رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'معمایی'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • عمومی
    • قوانین نودهشتیا
    • همه چیز در مورد نودهشتیا
    • پرسش و پاسخ
  • تایپ و شروع نویسندگی
    • تایپ رمان
    • داستان کوتاه
    • دلنوشته
    • صفحه نقد رمان ها
    • رمان های متروکه
    • اشعار کاربران
    • رمان های تکمیل شده
  • تالار رمان های برتر
    • رمان های نخبگان برگزیده
    • رمان های مورد تایید مدیران
    • رمان های مورد پسند کاربران
  • تالار خدمات نودهشتیا
    • درخواست ویراستاری
    • درخواست گویندگی اثر
    • درخواست ناظر رمان
    • درخواست طراحی کاور
    • درخواست چاپ رمان
    • درخواست تبلیغات رمان
    • درخواست رصد و بررسی اثر
  • کتابخانه نودهشتیا
    • معرفی و نقد کتاب
    • مصاحبه با نویسندگان نودهشتیا
    • معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
  • تالار آموزشی
    • متفرقه
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش ویراستاری
    • آموزش گویندگی
  • فیلم و سریال
    • معرفی فیلم و سریال
    • تاتر و نمایشنامه
  • موسیقی
  • ورزشی
    • فوتبالی
    • اخبار ورزشی
  • خاطره بازی نودهشتیا
    • چالش نودهشتیا
    • خاطره بازی
  • سرگرمی
    • مشاعره
    • متفرقه
    • هاگوارتز نودهشتیا
    • موسیقی
  • فرهنگ و هنر
    • تاریخ
    • بیوگرافی
    • مذهبی

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me

19 نتیجه پیدا شد

  1. نام رمان: طرح ناتمام نام نویسنده: بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه ••خلاصه•• وقتی قتل‌ها فقط قتل نیستند، نشانه‌ها یکی پس از دیگری تکرار می‌شوند، و آرامش در هیچ الگویی از مقتول‌ها یافت نمی‌شود. قاتلی در سایه‌ها حرکت می‌کند، با ساعتی در دست و نقشه‌ای که تنها خودش از آن خبر دارد؛پنج جسد، پنج شهر، پنج ساعت متفاوت، اما انگاری این پایان ماجرا نیست! جسدهایی با نشانِ دونات صورتی، کابوس رسانه‌ها شده‌اند و توییتر زیر هشتگ "قاتل دونات صورتی" در التهاب می‌سوزد.این بازی بی‌قانون قاتل را فقط ذهنی خسته، اما نترس و بی‌نقص می‌تواند تاب بیاورد؛ ذهنی که مرز وهم و واقعیت را می‌شناسد.آیان باید پیش از آن‌که خیلی دیر شود، طرح‌ناتمام را بخواند و به پایان برساند، آیا می‌تواند؟ یا در بازی قاتل گم می‌شود؟ *** « شاید بخشی از این داستان‌ برحسب واقعیت باشد!» «هرگونه شباهت به اسامی افراد و رخداد‌های واقعی و مکان‌های نام برده شده تصادفی است!»
