رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

bita

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    10
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

3 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

576 بازدید کننده نمایه

دستاورد های bita

Explorer

Explorer (4/14)

  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator
  • Conversation Starter
  • Week One Done

نشان‌های اخیر

15

اعتبار در سایت

  1. رمان گلبرگ(قسمت پنجم) صبح روز بعد گلبرگ پاشد و دید امید زودتر بیدار شده از اتاق خارج شد و دید امید با مامانش دارن حرف میزنه اینبار بجای فالگوش وایسادن رو به امید و مامان ترانه با ادب سلام کرد و صندلی آشپزخونه رو با دستای کوچیکش به زور عقب کشید و روی اون نشست مامان ترانه رو به گلبرگ کرد و گفت_عزیزم بشین تا من برم قرصاتو بیارم و به سمت کابینت رفت. امید اخمی کرد و رفت روی مبل نشست و کنترل بدست گرفت و تلویزیون رو روشن کرد. مامان ترانه همینکه قرصای ترانه رو بهش می‌داد بخوره. در همین حین شوهر مامان ترانه آقا علی هم سر و کله اش پیدا شد امید که پدرش را دید خودش را کمی لوس کرد و خود را در آغوش پدر انداخت‌‌ مامان ترانه رو به آقاعلی_خسته نباشید عزیزم بشین کنار گلبرگ جان تا من برات یه چای خوب بیارم آقا علی ابتدا کمی شوخی کرد با امید بعد روی صندلی کنار گلبرگ نشست گلبرگ هم برای اینکه دختر با ادبی نشان داده شود سلام کرد آقا علی_سلام خوبی دخترم و رو به مامان ترانه ادامه داد :خوب کاری کردی عزیزم بچه آوردی از پرورشگاه خودتم سرت گرم میشه و به این صورت احساس رضایتش را اعلام کرد از اومدن گلبرگ که این برای خود گلبرگ هم خیلی حائز اهمیت بود.
  2. رمان گلبرگ(قسمت چهارم) مامان ترانه دست گلبرگ و به گرمی گرفت و به سمت در خروجی رفتند هر دو سوار ماشین شدند و مامان ترانه کمربند گلبرگ و بست گلبرگ حالا کمی آروم تر شده بود. مامان ترانه_امید پسر خوبیه درسته حرفاش نیش دارن ولی به کسی آزار نمیرسونه. گلبرگ_بخاطر فالگوش وایسادنم معذرت میخوام به مطب همون اطراف خونه رسیده بودند مامان ترانه دستشو رو دست گلبرگ گذاشت و گفت:مطمئنم عزیزم توام مثل امید آدم خوبی هستی بهتره زیاد سخت نگیریم و بعد در رو باز کرد و هردو به سمت مطب رفتند بعد از چهار مریض به داخل رفتند دکتر گلبرگ رو دید و بعد از دیدنش نسخه کوتاهی نوشت گلبرگ بصورت مختصر گلبرگ سرما خورده بود. بعد از داروخونه ای که کنار مطب بود هر دو وارد ماشین شدند و راهی خونه شدند. مامان ترانه گلبرگ رو به طرف حال برد و ازش خواست روی مبل بشینه تا داروهای گلبرگ و بهش بده پاکت دارو رو رو روی میز جلوی گلبرگ گذاشت و رفت لیوان آبی برای گلبرگ بیاوردبعد از چند ثانیه لیوان آب را آورد و اون رو هم جلوی دست گلبرگ گذاشت و سعی کرد دارو هارو یکی یکی باز کردن و به گلبرگ دادن تا با آبش بخورد وقتی کارشان تمام شد مامان ترنم گفت:(خب عزیزم برو استراحت کن) گلبرگ باشه ای گفت و به سمت اتاق رفت و تو دلش دعا کرد ای کاش اینبار پسری که تازه فهمیده بود اسمش امیده بهش کاری نداشته باشه. در اتاق که باز کرد امید تخت بالا خوابش برده بود گلبرگ آخیشی زیر لب گفت و سعی کرد اتاق را وارسی کند و در آخر کیفش را زیر تخت گذاشت و روی تخت دراز کشید تا حالش بهبود یابد.
