رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

sodi

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    118
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

sodi آخرین بار در روز اسفند 13 2024 برنده شده

sodi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

5 دنبال کننده

دستاورد های sodi

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • Conversation Starter
  • Week One Done
  • One Month Later
  • One Year In

نشان‌های اخیر

0

اعتبار در سایت

  1. نویسنده‌ی محترم رمان «دختر بودن ممنوع»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهد شد.

  2. نویسنده‌ی محترم رمان «دختر بودن ممنوع»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهد شد.

  3. پارت چهاردهم – دختر بودن ممنوع ـ نمی‌تونی بری... با همان یک جمله دلم از جا کنده شد. ـ خواهش می‌کنم... بذار برم. مادرم تنهاست. منو می‌خواد... به پایش افتاده بودم، التماس می‌کردم. ـ فقط یه بار... بذار برای آخرین بار ببینمش... اما حتی نگاهم نکرد. سرش را برگرداند و با آن صدای سرد و بی‌روح گفت: ـ یه بار گفتم... اجازه رفتن نداری. چرا نمی‌شنید؟ چرا نمی‌فهمید؟ مگر دل نداشت؟ مگر کور و کر شده بود؟ گریه می‌کردم. فریاد می‌زدم. اما نه... هیچ‌چیز در دلش تکان نمی‌داد. نه گریه‌هایم اثر داشت، نه فریادهایم. رفتم گوشه‌ی اتاق، همان‌جایی که همیشه برای خودم پناه بود. پُر از بغض شدم. ـ بذار تنها باشم... بذار حداقل با یادش خداحافظی کنم... زیر لب زمزمه می‌کردم: ـ مادر... مگه چقدر زندگی کردی؟ چند بار خندیدی؟ هنوز زوده... خیلی زوده برای مردن... برای نرفتن... عشق می‌ریختم... اشک می‌ریختم... حرف می‌زدم... با خودم، با سایه‌ها، با خاطرات مادرم... ـ کی موهامو نوازش می‌کنه؟ کی برام لالایی می‌خونه حالا؟ سرم داشت از شدت گریه و درد می‌ترکید. بالش را بغل گرفتم و اشک‌هایم را توی تار و پودش خالی کردم. تا خوابم برد... همان شب، شب مرگ مادرم، من هم مردم. به خودم قول دادم که دیگه هیچ‌وقت گریه نکنم. برای کسی که برایت ارزشی قائل نیست، اشک ریختن حماقته. حتی نذاشت برای آخرین بار، چشم‌هام با نگاه مادرم گره بخوره. ـ لعنت به همه‌تون... صبح که شد، زود از خواب پریدم. احساس کردم باید کاری بکنم. برای آرامش روح مادرم، باید آشتی کنم با خودش... با رفتنش. وضو گرفتم. شمعی روشن کردم. رو به طرف قبله صلواتی فرستادم . در اتاق تاریک سکوت بود و نفس‌هایم. بعد، رفتم سراغ اجاق گاز. قابلمه‌ای را پر از آب کردم. مواد را ریختم توی آن. در حال هم‌زدن مواد بودم که...
  4. سلام 🍃🌸
    وقت بخیر
    عزیزم اصلاحیات رمان رو انجام دادید؟

    1. sodi

      sodi

      سلام نه 

      یکم‌ مریضم نتونستم اصلاح شون کنم

    2. sarahp

      sarahp

      موردی نیست عزیزم، انشالله بعد از سلامتی حالتون اصلاح رو انجام بدید.

  5. سلام 🍃🌸
    وقت بخیر
    عزیزم اصلاحیات رمان رو انجام دادید؟

    1. sodi

      sodi

      سلام نه 

      یکم‌ مریضم نتونستم اصلاح شون کنم

    2. sarahp

      sarahp

      موردی نیست عزیزم، انشالله بعد از سلامتی حالتون اصلاح رو انجام بدید.

  6.   سلام به شما نودهشتی عزیز 🌷

     به علت ایجاد تغییراتی که در یک سری از قوانین انجمن به وجود آمده شما می‌توانید برای درخواست جلد، رصد و ویراستاری داستان‌های کوتاهتون اقدام کنید تا داستان شما در پیج و کانال نودهشتیا منتشر شوند.