  2. نام رمان: طرح ناتمام نام نویسنده: بهاره رهدار(یامور) ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه ••خلاصه•• وقتی قتل‌ها فقط قتل نیستند، نشانه‌ها یکی پس از دیگری تکرار می‌شوند، و هیچ آرامشی در الگویی از این‌ مرگ‌ها یافت نمی‌شود. قاتلی در سایه‌ها حرکت می‌کند، با ساعتی در دست و نقشه‌ای که تنها خودش از آن خبر دارد؛پنج جسد، پنج شهر، پنج ساعت متفاوت، اما انگاری این پایان ماجرا نیست! جسدهایی با نشانِ دونات صورتی، کابوس رسانه‌ها شده‌اند و توییتر زیر هشتگ "قاتل دونات صورتی" در التهاب می‌سوزد.این بازی بی‌قانون قاتل را فقط ذهنی خسته، اما نترس و بی‌نقص می‌تواند تاب بیاورد؛ ذهنی که مرز وهم و واقعیت را می‌شناسد.آیان باید پیش از آن‌که خیلی دیر شود، طرح‌ناتمام را بخواند و به پایان برساند، اما آیا می‌تواند؟ یا در بازی قاتل سرگردان می‌ماند؟ *** « شاید بخشی از این داستان‌ برحسب واقعیت باشد!» «هرگونه شباهت به اسامی افراد، رخداد‌های واقعی و مکان‌های نام برده شده تصادفی است!» ✨صفحه نقد رمان✨
  3. نام رمان: باغ آبی نویسنده: نَوا (غ. ل) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: حقوقی، درام، اکشن، معمایی، عاشقانه خلاصه: مهتاب، دانشجوی ترم آخر رشته حقوق هست و با مادر و ناپدریش زندگی می‌کرد. یک روز مردی به خواستگاریش میاد، مردی که مضنون به قتل همسر سابقشه! حالا سوال اینجاست که واقعا قاتل کیه؟ مقدمه: روزی روزگاری... دختری، از جنس آب، به دل آتش زد... همه می‌گفتند، این دیوونگیه، اون به خاکستر تبدیل میشه... خاموش میشه... همه آتیش رو سوزان می‌دیدن، دردناک می‌دیدن و به خاطر همین، آتیش تنها بود... همه ورژن ویرانگر اون رو می‌دیدن و گرما و صمیمیت و مهربانیش رو انکار می‌کردن، شاید هم نمی‌دیدند. اما تنها کسی که به تنهایی آتیش، پی برده بود، دختری از جنس آب بود. دلش یه دریا بود و دل به دریا زد؛ دریایی مملوء از شعله های آتش.... و در این لحظه، در آغوش حرارت شعله ها، گم شد. چون از سرما و تاریکی دلزده شده بود، دلش گرما می‌خواست، دلش روشنایی می‌خواست...
  4. نام رمان: مغلوب نویسنده: سارام | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: فانتزی، عاشقانه خلاصه رمان: دختربچه‌ای که از دوران کودکی با یک حقیقت پوشیده شده زندگی کرده و وقتی حقیقت رو می‌فهمه تازه متوجه اتفاقات پیرامون و حقایق پنهان میشه. با سایه‌‌ی بی‌جان او زیر نورِ شمعِ کوچک، واهمه‌ از فضای تاریک سرایِ بزرگ به چشم نمی‌آید. سایه‌اش هم برای گرم کردن قلب من کافی بود، این مسئله ناعادلانه است، چون من نباید خودم را به او نشان دهم، چرا که وجود من مزاحمت تلقی می‌شود، چه برای او، چه برای خیلی‌های دیگر؛ اصلا چه کسی برایش مهم بود من هستم یا خیر؟ سایه‌اش با طمأنینه از کنار سرای به سمتی دیگر می‌لغزد، خدایا! او دارد به سمت پیانو می‌رود؟ لبخندی که نمی‌توانم مهارش کنم با شور رو لبانم نقش می‌بندد، صدای نوت‌های پیانو که بلند می‌شود، با دست آزادم جلوی دهانم را می‌گیرم تا جیغی هیجانی از سمت من، دستانش را از حرکت باز ندارد. آخرین بار کِی صدای نواختنش را شنیده بودم؟ شاید همان زمان که اینجا زندگی می‌کردم. آن هنگام دیر دیر می‌آمد، از همان اول هم خیلی ناز داشت این عمه‌زاده‌ی دردانه! صدای پیانو قطع می‌شود و به خودم می‌آیم، دامنم را در دست جمع می‌کنم به خیز بر می‌دارم به طبقه‌ی دوم، چین و واچینِ دامن در دستانم آنقدر پف داشت که دید درستی نداشتم، تنها پله‌ها را به رسم عادت یکی دوتا می‌کردم که ناگهان پایم بین هوا و پله جهید و افتادم. ابتدا صدای پایش آمد و بعد هم صدای خودش که لب زد:« خوبی؟» و من در این فکر بودم که چه طور یک انسان می‌تواند چنین آوای مطلوبی داشته باشد؟ با اینکه در صدایش ردی از محبت و نگرانی نبود، هیچ برایم اهمیتی نداشت، تنها چیزی که مهم بود مخاطب او قرار داشتن بود. دامنم را می‌تکانم و «خوبمی» زیر لب زمزمه می‌کنم، در حالی که دلم می‌خواهد شرح احوالِ یک عمر را برایش بازگو کنم، در تعجبم که چگونه تنها به این یک کلمه اکتفا کردم. لحظه‌ای پلک بر می‌بندد و بعد دوباره همکلامم می‌شود:« مواظب خودت باش دختردایی... تو تنها دختر این خانواده‌ای، عزیزی برامون. نمی‌دانم، مگر نمی‌گویند هنگام بی خبری از یک عزیز، درد هجر دل آدم را آتش می‌زند، پس چگونه بعد از این همه سال بی من، خاموش و آرام سر کرده‌اند؟
  5. نام رمان: پروتکل پژواک: سایه های فساد نویسنده: زر گریسون | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی, جنایی, عاشقانه. رده سنی: +۱۶ خلاصه: در دنیایی که هر قدمش پر از تله و خیانت است، زَر دختری با نژادی مختلط از دو فرهنگ متضاد ایرانی-آمریکایی با نگاه سرد و اراده‌ای فولادین وارد بازی شده که جانش و جان بسیاری دیگر را تحت شعاع قرار داده است. پرونده‌‌هایی از دل تاریک‌ترین بخش بشریت که همیشه خارج از دید بوده و همواره تحت پوشش سیاست و قدرت از چشم جهانیان دور نگه داشته شده است. پرونده‌‌هایی نظیر قاچاق انسان در جهت سو استفاده در موارد مختلف همچون سلاح‌‌های بیولوژیکی، آزمایش‌های مخوف که در تضاد با کرامت انسانی است. سیاست‌های کثیف و زیر پوستی، او را به قلب طوفانی می‌کشاند که هر لحظه ممکن است همه چیز را نابود کند؛ اما در پشت این چهره بی‌‌احساس، قلبی زخمی و پر از راز نهفته است زخمی که شاید تنها حقیقت بتواند درمانش کند. این داستان نبردی‌ست بی‌رحمانه بین نور و تاریکی، جایی که مرز بین دوست و دشمن، عدالت و فساد محو است. زر باید انتخاب کند بماند و بجنگد یا همه چیز را از دست بدهد. **خواندن این داستان به افراد زیر ۱۶ سال توصیه نمیشود**
