رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

الهه پورعلی

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    286
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

تمامی مطالب نوشته شده توسط الهه پورعلی

  1. پارت۸۷ کایان لپ‌تاپ در دست داخل پذیرایی نشسته و درحال جمع‌آوری پرونده‌های بیماران بود همان‌طور که مشغول تایپ موارد مورد نیاز بود آسیه کنارش نشسته و دستش را دور شانه او انداخت، کایان سرش را بلند کرد و به تک خنده‌ای اکتفا کرده و پرسید: - Ne oldu anne, unuttun beni! <<چی شده مامان، یاد من افتادی!>> آسیه دستی روی موهای کایان کشیده و گفت: - Oğlum bu nedir! Sadece birkaç gün! <<پسرم، این چه حرفیه! این چند روز فقط!>> ادامه نداد و سعی کرد حرف‌های قدیر را فراموش کند پس پرسید: - Bugün neden işe gitmedin? <<امروز چرا سرکار نرفتی؟>> کایان سر تکان داد و درحالی که سرش را بالا می‌گرفت با دیدن سوگل بالای پله‌ها آب دهانش را قورت داده و نگاهش را گرفت سپس جواب داد: - Vardiyam bir gün gecikti! <<شیفت‌بندی کردن، شیفتم یک روز درمیان شده!>> نگاه خیره سوگل به کایان بود در این مدتی که با آن‌ها هم‌خانه شده بودند بیشترین وابستگی را به کایان تجربه کرده بود، حتی با این‌که در این چند روز کایان با او هیچ کلمه‌ای سخن نگفته بود اما شب‌ها زیرکانه از داخل بالکن او را دید زده و دورادور حواسش به او بود. تا به حال تنها کسی که توانسته بود لبخند واقعی را به لب‌هایش ببخشد کایان بوده و تنها او بود که می‌توانست با شوخی‌های گه‌گاه بی‌مزه و دوست‌داشتنی‌اش او را بخنداند. سوگل از رفتارش بسیار پشیمان بود هرچند حرف‌های بکتاش زیر گوشش درحال رژه رفتن بودند اما نباید این‌گونه می‌گذشت چرا که با دیدن کایان در نزدیکی‌اش اما بی‌تفاوتی او قلبش هزاران‌بار خود را بر سینه می‌کوبید. با این وجود سعی می‌کرد دوباره سرصحبت را با او باز کند تا قلبش آن‌قدر بی‌تابی نکند. عمه هاریکا از اتاقش خارج شد و با دیدن سوگل در اولین پله، استوار به سمتش قدم برداشته و به او که رسید با دیدن رد نگاهش اخم کرده و بی‌تفاوت گفت: - حال دختر خودم چه‌طوره؟ سوگل تشکری کرد اما بسیار سرد و بی‌روح. عمه اشاره‌ای به کایان کرده و گفت: - این روند رو ادامه بده! این بهترین کاره. سوگل که تیکه حرفش را گرفته بود آب‌دهان را قورت داده و برای این که جلوی عمه بی‌احترامی از او سر نزند ببخشیدی گفته و از پله‌ها پایین رفت. هم‌زمان صدای راحله در سالن پیچید که درحال صحبت با مهناز بود. - بله- بله! حتما! - نه نیازی نیست من خودم به همه میگم. - خدا حفظش کنه. انشالله همیشه به شادی! - سلامت باشید به آقا بویوک هم سلام برسونید، مچکرم، بله تلفن رو می‌دم با عمه صحبت کنید.
  2. پارت ۸۶ کایان با دستانی شل شده و نگاهی متعجب هنوز سوگل را می‌نگریست، زبانش را داخل دهان چرخانده و با خماری تنها یک کلمه گفت: - pardon! <<ببخشید!> سپس راهش را کشیده و برگشت، انگار یک سطل آب سرد رویش خالی شده بود بدنش درحال گر گرفتن بود از این‌همه نامهربانی اطرافیانش! سوگل در را بست و چراغ را خاموش کرده و روی تخت نشست. ابروهای پرپشتش با اخمی غلیظ درهم گره خورده بودند، اصلا دلش راضی نمی‌شد با کایان که آن همه با محبت بود این‌گونه رفتار کند اما توان مقابله با بکتاش را هم نداشت. از زور عصبانیت قطره‌ای اشک از گوشه چشمش چکید اما سریع پس زده و در تاریکی اتاق به سمت بالکن رفت تا ببیند کایان آن‌جاست یا رفته! کایان درحالی که لپ‌تاپ را روی میز کوچک داخل بالکن قرار می‌داد دستی به صورتش کشیده و به نرده تکیه داد سپس کمی آسمان را نگریست و درآخر تصمیم گرفت همین‌جا بخوابد. از این رو روتختی مخصوص بالکن را آورده و روی زمین انداخت سپس بالشتش را روی آن گذاشت و دراز کشید، همه این‌ها زیر نگاه خمار و مخفیانه سوگل اتفاق افتاد و با هر حرکت کایان، چندین‌بار خود را فحش باران کرد که چرا با او این‌گونه رفتار کرده. بالاخره همگی به خواب رفتند اما بماند که آسیه چه‌فکرهایی در سر داشت، چندبار برای آمدن به اتاق کایان تلاش کرد اما با مخالفت قدیر روبه رو شد، قدیر می‌گفت: - بزار پسرمون کمی مسئولیت‌پذیر بار بیاد، هر تقی به توقی می‌خوره نرو پیشش! صبح علی‌الطلوع کایان بیدار شده و به بیمارستان رفت و تا شب هیچ‌یک از اهالی خانه را ندید، هرچند اگر هم می‌دید هیچ‌چیز تغییر خاصی نمی‌کرد. در این چند روزی که از روز مهمانی گذشته بود کایان با همه سرد بوده و حتی لبخند هم نمی‌زد، تنها فکرش درگیر رفتار خانواده با او بود که چرا همچون یک غریبه با او رفتار می‌کنند، در این چند روز کایان و سوگل جز سر میز شام با هم دیدار نداشتند و این سوگل را بیشتر ناراحت می‌کرد، چرا که از روزی که آن‌ها پا به این خانه گذاشته بودند رابطه کایان با او بسیار خوب بود تا زمانی که خود میانه‌شان را شکرآب کرد.
