و سوم

سه روز تعطیلات رسمی برای کریسمس داشتیم  ، جلوی آینه ایستاده بودم و داشتم برای جشن شب کامیلا اماده میشدم ، چند وقتی بود رفتار اروین کمی عجیب شده بود ، کم تر میدیدمش ، در حدی که بیش تر وقت ها فقط تو دانشگاه هم رو میدیدیم ، هر بار هم میپرسیدم میگفت سرش شلوغه و تو فرصت مناسب خودش برام توضیح میده!

دیروز هر چی بهش زنگ زدم که برای مهمونی کامی دعوتش کنم ، تا هم راهیم کنه ، گوشیش رو برنداشت! 

نزدیک های نُه شب بود ، که بلاخره خودش تماس گرفت و خیلی کوتاه بدون اینکه من حرفی بزنم گفت که جایی مشغوله و خودش باهام تماس میگیره و قطع کرد!

در هر صورت به شدت از دستش ناراحت بودم ، تصمیم داشتم مثل خودش برخورد کنم ، دلیل رفتار های ضد و نقیضش رو نمیفهمیدم و قصد داشتم تو اولین فرصت ازش بپرسم این مشکله کوفتی چیه که این طوری برخورد می کنه!

انقدر فکرم درگیر اروین بود که نفهمیدم چه جوری اماده شدم !

لباسم مشکی رنگ بود ، با استین بلند  و پشت لباس بکلِس بود ، به خاطر همین موهام رو لخت کرده باز گذاشته بودم ، ارایشم لایت و اروپایی بود ، در کل بد نشده بودم ، کفش هام رو پوشیدم و پالتوم رو هم دستم گرفتم ؛ سمت اسانسور رفتم و دکمه اش رو فشار دادم ؛ اسانسور طبقه بیست و دوم بود ، یهو یاد این افتادم که دوست اروین دو طبقه بالاتر از من بود ، از اونجایی که کمی طول کشید تا آسانسور حرکت کنه و به طبقه من برسه ، حدس زدم که کسی سوار شده ، دل تو دلم نبود که ببینم کی تو آسانسور هست !

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و چهل و چهارم 

آسانسور که ایستاد ، با اروین رو در رو شدم ، با دیدنم به وضوح  جا خورد !  

انگار انقدر فکرش مشغول بوده که ندیده اسانسور تو چه طبقه ای ایستاده!

با پوزخند و بدون حرف وارد اسانسور شدم ، انقدر ناخن هام رو تو دستم فرو کرده بودم که بغضم نترکه ، پوست دستم گز گز می‌کرد!

 اروین همون جور که بهم خیره بود گفت :

_جایی تشریف میبردی ؟!

جوشش خون تو صورتم رو حس کردم و عصبانی گفتم :

_بعد چندین وقت ، که معلوم نیست کجا بودی که حتی یک زنگم به زور میزدی ، واقعا تنها چیزی که به ذهنت رسید الان بگی اینه ! این که کجا میرم ؟! اگه دیروز به خودت زحمت میدادی و اون ده بار تماسم رو جواب میدادی یا اخرش که خودت زنگ زدی میذاشتی حرف بزنم الان میفهمیدی کجا تشریف میبرم !

با اخم در هم و فکری که جای دیگه بود گفت :

_زنگ زدی جواب ندادم ، پیامک میزدی ، نه اینکه با این سر و وضع این موقع شب تنها بری بیرون !

اخمام رو تو هم کشیدم و گارد گرفته گفتم :

_خیلی پرویی اروین ! اون که چند وقته معلوم نیست کجاست تویی، نه من ! بعدم من آزادم هر جایی که بخوام ، هر وقت که بخوام با هر تیپی که دلم بخواد برم ، تو هم خیلی ناراحتی میتونستی گوشیه کوفتی رو جواب بدی که این موقع شب به قول خودت تنهام نزاری و خودت کنارم باشی !

پارت صد و چهل و پنجم

از عصبانیت گرمم شده بود ، موهام رو جمع کردم و یک طرف بدنم انداختم ، همون موقع اسانسور ایستاد و بی هیچ مکثی پیاده شدم و سمت ماشینم رفتم .

بازوم به عقب کشیده شد ، نگاهم به نگاه عصبانی اروین گره خورد ، اروین از بین دندوناش گفت :

_یادمه قبلا ازت شنیدم که اهل پوشیدن لباس های باز نیستی ، این چیه پوشیدی ؟! 

عصبانی گفتم :

_هر چی دلم بخواد میپوشم ، بعدشم لباسم باز نیست ! 

با عصبانیت دستش رو روی کمرم گذاشت ، پوستم مور مور شد ، به سمت آسانسور هولم داد و گفت :

_الان فکر کردی چون استینش بلنده و موهات رو باز گذاشتی ، این لباس پوشیده اس ! نه خانوم ، از این خبرا نیست ، کمر و تا کجا انداختی بیرون  ! عوضش می کنی ، بعد هم هر جایی که قراره بری با هم میریم !من تو رو تنها نمیفرستم !