  6. نام رمان: آلپاکای سرخ نام نویسنده: زهراعاشقی ژانر رمان: عاشقانه،جنایی،مافیایی،طنز خلاصه رمان: وقتی دنیا زیر پای «امیلی» فرو می‌ریزد، یک تصمیم کافی است تا زندگی‌اش به جهنم یا بهشت تبدیل شود. در میان یک دنیای آشفته، جایی که همه چیز به نظر دروغ است، یک مرد با غروری زخم‌ خورده و زنی با گذشته‌ای تاریک به هم گره می‌خورند. اما آیا این عشق می‌تواند نجات‌بخش باشد یا به سقوطی بی‌پایان ختم می‌شود؟ "در این دنیای پر از تردید، مرز میان حقیقت و دروغ کجاست؟" ویراستار: @marzii79 https://forum.98ia.net/topic/423-معرفی-و-نقد-رمان-آلپاکای-سرخ-زهراعاشقی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  7. عنوان: هیپنوگوجیا ژانر: درام، معمایی، علمی تخیلی ، فانتزی نویسنده: فاطمه.ع خلاصه : در دنیای ما، هر داستانی که به پایان می‌رسد، در واقع آغاز یک سفر جدید است. اما چه می‌شود اگر این سفر نه تنها به دنیای دیگری، بلکه به عمق تاریکی‌های درون خودمان برود؟ آیا می‌توانیم از سایه‌های خود فرار کنیم یا سرنوشت ما از پیش نوشته شده است؟
  8. نام رمان: بازی مرگ نویسنده: حدیث رضایی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ترسناک،هیجانی ،معمایی خلاصه: بازی، ساعت دو بامداد شروع می‌شه. وقتی گروهی از نوجوان‌ها یک اپلیکیشن مرموز روی گوشی‌هاشون پیدا می‌کنن که فقط ساعت ۳ نصف شب باز می‌شه، ناخواسته وارد دنیایی ترسناک و موازی می‌شن. این فقط یه بازی نیست — بازی‌ایه که نمی‌تونی ازش خارج بشی، حداقل نه بدون عواقب. تو این دنیا، باید با معماهای مرگبار، جنگل‌های شبح‌زده، قطارهای متروکه و ساختمان‌های عجیب‌وغریب با درهای سیاه روبه‌رو بشن. هر مرحله، ذهنشون رو به چالش می‌کشه — و اراده‌شون برای زنده موندن رو امتحان می‌کنه. اگر شکست بخورن، یکی از اونا برای همیشه اونجا گیر می‌افته. به «بازی مرگ» خوش اومدی. آماده‌ای بازی کنی؟
  9. نام : نابغه ی غریب و آشنا نویسنده : A.F ساعت پارت گذاری: نامعلوم هدف : وقتی داشتم اولین کلمات رمانم رو کنار هم می چیدم تنها هدف من این بود که شاید بتونم شما رو با خوندن این رمان کمی از مشکلات خودتان دور کنم و شما را درگیر زندگی مارال و کیوان کنم . خلاصه : وقتی اولین بار پایم رو درون دانشگاه گذاشتم تنها مشغله ی فکریم این بود که اگه برای امتحان سئوالاتم خیلی سخت باشد یا خیلی آسان باشد چی ؟ اگر جدی ام نگیرند چی ؟! گوش ندهند چی ؟ آهی از حسرت کشیدم و با خودم آرزو کردم : کاشکی الان هم تنها مشکل من آنها بود . ولی نه ، من شاید خیلی در این راه سختی کشیده باشم ولی به چیزی که الان به دست آوردم می ارزد. مقدمه: در گذشته ی من چی شده بود ؟ چه اتفاقی؟ در گذشته ی من چه کسانی بودن ؟ که الان هم هست و هم نیستن . مغزم پر از این سئوال ها بود ، سئوال های بی جواب . سرم داشت می ترکید ، از درد و از حجم سئوالاتی که در ذهنم بود . از چه کسی بپرسم جوابم را می گیرم ؟ از در ؟ از دیوار ؟ از پنجره ؟ یا کیوان ؟ ناظر: @Nasim.M