  3. پارت ۸۵ سوگل به سرعت وارد اتاقش شده و در را بست، سپس به در تکیه داد و با خشم به فکر فرو رفت، فاتح با چه رویی می‌توانست به او پیشنهاد بدهد. با خود گفت: - خیلی پررو شده! البته همش تقصیر باباست بابا پرروش کرده ولی از این به بعد می‌دونم چه‌طور باهاش رفتار کنم! با ناراحتی یاد نگاه مظلوم کایان هنگام درخواست رقص افتاد، پوفی کرده و تکیه‌اش را از در گرفت، هزاربار فاتح را لعنت فرستاد سپس گفت: - همش تقصیر باباست، اگه اون بزاره من می‌تونم یه زندگی آروم و شادی داشته باشم. با خشم به سمت بالکن رفته و درش را قفل کرد، پرده‌اش را کشید و با غرولند مشغول تعویض لباس شد. اصلا حال دوش گرفتن نداشت پس از تعویض لباس مجلسی‌اش با یک دست بلوز شلوار راحتی سفید روی تخت نشسته و به فکر فرو رفت. کایان با قطع شدن موزیک متوجه اتمام مهمانی شده بود اما درعجب بود که چرا هیچ یک از اهالی خانواده‌اش پیشش نیامدند، حتی آسیه نیز برای جویای احوالش نیامده بود. با حس درد در شکمش که ناشی از ضربه فاتح بود دستی روی شکمش کشید و با خود گفت: - Seogil işini bitirirse kimse bana gelmez <<هرکی هم نیاد پیشم اگه سئوگیل کارش تموم بشه میاد.>> کمی داخل اتاق قدم رو رفته و منتظر شد و وقتی خبری از او ندید به سمت لپ‌تاپ رفته و آن را برداشت، باید با یک بهانه به اتاق سوگل رفته و او را می‌دید، نمی‌دانست چرا می‌خواهد او را ببیند اما الان تنها چیزی که می‌توانست او را آرام کند وقت گذراندن با سوگل بود. به بهانه دیدن فیلم لپ‌تاپ را زیر بغل زده و از بالکن خارج شد و با دیدن چراغ روشن اتاق سوگل با لبخند به سمت در بالکنش رفت. تقه‌ای به در زد و منتظرشد. سوگل که بی‌هدف روی تخت نشسته بود با صدای ضربه به در بالکن اخمانش بیشتر در هم گره خورده و با یادآوری حرف پدرش ( اگه یه بار دیگه با اون ببینمت جور دیگه باهات برخورد می‌کنم) هر دو دستش را روی شقیقه‌هایش گذاشته و فشرد. با ضربه دومی که به در وارد شد از جایش برخاست و فوری کلید را در قفل چرخانده و در بالکن را باز کرد، کایان با موهای شلخته بلوز و اسلش مشکی و چهره همیشه خندانش لپ‌تاپ به دست پشت در ایستاده و او را می‌نگریست. یک لحظه سوگل با خود گفت: - توی این لحظه هیچ‌کس نمی‌تونست حالمو خوب کنه! اما سریع به ناچار در قالب یخی فرو رفته و اخمانش در هم گره خوردند. کایان با دیدن سوگل در لباس سفید و چهره‌ای که هنوز آرایش داشت بی‌مقدمه گفت: - Bu gece çok güzeldin! <<امشب خیلی زیبا شده بودی!>> با این جمله‌اش نفس درون سینه سوگل حبس شد، در دل لبخندی زد اما بروز نداد، کایان با من و من گفت: - Birlikte film izlemeye geldim <<اومدم تا کمی با هم فیلم ببینیم.>> وقتی چهره عبوس و سکوت سوگل را دید درحالی که کمی به سمتش خم شده بود با تعجب پرسید: - Seogil Bir sorun mu var? <<سئوگیل؟چیزی شده؟>> سوگل سری تکان داده و درحالی که خیلی دلش می‌خواست با کایان وقت بگذراند با جدیت و اخم جواب داد: - چیزی نیست، خستم، می‌خوام بخوابم.
  4. پارت ۸۴ کایان از زور گرسنگی از خواب بیدار شده بود، با این که حتی ناهار هم نخورده بود اما حوصله پایین رفتن را نداشت، بلند شده و آبی به دست و صورتش زد و دوباره روی تخت نشست. غمگین از این که کسی به او اهمیت نمی‌دهد سرش را به پشتی تخت تکیه داده و درحالی که به سمت آینه نگاه می‌کرد یاد عصر افتاد که سوگل برای بیدار کردنش به اتاقش آمده بود قدم‌هایش را در اتاق تصور کرد اما با یاد آوری آن پسر که معلوم بود رابطه نزدیکی با سوگل دارد پوفی کرده و چشمانش را بست و یاد حرفش افتاد که گفت: - از جفتتون متنفرم، جفتتون هم ازم فاصله بگیرین! غرق در افکارش بود که صدای در شنیده شد و پشت بندش در باز شد. کایان با دیدن دنیز و بشقاب پر از غذا در دستش بی‌اختیار لبخند پررنگی روی لبش نشسته و رو به او گفت: - Güzel Deniz'im! <<دنیز خوشگل من!>> سپس از جایش بلند شده و به سمت آنها رفته و روبه‌روی‌شان زانو زده و رو به هر دو گفت: - Elinizi incitme, siz ikiniz ne çiçekli kızlarsınız <<دست شما درد نکنه چه دخترهای گلی هستین شما دوتا.>> صدایش را کمی بچگانه کرد و پس از اینکه لپ هر دو را کشید گفت: - Menin'in küçük biraları <<آبجی‌های کوچولوی منین.>> دنیز بشقاب را به دست کایان داده و گفت: - Neden yemek masasına gelmedin? Artık aç olması gerektiğini söyledim! <<برای چی سر میز شام نیومدی؟ گفتم حتماً الان گشنته!>> کایان بوسه‌ای روی موهای بافت زده‌اش زده و جواب داد: - Kendimi iyi hissetmiyordum canım! <<حالم خوب نبود عزیزم!>> آسلی و دنیز هر دو کنار کایان نشسته و کایان مشغول خوردن غذا شد. پس از شام کیک نیز بریده شد و کم- کم مراسم به پایان خود رسید، مهمان‌ها یکی پس از دیگری عمارت را ترک کردند و سوگل نیز پس از رفتن مهمانان به اتاق خود بازگشت درحال بالا آمدن از پله‌ها بود که فاتح صدایش زد سوگل نفسش را بیرون فرستاد و پس از باز و بسته کردن چشم‌هایش به سمت فاتح که در پایین‌ترین پله ایستاده بود برگشت، فاتح درحالی که چند پله بالا آمده بود گفت: - می‌خواستم یه چیزی بهت بگم، سوگل! سوگل سری تکان داد و درحالی که هیچ خوش نداشت حرفش را گوش دهد گفت: - چی می‌خوای؟ بکتاش که پایین پله‌ها درحال صحبت با عمه خانم بود حواسش به سمت آن دو جمع شده و گوش سپرد. فاتح التماس وار نالید: - می‌شه فردا با هم بریم کافه‌ای جایی؟ سوگل بدون این‌که پدرش را نگاه کند و با چشم و ابرو آمدن او مجبور به انجام کاری شود صریح و قاطعانه گفت: - نه فاتح من فردا کار دارم. این را گفته و فاتح را در دنیایی از خشم و ناامیدی رها کرده و پله‌ها را بالا رفت فاتح سلانه- سلانه به سمت بکتاش و عمه خانم بازگشته و بدون هیچ حرفی پس از خداحافظی با آنها به همراه پدر و خانواده‌اش از آنجا رفتند صحبت عمه هاریکا و بکتاش درباره این بود که دست این دو جوان را در دست هم بگذارند.