    1. sodi

      sodi

      سلام خسته نباشید من الان دوتا داستان کوتاه نوشتم وبه اشتراک گذاشتم الان باید چه کاری انجام بدم

    2. FAR_AX

      FAR_AX

      سلام عزیزم میتونی برا داستان های کوتاهت درخواست جلد و رصد و ویراستاری بدی

      اون داستانت که فقط دو پارت هست اون منتشر نمیشه

      برا اون دو داستان دیگه هم باید تاپیک جدا توی تالار طراحی جلد و برای ویراستاری و رصد هم یه تاپیک بزنی

    3. sodi

      sodi

      باشه چشم

  7.   سلام به شما نودهشتی عزیز 🌷

     به علت ایجاد تغییراتی که در یک سری از قوانین انجمن به وجود آمده شما می‌توانید برای درخواست جلد، رصد و ویراستاری داستان‌های کوتاهتون اقدام کنید تا داستان شما در پیج و کانال نودهشتیا منتشر شوند.

    1. sodi

      sodi

      سلام خسته نباشید من الان دوتا داستان کوتاه نوشتم وبه اشتراک گذاشتم الان باید چه کاری انجام بدم

    2. FAR_AX

      FAR_AX

      سلام عزیزم میتونی برا داستان های کوتاهت درخواست جلد و رصد و ویراستاری بدی

      اون داستانت که فقط دو پارت هست اون منتشر نمیشه

      برا اون دو داستان دیگه هم باید تاپیک جدا توی تالار طراحی جلد و برای ویراستاری و رصد هم یه تاپیک بزنی