  10. نام رمان: از قلب لیلیث نویسنده: عاطفه رودکی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه خلاصه: ثمین عادت کرده که یه ادم نامرئی باشه! سال هاست که کسی صداش رو نمی شنوه و کاراش رو نمی بینه اما درست در بدترین شرایط ممکن ، مردی که کابوس روز و شباشه بالاخره اونو می بینه! دیدنی که پر از دردسره و ثمین آرزو می کنه که ای کاش می شد باز هم نامرئی بشه... مقدمه: در کتاب تلمود که از ان به عنوان تورات شفاهی یاد میکنند، امده است که اولین همسر آدم زنی به نام لیلیث بود. خداوند بعد از آفرینش آدم جفت او، لیلیث را هم از خاک آفریده بود تا به همسری آدم و تحت اطاعت او در بیاید. لیلیث که خود را همچون آدم از خاک و آفرینش خود را با ا. برابر می دانست ، حاضر به اطاعت از آدم نبود. بعد از مدتی برای رهایی از اطاعت آدم ، اقدام به فرار از بهشت کرده و سمت دریای سرخ به اقامت گاه شیاطین بود، رفت. آنجا با ابلیس رو به رو شد و چون عنصر وجودی ابلیس از آتش بود و او را برتر از خود می دانست حاضر به پیروی و اطاعت از او شد. بعد از فرار لیلیث از بهشت، خداوند تصمیم گرفت جفت دیگری برای آدم بیافریند. اما این بار مستقیم از خاک بهره نبرد. بلکه از دنده های چپ آدم حوا آفرید. حوا که عنصر وجودی اش را پست تر از آدم دید ، حاضر به اطاعت از او شد. آدم بعد از آفرینش حوا ، لیلیث را به دست فراموشی سپرد . لییلث که از آن اتفاق رازی نبود ، خودش را به شکل معشوقه اش ابلیس در آورد و راهی بهشت شد. با فریب حوا باعث شد از آن میوه ی ممنوع بخورند و از بهشت رانده شوند. از این رو به لیلیث مادر شیطان می گویند و او را به عنوان همسر ابلیس می شناسند. فصل اول" "دوزخ" براساس اسطوره شناسی مسیحیت و یهود ، دوزخ پایتختی به اسم پدمونیوم ،دارد که این پایتخت مخصوص فرشتگان رانده شده از درگاه الهی است. من بر این باورم که دو سال از زندگی ام در پایتخت دوزخ گذشته است! دوزخ لهراسب سماوات ! مردی که از شرارت چیزی کم تر از ابلیس ندارد. قدرت سیاهی وجودش می تواند خورشید را از آسمان پایین بکشد و همه جا را مملو از تاریکی کند ! این مرد مثل حفره ای تاریک و سیاه همه را درون خودش می کشد و می بلعد! این مرد خود ابلیس است!
  11. نام رمان: night shade نویسنده: نایمن یوگا ژانر: ترسناک #night_shade خلاصه: میپرسد: قیامت چه زمانی خواهد بود؟ بگو در آن هنگام که چشمها از شدت وحشت به گردش دراید و ماه بی نور گردد و خورشید و ماه یک جا جمع شوند. آن روز انسان میگوید راه فرار کجاست؟ هرگز چنین نیست راه فرار و پناهی وجود ندارد. فصل اول از آخرین باری که آرامش و امنیت همنشین انسان در خانه و خیابان بود سال ها میگذشت . گویی نیروهای اهریمنی دنیا را شکاف داده و مثل چشمه ای جوشان در زمین خودنمایی میکند . مرز میان دنیاها کم رنگ تر از همیشه شده و دنیا رنگ و بویی تاریک به خود گرفته؛ دیگر تعجبی ندارد اگر در یک اتوبوس نشسته باشی و فرد کناردستی تو یک جادوگر باشد یا در آینه در پشت سر خود سایه ای معلق ببینی که به تو خیره شده . زندگی در کنار هیولا ها و موجودات فراطبیعی دیگر برای مردم عادی شده از این جهت حفاظ خانه ها دیگر تنها برای جلوگیری از ورود دزدها نیست