  3. رمان گلبرگ(قسمت سوم) گلبرگ که کمی سرماخورده بود روی تخت دراز کشید. امیدم روی صندلی جلوی میز نشست و سرش بین دوتا دستاش گرفت و سعی کرد اتفاقاتی که افتاد رو ارزیابی کنه. دلش نمیخواست جلوی دخترک کم سن و سال روبروش کم بیاره. مامان ترانه با کیفی که گلبرگ دستش بود به اتاق اومد و همینطور که به امید چشم دوخته بود گفت :(امید مامان حالت خوبه؟) امید_آره فقط مامان ترانه_ساکت باش قبلا باهم راجبش حرف زدیم کسی از این جا نمیره. و رو به گلبرگ کرد و گفت:(گلبرگ این کیفته یه کم دیگه آماده شو بریم پیش دکتر عزیزم) گلبرگ بلند شد و کیف از دست مامان ترنم گرفت و چشمی گفت امید و مامان ترانه بیرون رفتن و گلبرگ برای آماده شدنش فقط نیاز داشت موهای نامرتبشو شونه بزنه لباسش مناسب بود برای بیرون رفتن. گلبرگ موهاشو که شونه زد به بیرون از اتاق رفت و امید و مامان ترانه رو دید سر چیزی بحث میکنند. سعی کمی فالگوش وایسه تا ببینه دعوا بخاطره اونه یا نه. امید _مامان اون به چه حقی اصلا باید بیاد تو اتاق من‌. مامان ترانه_عزیزم اون اتاق بزرگه واسه یه نفر خیلی زیاده امید که تقریبا روبروی همونجا که گلبرگ فالگوش وایستاده بود ایستاده بود متوجه گلبرگ شد، وسط حرف مامانش پرید و گفت:(آفرین پس فالگوشم وایمیستی) گلبرگ که کمی خجالت کشید یه لحظه به ذهنش خطور کرد واقعا مامان ترنم توی انتخاب دختر توی پرورشگاه اشتباه کرده و بجای اون باید شخص دیگه ای رو انتخاب میکرده و اون لیاقت نداره و ناخودگاه اشک از چشمش روانه شد. مامان ترنم_عزیزم عیبی نداره فعلا گریه نکن چون سرماخوردی مریضیت بدتر میشه امید که انگار فهمیده بود اشک گلبرگ بخاطر چیه گفت:(مامان چرا اخه همچین کسی باید با من هم اتاقی شه باید یکی دیگه رو از پرورشگاه میوردی البته دختراهمشون لوسن مامان باید پسر انتخاب میکردی )امید که انگار جملات آخرشو برای دلداری دادن گلبرگ زده باشه دستی رو پیشونیش کشید و به داخل اتاقش رفت.
  4. رمان گلبرگ(قسمت دوم) مامان ترنم حالا ایستاده بود بین پسرش که گاهی کنترل کرنش واسش سخت می‌شد و دختری که دلش براش میسوخت چون هیچ پدر و مادری نداشت تک سرفه ای کرد و حالت کلافه شده اش را سعی کرد مخفی کند گفت:(بچه ها آروم باشین امید میشه لطفا بگی چرا موهای گلبرگ کشیدی) امید که از دیدن همچین دختری از تعجب تقریبا داشت شاخ درمیورد گفت:(حس کردم داره میوفته میخواستم بگیرمش موهاشو گرفتم و با غرور ادامه داد تازه باید ازم تشکرم کنه) در همین لحظه صدای زنگ گوشی از بیرون اتاق اومد ترنم_خیل خب سعی کنین باهم درست رفتار کنین تا من ببینم کیه زنگ میزنه گلبرگ دوباره به امید دوخت تا ببینه عکس العملش چیه امید روبروی گلبرگ قرار گرفت و گفت:(فکر نمیکردم همچین دختری باشی ) گلبرگ_مامان ترنم گفت یکی از تختا مال منه حالا پایینش مال منه یا بالایی زود بگو خستمه میخوام روش دراز بکشم امید که تازه فهمیده بود چرا بابا مامانش براش تخت دونفره گرفتن آهی کشید و گفت امید_اولنش گفتم مامان ترنم نه بهتره بگی فقط ترنم. تخت پایینی مال تو.
  5. در مورد منتقدی میخواستم بدونم میتونم منتقد شم یا نه

    1. FAR_AX

      FAR_AX

      خصوصی پاسخ شما رو دادم عزیزم

    2. bita

      bita

      میشه آموزشات رو اینجا بفرستین تلگرامم ایراد داره یا تو واتساپ بفرستین ممنون

  6. در مورد منتقدی میخواستم بدونم میتونم منتقد شم یا نه

    1. FAR_AX

      FAR_AX

      خصوصی پاسخ شما رو دادم عزیزم

    2. bita

      bita

      میشه آموزشات رو اینجا بفرستین تلگرامم ایراد داره یا تو واتساپ بفرستین ممنون

  7. نویسنده‌ی محترم رمان‌های «گلبرگ، دلبر و سایه‌ها»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان‌های شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهند شد.