    3. sodi

      sodi

      باشه چشم

  8. --- پارت سیزدهم – دختر بودن ممنوع داخل آشپزخانه بودم. صدای‌شان را از اتاق بغلی می‌شنیدم، آرام اما پر از کنایه. قلبم به تپش افتاده بود. هر کلمه‌شان مثل تیغ روی روحم کشیده می‌شد. خدایا... این زن یک شیطان است. کاش مادرم بود. کاش می‌توانستم سرم را روی شانه‌اش بگذارم و فقط چند لحظه، از این کابوس بیرون بیایم. کاش... دست‌هایم لرزیدند. بشقاب از دستم لیز خورد، محکم به زمین خورد و شکست. تکه‌هایش به هر طرف پاشیدند. با صدای شکستن، هر دو وارد آشپزخانه شدند. سمیرا لبخند پیروزمندانه‌ای زد و گفت: ـ دیدی اکبر؟ همین که شنید ما داریم حرف می‌زنیم، این کارو کرد. می‌خواد ساکت شی. این زن نیست، شیطانه. هر چی پول درآوردی، دود کرد. نقطه‌ضعف اکبر را خوب بلد بود. بلد بود چطور با چند جمله ساده، شعله‌های خشمش را روشن کند. صورت اکبر کم‌کم به بنفش گرایید. نفس‌هایش سنگین و کوتاه شدند. دستم را کشید، محکم. از آشپزخانه بیرونم برد. می‌دانستم قرار است چه شود. مثل همیشه... ولی این‌بار جلوِش ایستادم. دستم را از میان انگشتانش بیرون کشیدم. ـ اکبر، به خدا... به خدا سمیرا دروغ می‌گه. من کاری نکردم... جمله‌ام کامل نشده بود که سیلی‌اش آمد. محکم. آن‌قدر که گوشم زنگ زد و دلم هم با آن ترک خورد. دستم را روی صورتم گذاشتم، شاید دردش کمتر شود. در همان لحظه، در خانه باز شد. محمدرضا، پسر دایی‌ام، وارد شد. با دیدنش چیزی در دلم لرزید. تا حالا اینجا ندیده بودمش. اکبر به طرفش رفت: ـ اینجا چی‌کار می‌کنی؟ و او... او چیزی گفت که دنیا را از زیر پایم کشید. نه... نه... امکان نداشت. ـ یه ماهی سخت مریض بود. دیشب عمرش رو داد به شما... مادرم؟ نه... مادرم هیچ‌وقت بی‌دیدنم جایی نمی‌رفت. مادرم همیشه می‌گفت بدون بغل کردنم از دنیا نمی‌ره. اشک، بغض، خون، درد، همه در هم گره خوردند. فقط توانستم زمزمه کنم: ـ مادر... مادر... خدایا طاقتشو بهم بده... نمی‌دانم چند ساعت گذشت. وقتی چشم باز کردم، تاریکی به صورتم چسبیده بود. از جایم بلند شدم. من باید بروم. مادرم منتظره...
  9. پارت دوازدهم – دختر بودن ممنوع صبح، زودتر از اکبر بیدار شدم. آب گرم کردم و وارد حمام شدم. خدا لعنت‌شان کند... پدر! ببین از دست تو دارم چه می‌کشم. لیف را برداشتم و با شدت شروع به شستن خودم کردم. احساس می‌کردم تمام بدنم کثیف شده. حالم بهم می‌خورد و یادآوری دیشب اعصابم را خرد می‌کرد. او هم درست مثل پدرم بود؛ بی‌احساس، بی‌غیرت و پسرپرست. داشتم موهایم را شانه می‌کردم که صدای اکبر آمد: – رها! آب گرم کن، می‌خوام برم بیرون، کار دارم. – باشه. چشمم به سمیرا افتاد... باز این جادوگر به چی فکر می‌کرد؟ – رها، برای غذا سوله درست کن. – باشه. می‌خواستم از کنارش رد شوم که ناگهان گفت: – ببین رها، مغرور نشی و فکر نکنی یه روزی خانم این خونه می‌شی. تو فقط زیرخوابی اکبری. اون هیچ احساسی به تو نداره. اگه ارزش داشتی، پدرت هیچ‌وقت به‌خاطر قرضش تورو زیر دست و پای داداش من نمی‌انداخت. بازوی مرا محکم گرفت و ادامه داد: – آهای دختر بی‌چشم‌ورو، خوب گوش کن! اگه نتونی برای داداشم پسر بیاری، صددرصد از این خونه بیرونت می‌کنه. یا باید بری خونه بابات، یا ولگرد کوچه و خیابون بشی! از وقتی سمیرا این حرف‌ها را به من زده بود، تمام روزم را درگیر فکر کردن بودم. اگه نتونم براش پسر بیارم چی؟ اگه بچه‌مون دختر بشه چی؟ کجا باید برم؟! جایی رو ندارم... شش ماه گذشته بود. هر شب، تقاضای اکبر برای بچه‌دار شدن تکرار می‌شد. از طرف دیگر، سمیرا با کارها و حرف‌هایش حسابی آزارم می‌داد. جای تعجب بود، چطور یک زن می‌تونست به هم‌جنس خودش این‌قدر ظلم کنه؟ چطور می‌تونست زندگی منو این‌طوری نابود کنه؟ در این شش ماه، هیچ لذتی از زندگی نبرده بودم. تمام روزهام درگیر اکبر و ظلم‌های سمیرا بود. کارهای سمیرا به گوش اکبر هم رسیده بود. یک روز، وقتی داشتم به آشپزخانه می‌رفتم، صدای صحبتشان را شنیدم: – ببین داداش، شش ماه گذشته ولی هنوز از بچه خبری نیست. به دلم افتاده که زنت اجاقش کوره و نمی‌تونه بهت بچه بده. تو که نباید بخاطر این، از پدر شدن محروم بشی. از خونه بیرونش کن. تو هنوز جوونی، برات یه زن دیگه می‌گیرم که یه شیرپسر برات بیاره. دستم را جلوی دهنم گرفتم تا فریاد نکشم. از شوک زیاد داشتم خفه می‌شدم. آهسته و بی‌صدا از آن‌جا دور شدم و ادامه‌ی حرف‌هایشان را نشنیدم...
  10. پارت یازدهم – دختر بودن ممنوع تماشاگر رفتنِ اکبر شدم، آن‌قدر که دیگر هیچ اثری از او نماند. نفسی کشیدم و مشغول تمیز کردن خانه و پختن غذا شدم. هوا تاریک شده بود و می‌دانستم حرفی را که اکبر می‌زند، عملی می‌کند. سمیرا برای خواب به اتاقش رفت و من هم برای آماده‌شدن به اتاق رفتم. موهای بلند خرمایی‌ام را که تا کمرم می‌رسید بافتم و لباس کوتاه بی‌آستین صورتی رنگی پوشیدم. بعد به حمام رفتم و جلوی آینه کمی آرایش کردم. اکبر وضع مالی‌اش خوب بود؛ خانه‌اش نسبت به خانه‌های دیگر روستایی‌ها زیباتر بود... وارد اتاق شدم؛ نبود. کجا رفته بود؟ رخت‌خواب را انداختم و منتظرش ماندم. دستانم از ترس یخ زده بودند. چند دقیقه بعد، اکبر وارد اتاق شد. لباس‌هایش را هم عوض کرده بود. اصلاً توجهی به بودنم نکرد. شاید هم آن‌قدر بی‌ارزش بودم که اصلاً متوجه حضورم نشد. هیچی نگفتم و بی‌حرکت ماندم. چشمش به من افتاد. لبخندی شل و ول زد. از طرز نگاه و لبخندش بیزار بودم. نزدیکم شد، دستش را روی کمرم گذاشت و آرام بدنم را لمس کرد. بوسه‌ای به لاله‌ی گوشم زد و لبانش را به لب‌هایم نزدیک کرد. نفسش که به صورتم خورد، از شدت تنفر چشمانم را بستم. ولی اتفاقی نیفتاد. چشمانم را باز کردم؛ مستقیم در چشم‌هایش خیره شدم. به نگاهم زُل زد و بعد در کنارم دراز کشید. – رها... – بله... – می‌دونی که من چقدر بچه دوست دارم؟ جوابی ندادم. روی سمت من چرخید و دستش را زیر سرش گذاشت. – ببین، سنی از من گذشته. دلم می‌خواد پسرم رو توی آغوش بگیرم. یا خدا... باز هم پسر! مگر چه فرقی بین دختر و پسر بود که این‌ها تا این اندازه پسرپرست بودند؟ چشمانم را از حرص بستم. دستش را لای موهایم برد و سرش را نزدیک گوشم کرد: – رها، می‌دونی که باید برام پسر بیاری. یه پسر خوشگل و کاکل‌زری. اگه دختر باشه... می‌کُشمش. یا تو رو، یا اون رو... موهام رو با دستش کشید که ناخودآگاه "آخ" بلندی گفتم. چشمانم را باز کردم. خواستم چیزی بگویم که انگشت اشاره‌اش را روی لب‌هایم گذاشت و مانع بلند شدنم شد... نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شد...