و روی در ها و پنجره ها وردهای جادویی نوشته میشود . زیرا چندان برای انسان خوشایند نیست که در زندگی خصوصیشان مانند حمام که صورت و موهایی پر از کف دارند ناگهان روحی یک صابون به آن ها تعارف کند . به نظرم همینقدر توضیح برای شما کافی باشد تا بدانید دنیا به چه جای عجیبی تبدیل شده پس بیشتر از این ادامه نمیدم و مستقیم بریم سر اصل مطلب . زنگ آخرین کلاس هم به صدا درامد و همه خسته و نالان به سمت در حرکت کردند . کیفم رو سریع جمع و جور کردم تا بین بچه ها از کلاس خارج بشم . خودم را در سیل جمعیت قرار دادم و نقشه ام داشت جواب میداد اما صدای خانم یان بلند شد _الیو برگرد سرجات نقشم با شکست مواجه شده بود . سرمو پایین انداختم و برگشتم سر میزم نشستم . بچه ها بیرون کلاس برایم شکلک در میاوردند و مسخره بازی میکردند. یکی از مداد هایم را از کیفم دراوردم و به سمتشان پرتاب کردم تا فلنگ خود را ببندند . یکدفعه یه کتاب بزرگ با ضربه روی میز من گذاشته شد و دیدم خانم یان درست روبه روی میز من واستاده. لبخند بی روحی تحویل خانم یان دادم و گفتم : از نزدیک خیلی زیباتر به نظر میرسین خانم مشت محکمی روی کتاب جلویم زد و شروع کرد به داد و فریاد کردن :بلبل زبونی نکن بچه امروز اصلا حال و حوصله بحث با تو یکیو ندارم. آخه مگ درس جادوشناسی چقدر سخته که نمیتونی حتی یه بار نمره خوبی بیاری . چند تا ورد آبکی و سطح پایینه بخدا قسم که اگر این هارو با سگ های توی خیابون هم تمرین میکردم تا الان همشون جادوگر شده بودن. صورتم از بزاق دهان خانم یان خیس شده بود . سرمو پایین انداختم و صورتم رو با آستین لباسم تمیز کردم _خب الان باید چیکار بکنم تا این چرن... این درسا تو ذهنم جا بشه؟ من خیلی سخت میتونم حفظ کنم و همش فراموش میکنم. _اینکه چطور بخوای اینارو یادبگیری به من مربوط نیست بچه اصن تقلب کن ولی توروبهخدا قسم اینبار هرجور شده این درسو قبول شو چون دیگه واقعا حوصله دیدن قیافتو توی این کلاس ندارم . برگشت سر کیفش و وسایلشو مرتب کرد و از کلاس خارج شد . برای چند لحظه به کتاب قطوری که روی میزم بود نگاه کردم . جادوشناسی پیشرفته با بی حوصلگی کتابو توی کیفم گذاشتم و از کلاس خارج شدم . توی راه با خودم فکر میکردم که دنیای قبلا چه شکلی بود . زمانی که فروشنده های دوره گرد اجناس برای فروش خود را در هوا معلق نمیکردند و در ماه کامل گرگینه ها زوزه نمیکشیدند و کمپین های اهدای خون برای خوناشام ها وجود نداشت . یک سنگو با پام شوت کردم به کنار خیابون ، حداقل اون موقع مجبور نبودم درس جادوشناسی رو بخونم اونم برای بار هزارم . ناظر: @melodi