    1. bita

      bita

      لطفا رمان هامو از قسمت رمان های متروکه دربیارین

    2. Silent

      Silent

      عزیزم پارتگذاری نمیکردی فقط زده بودی، برو توی تاپیک مربوطه درخواست بده نام رمانو هم بنویس تا بعدا بررسی کنم

  8. نویسنده‌ی محترم رمان‌های «گلبرگ، دلبر و سایه‌ها»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان‌های شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهند شد.

    1. bita

      bita

      لطفا رمان هامو از قسمت رمان های متروکه دربیارین

    2. Silent

      Silent

      عزیزم پارتگذاری نمیکردی فقط زده بودی، برو توی تاپیک مربوطه درخواست بده نام رمانو هم بنویس تا بعدا بررسی کنم

  9. رمان: سایه‌ها(قسمت یک) بعد از فوت مادرم تصمیم گرفتم یه جای کوچیک خونه بگیرم بیشتر وسایلامو جمع کردم و ریزه میزه ها مونده مدارک دانشگاهم پس فردا به احتمال خیلی زیاد کامل بشه و خیالم از این بابت راحته. من توی یه شرکت شهرک سازی کار میکنم که مرتبط با رشتم هست. شیدا_امروز قرار رئیس اینجا مشخص شه من_وای یادم نبود خدایا من رو از اون دست آدم هایی قرار بده که دنیارو رنگی کنم نه سیاه. شیدا_احتمالا چند نفرم بیان برای انتخاب کادرمون. من_ کار کردن باهاشون چون تازه کارن خیلی سخته شیدا_ آره داغون میشیم بعضی از بچه ها میگن قراره تغییر رشته بدن که این واسه من عذابه سروکله زدن با آدمای جدید. خب اگه از همون اول میخواستن برن یه رشتهٔ دیگه، براش درس میخوندن نباید اصلا وارد شرکت میشدن.البته حرص خوردن دردی رو درمان نمیکنه چون فعلا اینجا رئیس نداره و یجورایی هردنبیله گرچه فکر کنم بعد از اومدن رییسم چیزی تغییر نکنه چون همشون بی کفایتن. چشمم به تابلو جلوم میخوره و دوباره همون خنده سابق میاد رو لبم چالش‌های نظارتی معماری نیازمند همکاری ملی است.
  10. رمان گلبرگ(قسمت یک) _دیگه به من نمیگی داداش فهمیدی جوری اینو گفت که گلبرگ با تته پته گفت: +باشه _دیگه نبینم تو اتاقم بیای هری گلبرگ که از حرفای مامان ترنمش که گفت برو تواتاق حساب میبرد و ازالان از امید هم ترسی تو دلش نشسته بود نمیدونست دیگه باید به حرف کی گوش بده. امید اخماشو توی هم کرد _هی گوشات نمیشنوه ترنم با چشمای درشتش به ابرو های امید که هی درهم و درهم تر میرفت نگاه میکرد تو دلش گفت چقد جذبه داره و همون لحظه به خودش نهیب زد جذبه یعنی جذاب برای ترسناک باید یه اسم دیگه انتخاب کنه. امید که متوجه نگاه گلبرگ روی صورتش شد و چون پسر خوش باوری بود توی دلش گفت حتما میگه این پسره خوشگل از کجا پیداش شده با لبخند که بیشتره شبیه خنده بود به چشمای درشت گلبرگ که بنظرش نچنان زیبا میومدن گرچه از نظر امید همه دخترا زشت بودن با تشری که تاحالا از خودش ندیده بود گفت: _چشمای وزقیتو میخوای دربیارم ها؟ گلبرگ با خودش گفت نباید کم بیارم وگرنه اینجام مثله پرورشگاه بدرفتاری باهام میشه نفس عمیقی کشید. و نگاهش به لبای امید دوخت و چشماشو بست و گفت +مامان ترنم گفت بیام اینجا. فسقلی که با موهای خرگوشی نامرتبش جلوی پسر قد بلند جلوش ایستاده بود،پیرهن سرمه ای که چینهای استین وپایینش نوار سفیدداشت با ساق شلواری سفید زیباتراز همیشش کرده بود . امید از عصبانیت روشو از دخترک گرفت بعد از حرفای مامانش که گفته بود آروم باشه با حرفای حالا داغ دلش تازه شده بود امید_ تو که مامان نداری اون مامان منه فکر کردی میتونی مامان من تصاحب کنی گلبرگ که احساس ناامنی میکرد به یه قدمی امید نرسیده به طرف در رفت و دستش رو دستگیره در گذاشت که ناغافل امید موهای قهوه ای اونو از پشت کشید و به عقب هلش داد‌ گلبرگ فکر کرد جوابشو گرفته و باید به حرفای پسر روبروش به حرفای مامانش ارجعیت بده. امید_کجاااا میخواستی بری گلبرگ_مگه نگفتی برم خب داشتم میرفتم امید چیزی که تو صورت ترنم دیده بود فکر کرد ترنم میخواد چغلیشو کنه و حالا به این پی برده بود این دختر ساکت تر از این حرفاس و اروم شده بود. در همین حین مامان ترنم وارد اتاق شد و متعجب به دخترش نگاه کرد _گلبرگ موهات چشون شده امید که واقعا نمیدونست ترنم چجور دختریه و چه جوابی قراره بده تک سرفه ای کرد _دلتنگ مادرش بود گلبرگ که همچین صحنه ای رو دید و یاد اتفاقای پرورشگاه و بدجنسی مربیا افتاد گفت +نه دروغ نگو تو موهامو کشیدی.
  11. سلام 