با لج پاهام رو زمین کشیدم و گفتم :

_لازم نیست ، برو همون جایی که فکرت اونجاس، منم هر جور بخوام لباس میپوشم ، ولم کن .

اروین که دید ، دارم مقاومت می کنم من رو روی کولش انداخت و به سمت اسانسور رفت ، هر چی دست و پا زدم افاقه نکرد و به خودم که اومدم دیدم جلوی در خونم هستم !

پارت صد و چهل و شش

کیفم رو از دستم کشید و در رو باز کرد ، من رو داخل برد ، اولین باری بود که وارد خونه ام میشد ، نگاهی به اطراف انداخت و یک راست به سمت اتاق ها رفت ، بلاخره من رو روی زمین گذاشت ، سرتق تو چشم هاش خیره شدم ، دستش رو به سمت در اتاق گرفت و تحکمی گفت :

_میری همین الان این لباس رو درمیاری ، یه چیز درست حسابی میپوشی !

سرتق گفتم :

_هر چی دلم بخواد میپوشم ، عوضش ن م ی ک ن م.

با حرص دستم رو گرفت و دونه دونه در اتاق ها رو باز کرد تا به اتاق خوابم رسید ، من رو تو اتاقم برد و تک تک کمد هارو باز کرد ، از بین لباس هام ، ماکسی سورمه ای یقه گردی بیرون کشید و سمتم انداخت و گفت :

_من الان میرم بیرون ، برگشتم باید لباست عوض شده باشه !

زیر لب گفتم :

_به همین خیال باش !

عصبی سمتم برگشت و با خوشونت کمرم و گرفت و گفت :

_یه کاری نکن رو تمام خط قرمز ها پا بذارم و این رو تو تنت جر بدم ، عوضش کن !

بعد هم من رو ول کرد و رفت بیرون ، انقدر با تحکم حرفش رو زد که فهمیدم اگه این کار رو نکنم ، واقعا حرفش رو عملی می کنه ، با بغض و حرص لباسم رو دراوردم ، ولی به جاش ، لباس منزل پوشیدم ، به کامی هم پیام دادم و عذرخواهی کردم و گفتم نمیتونم برم !

 

 

پارت صد و چهل و هفتم

داشتم لباس ها رو جمع می کردم که اروین تقه ای به در زد و وارد شد ، حتی نیم نگاهی سمتش نیانداختم ، سمت کمد رفتم و لباس هارو سر جاش گذاشتم ، وقتی برگشتم ، چشم تو چشم آروین شدم ، با چشم هایی تنگ شده نگاهم می کرد ، کم نیاوردم اون که مقصر بود ،من نبودم !

بازو هام رو گرفت و به کمد کوبیدم و گفت :

_الان با کی لج کردی؟! گفتم لباس عوض ‌کن بریم!

 با لحن بغض آلود گفتم :

_بعد چند وقت که درست حسابی هم رو ندیدیم ، حتی یه زنگ درست و حسابی هم نزدی بهم ، اومدی برام غیرتی شدی که چی ؟! این مدت کجا بودی ؟! از کجا میدونی با همچین لباسی ، تو این چند وقت مهمونی نرفتم ؟! اومدی شبم رو خراب کردی و ازم انتظار داری به حرفت گوش بدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و باهات بیام مهمونی؟! نه آقا از این خبرا نیست !  

اخم هاش رو تو هم کشید و گفت :

_ از اول میدونستی من مشکلاتی دارم صدف ، قرار بود برات توضیح بدم که موقعیتش پیش نیومد! تو این مدت شاید نتونستم باهات ارتباط برقرار کنم ولی دورادور حواسم بهت بود ، میدونم غیر خونه و دانشگاه جایی نرفتی.

اومد بغلم روی تخت نشست و گفت :

_ من دوست دارم صدف ، هر چه قدر هم ازت دور باشم ، هر اتفاقی هم بیفته ، آسمون زمین بیاد ، زلزله بشه ، جنگ جهانی بشه ، هر اتفاق غیر ممکنی بیوفته بازم دوست دارم ، هیچ وقت این رو فراموش نکن !

روم رو ازش برگردوندم ، چونم رو تو دست گرفت و برگردوند و به چشم های بارونیم نگاه کرد ، میدونید تا اون لحظه معنی اینکه ادم ها میتونن با چشم هاشون هم حرف بزنن رو نمیفهمیدم ، ولی تو اون لحظه با نگاهمون هزار حرف نگفتمون رد و بدل شد ، عشقِ توی نگاهش حکم تایید زد رو تمام حرف هاش ، به خاطر همین وقتی سرش و جلو اورد مقاومت نکردم و گذاشتم آرامش از دست رفته این چند وقتم برگرده  !