  12. نام رمان : بلاکش نام نویسنده: hedye md ژانر : درام ، جنایی ، عاشقانه ، معمایی خلاصه: مقدمه : راستش رو بخواید حتی نمیدونم از کجا باید شروع به گفتنش کنم . اینطور شروع کنم بهتره ! زندگی زیاد منصفانه نیست . کارما همیشه جلوی آدم های بد در نمیاد و چه بخواید یا نه ، بعضی وقت ها این شمایین که برای " قربانی بودن " انتخاب میشین . شما آدم خوبی هستین ... اشتباه یا گناهی که قرار باشه کارماش رو پس بدین انجام ندادین ولی چرا شما باید قربانی باشید ؟ این چیزیه که من براش انتخاب شدم . انگار قربانی بودن هم برام کافی نبود که تبدیل به منفورترینش شدم ! مثلا تا حالا پیش اومده بشنوید یک جنازه یک آدمی نزدیک جایی که زندگی می کنین پیدا شده ؟ اولین احساستون با اون آدم چیه ؟ اگر نرمال باشید میگید " درد " یا حتی " ناراحتی " برای کسی که قربانی شده احساس دلسوزی می کنید مگه نه ؟! حالا بیاید تا بگم چرا من با وجود این که خودم هم قربانی بودم ولی پیش بقیه ی کسایی مثل خودم ، یه منفور بودم " بدون این که حتی لایقش باشم !" ناظر: @Nasim.M
  13. عنوان: زعم و یقین نویسنده: سایه مولوی ژانر: معمایی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه: یک راه بود و چند بی‌راهه و ذهنی درگیر خیالات واهی،حقایق پنهان و مشکلات زندگی. برای پایان دادن مشکلات قدم به مسیری سراسر اشتباه می‌گذارد و اسیر تاریکی‌ها می‌شود. حقیقت‌ کدام است؟! هویتش چیست؟! سلاح پر شده از گلوله‌های انتقام را سمت چه کسی باید نشانه رفت؟! صفحه نقد این رمان 👇
  14. نام رمان: قلب در آشفتگی نویسنده: سولمازحیدرزاده«solmaz.h» ژانر: معمایی، پلیسی، عاشقانه «خلاصه» در اوج ناامیدی بسیار شکستگی‌ها به وجود می‌آیند، دروغ‌های بزرگی به گوش می‌رسند، دختری از تبار غم برای به‌دست آوردن طعم رهایی و آزادی می‌جنگد. در این میان قلبی خسته می‌تپد، آیا زمان را به او هدیه می‌دهد؟ ناظر: @Nasim.M
  15. نام رمان: اتاق 31 نویسنده: آسیه قاسمی ژانر: اجتماعی، معمایی، ترسناک خلاصه : یک روز نازنین با خانواده‌اش تصمیم می‌گیرن از تهران به کرمان نقل مکان کنن و تو خونه قدیمی زندگی کنن ولی وقتی نازنین پا به اون خونه می‌ذاره متوجه... ناظر: @Nasim.M
  16. نام رمان: زندگی‌در‌لبه‌ی‌تیغ نام نویسنده:Hani.am ژانر:معمای،پلیسی،عاشقانه، مافیایی هدف: برای به چالش انداختن ذهن و تجربه لحظات متفاوت خلاصه: --- زندگی، کلمه‌ای که درکش به اندازه‌ی سختی‌اش، گاهی غیرممکن به نظر می‌رسد. من دختری هستم که در دنیای تاریک و بی‌رحم مافیا به دنیا آمده‌ام. در این دنیای زیرزمینی، هر روز باید برای بقا بجنگم و در میان قدرت و خیانت، راه خود را پیدا کنم. مادرم در هنگام تولدم از دنیا رفت و پدرم، مردی بی‌رحم و سرد، در دنیای جرم و جنایت غرق شده است. در این باند، هیچ‌کس به کسی رحم نمی‌کند. برای زنده ماندن، باید قوی باشی و هر روز با چالش‌های جدیدی روبرو شوی. زندگی‌ام پر از دروغ، خیانت و ترس است، اما در دل این تاریکی، آرزوهایی هم وجود دارد. آیا می‌توانم از این دنیای بی‌رحم فرار کنم یا سرنوشتم به همین جا ختم می‌شود؟ زندگی در سایه‌های مافیا، هیچ نشانی از عدالت ندارد. هر روز با گندکاری‌های جدیدی روبرو می‌شویم که نشان‌دهنده‌ی بی‌عدالتی‌های عمیق این دنیا است. اما آیا در دل این تاریکی، نوری وجود دارد؟ آیا می‌توان از این چالش‌ها به عنوان نیرویی برای تغییر استفاده کرد؟ مقدمه: غرق جنایت. غرق گند کاری. غرق کثافت. آیا امیدی برای ادامه زندگی است؟ آیا زندگی اینطوری آسان است؟ نمیدانم سوال است. تنها راه این است که ادامه راه را برویم! ناظر: @Nasim.M