    به انجمن نودهشتیا خوش آمدید🌻

    لطفاً سری به قوانین مهم تایپ رمان در تاپیک تایپ رمان بزنید.

    سوالی داشتید از مدیران بخش مربوطه بپرسید.

  12. سلام 

    به انجمن نودهشتیا خوش آمدید🌻

    لطفاً سری به قوانین مهم تایپ رمان در تاپیک تایپ رمان بزنید.

    سوالی داشتید از مدیران بخش مربوطه بپرسید.

  13. نام رمان:دلبر نویسنده:Bita ژانر:عاشقانه خلاصه: رمان در مورد یه دختر آسیب دیده از گذشت زمان است اون کهه بدبیاری اورده راهی رو میخواد پیدا کنه که اگه نمیتونه خوشبخت شه یا حداقل راه درازی رو باید طی کنه تا بالاخره خوشبخت شه مین‌بر بزنه و بجاش یه زندگی راحتی رو برای خودش فراهم کنه. مقدمه:چه می‌خواهد مگر از جانم این دنیای بی‌آخر که غـم را می‌برد از یـادم امّـا با غمی‌ دیـگـر️. ناظر: @Solmazheydarzadeh
  14. اسم رمان: سایه‌ها نویسنده:Bita ژانر:عاشقانه خلاصه: بعد از فوت مادرم تصمیم گرفتم یه جای کوچیک خونه بگیرم بیشتر وسایلامو جمع کردم و ریزه میزه ها مونده مدارک دانشگاهم پس فردا به احتمال خیلی زیاد کامل بشه و خیالم از این بابت راحته. مقدمه:زندگی وزن نگاهیست، که در خاطره‌ها می‌ماند. "سهراب" ناظر: @Arshiya
  15. bita

    رمان گلبرگ | bita کاربر انجمن نودهشتیا

    نام رمان: گلبرگ نویسنده: bita | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، هیجانی ساعت پارت‌گذاری: هرروز یه پارت خلاصه: رمان در مورد دختری به اسم گلبرگ هست که توی هفت سالگی خانواده‌ای اون به سرپرستی می‌گیرن. پدر و مادرخونده، دختر رو خیلی دوست داشتن ولی تک بچه که خانواده اسمش امید بود، با گلبرگ دشمنی میکنه، چون از قیافه دختره بدش می‌اومد... مقدمه: عشق یعنی در میان صدهزاران مثنوی بوی یک تک بیت ناگه مست و مدهوشت کند “فاضل نظری” ناظر: @Solmazheydarzadeh
×
×
  • اضافه کردن...