پارت صد و چهل و هشتم

ازم جدا شد و دستی روی موهام کشید و گفت :

_بابت این چند وقت حق با تو هست،  میدونم کوتاهی کردم ، قول میدم از این به بعد الویت ام تو باشی ، ولی تو ام بهم قول بده دیگه این وقت شب تنها با اون تیپ و قیافه نری بیرون ! 

اومدم اعتراض کنم که انگشتش رو به معنای سکوت روی لبم گذاشت و گفت :

_میدونم که تو یک دختر ازادی ، منم نمی خوام ازادیت رو بگیرم صدف ، ولی جامعه پر از کفتاره ، نمی خوام اتفاقاتی که چند ماه پیش تو پارک افتاد رو تجربه کنی .

میدونید ، اینکه یک نفر اینطوری به ادم اهمیت بده و نگرانت باشه خیلی قشنگه ، با اینکه باید باهاش مخالفت می کردم ولی این حساسیتش به دلم نشست و باعث شد به جای جر و بحث تو بغلش جای بگیرم !

همونجور که تو بغلش بودم گفتم :

_خب حالا بگو این چند وقت درگیر چی بودی ؟ این گرفتاری مرموزت چیه؟

من و بیش تر به خودش فشرد و بوسه ای روی موهام زد و گفت :

_میشه ازت خواهش کنم ، یک چند وقت دیگم دندون رو جگر بذاری ؟! بذار به موقعش برات تعریف می کنم ، قول میدم .

لحنش طوری بود که نتونستم مخالفت کنم ، پس به ناچار سر تکون دادم ؛ من رو از بغلش بیرون اورد و گفت :

_خب ، حالا خوشگل کرده بودی کجا میرفتی خانوم بلا؟!

+کامی به مناسبت کریسمس مهمونی گرفته بود ، تو رو هم دعوت کرده بود ، ولی تو نه خودت اومدی و نه گذاشتی من برم !

اروین لبخندی زد و گفت :

_هنوزم دیر نشده ! پاشو اماده شو ، با هم میریم.

خودم رو روی تخت ولو کردم و گفتم :

_بی خیال ، حسش رفت ، کی حال داره دوباره اماده بشه !

اروین دو تا دستم و کشید و دوباره روی تخت کشوند و گفت :

_پاشو تنبل نشو ، نذار عذاب وجدان بگیرم که شبت و خراب کردم ، در ضمن نیازی به اماده شدن نیست ، فقط باید لباس بپوشی !

نگاهی به خودش انداختم و گفتم :

_گیرم من اماده شدم ، تو این جوری میدیدم خوای بیایی؟!

دستی به پشت سرش کشید و گفت :

_حالا یه این دفعه رو ما رو اینجوری قبول کن ، دفعه بعد برات تیپ میزنم میام مهمونی !

خندیدم ، همین جوری هم خوش تیپ بود ، منتها یکم آشفته بود ، به سمت کمد رفتم و جعبه بزرگی رو دراوردم و سمتش گرفتم و گفتم :

_می خواستم شب کریسمس بهت بدمش ، ولی شرایط ایجاد می کنه الان بدم !

اروین با تعجب گفت :

_برای منه؟!

پارت صدو چهل و نهم 

شیطون خندیدم و گفتم :

_مگه کس دیگه ای هم اینجا هست؟!

سرش و خاروند و خندید ، جعبه رو از دستم گرفتم و روی تخت گذاشت و بازش کرد ، کت شلوار سرمه ای رنگی که براش خریده بودم از جعبه در اورد و با ذوق نگاهش کرد ، کت رو روی تخت گذاشت و سمتم اومد و بوسه ای رو لپم زد و گفت :

_فوق العاده اس ، دستت درد نکنه عزیزم .

خندیدم و گفتم :

_قابل دار نیست به خوشی استفاده کنی .

خندید و گفت :

_خب پس حالا دیگه واجب شد بریم مهمونی ، من میرم اماده بشم ، توام بپوش بریم .

این رو گفت و رفت ، منم همون لباسی که برام انتخاب کرده بود پوشیدم و رفتیم ؛ اون شب با تمام اتفاق هاش شب قشنگ و به یاد ماندنی بود.

صبح با صدای در از خواب پاشدم ، با چشم های خواب آلود به هوای اینکه کامی پشت دره با همون تیشرت شلوارک نازک سفیدم در و باز کردم که با دیدن شخص پشت در چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد و پشت در پناه گرفتم و اخمام توی هم رفت .

این اینجا چی کار می کرد ، پارسا بود ، واقعا توقع هر کسی رو داشتم جز اون!

سکوتم که طولانی شد پارسا گفت :

_حالا اینکه سلام نکردی به کنار ، این همه راه اومدم که ببینمت ، دعوت نمی کنی بیام تو ؟!

ویرایش شده توسط bano.z

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...