  5. پارت ۸۳ بشقاب در دست قدم روی اولین پله که گذاشت صدای بکتاش باعث شد برگردد، راحله و فاتح نیز کنارش بودند، بکتاش با حفظ ظاهر روبه او گفت: - کجا دخترم. جوابی که از سوگل نشنید رو به راحله و فاتح گفت: - شما برید بشینید. پس از دور شدن آن دو به سوگل نزدیک شده و زیر لب غرید: - نگو که داشتی می‌رفتی پیش کایان! سوگل بهت‌زده آب دهانش را قورت داده و به من و من افتاد، کاملا مشخص بود که چرا به طبقه بالا می‌رود پس جای بحث نمی‌ماند. بکتاش قدمی نزدیک شده ظرف غذا را از او گرفته و با خشم گفت: - ببین دختر، کاری نکن اون روی سگ منو ببینی، تا الان چندین بار بهت اخطار دادم! گفتم که از این پسره خوشم نمیاد ولی هربار حرفم‌رو زمین انداختی، نزار این بار جور دیگه رفتار کنم. سوگل از زور استرس چهره‌اش به سرخی می‌زد، دستانش را در هم قفل کرده و تنها به تکان سرش که پایین بود اکتفا کرد. بکتاش سوگل را به همراه خود کشانده و سر میز نشاند و مشغول خوردن غذا شدند هرچند که غذای سوگل کاملا کوفتش شده بود اما مجبور بود دستورات بکتاش را اجرا کند. کار بکتاش از کودکی همین بود، تحمیل کردن افکارش به سوگل... و زمانی که طبق گفته‌اش پیش نمی‌رفت قشقرقی به پا می‌شد که خدا داند! خانواده قدیر دور یک میز نشسته و درحال خوردن غذا بودند، سوزان رو به آسیه گفت: - Peki Kayan nerede Neden gelmiyor?? <<پس کایان کجاست؟چرا نمیاد>> آسیه سری به نشانه تاسف تکان داده و جواب داد: - Ne diyebilirim ki, bu çocuk sonunda kendi işini yapıyor <<چی بگم والا این پسر آخر از سربی‌پروایی کار دست خودش میده.>> سوزان خواست از جایش بلند شده و برایش غذا ببرد که با مخالفت قدیر روبه رو شد، قدیر غر زد: - اگه این پسر سر به هوا نبود الان سر میز مثل همه نشسته و در حال غذا خوردن بود لازم نکرده براش غذا ببرید، بزارید یاد بگیره که همه کارها طبق خواسته اون پیش نمیره. دنیز وقتی وضع را اینگونه دید با خود گفت: - Neden herkes kardeşime böyle davranıyor? <<چرا همه با داداشم این‌طور رفتار می‌کنن؟>> چند قاشق غذا خورده و از جایش بلند شد تشکر کرده و به سمت آسلی رفت آسلی نیز غذایش را تمام کرده بود آرام در گوشش گفت: - Kardeşime yemek götürmek istiyorum, benimle gelir misin? <<می‌خوام برای داداشم غذا ببرم با من میای؟>> با این که آسلی زبانش را درست نمی‌فهمید اما با او همراه شده و سپس هر دو به سمت میز بزرگ رفتند. دنیز بشقابی برداشت آن را پر از غذا کرده و پس از اینکه اطراف را پایید و مطمئن شد که پدرش او را ندیده با آسلی از پله‌ها بالا رفتند.
  6. پارت ۸۲ دستش را بالا برده و دکمه بالای پیراهنش را باز کرد، احساس می‌کرد لباس‌ها خفه‌اش می‌کنند درحالی که هم از گرمای هوا درحال پخته شدن و هم از سرمای درون درحال لرز بود به آرامی به سمت عمارت رفت. سوگل پس از ورود به سرعت به سمت میز سما رفته و با اخم کنارش نشست، نگاهش به در بود که فاتح را با قدم‌هایی استوار اما درونی چندش‌آور دید که وارد شده و با لبخند پیروزمندانه به سمت میزشان حرکت کرد. منتظر کایان بود، رو به سما گفت: - مثلا رفته بودم از دلش دربیارم، بدترش کردم. سما نزدیکش شده و دستش را گرفت و گفت: - چی گفتی مگه؟ درحال تکان دادن پا از فرط استرس جواب داد: - گفتم از هردوتون متنفرم. سما دستش را روی دهانش گذاشته و با تعجب گفت: - نوبری تو دختر! همان‌حین چشم هر دو به در ورودی افتاد که کایان آشفته وارد شده و بدون نگاه کردن به جمع یک‌راست به سمت پله‌ها آمده و از پله‌ها بالا رفت. سوگل با ناراحتی اخم کرده و گفت: - ای بابا! کایان سریع در اتاقش را باز کرد و وارد شد، معنی رفتارهایش را نمی‌دانست، اصلا نمی‌دانست چرا هربار سر سوگل با فاتح درگیر می‌شود، نمی‌دانست چرا الان به شدت عصبانی است، تنها چیزی که می‌فهمید این بود که مهمانی دیگر بس است! کت را از تنش کنده و پس از این که پیراهن را از تن بیرون آورد روی تخت دراز کشید، درحال دراز کشیدن مشتش را روی بالشت زده و غرید: - Mesela bugün eğlenmek istedim, bak nasıl sinirlerimi bozdun! <<مثلا می‌خواستم امروز کلی خوش بگذرونم، ببین چطوری گند زدن به اعصابم!>> سوگل خیلی درصدد بود که بالا رفته و با او صحبت کند اما نگاه بکتاش زیرکانه به او بوده و او را از این تصمیم برمی‌گرداند، سما کمی او را دل‌داری داده و آرامش کرد اما با حرفی که بی‌اختیار زده بود کایان را بدجور ناراحت کرده بود! حدود یک ساعت گذشته و خبری از کایان نشده بود، شام درحال سرو بوده و میز بزرگ بیست و چهار نفره تا خرخره پر از غذاهای مختلف شده بود، بشقاب‌ها نیز روی هم چیده شده بودند و هر کس به صورت سلف سرویس می‌توانست غذای دل‌خواهش را کشیده و میل کند. آهنگ ملایمی درحال پخش بود و چندتا از چراغ‌ها روشن شده بودند. سوگل به سرعت بدون حرف با سما از جایش بلند شده و بشقابی در دست گرفت، مقدار زیادی از انواع غذاهای خوشمزه ایتالیایی، ایرانی و هندی داخل بشقاب کشیده و به سمت پله‌ها رفت. قصد داشت به اتاق کایان رفته و حالا که او قصد آمدن نداشت، خود به اتاقش رفته و با او غذا بخورد.