  11. پارت دهم- دختر بودن ممنوع چی باید میخوردم؟ برای خودم چای دم کرده ومشغول خوردن چای ونون خشک شدم. سمیرا از آنجه که فکرش را میکردم ظالم تر بود. از حق نگذریم فقط مردها ظالم نبود وبعضی وقت ها زن ومرد نداشت. البته شاید مادر پدرشان اینگونه بودند؟ میفهمم چی کرده بودم که با من اینگونه رفتار میکردن. درآشپزخانه مشغول جای خوردن بودم که صدای اکبر را شنیدم - رها، رها - من اینجا کار داشتین؟ - صدباز بهت گفتم خوشم نمیاد همش صدات بزنم یک بار که رها میزنم از هرجهنمی که هستی باید پیداشی وبیایی پیشم - چشم - چای بیارم؟ با اعصبانیت به من نگاه کرد وگفت : - نیازی به مهربانی کردنت نیست حالم از این مرد بهم میخورد خدا لعنتت کنه پدر - خوب؟ - چی خوب؟! - رها صدا میکردین کارم داشتین؟ - از بس دیرجواب میدی فراموش کردم چی بگم، اها یادم امد میخوام امشب برام خوشکل میشکل کنی - خوب؟ - نفهمیدی یا خودتو به نفهمی میزنی؟ -نفهمیدم چرا باید به خودم برسم - مگه زنم نیستی دوست دارم امشب به خودت برسی واینکه امروز چندشنبه هست؟ از یادآوری اینکه امشب پنجشنبه هست خجالت زده سرم را پایین گرفتم - ببین رها از من سنی گذشته من حوصله یادآوری چیزی وکاری رو ندارم من بچه میخوام - چی؟! - درست شنیدی من ازت بچه میخوام جرعت حرف زدن درمقابلش را نداشتم ولی واقعا برای بجه دار شدن من زود بود واینکه هنوز از عروسی مان یک هفته هم نگذشته بود - همین که گفتم حرفی هم برای گفتن فکنم نداری پس من رفتم یکم کار دارم باز شب میبینمت
  12. پارت نهم - دختر بودن ممنوع – همراهم بیا. با تکان دادن سرم دنبالش راه افتادم. وارد اتاق شد. صندوقچه‌ای را که لباس‌هایش را در آن نگه می‌داشت باز کرد. یکی‌یکی لباس‌ها را از میان لباس‌های شسته درآورد، به دیوار کاه‌گلی زد و روی زمین انداخت. با تعجب نگاهش می‌کردم. لباس‌ها از تماس با دیوار خاکی، کثیف شده بودند. بعد با بی‌اعتنایی گفت: – ببین رها، اینجا خونه بابات نیست که هر کاری خواستی بکنی! بیا نگاه کن، همه این لباسا هنوز کثیفن. یادت باشه دیگه از حرفم سرپیچی نکنی. و از اتاق بیرون رفت. اشک از چشمانم سرازیر شد. به سمت لباس‌ها رفتم و همه را جمع کردم. هنوز در شوک بودم؛ من چی گفتم که این‌طور برخورد کرد؟! رفتم حیاط و شروع به شستن لباس‌ها کردم. با دست، یکی‌یکی، بدون استراحت. از خستگی پاهایم سست شده بود. با اینکه سواد نداشتم، مادرم یادم داده بود ساعت بخوانم. نگاهم به ساعت افتاد؛ ساعت یک بود. صدای شکمم را شنیدم. دستم را رویش گذاشتم. از صبح که بیدار شده بودم، چیزی نخورده بودم. رفتم سمت آشپزخانه. درِ دیگ را باز کردم... خالی بود! روی گاز هم هیچ دیگی نبود. یعنی چی؟! تمام آشپزخانه را گشتم. هیچی نبود. نزدیک سطل آشغال شدم... یا خدا... کارِ سمیرای جادوگر بود! همه‌ی غذاهایی که پخته بودم، هرچه خورده بودند را خورده بودند، و باقی‌مانده‌اش را ریخته بودند توی آشغال. از صبح مشغول شستن لباس‌ها بودم. خسته و گرسنه. حداقل خانه‌ی پدر، با همه سختی‌هایش، شکمم سیر بود. ولی اینجا چی؟... چی بخورم؟
  13. پارت هشتم رمان (دختر بودن ممنوع) اکبر وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. تمام تنم می‌لرزید. آمد کنارم نشست. دستانم را که از شدت ترس در هم قفل کرده بودم، آرام گرفت و بازشان کرد. گفت: – بیشتر از چیزی که تصور می‌کردم زیبا هستی. بعد به چشمانم خیره شد. – چرا دستات می‌لرزه؟ از من می‌ترسی، رها؟ خندید. – البته که باید بترسی. من شوهرتم. ولی نه امشب. امشب شب عروسی‌مونه. می‌خوام کنارت باشم تا صبح... نترس ازم، رها. من خوش‌شانس‌ترین مرد دنیام که خدا تو رو به من داده. مگه نه؟ با ترس و لبخندی زورکی، فقط سر تکان دادم. دلم نمی‌خواست هیچ حرفی بزنم. به من نزدیک‌تر شد. سرش را کنار گوشم آورد و گردنم را بوسید. از نفس‌هایش روی پوستم حالم بد می‌شد، اما چاره‌ای نداشتم. می‌دانستم اگر آن‌طور که او می‌خواست رفتار نکنم، هیچ‌کس پشتم نیست. جایی برای رفتن نداشتم. با دستش لباس‌هایم را لمس کرد... زیپ لباسم را پایین کشید... فصل دوم: عروس کوچک صبح، با درد شدیدی در ناحیه کمر و شکم بیدار شدم. به یاد اتفاق‌های شب قبل افتادم... ملافه خونی... دلم می‌خواست جیغ بزنم ولی فقط گریه می‌کردم. گریه‌هایی از ته دل، برای کودکی‌ای که دیگر تمام شده بود. زندگی به شکل دیگری شروع شده بود، شکلی که هیچ‌وقت نخواسته بودمش. شاید قرار بود یاد بگیرم دنیا همیشه آن‌طور که ما می‌خواهیم نمی‌چرخد، مخصوصاً وقتی دختر باشی. اکبر روی شکمش خوابیده بود. فقط شلوار افغانی دیشب را به پا داشت. تکانی خورد و گفت: – اه... اول صبحی باز چرا گریه می‌کنی؟ – کمرم درد می‌کنه. – هوو... حالا فکر کردم چی شده. این طبیعیه. حوصله ندارم، رها. یا گریه‌تو بند بیار یا هر چی دیدی، از چشم خودت دیدی. اشک‌هایم را پاک کردم و توی دلم گفتم: – آره رها... خوش‌به‌حالت. هنوز صبح نشده با تهدید شوهرت روبه‌رو شدی. یک هفته از عروسی‌مان گذشته بود. در خانه‌ای که از مادر و پدر اکبر به جا مانده بود، زندگی می‌کردم؛ همراه خواهرش، سمیرا. سمیرا زنی بود در حدود ۵۶ ساله، قد کوتاه و با چشمان سبز. سال‌ها قبل شوهرش را از دست داده بود و حالا همراه اکبر زندگی می‌کرد. او زنی تندخو و خشک بود. همیشه شالی روی سرش می‌انداخت و می‌گفت این حجابش است. آن شب، ناگهان با صدای بلند گفت: – داری به چی فکر می‌کنی؟ از جا پریدم. دستم را روی سینه‌ام گذاشتم. – یا خدا! ترسیدم، خواهر. – مگه نگفتم لباس‌ها رو بشور؟ نشستی اینجا فکر می‌کنی؟! – بله... رفتم دیدم لباس‌ها تمیز بودن، واسه همین منصرف شدم. با اخم ابروهایش را بالا داد: – پاشو، باهام بیا.
  14. پارت هفتم رمان(دختر بودن ممنوع) خیلی تغییر کرده بودم. زهرا موهایم را کاملاً پشت سرم جمع کرده بود و فرق سرم را کج باز کرده بود. صورتم را آرایش کرده بود؛ آن‌قدر که درد گرفته بود، اما می‌ارزید. ابروهایم را باریک کرده و با مداد قهوه‌ای حالت داده بود. روی لبانم هم رژلب صورتی زده بود. لباسم قند افغانی سنتی بود، کاملاً آینه‌دوزی‌شده. زهرا گفت: – رها دخترم، خیلی زیبا شده‌ای. خوش‌به‌حال اکبر که همچون دختری نصیبش شده. در دلم گفتم: "آره، خوش‌به‌حال او که یک دختر پانزده‌ساله نصیبش شده!" پوزخندی زدم و چیزی نگفتم. وقتی دید ساکتم، لپم را بوسید، خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد، اکبر وارد اتاق شد. تمام دعاهایی که بلد بودم زیر لب خواندم. آرزو کردم همین امشب بمیرد... اما نه، هیچ اتفاقی نیفتاد. انگار خدا هم من را فراموش کرده بود. نگاهی به او انداختم؛ لباس افغانی سفید پوشیده بود، ولی شکم بزرگش همچنان مشخص بود. ریشش را زده و موهایش را کوتاه کرده بود. پنج سال پیش دیده بودمش؛ به‌نظرم آن زمان جوان‌تر بود. گلی در دست داشت؛ بدون حرف آن را به سمتم گرفت. من هم بی‌حرف گرفتم. تمام تنم می‌لرزید. بی‌آن‌که چیزی بگوید کنارم ایستاد. حس می‌کردم قلبم می‌خواهد از دهانم بیرون بپرد. از بیرون صدای شادی مهمان‌ها می‌آمد. صدای مریم بود؛ دایره می‌زد و آواز می‌خواند. صدای دست زدن زن‌ها به گوش می‌رسید. مادر کنارم آمد و گفت: – رها جان، شالت را روی صورتت بینداز. همان کاری را که گفته بود