رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

گفت:عشق نه، بیا تا همیشه دوست بمانیم!

دستش را رها کردم گفتم:ببخشید ما به کسی که برایش روزی چندبار از درون فرو میریزیم دوست نمی گوییم...

 

-فرید صارمی

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 704
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • Taraneh

    705

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

سلام عزیزانم  تو این تاپیک با هم از عشق های قدیمی میخونیم

چون چشم ترم دیدی، لب بر لب خشکم نِه...   -سیف فرغانی

« و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می دهم، فقط به این امیدِ نورِ کم سویی که در دوردست ها می درخشد. »   -نامه اولگا کنیپر به آنتوان چخوف | ۱۰ فوریه؛ مسکو

پنجشنبه ها را یادی کن از من؛ از مُرده ای که بی گور مانده!

 

-نامه ها، طاهره اباذری هریس

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجشنبه ها را یادی کن از من؛ از مُرده ای که بی گور مانده!

 

-نامه ها، طاهره اباذری هریس

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ترکم‌ می کنی، تا قصه را تمام کرده باشی...

در من اما جنگلیست انبوه، درختانش همه تو؛

با نبود یک درخت، جنگل تمام نمی شود!

 

-علیرضا قاسمیان خمسه

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز های خوبی نبود اما من در همان روزهای سخت هم تو را دوست داشتم...

 

-جاهد ظریف‌ اوغلو

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهری

در هیاهوی اشیاء بودم که مرا صدا زدی. در صدایت مهر بود . نوازش بود. هر چه به دور از هم افتاده باشیم، گاه دریچه‌ها‌مان را می‌گشاییم، و یکدیگر را صدا می‌زنیم، و صدا زدن چه خوش است.

صدایی نیست که نپیچد. و پیامی نیست که نرسد. هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم. من گوش به زنگ وزش‌ها نشسته‌ام. و نگاه می‌کنم. زندگی‌ را جور دیگر نمی‌خواهم. چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند. دست به پیرایش جهان نزنیم.

 

-نامه سهراب سپهری به مهری، ۲ اردیبهشت ۱۳۴۲

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با من از شعر نگو.از خودت حرف بزن.دلتنگِ حرف های معمولی ام.اینکه حالت خوب است؟اینکه سرما نخورده ای؟اینکه زود برگرد!مواظب خودت باش! دلتنگ همین حرف های معمولی ام...

 

-منوچهر آتشی

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه می‌شود کرد؟

مگر می‌شود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد؟ همین است که هست...

 

-نامه فروغ فرخزاد به فریدون

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اکنون کجاست؟! چه می‌کند؟! 

کسی که فراموشش کرده ام... 

 

-عباس کیارستمی

ویرایش شده توسط Taraneh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روز آخرین کسی که تو را می‌شناسد،

خواهد مرد، و فراموش خواهی شد...

 

-اروین یالوم

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داشتن چیزی برای گفتن و نبودن کسی برای شنیدن، خیلی وحشتناک است! اوج بی کسی است...

 

-دویل ملتن

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من اینجا دلم سخت معجزه می خواهد و تو انگار معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مبادا. 

 

-پل الوار، برگردان احمد شاملو

ویرایش شده توسط Taraneh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر؛

سپس رها کن و برگرد. من نمی‌آیم!

 

-نامه ها، احسان پرسا

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوست داشتم معلم املای تو بودم و دوستت دارم را املا بگویم و هی بپرسم تا کجا گفتم؟

تو بگویی دوستت دارم... 

 

-نامه ها، فروغ فرخزاد

ویرایش شده توسط Taraneh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آه که اگر فقط این دوری اجباری از تو نبود،

اگر فقط تو را در کنار خود داشتم،

می‌توانستم بگویم که آرام‌ترین، شادترین

و امیدوارترین روزهای عمرم را می‌گذرانم...! 

 

-نامه احمد شاملو به آیدا

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محبوبِ من! عدالت یعنی هرچیزی، هرکسی، سر جای خودش باشد؛ عدل این است که شما در دلِ ما باشید... 

 

-نامه ها، محمدصالح علا

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر می‌توانم بیدار شوم و ببینم که پهلویم نیستی و زندگی‌ام یخ کرده و منجمد است...

چقدر؟ تا کی؟ تا کجا؟

 

-نامه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موج های دریا، که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است ، کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد؟ ولی کوه محکم، اگر چه به ظاهر خشن است، تمام گل ها روی آن قرار گرفته اند.

بیا! بیا! روی قلب من قرار بگیر.

 

-نامه نیما یوشیج به همسرش بلقیس

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم پیش توست و امروز بیشتر از همیشه حاضرم بهترین داشته‌هایم را بدهم تا بتوانم تو را با تمام غمم ببوسم.

 

‏-نامه آلبر کامو به ماریا کاسارس، ۱۵ ژانویه ۱۹۴۶

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من با تو سرچشمه ای از زندگی را بازیافته ام که گمش کرده بودم. 

 

-نامه آلبرکامو به ماریا کاسارس

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من هرگز در زندگی به‌اندازه‌ی الان که خودم را به‌ تمامی به تو سپرده‌ام، احساس امنیت نکرده ام.

 

-نامه آلبرکامو به ماریا کاسارس

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...