  7. پارت ۸۱ با جمله‌ی بعدی که فاتح بر زبان آورد مغز کایان داغ کرده و کامل به سمتش برگشت، چشمانش لحظه‌ای سرخ شده و خشم جلوی دیدگانش را گرفت، هنوز جمله در گوشش رژه می‌رفت: - حال کردی سوگل پیشنهاد من رو پذیرفت ولی تو دست رد به سینه‌ات خورد؟ کایان چشمانش را ثانیه‌ای بست و دوباره باز کرد و به آرامی گفت: - na? <<چی؟>> درحالی که پک آخر را به سیگار می‌زد در عمارت باز شده و سوگل خارج شد سریع به سمتشان آمد اما دیر شده بود کایان پس از انداختن سیگار روی زمین و له کردنش با پا به سمت فاتح خیز برداشته و یقه فاتح را گرفت و گفت: - Sana boğulmayı öğretmediler, değil mi? <<به تو خفه شدن رو یاد ندادن نه؟>> سوگل سریع خود را رسانده و گوشه کت کایان را در دست گرفت، سعی داشت او را به عقب بکشد. کایان با دیدنش که مظلومانه او را می‌نگریست گفت: - Seogil! Arkandasın! <<سئوگیل! تو عقب واییسا!>> فاتح به خود آمده و سعی کرد خود را از چنگال کایان آزاد کند وقتی نتوانست با دستانش کاری کند پایش را بلند کرده و به شکم کایان زد، کایان درحالی که او را ول کرد خم شده و با چهره‌ای مچاله شده از درد نالید: - Seni öldüreceğim <<می‌کشمت!>> فاتح خواست جلوتر بیاید که سوگل با صدای بلند داد زد: - بس کنید دیگه! هر وقت هم‌دیگه رو می‌بینین عین سگ و گربه میفتین به جون هم، فاتح برو عقب. دستش را باز کرده و جلوی کایان را که با درد می‌خواست به فاتح حمله‌ور شود گرفته و گفت: - تو هم بس کن دیگه! فاتح رو به کایان با خشم غرید: - از سوگل فاصله می‌گیری! کایان مشتش را بلند کرد و غرید: - Bana hiçbir şey yaptıramazsın, kimse yapamaz <<تو نمی‌تونی منو مجبور به کاری کنی، هیچ‌کس نمی‌تونه!>> خواست قدمی بردارد که سوگل برای اتمام جنگ مابین آن‌ها مجبور شد با حرص داد بزند: - خفه‌شید! جفتتونم ازم فاصله می‌گیرین، متنفرم از رفتارهای جفتتون. فاتح خشمگین و کایان بهت‌زده به سوگل که درحال رفتن به داخل عمارت بود چشم دوخته بودند. فاتح دستی به صورتش کشیده و چون از این حرف‌ها زیاد شنیده بود به آرامی پشت‌سر سوگل وارد عمارت شد. اما کایان هنوز هم مبهوت ایستاده و به جایی که سوگل ایستاده بود می‌نگریست. دست سرد از خشمش را روی گردنش کشید و عرق سرد را از روی گردنش پاک کرد، خشمگین اما بسیار ناراحت بود.
  8. پارت ۸۰ عمه با تکان سر به او فهماند که چه‌قدر با دیدنش در این وضعیت تاسف می‌خورد اما کایان به روی خود نیاورده و پک دیگری زد. قدیر هنوز هم مات کار کایان بود، به سمتش آمد و پس از این‌که دستش را روی شانه او گذاشت گفت: - Sigara içmekten her zaman nefret ederdim ama şimdi ara sıra sigara içiyorum, benim gibi sigara içme! <<همیشه از سیگار متنفر بودم اما الان گاهی می‌کشم، تو خودت رو مثل من سیگاری نکن!>> کایان لب‌هایش را به هم چسبانده و نفسی بلند سر داد و سرش را به علامت باشه تکان داد. قدیر به سمت دیگر بازگشته و وارد عمارت شد. کایان یک دست در جیب و در دست دیگر سیگار به نرده‌ها تکیه داده و به در عمارت چشم دوخت، صدای بلند موسیقی شنیده می‌شد و از طرفی داخل عمارت پر از مهمان بود! سوگل همان‌طور که با پا روی زمین ضرب گرفته بود یک نگاهش به در بوده و نگاه دیگرش به لبخند چندش‌آور فاتح. از یک‌سو بکتاش با خوشحالی او را می‌نگریست و از سوی دیگر عمه‌خانوم نگاه خیره‌ای به چشمانش داشت! هنوز هم از رد کردن کایان پشیمان بود نفسی تازه کرده و یک لیوان از آب‌میوه‌‌های داخل سینی که یکی از خدمه‌ها جلویش گرفته بود برداشت و تا ته یک‌نفس سرکشید. هنوز هم پایش را با ضربه‌‌های ریتمیک به زمین می‌کوبید کمی صبر کرد تا کایان دوباره وارد شود اما خبری نبود، با دیدن فاتح که از جایش برخاسته و قصد رفتن به بیرون را کرد، به سرعت بلند شد! نباید آن دو را در حیاط تنها می‌گذاشت. فاتح از در عمارت خارج شد اما سوگل چند قدم به در مانده بود که یکی از فامیل‌ها جلویش سبز شده و او را به احوال‌پرسی وادار کرد. فاتح با دیدن کایان و سیگار در دستش پوزخندی زده و رو به او درحالی که کلامش نیش‌دار بود گفت: - پس سیگار هم می‌کشی! کایان با صدایش برگشت اما سعی کرد چیزی نگوید، خوب خود را می‌شناخت اگر به خاطر زبان تیزش یک کلمه اضافه می‌شنید امان از کف داده و دوباره دعوا راه می‌انداخت!
  9. پارت۷۹ کایان سکوت کرده و نتوانست چیزی بگوید تنها نگاه مظلومش را به چهره سوگل دوخته و سپس سرش را پایین انداخت. مغز سوگل درحال انفجار بود شاید در این مهمانی تنها کسی که می‌خواست با او برقصد کایان بود اما با این کارش کایان را بدجور ناراحت کرد. خود نیز از گفته خود پشیمان شده و اخم‌هایش درهم فرو رفتند، در دل نالید: - بابا! مگه این بنده خدا چی‌کارت کرده که انقدر باهاش پدر کشتگی داری؟ دوباره به کایان نگاه کرد که این‌بار به سمت راستش برگشته و قیافه خندان و بشاش فاتح را می‌نگریست. سوگل دستش را مشت کرده و دیگر نتوانست قیافه مظلوم و آرام کایان را ببیند، به سمت میز برگشته و بی‌حرف روی صندلی نشست. کایان نیز پشیمان از این اتفاق قدم به سمت در برداشته و به سرعت از در عمارت خارج شد. هوای حیاط کاملا گرم بود پس کتش را از تنش بیرون آورد و نفس عمیقی کشید، نگاهی به آسمان کرده و گفت: - Bu konakta bana sadece Sugol iyi davrandı ama o da kötü oldu! <<توی این عمارت فقط سوگل باهام خوب بود که اون هم بد شد!>> این را گفته و سمت راستش پدرش قدیر را دید که درحال کشیدن سیگار بود، از زمانی که به یاد داشت هیچ خجالت و کار قایمکی با قدیر نداشت پس به سمتش رفته و با یاد فاتح با آن خنده کریح‌اش گفت: - Baba, bana bir sigara ver! <<بابا یه نخ سیگار هم به من بده!>> قدیر با تردید نگاهش کرده و محکم و جدی گفت: - Üzgünüm beyler, sadece sigara içelim <<کایان می‌زنمت‌ها، همینم مونده سیگار بکشی.>> کایان درحالی که با خود می‌اندیشید زیر لب طوری که پدرش نشنود زمزمه کرد: -Birçok kez hiçbir şey olmayan bir iplik çiziyorum <<من خیلی وقت‌ها می‌کشم، یه نخ که چیزی نیست.>> سپس با اخم رو به قدیر گفت: -var. <<بده!>> قدیرلب‌هایش را جمع کرده و دستش را از جیب بیرون کشید و گفت: -git jojok. <<برو بچه!>> کایان دستش را دراز کرده و سیگار نصفه و روشن را از دهان قدیر بیرون کشیده و مابین لبانش گذاشت، با این که با اخم غلیظ قدیر رو به رو شد اما به روی خود نیاورده و پس از پک عمیق دودش را بیرون فوت کرد و از فرط بدشانسی عمه خانوم را دید که از پنجره او را می‌نگرد.