انجام دادم. اکبر دستش را به سمتم دراز کرد و دستم را گرفت. واقعاً دستم را گرفته بود! با لمس دستم تمام بدنم یخ بست. برعکس دست‌های من که سرد بود، دست‌های او خیلی گرم بود. تپش قلبم تند شده بود، ولی کاری از من برنمی‌آمد. از بین زن‌ها عبور کردیم و روی صندلی‌ای که در انتهای راهرو گذاشته بودند نشستیم. سرم پایین بود و خواهر اکبر روبه‌رویمان می‌رقصید. بیشتر زن‌ها را نمی‌شناختم. بعد از کمی رقص، کسی روی سرم شکلات و پول ریخت... نفهمیدم چه کسی بود. با تاریک شدن هوا، مهمان‌ها یکی‌یکی خداحافظی کردند و رفتند. بسیار خسته شده بودم؛ شانه‌هایم از سنگینی لباس درد گرفته بودند و پاهایم بی‌حس شده بود. به اتاق رفتم و چند دقیقه بعد، اکبر هم وارد اتاق شد...
  15. پارت ششم – رمان "دختر بودن ممنوع" همه، جز مادرم، با خوشحالی دست می‌زدند و دهان‌شان را شیرین می‌کردند. و سرانجام، نه معجزه‌ای رخ داد، نه خدایی صدایم را شنید... عقدمان خوانده شد. موفق شدند دختر بودنم را از من بگیرند؛ و مرا عروس کوچک روستا کنند. در سکوت، در گوشه‌ای نشسته بودم، اشک می‌ریختم و فقط یک چیز را می‌دانستم: هفته آینده، شب حنابندان و عروسی است. آن یک هفته، برایم به اندازه یک سال گذشت. سعی می‌کردم از لحظه‌لحظه‌ بودن کنار مادرم لذت ببرم؛ هرچند سخت، هرچند دردناک. دلم برای خودم می‌سوخت؛ دختری که برای پرداخت قرض پدرش، فروخته شده بود. خوشحالی از چشم‌های پدر معلوم بود؛ هم از اینکه بالاخره از شرّ من راحت می‌شد، و هم اینکه قرض‌هایش پاک شده بود. حنابندان ساده‌ای گرفتیم؛ فقط در بین خودمان. پدر حتی کسی را دعوت نکرد. من هم راضی بودم؛ نه لازم بود آرایشگر بیاید، نه صدای غرغر پدر را تحمل کنم. آن چند نفری هم که بودند، خواهر اکبر و چند همسایه بودند. تا جایی که شنیده بودم، اکبر کسی را نداشت... تنها بود... درست مثل روحش. تا آخر شب همه رقصیدند، و آخر هم حنا آوردند. دست و پاهایم را حنا بستند. و من خوشحال بودم که حداقل امشب، اکبر کنارم نیست. او تا دیروقت با دوستانش بود... و البته، پدرم هم... و بلاخره، روز عروسی رسید. روزی که همه‌چیز برای همیشه عوض شد. صبح زود بیدار شدم. مادر گفت: "زهرا خانم میاد آماده‌ت کنه." حمام کردم. وقتی برگشتم، زهرا رسیده بود. زن مهربانی بود؛ همسر محسن. تنهایی با شوهرش زندگی می‌کرد، و برای خرج خانه‌، آرایشگری می‌کرد. با کیف کوچکش نزدیک شد. چشم‌های سبزش پر از اندوه بود. احساس تأسف عمیقی در نگاهش موج می‌زد. به چشمانش نگاه کردم و بغلم کرد. محکم‌تر از همیشه... آرام گفتم: ـ ناراحت نباش زهرا جان... کاری از دستم برنمی‌اومد... حرفی نزد. فقط مرا سفت‌تر در آغوشش گرفت. کنار دیوار نشستم. روبه‌رویم نشست و کارش را از موهایم شروع کرد. چشمانم را بستم. نگذاشتم اشک‌هایم کارش را خراب کند. به چی باید فکر می‌کردم؟ به اینکه چند ساعت دیگر، زندگی‌ام چه شکلی می‌شود؟ یا باید خوشحال باشم که از پدرم خلاص می‌شوم؟ اما فقط یک چیز را خوب می‌دانستم: زندگی با من بازی جدیدی شروع کرده بود. و من نباید ببازم... نباید ضعیف باشم. من هنوز هم دلم می‌خواست پرنده باشم. آزاد... و تا آخرین لحظه، امید را رها نمی‌کردم. ساعت‌ها گذشت... او سرگرم آماده‌ کردن من بود، و من سرگرم آماده‌ کردن روحم برای ادامه زندگی... زهرا با لبخندی گفت: ـ رها جان، چشماتو باز کن... آینه را به دستم داد. نگاه کردم. خدایا... این من بودم؟
×
×
  • اضافه کردن...