  17. به نام خدایی که آغاز هر سرنوشت در دست اوست، و هر داستان، با اراده‌اش به جریان می‌افتد… نام رمان: نیل اه ژانر: تخیلی، عاشقانه، معمایی، هیجانی نام نویسنده: بیتا ماندنی زاده مقدمه: "دریا نجوا می‌کند... شب، در امواجش رازی نهان است، و ماه، قصه‌ای کهن را در چشمانش می‌گردید..." می‌گویند دریا حافظه ندارد، امواجش هر آنچه را لمس کند، با خود می‌برد. اما من می‌دانم که این دروغی بیش نیست. دریا همه‌چیز را به یاد دارد... هر نگاهی، هر زمزمه‌ای، هر سرگذشتی که در آبی بی‌کرانش محو شده. و من؟ من تکه‌ای از آن فراموشی دروغینم. سایه‌ای که از اعماق برخاسته، در جستجوی نامی که بر لبان باد، و خاطره‌ای که در آغوش موج، محو شده است. آن شب که دریا تو را به من سپرد، آیا تو هم صدای او را شنیدی؟ یا این تنها من بودم که در هیاهوی سکوت، حقیقت را در انعکاس چشمانت دیدم؟ راز دریا هرگز خاموش نمی‌شود... و این، داستان، تنها یک آغاز است. خلاصه: "هیچ رازی برای همیشه در اعماق نمی‌ماند..." دریا هر آنچه را که بلعیده، روزی پس خواهد داد. شبی که امواج، او را به ساحل سپردند، نیلای حس کرد چیزی در وجودش بیدار شده… چیزی که همیشه آنجا بوده، اما هرگز به یاد نداشته. آرکا، پسر غریبه‌ای که چشمانش انگار حقیقتی گمشده را در خود پنهان کرده بود، نگاهش کرد. و در آن لحظه، جهان برای یک ثانیه از حرکت ایستاد. اما این ملاقات، تصادفی نبود. این آغازِ گره‌خوردن سرنوشت‌هایی بود که هرگز نباید به هم می‌رسیدند. رازهایی که نباید فاش شوند… حقیقتی که نمی‌توان از آن گریخت… و عشقی که شاید هیچ‌گاه نباید وجود می‌داشت. آیا بعضی گذشته‌ها باید برای همیشه در تاریکی باقی بمانند؟ ناظر: @FAR_AX
  18. نام رمان: اعتراف ای پدر روحانی نام نویسنده: مآهی ژانر: عاشقانه‌تاریک، معمایی، اجتماعی خلاصه: شهادت و سوگند برای اثبات به بی‌گناهی یک شخص قانع کننده نیست. همه‌ گناهان ریز و درشت داریم حتی پدران روحانی؛ یکی از آن‌ها را دیدم که اقرار می‌کرد، اهریمنان هیچ‌وقت در کالبد ترسناکشان به سراغتان نمی‌آیند، گاه در ظاهر زیبا و فریبنده‌ی عشق فرو می‌روند. اهریمن "عشق" فریبنده‌ترین است، خوی و انس با او از بزرگ‌ترین گناهان شمرده می‌شود. مقدمه: روزی رسید که با شرمساری مقابل دیدگان بی‌روحت اعتراف می‌کردم و تو آن بخشش را از من دریغ کردی ای پدر روحانی. نگاهم به دوردست‌ها خیره شد، جایی که امید به رهایی، چون نوری کمرنگ، در حال محو شدن بود. احساس می‌کردم دنیای پیرامونم در حال فرو ریختن است. آیا عشق، واقعا اینقدر فریبنده است؟ آیا هیچ راه گریزی از این دام وجود دارد؟ ناظر: @FAR_AX
×
×
  • اضافه کردن...