  10. پارت۷۸ کایان که تا آن لحظه سعی می‌کرد لبخندش را حفظ کند با دیدن سوگل که از جایش بلند شد لبخند روی لبش ماسید و با اخمی غلیظ به آن دو که حالا دیگر شروع به رقصیدن کرده بودند چشم دوخت. فاتح با بی‌حیایی دستش را دراز کرد تا دست سوگل را بگیرد که با مخالفت شدیدش رو به رو شد. سوگل با تحکم غرید: - دست به من بزنی می‌شینم سرجام. عمه هاریکا با تحسین و آرامش به آن دو خیره شده بود، بکتاش نیز از دیدن آن دو کنار هم‌لذت می‌برد، هر کس احساسی داشت اما کایان همان‌طور با قیافه‌ای سرخ شده و ذهنی خنثی به آن دو چشم دوخته بود، خود نیز نمی‌دانست عصبانی باشد یا نباشد. کمی این پا و آن پا کرد، دستانش را داخل جیب‌هایش فرو برد، هزار بار خواننده آهنگ را لعنت فرستاد که چرا تمام نمی‌شود چندین بار سرش را پایین انداخت. فاتح درحال رقص با لبخند موزیانه کایان را می‌نگریست و سپس نگاه خمارش را به سوگل می‌دوخت، می‌خواست با این کار خشم کایان را برانگیزد. سوگل چون مجبوری می‌رقصید سعی می‌کرد آرام رقصیده و به آرامی ریتم درحال پخش را حفظ کند، با برگشتش و دیدن چهره سرخ کایان لحظه‌ای کپ کرده و زیر لب گفت: - اون کی اومد این‌طرف؟ تمام حواسش به کایان بود که به ستون تکیه داده و به زمین خیره شده بود. حدود دو دقیقه دیگر رقصیدند تا آهنگ تمام شده و فاتح خود را کنار کشید، کایان با دیدن فاتح که درحال دور شدن از سوگل بود، از چند قدمی‌اش سوگل را صدا زده و گفت: - Seogil! <<سئوگیل!>> سوگل که فکر کایان را خوانده بود با لبخند به سمتش برگشته و گفت: - بله؟ کایان بی‌پروا من‌ومن کنان گفت: - benimla dans edarsen? <<با من، با من هم می‌رقصی؟>> کافی بود این جمله را بکتاش بشنود که شنید و درحالی که سوگل را با حرکت دستش متوجه خود کرده بود با فشار دندان‌هایش روی هم و باز کردن چشم‌هایش بیش از حد امکان، به او اخطار داد. سوگل که لبخند روی لبش محو شده و به قیافه درهم و خشمگین پدرش خیره شده بود ابروهایش را جمع کرده و نفسش را به بیرون فوت کرد. دستش را به صندلی گرفته و با خود گفت: - نباید از بابا و عمه خانوم یرپیچی کنم، وگرنه! خیلی دوست داشت با کایان برقصد اما در این لحظه این بدترین کار ممکن بود! درحالی که به چهره ذوق‌زده کایان که ناشی از درخواست رقص بود نگاه می‌کرد سری تکان داده و بی‌میل گفت: - نه! خسته شدم!
  11. پارت ۷۷ پس از این که سما به سمت میز خودشان رفت، سوگل به همراه خانواده دور یک میز نشسته و سامان نیز کنارشان نشست. سامان درحالی که یک قلوپ از آب‌میوه‌اش را سر می‌کشید گفت: - خب تعریف کن چه خبر، کتاب‌هایی که بهت معرفی کردم‌ رو خوندی؟ سوگل ایولی گفته و ادامه داد: - وای داداش سامان، اون کتاب‌ها خیلی کاربردی بودن، مطمئنم تو سال جدید خیلی به کارم میان. بکتاش درحالی که با تشکر به سامان نگاه می‌کرد به یاد این چند سال افتاد که سامان تا چه حد به سوگل برای قبولی‌اش کمک کرده بود، با این‌که رشته تحصیلی خودش پزشکی نبود اما تلاش خود را کرده بود تا سوگل بتواند با رشته دلخواهش دانشگاه را آغاز کند. بکتاش تشکری کرد و با جواب سخاوت‌مندانه سامان رو‌به رو شد که گفت: - عمو بکتاش، موفقیت سوگل موفقیت من هم هست، من که یه دخترخاله بیشتر ندارم. راحله مشغول قربان‌صدقه رفتن خواهر زاده‌اش شد که از بچگی عین برادرِسوگل پشتش می‌ایستاد. کایان با فاصله چهار میز از آن‌ها درحال بازی با ایل‌ناز خود را مشغول خوراندن شیرینی به او کرده بود تا حواسش پرت شود. با این که خیلی دلش می‌خواست آن پسر چشم ابرو بور با موهای نسبتا بلند را بشناسد اما سعی می‌کرد خود را بی‌تفاوت نشان دهد. کمی دیگر بین خانواده‌اش نشست و دیگر طاقتش طاق شده و یک‌آن از جایش برخاست، صدای آسیه به گوشش رسید که گفت: - Neredesin? <<کجا کایان.>> و کایان تنها به این جمله اکتفا کرد: - dans etmek istiyorum <<می‌خوام برقصم.>> قصد رقصیدن با سوگل را داشت، این بهترین راه بود که سوگل را از آن پسرحرص درار دور کند. برای خود نیز سوال شده بود که چرا به سوگل این‌همه حساسیت نشان می‌دهد. اما هرچه که بود قدرتی شبیه به قدرت حسادت بود. آهنگی که درحال پخش بود ریتم فوق‌العاده‌ای داشت پس جان می‌داد که در کنار هم رقصی فوق‌العاده داشته باشند، درحال قدم برداشتن به سمت آن میز بود که فاتح با دیدنش به سرعت برخاست. با احساس به این که کایان به قصد رقص با سوگل به سمتش می‌رود درحالی که میزشان به آن‌ها نزدیک‌تر بود خود را به آن‌ها رسانده و قبل از کایان جلوی سوگل ایستاد. کایان که چند قدم مانده بود به آن‌ها برسد سرجایش خشکیده و به آن‌ها چشم دوخت. فاتح دستی به کت خوش دوختش کشید و درحالی که عمو بکتاش را می‌نگریست رو به سوگل گفت: - سوگل جان! با لحن چندش‌آوری ادامه داد: - خیلی دوست دارم باهات برقصم، افتخار می‌دی؟ سوگل که در دل درحال عق زدن بود خواست پیشنهادش را رد کند که سامان خطاب به فاتح جواب داد: - خب معلومه که میاد، از خداش هم باشه با پسر خوشتیپی مثل تو برقصه. سوگل نفس عصبی‌اش را بیرون فوت کرده و دوباره خواست مخالفت کند که بکتاش گفت: - پاشو دختر قشنگم، پاشو! و سپس نگاهی تحکم آمیز به سوگل انداخت که حتی ته وجودش را نیز به لرزه درمی‌آورد، می‌دانست مخالفت با پدرش خشم او را به دنبال خواهد داشت پس به ناچار از جایش برخاست.
  12. پارت۷۶ با این که تا به حال این‌چنین احساس به سراغش نیامده بود اما سرش را تکان داد تا حواسش پرت شود، احساسش طوری بود که با خود گفت: - ne var sende? Neden kiskiniuoson? <<چته تو؟ چرا حسودی میکنی؟>> با یک تک خنده به احساسات عجیب و غربش پایان داده و سعی کرد خود را مشغول صحبت با نویان کند، درحال صحبت با نویان هر ازگاهی نگاهش به سمت سوگل کشیده می‌شد که هنوز هم کنار سامان درحال گفت‌وگو و خنده بود اما دوباره از او چشم می‌گرفت و نفسی تازه می‌کرد. چندین دقیقه گذشته بود اما کایان هنوز هم افکارش درهم رفته و قیافه‌اش گرفته شده بود با خود گفت: - Sohbet ettin oğlum! kendine gel <<تو چت شده پسر! به خودت بیا.>> همان‌طور که عرق سرد روی دستانش نشسته بود دستی روی شانه‌اش نشست، امل به سمتش خم شده و گفت: - Gurur duyuyor musun? <<افتخار می‌دیدن؟>> کایان با نگاهی خمار از عصبانیت به سمت امل برگشته و وقتی چهره خندانش را دید مجبورا لبخندی زده و گفت: - Senin gibi bir güzelliğin isteğini reddedebilir miyim? <<مگه میشه من درخواست خوشگلی مثل تو رو رد کنم.>> آسیه لبخندی زده و به آن دو خیره شد، بسیار خوشنود بود چرا که کایان با خواهرانش بیش از اندازه مهربانی می‌کرد، کایان دست خواهرش را گرفته و مشغول رقص شدند. بماند که تمام حواسش به سامان و سوگل بود که کنار هم نشسته و خنده یک لحظه هم از لبشان کنار نمی‌رفت. پس از کمی رقص به دستور عمه خانوم چراغ‌ها را روشن کردند و صدای آهنگ کاسته شد. عمه هاریکا با ابهت فراوان عصایش را بر زمین زده و از جایش بلند شد. درحالی که امل و کایان روی صندلی‌های‌شان می‌نشستند عمه هاریکا شروع به صحبت کرد: - خیر مقدم به همه مهمان‌های عزیزم، ممنونم که امروز با تشریف فرماییتون عمارت ما رو گلباران کردین. کمی مکث کرده و گفت: - از برادرزاده‌های عزیزم مخصوصا بکتاش نهایت تشکر رو دارم، این مهمانی برای من خیلی باارزشه، امیدوارم امشب شب خوشی رو پشت سر بگذارید. سپس به افرا اشاره کرد تا صدای موزیک را بالا ببرد. همگی که برای صحبت کردن عمه خانوم از جای‌شان برخاسته بودند پس از اتمام صحبت‌ها دست زده، سپس نشسته و هرکس به کاری مشغول شد.
  13. پارت ۷۵ نگاه عمه هاریکا به جمع و مهمانان بود و می‌توان گفت که همه را زیر نظر داشت مخصوصاً کایان را که در حال رقص و مسخره بازی با دنیز بوده و از نظر عمه هاریکا مردانگی‌اش را زیر سوال برده بود با اینکه از خاموش بودن چراغ‌ها زیاد خوشش نمی‌آمد اما این کار، کار جوان‌های امروزی بود که جشن تولد معمولی را به جشن دل‌خواهشان تبدیل کرده بودند. سوگل به همراه دوستش در میان جمع می‌درخشیدند که به آرامی درحال رقص بودند، عمه هاریکا یک نگاهش نیز به فاتح بود که با یک مرد درحال صحبت بود و به سوگل خیره شده بود خیلی دلش می‌خواست که روزی این دو به هم برسند. کایان که از رقص خسته شد به سمت میزشان برگشت و روی صندلی نشست با چشم به دنبال سوگل بود که او را میان جمع درحال رقص یافت با دیدن او که چه‌قدر با ناز آرام می‌رقصید لبخندی روی لبش نشست همان‌طور که آب دهانش را قورت می‌داد پایش را روی پای دیگر انداخته و مشغول دید زدن سوگل شد سوگل به همراه سما پس از اتمام آهنگ فارغ از رقص به گوشه‌ای رفته و ایستادند به همراه سما مشغول گفت‌وگو و صحبت بوده و هر ازگاهی می‌خندیدند، کایان نیز هر حرکت سوگل را زیر نظر گرفته بود. همان لحظه چشم سوگل به در افتاد که پسر خاله‌اش سامان درحال وارد شدن به عمارت بود از آنجایی که از کودکی عادت داشت او را بغل کرده و با او خوش و بش کند با خنده به سمتش دویده و سلام بلند بالایی داد سامان که حدوداً هم سن کایان بود با لبخند سوگل را تحویل گرفته و همچون کودکی‌اش او را بغل گرفته و مشغول احوال‌پرسی شد هیچ یک از این‌ها از نگاه کایان دور نمانده بود همان‌طور که لبخند به لب داشت کم- کم لبخندش از بین رفته و نگاهش به سردی مایل شد آسیه که تمام حواسش به کارها و رفتارهای کایان بود با دیدنش در این حالت صدایش زد اما حواس کایان کاملاً پی آن پسر جوان و سوگل بود که در حال خنده و صحبت بودند سوگل همان‌طور که دست سامان را در دست گرفته بود سعی داشت او را به سمت میزی که خود نشسته بود بکشاند لبش را گاز گرفت و تازه متوجه آسیه شد که او را صدا می‌زند، دستی به صورتش کشیده و سعی کرد با بی‌خیالی جواب مادرش را بدهد پس از این رو گفت: - janim anne <<جانم مامان؟>> آسیه پرسید: - Neredesin anne? <<حواست کجاست مادر؟>> کایان که نمی‌خواست مادرش متوجه حال او شود خندید و گفت: - Burada hiçbir şey yok! <<هیچی همین جاست!>>
  14. پارت ۷۴ جمع زیادی از مهمانان که متشکل از دوستان و آشنایان و عده‌ای که از اهل فامیل بودند در مهمانی حضور داشتند، آسیه به همراه قدیر، مهناز و بویوک و راحله و بکتاش درحال خوش‌آمدگویی به مهمانان بودند و هر چند دقیقه کنار یک میز ایستاده و به خوش و بش می‌پرداختند. دنیز نزد کایان آمده و اصرار داشت با او برقصد، کایان نیز از خدا خواسته بدون توجه به جمع بلند شده و دستان دنیز را در دست گرفت. آهنگ پرریتمی از ساسی مانکن درحال پخش بود و سالن درحال منفجر شدن بود، هرکس گوشه‌ای درحال رقص بود و چند عدد از چراغ‌ها توسط امل و فلور خاموش شده بودند. سوگل کنار یکی از دوستانش ایستاده بود، همان‌طور که با سما درحال صحبت بود سما اشاره‌ای به کایان کرده و پرسید: - سوگل اون پسر کیه؟ همونی که داره با اون بچه می‌رقصه. لبخند پهنی روی لب سوگل نشست، نگاهش به ریتم تکان خوردن کایان بود که گاهی دست دنیز را گرفته و به او اجازه چرخ خوردن می‌داد. به سمت سما برگشت و گفت: - پسرعمومه! راستش منم تازه باهاش آشنا شدم، یعنی دو سه هفته‌ای میشه که اومدن ایران‌. سما چشمکی به سوگل زده و همان‌طور که نمی‌توانست چشم از تیپ زیبا و چشم ابروی مشکی کایان بردارد گفت: - ببینم می‌تونی تصاحبش کنی. هر دو به این جمله خندیدند که سما دوباره گفت: - آهنگش قشنگه پاشیم کمی با ریتم آهنگ دور بزنیم. هر دو از جای‌شان بلند شده و مشغول شدند. فاتح دست در جیب کنار در ایستاده و به رقص نوری که گه‌گاه همه جا را روشن کرده و گاه خاموش می‌شد نگاه می‌کرد، فضا بسیار لذت‌بخش بود اما نمی‌توانست هیچ لذتی از مهمانی ببرد، سال‌ها بود که برای داشتن سوگل پر- پر می‌زد و امروز با دیدنش در آن لباس زیبا و چهره متفاوت روی تصمیمش مصمم‌تر شده بود. تصمیم گرفت به سمتش رفته و برای رقص دعوتش کند که با آمدن یکی از اهالی فامیل کنارش، مجبور شد ایستاده و با او مشغول صحبت شود اما نگاهش هنوز درپی سوگل بود که با ریتم آهنگ خود را تکان می‌داد.
  15. پارت ۷۳ بهتر بود تک- تک به طبقه پایین می‌رفتند سوگل همین حرف را رو به کایان زد اما کایان شانه‌ای بالا انداخته و گفت: - Merak etme, gidelim <<بی‌خیال بیا بریم.>> مهمان‌ها با تشریفات فراوان کم- کم درحال آمدن بودند صدای آهنگ بلند نیز در حال ترکاندن مغزها بود کایان نگاهی سرسری به جمع انداخته و به سمت مادرش که با تحسین به او چشم دوخته بود رفت. سوگل نیز از کایان جدا شده و برای خوش آمد گویی به برخی از مهمانان به آنها نزدیک شد مهمانان لباس‌های گران قیمت و پر زرق و برقی پوشیده و هر کدام با غرور و شعف دور میزها نشسته بودند کایان درحالی که یک دستش داخل جیبش بود با خود گفت: - Bütün bu törenler gerçekte ne için? <<این همه تشریفات واقعا برای چیه؟>> سپس به مادرش رسید. آسیه در حالی که دست او را می‌گرفت کنار خود نشاند و با تمام وجود گفت: - Sevgili oğlum, ne kadar yakışıklısın! <<به- به پسر عزیزم چه‌قدر تو خوش تیپی آخه!>> قدیر با خنده به فارسی رو به آسیه گفت: - خیلی خب دیگه کم براش نوشابه باز کن. سپس همگی خندیدند، آهنگ ریتم داری داخل سالن درحال پخش بود و چند نفر وسط سالن درحال رقص بودند کایان با ریتم آهنگ شانه‌اش را تکان داده و گفت: - Hadi bir tur dans edelim <<پاشیم یه دور برقصیم.>> که با چشم‌غره آسیه روبه‌ رو شد کایان درحالی که فاتح را زیر چشمی می‌پایید متوجه نگاه خیره‌اش به سوگل شد نفسش را بیرون فرستاد و به سمت دیگر برگشت خود نیز احساس می‌کرد که به خاطر سوگل حساس شده شاید برای پرحرفی و زورگویی‌های فاتح بود. هیچ دلش نمی‌خواست که فاتح حرفش را به کرسی بنشاند. لبانش را جمع کرده و گوشه لبش را با حرص به دندان گرفت. روی هر میز یک ظرف بزرگ میوه با انواع میوه‌های هر فصل قرار داده شده بود کایان با حرص خیاری از داخل ظرف برداشته و گازی زد. سوزان با چشمانی از حدقه درآمده دستش را گرفته و خیار را از او گرفت و گفت: - Vay, ne zaman büyümek istiyorsun? <<وای تو کی می‌خوای بزرگ بشی؟>> کایان لبخند دندان‌نمایی زده و درحالی که با صدا خیار را می‌جوید گفت: - Seni rahat bırak Tanrım <<ول کن تو رو خدا.>> با این که از فاتح عصبی بود اما درحالی که خود را بی‌خیال نشان می‌داد رو به نویان که ایل‌ناز را در بغل داشت گفت: - Ne zaman dans edelim? <<کی برقصیم؟>> نویان با خنده گفت: - Acele etmeyin, bu daha gecenin başlangıcı! <<عجله نکن، تازه اول شبه!>> دنیز و آسلی از لحظه شروع مهمانی وسط سالن درحال رقص بودند و چند نفر دیگر با آنان همراه شده بودند. ایل‌ناز با اصرار فراوان بغل کایان آمده و درحالی که با ریتم آهنگ دستان کوچکش را تکان می‌داد دست کایان را گرفت. لبخند عمیقی روی لبان کایان نشسته و پس از بوسیدن عمیق ایل‌ناز، مشغول تکان دادن دستانش شد.
  16. پارت ۷۲ با اهمی که سوگل کرد، این‌بار لای چشمانش را باز کرده و زیر چشمی به سوگل نگاه کرد با دیدنش با بهت برگشته و خواب آلود به سرعت روی تخت نشست محو چهره آرایش شده و موهای فر خورده‌اش شده بود لباسی که دیروز با هم خریده بودند نیز تنش کرده بود از حق نگذریم سوگل چهره بسیار زیبا و اندامی فوق‌العاده داشت و این خصوصیات او کایان را به شدت تحت تاثیر قرار می‌داد، درحالی که لبخند روی لبش می‌نشست با چشمانی براقاز سرتا مای سوگل را برانداز کرد و گفت: - Seogil, elbise sana ne kadar yakışmış! <<سئوگیل لباس چه‌قدر بهت میاد!>> سوگل درحالی که به چهره خواب‌آلود کایان نگاه می‌کرد لبخندی زده و گفت: - پاشو! پاشو باید آماده بشیم. کایان با نوک انگشت چشمش را مالش داده و پرسید: - Misafirler geldi mi? <<مهمون‌ها اومدن؟>> سوگل نوچی کرد و مثل چند دقیقه قبل یک دور چرخیده و با خنده گفت: - آرایش و موهام چطوره؟ لبخند کایان پررنگ‌تر شده و درحالی که داغی شدیدی در لپ‌هایش احساس می‌کرد دو دستش را تکیه‌گاه هیکل عضلانیش کرده و پس از این که کمی به عقب خم شد آب دهانش را قورت داده و در دل گفت: -Şu ana kadar gördüğüm en güzel kız olduğunu hissediyorum <<احساس می‌کنم تو زیباترین دختری هستی که به عمرم دیدم.>> سپس صدایش را صاف کرده و رو به سوگل گفت: -Harika! Bundan daha iyisi olamaz! <<عالی! بهتر از این نمی‌شه!>> کمی از خوابش پریده بود اما دوباره روی تخت دراز کشید و این بار با حمله سوگل به سویش مواجه شد سوگل ملافه را از زیرش کشیده و مجبورش کرد تا بلند شود درحالی که به موهای شلخته کایان نگاه می‌کرد گفت: - نزار آتو دست عمه خانوم بدیم. کایان همان لحظه از روی تخت بلند شده و سوگل به سمت در بالکن رفت درحالی که از در بالکن خارج می‌شد گفت: - من برم تو هم بیا. کایان سری تکان داد و پس از رفتن سوگل مشغول پوشیدن لباس‌هایش شد هنوز هم ذهنش درگیر چهره بی‌نظیر و آرایش شده سوگل بود همچنین لباسی که دیروز گرفته بودند او را مثل پرنسس‌ها کرده بود. احساس متفاوتی داشت، با دیدن سوگل با وصعیت آراسته ضربان قلبش شدت گرفته بود. سعی کرد زیاد فکر نکند. سریع لباس‌هایش را تعویض کرده و پیراهن جدید با کت و شلوار را به تن کرد حتی خود نیز تا به حال خودش را با این تیپ ندیده بود با اینکه از پوشیدن کت و شلوار زیاد خوشش نمی‌آمد اما با خود اعتراف کرد که کت و شلوار خیلی به او می‌آید. به سرعت لباس‌هایش را پوشید و و به سمت بالکن رفته و اتاق سوگل را دید زد سوگل در حال خروج از اتاق بود که با صدای او برگشت و با دیدنش سوتی زد. درحالی که ابرویش را بالا می‌برد لبخندی روی لبش نشانده و گفت: - به- به دوماد شدی. خنده کایان هم‌زمان شد با تعجب سوگل که به سرعت پرسید: - نمی‌خوای موهات رو شونه بزنی مثل این که به این مدل عادت کردی. کایان دستی به موهایش کشید و درحالی که محو چهره بی‌نظیر سوگل شده بود لبخند بی‌پروایی زد. سوگل برسش را از روی میز توالت برداشته و به سمت کایان آمد در یک قدمی او ایستاده و نزدیکش شد، همان‌طور که برس را روی موهای کایان می‌کشید گفت: - آهان حالا شد، عالی شدی. سپس رو به او گفت: - می‌دونستی کت و شلوار چه‌قدر بهت میاد؟ کایان نفس بلندی سر داده و نفسش را با صدا بیرون فرستاد. نگاهش را از روی چشمان آرایش شده سوگل به سمت لبانش سر داد ، کمی خیره شد اما سریع سرش را پایین انداخته و پرسید: - garchekdan iiyim? <<جدی خوبم؟>> سوگل با دستش علامت آفرین نشان داده و گفت: - وری گود! سپس به سمت در اتاق رفته و گفت: - من میرم اگه کسی نبود خبرت می‌کنم که از همین جا بیای. همان‌طور که در را باز می‌کرد نگاهی به سمت راست و چپ انداخته و وقتی سالن را خالی دید با دست اشاره کرد که بیا.
  17. پارت ۷۱ این‌طور که معلوم بود امروز خبری از ناهار نبوده و سر همه گرم کار بود، پس با خیال راحت وارد اتاقش شده و روی تخت دراز کشید. نگاهش به دور تا دور اتاق در دوران بود با این‌که چند روز پیش سوزان اتاق را مرتب کرده بود اما وضعیت اتاق دوباره به هم ریخته و نامرتب بود. بلند شده و دستی به سر و روی اتاق کشید. یکی از روتختی‌ها را که مخصوص بالکن بود کنار در گذاشت تا مثل شب‌های گذشته که با سوگل وقت می‌گذراند امشب نیز در کنار او باشد. خوشحال بود از این که حداقل سوگل در این خانه با او گرم و مهربان است. در بالکن را باز کرده، پرده نازک و حریر مانند را کشید و به سمت تخت بازگشت. روتختی تخت را نیز درست کرده و دراز کشید تا بخوابد، از آن‌جایی که تا شب وقت بسیار بود، با خیالی راحت به خواب رفت. ساعت پنج عصر بوده و عمه خانوم با ظاهری همچون عروس با کت و دامنی سفید و صدفی روی مبل مخصوصش نشسته و منتظر مهمانان بود. موهای جو گندمی‌اش به حالت شنیون پشت سر جمع شده و آرایشی ملایم درخور چهره با ابهتش روی صورتش کار شده بود. با این که چهره‌اش چین و چروک فراوان داشت اما این از ابهت و زیبایی‌اش هیچ کم نمی‌کرد. مثل همیشه عصا در دستش بوده و با استواری عصا را محکم گرفته و اطراف را نظارت می‌کرد. راحله با پیراهنی بلند به رنگ طلایی و موهایی بابلیس کشیده با کفش‌های پاشنه بلندش به عنوان خانم این شب، داخل سالن قدم برمی‌داشت، آسیه و مهناز نیز با ظاهری زیبا و آراسته هر کدام روی مبل‌ها کنار عمه هاریکا نشسته بودند. خانه کاملا با میزهای گرد و اطرافش صندلی‌های سلطنتی پر شده بود و بیشتر به تالار می‌ماند. فاتح شلواری جین به رنگ مشکی به تن کرده و روی پیراهن مشکی‌اش تک کتی براق پوشیده بود. موهای پرپشت و خوش‌حالتش کاملا تافت زده شده بود و ته‌ریشش جلوه زیبایی به او داده بود. هر کس با تیپ زیبا و خاصش در جمع می‌درخشید و تنها جای کایان و سوگل خالی بود. سوگل دستی روی لباس جدیدش کشید و خم شد تا بند کفش‌های پاشنه بلندش را ببندد، با آرایش غلیظ و زیبایی که به چهره داشت قیافه‌اش به کل تغییر کرده بود. نگاهی کلی به خود داخل آینه انداخت و پس از یک دور چرخ زدن لبخند زده و آرام به سمت بالکن رفت. یواشکی اتاق کایان را دید زد اما چراغ خاموش بوده و تاریکی هوا باعث شده بود داخل اتاق مشخص نباشد. پس کایان در اتاق نبود! می‌خواست برگردد که با صدای سرفه کایان ایستاده و با تعجب دوباره به سمت اتاق بازگشت. کمی که دقت کرد کایان را روی تخت درحال خواب دید. با صدای بلندی گفت: - اوووف! سری تکان داده و در دل زمزمه کرد: - آخه تو چه‌قدر سر به هوایی پسر! وارد اتاق شده و به سمت کلید برق رفت، چراغ را روشن کرد و با چهره جمع شده کایان روبه‌رو شد، کایان درحالی که دستش را روی چشمانش می‌گذاشت تا نور اذیت نکند به سمتی دیگر برگشته و دوباره به خواب رفت. سوگل این‌بار کمی بلندتر گفت: - آقا پسر تو امشب مهمونی دعوت نیستی؟ صدای سوگل باعث شد کایان تکانی بخورد، با این‌که صدای ملایم آهنگ از طبقه پایین به گوش می‌رسید اما کایان متوجه گذر زمان نشده بود.
  18. الهه پورعلی

    سرگرمی| مشاعره

    آرزو کردم تو باشی در کنارم شوی قلب من و دار و ندارم برایم گویی از عشق و محبت بریزم زیر پایت هر چه دارم شاعر: الهه پورعلی
  19. الهه پورعلی

    سرگرمی| مشاعره

    آرزو کردم تو باشی در کنارم شوی قلب من و دار و ندارم برایم گویی از عشق و محبت بریزم زیر پایت هر چه دارم شاعر: الهه پورعلی
×
×
  • اضافه کردن...